This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پست برادر جاویدنام #مجتبی_روستایی:
از ۱۸ دی به بعد من دیگه آدم سابق نشدم و نخواهم بود، ازم میپرسن چرا اینجوری شدی! وقتی رفتم بیمارستان بعثت تا صبح منتظر بودم داداشمو یکی بیاره بیمارستان. خیلی منتظر موندم بیمارستان، آخر سر فهمیدم اولین نفر مجتبی بوده که بردنش سردخانه، وقتی رفتم کهریزک تک به تک آمبولانسها رو نگاه میکردم، تکتک کاورها رو باز میکردم که پارهی تنم رو پیدا کنم، داخل کهریزک کولش کرده بودم، بسته بودم به خودم که بتونم تو صف جنازهها وایسم. بخدا هر شب یا یک شب در میان تمام اون بچهها میان به خوابم. افسرده شدم همیشه تو خودمم. گوشهنشینم اشکم خود به خود جاری میشه. مجتبی میاد به خوابم بهم میگه کمرت درد نگرفت منو گرفتی پشتت؟ نه برار کمرم درد نگرفت، کمرم خم شده از بیبراری...
درد من اینه
از ۱۸ دی به بعد من دیگه آدم سابق نشدم و نخواهم بود، ازم میپرسن چرا اینجوری شدی! وقتی رفتم بیمارستان بعثت تا صبح منتظر بودم داداشمو یکی بیاره بیمارستان. خیلی منتظر موندم بیمارستان، آخر سر فهمیدم اولین نفر مجتبی بوده که بردنش سردخانه، وقتی رفتم کهریزک تک به تک آمبولانسها رو نگاه میکردم، تکتک کاورها رو باز میکردم که پارهی تنم رو پیدا کنم، داخل کهریزک کولش کرده بودم، بسته بودم به خودم که بتونم تو صف جنازهها وایسم. بخدا هر شب یا یک شب در میان تمام اون بچهها میان به خوابم. افسرده شدم همیشه تو خودمم. گوشهنشینم اشکم خود به خود جاری میشه. مجتبی میاد به خوابم بهم میگه کمرت درد نگرفت منو گرفتی پشتت؟ نه برار کمرم درد نگرفت، کمرم خم شده از بیبراری...
درد من اینه
💔44😢9❤3🕊1