Forwarded from نسیم عدالت
yon.ir/LhJ4E
✍آنچه در این نگارش آورده می شود، نوشتاری می باشد برای مخاطبین عام و مسئولینی که در بدنه جمهوری اسلامی در حال انجام خدمت می باشند.
مدتی پیش در کمیته امداد امام خمینی(ره) (دهدشت) برای پیگیری کاری مجبور به رفتن به این اداره شده و چند لحظه ای مصدع اوقات کارمندان این اداره بودم.
در اتاق یکی از کارمندان این اداره پیرزنی را دیدم که از همانهایی بود که در بند معیشتشان وامانده بودند و مهلت چند روزه ای را برای پرداخت قسط خود از این کارمندی که در بدنه جمهوری اسلامی در حال انجام وظیفه مقدس است را طلب می کرد.
درخواست پیرزن با موافقت ثبت گردید.👇
اما هنگام رفتن پیرزن با نهایت قدردانی از این کارمند محترم یک جمله گفت: شیر را بذار تو یخچال تا خراب نشود.
درست حدس زدید، زیر میز کارمند یک دبه چند لیتری شیر پیدا بود.
اینجانب قصد پرداختن به این را نداشته که این شیر با معادله زیر میزی یا رومیزی وارد می شود و یا در یک مبادله ارزی یا خریداری وارد این اداره می شود اما این شیوه عملکرد مسئولین در نظام جمهوری اسلامی، فرهنگ و رویکردی برجای خواهد گذاشت که قطعا اثرات منفی آنرا در گذر زمان بر رفتار و افکار مشاهده خواهیم کرد.
#محمد_سروش_نیا
@nasimadalat
✍آنچه در این نگارش آورده می شود، نوشتاری می باشد برای مخاطبین عام و مسئولینی که در بدنه جمهوری اسلامی در حال انجام خدمت می باشند.
مدتی پیش در کمیته امداد امام خمینی(ره) (دهدشت) برای پیگیری کاری مجبور به رفتن به این اداره شده و چند لحظه ای مصدع اوقات کارمندان این اداره بودم.
در اتاق یکی از کارمندان این اداره پیرزنی را دیدم که از همانهایی بود که در بند معیشتشان وامانده بودند و مهلت چند روزه ای را برای پرداخت قسط خود از این کارمندی که در بدنه جمهوری اسلامی در حال انجام وظیفه مقدس است را طلب می کرد.
درخواست پیرزن با موافقت ثبت گردید.👇
اما هنگام رفتن پیرزن با نهایت قدردانی از این کارمند محترم یک جمله گفت: شیر را بذار تو یخچال تا خراب نشود.
درست حدس زدید، زیر میز کارمند یک دبه چند لیتری شیر پیدا بود.
اینجانب قصد پرداختن به این را نداشته که این شیر با معادله زیر میزی یا رومیزی وارد می شود و یا در یک مبادله ارزی یا خریداری وارد این اداره می شود اما این شیوه عملکرد مسئولین در نظام جمهوری اسلامی، فرهنگ و رویکردی برجای خواهد گذاشت که قطعا اثرات منفی آنرا در گذر زمان بر رفتار و افکار مشاهده خواهیم کرد.
#محمد_سروش_نیا
@nasimadalat
Forwarded from نسیم عدالت
*خداوندا، قامت صدری را خم نگردان*
مسئولین اردوی جهادی پس از شناس، ارزیابی و گذاشتن عقلشان روی هم(خرد جمعی) به یک تصمیم درست و آگاهانه دست یافتند و از میان دو پروژۀ، #ساخت_مسجد یا #ایجاد_بنایی از صفر تا صد برای زیستن یک خانواده محروم، گزینه دوم را در اولویت و اختیار گزیدند.
پروژه، زمینی بود با مساحت تقریبا ۸۰ متر که با تسهیلات و وام دادن ۱۵ میلیون تومانی کمیته امداد، شرایط مالی را برای ساختن آن تا حدی فراهم کرده بود.
جماعتی جهادگر که از صنف کارگر، مهندس، دانشجو، طلبه، کنکوری، دانش آموز و... تشکیل شده بود.
خانه ای برای مشهدی صدری، مادر دو دختر و یک پسر و تنها دار و ندارش از مال دنیا ۷ راس گوسفند بود. صدری پس از فوت شوهرش بر اثر سکته قلبی، مسئولیت پدر بودن را خوب توانست تجربه و ایفای نقش کند و هم اکنون مادری مهربان و پدری پر تلاش است. مادر و پدری که سالهای سال است سایه خویش را بر روی پریا، پریسا و عیسی انداخته که مبادا گوشه ای از حیاتشان ناامن شود. پریا دانش آموز کلاس اول بود، زبده، خلاق با هوش و استعداد بالا و قلبی پاک و آرزوهای بسیاری که در آن قلب کوچک جای داده بود.
بچه های جهادی مراحل اجرای یک ساختمان را از پی کنی، تا فنداسیون و دیوار چینی انجام می دادند و صدری با هر نگاهی که به پیشرفت پناهگاه خود و فرزندانش می کرد ترکیبی از گریه و خنده بر چهره اش نمایان بود، هنگام صحبت بغض های فرا گرفته گلویش با گویش و همان لهجه خاص، ذهن هر نظاره گر و اهل وجدانی را به سویش درگیر و بیدار می کرد. پریسا که دانش آموز دوره راهنمایی بود و لوح های تقدیرش میخکوب بر دیوار خانه قدیمی شان نقش بسته بود ، همانند مادرش صدری شاد بود و شاید دلیل شاد بودنش، ادامه تحصیلش در پناهی می بود که برای زیستن چشمانش را بدان می دوخت.
وقتی با پریای ۸ ساله همنوا شدم گوشه ای از حرف ها و آرزوی هایش را بیرون کشاندم. از پریا در مورد کار و پیشه آینده اش پرسیدم،که پاسخش را در پزشکی و خدمت به مردمش دریافت کردم. لابلای پرسشهایم ذهن پریا را درباره دوست داشتن صدری، پریسا و عیسی به چالش کشاندم که اول پاسخ را در هر سه مورد دیدم اما با چند بار تکرار پرسش و پافشاری اظهار داشت، برادرش عیسی را بیشتر دوست دارد که این لحظه اظهار پریا را، هیچگاه فراموش نخواهم کرد. پریا، عیسی را مردی در نقش پدر برای خانواده پنداشته بود. عیسی دانش آموزی بود که چند واحدی از دروسش مانده بود تا دیپلم خود را بگیرد اما هنوز به مرتبه روی پای خود ایستادن نرسیده بود و باید خوب تمرین می کرد.
من که ذکر هر روضه و مصیبت خوانی یارای گریه دار کردنم را ندارد با حرفهای پریا ناخواسته اشک را بر چشمانم جاری می کند. هنوز جهادگران به مرحله اجرای سقف نرسیده بودند که پریا را از خوشحالیش از ساخت منزلشان خبر می دهم اما او می گوید: زمانی خوشحالم که سقفش را کار کرده باشید. این جمله برای سن و سال دختری همچون پریا تنها یک جمله نبود بلکه دنیایی از آرزوهایش بود.
سقف هم ساخته شد و اساس خوشحالی پریا را فراهم کرد و جهاگران سفرشان را با آرزوی عاقبت بخیر گفتن های صدری و خداحافظی های پریسا، پریا، عیسی و اهالی روستا به پایان رسانند.
#محمد_سروش_نیا
#کهگیلویه_و_بویراحمد #دیشموک_روستای_لاوه_پاتل #اردوی_جهادی_بسیج
yon.ir/EhU3e
@nasimadalat
مسئولین اردوی جهادی پس از شناس، ارزیابی و گذاشتن عقلشان روی هم(خرد جمعی) به یک تصمیم درست و آگاهانه دست یافتند و از میان دو پروژۀ، #ساخت_مسجد یا #ایجاد_بنایی از صفر تا صد برای زیستن یک خانواده محروم، گزینه دوم را در اولویت و اختیار گزیدند.
پروژه، زمینی بود با مساحت تقریبا ۸۰ متر که با تسهیلات و وام دادن ۱۵ میلیون تومانی کمیته امداد، شرایط مالی را برای ساختن آن تا حدی فراهم کرده بود.
جماعتی جهادگر که از صنف کارگر، مهندس، دانشجو، طلبه، کنکوری، دانش آموز و... تشکیل شده بود.
خانه ای برای مشهدی صدری، مادر دو دختر و یک پسر و تنها دار و ندارش از مال دنیا ۷ راس گوسفند بود. صدری پس از فوت شوهرش بر اثر سکته قلبی، مسئولیت پدر بودن را خوب توانست تجربه و ایفای نقش کند و هم اکنون مادری مهربان و پدری پر تلاش است. مادر و پدری که سالهای سال است سایه خویش را بر روی پریا، پریسا و عیسی انداخته که مبادا گوشه ای از حیاتشان ناامن شود. پریا دانش آموز کلاس اول بود، زبده، خلاق با هوش و استعداد بالا و قلبی پاک و آرزوهای بسیاری که در آن قلب کوچک جای داده بود.
بچه های جهادی مراحل اجرای یک ساختمان را از پی کنی، تا فنداسیون و دیوار چینی انجام می دادند و صدری با هر نگاهی که به پیشرفت پناهگاه خود و فرزندانش می کرد ترکیبی از گریه و خنده بر چهره اش نمایان بود، هنگام صحبت بغض های فرا گرفته گلویش با گویش و همان لهجه خاص، ذهن هر نظاره گر و اهل وجدانی را به سویش درگیر و بیدار می کرد. پریسا که دانش آموز دوره راهنمایی بود و لوح های تقدیرش میخکوب بر دیوار خانه قدیمی شان نقش بسته بود ، همانند مادرش صدری شاد بود و شاید دلیل شاد بودنش، ادامه تحصیلش در پناهی می بود که برای زیستن چشمانش را بدان می دوخت.
وقتی با پریای ۸ ساله همنوا شدم گوشه ای از حرف ها و آرزوی هایش را بیرون کشاندم. از پریا در مورد کار و پیشه آینده اش پرسیدم،که پاسخش را در پزشکی و خدمت به مردمش دریافت کردم. لابلای پرسشهایم ذهن پریا را درباره دوست داشتن صدری، پریسا و عیسی به چالش کشاندم که اول پاسخ را در هر سه مورد دیدم اما با چند بار تکرار پرسش و پافشاری اظهار داشت، برادرش عیسی را بیشتر دوست دارد که این لحظه اظهار پریا را، هیچگاه فراموش نخواهم کرد. پریا، عیسی را مردی در نقش پدر برای خانواده پنداشته بود. عیسی دانش آموزی بود که چند واحدی از دروسش مانده بود تا دیپلم خود را بگیرد اما هنوز به مرتبه روی پای خود ایستادن نرسیده بود و باید خوب تمرین می کرد.
من که ذکر هر روضه و مصیبت خوانی یارای گریه دار کردنم را ندارد با حرفهای پریا ناخواسته اشک را بر چشمانم جاری می کند. هنوز جهادگران به مرحله اجرای سقف نرسیده بودند که پریا را از خوشحالیش از ساخت منزلشان خبر می دهم اما او می گوید: زمانی خوشحالم که سقفش را کار کرده باشید. این جمله برای سن و سال دختری همچون پریا تنها یک جمله نبود بلکه دنیایی از آرزوهایش بود.
سقف هم ساخته شد و اساس خوشحالی پریا را فراهم کرد و جهاگران سفرشان را با آرزوی عاقبت بخیر گفتن های صدری و خداحافظی های پریسا، پریا، عیسی و اهالی روستا به پایان رسانند.
#محمد_سروش_نیا
#کهگیلویه_و_بویراحمد #دیشموک_روستای_لاوه_پاتل #اردوی_جهادی_بسیج
yon.ir/EhU3e
@nasimadalat