🍏کانال 🍎 سـرتخت🍏
1.35K subscribers
6.17K photos
1.18K videos
126 files
146 links
اخبار روز سرتخت📰
مطالب آموزنده📑


لطفا از ارسال پست سیاسی خودداری فرمایید

آی دی ادمین اصلی جهت ارسال هرگونه پیشنهاد یا انتقاد
👇👇👇👇👇
@ayavarisartakht
Download Telegram
درود بر آینده سازان عزیز و تلاشگر

در این چند وقت که کارنامه شما فرزندان عزیزم را بررسی می کردیم خدا می داند که تمام تلاش ما، مبتنی بر رعایت اصول اخلاقی بود و با دقت، بدون هیچ حب و بغض؛ تک تک کارنامه ها را دیدیم و عاقبت آنچه شرط انصاف بود اجرا شد اما در این حین، دانش آموزانی با اختلاف یک صدم یا دو صدم از گردونه انتخاب خارج شدند و برای ما هم بسیار سخت بود اما ناگزیریم بپذیریم دنیا جای ارفاق نیست و در راهی که قدم گذاشته اید شکست معنا ندارد بلکه فرصتی است برای تلاش دوباره و شاید چند باره.

امسال بخاطر پایه های یازدهم رشته های نظری اندوهگین شدیم که بنا به جبر اجتماعی، کارنامه های آنها به موعد مقرر نرسید و فرصتی ایجاد شد برای دانش آموزان فنی و کارو دانش که خود را محک بزنند از سویی برای بار اول خلاء پایه دوازدهم فنی و کارو دانش را که نمی توانند در آزمون سراسری شرکت کنند مرتفع کردیم امیدواریم در آینده شاهد موفقیت بیشتر آنها باشیم.

گزینش دانش آموزان و دانشجویان بر اساس معدل کل انجام شد چون شیوه آموزش مجازی تا حد زیادی برای نظام آموزشی با زیر ساخت های موجود، چالش ایجاد کرده است و ما نیز به ناچار از آن تبعیت کردیم.

و آنچه بیش از هر چیز ما را خرسند و خوشحال کرد درخشش دانش آموزان متوسطه اول ساکن سرتخت بود که سه نفر از آنها در مدارس نمونه پذیرفته شدند و در این حین، نام رویا سلیمی دختر سختکوش و با وقار که علیرغم مصیبت بسیار تلخ و درگذشت برادر عزیزش جوانمرگ محمدرضا سلیمی، به مانند گوهر گرانبها درخشید و با قصه پر غصه خود درنگ نکرد و برای رسیدن به هدف خود جنگید و آن را تسلیم اراده آهنین خود کرد.

امسال دانش آموزان مقطع متوسطه اول که بعضاً اهل سنگ سفید هستند بنا به علت کم برخورداری از امکان آموزشی، بصورت جداگانه بر اساس اعلام نفرات برتر توسط مدرسه معرفی شدند.

و اما شرکت کنندگان در آزمون سراسری، بعد از اعلام نتایج شیوه تجلیل از شما اطلاع رسانی می گردد.

جوایز نفرات برتر بصورت نقدی در روز بیست و ششم شهریور در جشن باشکوهی که توسط شما رقم می خورد اهدا می گردد حضور دانش آموز یا دانشجوی برتر برای دریافت جایزه الزامی است.

آرزو می کنیم بتوانیم قدمی در راه موفقیت شما آینده سازان عزیز برداریم اسامی دانش آموزان و دانشجویان به پیوست ارسال می گردد.

در پناه خداوند باشید

با احترام - افسانه آزادی و رضا شهبازی

@dowrehamysartakht
❤2
اسامی دانش‌آموزان و دانشجویان ممتاز علمی، هنری و...
❤1
اسامی دانش‌آموزان راه‌یافته به دبیرستان نمونه
اسامی دانش‌آموزان ممتاز دبیرستان روستای سرتخت
اسامی دانشجویان ممتاز اهل سرتخت
اسامی دانش‌آموزان ممتاز متوسطه اول و دوم اهل سرتخت
شیربرنج

در یکی از روزهای کاری اداره که حسابی مشغول کار بودم، اتاق حسابداری مملو از ارباب‌رجوع بود و هرکسی دنبال به سرانجام رساندن کار خود بود. ناگفته نماند اداره آموزش‌وپرورش ناحیه ۳ کرمانشاه بالغ بر ۸۵۰۰ نفر شاغل و بازنشسته دارد و بزرگ‌ترین ناحیه در سطح کشور است. به همین دلیل، حسابداری و بعضی اتاق‌ها در ساعت اداری بسیار شلوغ بود.

در بین این همه هیاهو، صدای مردی جوان که مرا صدا می‌زد، متوجه خود ساخت. وقتی سرم را از نوشتن برداشتم، مردی با قدوبالای متوسط و چهره‌ای خندان مشاهده کردم. بعد از معرفی خود (آقای بشیر آزادی) گفت: «من چند سال پیش معلم روستای شما بودم و اکنون از دینور به ناحیه سه کرمانشاه منتقل شده‌ام.»
خانواده بنده را به خوبی می‌شناخت.

کارهای مربوط به ایشان را انجام دادم و بعد کنار من نشست و بعد از صرف چایی از روستای سرتخت برایم گفت:
زمانی که من و همکارانم که سه نفر بودیم، ابلاغ روستای سرتخت دریافت کردیم، چون شناخت چندانی از سرتخت نداشتیم، به خاطر بُعد مسافت نگران بودیم. یکی از معلمانی که قبلاً سرتخت خدمت کرده بود، گفت: «نگران نباشید، سرتخت مردمانی مهمان‌نواز و بسیار مهربان دارد و از بابت آنجا خیالتان راحت باشه. خاطرات این روستا هیچ‌وقت فراموش نخواهید کرد.»
آن زمان، چون امکانات رفاهی زیاد مناسب نبود، مردم روستا هر دانش‌آموز یک روز کامل نوبت غذا می‌داد (صبحانه، ناهار، شام).

اولیای دانش‌آموزان توسط بابامدرسه از نوبت غذای خود مطلع می‌شدند.

یک روز ناهار، یکی از خانواده‌ها برای ظهر شیربرنج آورده بودند. از نظر مالی نسبت به دانش‌آموزان دیگر وضعیت ضعیف‌تری داشتند. آن زمان مدارس روستایی سه ساعت صبح مدرسه می‌آمدند و ۲ ساعت بعدازظهر.
وقتی بعدازظهر سر کلاس رفتم، برای تشویق آن دانش‌آموز که نوبت غذایشان بود، گفتم: «دست مادر دانش‌آموز (......) درد نکنه، عجب شیربرنج خوشمزه‌ای درست کرده بود. دخترم، به جای ما از مادرت تشکر کن.»

بچه‌ها وقتی به خانه رفته بودند، همه اعلام کرده بودند که: «معلمان ما شیربرنج را خیلی دوست دارند.»

چشم شما روز بد نبینه! از آن روز به بعد، ناهار: شیربرنج، شیربرنج، شیربرنج......
من وقتی شماره همراهش را گرفتم، بعد از اسم مبارک «آقا معلم» در فهرست مخاطبین تلفن همراهم، کلمه قشنگ «شیر برنج» نیز اضافه کردم.

✍️ آقای حسین چنانی

@dowrehamysartakht
❤1😭1
《حسرت》

۱۲ فروردین ۹۶ بود که مادربزرگم به مادرم زنگ زد و گفت: «فردا می‌خوایم بریم بیرون، شما هم با ما بیاید بریم.»

بعد ما آماده شدیم و خونه خالم رفتیم. دورهم، شب با بچه‌ها کلی خوشحال بودیم که فردا قراره کلی خوش بگذره. ما آن‌قدر شوق داشتیم که خواب به چشم‌هامون نمی‌اومد. اصلاً نفهمیدیم کی صبح شد که یهو در باز شد و مادرم اومد داخل و گفت: «بیدار شو، می‌خوایم بریم.»

از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم و با کلی ذوق حاضر شدم و رسیدیم به جای باصفایی که قرار بود اون روز رو اونجا بگذارنیم.

یه نگاهی به دور و برم انداختم که دیدم پدرم نیست. ناگهان چشمم به کوه افتاد و دیدم که پدرم داره از کوه بالا می‌ره.

مادربزرگم گفت: «دخترم، پدرتو صدا کن بیاد چای بخوره.»

من و بچه‌ها دنبال پدرم رفتیم که پیداش کنیم. من از شدت حواس‌پرتی به جای کفش‌های خودم، کفش‌های مادربزرگم رو پوشیدم. با صدای بلند بابام رو صدا زدم، اما پدرم رو پیدا نمی‌کردم.

بعد از اینکه پدرم رو پیدا کردیم، بعد با بچه از بالای کوه شروع کردیم به دویدن که هر کسی که اول به پایین کوه برسه برنده است.

با سرعت زیاد نصف کوه رو دویدم که یهو پام پیچ خورد و شروع کردم تا پایین قل خوردن.

بعد همه دورم جمع شدن. مادربزرگم بیشتر از همه نگرانم بود، بغلم کرد و شروع کرد به نوازش کردن که چشمش به کفش‌ها افتاد و با شوخی و خنده گفت: «رۆڵه، کوش بویچک تر و کوش گان من پیدا نکردی.»

یعنی: «فرزندم، کفش‌های کوچیک‌تر از کفش‌های من پیدا نکردی.»

که گفتم: «ببخشید.»

مادربزرگم من را آرام کرد که بچه‌ها گفتن: «پاشو بابا، چیزی نشده، چقدر تو لوسی. ماماجون، تقصیر شماست که این بچه رو لوس بار آوردین.»

اون روز با اتفاق‌های تلخ و شیرینش گذشت.

جای بدش این بود که سه روز قبل از تولدم، مادربزرگ مهربانم فوت شد و حسرتش به دلم موند که مادربزرگم روز تولدم کنارم باشه. اما این بود که شوق تولد و سیزده‌بدر من همون‌جا با فوت مادربزرگم تموم شد.

اگر از وسعت جهان بپرسد، می‌گویم که جهان به وسعت حسرت‌ها است؛ نه به خاطر اینکه نقص‌اند، به خاطر اینکه به ما یاد دهند فرصت‌ها را غنیمت بشماریم. گاهی اوقات خیلی زود دیر می‌شود. الان سال‌هاست که حسرت آغوشی بر دلم مانده. قدر آدم‌ها را وقتی زنده‌ایم بدانیم، نه وقتی که ترکمان کرده و دیگر راهی برای دوباره در آغوش کشیدنشان نیست.

✍️ خانم زهرا احمدی

@dowrehamysartakht
👏2
📖ماجرای عروسی که با پای خودش به خانه ی پدربزرگ آمد...

(عروس هلندی)

یک روز یک عروس هلندی میاد دم خونه مادر بزرگ من و دایی من اون پرنده رو می‌گیره ......

  اسمشو گذاشتیم فندق، اون پرنده برای ما خیلی خوش قدم بود، چرا که  بعد از اومدنش اتفاقای خیلی خوبی برایمان  افتاد.......

بعد از دو سه ماه که حسابی بهش عادت کرده بودیم یک دفعه پرواز کرد و رفت.
اون روز من خیلی گریه کردم تا سه روز بعدهم ناراحت بودم و هرچی یادم می‌افتاد اشکم در میومد..

[ فندق با رفتنش حال همه ما رو گرفت......]

خلاصه ما برای پیدا کردنش توی دیوار کلی آگهی گذاشتیم، خیلیا برای اینکه از ما پول بگیرند قسم پیر و پیغمبر می‌خوردند که آقا پرنده تون پیش ماست، ی پولی واریز کنید تا بدیم اسنپ براتون بیارش، اما بیشترش الکی بود.

تا اینکه در آخر یکی شماره مارو گرفت... و زنگ زد ...دایی من ازش آدرس گرفت که بره ببینه خود فندق هست یا نه، آدرسی که داد با خانه ی پدر بزرگ خیلی فاصله نداشت...

وقتی به خونه طرف رسید به ما زنگ زد و گفت، فندق ما نیست، ولی میگه  اگه می‌خوای ببرش ما هم گفتیم ،نه اگر خودش نیست پس نیارش، اما داییم گفت میارمش.

خلاصه وقتی دایی من برگشت هیچی دستش نبود یک دفعه دکمه لباسش رو باز کرد و فندق رو از توی لباسش درآورد من ازدیدن فندق خیلی ذوق زده شدم ..... به همون اندازه‌ که از رفتنش ناراحت بودم از برگشتنش خوشحال شدم .. الان نزدیک یک ماه هستش که فندق  پیش ما برگشته و من خیلی خوشحالم .....
پایان

✍تیارا رنجبر پایه ی چهارم ابتدایی

@dowrehamysartakht
❤3👏1
~زندگی، همین خاطره‌هاست🍀✨


گفتند یک خاطره بنویس.

و من ماندم.

نه اینکه خاطره‌ای نداشته باشم که بتوانم برایشان تعریف کنم. اتفاقاً مشکل دقیقاً همین بود؛ من زیاد خاطره دارم.

آن‌قدر که انتخاب کردن یکی از میانشان برایم شبیه این بود که از میان تمام روزهایی که زندگی کرده‌ام، فقط یکی را انتخاب کنم و بگویم: «این از همه مهم‌تر بود.»

اما واقعاً کدامشان؟
کدام روز؟ کدام اتفاق؟ کدام خنده؟ کدام لحظه؟

هرچه بیشتر فکر کردم، بیشتر فهمیدم نمی‌توانم فقط یکی را انتخاب کنم.

خاطرات من شبیه هم نیستند. بعضی‌هایشان بزرگ و پررنگ‌اند و بعضی آن‌قدر ساده و کوچک که شاید برای دیگران چیز خاصی نباشند.

اما برای من هستند.
چون من آن لحظه‌ها را زندگی کرده‌ام.

شاید چیزی که برای یک نفر فقط یک روز معمولی بوده، برای من خاطره‌ای باشد که هنوز با یادآوری‌اش لبخند می‌زنم. شاید بعضی اتفاق‌ها برای دیگران عجیب یا بی‌اهمیت باشند، اما هرکدام برای من دنیای خودشان را دارند.

برای همین، هرچه بیشتر تلاش کردم فقط یک خاطره انتخاب کنم، بیشتر حس کردم دارم به بقیه‌شان بی‌انصافی می‌کنم.

کدام خاطره بیشتر از بقیه من را ساخته است؟
شاید جوابش این باشد: همه‌شان.

منِ امروز، نتیجه‌ی تمام روزها و اتفاق‌هایی هستم که کنار هم قرار گرفته‌اند و آرام‌آرام من را ساخته‌اند.

خنده‌ها، اشتباه‌ها، ترس‌ها، تصمیم‌ها و لحظه‌هایی که شاید همان موقع نمی‌دانستم یک روز تبدیل به خاطره می‌شوند.

و وقتی به تمام خاطراتم فکر کردم، متوجه
شدم با وجود تمام تفاوت‌هایشان، یک چیز مشترک دارند... شادی.

نه شادی به معنی خوشحالی.

شادی، یعنی من.

در تمام آن خاطرات، یک نسخه از من وجود دارد؛ شادی‌ای که گاهی ترسیده، گاهی خندیده، گاهی اشتباه کرده و گاهی کاری را انجام داده که واقعاً دلش می‌خواسته.

شاید به همین دلیل است که نمی‌توانم یکی از خاطراتم را انتخاب کنم.
چون هرکدامشان بخشی از داستان من هستند.

زندگی همیشه فقط از خاطرات خوب ساخته نشده است. غم و سختی هم هست، اما این دلیل نمی‌شود از لحظه‌های کوچکی که زندگی را برایمان قشنگ‌تر می‌کنند، بگذریم.

شاید بعضی از قشنگ‌ترین خاطرات زندگی، از همان لحظه‌هایی ساخته شوند که فقط تصمیم گرفتیم زندگی‌شان کنیم.
از کاری که دلمان می‌خواست انجام بدهیم، از یک تصمیم ناگهانی یا تجربه‌ای که شاید کمی از آن می‌ترسیدیم، اما با وجود ترسمان انجامش دادیم.
اگر همیشه ترس را انتخاب کنیم، شاید یک روز بیشتر از اشتباه‌هایمان، حسرت کارهایی را بخوریم که هیچ‌وقت انجامشان ندادیم.

تا وقتی به خودمان یا کسی آسیب نمی‌زنیم، نباید زندگی کردن را از خودمان دریغ کنیم.
چون ما همین حالا داریم خاطرات آینده‌مان را می‌سازیم.
شاید همین امروز که برایمان یک روز معمولی است، سال‌ها بعد یکی از روزهایی باشد که دلمان بخواهد دوباره زندگی‌اش کنیم.

من اول نمی‌خواستم در این خاطره نویسی شرکت کنم، اما همین باعث شد بیشتر به لحظه‌هایی که پشت سر گذاشته‌ام نگاه کنم و بفهمم خاطرات چقدر بخش بزرگی از من هستند.

من نمی‌توانم از میان تمام خاطراتم فقط یکی را انتخاب کنم و بگویم این از همه مهم‌تر است.
چون اگر امروز شادی‌ای هست که دارد این متن را می‌نویسد، دلیلش تمام شادی‌هایی است که پیش از او زندگی کرده‌اند.
تمام شادی‌هایی که ترسیده‌اند، خندیده‌اند، اشتباه کرده‌اند و با تمام اتفاق‌های ریز و درشت زندگی‌شان، من را ساخته‌اند.

پس اگر قرار باشد برای این مسابقه یک خاطره انتخاب کنم، انتخاب من فقط یکی نیست.

انتخاب من همه‌ی خاطره‌هایم هستند.

و شاید سال‌ها بعد، شادیِ دیگری به یکی از همین روزها نگاه کند و با خودش بگوید:

«چه خوب که زندگی‌اش کردم.»

✍️ خانم شادی چنانی

@dowrehamysartakht
❤5👏4
"🍂طلوع آن ها و غروب ما🍂"


در حال زندگی بودیم یک زندگی معمولی و
آرام کسی چه می‌دانست زندگی همان در لحظه زندگی کردن است؟ نه فکر به گذشته‌ای که دیگر در دسترس نیست و نه آینده‌ای که شاید هرگز نیاید.

من از آن دسته انسان‌هایی هستم که معتقدم همه چیز راه و چاره‌ای دارد، ولی امان از...🖤

سایه‌ی شومی به نام مرگ. مرگی که مثل یک دزدِ بی‌صدا می‌آید، بی‌آنکه در بزند، و با خودش نه فقط یک نفر، که تمام خاطراتِ یک زندگی را با خودش می‌برد. گاهی با خود می‌اندیشی که مگر می‌شود آن همه خاطره با آن شخص خاص به یک باره کم‌رنگ شود؟ چرا که دیگر او در میان ما نیست. و آن لحظه چنان به خود می‌لرزی که گویی طوفانی عظیم تمام زندگی‌ات را تحت شعاع خود قرار داده است.

به راستی زندگی یک شوخی به نظر می‌رسد. تو از بطن یک مادر متولد می‌شوی، زندگی می‌کنی، می‌میری و سال‌ها بعد به فراموشی سپرده می‌شوی انگار که جهان هم تو را فراموش می‌کند. اما من فکر می‌کنم کسانی که ما را دوست داشتند، هرگز ما را فراموش نمی‌کنند آن‌ها فقط یاد می‌گیرند با جای خالی ما زندگی کنند.

به یاد تک‌تک لحظه‌های شیرینی که با آن‌ها داشتیم، به یاد قول‌هایشان، به یاد لبخند بی‌نظیرشان که حالا فقط یک تجسم قشنگ از آن باقی مانده است.

مگر می‌شود آدم دلتنگ پدربزرگ و مادربزرگش نباشد؟ از نظر من آن‌ها پدر و مادر دوم ما هستند و چه حیف که من هیچ‌کدام را دیگر ندارم. آن خاطرات شیرین، آن لحظه‌های ناب...

وقتی که با دستان کوچکت صورت پدربزرگت را لمس می‌کردی و به غرغروهای زیبای مادربزرگت گوش می‌دادی. وقتی که شب‌ها ناگهان از خوابی بیدار می‌شدی و ترس تمام تنت را در بر می‌گرفت به خودت که می‌آمدی، زنی را کنار خود می‌یافتی که وجودش دلت را آرام می‌کرد و به بغل او می‌خزیدی و به خواب می‌رفتی آن آغوش، امن‌ترین جای دنیا بود جایی که هیچ ترسی معنا نداشت.

این‌ها را هرگز دیگر تجربه نخواهم کرد، ولی خوشحالم که توانستم آن همه خاطرات زیبا را با آن‌ها بسازم. خاطراتی که حالا مثل یک گنج ارزشمند در حصار قلبم قایمشان کرده‌ام.

آنها مهربان بودند و بخشنده، و من چیزهای زیادی از آن آدم های خاص به خاطر دارم که تا ابد در قلب و ذهنم باقی خواهد ماند. شاید مرگ بتواند جسمشان را از من بگیرد، اما هرگز نمی‌تواند آن همه مهربانی، آن خاطرات، و آن طعم شیرین دوست‌داشته‌شدن را از من بگیرد.

Y.Ch

@dowrehamysartakht
❤9
درختی که با من بزرگ شد

هنوز یادم هست؛ یک روز بهاری بود. پدرم گوشه‌ی حیاط خانه مشغول کندن زمین بود. کنجکاو شدم و از او پرسیدم:

«بابا، چی کار می‌کنی؟»

لبخندی زد و گفت:
«می‌خوام یه درخت بکارم.»

وقتی نهال کوچکی را دیدم که چند برگ سبز بیشتر نداشت، با تعجب گفتم:

«این که خیلی کوچیکه! کی بزرگ میشه؟»

پدرم خندید و گفت:
«وقتی تو بزرگ شدی، این هم درخت بزرگی میشه.»

آن روز حرفش را چندان جدی نگرفتم. برای من، آن نهال فقط یک گیاه کوچک بود که گوشه‌ی حیاط کاشته شده بود.

اما روزها و سال‌ها گذشتند.

من بزرگ‌تر شدم و نهال هم آرام‌آرام قد کشید. هر بهار برگ‌های تازه می‌داد و هر تابستان سایه‌اش بیشتر می‌شد. گاهی پدرم صبح زود به آن آب می‌داد و گاهی من.

هر وقت از کنار درخت رد می‌شدم، پدرم می‌گفت:

«مواظبش باش. این درخت یه روز خیلی بزرگ میشه.»

حالا سال‌ها از آن روز گذشته است. درخت آن‌قدر بزرگ شده که سایه‌اش بخش زیادی از حیاط را پوشانده است.

یک عصر تابستانی، من و پدرم زیر همان درخت نشسته بودیم. نسیم آرامی می‌وزید و برگ‌ها تکان می‌خوردند.

به تنه‌ی درخت نگاه کردم و گفتم:

«بابا، یادته روز اول گفتی وقتی من بزرگ بشم، این هم بزرگ میشه؟»

پدرم لبخند زد:
«آره، یادمه.»

گفتم:
«فکر کنم درست گفتی.»

پرسید:
«چطور؟»

گفتم:
«هم من بزرگ شدم، هم درخت... ولی یه چیز دیگه هم با ما بزرگ شد.»

با تعجب نگاهم کرد.

گفتم:
«خاطراتمون.»

پدرم چیزی نگفت. فقط لبخند زد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت.

آن لحظه به این فکر کردم که شاید پدرم آن روز فقط یک نهال در خاک نگذاشته بود. او بخشی از کودکی من را در گوشه‌ای از حیاط کاشته بود؛ چیزی که سال‌ها بعد، هنوز می‌توانستم زیر سایه‌اش بنشینم و روزهای کودکی‌ام را به یاد بیاورم.

حالا هر بار که به آن درخت نگاه می‌کنم، به حرف پدرم فکر می‌کنم.

آن روز من فقط بزرگ شدن یک درخت را می‌دیدم؛
امروز می‌فهمم پدرم داشت به من یاد می‌داد که زیباترین چیزهای زندگی، آرام‌آرام رشد می‌کنند؛
مثل یک درخت،
مثل یک خاطره،
و مثل عشق پدر.

درخت هنوز در گوشه‌ی حیاط ایستاده است؛
من هم بزرگ شده‌ام،
اما هر بار زیر سایه‌اش می‌نشینم، دوباره همان کودک کوچک می‌شوم که کنار پدرش ایستاده بود و با تعجب می‌پرسید:

«بابا، این کی بزرگ میشه؟»

و حالا جوابش را می‌دانم:

بعضی چیزها بزرگ می‌شوند تا روزی سایه‌شان پناه خاطرات ما شود.

✍️ خانم ثنا سهرابی

@dowrehamysartakht
❤5
تلفن در مرور زمان

زمانی که می خواستم وارد این جهان بشم خیلی ها چشم انتظار بودن، بخصوص پدر بزرگ پدریم چون اولین نوه ی پسریش بودم اما در اون زمان چون تلفنی وجود نداشت با نامه که تنها راه برای با خبر کردنش بود، نوشتند اونم نامه رسانی وجود نداشت و فقط می‌شد به افرادی که قابل اعتماد هستند سپرد که نامه رو برسانند، زمانی که اومدم روستا گفتند که همزمان با تولدم به روستا برق اومده بود و همه مرا خوش یومن خانواده می شناختند. چند سالی گذشت قبل از اینکه به مدرسه برم تلفن وارد روستا شد اونم تلفن ثابتی که فقط یکی وجود داشت برای کل روستا که مسئولی برایش انتخاب کرده بودند.
اتاقک کوچکی که در رو بروی شرکت تعاونی بود، زمانی که مادر بزرگم یا خاله هام تماس می گرفتند تا بهت گفته می شد و با کلی خستگی، دلهره و انتظار تماس می گرفتند( چون شماره تلفن نمی افتاد که مجدداً تماس بگیری) حداقل نیم روز طول می کشید، آن هم صدای ضعیفی که بریده بریده به گوشت می‌رسید.

چقدر این خاطرات برای نسل امروزی ناآشناست و شاید هم اصلا نسل ما را درک نکنند، چون از زمانی که چشم به جهان گشودن تلفن همراه در دسترس آنها بوده به همین خاطر است که قدر دان چنین نعمت بزرگی نیستند و بیشتر اوقات آن را کوچک می شمارند.
بزرگ تر که شدیم، این مسئله نبود تلفن حاد تر شد، بخصوص برای تماس با سرویس مدرسه که همیشه معلوم نبود کجا بود که سره وقت ما رو به مدرسه برسونه و ارتباط با دوستانی که از روستاهای دیگه بودن برای تکالیف گروهی درسی...
حاد تر شدن این مسئله زمانی به اوج خود رسید که دبیرستان رفتیم، تصور کنید معلم از ما تحقیقی رو میخواست که در کتابخانه در دسترس نبود، استرس و دلهره ایی ایجاد می‌شد که با تلفن فردی با یکی از آشنا در شهر تماس بگیری تا مطلبی رو میخای برات بفرسته اونم با مینی بوسی که هر وقت نیازش داشتی خراب بود یا کلا نبود، اونم چیزی رو برات کپی فرستاده بود که کلا به دردت نمی خورد و از معلم غُر غُرو نمره شو نمی گرفتی. بله در مورد اینترنت همراهی صحبت می کنم هم اکنون در دسترس همه ی ما هست. خوشبینانه ترین حالت ممکنش این بود با کلی زحمت به شهر می رفتیم و با اون سرعت بسیار پایین مشغول جستجو برای تکلیفی می شدیم که معلم به ما داده بود.
نسل کنونی این درجه از خواستن ها و نه شنیدن ها و ذوق ها و اشک های از سر ذوق را تجربه نخواهد کرد.

لحظه ی اکنون

چند سالی است که به لطف قدرت برتر جهان این نعمت ارزشمند رو در روستا داریم، تلفنی که ارتباطات ما رو بسیار آسان، با کیفیت، در مدت زمان کوتاه با هزینه ایی بسیار پایین، برقرار می کند اما گاهی اوقات به دلیل برق رفتن( نداشتن باطری ذخیره دکل) و یا سرعت پایین اینترنت این مهم برای عزیزانی که کلاس هاشون آنلاین برگزار میشه با دشواری و ناامیدی برای ادامه تحصیل روبرو شده اند. در چند ماه اخیر یک کمپین برای افزایش سرعت اینترنت به کمک آقای فرهادی سنگ سفید شروع شد و چون رشته کارشناسی ارشد بنده تکنولوژی و استارت آپ ها بوده و این مسئله رو به دایی من که رییس مخابرات هست گوشزد کنم، در میان گذاشت، بنده هم علاقه بسیاری به عزیزان پرتلاش در عرصه ی خدمت به مردم را دارم و مواردی که می‌شود این مسئله را حل کرد به ایشان یادآوری کردم.

اما همه ی مسئله این نیست

این مسئله مرا وا داشت که در چند ماه اخیر برای افزایش کیفیت و قدرت خطوط تلفن همراه و اینترنت تحقیقی انجام بدهم، که نتیجه ی آن خیره کننده است. طبیعت برای کنترل حشرات از پرندگان کمک می گیرد، اما شبکه های تلفن همراه برای خدمات رسانی بهتر یا تعداد شرکت ها و دکل های مخابراتی بیشتر و یا قدرت فرکانس های آن را بیشتر کرده اند و در مهاجرت پرندگان اختلال ایجاد کرده است و آنها به نقاطی می روند که غذایی به آنها نخواهد رسید و یا با مسیر اشتباه طولانی از گرسنگی تلف خواهند شد...

و این تلاش شبانه روزی باغداران دیارمان را بی ثمر خواهد گذاشت.

این چالش‌های بسیار ، ما را به جایگاه و عزتی که خواستار بودید، خواهند رساند. صبر پیشه کنید و پرهیز کنید تا نام نیک بر جای گذاشته شود همچون بزرگان دیارمان سرتخت...

✒️ خاطرات و تحقیقاتی از دفتر زندگی سالکی

@dowrehamysartakht
❤4
📢اطلاعیه ویژه مراسم تجلیل از برترین‌های علمی سرتخت

به اطلاع اهالی محترم و حاضرین در مراسم تجلیل از دانشجویان و دانش‌آموزان برتر علمی روستای سرتخت می‌رساند:
با حمایت و همراهی مهندس مجید یاوری و مهندس رضا شهبازی، تعداد ۲۰ عدد کارت هدیه ۵۰۰ هزار تومانی، شامل:

🔹 ۱۰ کارت هدیه ویژه بانوان

🔹 ۱۰ کارت هدیه ویژه آقایان

در نظر گرفته شده است که در میان حاضرین در مراسم، به قید قرعه اهدا خواهد شد.

کارگروه برگزاری مراسم

@dowrehamysartakht
🙏3❤1
📖 یک روز خاطره‌انگیز

یک روز صبح از خواب بیدار شدم و قرار بود برای بار گرفتن برویم. بارمان سیب گلاب بود و همه آماده شدیم و رفتیم باغ. وقتی رسیدیم، دیدم تقریباً همه‌ی خانواده جمع شده‌اند و هرکسی مشغول یک کاری است. همین جمع شدن همه‌ی ما، خودش باعث شده بود از همان اول حال و هوای خوبی داشته باشیم.

برای چیدن سیب‌ها به ما سبد دادند و داخل سبدها روزنامه انداختیم تا سیب‌ها آسیب نبینند. بعد پدربزرگم شروع کرد به چیدن سیب‌ها و ما هم کمک می‌کردیم و سیب‌ها را داخل سبدها می‌گذاشتیم. هر چند وقت یک‌بار هم با هم حرف می‌زدیم و شوخی می‌کردیم و خستگی‌مان را کمتر می‌کردیم. بعضی وقت‌ها هم وقتی یک سیب قشنگ‌تر پیدا می‌کردیم، آن را به بقیه نشان می‌دادیم و کلی ذوق می‌کردیم.

نزدیک ظهر که شد، کم‌کم همه خسته و گرسنه شده بودیم. ناهار که شد، مادربزرگ یک غذای خیلی خوشمزه درست کرده بود و همه دور هم نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن. بعد از چند ساعت سیب چیدن، غذا خیلی بیشتر از همیشه می‌چسبید. سر سفره هم کلی حرف زدیم و خندیدیم و هرکسی چیزی می‌گفت و بقیه هم جوابش را می‌دادند. خلاصه، ناهار خودش یکی از قسمت‌های خوب آن روز بود و بعدش هم کمی استراحت کردیم و دوباره رفتیم سراغ سیب‌ها.

بعد از ناهار کمی استراحت کردیم و دوباره مشغول جمع کردن سیب‌ها شدیم. بوی سیب‌های تازه و هوای باغ خیلی خوب بود و همه از بودن کنار هم خوشحال بودند. با اینکه هدفمان بار گرفتن بود، آن روز بیشتر از اینکه فقط یک روز کاری باشد، برایمان بهانه‌ای شده بود تا دور هم جمع شویم و چند ساعتی را کنار هم خوش بگذرانیم.

وقتی کارمان تمام شد و سبدها پر شدند، همه کمی خسته شده بودیم، ولی خستگی آن روز برایمان شیرین بود. بعد از تمام شدن کار هم مدتی کنار هم نشستیم و صحبت کردیم و از اینکه یک روز خوب را با هم گذرانده بودیم، خوشحال بودیم.

آن روز شاید اتفاق خیلی خاصی نیفتاده باشد، اما برای من یکی از خاطرات خوب و دوست‌داشتنی از دورهمی‌های خانوادگی است و هنوز هم وقتی یاد آن روز و سیب‌های گلاب می‌افتم، حس خوبی پیدا می‌کنم. به نظرم، گاهی همین دورهمی‌های ساده و باهم بودن‌ها هستند که بعداً تبدیل به خاطراتی می‌شوند که آدم دلش می‌خواهد دوباره تجربه‌شان کند.

✍️خانم النا مرادی ( پایه هشتم)

@dowrehamysartakht
❤4
به نام خالق یکتا
موضوع خاطره: گذراندن هفته‌ای از تعطیلات تابستان

در آغازین روز از تعطیلات مردادماه تابستان، زمانی که مدرسه‌ها تعطیل بودند و من هم بعد از گرفتن کارنامه‌ای با نمرات خوب بودم، برای گذراندن هفته‌ای از اوقات فراغت، از شهر راهی روستا شدم.
در یک روز نسبتاً گرم، اوایل صبح، من به همراه دایی‌ام که با هم هم‌سن‌وسال بودیم، گوسفندان را برای چرا به کوه‌های اطراف روستا بردیم.
این خاطره برای من که به قولی بچه‌شهری بودم، خاطره‌ای ناخوشایند؛ اما برای دایی‌ام که بچه‌ی خود روستا بود، بسیار لذت‌بخش، خاطره‌انگیز و به‌یادماندنی شد.
صبح، بعد از بردن گوسفندان به کوه، حوالی ساعت ۱۰ صبح بود. من و دایی‌ام که دنبال گوسفندان راه می‌رفتیم، به یک‌باره متوجه شنیدن صدایی شدیم که از روستا صدا می‌زد: «مههههددددی...»
چون به روستا خیلی نزدیک بودیم، صدا را به‌وضوح شنیدیم. دایی مهدی هم با شنیدن صدا که از طرف خاله‌ام می‌آمد، سراسیمه و مضطرب، چوبی را که برای گوسفندان در دستش بود، زمین انداخت و دوان‌دوان به سمت روستا رفت...
من ماندم تنها با گوسفندان، که نسبت به دایی کم‌تجربه هم بودم.
زمان در حال سپری شدن بود. باید معمولاً تا ساعت ۱۲ الی ۱، گوسفندان را برای چرا در کوه نگه می‌داشتم که انجام دادم و ظهر که گوسفندان را از کوه برگرداندم، دیدم که هیچ خبری از دایی نبود.
با عجله پیش خاله‌ام رفتم و ماجرا را از او جویا شدم. پرسیدم و گفتم: «مهدی کجاست؟ چرا برنگشت؟»
خاله گفت که از طرف بسیج دانش‌آموزی به روستا آمدند و گفتند که از منطقه‌ی میان‌راهان تا سرتخت، تعداد محدودی از دانش‌آموزان منطقه که از سرتخت فقط دایی مهدی بود، به‌خاطر گرفتن کارنامه با نمرات بسیار عالی، به یک اردوی تفریحی یک‌هفته‌ای دعوت شده بود.
اردویی به تمام معنا؛ که رفتن و سفر به شهرهایی از جمله شیراز، اصفهان، قم و... با تمام امکانات بود.
اردو یک هفته به طول انجامید. همچنان که قبلاً گفتم، من تنها و به اجبار آن هفته را به چرای گوسفندان محکوم شدم.
هفته‌ای که برای من بسیار سخت و طاقت‌فرسا و بدون دوست و رفیق سپری می‌شد و فکر و خیال اینکه دایی الان در حال خوش‌گذرانی بود و من در حال چوپانی، بیشتر اذیتم می‌کرد.
خلاصه، این یکی از دوپهلوترین خاطرات زندگی من بود که از طرفی تلخ برای من و بسیار شیرین برای دایی‌ام اتفاق افتاد.
خلاصه، یک خاطره‌ی مشترک برای دو نفر: یکی سخت و طاقت‌فرسا و دیگری شیرین و جذاب.
در پایان، برای تمام مردم سرزمینم، خاطراتی بسیار شیرین و خاطره‌انگیز از درگاه ایزد منان استدعا دارم.

✍️از طرف هم‌ولایتی کوچک شما
پرویز مرادی
@dowrehamysartakht
بسم رب شهداء و صدیقین
به یاد شهدا ی میناب قلم در دست می گیرم و چند خطی خاطره می نویسم.
با این که سن زیادی ندارم، اما خاطره های بسیار دارم.
بعضی از آن‌ها خیلی برایم ماندگار است و خاطره ای را که می نويسم هیچ وقت فراموش نمی کنم.

یک روز زمستانی می خواستم به مدرسه بروم نوبت صبح بودم و مادرم طبق معمول مرا راهی مدرسه کرد.
من خوشحال و خندان بی آنکه به چیزی فکر کنم به مدرسه رفتم ولی نمی دانستم آن روز یکی از خاطراتی باشد که هرگز از یادم نرود.
با خوشحالی به حیاط مدرسه رفتم و از مادرم خداحافظی کردم و به کلاس رفتم.
مثل روز های دیگر معلم درس را شروع کرد و بعد از گذشت ساعت درسی اول، زنگ تفریح به صدا درآمد و با دوستانم به حیاط مدرسه رفتیم کمی از بازی ما در حیاط نگذشته بود، که ناگهان صدای زنگ شنیده شد و ما دوباره به سر کلاس رفتیم.
معلم را ناراحت دیدم!
پرسیدم خانم چرا انقدر ناراحتی؟!
گفت: چیزی نیست، اما دیدم مادر هم کلاسی هایم به دنبال بچه هایشان می آمدند و آن ها را به خانه می بردند.
آنجا فهمیدم که اتفاقی افتاده!
دوباره از معلم پرسیدم خانم چه شده؟
با ناراحتی جواب داد و گفت: جنگ شده، باید به خانه برویم.
یک دفعه به فکر پدر و مادرم افتادم و نگران آن ها شدم.
مادرم در کلاس را زد و آمد و مرا با خود برد.
از مادر پرسیدم مادر جنگ شده؟
او با صدا ی لرزانش گفت: آره نگران نباش چیزی نیست.
ما با هم به نانوایی رفتیم، در آنجا دیدم که نانوایی خیلی شلوغ بود.
آن وقت با تعجب به مادرم و مردم خیره شدم و نگرانی را در چشمانشان احساس کردم.
از نانوایی برگشتیم.
به خانه که رسیدیم، متوجه شدم مدرسه ی میناب را با موشک زده اند و بچه های بی گناه شهید شدند.🖤
بچه هایی که پدر و مادر منتظر آمدن شان به خانه بودند، ولی هرگز برنگشتند.
خیلی ناراحت شدم و نتوانستم بغض خود را نگه دارم.
من با وجودی که آن ها را ندیده بودم دلم برای آنها به درد آمده بود و این خاطره تلخ تا ابد برای من می ماند.

خاطره ها همیشه شیرین نیستند؛ گاهی تلخ و گاهی شیرین.
امیدوارم همه انسان ها خاطره های شیرینی به یادگار داشته باشند.

✍️فاطمه احمدی ( پایه چهارم )

@dowrehamysartakht
❤6
بسم رب الشهدا

خاطره از برادر شهیدم محمد احمدی سرتختی


تقریبا اولین برف سال 97 بود که عزیزدلم آقا محمد با جمعی از دوستاش برای  برف بازی به سرتخت آمدند
برف قشنگی باریده بود
به خانه که رسیدند.
و خودشان و گرم کردند
مشغول جمع آوری وسایلشان شدند
و پختن غذای که شاید خوش‌مزه ترین غذا که بود که در جمع دوستانش در آن هوای برفی درست کرده بودند💔

تقریبا عصر شده بود که برای برف بازی با دوستاش بیرون رفتند
و چند ساعتی بیرون در اون برف زیبا گذرانند
و ساعاتی خوشی را کنار دوستانش گذارنده بود این را از ذوق و تعریف هایش می‌شود فهمید🥀
اون تفریح و خوشگذرانی برادرم آخرین بار بود  و دوساله با آمدن برف تمام غم دنیا وجودم را می‌گیرد 😭
چون اسفند همان سال وارد سپاه شدند
و خدمت و نگهبانی از کشورش افتخاری آفرید


و بالاخره در تاریخ 1404/3/25

به درجه رفیع شهادت رسیدند

پسری از دیار روستای سرتخت که با افتخار رفت😔💔

رفتنت یک شبه پدرو مادرمان را پیر کرد
فرزندانت را بی ناز کرد
خواهرانت را بی پناه


شهیدی که به شهید امام زمان معروف هست
شادی روح پاکشون صلوات

📝خواهر شهید محمد احمدی سرتختی (فاطمه احمدی سرتختی)

@dowrehamysartakht
❤5👍3
📖 نور خورشیدی که تمام روستا را در آغوش داشت

در روستای کوچک ما، خانه‌ای بود که با رفتنش، انگار گرمای خورشید هم از آن کوچه‌ها رفته بود. همه از او حرف می‌زدند؛ نه از دارایی‌هایش، که از آن مهربانی بی‌کرانی که مثل عطر گل‌های وحشی، در تمام گوشه و کنار روستا پیچیده بود. او هیچ مرزی نمی‌شناخت؛ برای او کلمهٔ «غریبه» وجود نداشت. اگر مسافری در جاده گم می‌شد یا غریبه‌ای با چهره‌ای نگران از روستا عبور می‌کرد، او همان شکلی به خود می‌گرفت که برای فرزندان خود داشت. محبتش نه یک انتخاب بود، بلکه بخشی از نفس کشیدنش؛ چنان‌که گویی قلبش برای همه می‌تپید.

حالا او نیست؛ کوچه‌ها در سکوتی غریب فرو رفته‌اند. رفتنش گویی آن روح گرمی را که پیونددهندهٔ دل‌های ما بود، از میان برده است. 😔 اما یاد آن مادربزرگ تا ابد در دل ماست؛ چراکه او یاد داد که مهربانی، تنها راه ماندن در دل آدم‌هاست......

(به یاد مادربزرگ مهربان و آسمانی‌ام)

✍️نادیا سلطانی ــ کرمانشاه

@dowrehamysartakht

@sartakht1404
❤1
موضوع: هفته ای پر از خاطره

یکی از زیبا ترین و بیاد ماندنی ترین سفر هایی که تا به حال داشته ام سفر به شمال کشور همراه خانواده ام بود. ما یک روز تصمیم گرفتیم به شمال برویم. صبح از خواب بیدار شدیم و وسایل را داخل ماشین گذاشتیم، و راهی شدیم. هوا هنوز خنک بود و خیابان ها همه خلوت بودند.

همه اعضای خانواده خوشحال و شاداب بودیم، در طول مسیر، از پنجره ماشین به بیرون نگاه می کردم و منظره ها بسیار برایم جالب بود. هرچه بیشتر جلو می رفتیم درخت ها بیشتر می شد. جاده از میان کوه ها و درختان بلند می گذشت و گاهی ابرها و مه، قله های کوه را می پوشاند و هوا خنک می شد. درختان بلند و سر سبز دو طرف جاده قرار داشتند و صدای پرندگان و آب رودخانه، حس آرامش بخشی به من می داد.

گاهی برای استراحت کنار جاده توقف می کردیم و از هوای پاک و درختان سر سبز لذت بردیم. پس از چند ساعت به مقصد رسیدیم. من از هوای تمیز و طبیعت سر سبز لذت می بردم. صدای باد که در میان برگ درختان می پیچید، مانند یک آواز آرامش بخش بود.

یکی از روز های سفر را به جنگل رفتیم. در آنجا قدم زدیم و از زیبایی طبیعت عکس گرفتیم. برگ های درختان با رنگ های مختلف زمین را پوشانده بود. کمی جلو تر رفتیم که به یک رودخانه رسیدیم. آب رودخانه بسیار زلال و خنک بود و صدای برخورد آب با سنگ های رودخانه بسیار جذاب و دلنشین بود.

روز بعد به کنار دریا رفتیم. وقتی برای اولین بار دریا را دیدم بسیار شگفت زده شدم موج ها یکی یکی به ساحل می رسیدند و دوباره به سمت دریا بر می گشتند. من و خانواده ام کنار ساحل کلی عکس گرفتیم. صدای موج ها و نسیمی که می وزید بسیار آرامش به من می داد.

شب ها نیز در کنار خانواده درباره اتفاقات روز صحبت می کردیم و از خاطراتی که در سفر به همراه داشتیم می خندیدیم. یکی از چیز هایی که این سفر را برای من لذت بخش تر کرد، این بود که همه اعضای خانواده بیشتر از همیشه کنار هم بودیم.

متأسفانه چند روز گذشت و زمان برگشتن فرا رسید. هنگام برگشت، با اینکه خسته بودم دلم نمی خواست از شمال خداحافظی کنم.

راه افتادیم و دوباره از جنگل های سر سبز عبور کردیم و من آخرین نگاه را به جنگل و کوه ها انداختم. 

مسافرت به شمال برای من فقط یک سفر معمولی نبود، بلکه خاطره ای زیبا بود که همیشه در ذهنم باقی می ماند.
«پایان»

✍️آرتین مرادی

@dowrehamysrtakht

@sartakht1404
❤1