اجتماعی مشهد
13K subscribers
45.7K photos
19.3K videos
375 files
24.8K links
با اخبار #مشهد درکوتاه ترین زمان آگاه ترین باشید
.
.
.
دستورالعمل ها برای ارسال پیام های شما 👇
@AkhbarMashhadRules
@AkhbarMashhadRules
.
.
.
دستور العمل ها برای ارائه تبلیغ 👇
@ads_AkhbarMashhad
@ads_AkhbarMashhad
.
.
.
۱۲۱۱۸۲۱
Download Telegram
سیم آخر !

🔹صدای خانواده همسرش درآمد. متاسفانه پدر و مادرم جای آنکه دنبال حل مشکل باشند از برادرم دفاع می‌کردند. کار داشت بیخ پیدا می‌کرد. بیچاره پدر عروس مان از ترس آبرویش کوتاه آمد.
🔹 این عقب نشینی زبان برادرم را دراز کرده بود. راه می‌رفت و از آنها هم باج می‌گرفت. دو سال گذشت. همسر برادرم کلافه شده بود. دادخواست طلاق داد. مهریه‌اش را بخشید و جانش را آزاد کرد.
🔹ما فهمیدیم برادرم به مواد مخدر اعتیاد پیدا کرده است. پدرم سینه‌اش را چاک کرده بود، اشک می‌ریخت و می‌گفت باید ترک کند. برادرم روزی که فهمید همسرش ازدواج کرده به سیم آخر زد. مدتی از خانه فراری شد. در خرابه‌ای پیدایش کردیم. پدرم دار و ندارش را خرج این بچه کرده، هرچه می‌خواست برایش بی‌چون و چرا مهیا می‌کرد. هیچ کس فکر نمی‌کرد این سرنوشت برایش رقم بخورد.
فرزانه پیرو احمدی، مدرس مهارت‌های زندگی  و مشاور خانواده در این باره می‌گوید:
🔹نقش خانواده در تربیت و حمایت فرزندان  حتی بعد از ازدواج بسیار مهم است. اما مشکل اصلی در این داستان تلخ با حمایت نادرست والدین از رفتار مخرب پسرشان آغاز شد. حمایتی که در واقع دفاع والدین از پسرشان در برابر همسرش در واقع منجر به پرروبی و سرکشی  پسر را در پی داشت. این حمایت نابجا با وجود اشتباهات پسرشان منجر به باج گیری از خانواده همسر شد. عروس خانواده در برابر یک محیط حمایتی ناسالم  تصمیم به جدایی گرفت. خانواده پسر متوجه حمایت ناسالم خود در مقابل اعتیاد او شده بودند و پرداخت هزینه‌های سنگین برای ترک دادن پسرشان که علی رغم این حمایت‌ها گرفتار بلای خانمان سوز اعتباد شد. این نشان از نداشتن تاب آوری و اتکای مطلق به منابع بیرونی (پدر)است.
🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad
آتش می سوزاندم !

🔹هر روز سرشان یک بازی در می‌آوردم. آتیش می‌سوزاندم و می‌خواستند از مدرسه بیرونم‌کنند .
هیچکس نمی‌دانست علت تندخویی من چه بود، فقط می‌خواستم ثابت کنم اگر بچه طلاق هم هستم یک سر و گردن از بقیه بچه‌ها بالاترم و اینطوری خودی نشان بدهم .
🔹یک روز از مدرسه زنگ زدند به مادرم‌ . خودش را رساند. مانده بود چه بگوید. می‌گفت به سختی مرخصی گرفته و باید به کارگاه تولیدی برگردد.
مادرم آن روز مرا با خود به خانه برد. گفت می خواهم چند کلمه حرف حساب بزنیم‌.مادرم  تاکید کرد  باید حواست از بقیه خیلی جمع‌تر باشد مبادا کسی حرفی پشت سرمان در بیاورد. داشت صحبت می‌کرد که صاحب کارگاه به او زنگ زد. صدایش را می‌شنیدم.
🔹هرچی دهانش رسید نثار مادرم کرد و گفت من پول مفت ندارم که به تو بدهم و این وضع کار کردن نیست. گریه و التماس مادرم را که دیدم قلبم لرزید. پتکی به فرق سرم کوبیده بودند. قول دادم پسر خوبی باشم. چسبیدم به درسم و مدرسه . مادرم از جانش گذاشت و من درس خواندم. در این مدت حتی به خاطر من و خواهرم ازدواج نکرد.
🔹من خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم بزرگ شدم. کاری پیدا کردم و از شهرمان به مشهد آمدم. مادرم را هم با خودم آوردم. می‌خواهم ازدواج کنم. مادرم که چهره‌اش خیلی پیرتر از سن واقعی اش نشان می‌دهد گفت مشاوره قبل از ازدواج بروید.
🔹او چوب خورده یک ازدواج اجباری است . طلاق گرفت چون پدرم به مواد مخدر اعتیاد داشت و خانه ما را پاتوق دوستان لاابالی‌اش می‌کرد.
🔹مادرم شیر زنی است که در تمام این سال‌ها سایه‌اش روی سر من بوده و هم من و خواهرم هر دو تحصیلات عالی داریم.من هر روز صبح دستان زجر کشیده‌اش را می‌بوسم و از اینکه دیگر لازم نیست با کارگری و زحمت خرج خانه را در بیاورد، خوشحالم.

🖋غلامرضا تدینی راد
#زندگی هر شب با یک داستان واقعی در مشهد مهمان شماست...
@EjtemaeeMashhad