🍏کانال 🍎 سـرتخت🍏
1.35K subscribers
6.17K photos
1.18K videos
126 files
146 links
اخبار روز سرتخت📰
مطالب آموزنده📑


لطفا از ارسال پست سیاسی خودداری فرمایید

آی دی ادمین اصلی جهت ارسال هرگونه پیشنهاد یا انتقاد
👇👇👇👇👇
@ayavarisartakht
Download Telegram
«چای لب‌سوز مادر»

گویی زیباترین فلسفه‌ی زندگی میان دو نفر، فاصله‌ای است که در یک دالان مشترک نفس می‌کشند. من و مادرم همین‌طوریم. او پذیرایی کردن را بلد نیست؛ مادر، عشق را سرو می‌کند. برایم چای لب‌سوز می‌آورد؛ با چشم‌هایی هوشیار و موهای نقره‌ای که روی سینی خم می‌کند. برای من، حکم یک ضیافت سلطنتی دارد.

آن چای سوزان، زبان بی‌صدای مادری است که می‌گوید: «بنشین، نفس بکش؛ من اینجا هستم. نگران هیچ چیز نباش...»

خانه‌ی مادر، خانه‌ی امن من است؛ شاهراه امن، تکیه‌گاه قوی من و آغوش گرم و مقدسش. باوجود تمام مهرها، او کانون پرستش و عبادت من است و آن‌قدر عزیز...

آن بعدازظهری که هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود، چند سال پیش بود. مادرم با خواهرم و برادرهایم به شمال سفر کرده بودند. ساعت پنج و شش عصر بود؛ من مشغول کارهای روزمره‌ی خانه بودم که ناگهان، بی‌هیچ هشداری، دلم ریخت. یک نگرانی بی‌امان، مثل موجی، آرام‌آرام وجودم را گرفت؛ اضطرابی که هیچ منطقی نمی‌توانست توضیحش دهد. انگار دستی نامرئی قلبم را فشرده بود.

به مادرم زنگ زدم؛ هیچ‌کس پاسخ نداد. دوباره زنگ زدم؛ سلول‌های بدنم به لرزه درآمد. به خواهر بزرگ‌ترم زنگ زدم. صدایش می‌لرزید؛ لرزشی پنهان بود. گفت: «عزیزم، مادرم حالش خوب است... فقط همین حالا زمین خورده، دستش شکسته...»

آن جمله به تمام پیچ‌وخم‌های رگم دوید و دنیا در جلوی چشمانم ایستاد. دست‌هایم سرد شدند و سرگیجه‌ای سراغم آمد؛ زیر لب گفتم: «چرا این بلا سرش آمد؟»

نمی‌توانم از درد نداشته‌ی دستش حرف بزنم. مادرم زنی است که درد را پشت لبخندش پنهان می‌کند؛ حتی وقتی استخوان دستش هم شکست، باز هم به فکر آرامش دیگران بود.

وای... چه لحظه‌ای بود. در میان اشک‌هایم یک حقیقت عمیق را فهمیدم؛ آن دل‌شوره‌ی بی‌وقت، آن اضطراب بی‌دلیل، صدای آن ریسمان نامرئی بود که مرا به مادرم وصل می‌کند؛ همان پیوندی که در هیچ کتابی نوشته نشده و در هیچ کلاسی تدریس نشده است.

مادر، شاید باورکردنی نیست؛ اما من با تمام وجودم آن را حس کردم. پیوند مادر، تنها کسی است که وقتی از او دوری، باز هم درگیرت می‌کند و باز هم برایت روشن و امن است.

من نیمه‌شب صبوری و نگرانی را در دل نگه می‌داشتم، او درد را با لبخند پنهان می‌کرد. من برایش چای می‌ریختم و در کنارش می‌نشستم؛ در سکوتی که هزاران حرف در آن بود. لیوان چای در دست‌هایش می‌لرزید.

ساعت‌ها را می‌شمردم و ذهنم درگیر این بود که چگونه می‌تواند با آن درد جانکاه لبخند بزند؟

آه مادرجان... چطور می‌تواند این‌قدر «مادر» باشد؟

مادر هنوز هم بهترین تکیه‌گاه من است؛ او برایم سپری استوار و محکم است، پشتیبان و حامی من!

آن روزها گذشت؛ اما درسی که از مادرم آموختم، از گران‌ترین و پربهاترین پیام‌های روی زمین بود.

فهمیدم که عشق یعنی گاهی در اوج درد، سکوت کنی تا دیگران در آرامش بمانند؛ محبت کنی، محبتی که یک مادر در سطرهای فروپاشیده‌ی زندگی‌اش، بی‌هیچ چشم‌داشتی، نثار می‌کند.

مادر مثل کودکی است که بی‌قرار انتظار را نمی‌بیند و انتظار می‌کشد. انتظارش آرام و بی‌ادعاست؛ همان‌طور که قلبش برای فرزندش می‌تپد و او هیچ‌گاه انتظار جبران ندارد.

چای لب‌سوزش هم که در لحظه‌ای سنگین، ناگهان از راه می‌رسد، در اوج درد، سلامت قلب آدم را نشانه می‌رود.

مادر همان فرشته‌ی ساکتی‌ست که در برابر سختی‌های دوران چون بلندایی می‌ایستد و انتظار چیزی ندارد.

«مادر یعنی دلتنگی برای کسی که حتی در آغوشت هم باشد.»

دلتنگی برای مادر عزیزتر از جانم

✍️ خانم شهرزاد دانیالی

@dowrehamysartakht
❤3
📖 قصه‌ای از یک عصر پاییزی

اولین روزهای پاییز بود؛ همان روزهایی که هوا بوی خنک باران‌نخورده می‌دهد و برگ درختان قرار است لباس‌های طلایی به تن کنند.

من در آن سن‌وسال، دختری بودم پر از خیال‌های بزرگ. همیشه در گوشه ذهنم فکر می‌کردم زیبایی و خوشبختی جایی آن طرف کوه‌های دوردست، در شهر بزرگی است که چراغ‌هایش شب‌ها آسمان را روشن می‌کنند.

از کار کردن روزمره در باغ، از خاکِ روی دست‌ها و از سکوتِ سنگینِ روستا خسته شده بودم؛ دلم می‌خواست پرواز کنم و از این دایره تکراریِ چیدن میوه و رسیدگی به زمین دور شوم.

آن روز عصر، پدر مرا صدا زد تا برای جمع‌آوری آخرین سبدهای انگور به باغ برویم؛ باغی که هر درختش، ریشه‌ای در تاریخ خانوادگی‌مان داشت.

پدربزرگ گوشه باغ روی یک کنده درخت نشسته بود. دست‌های پینه‌بسته‌اش را روی زانو گذاشته بود و با لبخند، به شاخه‌های سنگینِ درختان سیب نگاه می‌کرد؛ درختانی که سیب‌های سرخِ ترش و شیرین‌شان از شدت سنگینی، شاخه‌ها را تا نزدیکِ خاک خم کرده بودند.

جلو رفتم و سبد را کنارش گذاشتم و با صدای کمی گلایه‌آمیز گفتم:

«پدربزرگ، خسته نشدی از این همه سال دویدن دنبال این درخت‌ها؟ درخت‌ها که حرف نمی‌زنند، قدر این همه زحمت را نمی‌دانند. چرا هیچ‌وقت دلت نخواست اینجا را رها کنی و بروی شهر؟»

پدربزرگ لبخندی زد. از جایش بلند شد، سیب سرخی را از روی شاخه‌ای چید، با گوشه پیراهنش پاک کرد و به دست من داد. گفت:

«دخترم! سیب سرخ، تا وقتی روی درخت است و ریشه‌اش به خاک اینجا بند است، شیرینیِ زمین و آب چشمه را می‌نوشد و رنگ آفتاب را به خود می‌گیرد. اما اگر از درخت جدا شود و بیفتد روی زمین، یا باید سریع مصرف شود یا زیر پا له می‌شود و می‌گندد. آدم‌ها هم همین‌طورند.»

کمی مکث کرد، دستش را روی تنه ضخیم و کهنسالِ درخت سیب گذاشت و ادامه داد:

«فکر می‌کنی شهر چیست؟ شهر مثل ویترینی است که میوه‌ها را در آن می‌چینند، بدون اینکه ریشه‌ای داشته باشند؛ اما ریشه، یعنی اصالت؛ یعنی اینکه بدانی از کجا آمده‌ای و چه دست‌هایی برای سبز شدن تو زحمت کشیده‌اند.

این باغ، فقط درخت سیب و انگور نیست؛ کتاب زندگی ماست. سیب‌ها به ما یاد می‌دهند که برای شیرین شدن، باید صبر کنی تا فصلِ چیدن برسد. نمی‌توانی وسط تابستان انتظار داشته باشی سیبِ پاییزه به دستت برسد.»

در سکوت غروب، به خوشه‌های یاقوتی انگور که زیر نور ملایم آفتاب می‌درخشیدند نگاه کردم.

ناگهان نگاهی به دست‌های خودم انداختم؛ دست‌هایی که چند روز پیش از خاک‌آلود بودنشان شرمنده بودم، حالا به نظرم پر از معنا آمدند.

انگار چیزی در درونم جابه‌جا شد.

فهمیدم فرار کردن از اصالت، راه نجات نیست؛ بلکه هنر این است که در همان جایی که ریشه داری، شکوفا شوی و میوه امید بدهی.

امروز که سال‌ها از آن عصر پاییزی می‌گذرد، هر بار که عطر سیب‌های رسیده به مشامم می‌خورد یا خوشه‌های انگور را در دست می‌گیرم، یاد آن روز می‌افتم.

می‌فهمم که پدربزرگ راست می‌گفت؛ خوشبختی در دوردست‌ها نیست، خوشبختی همین‌جاست؛ میان خاکِ پاکی که با دست‌های خودمان آبادش می‌کنیم، در سایه درختانی که یاد گرفته‌اند در برابر تندبادهای روزگار، ریشه‌هایشان را محکم‌تر در زمین فرو کنند تا نلرزند.

✍️ خانم احمدی

@dowrehamysartakht
❤10
🌿 نیکی، دیر یا زود به خانه برمی‌گردد...

«از هر دست بدهی، از همان دست پس می‌گیری...»
همه ما این جمله را بارها شنیده‌ایم؛ اما گاهی زندگی آن را نه با حرف، بلکه با یک اتفاق ساده و شیرین به ما ثابت می‌کند.
«تو نیکی می‌کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز»
سال ۱۴۰۱ بود. در مسیر سرتخت به کامیاران در حرکت بودیم. به باباگرگر که رسیدیم، لحظه‌ای توقف کردیم. از آب گوارای چشمه نوشیدیم و همه‌چیز آرام بود و جاده را با خیال راحت ادامه دادیم.
از پشت قلعه‌لان گذشتیم؛ جاده سنگلاخی بود و بعد از آن، در سراشیبی جاده دیزگران، متوجه شدیم ماشین مشکلی پیدا کرده است. با این حال به مسیر ادامه دادیم تا اینکه نرسیده به روستای وندرنی (هندرنی خوارین)، ماشین ناگهان خاموش شد.
من که نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده، با نگرانی از همسرم پرسیدم:
«چی شده؟ چرا ماشین خاموش شد؟»
گفت: «بنزین تمام کرده‌ایم! چاره‌ای نیست. شما داخل ماشین بمانید، من می‌روم از روستا کمی بنزین پیدا می‌کنم.»
همسرم چند قدمی بیشتر از ماشین دور نشده بود که مردی موتورسوار را دید که کنار جاده ایستاده و موتور خود را پارک می‌کرد؛ ظاهراً می‌خواست به باغش سر بزند.
همسرم سلام کرد و ماجرا را برایش تعریف کرد و گفت: «اگر امکان دارد، مقداری بنزین به ما بدهید تا بتوانیم خودمان را به مقصد برسانیم.»
مرد لبخندی زد و جمله‌ای گفت که شاید آن روز برایمان عجیب بود، اما بعدها معنای دیگری پیدا کرد:
«نگا کار خدا را ببین!»
بعد ادامه داد: «من یک سال است یک گالن بنزین در خانه دارم. دیروز آن را آورده‌ام باغ تا برای موتور سمپاشی از آن استفاده کنم. امروز هم شما درست همین‌جا باید بنزین تمام کنید و من هم درست در همین لحظه سر راهتان قرار بگیرم!»
گالن را آورد و بنزین را به ما داد.
مشکل ما حل شد؛ اما چیزی فراتر از مشکل ماشین، در دل ما شکل گرفت؛ حس عجیبی از لطف خدا و مهربانی یک انسان غریبه که در یک جاده خلوت، درست در لحظه‌ای که به کمک نیاز داشتیم، به دادمان رسید.
در راه برگشت از کامیاران، بنزین آن مرد محترم را پس آوردیم و از او تشکر کردیم.
اما همان لحظه، یک خاطره قدیمی در ذهنم زنده شد.
رو به همسرم کردم و گفتم:
«یادت هست چند سال پیش برایم تعریف کردی یک‌بار همراه پدرت از میانراهان برمی‌گشتی؟ نزدیک جاده قره‌قاچ به ماشینی رسیدی که بنزین تمام کرده بود؟»
گفت: «بله، یادم هست.»
گفتم: «گفته بودی هوا بارانی و نامساعد بود و خانواده‌ای داخل آن ماشین، درمانده و منتظر بودند کسی از راه برسد و کمکشان کند. تو حدود صد متر از آنها دور شده بودی، اما دلت نیامده بود بی‌تفاوت بگذری. برگشتی و همان چهار لیتری بنزینی را که در جعبه داشتی، به آنها دادی تا بتوانند راهشان را ادامه دهند.»
آن مرد که خانواده‌اش نیز همراهش بودند، از این کار بسیار خوشحال شده بود و با تمام وجود دعا کرده بود:
«خدا دستت را بگیرد...»
وقتی همسرم سوار ماشین شده بود، پدرش به او گفته بود:
«چه کار خوبی کردی! زیر این باران، در چنین جاده‌ای که ماشین کمی از آن عبور می‌کند، به این خانواده کمک کردی.»
آن روز گذشت و سال‌ها از آن ماجرا سپری شد.
شاید همسرم آن روز اصلاً تصور نمی‌کرد روزی خودش در جاده‌ای دیگر، در شرایطی مشابه، گرفتار تمام شدن بنزین شود؛ و درست در همان لحظه، مردی با یک گالن بنزین سر راهش قرار بگیرد.
اما آن روز فهمیدیم بعضی اتفاق‌ها شاید تصادفی به نظر برسند، ولی گاهی چنان دقیق و به‌موقع کنار هم قرار می‌گیرند که آدم را به فکر فرو می‌برند.
شاید آن دعای سال‌ها پیش، راه خودش را پیدا کرده بود و پس از سال‌ها، در جاده‌ای دیگر به زندگی ما برگشته بود.
آن روز فهمیدیم خوبی کردن شبیه کاشتن دانه‌ای است که شاید مدت‌ها زیر خاک بماند؛ اما بالاخره روزی، جایی و به شکلی که انتظارش را نداریم، جوانه می‌زند.
گاهی دستی را می‌گیریم، بی‌آنکه بدانیم روزی دستی دیگر دست ما را خواهد گرفت.
گاهی در حق کسی خوبی می‌کنیم و خیال می‌کنیم ماجرا همان‌جا تمام شده است؛ غافل از اینکه خوبی، هیچ‌وقت تمام نمی‌شود... فقط مسیرش را ادامه می‌دهد.
و شاید به همین دلیل است که قدیمی‌ها چه زیبا گفته‌اند:
«از هر دست بدهی، از همان دست پس می‌گیری.»
🌱 نیکی کن؛ حتی اگر هیچ‌کس نبیند.
خدا خوب می‌بیند و خوب‌تر از آن، خوب‌ها را به خاطر می‌سپارد.

تو نیکی می‌کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز

✍ خانم سلطانی

@dowrehamysartakht
❤5👏2
📢 اصلاحیه ساعت برگزاری مراسم تجلیل از دانشجویان و دانش‌آموزان برتر علمی روستای سرتخت

به اطلاع اهالی محترم سرتخت، دانشجویان، دانش‌آموزان برتر علمی و خانواده‌های گرامی می‌رساند:

با تصمیم کارگروه برگزاری مراسم، ساعت آغاز مراسم تجلیل از دانشجویان و دانش‌آموزان برتر علمی روستای سرتخت از ساعت ۵ به ساعت ۴ بعدازظهر تغییر یافت.

این مراسم روز پنجشنبه ۲۶ شهریورماه ۱۴۰۵ در دبستان زنده‌یاد صحبت‌اله یاوری سرتختی برگزار خواهد شد.

لذا از تمامی عزیزان دعوت می‌شود با توجه به تغییر ساعت، در زمان مقرر در محل برگزاری مراسم حضور به‌هم رسانند.

با احترام

کارگروه برگزاری مراسم

@dowrehamysartakht
👍1🙏1
🍏کانال 🍎 سـرتخت🍏 pinned «📢 اصلاحیه ساعت برگزاری مراسم تجلیل از دانشجویان و دانش‌آموزان برتر علمی روستای سرتخت به اطلاع اهالی محترم سرتخت، دانشجویان، دانش‌آموزان برتر علمی و خانواده‌های گرامی می‌رساند: با تصمیم کارگروه برگزاری مراسم، ساعت آغاز مراسم تجلیل از دانشجویان و دانش‌آموزان…»
با درود بیکران خدمت همه‌ی عزیزانی که این روزها دست به قلم شده‌اند و خاطرات ماندگارشان را با ما به اشتراک می‌گذارند، لازم است به اطلاع برسانیم مهلت ارسال آثار تا ساعت ۲۲ روز سه شنبه به تاریخ ۲۴ شهریورماه می‌باشد،.

ضمناً خواهشمندیم تا حد امکان از هوش مصنوعی برای نگارش خاطرات استفاده نکنید، بدیهی است خاطرات عینی، ملموس و ساخته‌ی ذهن نگارنده بیشتر مورد توجه قرار خواهد گرفت.
گروه داوری کانال با دقت تمام،همه‌ی خاطرات را بررسی خواهند کرد.

@dowrehamysartakht
درود بر آینده سازان عزیز و تلاشگر

در این چند وقت که کارنامه شما فرزندان عزیزم را بررسی می کردیم خدا می داند که تمام تلاش ما، مبتنی بر رعایت اصول اخلاقی بود و با دقت، بدون هیچ حب و بغض؛ تک تک کارنامه ها را دیدیم و عاقبت آنچه شرط انصاف بود اجرا شد اما در این حین، دانش آموزانی با اختلاف یک صدم یا دو صدم از گردونه انتخاب خارج شدند و برای ما هم بسیار سخت بود اما ناگزیریم بپذیریم دنیا جای ارفاق نیست و در راهی که قدم گذاشته اید شکست معنا ندارد بلکه فرصتی است برای تلاش دوباره و شاید چند باره.

امسال بخاطر پایه های یازدهم رشته های نظری اندوهگین شدیم که بنا به جبر اجتماعی، کارنامه های آنها به موعد مقرر نرسید و فرصتی ایجاد شد برای دانش آموزان فنی و کارو دانش که خود را محک بزنند از سویی برای بار اول خلاء پایه دوازدهم فنی و کارو دانش را که نمی توانند در آزمون سراسری شرکت کنند مرتفع کردیم امیدواریم در آینده شاهد موفقیت بیشتر آنها باشیم.

گزینش دانش آموزان و دانشجویان بر اساس معدل کل انجام شد چون شیوه آموزش مجازی تا حد زیادی برای نظام آموزشی با زیر ساخت های موجود، چالش ایجاد کرده است و ما نیز به ناچار از آن تبعیت کردیم.

و آنچه بیش از هر چیز ما را خرسند و خوشحال کرد درخشش دانش آموزان متوسطه اول ساکن سرتخت بود که سه نفر از آنها در مدارس نمونه پذیرفته شدند و در این حین، نام رویا سلیمی دختر سختکوش و با وقار که علیرغم مصیبت بسیار تلخ و درگذشت برادر عزیزش جوانمرگ محمدرضا سلیمی، به مانند گوهر گرانبها درخشید و با قصه پر غصه خود درنگ نکرد و برای رسیدن به هدف خود جنگید و آن را تسلیم اراده آهنین خود کرد.

امسال دانش آموزان مقطع متوسطه اول که بعضاً اهل سنگ سفید هستند بنا به علت کم برخورداری از امکان آموزشی، بصورت جداگانه بر اساس اعلام نفرات برتر توسط مدرسه معرفی شدند.

و اما شرکت کنندگان در آزمون سراسری، بعد از اعلام نتایج شیوه تجلیل از شما اطلاع رسانی می گردد.

جوایز نفرات برتر بصورت نقدی در روز بیست و ششم شهریور در جشن باشکوهی که توسط شما رقم می خورد اهدا می گردد حضور دانش آموز یا دانشجوی برتر برای دریافت جایزه الزامی است.

آرزو می کنیم بتوانیم قدمی در راه موفقیت شما آینده سازان عزیز برداریم اسامی دانش آموزان و دانشجویان به پیوست ارسال می گردد.

در پناه خداوند باشید

با احترام - افسانه آزادی و رضا شهبازی

@dowrehamysartakht
❤2
اسامی دانش‌آموزان و دانشجویان ممتاز علمی، هنری و...
❤1
اسامی دانش‌آموزان راه‌یافته به دبیرستان نمونه
اسامی دانش‌آموزان ممتاز دبیرستان روستای سرتخت
اسامی دانشجویان ممتاز اهل سرتخت
اسامی دانش‌آموزان ممتاز متوسطه اول و دوم اهل سرتخت
شیربرنج

در یکی از روزهای کاری اداره که حسابی مشغول کار بودم، اتاق حسابداری مملو از ارباب‌رجوع بود و هرکسی دنبال به سرانجام رساندن کار خود بود. ناگفته نماند اداره آموزش‌وپرورش ناحیه ۳ کرمانشاه بالغ بر ۸۵۰۰ نفر شاغل و بازنشسته دارد و بزرگ‌ترین ناحیه در سطح کشور است. به همین دلیل، حسابداری و بعضی اتاق‌ها در ساعت اداری بسیار شلوغ بود.

در بین این همه هیاهو، صدای مردی جوان که مرا صدا می‌زد، متوجه خود ساخت. وقتی سرم را از نوشتن برداشتم، مردی با قدوبالای متوسط و چهره‌ای خندان مشاهده کردم. بعد از معرفی خود (آقای بشیر آزادی) گفت: «من چند سال پیش معلم روستای شما بودم و اکنون از دینور به ناحیه سه کرمانشاه منتقل شده‌ام.»
خانواده بنده را به خوبی می‌شناخت.

کارهای مربوط به ایشان را انجام دادم و بعد کنار من نشست و بعد از صرف چایی از روستای سرتخت برایم گفت:
زمانی که من و همکارانم که سه نفر بودیم، ابلاغ روستای سرتخت دریافت کردیم، چون شناخت چندانی از سرتخت نداشتیم، به خاطر بُعد مسافت نگران بودیم. یکی از معلمانی که قبلاً سرتخت خدمت کرده بود، گفت: «نگران نباشید، سرتخت مردمانی مهمان‌نواز و بسیار مهربان دارد و از بابت آنجا خیالتان راحت باشه. خاطرات این روستا هیچ‌وقت فراموش نخواهید کرد.»
آن زمان، چون امکانات رفاهی زیاد مناسب نبود، مردم روستا هر دانش‌آموز یک روز کامل نوبت غذا می‌داد (صبحانه، ناهار، شام).

اولیای دانش‌آموزان توسط بابامدرسه از نوبت غذای خود مطلع می‌شدند.

یک روز ناهار، یکی از خانواده‌ها برای ظهر شیربرنج آورده بودند. از نظر مالی نسبت به دانش‌آموزان دیگر وضعیت ضعیف‌تری داشتند. آن زمان مدارس روستایی سه ساعت صبح مدرسه می‌آمدند و ۲ ساعت بعدازظهر.
وقتی بعدازظهر سر کلاس رفتم، برای تشویق آن دانش‌آموز که نوبت غذایشان بود، گفتم: «دست مادر دانش‌آموز (......) درد نکنه، عجب شیربرنج خوشمزه‌ای درست کرده بود. دخترم، به جای ما از مادرت تشکر کن.»

بچه‌ها وقتی به خانه رفته بودند، همه اعلام کرده بودند که: «معلمان ما شیربرنج را خیلی دوست دارند.»

چشم شما روز بد نبینه! از آن روز به بعد، ناهار: شیربرنج، شیربرنج، شیربرنج......
من وقتی شماره همراهش را گرفتم، بعد از اسم مبارک «آقا معلم» در فهرست مخاطبین تلفن همراهم، کلمه قشنگ «شیر برنج» نیز اضافه کردم.

✍️ آقای حسین چنانی

@dowrehamysartakht
❤1😭1
《حسرت》

۱۲ فروردین ۹۶ بود که مادربزرگم به مادرم زنگ زد و گفت: «فردا می‌خوایم بریم بیرون، شما هم با ما بیاید بریم.»

بعد ما آماده شدیم و خونه خالم رفتیم. دورهم، شب با بچه‌ها کلی خوشحال بودیم که فردا قراره کلی خوش بگذره. ما آن‌قدر شوق داشتیم که خواب به چشم‌هامون نمی‌اومد. اصلاً نفهمیدیم کی صبح شد که یهو در باز شد و مادرم اومد داخل و گفت: «بیدار شو، می‌خوایم بریم.»

از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم و با کلی ذوق حاضر شدم و رسیدیم به جای باصفایی که قرار بود اون روز رو اونجا بگذارنیم.

یه نگاهی به دور و برم انداختم که دیدم پدرم نیست. ناگهان چشمم به کوه افتاد و دیدم که پدرم داره از کوه بالا می‌ره.

مادربزرگم گفت: «دخترم، پدرتو صدا کن بیاد چای بخوره.»

من و بچه‌ها دنبال پدرم رفتیم که پیداش کنیم. من از شدت حواس‌پرتی به جای کفش‌های خودم، کفش‌های مادربزرگم رو پوشیدم. با صدای بلند بابام رو صدا زدم، اما پدرم رو پیدا نمی‌کردم.

بعد از اینکه پدرم رو پیدا کردیم، بعد با بچه از بالای کوه شروع کردیم به دویدن که هر کسی که اول به پایین کوه برسه برنده است.

با سرعت زیاد نصف کوه رو دویدم که یهو پام پیچ خورد و شروع کردم تا پایین قل خوردن.

بعد همه دورم جمع شدن. مادربزرگم بیشتر از همه نگرانم بود، بغلم کرد و شروع کرد به نوازش کردن که چشمش به کفش‌ها افتاد و با شوخی و خنده گفت: «رۆڵه، کوش بویچک تر و کوش گان من پیدا نکردی.»

یعنی: «فرزندم، کفش‌های کوچیک‌تر از کفش‌های من پیدا نکردی.»

که گفتم: «ببخشید.»

مادربزرگم من را آرام کرد که بچه‌ها گفتن: «پاشو بابا، چیزی نشده، چقدر تو لوسی. ماماجون، تقصیر شماست که این بچه رو لوس بار آوردین.»

اون روز با اتفاق‌های تلخ و شیرینش گذشت.

جای بدش این بود که سه روز قبل از تولدم، مادربزرگ مهربانم فوت شد و حسرتش به دلم موند که مادربزرگم روز تولدم کنارم باشه. اما این بود که شوق تولد و سیزده‌بدر من همون‌جا با فوت مادربزرگم تموم شد.

اگر از وسعت جهان بپرسد، می‌گویم که جهان به وسعت حسرت‌ها است؛ نه به خاطر اینکه نقص‌اند، به خاطر اینکه به ما یاد دهند فرصت‌ها را غنیمت بشماریم. گاهی اوقات خیلی زود دیر می‌شود. الان سال‌هاست که حسرت آغوشی بر دلم مانده. قدر آدم‌ها را وقتی زنده‌ایم بدانیم، نه وقتی که ترکمان کرده و دیگر راهی برای دوباره در آغوش کشیدنشان نیست.

✍️ خانم زهرا احمدی

@dowrehamysartakht
👏2
📖ماجرای عروسی که با پای خودش به خانه ی پدربزرگ آمد...

(عروس هلندی)

یک روز یک عروس هلندی میاد دم خونه مادر بزرگ من و دایی من اون پرنده رو می‌گیره ......

  اسمشو گذاشتیم فندق، اون پرنده برای ما خیلی خوش قدم بود، چرا که  بعد از اومدنش اتفاقای خیلی خوبی برایمان  افتاد.......

بعد از دو سه ماه که حسابی بهش عادت کرده بودیم یک دفعه پرواز کرد و رفت.
اون روز من خیلی گریه کردم تا سه روز بعدهم ناراحت بودم و هرچی یادم می‌افتاد اشکم در میومد..

[ فندق با رفتنش حال همه ما رو گرفت......]

خلاصه ما برای پیدا کردنش توی دیوار کلی آگهی گذاشتیم، خیلیا برای اینکه از ما پول بگیرند قسم پیر و پیغمبر می‌خوردند که آقا پرنده تون پیش ماست، ی پولی واریز کنید تا بدیم اسنپ براتون بیارش، اما بیشترش الکی بود.

تا اینکه در آخر یکی شماره مارو گرفت... و زنگ زد ...دایی من ازش آدرس گرفت که بره ببینه خود فندق هست یا نه، آدرسی که داد با خانه ی پدر بزرگ خیلی فاصله نداشت...

وقتی به خونه طرف رسید به ما زنگ زد و گفت، فندق ما نیست، ولی میگه  اگه می‌خوای ببرش ما هم گفتیم ،نه اگر خودش نیست پس نیارش، اما داییم گفت میارمش.

خلاصه وقتی دایی من برگشت هیچی دستش نبود یک دفعه دکمه لباسش رو باز کرد و فندق رو از توی لباسش درآورد من ازدیدن فندق خیلی ذوق زده شدم ..... به همون اندازه‌ که از رفتنش ناراحت بودم از برگشتنش خوشحال شدم .. الان نزدیک یک ماه هستش که فندق  پیش ما برگشته و من خیلی خوشحالم .....
پایان

✍تیارا رنجبر پایه ی چهارم ابتدایی

@dowrehamysartakht
❤3👏1
~زندگی، همین خاطره‌هاست🍀✨


گفتند یک خاطره بنویس.

و من ماندم.

نه اینکه خاطره‌ای نداشته باشم که بتوانم برایشان تعریف کنم. اتفاقاً مشکل دقیقاً همین بود؛ من زیاد خاطره دارم.

آن‌قدر که انتخاب کردن یکی از میانشان برایم شبیه این بود که از میان تمام روزهایی که زندگی کرده‌ام، فقط یکی را انتخاب کنم و بگویم: «این از همه مهم‌تر بود.»

اما واقعاً کدامشان؟
کدام روز؟ کدام اتفاق؟ کدام خنده؟ کدام لحظه؟

هرچه بیشتر فکر کردم، بیشتر فهمیدم نمی‌توانم فقط یکی را انتخاب کنم.

خاطرات من شبیه هم نیستند. بعضی‌هایشان بزرگ و پررنگ‌اند و بعضی آن‌قدر ساده و کوچک که شاید برای دیگران چیز خاصی نباشند.

اما برای من هستند.
چون من آن لحظه‌ها را زندگی کرده‌ام.

شاید چیزی که برای یک نفر فقط یک روز معمولی بوده، برای من خاطره‌ای باشد که هنوز با یادآوری‌اش لبخند می‌زنم. شاید بعضی اتفاق‌ها برای دیگران عجیب یا بی‌اهمیت باشند، اما هرکدام برای من دنیای خودشان را دارند.

برای همین، هرچه بیشتر تلاش کردم فقط یک خاطره انتخاب کنم، بیشتر حس کردم دارم به بقیه‌شان بی‌انصافی می‌کنم.

کدام خاطره بیشتر از بقیه من را ساخته است؟
شاید جوابش این باشد: همه‌شان.

منِ امروز، نتیجه‌ی تمام روزها و اتفاق‌هایی هستم که کنار هم قرار گرفته‌اند و آرام‌آرام من را ساخته‌اند.

خنده‌ها، اشتباه‌ها، ترس‌ها، تصمیم‌ها و لحظه‌هایی که شاید همان موقع نمی‌دانستم یک روز تبدیل به خاطره می‌شوند.

و وقتی به تمام خاطراتم فکر کردم، متوجه
شدم با وجود تمام تفاوت‌هایشان، یک چیز مشترک دارند... شادی.

نه شادی به معنی خوشحالی.

شادی، یعنی من.

در تمام آن خاطرات، یک نسخه از من وجود دارد؛ شادی‌ای که گاهی ترسیده، گاهی خندیده، گاهی اشتباه کرده و گاهی کاری را انجام داده که واقعاً دلش می‌خواسته.

شاید به همین دلیل است که نمی‌توانم یکی از خاطراتم را انتخاب کنم.
چون هرکدامشان بخشی از داستان من هستند.

زندگی همیشه فقط از خاطرات خوب ساخته نشده است. غم و سختی هم هست، اما این دلیل نمی‌شود از لحظه‌های کوچکی که زندگی را برایمان قشنگ‌تر می‌کنند، بگذریم.

شاید بعضی از قشنگ‌ترین خاطرات زندگی، از همان لحظه‌هایی ساخته شوند که فقط تصمیم گرفتیم زندگی‌شان کنیم.
از کاری که دلمان می‌خواست انجام بدهیم، از یک تصمیم ناگهانی یا تجربه‌ای که شاید کمی از آن می‌ترسیدیم، اما با وجود ترسمان انجامش دادیم.
اگر همیشه ترس را انتخاب کنیم، شاید یک روز بیشتر از اشتباه‌هایمان، حسرت کارهایی را بخوریم که هیچ‌وقت انجامشان ندادیم.

تا وقتی به خودمان یا کسی آسیب نمی‌زنیم، نباید زندگی کردن را از خودمان دریغ کنیم.
چون ما همین حالا داریم خاطرات آینده‌مان را می‌سازیم.
شاید همین امروز که برایمان یک روز معمولی است، سال‌ها بعد یکی از روزهایی باشد که دلمان بخواهد دوباره زندگی‌اش کنیم.

من اول نمی‌خواستم در این خاطره نویسی شرکت کنم، اما همین باعث شد بیشتر به لحظه‌هایی که پشت سر گذاشته‌ام نگاه کنم و بفهمم خاطرات چقدر بخش بزرگی از من هستند.

من نمی‌توانم از میان تمام خاطراتم فقط یکی را انتخاب کنم و بگویم این از همه مهم‌تر است.
چون اگر امروز شادی‌ای هست که دارد این متن را می‌نویسد، دلیلش تمام شادی‌هایی است که پیش از او زندگی کرده‌اند.
تمام شادی‌هایی که ترسیده‌اند، خندیده‌اند، اشتباه کرده‌اند و با تمام اتفاق‌های ریز و درشت زندگی‌شان، من را ساخته‌اند.

پس اگر قرار باشد برای این مسابقه یک خاطره انتخاب کنم، انتخاب من فقط یکی نیست.

انتخاب من همه‌ی خاطره‌هایم هستند.

و شاید سال‌ها بعد، شادیِ دیگری به یکی از همین روزها نگاه کند و با خودش بگوید:

«چه خوب که زندگی‌اش کردم.»

✍️ خانم شادی چنانی

@dowrehamysartakht
❤5👏4
"🍂طلوع آن ها و غروب ما🍂"


در حال زندگی بودیم یک زندگی معمولی و
آرام کسی چه می‌دانست زندگی همان در لحظه زندگی کردن است؟ نه فکر به گذشته‌ای که دیگر در دسترس نیست و نه آینده‌ای که شاید هرگز نیاید.

من از آن دسته انسان‌هایی هستم که معتقدم همه چیز راه و چاره‌ای دارد، ولی امان از...🖤

سایه‌ی شومی به نام مرگ. مرگی که مثل یک دزدِ بی‌صدا می‌آید، بی‌آنکه در بزند، و با خودش نه فقط یک نفر، که تمام خاطراتِ یک زندگی را با خودش می‌برد. گاهی با خود می‌اندیشی که مگر می‌شود آن همه خاطره با آن شخص خاص به یک باره کم‌رنگ شود؟ چرا که دیگر او در میان ما نیست. و آن لحظه چنان به خود می‌لرزی که گویی طوفانی عظیم تمام زندگی‌ات را تحت شعاع خود قرار داده است.

به راستی زندگی یک شوخی به نظر می‌رسد. تو از بطن یک مادر متولد می‌شوی، زندگی می‌کنی، می‌میری و سال‌ها بعد به فراموشی سپرده می‌شوی انگار که جهان هم تو را فراموش می‌کند. اما من فکر می‌کنم کسانی که ما را دوست داشتند، هرگز ما را فراموش نمی‌کنند آن‌ها فقط یاد می‌گیرند با جای خالی ما زندگی کنند.

به یاد تک‌تک لحظه‌های شیرینی که با آن‌ها داشتیم، به یاد قول‌هایشان، به یاد لبخند بی‌نظیرشان که حالا فقط یک تجسم قشنگ از آن باقی مانده است.

مگر می‌شود آدم دلتنگ پدربزرگ و مادربزرگش نباشد؟ از نظر من آن‌ها پدر و مادر دوم ما هستند و چه حیف که من هیچ‌کدام را دیگر ندارم. آن خاطرات شیرین، آن لحظه‌های ناب...

وقتی که با دستان کوچکت صورت پدربزرگت را لمس می‌کردی و به غرغروهای زیبای مادربزرگت گوش می‌دادی. وقتی که شب‌ها ناگهان از خوابی بیدار می‌شدی و ترس تمام تنت را در بر می‌گرفت به خودت که می‌آمدی، زنی را کنار خود می‌یافتی که وجودش دلت را آرام می‌کرد و به بغل او می‌خزیدی و به خواب می‌رفتی آن آغوش، امن‌ترین جای دنیا بود جایی که هیچ ترسی معنا نداشت.

این‌ها را هرگز دیگر تجربه نخواهم کرد، ولی خوشحالم که توانستم آن همه خاطرات زیبا را با آن‌ها بسازم. خاطراتی که حالا مثل یک گنج ارزشمند در حصار قلبم قایمشان کرده‌ام.

آنها مهربان بودند و بخشنده، و من چیزهای زیادی از آن آدم های خاص به خاطر دارم که تا ابد در قلب و ذهنم باقی خواهد ماند. شاید مرگ بتواند جسمشان را از من بگیرد، اما هرگز نمی‌تواند آن همه مهربانی، آن خاطرات، و آن طعم شیرین دوست‌داشته‌شدن را از من بگیرد.

Y.Ch

@dowrehamysartakht
❤9
درختی که با من بزرگ شد

هنوز یادم هست؛ یک روز بهاری بود. پدرم گوشه‌ی حیاط خانه مشغول کندن زمین بود. کنجکاو شدم و از او پرسیدم:

«بابا، چی کار می‌کنی؟»

لبخندی زد و گفت:
«می‌خوام یه درخت بکارم.»

وقتی نهال کوچکی را دیدم که چند برگ سبز بیشتر نداشت، با تعجب گفتم:

«این که خیلی کوچیکه! کی بزرگ میشه؟»

پدرم خندید و گفت:
«وقتی تو بزرگ شدی، این هم درخت بزرگی میشه.»

آن روز حرفش را چندان جدی نگرفتم. برای من، آن نهال فقط یک گیاه کوچک بود که گوشه‌ی حیاط کاشته شده بود.

اما روزها و سال‌ها گذشتند.

من بزرگ‌تر شدم و نهال هم آرام‌آرام قد کشید. هر بهار برگ‌های تازه می‌داد و هر تابستان سایه‌اش بیشتر می‌شد. گاهی پدرم صبح زود به آن آب می‌داد و گاهی من.

هر وقت از کنار درخت رد می‌شدم، پدرم می‌گفت:

«مواظبش باش. این درخت یه روز خیلی بزرگ میشه.»

حالا سال‌ها از آن روز گذشته است. درخت آن‌قدر بزرگ شده که سایه‌اش بخش زیادی از حیاط را پوشانده است.

یک عصر تابستانی، من و پدرم زیر همان درخت نشسته بودیم. نسیم آرامی می‌وزید و برگ‌ها تکان می‌خوردند.

به تنه‌ی درخت نگاه کردم و گفتم:

«بابا، یادته روز اول گفتی وقتی من بزرگ بشم، این هم بزرگ میشه؟»

پدرم لبخند زد:
«آره، یادمه.»

گفتم:
«فکر کنم درست گفتی.»

پرسید:
«چطور؟»

گفتم:
«هم من بزرگ شدم، هم درخت... ولی یه چیز دیگه هم با ما بزرگ شد.»

با تعجب نگاهم کرد.

گفتم:
«خاطراتمون.»

پدرم چیزی نگفت. فقط لبخند زد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت.

آن لحظه به این فکر کردم که شاید پدرم آن روز فقط یک نهال در خاک نگذاشته بود. او بخشی از کودکی من را در گوشه‌ای از حیاط کاشته بود؛ چیزی که سال‌ها بعد، هنوز می‌توانستم زیر سایه‌اش بنشینم و روزهای کودکی‌ام را به یاد بیاورم.

حالا هر بار که به آن درخت نگاه می‌کنم، به حرف پدرم فکر می‌کنم.

آن روز من فقط بزرگ شدن یک درخت را می‌دیدم؛
امروز می‌فهمم پدرم داشت به من یاد می‌داد که زیباترین چیزهای زندگی، آرام‌آرام رشد می‌کنند؛
مثل یک درخت،
مثل یک خاطره،
و مثل عشق پدر.

درخت هنوز در گوشه‌ی حیاط ایستاده است؛
من هم بزرگ شده‌ام،
اما هر بار زیر سایه‌اش می‌نشینم، دوباره همان کودک کوچک می‌شوم که کنار پدرش ایستاده بود و با تعجب می‌پرسید:

«بابا، این کی بزرگ میشه؟»

و حالا جوابش را می‌دانم:

بعضی چیزها بزرگ می‌شوند تا روزی سایه‌شان پناه خاطرات ما شود.

✍️ خانم ثنا سهرابی

@dowrehamysartakht
❤5
تلفن در مرور زمان

زمانی که می خواستم وارد این جهان بشم خیلی ها چشم انتظار بودن، بخصوص پدر بزرگ پدریم چون اولین نوه ی پسریش بودم اما در اون زمان چون تلفنی وجود نداشت با نامه که تنها راه برای با خبر کردنش بود، نوشتند اونم نامه رسانی وجود نداشت و فقط می‌شد به افرادی که قابل اعتماد هستند سپرد که نامه رو برسانند، زمانی که اومدم روستا گفتند که همزمان با تولدم به روستا برق اومده بود و همه مرا خوش یومن خانواده می شناختند. چند سالی گذشت قبل از اینکه به مدرسه برم تلفن وارد روستا شد اونم تلفن ثابتی که فقط یکی وجود داشت برای کل روستا که مسئولی برایش انتخاب کرده بودند.
اتاقک کوچکی که در رو بروی شرکت تعاونی بود، زمانی که مادر بزرگم یا خاله هام تماس می گرفتند تا بهت گفته می شد و با کلی خستگی، دلهره و انتظار تماس می گرفتند( چون شماره تلفن نمی افتاد که مجدداً تماس بگیری) حداقل نیم روز طول می کشید، آن هم صدای ضعیفی که بریده بریده به گوشت می‌رسید.

چقدر این خاطرات برای نسل امروزی ناآشناست و شاید هم اصلا نسل ما را درک نکنند، چون از زمانی که چشم به جهان گشودن تلفن همراه در دسترس آنها بوده به همین خاطر است که قدر دان چنین نعمت بزرگی نیستند و بیشتر اوقات آن را کوچک می شمارند.
بزرگ تر که شدیم، این مسئله نبود تلفن حاد تر شد، بخصوص برای تماس با سرویس مدرسه که همیشه معلوم نبود کجا بود که سره وقت ما رو به مدرسه برسونه و ارتباط با دوستانی که از روستاهای دیگه بودن برای تکالیف گروهی درسی...
حاد تر شدن این مسئله زمانی به اوج خود رسید که دبیرستان رفتیم، تصور کنید معلم از ما تحقیقی رو میخواست که در کتابخانه در دسترس نبود، استرس و دلهره ایی ایجاد می‌شد که با تلفن فردی با یکی از آشنا در شهر تماس بگیری تا مطلبی رو میخای برات بفرسته اونم با مینی بوسی که هر وقت نیازش داشتی خراب بود یا کلا نبود، اونم چیزی رو برات کپی فرستاده بود که کلا به دردت نمی خورد و از معلم غُر غُرو نمره شو نمی گرفتی. بله در مورد اینترنت همراهی صحبت می کنم هم اکنون در دسترس همه ی ما هست. خوشبینانه ترین حالت ممکنش این بود با کلی زحمت به شهر می رفتیم و با اون سرعت بسیار پایین مشغول جستجو برای تکلیفی می شدیم که معلم به ما داده بود.
نسل کنونی این درجه از خواستن ها و نه شنیدن ها و ذوق ها و اشک های از سر ذوق را تجربه نخواهد کرد.

لحظه ی اکنون

چند سالی است که به لطف قدرت برتر جهان این نعمت ارزشمند رو در روستا داریم، تلفنی که ارتباطات ما رو بسیار آسان، با کیفیت، در مدت زمان کوتاه با هزینه ایی بسیار پایین، برقرار می کند اما گاهی اوقات به دلیل برق رفتن( نداشتن باطری ذخیره دکل) و یا سرعت پایین اینترنت این مهم برای عزیزانی که کلاس هاشون آنلاین برگزار میشه با دشواری و ناامیدی برای ادامه تحصیل روبرو شده اند. در چند ماه اخیر یک کمپین برای افزایش سرعت اینترنت به کمک آقای فرهادی سنگ سفید شروع شد و چون رشته کارشناسی ارشد بنده تکنولوژی و استارت آپ ها بوده و این مسئله رو به دایی من که رییس مخابرات هست گوشزد کنم، در میان گذاشت، بنده هم علاقه بسیاری به عزیزان پرتلاش در عرصه ی خدمت به مردم را دارم و مواردی که می‌شود این مسئله را حل کرد به ایشان یادآوری کردم.

اما همه ی مسئله این نیست

این مسئله مرا وا داشت که در چند ماه اخیر برای افزایش کیفیت و قدرت خطوط تلفن همراه و اینترنت تحقیقی انجام بدهم، که نتیجه ی آن خیره کننده است. طبیعت برای کنترل حشرات از پرندگان کمک می گیرد، اما شبکه های تلفن همراه برای خدمات رسانی بهتر یا تعداد شرکت ها و دکل های مخابراتی بیشتر و یا قدرت فرکانس های آن را بیشتر کرده اند و در مهاجرت پرندگان اختلال ایجاد کرده است و آنها به نقاطی می روند که غذایی به آنها نخواهد رسید و یا با مسیر اشتباه طولانی از گرسنگی تلف خواهند شد...

و این تلاش شبانه روزی باغداران دیارمان را بی ثمر خواهد گذاشت.

این چالش‌های بسیار ، ما را به جایگاه و عزتی که خواستار بودید، خواهند رساند. صبر پیشه کنید و پرهیز کنید تا نام نیک بر جای گذاشته شود همچون بزرگان دیارمان سرتخت...

✒️ خاطرات و تحقیقاتی از دفتر زندگی سالکی

@dowrehamysartakht
❤4
📢اطلاعیه ویژه مراسم تجلیل از برترین‌های علمی سرتخت

به اطلاع اهالی محترم و حاضرین در مراسم تجلیل از دانشجویان و دانش‌آموزان برتر علمی روستای سرتخت می‌رساند:
با حمایت و همراهی مهندس مجید یاوری و مهندس رضا شهبازی، تعداد ۲۰ عدد کارت هدیه ۵۰۰ هزار تومانی، شامل:

🔹 ۱۰ کارت هدیه ویژه بانوان

🔹 ۱۰ کارت هدیه ویژه آقایان

در نظر گرفته شده است که در میان حاضرین در مراسم، به قید قرعه اهدا خواهد شد.

کارگروه برگزاری مراسم

@dowrehamysartakht
🙏3❤1