جماعت دعوت و اصلاح
4.62K subscribers
13.1K photos
2.81K videos
351 files
17K links
✳️ کانال رسمی تشکل مدنی «جماعت دعوت و اصلاح»

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام https://www.instagram.com/islahweb
🔸 وب‌سایت https://www.islahweb.org/fa
🔸 آپارات https://www.aparat.com/islahweb

https://ble.ir/islahweb1979/
Download Telegram
💠الحاق جوادی


🔖 تلنگرهای مولانا

📍 تلنگر (۴۰)

گرچه رخنه نیست در عالم پدید
خیره یوسف‌وار می‌باید دوید

📚 مثنوی | دفتر پنجم

▪️ گاهی انسان در موقعیتی قرار می‌گیرد که هیچ راه روشنی پیش روی خود نمی‌بیند؛ نه راه‌حلی پیدا می‌شود، نه گشایشی، و نه حتی روزنه‌ای از امید.

▪️ در چنین لحظاتی، بسیاری از ما دست از تلاش می‌کشیم؛ چون می‌خواهیم اول راه را ببینیم و بعد حرکت کنیم.

▪️ اما مولانا از ماجرای یوسف درس دیگری می‌آموزد. او نمی‌گوید تا گشایش را دیدی حرکت کن؛ می‌گوید حتی وقتی رخنه‌ای دیده نمی‌شود، باز هم باید در مسیر درست ماند، کوشید و امید را از دست نداد.

▪️ یوسف وقتی زلیخا درها را بست و او را به گناه فراخواند، به سمت همان درهای بسته گریخت. می‌دانست بسته‌اند، اما فرار از گناه مهم‌تر بود از اینکه راه باز باشد. این است معنای یوسف‌وار دویدن: حرکت به سمت درستی، حتی وقتی هنوز گشوده نشده.

▪️ بسیاری از قفل‌های زندگی زمانی گشوده می‌شوند که هنوز هیچ نشانه‌ای از گشایش دیده نمی‌شود. راه، گاه پس از حرکت پدیدار می‌شود، نه پیش از آن.

▪️ ناامیدی معمولاً از اینجا آغاز می‌شود که انسان، نادیده‌ها را ناممکن می‌پندارد؛ حال آنکه بسیاری از مهم‌ترین اتفاقات زندگی، روزی ناممکن به نظر می‌رسیدند.

✓ اگر امروز راهی نمی‌بینی، لزوماً به این معنا نیست که راهی وجود ندارد. گاهی باید یوسف‌وار حرکتی کرد تا دری گشوده شود که از آغاز در نگاه ما گشوده نبود.

📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
💯3
💠صدیق قطبی


آدمی، جانِ در پرده

در نگاه
مولانا، انسان، حقیقتی در پرده است: گاه گوهری در گِل، گاه دریایی زیر کاه، گاه ماهِ پنهان در ابر، گاه خُمِ شرابی با دهانه‌ای گِل‌گرفته، و گاه مرغی در بیضه. پس کار آدمی شاید نه افزودن چیزی بر خویش، که کاستن است: زدودنِ گِل، کنار زدنِ کاه، شکافتنِ پوسته؛ تا آنچه از آغاز در او بوده، مجال ظهور پیدا کند. آن‌گاه از آدمی بویی و اثری برمی‌خیزد که پیش‌تر نیز در او بود، اما در زیرِ گل و کاه و پوسته پنهان مانده بود.

جانْ خُمِ شراب است، اما سرِ خُم را گِل گرفته است. آزاد شدنِ آن بو و پیداییِ آن اثرِ مستی‌بخش، نیازمند زدودنِ گِل است:

دل است خُنبِ شرابِ خدا، سَرَش بگشا
سرش به گِل بگرفته‌ است طبعِ بدکردار
چو اندکی سَرِ خُم را ز گِل کنی خالی
برآید از سر خُم بو و صد هزار آثار

(دیوان شمس، غزل ۱۱۳۵)

من و ما است کَهگل، سَرِ خُم گرفته
تو بردار کهگل، که خمّ شرابی
(غزل ۳۱۱۷)

تو گوهری نهُفته، در کاهگِل گرفته
گر رخ ز گِل بشویی، ای خوش‌لقا، چه باشد؟
(غزل ۸۴۴)

تا چند کاسه‌لیسی؟ این کوزه بر زمین زن
برگیر کاهگل را از روی خُنبِ باده

(غزل ۲۳۹۰)

جان ما، ماه است؛ اما ناپدید و پوشیده در ابرها. مولانا تن را به «میغ» ــ یعنی ابر ــ تشبیه می‌کند که ماهِ جان را پوشانده است:

تو هنوز ناپدیدی، ز جمال خود چه دیدی؟
سَحَری چو آفتابی ز درونِ خود برآیی
تو چنین نهان دریغی، که مَهی به زیرِ میغی
بِدَران تو میغِ تن را، که مَهیّ و خوش‌لِقایی

(غزلِ ۲۷۸۰)

گاه این حقیقتِ پنهان، در تصویر مرغی در بیضه ظاهر می‌شود. پوسته‌ای باید شکافته شود تا جانْ راه رهایی پیدا کند:

در بیضهٔ تن مرغ عَجَبی
در بیضه دری، ز آن می‌نپری
گر بیضهٔ تن سوراخ شود
هم پر بزنی هم جان ببَری

(غزل ۳۱۳۶)

و گاه در هیئت دریایی که زیر مشتی کاه پنهان مانده است:

تن را تو مشتی کاه دان، در زیر او دریای جان
گرچه ز بیرون ذره‌ای، صد آفتابی از درون

(غزل ۱۷۸۷)

در این تصویرها، آدمی محتاج افزودنِ جوهری تازه به خویش نیست؛ مسئله، برداشتنِ حجاب‌هایی است که میان او و حقیقتِ نهفته‌اش فاصله انداخته‌اند. زدودنِ گل، کنار زدنِ کاه، و شکستنِ پوسته، در این چشم‌انداز، تمثیلی است از کاری که آدمی باید با خویشتن بکند.


📲 در شبکه‌های اجتماعی همراه ما باشید: 

🔸 اینستاگرام 🔸 تلگرام 🔸 وب‌سایت 🔸 آپارات
3