#الف
🔹معبر ایمن!
▫️شورای سردبیری: بیایید فرض کنیم در اواخر آبان، زمانی که جنبش مهسا به وسعت ایران جریان داشت و اسناد حاکیاند اجزای حکومت در جلسات خود تعادل از دست داده و ناامید شده بودند، تحولی رخ میداد: قوۀ عاقلۀ نظام بر قوۀ جاهلۀ آن فائق میشد، کشتیبان را سیاستی دگر میآمد و به فکر نشان دادن نرمش میافتاد. چگونه باید آن را نشان میداد که نشانۀ عقبنشینی و شکست نباشد؟
قاعدتاً رویکرد صلحآمیز نشان میداد؛ یعنی مثلاً علامت میداد هزاران دستگیر شده را به طریقی راحتتر و بهفوریت مرخص کنند تا بعد، نیروی مسلح غیررسمی را از میدان کنار میکشید، دانشگاهها را انگولک نمیکرد (کارش در دانشگاهها را بهتر از این نمیشود نامگذاری کرد) و کارهای عاقلانهای از قبیل اعلام تعطیلیِ آن مرکزِ پر شررِ گشت ارشاد. اما اگر صرفاً قرار بر همین کارها بود، ترسِ اصلیاش حتماً محقق میشد: این تصور پیش میآمد که جا زده و اوضاع بدتر میشد. این نتیجه را میتوان بهسادگی از روی اثری سمی گرفت که با مضمون «کارشون تمامه» در حال تزریق و جذب به بدنۀ جامعه بود: عدهای برای جلوتر آمدن تشویق میشدند و کار به سامان نمیرسید؛ عقلانیت و سازش باید دوطرفه باشد !
راه برونرفت از این کجگمانیهای دوطرفه و منجر به وقوع بنبست، برداشتنِ یک گام دیگر بود: حکومت باید میتوانست به جماعتی که هر روز خشمگینتر میشد نشان دهد در حال مذاکره با مخالفان و نمایندگانی از معترضان است! چنین کاری در زمان مناسب یک آرامبخش قوی (هرچند موقت) و معطوف به نتیجۀ مرحلهای است. در دیماه سال ۵۷ شاه پهلوی جداً به فکر سازش با آقای خمینی افتاد. به سراغ نیروهای سیاسیِ میانهرو رفت تا بهواسطۀ آنها با آقای خمینی که پیش از به قدرت رسیدن، نمایندگی تام مردم را کسب کرده بود، وارد گفتگو و معامله شود. دیر شده بود. در ایران همیشه دیر میشود. خلاصهاش اینکه عدهای نپذیرفتند، برخی بله گفتند ولی گفته شد در پاریس با آنها دیدار نخواهد شد و داستان اینطور تمام شد که آقای خمینی متکی به برتری مطلقِ زورِ خیابانی توده، حتی بعد از رفتن شاه اعلام کرد با جلال تهرانی رئیس شورای سلطنت فقط وقتی دیدار میکند که استعفا کرده باشد. فقط خدا میداند ما چند بار دیگر این نوع پایان را تجربه خواهیم کرد.
حالا که داریم فرض میکنیم، این را هم بپرسیم اگر حکومت میخواست در آن شرایطِ فرضی که گفتیم، وارد گفتگو هم بشود چه کسی دربرابرش بود؟ هیچکس! از گفتن این حرفها نمیخواهیم وارد موضوعِ دستمالیشدۀ نبودِ رهبر برای جنبش و امتیازِ بیسر بودن و از این قبیل مباحث تجریدی شویم. اگر هم این جنبش سری داشت لابد یکی از همین یأجوج و مأجوجهایی بود که دارند بر سر رهبری جنبش مهسا یقۀ هم را میدرند. آنها که ردند، پس اگر میخواست سر معتبری داشته باشد، آن، چه سر ورهبری بود؟
🆔 @jameeno
🔺اینجا بیشتر بخوانید.
🔹معبر ایمن!
▫️شورای سردبیری: بیایید فرض کنیم در اواخر آبان، زمانی که جنبش مهسا به وسعت ایران جریان داشت و اسناد حاکیاند اجزای حکومت در جلسات خود تعادل از دست داده و ناامید شده بودند، تحولی رخ میداد: قوۀ عاقلۀ نظام بر قوۀ جاهلۀ آن فائق میشد، کشتیبان را سیاستی دگر میآمد و به فکر نشان دادن نرمش میافتاد. چگونه باید آن را نشان میداد که نشانۀ عقبنشینی و شکست نباشد؟
قاعدتاً رویکرد صلحآمیز نشان میداد؛ یعنی مثلاً علامت میداد هزاران دستگیر شده را به طریقی راحتتر و بهفوریت مرخص کنند تا بعد، نیروی مسلح غیررسمی را از میدان کنار میکشید، دانشگاهها را انگولک نمیکرد (کارش در دانشگاهها را بهتر از این نمیشود نامگذاری کرد) و کارهای عاقلانهای از قبیل اعلام تعطیلیِ آن مرکزِ پر شررِ گشت ارشاد. اما اگر صرفاً قرار بر همین کارها بود، ترسِ اصلیاش حتماً محقق میشد: این تصور پیش میآمد که جا زده و اوضاع بدتر میشد. این نتیجه را میتوان بهسادگی از روی اثری سمی گرفت که با مضمون «کارشون تمامه» در حال تزریق و جذب به بدنۀ جامعه بود: عدهای برای جلوتر آمدن تشویق میشدند و کار به سامان نمیرسید؛ عقلانیت و سازش باید دوطرفه باشد !
راه برونرفت از این کجگمانیهای دوطرفه و منجر به وقوع بنبست، برداشتنِ یک گام دیگر بود: حکومت باید میتوانست به جماعتی که هر روز خشمگینتر میشد نشان دهد در حال مذاکره با مخالفان و نمایندگانی از معترضان است! چنین کاری در زمان مناسب یک آرامبخش قوی (هرچند موقت) و معطوف به نتیجۀ مرحلهای است. در دیماه سال ۵۷ شاه پهلوی جداً به فکر سازش با آقای خمینی افتاد. به سراغ نیروهای سیاسیِ میانهرو رفت تا بهواسطۀ آنها با آقای خمینی که پیش از به قدرت رسیدن، نمایندگی تام مردم را کسب کرده بود، وارد گفتگو و معامله شود. دیر شده بود. در ایران همیشه دیر میشود. خلاصهاش اینکه عدهای نپذیرفتند، برخی بله گفتند ولی گفته شد در پاریس با آنها دیدار نخواهد شد و داستان اینطور تمام شد که آقای خمینی متکی به برتری مطلقِ زورِ خیابانی توده، حتی بعد از رفتن شاه اعلام کرد با جلال تهرانی رئیس شورای سلطنت فقط وقتی دیدار میکند که استعفا کرده باشد. فقط خدا میداند ما چند بار دیگر این نوع پایان را تجربه خواهیم کرد.
حالا که داریم فرض میکنیم، این را هم بپرسیم اگر حکومت میخواست در آن شرایطِ فرضی که گفتیم، وارد گفتگو هم بشود چه کسی دربرابرش بود؟ هیچکس! از گفتن این حرفها نمیخواهیم وارد موضوعِ دستمالیشدۀ نبودِ رهبر برای جنبش و امتیازِ بیسر بودن و از این قبیل مباحث تجریدی شویم. اگر هم این جنبش سری داشت لابد یکی از همین یأجوج و مأجوجهایی بود که دارند بر سر رهبری جنبش مهسا یقۀ هم را میدرند. آنها که ردند، پس اگر میخواست سر معتبری داشته باشد، آن، چه سر ورهبری بود؟
🆔 @jameeno
🔺اینجا بیشتر بخوانید.
Telegraph
معبر ایمن!
شورای سردبیری: بیایید فرض کنیم در اواخر آبان، زمانی که جنبش مهسا به وسعت ایران جریان داشت و اسناد حاکیاند اجزای حکومت در جلسات خود تعادل از دست داده و ناامید شده بودند، تحولی رخ میداد: قوۀ عاقلۀ نظام بر قوۀ جاهلۀ آن فائق میشد، کشتیبان را سیاستی دگر میآمد…
🔺«شادی» که در انتظار «دختران ایران» نبود!
▫️نیما پاکزاد / جامعه نو: «با آرزوی شادی برای دانش آموزان بیست سال بعد»؛ این جمله پایانی فیلم مستندی است که در سال ۱۳۸۰ درباره وضعیت و آرزوهای دختران دبیرستانی آن روزها ساخته شده است.
نمیدانم آن روزی که «ناهید رضایی» این جمله را برای پایان مستند «خواب ابریشم» انتخاب کرد، حتی در بدبینانهترین حالت هم تصور میکرد، بیست سال بعد دخترانی که فرزندان همان دختران فیلم او محسوب میشوند، همچنان آرزوی داشتن یک «زندگی معمولی» را فریاد بزنند؟ آرزوی سادهای که بارها و بارها از زبان دختران بیست سال پیش در فیلم او شنیده میشود و دختران امروز برای مطرح کردنش، خطر ضرب و شتم و زندان و محرومیت و حتی مرگ را به جان خریدهاند و در اوج ناامیدی برای تحقق آن که دیگر نقشی از رؤیا پیدا کرده، امیدوارانه فریادش میزنند.
خواب ابریشم روایت ساده، اما صمیمانه درددلهای دخترانی است که بیست سال پیش احساس نادیده گرفته شدن توسط جامعه خود داشتند و دغدغههایشان را با دوربین یک مستندساز در میان گذاشتند، «حتی اگر کسی آنها را نشنود»!
تاریکترین نقطه این مستند دقیقا همینجاست؛ «حتی اگر کسی آنها را نشنود». جملهای که از زبان دختری خسته از فشار جامعه، که اشک امانش نمیدهد شنیده میشود. دختر نوجوانی که آنچه در وجودش میگذرد را خطاب به دوربین فقط برای ثبت در تاریخ پرتاب میکند. برای اینکه ما امروز بدانیم، چه راهی را تا به امروز طی کردهایم.
امروز در حالی که صدمین روز هم از جنبش «زن، زندگی، آزادی» گذشته است، با پوست و جان خود درک میکنیم آن دختر نوجوان حق داشت تا اشک بریزد. دخترانی که با ذهنهای ساده و دقیق خود، در آن روزهای ابتدایی دهه هشتاد و سرخوردگی از ناکامی دولت اصلاحات در تغییر شرایط زندگی معمول مردم، متوجه آینده نگرانکننده ایران شده بودند، اما صاحبمنصبان و برنامهریزان کلان این مملکت تا به امروز از درک آن ناتوان ماندهاند.
امروز بیست سال از ساخت مستند «خواب ابریشم» گذشته است و میتوان با اطمینان گفت آرزوی ناهید رضایی محقق نشد و «شادی» در انتظار دانش آموزان سالهای ابتدایی قرن جدید نبود. و نگرانکنندهتر آنکه مشخص نیست تا چه زمانی قرار است این مطالبات تکراری از زبان زنان نسلهای مختلف فریاد زده شود، اما همچنان نشنیده بماند؟
🆔 @jameeno
▫️نیما پاکزاد / جامعه نو: «با آرزوی شادی برای دانش آموزان بیست سال بعد»؛ این جمله پایانی فیلم مستندی است که در سال ۱۳۸۰ درباره وضعیت و آرزوهای دختران دبیرستانی آن روزها ساخته شده است.
نمیدانم آن روزی که «ناهید رضایی» این جمله را برای پایان مستند «خواب ابریشم» انتخاب کرد، حتی در بدبینانهترین حالت هم تصور میکرد، بیست سال بعد دخترانی که فرزندان همان دختران فیلم او محسوب میشوند، همچنان آرزوی داشتن یک «زندگی معمولی» را فریاد بزنند؟ آرزوی سادهای که بارها و بارها از زبان دختران بیست سال پیش در فیلم او شنیده میشود و دختران امروز برای مطرح کردنش، خطر ضرب و شتم و زندان و محرومیت و حتی مرگ را به جان خریدهاند و در اوج ناامیدی برای تحقق آن که دیگر نقشی از رؤیا پیدا کرده، امیدوارانه فریادش میزنند.
خواب ابریشم روایت ساده، اما صمیمانه درددلهای دخترانی است که بیست سال پیش احساس نادیده گرفته شدن توسط جامعه خود داشتند و دغدغههایشان را با دوربین یک مستندساز در میان گذاشتند، «حتی اگر کسی آنها را نشنود»!
تاریکترین نقطه این مستند دقیقا همینجاست؛ «حتی اگر کسی آنها را نشنود». جملهای که از زبان دختری خسته از فشار جامعه، که اشک امانش نمیدهد شنیده میشود. دختر نوجوانی که آنچه در وجودش میگذرد را خطاب به دوربین فقط برای ثبت در تاریخ پرتاب میکند. برای اینکه ما امروز بدانیم، چه راهی را تا به امروز طی کردهایم.
امروز در حالی که صدمین روز هم از جنبش «زن، زندگی، آزادی» گذشته است، با پوست و جان خود درک میکنیم آن دختر نوجوان حق داشت تا اشک بریزد. دخترانی که با ذهنهای ساده و دقیق خود، در آن روزهای ابتدایی دهه هشتاد و سرخوردگی از ناکامی دولت اصلاحات در تغییر شرایط زندگی معمول مردم، متوجه آینده نگرانکننده ایران شده بودند، اما صاحبمنصبان و برنامهریزان کلان این مملکت تا به امروز از درک آن ناتوان ماندهاند.
امروز بیست سال از ساخت مستند «خواب ابریشم» گذشته است و میتوان با اطمینان گفت آرزوی ناهید رضایی محقق نشد و «شادی» در انتظار دانش آموزان سالهای ابتدایی قرن جدید نبود. و نگرانکنندهتر آنکه مشخص نیست تا چه زمانی قرار است این مطالبات تکراری از زبان زنان نسلهای مختلف فریاد زده شود، اما همچنان نشنیده بماند؟
🆔 @jameeno
#الف
🔸بذر... و زمستان!
▫️شورای سردبیری: «بیست و هشتم ماه مه ۱۸۷۱ یکشنبه روزی بود. بخش اعظم نبرد در پاریس تمام شده بود. چند سنگرِ سقوط ناکرده در اطراف بلویل بود که آنها هم تا ساعت یازده تسخیر شدند. خورشید ناپدید و مه، بر همهجا مستولی بود. بارانِ مداوم هم روزهای آینده را تاریکتر میکرد؛ اما اعدامها ادامه داشت... آن فضا را بعدها کارخانهای که مسلسلها در آن کار میکنند توصیف کردند...» این توصیفی است از روزِ شکستِ مدافعانِ کمونِ پاریس در حدود صدوپنجاه سال پیش. توصیف اینجا به پایان نمیرسد و ادامه دارد: «تاریخساز بودن به معنیِ اشتباه کردن هم هست... و باید از اشتباهات هر جنبشی درسِ عملی گرفت.« («بعد از کمون» درسهایی برای آموختن –ویلیام کلیر رابرتز).
برای ایرانیانِ آرزومندی که در ربع آخر قرن چهاردهم شمسی به آیندۀ بهتری برای میهن خود اندیشیده و در جستجوی آن، دو دورۀ اصلاحات و اعتدال را از سرگذرانده و اکنون دورۀ سوم را با نفی و امتناعی شورشگرانه آغاز میکنند، باید چشماندازهای تازهای گشود. آنها اکنون در آغاز زمستانِ دومین سالِ قرنِ پانزدهم در تمنای تغییری بنیادین، بین امید و ناامیدی و شورش و سکوت، سعی صفا و مروه میکنند. پیِ مرهمی بر زخمهایشان هستند و چنین نجوا میکنند که چه میشود و چه باید کرد؟ خواندنِ تاریخ، بهترین مرهمِ زخمِ تن و زنده نگه داشتنِ امید آنهاست: همۀ جنبشها، روزهای سخت و بیامید هم داشتهاند!
جهان در گذری چند هزار ساله به ما میآموزد که چگونه دنیایمان را در حد تواناییِ خود و در جهت بهساختِ زمانه تغییر دهیم. یکی از هزاران حادثۀ این تاریخِ چند هزار ساله، تشکیل کمون پاریس است که در ابتدا چیزی دربارهاش آوردیم: تحولخواه و شورانگیز و جرقهآسا و ناکام، که سرنوشت و کیفیاتش بسیار به موقعیت امروز ما شبیه است، هر چند خودش ماهیتی کاملاً متفاوت با «برآمد شهریور۱۴۰۱» داشت. از مشابهتِ عمرِ تقریباً هفتاد روزۀ این دو جنبش و جزئیات دیگر که بگذریم، آن شباهتِ امید و ناکامی، عمدهترین شباهتهاست. همۀ جنبشها از این روزها دارند!
🆔 @jameeno
🔺اینجا بیشتر بخوانید.
🔸بذر... و زمستان!
▫️شورای سردبیری: «بیست و هشتم ماه مه ۱۸۷۱ یکشنبه روزی بود. بخش اعظم نبرد در پاریس تمام شده بود. چند سنگرِ سقوط ناکرده در اطراف بلویل بود که آنها هم تا ساعت یازده تسخیر شدند. خورشید ناپدید و مه، بر همهجا مستولی بود. بارانِ مداوم هم روزهای آینده را تاریکتر میکرد؛ اما اعدامها ادامه داشت... آن فضا را بعدها کارخانهای که مسلسلها در آن کار میکنند توصیف کردند...» این توصیفی است از روزِ شکستِ مدافعانِ کمونِ پاریس در حدود صدوپنجاه سال پیش. توصیف اینجا به پایان نمیرسد و ادامه دارد: «تاریخساز بودن به معنیِ اشتباه کردن هم هست... و باید از اشتباهات هر جنبشی درسِ عملی گرفت.« («بعد از کمون» درسهایی برای آموختن –ویلیام کلیر رابرتز).
برای ایرانیانِ آرزومندی که در ربع آخر قرن چهاردهم شمسی به آیندۀ بهتری برای میهن خود اندیشیده و در جستجوی آن، دو دورۀ اصلاحات و اعتدال را از سرگذرانده و اکنون دورۀ سوم را با نفی و امتناعی شورشگرانه آغاز میکنند، باید چشماندازهای تازهای گشود. آنها اکنون در آغاز زمستانِ دومین سالِ قرنِ پانزدهم در تمنای تغییری بنیادین، بین امید و ناامیدی و شورش و سکوت، سعی صفا و مروه میکنند. پیِ مرهمی بر زخمهایشان هستند و چنین نجوا میکنند که چه میشود و چه باید کرد؟ خواندنِ تاریخ، بهترین مرهمِ زخمِ تن و زنده نگه داشتنِ امید آنهاست: همۀ جنبشها، روزهای سخت و بیامید هم داشتهاند!
جهان در گذری چند هزار ساله به ما میآموزد که چگونه دنیایمان را در حد تواناییِ خود و در جهت بهساختِ زمانه تغییر دهیم. یکی از هزاران حادثۀ این تاریخِ چند هزار ساله، تشکیل کمون پاریس است که در ابتدا چیزی دربارهاش آوردیم: تحولخواه و شورانگیز و جرقهآسا و ناکام، که سرنوشت و کیفیاتش بسیار به موقعیت امروز ما شبیه است، هر چند خودش ماهیتی کاملاً متفاوت با «برآمد شهریور۱۴۰۱» داشت. از مشابهتِ عمرِ تقریباً هفتاد روزۀ این دو جنبش و جزئیات دیگر که بگذریم، آن شباهتِ امید و ناکامی، عمدهترین شباهتهاست. همۀ جنبشها از این روزها دارند!
🆔 @jameeno
🔺اینجا بیشتر بخوانید.
Telegraph
بذر... و زمستان!
شورای سردبیری: «بیست و هشتم ماه مه ۱۸۷۱ یکشنبه روزی بود. بخش اعظم نبرد در پاریس تمام شده بود. چند سنگرِ سقوط ناکرده در اطراف بلویل بود که آنها هم تا ساعت یازده تسخیر شدند. خورشید ناپدید و مه، بر همهجا مستولی بود. بارانِ مداوم هم روزهای آینده را تاریکتر…