«إِنّ قَوْماً عَبَدُوا اللّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ التّجّارِ وَ إِنّ قَوْمَاً عَبَدُوا اللّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ وَ إِنّ قَوْمَاً عَبَدُوا اللّهَ شُكْراً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الاَحْرَارِ وَ هِىَ اَفْضَلُ الْعِبَادَةِ».
امام حسين (ع) فرمود: «گروهى خدا را از روى ميل به بهشت عبادت مىكنند، كه اين عبادت تجارتكنندگان است و گروهى خدا را از ترس دوزخ مىپرستند و اين عبادت بردگان است، و گروهى خدا را به سبب شايستگى مىپرستند، و اين عبادت آزادگان است كه برترين عبادت است».
(تحف العقول، ص ۲۷۹ ح۴ )
@hdmlib
امام حسين (ع) فرمود: «گروهى خدا را از روى ميل به بهشت عبادت مىكنند، كه اين عبادت تجارتكنندگان است و گروهى خدا را از ترس دوزخ مىپرستند و اين عبادت بردگان است، و گروهى خدا را به سبب شايستگى مىپرستند، و اين عبادت آزادگان است كه برترين عبادت است».
(تحف العقول، ص ۲۷۹ ح۴ )
@hdmlib
«مَنْ زَارَنِى بَعْدَ مَوْتِى زُرْتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ إِلا فِى النّارِ لاَخْرَجْتُهُ».
امام حسين (ع) فرمود: «هركه مرا پس از مرگم، زيارت كند، روز قيامت زيارتش مى كنم و اگر در آتش هم باشد، او را بيرون مى آورم».
(المنتخب للطريحى، ص۶۹ )
@hdmlib
امام حسين (ع) فرمود: «هركه مرا پس از مرگم، زيارت كند، روز قيامت زيارتش مى كنم و اگر در آتش هم باشد، او را بيرون مى آورم».
(المنتخب للطريحى، ص۶۹ )
@hdmlib
کتاب و کتابخوانی در گینس:
۸-کم سن ترین نویسنده زن یک کتاب چاپی: "دوروتی استرایت" دختر بچه 4 سااله اهل واشنگتن آمریکا کتاب How the World Began را درسال 1962 نوشت. این کتاب در سال 1964 چاپ شد.
#کتاب
#کتابداری
#کتابخانه
#رکوردگینس
#گینس
#کتابداری_تعطیل_نیست
@hdmlib
۸-کم سن ترین نویسنده زن یک کتاب چاپی: "دوروتی استرایت" دختر بچه 4 سااله اهل واشنگتن آمریکا کتاب How the World Began را درسال 1962 نوشت. این کتاب در سال 1964 چاپ شد.
#کتاب
#کتابداری
#کتابخانه
#رکوردگینس
#گینس
#کتابداری_تعطیل_نیست
@hdmlib
«لاَ تَقُولُوا بِاَلْسِنَتِكُمْ مَا يَنْقُصُ عَنْ قَدْرِكُمْ».
امام حسين (ع) فرمود: «چيزى كه از ارزشتان بكاهد، بر زبان جارى نكنيد».
(جلاء العيون، ج ۲ ص۲۰۵ )
@hdmlib
امام حسين (ع) فرمود: «چيزى كه از ارزشتان بكاهد، بر زبان جارى نكنيد».
(جلاء العيون، ج ۲ ص۲۰۵ )
@hdmlib
کتاب و کتابخوانی در گینس:
۹- گران قیمت ترین اطلس جهان: نسخه ای از اطلس (نقشه جهان) بطلمیوس که مربوط به سال 1477 میلادی است در سال 2006 در لندن به قیمت 3 میلیون 991 هزار دلار فروخته شد.
#کتاب
#کتابخانه
#کتابداری
#گینس
#رکوردگینس
#کتابداری_تعطیل_نیست
@hdmlib
۹- گران قیمت ترین اطلس جهان: نسخه ای از اطلس (نقشه جهان) بطلمیوس که مربوط به سال 1477 میلادی است در سال 2006 در لندن به قیمت 3 میلیون 991 هزار دلار فروخته شد.
#کتاب
#کتابخانه
#کتابداری
#گینس
#رکوردگینس
#کتابداری_تعطیل_نیست
@hdmlib
با ما همراه باشید تا با هم لیستی از قدیمیترین نسخه کتابهایی که در حال حاضر در جهان وجود دارند را با هم بررسی کنیم.
قدیمی ترین کتاب های جهان:
۱- کتاب طلایی اتروساییها (Etruscan Gold Book)
یکی از قدیمیترین کتابهای چند صفحهای در جهان که قدمت آن به ۶۶۰ سال قبل از میلاد بازمیگردد، کتاب طلایی اتروساییها است. این کتاب نزدیک به ۷۵ سال پیش، در حفاری کانالی در رودخانهی «استروما» در کشور بلغارستان کشف شده است.
این کتاب از ۶ ورقه طلای ۲۴ عیار ساخته شده است و توسط حلقههایی به هم متصل شدهاند. این کتاب توسط یک اهدا کنندهی ناشناس به موزهی تاریخ ملی بلغارستان در شهر صوفیه اهدا شد.
#کتاب
#کتابداری
#کتابخانه
#کتابتاریخی
#تاریخچه_کتاب
#کتابداری_تعطیل_نیست
@hdmlib
قدیمی ترین کتاب های جهان:
۱- کتاب طلایی اتروساییها (Etruscan Gold Book)
یکی از قدیمیترین کتابهای چند صفحهای در جهان که قدمت آن به ۶۶۰ سال قبل از میلاد بازمیگردد، کتاب طلایی اتروساییها است. این کتاب نزدیک به ۷۵ سال پیش، در حفاری کانالی در رودخانهی «استروما» در کشور بلغارستان کشف شده است.
این کتاب از ۶ ورقه طلای ۲۴ عیار ساخته شده است و توسط حلقههایی به هم متصل شدهاند. این کتاب توسط یک اهدا کنندهی ناشناس به موزهی تاریخ ملی بلغارستان در شهر صوفیه اهدا شد.
#کتاب
#کتابداری
#کتابخانه
#کتابتاریخی
#تاریخچه_کتاب
#کتابداری_تعطیل_نیست
@hdmlib
«مَنْ حَاوَلَ اَمْراً بِمَعْصِيَةِ اللّهِ كَانَ اَفْوَتَ لِمَا يَرْجُوا وَ اَسْرَعَ لِمَا يَحْذَرُ».
امام حسين (ع) فرمود: «كسى كه با نيرنگ و معصيت خدا، در پى بهدست آوردن چيزى رود، كمتر به آنچه اميد دارد مىرسد، و زودتر به آنچه مىترسد، دچار مىشود».
(بحار الانوار، ج ۷۵ ص ۱۲ ح۱۹ )
@hdmlib
امام حسين (ع) فرمود: «كسى كه با نيرنگ و معصيت خدا، در پى بهدست آوردن چيزى رود، كمتر به آنچه اميد دارد مىرسد، و زودتر به آنچه مىترسد، دچار مىشود».
(بحار الانوار، ج ۷۵ ص ۱۲ ح۱۹ )
@hdmlib
پرواز آخر
نویسنده: محمد مهدی بهدارونده
یادداشتهایی درباره فرمانده دلاور و عزیز هشت سال دفاع مقدس؛ شهید حاج احمد کاظمی. فرماندهای که همه او را به مدیریت، اخلاق و رفاقت میشناسند. شهید کاظمی بر سر دنیا با هیچکس، حتی خودش معامله نکرد و با رفتنش الگویی شد برای آنانی که او را ندیدند.
برشی از کتاب:
جنگ، با جوانی ما به دنیا آمد. نمیخواستیم بهار را به بهانهی بودن به تماشا بنشینیم و بهار خویش را بیبهانه در جنگ به میدان فرستادیم.
باید برای پیشانی تب کرده وطن، دستمال نمناکی از غیرت میشدیم که شدیم و البته هنوز هم این دستمال نمناک، با ماست و ما هنوز هم به همان بهانهها میتوانیم بهار خویش را به میدان بفرستیم. جنگ آغاز شده بود و دیر یا زود باید به رسم جنگ، لباس خاکی میپوشیدیم و خود را در این آزمون ناخواسته محک میزدیم.
#کتاب
#کتابخانه
#شهیداحمدکاظمی
#دفاع_مقدس
#کتابداری
#شهدای_دفاع_مقدس
#کتابداری_تعطیل_نیست
@hdmlib
نویسنده: محمد مهدی بهدارونده
یادداشتهایی درباره فرمانده دلاور و عزیز هشت سال دفاع مقدس؛ شهید حاج احمد کاظمی. فرماندهای که همه او را به مدیریت، اخلاق و رفاقت میشناسند. شهید کاظمی بر سر دنیا با هیچکس، حتی خودش معامله نکرد و با رفتنش الگویی شد برای آنانی که او را ندیدند.
برشی از کتاب:
جنگ، با جوانی ما به دنیا آمد. نمیخواستیم بهار را به بهانهی بودن به تماشا بنشینیم و بهار خویش را بیبهانه در جنگ به میدان فرستادیم.
باید برای پیشانی تب کرده وطن، دستمال نمناکی از غیرت میشدیم که شدیم و البته هنوز هم این دستمال نمناک، با ماست و ما هنوز هم به همان بهانهها میتوانیم بهار خویش را به میدان بفرستیم. جنگ آغاز شده بود و دیر یا زود باید به رسم جنگ، لباس خاکی میپوشیدیم و خود را در این آزمون ناخواسته محک میزدیم.
#کتاب
#کتابخانه
#شهیداحمدکاظمی
#دفاع_مقدس
#کتابداری
#شهدای_دفاع_مقدس
#کتابداری_تعطیل_نیست
@hdmlib
روایتی است داستان گونه از زندگی فرمانده آسمانی شهید حاج احمدکاظمی که به فرازهای مختلفی از زندگانی این شهید سرافراز میپردازد.
گزیده متن:
"بعد از آنکه نمازم را خواندم، رفتم ببینم احمد کجاست و چهکار میکند. هرچه اتاقها را گشتم، خبری از احمد نبود. با خانواده همهجا را گشتیم. انگار آب شده بود رفته بود توی زمین! گمانمان رفت که عقب حاجی رفته به مسجد.
از پشت شیشۀ بخارگرفته به حیاط نگاه میکردم تا ببینم حاجی و احمد کی برمیگردند. وقتی حاجی درِ خانه را باز کرد و توی حیاط دیدمش، سریع در را باز کردیم. هنوز بالای پلهها نرسیده، از او سؤال کردیم: «احمد کجاست؟»
گفت: «احمد؟!» و ادامه داد: «دنبال من نبوده. مگه نگفتم که من یواشکی میرَم؟!»
در حال صحبت بودیم که دیدیم کسی درِ خانه را میزند. به سمت در رفتیم. حاجی کلون در را کشید و در به سمت داخل باز شد. حاج یدالله انتشاری، یکی از مسجدیها بود. احمد را روی دوشش گرفته بود. گفتیم: «حاجی چطور شده؟»
ـ احمد تو حسینیه بود. دیدم کفشاشو دزدیدن و پابرهنه داشت برمیگشت. گفتم: پسرِ کی هستی؟ گفت: پسرِ حاجیعشقعلی. من هم به پشتم گرفتمش و آوردمش."
@hdmlib
گزیده متن:
"بعد از آنکه نمازم را خواندم، رفتم ببینم احمد کجاست و چهکار میکند. هرچه اتاقها را گشتم، خبری از احمد نبود. با خانواده همهجا را گشتیم. انگار آب شده بود رفته بود توی زمین! گمانمان رفت که عقب حاجی رفته به مسجد.
از پشت شیشۀ بخارگرفته به حیاط نگاه میکردم تا ببینم حاجی و احمد کی برمیگردند. وقتی حاجی درِ خانه را باز کرد و توی حیاط دیدمش، سریع در را باز کردیم. هنوز بالای پلهها نرسیده، از او سؤال کردیم: «احمد کجاست؟»
گفت: «احمد؟!» و ادامه داد: «دنبال من نبوده. مگه نگفتم که من یواشکی میرَم؟!»
در حال صحبت بودیم که دیدیم کسی درِ خانه را میزند. به سمت در رفتیم. حاجی کلون در را کشید و در به سمت داخل باز شد. حاج یدالله انتشاری، یکی از مسجدیها بود. احمد را روی دوشش گرفته بود. گفتیم: «حاجی چطور شده؟»
ـ احمد تو حسینیه بود. دیدم کفشاشو دزدیدن و پابرهنه داشت برمیگشت. گفتم: پسرِ کی هستی؟ گفت: پسرِ حاجیعشقعلی. من هم به پشتم گرفتمش و آوردمش."
@hdmlib
لحظه های عاشقی
نویسنده: آذر همتی
کتاب «لحظههای عاشقی» پیرامون خاطرات شهید محمد شیخ بیگ در جلسه شورای اداری استان کرمان با حضور مسئولان استانی رونمایی شد.
جوانی که به علت اقدام علیه رژیم پهلوی و توزیع اعلامیه، نوارهای سخنرانی امامخمینی (ره) و نوارهای مذهبی و همچنین آتشزدن چند مغازهٔ مشروبفروشی و حمل سلاح، دستگیر و روانهٔ زندان شد. «اعدام» حکمی بود که دادگاه رژیم سفاک پهلوی برای شهید شیخ بیگ رقم زد؛ ولی این حکم با تلاش خانواده و وکیلی که گرفته بودند، با یک درجه تخفیف به زندان ابد تقلیل یافت و بالاخره محمد در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ همراه دیگر زندانیان سیاسی به دست توانای مردم مسلمان ایران آزاد شد؛ در حالی که آثار شکنجه بر بدن او مشاهده میشد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با تشکیل سپاه پاسداران، به عضویت این نهاد نوپای انقلاب درآمد. با آغاز تحرکات گروهکهای منافق در کردستان و دیگر نقاط کشور، شهید شیخ بیگ برای حضور در کردستان اقدام کرد و در لیست اولین داوطلبان اعزام قرار گرفت.
و سرانجام در چهارم آذر سال ۱۳۶۵ در کربلای ۴ و منطقه شلمچه مزد خدمات و رشادتهایش را از خدا گرفت و به شهادت رسید.
@hdmlib
نویسنده: آذر همتی
کتاب «لحظههای عاشقی» پیرامون خاطرات شهید محمد شیخ بیگ در جلسه شورای اداری استان کرمان با حضور مسئولان استانی رونمایی شد.
جوانی که به علت اقدام علیه رژیم پهلوی و توزیع اعلامیه، نوارهای سخنرانی امامخمینی (ره) و نوارهای مذهبی و همچنین آتشزدن چند مغازهٔ مشروبفروشی و حمل سلاح، دستگیر و روانهٔ زندان شد. «اعدام» حکمی بود که دادگاه رژیم سفاک پهلوی برای شهید شیخ بیگ رقم زد؛ ولی این حکم با تلاش خانواده و وکیلی که گرفته بودند، با یک درجه تخفیف به زندان ابد تقلیل یافت و بالاخره محمد در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ همراه دیگر زندانیان سیاسی به دست توانای مردم مسلمان ایران آزاد شد؛ در حالی که آثار شکنجه بر بدن او مشاهده میشد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با تشکیل سپاه پاسداران، به عضویت این نهاد نوپای انقلاب درآمد. با آغاز تحرکات گروهکهای منافق در کردستان و دیگر نقاط کشور، شهید شیخ بیگ برای حضور در کردستان اقدام کرد و در لیست اولین داوطلبان اعزام قرار گرفت.
و سرانجام در چهارم آذر سال ۱۳۶۵ در کربلای ۴ و منطقه شلمچه مزد خدمات و رشادتهایش را از خدا گرفت و به شهادت رسید.
@hdmlib
معرفی کتاب دلیل
در بخشی از کتاب دلیل میخوانیم:
داشتیم برمیگشتیم. کار تموم شده بود که خوردیم به کمین عراقی. هم ما اونا رو دیدیم هم اونا ما رو.
تاریکی شب مجال فکر کردن رو از آدم میگرفت. علی آقا هم توی آموزش اینجوری بهمون یاد داده بود که تو کار شناسایی نباید با عراقیا درگیر بشین. مبادا اسیر بشین و عملیات لو بره!
اما ایندفعه خودش هم باهامون بود. گفت: «میریم تو میدون مین.»
گفتم: «شوخی میکنی؟»
خندید و افتاد جلو.
پاک قاطی کرده بودم. توی فکر بودم که پاهام گرفت به یه سیم تله. گفتم: «علی آقا، گیر کردهم، پام رو بردارم مین منفجر میشه!»
بازم خندید و گفت: «چیزی نیست، سریع بیا به سمت من.»
ده متر دور نشده بودم که دو تا مین منوّر روشن شد و یه مین گوشتکوبی منفجر. هنوز نفهمیدهم از کجا دونست که مینها بلافاصله عمل نمیکنن.
عراقیا هم اصلاً آفتابی نشدند.
آبها که از آسیاب افتاد، گفتم: «مگه تو آموزش نمیگفتی نباید جای ما لو بره؟»
گفت: «چرا، اما اینجا جای ما برای اونا لو رفته بود، اونا ما رو دیده بودند. من میخواستم اونا بدونند که ما هم اونا رو دیدهیم. هیچ راهی نداشت، الّا روشن شدن منوّر.»
@hdmlib
در بخشی از کتاب دلیل میخوانیم:
داشتیم برمیگشتیم. کار تموم شده بود که خوردیم به کمین عراقی. هم ما اونا رو دیدیم هم اونا ما رو.
تاریکی شب مجال فکر کردن رو از آدم میگرفت. علی آقا هم توی آموزش اینجوری بهمون یاد داده بود که تو کار شناسایی نباید با عراقیا درگیر بشین. مبادا اسیر بشین و عملیات لو بره!
اما ایندفعه خودش هم باهامون بود. گفت: «میریم تو میدون مین.»
گفتم: «شوخی میکنی؟»
خندید و افتاد جلو.
پاک قاطی کرده بودم. توی فکر بودم که پاهام گرفت به یه سیم تله. گفتم: «علی آقا، گیر کردهم، پام رو بردارم مین منفجر میشه!»
بازم خندید و گفت: «چیزی نیست، سریع بیا به سمت من.»
ده متر دور نشده بودم که دو تا مین منوّر روشن شد و یه مین گوشتکوبی منفجر. هنوز نفهمیدهم از کجا دونست که مینها بلافاصله عمل نمیکنن.
عراقیا هم اصلاً آفتابی نشدند.
آبها که از آسیاب افتاد، گفتم: «مگه تو آموزش نمیگفتی نباید جای ما لو بره؟»
گفت: «چرا، اما اینجا جای ما برای اونا لو رفته بود، اونا ما رو دیده بودند. من میخواستم اونا بدونند که ما هم اونا رو دیدهیم. هیچ راهی نداشت، الّا روشن شدن منوّر.»
@hdmlib
معرفی کتاب مرد: برگرفته از زندگی سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان
داوود امیریان در کتاب مرد، روایتی داستانگونه از زندگی حاج احمد متوسلیان ارائه میدهد و شما را با زوایای پنهان زندگی وی آشنا میسازد. این کتاب جذاب و خواندنی، سرنوشت غریب یکی از مهمترین فرماندهان جنگ تحمیلی را در اختیارتان قرار میدهد و به شما کمک میکند تا از زندگی او درسهای بزرگی را برداشت نمایید.
احمد متوسلیان کیست؟
او که یکی از فرماندهان مهم و سرنوشتساز در جنگ تحمیلی ایران و عراق محسوب میشود، از ابتدای شکلگیری جمهوری اسلامی در مناطق مختلف کشور برای برقراری نظم تلاش کرد. حاج احمد پیش از آغاز جنگ، در درگیریهای ترکمن صحرا و پاکسازی کردستان نقش داشت. او همزمان با حضور در جنگ تحمیلی به مردم لبنان در مقابل اسرائیل نیز کمک میکرد و سرانجام در سال 1361 توسط نیروهای صهیونیسم ربوده شد. البته در کنار حاج احمد سه دیپلمات دیگر نیز حضور داشتند که از سرنوشت هیچکدام اطلاعات دقیقی در دسترس نیست.
در بخشی از کتاب مرد میخوانیم:
از صبح روز بعد، رضا شاهد جنبوجوش غریبی در بیمارستان بود. نقاشها روی دیوارها بتونهگیری میکردند و خراشها و سوراخها را پر میکردند تا کارشان را شروع کنند. چند بسیجی سرگرم تعمیر لولهکشی بیمارستان بودند. پرستاران جدید روتختیها و لباس بیماران را عوض میکردند، بر زمین تی میکشیدند، پنجرهها را دستمال میکشیدند. رضا، اعظم را دید که پروندهها را تنظیم میکند و پرستاران را برای انجام کارهای مختلف به این طرف و آن طرف میفرستد.
بعدازظهر، احمد به همراه جوانی که ریشی نرم و بور داشت آمد و به اعظم گفت: «آمدم به همراه علی آقا برق اینجا را تعمیر کنم. مجبوریم برق را قطع کنیم.»
اعظم با لبخندی که مایهای از تعجب داشت گفت: «جالبه. نمیدانستم که شما با برق هم سر و کار دارید.»
احمد رو به علی گفت: «ناهیدی، برو فیوز کنتور رو بزن.»
رضا از گوشه چشم به اعظم نگاه کرد. اعظم که معلوم بود از بیاعتنایی احمد به سؤالش ناراحت شده، گره به ابرو انداخت و گفت: «یک ساعت دیگه عمل داریم. زود تمامش کنید.» و رفت. ناهیدی رو به رضا گفت: «این بنده خدا کیه؟ انگاری داره به زیردستاش دستور میده.»
احمد گفت: «سرت به کار خودت باشه.»
#کتاب
#کتابداری
#کتابخانه
#کتابداری_تعطیل_نیست
#شهدا
#دفاع_مقدس
@hdmlib
داوود امیریان در کتاب مرد، روایتی داستانگونه از زندگی حاج احمد متوسلیان ارائه میدهد و شما را با زوایای پنهان زندگی وی آشنا میسازد. این کتاب جذاب و خواندنی، سرنوشت غریب یکی از مهمترین فرماندهان جنگ تحمیلی را در اختیارتان قرار میدهد و به شما کمک میکند تا از زندگی او درسهای بزرگی را برداشت نمایید.
احمد متوسلیان کیست؟
او که یکی از فرماندهان مهم و سرنوشتساز در جنگ تحمیلی ایران و عراق محسوب میشود، از ابتدای شکلگیری جمهوری اسلامی در مناطق مختلف کشور برای برقراری نظم تلاش کرد. حاج احمد پیش از آغاز جنگ، در درگیریهای ترکمن صحرا و پاکسازی کردستان نقش داشت. او همزمان با حضور در جنگ تحمیلی به مردم لبنان در مقابل اسرائیل نیز کمک میکرد و سرانجام در سال 1361 توسط نیروهای صهیونیسم ربوده شد. البته در کنار حاج احمد سه دیپلمات دیگر نیز حضور داشتند که از سرنوشت هیچکدام اطلاعات دقیقی در دسترس نیست.
در بخشی از کتاب مرد میخوانیم:
از صبح روز بعد، رضا شاهد جنبوجوش غریبی در بیمارستان بود. نقاشها روی دیوارها بتونهگیری میکردند و خراشها و سوراخها را پر میکردند تا کارشان را شروع کنند. چند بسیجی سرگرم تعمیر لولهکشی بیمارستان بودند. پرستاران جدید روتختیها و لباس بیماران را عوض میکردند، بر زمین تی میکشیدند، پنجرهها را دستمال میکشیدند. رضا، اعظم را دید که پروندهها را تنظیم میکند و پرستاران را برای انجام کارهای مختلف به این طرف و آن طرف میفرستد.
بعدازظهر، احمد به همراه جوانی که ریشی نرم و بور داشت آمد و به اعظم گفت: «آمدم به همراه علی آقا برق اینجا را تعمیر کنم. مجبوریم برق را قطع کنیم.»
اعظم با لبخندی که مایهای از تعجب داشت گفت: «جالبه. نمیدانستم که شما با برق هم سر و کار دارید.»
احمد رو به علی گفت: «ناهیدی، برو فیوز کنتور رو بزن.»
رضا از گوشه چشم به اعظم نگاه کرد. اعظم که معلوم بود از بیاعتنایی احمد به سؤالش ناراحت شده، گره به ابرو انداخت و گفت: «یک ساعت دیگه عمل داریم. زود تمامش کنید.» و رفت. ناهیدی رو به رضا گفت: «این بنده خدا کیه؟ انگاری داره به زیردستاش دستور میده.»
احمد گفت: «سرت به کار خودت باشه.»
#کتاب
#کتابداری
#کتابخانه
#کتابداری_تعطیل_نیست
#شهدا
#دفاع_مقدس
@hdmlib
معرفی کتاب خداحافظ کرخه
کتاب خداحافظ کرخه نوشتهی داوود امیریان، روایتیست داستان گونه از خاطرات و زندگی رزمندگان جنگ تحمیلی که سعی دارد تا تفکرات و احوالات بسیجیان آن دوره را منعکس کند.
داوود امیریان خواهان آن است تا هر قسمت از این کتاب را به موضوعی خاص اختصاص دهد، اما به دلیل آن که قصهها به طور پیوسته پشت سر هم میآیند، در نهایت یک داستان واحد ساخته میشود. او داستان را از جریان اعزام به جنگ آغاز و بعد به اردوگاه، حملات و عملیاتها رسانده و در آخر به بازگشت به خانه ختم میکند.
قطعا بیان ساده و روان، ترتیب زمانی و توصیفات کوتاه اما واضح داوود امیریان، این کتاب را برای شما به اثری خواندنی مبدل خواهد کرد.
در بخشی از کتاب خداحافظ کرخه میخوانیم:
روز بیستم فروردین از زیر قرآن رد شدم. مادرم خودش را حفظ کرده بود و با خود میجنگید تا جلوی من اشکش سرازیر نشود. در محوطۀ پایگاه جنب اتاق فرماندهی جمع شدیم. اسم تک تک افراد را خواندند و دست هر کدام ورقهای دادند تا با آن لباس و جیره تحویل بگیرند. اسم مرا که خواندند، سریع برگه را گرفتم و به انبار پوشاک رفتم. انبار، یک کانکس قهوهای رنگ بود که عدهای دور آن جمع شده بودند. یک دست لباس نظامی، فانسقه، لباس زیر و پوتین تحویل گرفتم. همان موقع رفتم پشت یک ماشین و سریع لباسهایم را عوض کردم. لباس گشاد بود و به تنم گریه میکرد. پوتینها هم انگار قبر بچه بود. رفتم انبار و آن قدر گفتم تا لباس و پوتین را عوض کردند. با لباسهای جدید شدم یک نظامی!
ساعت چهار بعد از ظهر با اتوبوس به امامزاده حسن رفتیم. جمعیت زیادی به استقبال آمده بودند. بعد از آن رفتیم پادگان امام حسین (ع). روی در ورودی پادگان تابلویی جلب نظر میکرد: «درود به روان پاک شهید میثم.»
شهید میثم فرمانده آموزش پادگان بود. به خاطر سختگیریهایش در آموزش و اخلاص و تقوایش معروف بود. یکی از بچهها که زیر نظر او آموزش دیده بود تعریف میکرد: «شهید میثم به قدری بچهها رو میدوند و خسته میکرد که شب از فرط خستگی با پوتین به خواب میرفتن. شهید میثم موقع سرکشی پوتین اونها رو درمیآورد و کف پای بچهها رو میبوسید.»
#کتاب
#کتابداری
#کتابداری_تعطیل_نیست
#کتابخانه_دفاع_مقدس
#شهدا
@hdmlib
کتاب خداحافظ کرخه نوشتهی داوود امیریان، روایتیست داستان گونه از خاطرات و زندگی رزمندگان جنگ تحمیلی که سعی دارد تا تفکرات و احوالات بسیجیان آن دوره را منعکس کند.
داوود امیریان خواهان آن است تا هر قسمت از این کتاب را به موضوعی خاص اختصاص دهد، اما به دلیل آن که قصهها به طور پیوسته پشت سر هم میآیند، در نهایت یک داستان واحد ساخته میشود. او داستان را از جریان اعزام به جنگ آغاز و بعد به اردوگاه، حملات و عملیاتها رسانده و در آخر به بازگشت به خانه ختم میکند.
قطعا بیان ساده و روان، ترتیب زمانی و توصیفات کوتاه اما واضح داوود امیریان، این کتاب را برای شما به اثری خواندنی مبدل خواهد کرد.
در بخشی از کتاب خداحافظ کرخه میخوانیم:
روز بیستم فروردین از زیر قرآن رد شدم. مادرم خودش را حفظ کرده بود و با خود میجنگید تا جلوی من اشکش سرازیر نشود. در محوطۀ پایگاه جنب اتاق فرماندهی جمع شدیم. اسم تک تک افراد را خواندند و دست هر کدام ورقهای دادند تا با آن لباس و جیره تحویل بگیرند. اسم مرا که خواندند، سریع برگه را گرفتم و به انبار پوشاک رفتم. انبار، یک کانکس قهوهای رنگ بود که عدهای دور آن جمع شده بودند. یک دست لباس نظامی، فانسقه، لباس زیر و پوتین تحویل گرفتم. همان موقع رفتم پشت یک ماشین و سریع لباسهایم را عوض کردم. لباس گشاد بود و به تنم گریه میکرد. پوتینها هم انگار قبر بچه بود. رفتم انبار و آن قدر گفتم تا لباس و پوتین را عوض کردند. با لباسهای جدید شدم یک نظامی!
ساعت چهار بعد از ظهر با اتوبوس به امامزاده حسن رفتیم. جمعیت زیادی به استقبال آمده بودند. بعد از آن رفتیم پادگان امام حسین (ع). روی در ورودی پادگان تابلویی جلب نظر میکرد: «درود به روان پاک شهید میثم.»
شهید میثم فرمانده آموزش پادگان بود. به خاطر سختگیریهایش در آموزش و اخلاص و تقوایش معروف بود. یکی از بچهها که زیر نظر او آموزش دیده بود تعریف میکرد: «شهید میثم به قدری بچهها رو میدوند و خسته میکرد که شب از فرط خستگی با پوتین به خواب میرفتن. شهید میثم موقع سرکشی پوتین اونها رو درمیآورد و کف پای بچهها رو میبوسید.»
#کتاب
#کتابداری
#کتابداری_تعطیل_نیست
#کتابخانه_دفاع_مقدس
#شهدا
@hdmlib
کانال کتابخانه و مرکز اسناد موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
Photo
معرفی کتاب سربدار
کتاب سربدار نوشتهی داوود امیریان روایتی از زندگی و شهادت سردار شهید محمد فرومندی است.
فرومندی در سال 1360 به فرماندهی سپاه سبزوار منصوب شد. در کلیهی عملیاتهای لشکر 5 نصر شرکت کرد که از جملهی آنها میتوان به عملیات خیبر، بدر، والفجر 3، والفجر 8، کربلای 1، کربلای 4 و کربلای 5 اشاره کرد.
شهید فرومندی قائم مقام لشکر 5 نصر بود؛ این لشکر در عملیات کربلای 5 به دشمن یورش برد و شکست سنگینی به دشمن تحمیل کرد.
شهید محمد فرومندی در تاریخ 20 دی 1365 وقتی به خط مقدم رفته بود تا به همراه رزمندگان حلقهی محاصره را بشکند، بر اثر اصابت ترکش به شدت مجروح شد. او را سوار قایق کردند تا به عقب برسانند. محمد بین راه به همراهانش وصیت کرد، شهادتین را گفت و در حال ذکر یا زهرا به شهادت رسید.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
سردار به حاجآقا میگوید: به نظر شما برای نقش شهید فرومندی میتوانیم روی، آن بازیگر آمریکایی همانی که هیکل گندهای دارد، اسمش چی بود؟ آهان منظورم جناب آرنولدست. به نظر شما ایشان این نقش را قبول میکنند؟
حاجآقا گره به ابرو میاندازد و میگوید: به نظرم فکر بدی نیست. البته اگر شما موافق باشید.
- آخآخ، همین الآن یادم آمد که نمیشود.
- چرا؟
- مگر خبر ندارید که آرنولد فرماندار ایالت کالیفرنیای آمریکا شده و قرار است دور سینما و بازیگری را خط بکشد؟ جالب اینجاست که حتی حاضر نشده در قسمت چهارم ترمیناتور بازی کند.
حاجآقا با افسوس سر تکان میدهد: خیلی حیف شد. حالا به نظر شما باید چکار کنیم؟
سردار اندیشمند و غرق در فکر با صدای آرام میگوید: به نظر شما آن پسره، چشم آبیه، تامکروز. به نظر شما تامکروز قبول میکند این نقش را بازی کند؟
طاقت نمیآورم و میپرسم: ببخشید شما جدیجدی میخواهید یک بازیگر آمریکایی برای نقش شهید فرومندی انتخاب کنید؟
سردار ناگهان با خشم و غضب فریاد میزند: با این فیلمنامهای که حضرتعالی نوشتهای، معلوم است که باید یا دنبال یک آدم تنومند بگردیم یا یک خوشگل چشم آبی. آخه مرد مؤمن این چیزها چیست به اسم شهید فرومندی نوشتهای؟
نفسی در سینهام حبس میشود. باورم نمیشود که سردار بر سرم فریاد زده باشد. سردار خنده تلخی میکند و میگوید: دلمان خوش بود یکی را پیدا کردهایم که بچه مسلمان است و قبول کرده زندگی یک شهید را بنویسد. ببینم پسرجان راستش را بگو، این چیزی که نوشتی رمبوی چند است؟ رمبوی دو یا رمبوی سه؟!
با مشت روی میز چوبی میکوبم و فریاد میزنم: شما حق ندارید مسخرهام بکنید. خیلی راست میگویید خودتان زحمت میکشیدید و...
@hdmlib
@hdmlib
کتاب سربدار نوشتهی داوود امیریان روایتی از زندگی و شهادت سردار شهید محمد فرومندی است.
فرومندی در سال 1360 به فرماندهی سپاه سبزوار منصوب شد. در کلیهی عملیاتهای لشکر 5 نصر شرکت کرد که از جملهی آنها میتوان به عملیات خیبر، بدر، والفجر 3، والفجر 8، کربلای 1، کربلای 4 و کربلای 5 اشاره کرد.
شهید فرومندی قائم مقام لشکر 5 نصر بود؛ این لشکر در عملیات کربلای 5 به دشمن یورش برد و شکست سنگینی به دشمن تحمیل کرد.
شهید محمد فرومندی در تاریخ 20 دی 1365 وقتی به خط مقدم رفته بود تا به همراه رزمندگان حلقهی محاصره را بشکند، بر اثر اصابت ترکش به شدت مجروح شد. او را سوار قایق کردند تا به عقب برسانند. محمد بین راه به همراهانش وصیت کرد، شهادتین را گفت و در حال ذکر یا زهرا به شهادت رسید.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
سردار به حاجآقا میگوید: به نظر شما برای نقش شهید فرومندی میتوانیم روی، آن بازیگر آمریکایی همانی که هیکل گندهای دارد، اسمش چی بود؟ آهان منظورم جناب آرنولدست. به نظر شما ایشان این نقش را قبول میکنند؟
حاجآقا گره به ابرو میاندازد و میگوید: به نظرم فکر بدی نیست. البته اگر شما موافق باشید.
- آخآخ، همین الآن یادم آمد که نمیشود.
- چرا؟
- مگر خبر ندارید که آرنولد فرماندار ایالت کالیفرنیای آمریکا شده و قرار است دور سینما و بازیگری را خط بکشد؟ جالب اینجاست که حتی حاضر نشده در قسمت چهارم ترمیناتور بازی کند.
حاجآقا با افسوس سر تکان میدهد: خیلی حیف شد. حالا به نظر شما باید چکار کنیم؟
سردار اندیشمند و غرق در فکر با صدای آرام میگوید: به نظر شما آن پسره، چشم آبیه، تامکروز. به نظر شما تامکروز قبول میکند این نقش را بازی کند؟
طاقت نمیآورم و میپرسم: ببخشید شما جدیجدی میخواهید یک بازیگر آمریکایی برای نقش شهید فرومندی انتخاب کنید؟
سردار ناگهان با خشم و غضب فریاد میزند: با این فیلمنامهای که حضرتعالی نوشتهای، معلوم است که باید یا دنبال یک آدم تنومند بگردیم یا یک خوشگل چشم آبی. آخه مرد مؤمن این چیزها چیست به اسم شهید فرومندی نوشتهای؟
نفسی در سینهام حبس میشود. باورم نمیشود که سردار بر سرم فریاد زده باشد. سردار خنده تلخی میکند و میگوید: دلمان خوش بود یکی را پیدا کردهایم که بچه مسلمان است و قبول کرده زندگی یک شهید را بنویسد. ببینم پسرجان راستش را بگو، این چیزی که نوشتی رمبوی چند است؟ رمبوی دو یا رمبوی سه؟!
با مشت روی میز چوبی میکوبم و فریاد میزنم: شما حق ندارید مسخرهام بکنید. خیلی راست میگویید خودتان زحمت میکشیدید و...
@hdmlib
@hdmlib