💠الحاق جوادی
🔖 تلنگرهای مولانا
📍 تلنگر (۴۰)
گرچه رخنه نیست در عالم پدید
خیره یوسفوار میباید دوید
📚 مثنوی | دفتر پنجم
▪️ گاهی انسان در موقعیتی قرار میگیرد که هیچ راه روشنی پیش روی خود نمیبیند؛ نه راهحلی پیدا میشود، نه گشایشی، و نه حتی روزنهای از امید.
▪️ در چنین لحظاتی، بسیاری از ما دست از تلاش میکشیم؛ چون میخواهیم اول راه را ببینیم و بعد حرکت کنیم.
▪️ اما مولانا از ماجرای یوسف درس دیگری میآموزد. او نمیگوید تا گشایش را دیدی حرکت کن؛ میگوید حتی وقتی رخنهای دیده نمیشود، باز هم باید در مسیر درست ماند، کوشید و امید را از دست نداد.
▪️ یوسف وقتی زلیخا درها را بست و او را به گناه فراخواند، به سمت همان درهای بسته گریخت. میدانست بستهاند، اما فرار از گناه مهمتر بود از اینکه راه باز باشد. این است معنای یوسفوار دویدن: حرکت به سمت درستی، حتی وقتی هنوز گشوده نشده.
▪️ بسیاری از قفلهای زندگی زمانی گشوده میشوند که هنوز هیچ نشانهای از گشایش دیده نمیشود. راه، گاه پس از حرکت پدیدار میشود، نه پیش از آن.
▪️ ناامیدی معمولاً از اینجا آغاز میشود که انسان، نادیدهها را ناممکن میپندارد؛ حال آنکه بسیاری از مهمترین اتفاقات زندگی، روزی ناممکن به نظر میرسیدند.
✓ اگر امروز راهی نمیبینی، لزوماً به این معنا نیست که راهی وجود ندارد. گاهی باید یوسفوار حرکتی کرد تا دری گشوده شود که از آغاز در نگاه ما گشوده نبود.
📲 در شبکههای اجتماعی همراه ما باشید:
🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وبسایت 🔸 آپارات
💯3
💠صدیق قطبی
آدمی، جانِ در پرده
در نگاه مولانا، انسان، حقیقتی در پرده است: گاه گوهری در گِل، گاه دریایی زیر کاه، گاه ماهِ پنهان در ابر، گاه خُمِ شرابی با دهانهای گِلگرفته، و گاه مرغی در بیضه. پس کار آدمی شاید نه افزودن چیزی بر خویش، که کاستن است: زدودنِ گِل، کنار زدنِ کاه، شکافتنِ پوسته؛ تا آنچه از آغاز در او بوده، مجال ظهور پیدا کند. آنگاه از آدمی بویی و اثری برمیخیزد که پیشتر نیز در او بود، اما در زیرِ گل و کاه و پوسته پنهان مانده بود.
جانْ خُمِ شراب است، اما سرِ خُم را گِل گرفته است. آزاد شدنِ آن بو و پیداییِ آن اثرِ مستیبخش، نیازمند زدودنِ گِل است:
دل است خُنبِ شرابِ خدا، سَرَش بگشا
سرش به گِل بگرفته است طبعِ بدکردار
چو اندکی سَرِ خُم را ز گِل کنی خالی
برآید از سر خُم بو و صد هزار آثار
(دیوان شمس، غزل ۱۱۳۵)
من و ما است کَهگل، سَرِ خُم گرفته
تو بردار کهگل، که خمّ شرابی
(غزل ۳۱۱۷)
تو گوهری نهُفته، در کاهگِل گرفته
گر رخ ز گِل بشویی، ای خوشلقا، چه باشد؟
(غزل ۸۴۴)
تا چند کاسهلیسی؟ این کوزه بر زمین زن
برگیر کاهگل را از روی خُنبِ باده
(غزل ۲۳۹۰)
جان ما، ماه است؛ اما ناپدید و پوشیده در ابرها. مولانا تن را به «میغ» ــ یعنی ابر ــ تشبیه میکند که ماهِ جان را پوشانده است:
تو هنوز ناپدیدی، ز جمال خود چه دیدی؟
سَحَری چو آفتابی ز درونِ خود برآیی
تو چنین نهان دریغی، که مَهی به زیرِ میغی
بِدَران تو میغِ تن را، که مَهیّ و خوشلِقایی
(غزلِ ۲۷۸۰)
گاه این حقیقتِ پنهان، در تصویر مرغی در بیضه ظاهر میشود. پوستهای باید شکافته شود تا جانْ راه رهایی پیدا کند:
در بیضهٔ تن مرغ عَجَبی
در بیضه دری، ز آن مینپری
گر بیضهٔ تن سوراخ شود
هم پر بزنی هم جان ببَری
(غزل ۳۱۳۶)
و گاه در هیئت دریایی که زیر مشتی کاه پنهان مانده است:
تن را تو مشتی کاه دان، در زیر او دریای جان
گرچه ز بیرون ذرهای، صد آفتابی از درون
(غزل ۱۷۸۷)
در این تصویرها، آدمی محتاج افزودنِ جوهری تازه به خویش نیست؛ مسئله، برداشتنِ حجابهایی است که میان او و حقیقتِ نهفتهاش فاصله انداختهاند. زدودنِ گل، کنار زدنِ کاه، و شکستنِ پوسته، در این چشمانداز، تمثیلی است از کاری که آدمی باید با خویشتن بکند.
📲 در شبکههای اجتماعی همراه ما باشید:
🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وبسایت 🔸 آپارات
Telegram
جماعت دعوت و اصلاح
✳️ کانال رسمی تشکل مدنی «جماعت دعوت و اصلاح»
📲 در شبکههای اجتماعی همراه ما باشید:
🔸 اینستاگرام https://www.instagram.com/islahweb
🔸 وبسایت https://www.islahweb.org/fa
🔸 آپارات https://www.aparat.com/islahweb
https://ble.ir/islahweb1979/
📲 در شبکههای اجتماعی همراه ما باشید:
🔸 اینستاگرام https://www.instagram.com/islahweb
🔸 وبسایت https://www.islahweb.org/fa
🔸 آپارات https://www.aparat.com/islahweb
https://ble.ir/islahweb1979/
❤3