یادداشت‌های فاطمه توفیقی
981 subscribers
69 photos
16 videos
4 files
107 links
دین‌پژوه
ارتباط با نویسنده از طریق ایمیل: fatimat@gmail.com
Download Telegram
أخفيتُ حبَّكمُ فأخفاني أسى ً / حتى ، لعَمري، كِدتُ عني أختَفي
وكَتَمْتُهُ عَنّي، فلو أبدَيْتُهُ / لَوَجَدْتُهُ أخفى منَ اللُّطْفِ الخَفي
ولقد أقولُ لِمن تَحَرّشَ بالهَوَى : / عرَّضتَ نفسكَ للبلا فاستهدفِ
أنتَ القتيلُ بأيِّ منْ أحببتهُ / فاخترْ لنفسكَ في الهوى منْ تصطفي
قلْ للعذولِ أطلتَ لومي طامعاً / أنَّ الملامَ عنِ الهوى مستوقفي
دعْ عنكَ تعنيفي وذقْ طعمَ الهوى / فإذا عشقتَ فبعدَ ذلكَ عنِّفِ
بَرَحَ الخَفاء بحُبّ مَن لو، في الدّجى / سفرَ الِّلثامَ لقلتُ يا بدرُ اختفِ
وإن اكتفى غَيْري بِطيفِ خَيالِهِ، / فأنا الَّذي بوصالهِ لا أكتفي

ترجمه به فارسی:
عشقت را که پنهان کردم، اندوه مرا پنهان کرد/ تا جایی که به جان خودم، چیزی نمانده بود از خودم پنهان شوم.
عشقت را از خودم پنهان کردم که اگر فاشش می‌کردم/ می‌دیدم که از لطف پنهان پنهان‌تر است
به هر کس که دنبال عشق بیفتد، می‌گویم «خودت را در بلا انداختی.
کشته دست کسی هستی که دوستش داری. هر کسی را که می‌خواهی انتخاب کن.»
به هر بی‌عشقی بگو «دست از سرزنش من برنداشتی و در خیالت این بود که اگر کسی را سرزنش کنند، دل می‌کَند.
دست از سرزنش من بردار و مزه عشق را بچش. آن گاه که عاشق شدی آن روز مرا سرزنش کن.»
راز فاش شد، با عشق آن کسی که اگر در تاریکی شب حجاب برگیرد به او می‌گفتم «ای بدر خودت را بپوشان».
و اگر دیگران با خیال او راضی هستند، من با وصالش هم راضی نخواهم نشد.

قطعه‌هایی از این قصیده عاشقانه شاعر مصری ابن فارض (م. ۱۲۳۵)، با صدای خواننده فلسطینی ریم بنا:
https://soundcloud.com/captainech/rim-banna-the-taste-of-love
🔴«قوانین ازدواج در سه ضلعی فقه، خانواده و دولت»


🔻 در این یادداشت (فارغ از اینکه طرح اصلاح قوانین ازدواج در مجلس مطرح شود یا نه و صرفا با توجه به اهمیت موضوع) می‌کوشم که نخست زمینه‌های فقهی نکاح را بررسی کنم و سپس تبدیل فقه نکاح به قوانین ازدواج را در چارچوب دولت مدرن توضیح دهم. مدعای اصلی من در این یادداشت این است که قوانین مدرن ازدواج که تحت تأثیر جنبش‌های زنان و با هدف بهبود وضعیت آنان انجام شده است، گرچه نسبت به بسیاری از بدیل‌های قابل تصور عادلانه‌تر و کارآمدتر است، چارچوبی خاص از نظام خانوادگی را مد نظر دارد که با چارچوب فقهی و نیز چارچوب اقتصادی و سیاسی فعلی ما تفاوت دارد. اصلاح این قانون صرفا طی کاری بنیادین ممکن است و اصلاحات روبنایی فقط به بی‌عدالتی بیشتر و تمایز میان زنان دامن می‌زند. برای توضیح سخنم، نخست چارچوب فقهی کلاسیک نکاح را شرح می‌دهم، سپس زمینه‌های تصمیم‌گیری دولت مدرن درباره وضعیت خانواده را توضیح می‌دهم و نهایتا تحولات قوانین مدرن و نسبت دولت، فقه و خانه را روشن می‌کنم. نهایتا هم پیشنهادهایی را برای اصلاح وضع بیان می‌کنم.
🔻نسخه کامل یادداشت در دین آنلاین از لینک زیر قابل دسترسی است. خلاصه یادداشت هم در خردنامه همشهری منتشر خواهد شد.
https://goo.gl/czN5HW
‍ 🔻یادداشتی بر رمان «ملّت عشق»🔻
▪️مردی که با «سقوط کرده‌ها» راه می‌رفت
✍🏻سعیده میرصدری

✔️«ملّت عشق» که رکورد پرفروش‌ترین رمان تاریخ ترکیه را به ثبت رسانده و در ایران و سایر نقاط جهان هم با اقبال خوبی روبرو شده، داستان «عشق» است و در ستایش و ذکر اهمیت عشق، چرا که «عمری که بی‌عشق بگذرد، بیهوده گذشته.» (از متن رمان، ص 508) داستان دو عشق به موازات هم؛ یکی داستان دلدادگی بین شمس و مولانا در قرن هفتم هجری (برابر با قرن پانزدهم میلادی) و دیگری داستان عشق بین یک زن امریکایی و یک مرد اروپایی در اوایل قرن بیست و یکم میلادی. مکان داستانِ اول خاورمیانه‌یِ قرن پانزدهم و مکان داستانِ دوم بوستون سال 2008. اما پایانِ هر دو داستان در قونیه...

📎 متن کامل گزارش این رمان در سایت دین‌آنلاین:
http://dinonline.com/doc/report/fa/7786/

◀️ کانال دین‌آنلاین در تلگرام:
@dinonline
شينرين يوكو يا "شنا در جنگل" يك مناسك ژاپني براي تأمل (mindfulness) در جنگل است. يك روز سرد دي ماه كه جز نام اين مناسك چيز ديگري نمي دانستم به يك گروه نسبتا كوچك كه آن را اجرا مي كردند، پيوستم. خانم راهنماي گروه براي اين كار آموزش ديده بود و آخر كار هم مبلغ اندكي پول گرفت. مي گفت وقتي كار را شروع كرده ديده فقط زنان از برنامه استقبال مي كنند و به همين خاطر الان فقط برنامه را به زنان منحصر كرده است. اين زنان در سنين مختلفي بودند و شغل هاي مختلف داشتند. اكثرا هم آلماني بودند و بيشترشان براي اولين بار به اين برنامه مي آمدند.

مسير كوتاهي در جنگل را طي مدتي نسبتا طولاني طي مي كرديم، درختان و سنگ و ميوه هاي كاج و زمين يخ زده را بو مي كرديم، لمس مي كرديم و همه صداها را به دقت مي شنيديم. بر مبناي چيزي كه درباره رسوم توجه و تامل در اديان شرقي خوانده بودم، مي دانستم قرار است حواسي را كه معمولا به كار نمي گيريم به كار ببريم. مثلا ما غذا مي خوريم تا سير بشويم يا مثلا از مزه اش لذت ببريم. اما به رنگش يا حركتش در دهانمان توجه نمي كنيم. با دستمان چيزهاي مختلف را بر مي داريم اما به حالت دقيق آنها در دستمان توجه نمي كنيم. كل برنامه اين بود كه ما را به اطرافمان توجه بدهد. مثلا مرتبا ازمان بپرسد كه چه ديديم و شنيديم. وقتي در سرما نوشيدني داغي مي خوريم به حركتش از دهان تا معده توجه كنيم. آخر كار هم نشستيم و چاي برگ كاج -- كه ابداعي بود-- تقديم شد. من نمي توانستم از شيوه تقديمش -- مثلا ريختن جرعه اول بر زمين يا ذكري كه موقع تقديم به تك تكمان مي گفت -- ياد تقديم عشاي رباني يا مناسك ديگر نيفتم. مغزهاي جنگلي هم خورديم و از جنگل هم تشكر كرديم. همه حس خوبي داشتند و بعضيها هم گريه شان گرفت.

این مناسک مرا به یاد بسیاری از مناسک گذشته و حال انداخت. کارهایی که ظاهرا بی معنی هستند، اما به تنظیم رابطه ما با دیگری (خدا، طبیعت و انسان های دیگر) کمک می کنند. تعجبی ندارد که این مناسک در فصل زایش یا هنگام رخدادهای وحشت آور طبیعی یا مرگ و نابودی انجام می شدند. این تنظیم رابطه با دیگری از طریق مناسک، انسان را که در اثر رخدادهای طبیعی یا روزمرگی اجتماعی از خودش جدا شده، به خودش برمی گرداند. انسان در این موقعیت خودش را بازمی یابد، در لحظه شناور می شود و به آرامش می رسد.
@ftofighi
Forwarded from دین، فرهنگ، جامعه | محسن‌حسام مظاهری (محسن حسام مظاهری)
هفتمین دوره شیعه شناسی دانشگاه ادیان
@mohsenhesammazaheri
Forwarded from در جهان بودن (Mojtaba Golestani)
دیشب دوستی پیغام داد که در این اوضاع وحشتناک و شرایط گرانی اصلاً درکم نمی‌کند که چرا درباره‌ی فوکو حرف می‌زنم و به قول خودش، «در یک جمله باید گفت واقعاً دل‌تون خوشه»؛ و صبح‌ها که اینستاگرامش را باز می‌کند و مطالب مرا می‌بیند، بیشتر عصبانی می‌شود. با هم قدری حرف زدیم. بعد از سال‌ها. می‌گفتم درست در همین لحظات وحشتناک و شرایط حاد است که باید امید داشت و کار کرد و اسیر اضطراب و هیجان‌های حاکم نشد؛ می‌گفتم نه من و نه تو، هیچ‌کدام نمی‌توانیم کلیت رویدادهای بد و اخبار ناگواری را که هر روز صبح با آن‌ها بیدار می‌شویم، تغییر دهیم؛ اما می‌توانیم کار کنیم، و فقط باید کار کنیم، در همان حوزه‌ی کوچک و قلمروِ خُرد خودمان. و البته دست آخر با آن‌که قانع نشده بود، فقط گفت که با حرف‌هایم خلع سلاح شده...

گوستاو یانوش در «گفت‌وگو با کافکا» خاطره‌ای را از روزی نقل می‌کند که دو کتاب تازه از گیلبرت چسترتون، نویسنده‌ی بریتانیایی، به دستش می‌رسد. کافکا به او می‌گوید که چسترتون «چنان شاد است که فکر می‌کنی خدا را پیدا کرده است».

یانوش می‌پرسد: «منظورتان این است که خنده، نشانه‌ی تدین است؟»

کافکا می‌گوید: «نه همیشه. ولی در عصری چنین بی‌خدا باید شاد بود. این وظیفه‌ی ماست. دسته‌ی ارکستر کشتی “تیتانیک”، پیش از غرق شدن، تا پایان موسیقی می‌نواخت. انسان با این کار، زمین زیر پای یأس را خالی می‌کند.»

باز یانوش حیرت می‌کند که: «ولی شادی تصنعی بسیار حزین‌تر از غمی است که آشکارا به بیان آید.»

و کافکا، مردی که تنگنا را خوب می‌فهمد، نومیدی را با گوشت و خونش تجربه کرده، و شادی برایش دغدغه‌ی بزرگ زیستن است، پاسخی بس عمیق می‌دهد: «درست است. ولی غم، آینده‌ای ندارد. و مسئله‌ای که مطرح است، همین آینده است، امید و پیش رفتن است. فقط در لحظه، در لحظه‌ی تنگ و محدود است که با خطر روبه‌رو می‌شویم. در پس لحظه، پرتگاه هست. بر این غلبه کنی، همه‌ی چیزها عوض می‌شود. تنها لحظه است که مطرح است. لحظه، زندگی را تعیین می‌کند.»

شاید امروز یکی از اصلی‌ترین شکل‌های مبارزه و مقاومت در برابر وضع موجود، امید داشتن است در همین لحظه‌ی اکنون، وقتی که پرتگاه را می‌بینیم. در زمانه‌ای که تنها در رگ و پی ما نومیدی تزریق می‌شود، برنده‌ی اصلی یأس ما صاحبان زر و زور هستند؛ وقتی صاحبان قدرت و سرمایه از ما انفعال می‌خواهند و بدبینی نسبت به هرگونه تغییر، امیدوار ماندن یک کنش سیاسی است...

https://t.me/BeingInTheWorld
♦"قربانی ابراهیمی سنتی نوشونده"
منتشر شده در مهر 1393
دین آنلاین http://dinonline.com/doc/article/fa/4128/
بخشی از متن:

یک نگاه تاریخی به داستان ابراهیم این است که نقل و روایت آن در سنت دینی به این دلیل بوده است که معاصران وی به طور آیینی نخست‌زاده‌هایشان را قربانی می‌کرده‌اند. در این داستان ابراهیم در آغاز وانمود می‌کند که با این سنت همراه شده است و پسرش را در راه خدا قربانی می‌کند، اما نهایتاً به فرمان خدا قربانی گوسفند را جایگزین می‌کند. بنابراین، نه تنها این داستان خشونت پسرکشی (یا خشونت ایمانی) را ترویج نمی‌کند، بلکه حتی در پی برافکندن سنتی خشونت‌آمیز است. این فرضیه دور از ذهن نیست، گرچه مانند بسیاری از مدل‌های تاریخی هیچ راهی برای اثبات دقیق آن وجود ندارد. اگر پسرکشی در آن دوران غریب نبوده باشد، ابراهیم آزمون سختی نداشته است. اما ابراهیم آزمون داشت، زیرا در سفر پیدایش این داستان آخرین آزمون از میان آزمون‌های ابراهیم است و در قرآن (سوره صافات) نمونه ابراهیم همراه با سایر انبیایی ذکر می‌شود که صدق و خلوص خود را نشان داده‌اند. از این رو می‌توان گفت که داستان ابراهیم دو نقش اصلی دارد: یکی آزمون بزرگ ابراهیم را نشان دهد و یکی سنت قربانی حیوانات را (شاید به جای قربانی فرزند) رایج سازد. آزمون مهم ابراهیم دو وجه داشت:‌ نشان دادن ایمان به خدا در قربانی فرزندش و ایجاد یک رسم جدید‌. کاری که او انجام می‌دهد ممکن است در سنجه عقلانیت مدرن عمل نکند، زیرا محور آن «خود» انسان نیست، بلکه سرتاسر سخن از غیر است، غیر مطلق، غیر بی‌نهایت، غیری که تماماً غیر است و با سایر اغیار هم تفاوت دارد. این اخلاق با مسئولیت و مسئولیت‌پذیری سنجیده می‌شود. اگر فرضیه تاریخی بالا را با قرائت‌های فلسفی جمع کنیم، می‌توانیم بگوییم که قربانی ابراهیمی یادآور اخلاقی است که از یک سو با سنت‌های پیشین مبارزه می‌کند و از سوی دیگر مسئولیت مطلق دربرابر دیگری را گوشزد می‌کند. به این شکل سنت ابراهیمی همواره نو می‌شود، همانطور که آیین‌های قربانی نیز در طول زمان تغییر یافتند.
 
قربانی ابراهیمی در این زمانه قربانی چارپایان را شامل می‌شود، اما به آن محدود نیست. لحظه لحظه زندگی به چشم می‌آید و تک تک رفتارهای انسان را دربرمی‌گیرد. قربانی در لحظات حساسی بروز می‌یابد، مانند لحظات عجله در رانندگی، در صف اتوبوس و قطار، هنگام خرید از مغازه‌ها یا استفاده از منابع محیطی، در روابط بین انسانی. قربانی در مسیر مبارزه با مصرف‌گرایی، تخریب محیط زیست، مشکلات خانوادگی و ارتباطی قرار می‌گیرد. در تمامی این مواقع یک میل، خواسته یا عادت برای دیگری قربانی می‌شود. این دیگری هر کسی می‌تواند باشد: خدای نادیدنی، عزیزترین وابستگان، معشوق، همشهری‌ها و حتی نسل‌های بعدی که ممکن است پس از مرگ ما به جهان بیایند. داستان ابراهیم به هیچ وجه افراد را به خشونت فرانمی‌خواند، زیرا خشونت یکسره از کینه‌توزی ریشه می‌گیرد. اما در قربانی ابراهیمی آن چه به مسلخ برده می‌شود ابتدا دوست داشته شده است. چنان که حمید هامون در فیلم کرکگوریِ ‌هامون (ساخته داریوش مهرجویی، ۱۳۶۸) گفت:‌ «آدم باید مثل ابراهیم باشه، آدم باید بتونه عزیزترین کسشو از بین ببره، شاید بتونه اونو دومرتبه به دست بیاره.»
@ftofighi
🌠پروژه تصحیح تاریخی-متنی قرآن کریم در اکادمی علوم برلین-براندنبورگ (Corpus Coranunicum)

برای معرفی اجمالی این پروژه یادداشتی را که چند سال پیش نوشتم، بازنشر می کنم.

همچنین جلسه ای با حضور مدیر پروژه یکشنبه اول مهر در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی برگزار خواهد شد.👇

http://dinonline.com/doc/report/fa/4522/
گریه اگر کنم همی، بهرِ تو گریه می کنم
ورنه ز دیده ام عبث، اشک رها نمی شود

آواز: استاد محمدعلی کریمخانی
تنظیم: آریا عظیمی نژاد

https://m.soundcloud.com/alishland/arya-aziminejad-cheshmi-por-az

@ftofighi
در این سخنرانی 👇 دکتر آرش نراقی پس از توضیح مدیریت عواطف، توضیح می دهد که چگونه عواطف دینی از طریق مناسک به مدیریت عواطف کمک می کند. من با دکتر نراقی موافقم که گرچه نمی توان گفت که مناسک دینی تنها شیوه مدیریت عواطف است، این مناسک معمولا به شکل منسجم و نظام مندی امکان چیرگی بر عواطفی که در نتیجه رخدادهای بیرونی در ما پدیدار می شود، فراهم می کند. مناسک حتی زمانی که به صورت گزینشی صورت می گیرند، امکان هایی کم نظیر برای دینداران ایجاد می کنند تا نسبتی مناسب با درونشان، جهان و جامعه اطرافشان ایجاد کنند.
@ftofighi
دین و نقش آن در مدیریت عاطفی انسان
آرش نراقی
دین و نقش آن در مدیریت عاطفی انسان .دکتر آرش نراقی. بنیاد توحید.۲۴ جولای ۲۰۱۷. @RoshanfekriDini
به مناسبت روز جهانی ترجمه
یکی از آثاری که ترجمه کردم، کتاب مورمون است. این اثر کتاب مقدس نسبتا مفصل کلیسای مورمون با حدود دوازده ملیون پیرو است. مورمون‌های خود را مسیحی می‌دانند، ولی به ادامه نبوت تا عصر ما اعتقاد دارند و کتاب‌هایی علاوه بر کتاب مقدس سایر مسیحیان را مقدس می‌دانند. آنان ادعا می‌کنند الواحی قدیمی متعلق به بنی اسرائیل به قدرت خدا بر جوزف اسمیت و تعدادی از گواهانش فاش شده است و اسمیت توانسته آن الواح را به انگلیسی ترجمه کند. سپس هم الواح ناپدید شده‌اند. (روشن است که این ادعاها شاهد بیرونی ندارد و فقط برای پیروان این کلیسا پذیرفتنی است.) زبان کتاب مشابه کتاب مقدس شاه جیمز (King James' Bible، ماندگارترین ترجمه انگلیسی کتاب مقدس از قرن شانزدهم تاکنون) است؛ اما آثاری از انگلیسی امریکایی قرن نوزدهم نیز در آن به چشم می‌خورد.
من ترجمه کتاب را در سال ۱۳۷۹ آغاز کردم و در تعطیلات تابستانی دبیرستان و دانشگاه آن را ادامه دادم تا اینکه پس از بازبینی با پدرم موفق به انتشار آن در انتشارات دانشگاه ادیان (۱۳۸۶) شدم. برای ترجمه کتاب به این نیاز داشتم که بدانم برای هر کلمه‌ای از ترجمه کتاب مقدس شاه جیمز چه کلمه‌ای در ترجمه ایلام کتاب مقدس قرار داده شده است. انتخاب معادل‌های ترجمه ایلام به دو دلیل صورت می‌گرفت. دلیل نخست این است که مسیحیان فارسی‌زبان از این ترجمه و تعبیرات آن استفاده می‌کردند. از آنجا که کتاب مورمون زمینه‌ای مسیحی داشت و به ادبیات مسیحی ارجاع می‌داد، باید این ارجاعات در ترجمه فارسی هم مد نظر قرار می‌گرفت. دوم گرچه ترجمه ایلام علی الادعا از متون اصلی عبری و یونانی صورت گرفته است، آثاری از کتاب مقدس انگلیسی شاه جیمز در آن به چشم می‌خورد. مترجم روحانی ایرلندی رابرت بروس بود که از محیطی تحت تاثیر کتاب مقدس شاه جیمز به ایران آمده بود. بنابراین معادل‌های فارسی ترجمه ایلام احتمالا به مقصود مولف کتاب مورمون هم نزدیک‌تر بود. کتاب هم باید خوشخوان می‌بود و هم گرد کهنگی قرن نوزدهمی را دربرمی‌داشت. هنگام ترجمه، به ترجمه گزیده‌هایی فارسی از کتاب مورمون و ترجمه عربی هم کتاب مورمون هم مراجعه می‌کردم.
پس از انتشار ترجمه فارسی کتاب مورمون، آن را به کلیسای مورمون در سالت لیک سیتی (ایالت یوتا) در امریکا معرفی کردم. به دلیل اینکه ترجمه اثر را صرفا با اهداف علمی و پژوهشی انجام داده بودم، قصد این را نداشتم که ترجمه فارسی اجازه کلیسایی (authorization) پیدا کند. مسئولان کلیسا هم البته میل نخستشان این نبود که مترجم اثرِ دارای جایزه کسی خارج از کلیسا باشد. ولی به طور کلی این نخستین باری بود که کسی از خارج از کلیسا اثر را ترجمه کرده بود. پس از آن زمان ترجمه‌ای با اجازه کلیسا توسط افرادی دیگر در امریکا منتشر شد.
ترجمه کتاب مورمون برای من تجربه‌ای جالب بود. سن کمم در آن زمان شوری در من ایجاد کرد که باعث می‌شد سنگینی و سختی یک اثر پانصد صفحه‌ای قرن نوزدهمی به چشمم نیاید. اما در عین حال به خوبی می‌دیدم که چقدر انتقال مفهوم و زبان متن به زبانی دیگر دشوار است. این تجربه باعث شد که بفهمم به خصوص در مورد متون مقدس یا کلاسیک یا تاثیرگذار ترجمه چقدر رهزن می‌تواند باشد و چقدر مراجعه به متن اصلی لازم است. پس از ترجمه کتاب مورمون متوجه شدم که تخصص در مورد متنی مقدس یا کلاسیک بدون مراجعه به متون اصلی چقدر دشوار است.
اما تجربه‌های حاشیه‌ای دیگر هم در ترجمه متن مقدس وجود دارد. ترجمه متن مقدس اصولا فراتر از ترجمه هر متن ادبی‌ای بود و گویی با ارزش‌داوری‌هایی درباره صحت و اصالت همراه می‌شد. این بازخورد را در میان غیرمورمون‌ها می‌دیدم. به ویژه مسیحیانی غیرمورمون بودند که تعجب می‌کردند چرا به سراغ ترجمه کتابی «دروغین» یا «جعلی» رفته‌ام.
ترجمه کتاب مورمون برای من یک سفر خیره‌کننده و غیرمومنانه بود، سفری به امریکای قرن نوزدهم، همدل شدن با جوزف اسمیت نوجوان زمانی که خودم هم نوجوان بودم، ترجمه کردن همراه با نبی مترجم و حتی غرق شدن در آنچه اسمیت می‌دید. سفری به نیت همدلی و دوستی، با شوق و حیرت، اما با حفظ فاصله ایمانی. سال‌ها بعد و در آستانه سی‌سالگی به سالت لیک سیتی سفر کردم، کنار معبد بزرگ و باشکوه مورمون‌ها عکس گرفتم، -- معبدی که در پانزده سالگی با خیره شدن به عکسش غرق در رویا می‌شدم -- اما به خاطر بی‌ایمانی اجازه ورود به معبد را پیدا نکردم.
گزارشی درباره این کلیسا و گزیده از کتاب مورمون در مقاله زیر👇 قابل مشاهده است.

@ftofighi
در قسمت اول از شب‌های روایت با سردبیری مسعود دیانی (که از شبکه چهار هر سه شنبه، ساعت ۱۱ شب پخش می‌شود)، درباره اهمیت روایت سخن گفتم. درباره این گفتم که پدیدارشناسان که بر تجربه زیسته اول شخص تأکید می‌کردند و بینش‌های حاصل از آن را چیزی فراوتر از یافته‌های علمی به اصطلاح غیرجانبدارانه می‌دانستند، اهمیت روایت را به ما یادآوری کردند. بیان تجربه زیسته از منظر اول شخص امکانی را برای گفت‌وگوی افراد با منظرهای مختلف از جایگاه‌های مختلف جامعه فراهم می‌کند. بنابراین روایت راهی برای ظهور چند صدایی و از بین بردن انحصارِ تبیین‌ها و بینش‌ها از طبقه‌های ممتاز است. در پاسخ به اینکه چرا همچنان روایت‌ها صداهای حاکم را بازتاب می‌دهند، گفتم که اگر کسی از ادبیات ممتاز استفاده نکند، چه بسا سخنش شنیده نشود و روایتش خوانده نشود. (همچنین ضمن گفت‌وگو به تمایز میان تجربه معنوی و تجربه زیسته پرداختم و گفتم که — فارغ از نظرمان درباره تجربه معنوی در دوران مدرن — تجربه زیسته با ظهور تکنولوژی‌های نو امکان ظهور و بروز بیشتری می‌یابد.)
لینک برنامه در آرشیو تلویزیون در زیر آمده است و گفت‌وگوی ۶ دقیقه‌ای ما از دقیقه ۴۰ به بعد است. در قسمت‌های بعدی شب‌های روایت هم ان شاء الله حضور خواهم داشت و درباره ابعاد دیگری از روایت سخن خواهم گفت.
http://www.telewebion.com/episode/1905087
@ftofighi
باور نمی کند دل من مرگ خویش را

نه نه من این یقین را
باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
باور کنم که آن همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
در کوره راه ها همه خاموش می شوند
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بالای بام ها و کنار دریچه ها
بی وصل و نامراد
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
بی آن که سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
نفرین بر این دروغ
دروغ هراسناک
پل می کشد به ساحل اینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لب ها و دست ها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک دوستی
یک ره نظر کنند
در کاوش پیاپی لب ها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
وین ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند ز جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین گلهای یاد کس را پر پر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است

https://soundcloud.com/yaghma/ytzvaeamtxlt
یک نفر همیشه روی شانه‌تان نشسته و در گوشتان می‌گوید که «تو که عرضه‌اش رو نداری». به خصوص در لحظات موفقیت سر و کله‌اش پیدا می‌شود و درِ گوشتان زمزمه می‌کند که «خوب شد نفهمیدند که بلد نیستی»، «خب اگر کمک بقیه نبود که نمی‌شد»، «اینجایی که بهش رسیدی، حقت نبود»، «همه خیلی زود می‌فهمند که هیچ حرف تازه‌ای از کتابت درنمیاد» یا حتی «اینی که بهت اظهار عشق می‌کنه، دوستت نداره».
ای کاش می‌دانستیم که بسیاری از افراد موفقِ دیگر هم در طول روز این جمله را می‌شنوند، تا جایی که اسمی مشهور پیدا کرده — سندروم ایمپاستر (impostor syndrome). این وضع حال کسانی است که فکر می‌کنند impostor (یعنی فریبکار) هستند و موفقیت‌هایشان دروغین است یا زحمت خودشان نیست و لایق پاداش نیستند. سندروم ایمپاستر در میان زنان رایج‌تر است و بسیاری از افراد بسیار موفق هم می‌گویند با آن دست و پنجه نرم می‌کنند.
من فکر می‌کنم همین که بفهمیم بسیاری از افراد موفق دیگر هم این تجربه را داشته‌اند، به ما کمک می‌کند که نسبت به این صدا بی‌توجه شویم. کدامیک از ما به ذهنش می‌رسد که مثلا میشل اوباما هم (آنطور که خودش اخیرا گفته است) همچنان با سندروم ایمپاستر سر و کله می‌زند؟ چقدر خوب است که افراد موفق تجربه خودشان از این لحظات ضعف و آسیب‌پذیری با دیگران به اشتراک بگذارند.
در لینک زیر چند توصیه خوب هم آمده است. خلاصه توصیه‌ها این است که به این صدای گوشتان چندان توجه نکنید. مثلا بگویید «باشه، قبول. همین که تو میگی. ولی خب من این کارو انجام میدم.» راه دیگر این است که فکر کنید این موفقیت شما را دوستتان به دست آورده است. آیا باز هم می‌گویید بی‌عرضه بوده یا زحمتی نکشیده است؟
در مواجهه با سندروم ایمپاستر، نمی شود آن را به طور کامل نادیده گرفت. اما اگر بدانیم که این صدا دروغ می‌گوید و فقط برای مزاحمت ما آمده، راحت‌تر می‌توانیم با آن کنار بیاییم.
https://bit.ly/2E71O63
@ftofighi
🔻رشته های تحصیلی کارشناسی ارشد دانشگاه ادیان و مذاهب ویژه شرکت کنندگان در آزمون سراسری کارشناسی ارشد

⏪ به ما بپيونديد: @adyan_uni