GifGlass (Thinking)
25.5K subscribers
232 photos
125 videos
5 files
167 links
اینجا جای «اکثریت» نیست.
اگه دغدغه نداری، پی فهمیدن نیستی، به آزادی فکر نمیکنی، باید لفت بدی.

ارتباط:
@Memories_lie

به دلیل«وضعیت ایران»فعالیت قبلی کانال متوقف شد.

کانال مستند:
@DLGlass
Download Telegram
GifGlass (Thinking)
«لحظه‌ای که کنترل‌شده از کنترل‌گر جلو می‌زنه». سکانسی مهم از فیلم معروف «نمایش ترومن» دربارهٔ گذار از واکنش به کُنش در مبارزه با سیستم توتالیتر. تحلیل کامل این سکانس رو تو پست بعدی می‌خونید.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«توتالیتر فقط با سرکوب زنده نیست؛ با سیستم پخش رانت زنده‌ست».

چند سکانس مهم از فیلم «Snowpiercer». در پست بعدی می‌خونید پخش رانت چطور کار می‌کنه و چطور می‌شه سازوکار یک سیستم‌ِ رانتی رو تو این فیلم، قدم‌به‌قدم دید.
GifGlass (Thinking)
«توتالیتر فقط با سرکوب زنده نیست؛ با سیستم پخش رانت زنده‌ست». چند سکانس مهم از فیلم «Snowpiercer». در پست بعدی می‌خونید پخش رانت چطور کار می‌کنه و چطور می‌شه سازوکار یک سیستم‌ِ رانتی رو تو این فیلم، قدم‌به‌قدم دید.
توی یه سیستم توتالیتر، حکومت برای اینکه همه رو مطیع نگه داره، لازم نیست همه رو ثروتمند کنه. کافیه به هر گروه، متناسب با جایگاهش، یه سهم از امتیازهای سیستم بده. یکی غذا می‌گیره، یکی امنیت، یکی موقعیت، یکی قدرت، یکی اطلاعات و یکی سبک زندگی. حالا به قطاری که تو فیلم بالا هست نگاه کنیم.

سکانس اول، توزیع غذا.
آدم‌های عقبِ قطار (مردم عادی) حتی برای غذای معمولی هم اختیار ندارن. سهمشون رو سیستم تعیین می‌کنه؛ غذایی بی‌کیفیت و حداقلی که فقط برای زنده موندنه. اینجا هیچ رانتی وجود نداره؛ فقط سهمیه وجود داره. و همین مردم برای تسخیر بخش‌های مختلف قطار شورش می‌کنن.

سکانس دوم، پاول.
پاول از همون مردمه؛ اما سیستم یه جای کوچیک برای خودش بهش داده: دسترسی به غذا، مسئولیتِ توزیع و یه موقعیت مشخص. رانتش ناچیزه؛ اما همون رانت کوچیک کافیه که خودش تبدیل بشه به یه چرخ‌دندهٔ سیستم.

سکانس سوم، سرکوبگرها.
اینجا رانت شکل دیگه‌ای پیدا می‌کنه: پول، پاداش، منابع، امنیت، مصونیت و اقتدار. این آدم‌ها فقط مجری سرکوب نیستن؛ خودشون هم از بقای سیستم نفع می‌برن. چون با بقای سیستم، پول، موقعیت و قدرتی که بدست آوردن هم باقی می‌مونه. سیستم بهشون چیزی می‌ده که بقیه ندارن: حق اعمال زور.

سکانس چهارم، معلم.
اینجا رانت، فقط حقوق و جایگاه نیست؛ رانتِ اثرگذاری روی ذهن آدم‌هاست. معلم از سیستم جایگاه و اقتدار می‌گیره و در عوض، روایت سیستم رو به نسل بعد تحویل می‌ده؛ به بچه‌ها یاد می‌ده نظم موجود طبیعی و ضروریه، هرکس جای خودش رو داره و بیرون از این نظم، چیزی وجود نداره. و وقتی این نظم به خطر می‌افته، همین معلم اسلحه به دست می‌گیره و خودش وارد سرکوب می‌شه. و این فقط معلم نیست. روشنفکرِ قلابی که جایگاهش رو از سیستم می‌گیره و براش توجیه می‌سازه؛ استادی که با اعتبار و موقعیت رسمی، روایت سیستم رو بازتولید می‌کنه؛ خبرنگاری که به جای پرسیدن، روایت آماده رو تحویل مخاطب می‌ده؛ هنرمندی که امتیاز و جایگاهش رو در ازای مشروعیت‌بخشی به نظم موجود حفظ می‌کنه. سیستم به این آدم‌ها پول، جایگاه، اعتبار، دسترسی و امنیت می‌ده؛ و اون‌ها در عوض، با شستشوی ذهن جامعه، همین نظم رو طبیعی جلوه می‌دن.

بعد می‌رسیم به واگن‌های رفاه.
اینجا دیگه مسئله زنده موندن نیست. کیفیت بهتر، ثروت بیشتر، مصرف بیشتر، امکانات بیشتر. سیستم برای یه عده فقط بقا فراهم نکرده؛ زندگیِ بهتر رو هم سهمیه‌بندی کرده.

و بعد، سکانس رقص و پارتی.
اینجا رانت از «چیزی که داری» عبور می‌کنه و تبدیل می‌شه به سبک زندگی. این آدم‌ها فقط بیشتر مصرف نمی‌کنن؛ در دنیایی زندگی می‌کنن که محرومیتِ بقیه اساساً واردش نشده. و وقتی این امتیاز از نسلی به نسل بعد منتقل بشه، دیگه فقط رانت نیست؛ میراث رانته.

در چنین سیستمی، همه در یک اندازه ذی‌نفع نیستن؛ اما خیلی‌ها به اندازه‌ای ذی‌نفع هستن که بخوان سیستم باقی بمونه. یکی سهم غذای خودش رو داره. یکی یه موقعیت کوچیک. یکی پاداش، اسلحه و مصونیت. یکی جایگاه و اقتدار. یکی ثروت و رفاه. و یکی یک سبک زندگی که از اول براش آماده بوده. قدرت این سیستم فقط توی سرکوب نیست؛ توی اینه که برای هر لایه، یه چیزی برای از دست دادن ساخته. و دقیقاً به همین دلیله که ضربه به سیستمِ رانت این‌قدر سنگینه: با هر ضربه، بخشی از شبکهٔ ذی‌نفعانش هم چیزی برای از دست دادن پیدا می‌کنه.
بین چیزهایی که از ما گرفتن، یه چیز هست که نبودنش رو نمی‌شه اندازه گرفت: فرصت اینکه بفهمیم اگه آزاد بودیم، چه آدم‌هایی می‌تونستیم باشیم.

یه روز می‌فهمی این کار مال تو نیست و ولش می‌کنی. یه روز شهر دیگه‌ای رو امتحان می‌کنی و می‌فهمی اونجا جای تو نیست. یه بار پولت رو روی چیزی می‌ذاری و می‌بازی. یه بار تنهایی رو امتحان می‌کنی و می‌فهمی بهت می‌سازه. یه بار جور دیگه‌ای زندگی می‌کنی و می‌فهمی بعضی چیزها رو فقط بهشون عادت کرده بودی. خیلی از چیزهایی که درباره خودمون می‌دونیم، نتیجهٔ امتحان کردن نسخه‌های مختلف خودمونه. یکی رو امتحان می‌کنیم و کنار می‌ذاریم. یکی رو نگه می‌داریم. یکی رو اصلاً نمی‌دونستیم وجود داره، تا اینکه فرصت کردیم امتحانش کنیم.

مشکل از جایی شروع می‌شه که قبل از شناختنِ خودت، مجبورت می‌کنن یکی از نسخه‌های خودت رو انتخاب کنی. پسری که همیشه مجبور بوده بین چیزی که می‌خواد و چیزی که می‌تونه، دومی رو انتخاب کنه، نمی‌دونه واقعاً چی می‌خواسته. دختری که تنها زندگی نکرده، نمی‌دونه به دیگران احتیاج داره یا فقط فرصت نکرده روی پای خودش بایسته. آدمی که هیچ‌وقت شغلش رو عوض نکرده، نمی‌دونه به موندن عادت کرده یا تغییر کردن براش زیادی گرون تموم می‌شده. کسی که همیشه مجبور بوده از بین آدم‌های محدودی انتخاب کنه، نمی‌فهمه چه آدم‌هایی می‌تونستن وارد زندگی‌ش بشن.

جامعهٔ بسته فقط بعضی درها رو نمی‌بنده. بدتر از اون، دفعاتی رو که می‌تونی درهای مختلف رو امتحان کنی کم می‌کنه. چون برای شناختنِ خودت، یک انتخاب کافی نیست. باید بتونی چند بار مسیرت رو عوض کنی؛ بدون اینکه هر اشتباه، حکم ابد صادر کنه. باید بتونی بری و برگردی. شروع کنی و جمعش کنی. شغلت رو عوض کنی. شهر عوض کنی. عقیده‌ات رو عوض کنی. و حتی یک مدت، آدمی باشی که بعداً تصمیم بگیری دیگه نمی‌خوای اون آدم باشی.

آزادی فقط درِ خروج نیست. آزادی کارگاهیه که توش چند نسخه از خودت رو می‌سازی، می‌ذاری جلوت، نگاهشون می‌کنی و می‌فهمی کدومشون واقعاً خودتی. و شاید برای همینه که خسارتِ یه جامعهٔ بسته فقط آدم‌هایی نیستن که مجبور شدن فلان‌طور زندگی کنن، خسارت، آدم‌هایی‌ان که هیچ‌وقت نفهمیدن اگه راه دیگه‌ای جلوشون بود، چه کسی می‌شدن. ما بعضی آدم‌ها رو از دست ندادیم، بعضی آدم‌ها اصلاً فرصت نشد به وجود بیان.
وقتی یک نظام کسی رو ازت می‌گیره، یک اختیار رو ازت گرفته: اختیارِ داشتنِ او. اما اختیارِ دومی هنوز دستِ توئه: اختیارِ اینکه بعد از رفتنش، سایهٔ اون مرگ با تو چه کار کنه. چون بعضی مرگ‌ها فقط آدم رو از زندگی حذف نمی‌کنن؛ سایه‌شون رو روی زندگیِ آدمی که مونده می‌اندازن. و درست همین‌جا، مرزِ قدرتِ اون نظامه.

اگه بذاری اون سایه به جای تو تصمیم بگیره، اگه بذاری غیابِ کسی که ازت گرفتن، آیندهٔ تو رو هم با خودش ببره، اون‌ها فقط یک نفر رو ازت نگرفتن؛ دست گذاشتن روی زندگیِ نفر بعدی.

شاید جنایت وقتی به عمیق‌ترین شکلش می‌رسه که قاتل دیگه لازم نباشه کاری بکنه؛ سایه‌ای که از خودش جا گذاشته، بقیهٔ کار رو انجام می‌ده.
یکی از عمیق‌ترین اثرات تورمِ سنگین اینه که آدم رو وادار می‌کنه آرزوهاش رو پیشاپیش سانسور کنه. اول می‌گی: «کاش می‌تونستم برم.» بعد: «اصلاً سفر به چه درد می‌خوره؟» آخرش: «من از اول هم آدم سفر نبودم.» «نمی‌تونم» جاش رو به «نمی‌خوام» می‌ده. خانهٔ بزرگ؟ «به چه درد می‌خوره؟ آدم باید ساده زندگی کنه.» رستوران؟ «اصلاً چه لذتی داره؟ غذای خونه بهتره.» زندگی راحت‌تر؟ «آدم نباید دنبال تجمل باشه.» ممکنه همهٔ این جمله‌ها درست باشن. اما مشکل از جایی شروع می‌شه که آدم دیگه یادش نمیاد کدوم‌شون انتخاب خودش بوده و کدوم‌شون توضیحی بوده برای چیزی که توان خریدنش رو نداشته.

تورم شدید فقط بعضی چیزها رو از سبد خرید حذف نمی‌کنه؛ می‌تونه بعضی خواسته‌ها رو از سبد آرزو هم حذف کنه. چون آرزو کردن هم هزینه داره. وقتی هر چیزی که می‌خوای، قبل از رسیدن بهش چند بار گرون‌تر می‌شه، یه جایی یاد می‌گیری اصلاً سمتش نری. آرزوت رو کوچک می‌کنی. توقعت رو پایین میاری. تعریفت از زندگی خوب رو عوض می‌کنی. و آخرش همهٔ اینها ممکنه بشه «شخصیتت»: «من آدم قانعی‌ام.» «من تجملاتی نیستم.» «من اهل سفر نیستم.» «من اصلاً پول برام مهم نیست».

شاید واقعاً همین باشه. اما شاید بخشی از چیزی که اسمش رو گذاشتی «شخصیت»، شکلِ ماندگارِ محرومیت‌هایی باشه که اون‌قدر طول کشیدن که دیگه یادت نمیاد از کجا شروع شدن. محرومیتِ طولانی می‌تونه خودش رو به شکلِ شخصیت جا بزنه.
طاعون سیاه اروپا رو گرفت؛ یهودیان متهم شدن که چاه‌ها رو مسموم کردن. آتش‌سوزی رم اتفاق افتاد؛ مسیحیان مقصر اعلام شدن. مرگ ناگهانی یک کودک در قرون وسطی هم می‌شد کارِ جادوگرها. آدم‌ها با اتفاقی که نمی‌فهمنش، خیلی سخت کنار میان. «نمی‌دونم چرا» جواب آزاردهنده‌ایه. برای همین، ذهن گاهی جای خالیِ علت رو با یک نفر پُر می‌کنه. چون بین این دو جمله فاصلهٔ عجیبی هست: «نمی‌دونیم چرا این اتفاق افتاد.» و: «اونا این کار رو کردن.» دومی ممکنه دروغ باشه، اما حداقل یک مقصر داره. بیماری نقشه نمی‌کشه. قحطی کینه‌ای از تو نداره. و این برای ذهن آدم سخته. ذهن ترجیح می‌ده یک دروغ منظم داشته باشه تا یک حقیقت نامنظم.

برای همین، توطئه گاهی تلاشیه برای اینکه جهانی که بی‌صاحب به نظر می‌رسه، دوباره صاحب پیدا کنه. خشم، جهت می‌گیره. ترس، شکل می‌گیره. و نیاز انسان به عاملیت، از نیازش به حقیقت جلو می‌زنه. بعد این منطق بزرگ‌تر شد. حکومت‌ها شروع کردن به ساختن جهان‌هایی که توش تقریباً هیچ اتفاق مهمی تصادفی نبود. اعتراض، توطئه بود. شکست، خیانت بود. گرانی، خرابکاری بود. بحران، کار دشمن بود.

این‌طوری حکومت فقط مردم رو نمی‌ترسونه. برای ترسشون داستان می‌نویسه. بهشون می‌گه از چه کسی بترسن. از چه کسی متنفر باشن. چه کسی رو مقصر بدونن. و حتی به چه کسی حمله کنن. و این یکی از کثیف‌ترین کاربردهای توطئه در تاریخه: تبدیلِ درماندگی به نفرت. آدمایی که نمی‌دونن چرا زندگی‌شون خراب شده، حالا یک اسم دارن. یک گروه دارن. یک دشمن دارن. و اینجاست که توطئه از یک داستان ساده فراتر می‌ره. تبدیل می‌شه به ابزار قدرت.
شرایطِ زندگی، جای آدم رو بالا و پایین می‌برن؛ اما جایگاه، لزوماً چیزی دربارهٔ خودِ آدم نمی‌گه. شکست خوردن دلیل نمی‌شه آدم، بازنده باشه. قدرتمند بودن دلیل نمی‌شه هرکاری حقش باشه. پولدار بودن دلیل نمی‌شه هرچیزی قابل خریدن باشه. تنها بودن دلیل نمی‌شه به هر رابطه‌ای تن بده. محبوب بودن دلیل نمی‌شه هرچیزی که می‌گه درست باشه. موقعیت فقط جای ایستادنِ آدم رو عوض می‌کنه؛ نه شأنش رو. اما گاهی جایگاه رو با ارزش اشتباه می‌گیرن. قدرت رو با حق. پول رو با مالکیت. شکست رو با بی‌ارزشی. تنهایی رو با بی‌پناهی. محبوبیت رو با حقیقت.

و اینجا اتفاق مهم‌تری می‌افته: شرایط، شأن آدم رو تعیین نمی‌کنن؛ اما آدم رو در موقعیت‌هایی می‌ذارن که نسبتش با شأن خودش رو آشکار می‌کنن. شکست، آدم رو بی‌ارزش نمی‌کنه؛ اما می‌تونه معلوم کنه بعد از شکست، حاضره چقدر خودش رو تحقیر کنه. قدرت، ارزش آدم رو بیشتر نمی‌کنه؛ اما می‌تونه معلوم کنه برای حفظ قدرتش، حاضره با دیگران چه کار کنه. پول، هرچیزی رو خریدنی نمی‌کنه؛ اما می‌تونه معلوم کنه آیا هرچیزی رو قابل خریدن می‌دونه یا نه. تنها موندن، ارزش آدم رو کم نمی‌کنه؛ اما می‌تونه آدم رو به جایی برسونه که برای فرار از تنهایی، خودش رو ارزون بفروشه. جایگاه آدم، ارزشش رو نشون نمی‌ده؛ اما معلوم می‌کنه برای حفظش، از ارزش خودش تا کجا می‌گذره.

آدم ممکنه سقوط کنه و چیزی از شأنش کم نشده باشه. ممکنه بالا بره و چیزی به شرافتش اضافه نشده باشه. شرایط، آدم رو بالا و پایین می‌برن؛ اما اینکه در هر جایگاهی با خودش و دیگران چه می‌کنه، چیزیه که دیگه نمی‌شه گردنِ شرایط انداخت.
اینجا برلینه؛ شهری مدفون زیر آوار. خونه‌ها فرو ریخته، خیابون‌ها پر از خرابه‌ان، پایتخت به زانو دراومده. و نازی‌ها می‌گفتن: عالیه؛ حالا هر خونه‌ای که ریخته، یه سنگره و هر خیابونی که نابود شده، یه خط دفاعی.

این آخرین پرده نبود. اول می‌گفتن: «داریم پیروز می‌شیم.» بعد: «جنگ هنوز قابل بردنه.» بعد: «سلاح‌های معجزه‌آسا میان و همه‌چیز رو عوض می‌کنن.» بعد: «یه ارتش می‌رسه و برلین رو نجات می‌ده.» بعد: «حتی اگه برلین بیفته، جنگ تموم نمی‌شه» بعد «دژ آلپ» رو عَلم کردن؛ یه افسانه از آخرین تکهٔ آلمان که قرار بود بعد از سقوط برلین، تهِ کوه‌ها هنوز بجنگه. و وسط همین جهنم، گوبلز داشت به ۵۰ سال بعد فکر می‌کرد و برای آلمان نازیِ سال ۲۰۰۰ آینده می‌نوشت.

هر بار واقعیت یه در رو می‌بست، روی کاغذ یه درِ تازه باز می‌شد. یک مشت سربازِ خیالی، می‌شد «ارتش». یک توده آوار، می‌شد «دژ». یک امیدِ مرده، می‌شد «استراتژی». و یک خیال دربارهٔ سال ۲۰۰۰، می‌شد «آینده».

جمهوری اسلامی شاگردِ این مدرسه‌ست؛ نازی‌ها استادِ تبدیلِ آوار به پیروزی بودن.
سوال مهمیه.

شرافت فقط «نه» گفتن نیست؛ مواجه شدن با هزینهٔ همون «نه» گفتنه. آدمی که تا وقتی هزینه‌ای در کار نیست مخالفه، هنوز چیزی رو ثابت نکرده. آزمون شرافت اون لحظه‌ایه که می‌فهمی می‌تونی سکوت کنی، می‌تونی دوباره به آغوش قدرت برگردی و همه‌چیز رو پس بگیری؛ اما انتخاب می‌کنی برنگردی.

ما مفهوم «شرافت» رو اون‌قدر راحت بین آدم‌ها پخش کردیم که خودِ شرافت تحریف شده. به هرکسی که یه بار حرف درست زده می‌گیم: «چه آدم شریفی!» به کسی که یه موضع خوب گرفته لقب قهرمان می‌دیم. بعد دیگه فرقی نمی‌کنه یکی برای حرفش چی از دست داده و یکی فقط چند جمله گفته و بعد، وقتی هزینه رسید، برگشته و به همون رژیم مشروعیت داده. شرافت رو که حراج کنی، آخرش کسی که تاوان داده کنار کسی می‌ایسته که فقط ژستش رو گرفته.

و این یه تناقض تلخه: گاهی جامعه به کسی جایزه می‌ده که از هزینهٔ انتخابش فرار کرده و کسی رو فراموش می‌کنه که تاوان همون انتخاب رو داده.
سلبریتی جماعت، قطب‌نما نیست؛ ویترینه. ویترینی که می‌شه پشتش پول چپوند، پروپاگاندا چپوند، قدرت چپوند، عادی‌سازی چپوند. چهره عوض می‌شه؛ کارکرد نه. مهم اینه که دوربین روشن بمونه. و با این حال، هنوز دارن دنبال این می‌گردن که چرا فلانی این کارو کرد. چرا موضعش عوض شد. چرا برید. چرا فروخت. هنوز دارن براش پرونده باز می‌کنن. هنوز دارن براش داستان می‌سازن. هنوز دارن انرژی خرج می‌کنن برای اینکه بفهمن این ویترین چرا امروز یه چیز نشون می‌ده و فردا یه چیز دیگه.

امروز کسی سلبریتی رو قطب‌نمای قابل اعتمادی نمی‌دونه، اما سلبریتی از قطب‌نمای مثبت، تبدیل شده به قطب‌نمای منفی. دیروز جهت رو ازش می‌گرفت چون دوستش داشت. امروز جهت رو ازش می‌گیره چون ازش متنفره. فقط عقربه چرخیده. هنوز یه سلبریتی تعیین می‌کنه نگاه کجا بره، بحث کجا بره. یکی براش سکو می‌سازه. یکی براش دادگاه. اما هر دو، دوربین رو روشن نگه می‌دارن. و این برای پروپاگاندا فرق چندانی نداره. قهرمان باشه یا خائن؛ مهم اینه که هنوز وسط قاب باشه. هنوز درباره‌ش حرف زده بشه. هنوز تغییر موضعش موج درست کنه. هنوز رفتنش و برگشتنش ارزش دنبال کردن داشته باشه. چون وقتی سلبریتی، حتی در نفرت هم قطب‌نمای سیاسی باقی بمونه، فقط جهت عوض شده؛ خودِ قطب‌نما سر جاشه. و این یعنی ویترین هنوز کار می‌کنه.
GifGlass (Thinking)
مستند «Die kleinen Nazis» با ترجمهٔ اختصاصی. مستند «چگونه آلمان نازی‌زدایی شد_نازی‌های کوچک» دربارهٔ نازی‌زدایی پس از سقوط رژیم نازی است. بعد از سقوط یک رژیم توتالیتر، با گذشته چه می‌کنند؟ متفقین وارد آلمان شدند؛ اما مسئله فقط پایان یک جنگ نبود. باید یک جامعه…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به این ویدئو خوب نگاه کن. متفقین وقتی وارد آلمان شدن، با خیلی از آلمانی‌ها دست هم نمی‌دادن؛ چون اونا رو شریک هیتلر می‌دیدن. چرا؟ چون هیچ اعتراض بزرگی وجود نداشت که دنیا ببینه این جامعه تصمیم گرفته دیگه کنار هیتلر نباشه.

کسی که پیروزی قیام در برابر توتالیتر رو با کارکرد قیام یکی می‌گیره، هنوز خیابون رو نفهمیده. اینجا خیابون فقط برای انداختن حکومت نیست؛ اگه اعتراضی وجود نداشت، همین آمریکا و اسرائیل هم دلیلی نداشتن بین جامعه و حکومت تفکیک روشنی قائل بشن.

اینکه از قیام‌های قبلی درس بگیری، هزینهٔ مردم رو کمتر کنی، ضربهٔ بیشتری به حکومت بزنی و اپوزیسیون بفهمه چطور باید بجنگه، یه چیزه؛ اینکه چون قیام به نتیجهٔ نهایی نرسیده، کُلش رو بی‌فایده بدونی، یه چیز دیگه.

و یه چیز تلخ‌تر رو هم نباید فراموش کرد: تو حکومت‌های توتالیتر، تا خون رو جلوی چشم مردم نذاری و فقر رو زیر پوستشون نبری، خیلی‌ها هنوز باور نمی‌کنن چیزی که سال‌ها بهش عادت کردن، همون چیزیه که داره خفه‌شون می‌کنه. تلخه، ولی بعضی خواب‌ها فقط وقتی می‌پرن که صدای شکستن شیشه رو بشنون.

ویدئو از مستند: «Die kleinen Nazis»
ما آزادی رو معمولاً این‌طور می‌فهمیم: اینکه خودم حق داشته باشم انتخاب کنم. اما آزادی یه نیمهٔ دیگه هم داره؛ نیمه‌ای که خیلی سخت‌تره: اینکه دیگری هم حق داشته باشه انتخابی بکنه که من دوستش ندارم. اینجا مرز باریکی وجود داره؛ مرز بین آزادی و کنترل. از یه جایی به بعد، دیگه نمی‌پرسم: «من تا کجا آزادم؟» می‌پرسم: «تو تا کجا حق داری؟» لباس تو باید درست باشه. عقیده‌ت باید درست باشه. رابطه‌ت باید درست باشه. سبک زندگی‌ت باید درست باشه. تربیت بچه‌ت باید درست باشه. و «درست» کم‌کم یعنی: همون چیزی که من درست می‌دونم.

از اینجا به بعد، مسئله دیگه آزادی من نیست. به جای اینکه مرز آزادی خودم رو پیدا کنم، دارم مرز آزادی تو رو خط‌کشی می‌کنم. انگار آزادی من دیگه توی دست خودم نیست؛ به رفتار تو آویزون شده. اگه تو جور دیگه‌ای لباس بپوشی، آزادی من تهدید شده. اگه جور دیگه‌ای فکر کنی، آزادی من تهدید شده. اگه جور دیگه‌ای زندگی کنی، آزادی من تهدید شده. پس برای اینکه دوباره احساس آزادی کنم، باید تو رو تغییر بدم. دیگری می‌شه زندان من. و اینجا دیگه آزادی من با چیزی که خودم می‌تونم انجام بدم سنجیده نمی‌شه؛ با چیزهایی سنجیده می‌شه که می‌تونم از تو بگیرم.

جامعهٔ آزاد فقط جایی نیست که حکومت کمتر به آدم‌ها بگه چطور زندگی کنن. جامعهٔ آزاد جاییه که آدم‌ها کم‌کم می‌فهمن آزادیِ خودشون با دیوار کشیدن دور دیگری بیشتر نمی‌شه. یاد می‌گیرن که: لازم نیست انتخاب تو رو دوست داشته باشم تا حق انتخابت رو به رسمیت بشناسم. لازم نیست شبیه من فکر کنی. لازم نیست شبیه من زندگی کنی. لازم نیست انتخابت انتخاب من باشه. فقط باید بفهمم: زندگی تو، ملک من نیست. بلوغ یک جامعه دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شه؛ از روزی که به جای اینکه بپرسه «تو چرا این‌طوری زندگی می‌کنی؟» بتونه بگه: «این زندگی توئه؛ لازم نیست من اداره‌ش کنم». و آزادی، پیش از اینکه آزادیِ انجام دادن هرکاری باشه، آزادیِ رها کردن دیگری از دست خودمونه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پروپاگاندا چگونه واقعیت رو می‌سازه و تصاحب می‌کنه؟

فیلم «Gone Girl» دقیقاً نشون می‌ده این کار چطور اتفاق می‌افته. تحلیلش رو تو پست بعدی می‌خونید.
GifGlass (Thinking)
پروپاگاندا چگونه واقعیت رو می‌سازه و تصاحب می‌کنه؟ فیلم «Gone Girl» دقیقاً نشون می‌ده این کار چطور اتفاق می‌افته. تحلیلش رو تو پست بعدی می‌خونید.
مهم‌ترین نوع پروپاگاندا از دروغ شروع نمی‌شه؛ از انتخاب شروع می‌شه. از بین هزار تکهٔ واقعیت، یکی رو برمی‌داری، یکی رو حذف می‌کنی، و یکی رو درست همون‌جایی می‌ذاری که باید. ایمی لازم نیست نیک رو جعل کنه. نیک واقعاً خیانت کرده، ازدواجشون واقعاً فروپاشیده و رفتارش هم واقعاً می‌تونه مشکوک به نظر برسه. همین کافیه. چون لازم نیست واقعیت رو عوض کنی؛ کافیه رابطهٔ بین واقعیت‌ها رو عوض کنی. و گاهی حتی لازم نیست واقعیت داشته باشی؛ کافیه چیزی بسازی که شبیه واقعیت به نظر برسه. یک تست بارداری، چند مدرک ساختگی، و ناگهان «بارداری» وارد داستان می‌شه. چیزی که اصلاً وجود نداشته، حالا در ذهن همه واقعی شده.

یک لبخند، فقط یک لبخنده تا وقتی که وارد یک داستان بشه. بعد می‌شه نشونه، نشونه می‌شه مدرک، و مدرک کم‌کم یک شخصیت می‌سازه: «شوهر مشکوک». از اینجا به بعد، دیگه با یک آدم طرف نیستی؛ با تصویری طرفی که از اون آدم ساخته شده. دیگه لازم نیست به مخاطب بگی چی فکر کنه؛ فقط باید کاری کنی که خودش به نتیجه‌ای برسه که تو از قبل براش چیدی. سکوت نیک، پنهان‌کاری می‌شه؛ عصبانیتش، ترس از لو رفتن؛ لبخندش، بی‌رحمی. واقعیت هنوز همونه، فقط دیگه کسی اونو بدون تفسیر نمی‌بینه. اینجا پروپاگاندا یک قدم جلوتر رفته: دیگه واقعیت رو کنترل نمی‌کنه؛ نحوهٔ خواندنِ واقعیت رو کنترل می‌کنه. و این از دروغ خطرناک‌تره. چون وقتی مخاطب خودش به نتیجه رسیده باشه، دیگه احساس نمی‌کنه کسی چیزی بهش گفته؛ فکر می‌کنه خودش فهمیده.

اما هنوز کار تموم نشده، روایت باید از سازنده‌ش جدا بشه: ایمی داستان رو شروع می‌کنه؛ بعد رسانه ادامه‌ش می‌ده، مردم تکرارش می‌کنن و هرکس چیزی بهش اضافه می‌کنه، تا جایی که دیگه کسی نمی‌پرسه: «اگه این روایت غلط باشه چی؟» و این نقطهٔ نهایی پروپاگانداست: نه اینکه دروغ رو حقیقت کنی؛ بلکه کاری کنی روایتت، تنها توضیحِ ممکن به نظر برسه. اون‌وقت دیگه لازم نیست چیزی رو پنهان کنی. کافیه کاری کنی هر چیزی که خلاف روایتت ظاهر می‌شه، باز هم داخل همون روایت معنا پیدا کنه. چون مخاطب قبل از دیدن حقیقت، یاد گرفته چطور تفسیرش کنه. و شاید این دقیق‌ترین تصویری باشه که «Gone Girl» از قدرت می‌ده: قدرت واقعی این نیست که به مردم بگی چه چیزی ببینن؛ اینه که کاری کنی هر چیزی که می‌بینن، در نهایت همون چیزی رو ثابت کنه که تو می‌خواستی.
در حکومت‌های بسته، خفگی فقط روی چهرهٔ آدم‌ها نمی‌شینه؛ کم‌کم به دیوارها هم می‌رسه. آدم‌ها شهر رو می‌سازن، اما بعد شهر هم آدم‌ها رو می‌سازه. ترس، احتیاط، بی‌اعتمادی، عادت به سکوت، کم‌شدنِ افقِ فردا...این‌ها فقط توی ذهن آدم‌ها نمی‌مونن، وارد زندگی روزمره می‌شن و کم‌کم شکلِ جهان مشترک رو عوض می‌کنن. برای همینه که اثرشون فقط به آدم‌ها محدود نمی‌مونه؛ محیطِ اطرافشون رو هم فرسوده می‌کنه. نه فقط بتن و آجر؛ ردِ یک تجربهٔ جمعی. این فرسودگی رو می‌شه در خیلی از تصاویر تاریخیِ حکومت‌های بسته دید؛ نه فقط در ساختمان‌ها؛ در کلِ قاب. آدم‌ها، خیابون‌ها، ماشین‌ها، لباس‌ها، میدان‌ها...همه از یه حال‌و‌هوای مشترک اومدن. یک یکنواختیِ سنگینی روی همه‌چیز نشسته؛ انگار چیزی سال‌ها فرصت نداده این جهان خودش رو عوض کنه.

این فقط معماری نیست. تاریخه که روی ظاهرِ زندگی ته‌نشین شده. نسل‌ها میان و می‌رن، اما هر نسلی چیزی از خودش روی این جهان جا می‌ذاره؛ چیزی که نسل بعد، بدون اینکه انتخابش کرده باشه، توش زندگی می‌کنه. شهر فقط ساخته نمی‌شه؛ تجربه می‌شه، و این تجربه روی شکلش می‌مونه. برای همینه که استبداد فقط یک سیستم سیاسی نیست. یک زیبایی‌شناسی هم می‌سازه. زیبایی‌شناسیِ تکرار. زیبایی‌شناسیِ آدم‌هایی که یاد گرفتن کمتر دیده بشن، کمتر بخوان، کمتر سؤال کنن و به فردا کمتر نگاه کنن. هرجا یک حکومت برای مدت طولانی، زندگی رو از بالا تعریف کنه، دیر یا زود اثرش از ساختمان‌های دولتی بیرون می‌زنه و وارد چهرهٔ شهر می‌شه. چون شهر فقط چیزی نیست که ساخته شده. شهر، چیزیه که در اون زندگی شده.

و زندگیِ طولانی‌مدت، رد خودش رو روی جهان می‌ذاره. حتی روی چیزهایی که هیچ حکومتی مالک‌شون نیست. مثلاً آسمان. حکومت آسمون رو تغییر نداده. آسمون همونه. اما گاهی حتی آسمون هم از پشتِ یک زندگیِ بسته، رنگِ دیگری داره.
GifGlass (Thinking)
وقتی یک جامعه برای مدت طولانی در فرسایشه، خطر اصلی فقط خسته شدن نیست. خطر از جایی شروع می‌شه که آدم، بعد از مدت‌ها فشار، کم‌کم خودش رو با همون شرایطی که توش گیر افتاده تعریف می‌کنه. دیگه فقط توی یه وضعیت سخت زندگی نمی‌کنه؛ با منطق اون وضعیت زندگی می‌کنه. اگه…
جامعه رو نمی‌شه با بستن چشم‌ها از سیاهچاله بیرون کشید؛ یه عمر انکار و هیجان رو به اسم انگیزه فروختید. انگیزه با شعار ساخته نمی‌شه. با «شاد باش هم‌وطن»، چند جملهٔ انگیزشی و چند ساعت هیجان هم ساخته نمی‌شه. انگیزه محرک واقعی می‌خواد؛ یه دغدغه، یه آدم، یه قول، یه فکر، یه عطش به فهمیدن، یه مسئولیت، یه چیزی که هنوز برات مهمه. چیزی که به زندگی جهت بده و با فروکش کردن هیجان، محو نشه.

فیلم انگیزشی، سخنرانی انگیزشی، جمله‌های قشنگ شاید برای چند دقیقه هیجانت رو قلقلک بدن. حالت عوض می‌شه، انرژی می‌گیری، فکر می‌کنی از فردا همه‌چیز فرق خواهد کرد. اما این انگیزه نیست؛ هیجانه. هیجان عمر کوتاهی داره. وقتی موسیقی قطع بشه، سخنران ساکت بشه و صفحهٔ فیلم سیاه بشه، دوباره برمی‌گردی به همون زندگی؛ فقط این بار بدتر از قبل، چون یه حس پوچی هم با خودش میاره.

واقعیت هرچقدر هم لجن باشه، باید دیده بشه. باید پذیرفته بشه. اما نباید گذاشت تبدیل بشه به یک حقیقت مطلق و ابدی. چون هربار که از واقعیت فرار می‌کنی، واقعیت ناپدید نمی‌شه؛ فقط عقب می‌ره تا محکم‌تر برگرده توی صورتت. اما دیدن واقعیت، به معنی پذیرفتنش به‌عنوان سرنوشت نیست.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو فیلم The Long Walk سیستم فقط یک مسابقه راه ننداخته؛ یک جامعه ساخته. قانونش ساده‌ست: راه برو. سرعتت کم نشه. اگه متوقف بشی، می‌میری. و بعد، آدما برای اینکه با این قانون غیرانسانی زنده بمونن، خودشون رو باهاش تنظیم می‌کنن. دستشویی داری؟ راه برو و کارتو بکن. خوابت میاد؟ همون‌طور که راه می‌ری، بخواب. پات شکسته؟ با همون پا راه برو. بدنت دیگه نمی‌کشه؟ باید بکشه. هیچ‌کس دیگه نمی‌پرسه: «چرا باید این‌طوری زندگی کنیم؟» سؤال عوض شده: «چطور با این وضعیت دوام بیاریم؟».

و این کاریه که یه سیستم می‌تونه با جامعه بکنه. اول، یه وضعیت غیرطبیعی تحمیل می‌کنه. بعد، جامعه مجبور می‌شه براش راه‌حل پیدا کنه. و کم‌کم، همون راه‌حل‌ها تبدیل می‌شن به عادت. بعد، همین اتفاق برای مرگ می‌افته. یکی می‌میره. حرکت متوقف نمی‌شه. اولین مرگ، فاجعه‌ست. دومی، شوک کمتری داره. بعدی، بخشی از مسیره. جامعه حتی برای فاجعه هم ریتم پیدا می‌کنه. سیستم فاجعه‌ای که خودش ساخته، اون‌قدر تکرارش می‌کنه که جامعه اون رو هم می‌ذاره توی زندگی روزمره‌ش.

و فقط شرایطِ سخت نمی‌سازه؛ آستانهٔ تحمل رو هم جابه‌جا می‌کنه. اول، تحمل. بعد، عادت. بعد، دیگه بهش فکر هم نمی‌کنی.
وقتی یک نظام ایدئولوژیک به زن می‌گه «چه جور زنی باش»، همزمان به مرد هم یاد می‌ده «چه جور زنی بخواد». زنِ خوب چه شکلیه؟ چقدر عفیف؟ چقدر مادر؟ چقدر فداکار؟ چقدر مطیع؟ چقدر مستقل؟ چقدر خواستنی؟ با تعریفِ زنِ خوب، چشم مرد رو هم تربیت می‌کنه. مرد یاد می‌گیره کدوم زن «برای زندگیه»، کدوم زن «سبکه»، کدوم زن محترمه، کدوم زن فقط خواستنیه. و زن هم خودش رو با همون خط‌کش اندازه می‌گیره. یاد می‌گیره کدوم قسمتِ وجودش امتیازه، کدوم قسمت عیبه، کدوم میلش زنانه‌ست و کدوم میلش باید پنهان بمونه. بعد اتفاق اصلی می‌افته: آموزش، وقتی به اندازهٔ کافی در آدم فرو بره، تبدیل به سلیقه می‌شه. مرد دیگه نمی‌گه: «به من یاد دادن زن خوب این شکلیه.» می‌گه: «من زنِ این‌جوری دوست دارم.» زن هم نمی‌گه: «به من گفتن زن باید این‌طوری باشه.» می‌گه: «من خودم این‌طوری بودن رو می‌خوام».

و اینجاست که دیگه نمی‌شه با یک خط، مرزِ بینِ آموزش و میل رو کشید. چون چیزی که بهت یاد دادن، می‌تونه تبدیل بشه به چیزی که دلت می‌خواد. نه فقط توی سرت؛ توی چشم‌هات. بهت یاد دادن یک چیز زیباست؛ بعد دیگه خودت زیباییش رو می‌بینی. بهت یاد دادن یک زن خواستنیه؛ بعد دیگه خودت خواستنش رو حس می‌کنی. بهت یاد دادن یک رفتار شرم‌آوره؛ بعد قبل از اینکه کسی قضاوتت کنه، خودت ازش خجالت می‌کشی. اینجا آموزش دیگه بیرونِ آدم نیست. رفته توی میلش. و زن فقط یاد نمی‌گیره مردها چه چیزی رو ازش می‌خوان. یاد می‌گیره خودش هم باید چه چیزی رو از خودش بخواد. زنی سال‌ها فکر می‌کنه فلان میل، فلان رفتار یا فلان شکل از رابطه با «زن بودن» جور نیست؛ نه چون یک نفر هر روز جلوش ایستاده و منعش کرده، بلکه چون آن منع، سال‌هاست تبدیل شده به صدای خودش.

و عجیب‌تر از همه اینه که آدم می‌تونه با اون معیار مخالف بشه، اما هنوز با همون معیار خودش رو قضاوت کنه. زنی تمام عمرش با تصویری که از «زن خوب» بهش دادن مخالفت می‌کنه. می‌گه زن قرار نیست مطیع باشه. قرار نیست فقط مادر باشه. قرار نیست برای جلب رضایت مرد خودش رو تعریف کنه. اما بعد، یک روز با میل خودش روبه‌رو می‌شه؛ میلی که با همهٔ این‌ها هیچ کاری نداره. و به‌جای اینکه بپرسه: «من اینو می‌خوام یا نه؟» اول از خودش می‌پرسه: «اگه من اینو بخوام، یعنی چه جور زنی‌ام؟» همین سؤال خیلی چیزها رو لو می‌ده. آدم از یک فکر عبور کرده، اما هنوز زبانِ قضاوتِ اون فکر رو با خودش حمل می‌کنه. دیگه کسی بیرونش نیست که بگه: «این میل برای زن خوب نیست.» خودش این جمله رو می‌سازه. و این یکی از پیچیده‌ترین شکل‌های ماندگاری یک معیاره: لازم نیست هنوز بهش باور داشته باشی؛ کافیه وقتی به خودت نگاه می‌کنی، هنوز با خط‌کش اون اندازه بگیری. آدم آزادی رو می‌خواد، علیه محدودیت حرف می‌زنه، حتی از چیزی که بهش یاد دادن متنفره؛ اما یک‌جا، در خلوت خودش، وقتی با چیزی درون خودش روبه‌رو می‌شه، هنوز همون سؤال قدیمی برمی‌گرده: «آیا من حق دارم اینو بخوام؟» و معیار دقیقاً همین‌جا زنده می‌مونه؛ نه در باور آدم، نه در حرف‌هاش، بلکه در لحظه‌ای که آدم خودش رو با همون معیاری قضاوت می‌کنه که یک روز بهش یاد داده بودن.
تا وقتی چیزی هنوز می‌تونه تغییر کنه، پایان هنوز آخرین کلمه رو نگفته. برای همین، هر چیزی که هنوز می‌تونه شکل عوض کنه، برای یک رژیم تمامیت‌خواه خطرناکه. عشق؛ چون دو نفر رو به چیزی تبدیل می‌کنه که قبل از هم وجود نداشت: ما. جوانی؛ چون هنوز هیچ‌کس نمی‌دونه این آدم، ده سال دیگه کیه. آزادی؛ چون یک تصمیم می‌تونه تمام چیزی رو که از قبل نوشته شده، خراب کنه. مسئلهٔ چنین رژیمی فقط کشتن نیست. مسئله، تمام کردنِ آدم‌هاست؛ قبل از اینکه فرصت کنن به چیزی تبدیل بشن که قدرت براشون ننوشته.

علیرضا سپاهی و مهشاد فقط با مرگ روبه‌رو نشدن؛ با چیزی روبه‌رو شدن که از مرگ هم بزرگ‌تره: دزدیده‌شدنِ ترتیب زندگی. هنوز فرصت نکرده باشی چیزی رو از دست بدی، اما مجازاتِ از دست‌دادنش رو بهت داده باشن. هنوز زندگی نکرده باشی که بفهمی از زندگی چی می‌خوای، اما مجبور شده باشی با پایانش روبه‌رو بشی. هنوز «بعدش» شروع نشده باشه، اما «دیگه بعدی وجود نداره» رو بهت تحمیل کرده باشن. زندگی فقط مجموعه‌ای از اتفاق‌ها نیست؛ فاصله‌ایه که بین اون‌ها داری تا از یکی به دیگری تبدیل بشی. و وقتی اون فاصله رو ازت می‌گیرن، فقط آینده‌ت رو نگرفتن. فرصتِ تبدیل‌شدن به آدمی که می‌تونستی بشی رو گرفتن.

رژیم با مرگ کار می‌کنه؛ اما آدم‌ها با یادآوری. رژیم می‌تونه بدن رو از بین ببره؛ اما نمی‌تونه تعیین کنه یک انسان، بعد از مرگش، در ذهن کسی چه معنایی داشته باشه. رژیم می‌خواد یه اسم رو به «متهم» تقلیل بده. عشق، اون اسم رو دوباره به یک انسان برمی‌گردونه. برای پرونده، علیرضا یه «محکوم» بود. برای مهشاد، مردی بود که قرار بود باهاش زندگی کنه. و این دوتا تعریف، با طناب عوض نمی‌شن. رژیم تونست پایان علیرضا رو بنویسه؛ اما نتونست آخرین کلمه دربارهٔ علیرضا باشه. چون آخرین کلمهٔ زندگی یه آدم، همیشه چیزی نیست که قاتلش درباره‌ش می‌نویسه؛ گاهی چیزیه که کسی که دوستش داشته، بعد از مرگش هنوز ازش به یاد میاره. و برای همینه که مهشاد مهمه. نه به‌عنوان زنی که مردی رو از دست داده؛ به‌عنوان کسی که هنوز می‌تونه علیرضا رو از «پرونده» پس بگیره و به «انسان» برگردونه.
آدم‌ها رو نمی‌شه فقط از روی حرف‌هاشون، باورهاشون یا حتی انتخاب‌هایی که در شرایط عادی می‌کنن شناخت. خیلی چیزها تا وقتی هزینه‌ای ندارن، آسون به نظر می‌رسن. انسان‌بودن آسونه وقتی برای انسان موندن چیزی رو از دست نمی‌دی. وقتی آدمی می‌تونه با انداختن تقصیر به گردن زیردستش، خودش رو از مجازات نجات بده، معلوم می‌شه تا کجا حاضره دیگری رو سپر نجات خودش کنه. وقتی در یک جمع، تحقیر یک نفر به سرگرمی بقیه تبدیل می‌شه، معلوم می‌شه کی برای خندیدن دیگران حاضر نیست شأن کسی رو خرج کنه. وقتی اعتراف به اشتباه می‌تونه جایگاه آدم رو پایین بیاره، معلوم می‌شه حقیقت براش مهم‌تره یا تصویری که دیگران ازش دارن. وقتی در یک بحران، نجات دادن دیگری به معنای از دست دادن فرصت نجات خودته، معلوم می‌شه مرز مسئولیت آدم کجاست؛ و وقتی کسی برای نجات خودش دیگری رو به خطر می‌اندازه، معلوم می‌شه تا کجا می‌تونه بقا رو بهانهٔ انتخاب‌هاش کنه.

وقتی در یک رابطه، خیانت می‌تونه برای آدم هیجان، تأیید یا فرصتی تازه فراهم کنه، معلوم می‌شه کی می‌تونه میل خودش رو از حق دیگری برای اعتماد کردن جدا نگه داره. وقتی کسی می‌خواد امنیت یک رابطه رو حفظ کنه و هم‌زمان بیرون از اون چیزی رو دنبال کنه که شریکش با آگاهی از اون شاید هرگز نمی‌پذیرفت، معلوم می‌شه تا کجا حاضره آسایش خودش رو به قیمت محروم کردن دیگری از حق انتخاب حفظ کنه.

وقتی برای حفظ موقعیت شغلی لازمه از کنار رنج دیگری گذشت، معلوم می‌شه کی می‌تونه مسئول بمونه. وقتی برای آسودگی باید خودت رو به نفهمیدن بزنی، معلوم می‌شه کی حاضر نیست آگاهی خودش رو خاموش کنه. وقتی برای پذیرفته شدن باید شبیه جمع بشی، معلوم می‌شه کی می‌تونه تنهایی رو تحمل کنه. وقتی برای حفظ غرور لازمه اشتباهت رو انکار کنی، معلوم می‌شه کی می‌تونه خودش رو اصلاح کنه. وقتی برای زنده موندن باید به کسی شبیه بشی که ازش متنفری، معلوم می‌شه از خودت چقدر باقی می‌مونه، و وقتی حقیقت می‌تونه چیزی رو که سال‌ها بهش تکیه کردی فرو بریزه، معلوم می‌شه کی هنوز توان روبه‌رو شدن با واقعیت رو داره.

در نهایت، آدم‌ها فقط در لحظه‌هایی شناخته نمی‌شن که مجبور به انتخاب بین خوب و بد هستن؛ گاهی در لحظه‌هایی شناخته می‌شن که می‌تونن بدی رو با اسم دیگری انتخاب کنن: مصلحت، عشق، ضرورت، وفاداری، بقا یا آرامش!