#آخر_هفته
🏷 هکتور هم حسین است، هم عبدالعظیم!
🖊 تحریریه جامعهنو:
تجارتنیوز بهنقلاز سایت اقتصادی معتبر بلومبرگ گزارشی منتشر کردهاست دربارهی حسین شمخانی، پسر بزرگ علی شمخانی، و شرکت کشتیرانی او و برادرش که تاکنون چندینبار به بهانههای مختلف در خبرها مطرح شده، اما گویا ابعاد تجارتش بسیار گستردهتر است. بلومبرگ در گزارشی که در نتیجهی گفتگو با بیش از سینفر از آشنایان به فعالیتهای حسین شمخانی و بررسی چندین سند اختصاصی تنظیم شدهاست، از تبدیلشدن حسین شمخانی به «سلطان معاملات نفت ایران و روسیه» گفته و مینویسد:
🆔@jameeno
🏷 هکتور هم حسین است، هم عبدالعظیم!
🖊 تحریریه جامعهنو:
تجارتنیوز بهنقلاز سایت اقتصادی معتبر بلومبرگ گزارشی منتشر کردهاست دربارهی حسین شمخانی، پسر بزرگ علی شمخانی، و شرکت کشتیرانی او و برادرش که تاکنون چندینبار به بهانههای مختلف در خبرها مطرح شده، اما گویا ابعاد تجارتش بسیار گستردهتر است. بلومبرگ در گزارشی که در نتیجهی گفتگو با بیش از سینفر از آشنایان به فعالیتهای حسین شمخانی و بررسی چندین سند اختصاصی تنظیم شدهاست، از تبدیلشدن حسین شمخانی به «سلطان معاملات نفت ایران و روسیه» گفته و مینویسد:
دوسال پیش که شرکت میلاووس (Milavous Group Ltd) دفتری را در یکی از گرانترین و شیکترین برجهای دوبی اجارهکرد، نامش را کمتر کسی شنیدهبود. اما در عرض چندماه این شرکت به نفوذ گستردهای در بازارهای جهانی انرژی دستیافت. گفته میشود که این شرکت توسط حسین شمخانی، سلطان توزیع نفت جمهوری اسلامی ایران، هدایت میشود.جالباست که مفاد این گزارش بلومبرگ انطباق عجیبی دارد با آنچه در رمان «گروگان» آمده که اتفاقا اخیرا معرفیاش کردهایم. برای سرگرمی آخر هفتهی خوانندگان جامعهنو آن بخش از رمان را که انطباق عجیبی دارد با این ماجرا و نامخانوادگی شریک ایرانی حسین شمخانی هم در آن هست، در instant view میآوریم.
به نقل از بیش از دوازده منبع آگاه حسین شمخانی در سطوح بالای مدیریتی میلاووس قرار دارد و به لطف حضور او این شرکت توانستهاست از فروش نفت و فرآوردههای نفتی ایران و روسیه میلیاردها دلار پول به جیب بزند.
کمتر کسی در دبی و محافل تجارتجهانی از هویت واقعی حسین شمخانی آگاه است و اکثرا او را به نام «هکتور» میشناسند و تعداد کمتری حتی نسبت به نفوذ گسترده او آگاهی دارند. بااینحال چند منبع آگاه از فعالیتهای هکتور به بلومرگ گفتند که او معاملات بخشهای قابلتوجی از نفت ایران و روسیه را در دست دارد.
به گفته منابع مطلع حسین شمخانی حتی اگر بهطور رسمی مالک شرکتها و یا نهادهای شبکه تجاری خود نباشد، در راهاندازی دهها شرکت و یا هدایت فعالیتهای آنها دخیل بوده که برجستهترین آنها میلاووس است. او همچنین کنترل دهها نفتکش را نیز در دست دارد.
🆔@jameeno
Telegraph
بریدهای از رمان «گروگان»
[در این بخش دانیل، شخصیت اصلی قصه، پس از مدتها به ایران بازگشته تا با خانوادهی عمه خود آشنا شود] ...میهمان داشتند، اما نه از خانواده. یک میهمان غریبه، بنابراین خلوت کردهبودند. به نظر میرسید کسی که منتظرش هستند از طایفه آقای مدنی است و فامیل دانیل به حساب…
👍18
#آخر_هفته با تاریخ
🏷 رد پول را دنبالکن!
🖊 تحریریه جامعهنو:
آیا امکان تامین بخشی از هزینههای دولت، ترمیم ذخایر و افزایش دارایی سازمانهایی مانند تامیناجتماعی از محل بازپسگرفتن اموال غارتشده وجوددارد؟ بله، راههایی هست. تنها شرط پیمودن آن راهها ارادهی عالیترین مقام کشور برای آن است. در این مطلب دربارهی راهکارهایی برای رسیدن به این مقصود حرفهایی زدهایم.
جمهوریاسلامی حکومت دزدپروری بودهاست. علت آن البته به این بحث مربوط نیست ولی بهاختصار بگوییم که علت زیربنایی این مسئله نگاه فرقهای و بهاصطلاح ایدیولوژیک حکومت انقلابی به حکومتداری و نتیجهی این، محوشدن تدریجی حاکمیت عمومی ازطریق کاهش آزادی سیاسی و نقش رای مردم و نتیجهی این هم، رشد اشخاص فرصتطلب و از پیاش تشکیل طبقهای حامیِ حکومت از بین اینعده و در نهایت، تبدیلشدن سازوکارهای ادارهی حکومت به نهادهای تقسیم رانت و باز ماندنِ درِ دیزی برای همهی آدمهای بیحیا و بیشرف بود. فساد تامهی حکومت که اسم نسبتاً علمیاش «فساد سیستماتیک» است اینگونه پدید آمد. حکومت از این نامگذاری متنفر است اما نمیتواند هم ردش کند، پس مدعیان وجودش را تهدید به زندان میکند.
پول عمدهی دزدی از اموالعمومی که به صورتهای مختلف و حتی قانونی صورت میگیرد به دوجا ممکناست برود. یک کانال آن بخش تولید است: مثلا کسی شرکت تولیدی تاسیس کند. کانال بعیدی است؛ چون دزدها کار تولیدی نمیکنند و دارایی را مقابل چشم مردم نمیگذارند. کانال دیگر ورود پول به بخش بازرگانی و داراییهای سرمایهای غیرتولیدی (زمین، مسکن، طلا، صادرات، واردات...) است. همهی دزدیها را به اینجاها بردهاند و تورم ناشی از همین فسادها همراه با ناکاراییهای دیگر ارزش آنها را چند برابر ساختهاست.
این غارتها را اگر ردیابی درستی شوند میشود پس گرفت و آسیبی هم به تولید و اشتغال وارد نمیکند. مثلا یک تیم بازرسی بدون وابستگی به اجزای حکومت میتواند پروندهی غارت از بانکمرکزی را توسط بانک آینده و حامیانش و یا پروندهی تازهترین غارت حکومتی، یعنی همان حدود 3/4میلیارددلارِ چایدبش، را در جاهای دیگر تکانبدهد تا حقیقت ماجراها از لابلایش بزند بیرون! قیمت آدمهایی که فعلا دنبالشان رفتهاند درحد چنددهمیلیاردتومان و یک تا 5 میلیون دلار است. بزرگشان، ساداتینژاد در دولت، را هیچ ابردزدی بیشتر از دهمیلیون دلار نمیخرد. رقمی بالاتر از این اصلا به قیافهاش نمیآید. آن پول در حسابهایی جابجاشده که سرویسهای اطلاعاتی داخل و خارج رویش اشراف دارند.
سال 69 دقت پیجوییهای سرویسهای امنیت داخلی ایران درحدی بود که بانکها موظف بودند جابجاییهای بالای 15میلیونتومان را هرروز در پایان ساعتکاری به سرویسامنیتی گزارشدهند. الان این اشراف حتما خیلیخیلیبیشتر و لحظهای است. تکانهایی که میتوان به همین پروندهی چایدبش داد این بررسیهاست:
- روند صدور مجوز سرمایهگذاری چایدبش در وزارتصنایع
- اسناد توجیهی ارایهشده برای سرمایهگذاریهای چایدبش به وزارتصنایع
- منشاء منابع ریالی سرمایهگذاری منجر به تخصیص ارز
- چگونگی حضور بانک عامل در تامین ریالی تخصیص ارز
- میزان اطلاع وزارتاطلاعات از تخصیصهای شرکت دبش و زمان ورود آن به جریان
- علت امتناع دستگاه اطلاعاتی از واکنش در فواصل بین تخصیصهای مختلف
- پیدا کردن آدم بالادستی: آنکه امضای طلایی دارد
البته ما دیگر قبولکردهایم که قرارنیست بگویند این پول کجا رفتهاست. رفت که رفت. ولی این را بهانه کردیم قصهی یک «مالیاتبگیر پیر» را برایتان بگوییم که در instant view میتوانید بخوانیدش. قصهی پدران آنهایی است که قهرمانان ماجراهای دبش و آیندهاند!
🆔@jameeno
🏷 رد پول را دنبالکن!
🖊 تحریریه جامعهنو:
آیا امکان تامین بخشی از هزینههای دولت، ترمیم ذخایر و افزایش دارایی سازمانهایی مانند تامیناجتماعی از محل بازپسگرفتن اموال غارتشده وجوددارد؟ بله، راههایی هست. تنها شرط پیمودن آن راهها ارادهی عالیترین مقام کشور برای آن است. در این مطلب دربارهی راهکارهایی برای رسیدن به این مقصود حرفهایی زدهایم.
جمهوریاسلامی حکومت دزدپروری بودهاست. علت آن البته به این بحث مربوط نیست ولی بهاختصار بگوییم که علت زیربنایی این مسئله نگاه فرقهای و بهاصطلاح ایدیولوژیک حکومت انقلابی به حکومتداری و نتیجهی این، محوشدن تدریجی حاکمیت عمومی ازطریق کاهش آزادی سیاسی و نقش رای مردم و نتیجهی این هم، رشد اشخاص فرصتطلب و از پیاش تشکیل طبقهای حامیِ حکومت از بین اینعده و در نهایت، تبدیلشدن سازوکارهای ادارهی حکومت به نهادهای تقسیم رانت و باز ماندنِ درِ دیزی برای همهی آدمهای بیحیا و بیشرف بود. فساد تامهی حکومت که اسم نسبتاً علمیاش «فساد سیستماتیک» است اینگونه پدید آمد. حکومت از این نامگذاری متنفر است اما نمیتواند هم ردش کند، پس مدعیان وجودش را تهدید به زندان میکند.
پول عمدهی دزدی از اموالعمومی که به صورتهای مختلف و حتی قانونی صورت میگیرد به دوجا ممکناست برود. یک کانال آن بخش تولید است: مثلا کسی شرکت تولیدی تاسیس کند. کانال بعیدی است؛ چون دزدها کار تولیدی نمیکنند و دارایی را مقابل چشم مردم نمیگذارند. کانال دیگر ورود پول به بخش بازرگانی و داراییهای سرمایهای غیرتولیدی (زمین، مسکن، طلا، صادرات، واردات...) است. همهی دزدیها را به اینجاها بردهاند و تورم ناشی از همین فسادها همراه با ناکاراییهای دیگر ارزش آنها را چند برابر ساختهاست.
این غارتها را اگر ردیابی درستی شوند میشود پس گرفت و آسیبی هم به تولید و اشتغال وارد نمیکند. مثلا یک تیم بازرسی بدون وابستگی به اجزای حکومت میتواند پروندهی غارت از بانکمرکزی را توسط بانک آینده و حامیانش و یا پروندهی تازهترین غارت حکومتی، یعنی همان حدود 3/4میلیارددلارِ چایدبش، را در جاهای دیگر تکانبدهد تا حقیقت ماجراها از لابلایش بزند بیرون! قیمت آدمهایی که فعلا دنبالشان رفتهاند درحد چنددهمیلیاردتومان و یک تا 5 میلیون دلار است. بزرگشان، ساداتینژاد در دولت، را هیچ ابردزدی بیشتر از دهمیلیون دلار نمیخرد. رقمی بالاتر از این اصلا به قیافهاش نمیآید. آن پول در حسابهایی جابجاشده که سرویسهای اطلاعاتی داخل و خارج رویش اشراف دارند.
سال 69 دقت پیجوییهای سرویسهای امنیت داخلی ایران درحدی بود که بانکها موظف بودند جابجاییهای بالای 15میلیونتومان را هرروز در پایان ساعتکاری به سرویسامنیتی گزارشدهند. الان این اشراف حتما خیلیخیلیبیشتر و لحظهای است. تکانهایی که میتوان به همین پروندهی چایدبش داد این بررسیهاست:
- روند صدور مجوز سرمایهگذاری چایدبش در وزارتصنایع
- اسناد توجیهی ارایهشده برای سرمایهگذاریهای چایدبش به وزارتصنایع
- منشاء منابع ریالی سرمایهگذاری منجر به تخصیص ارز
- چگونگی حضور بانک عامل در تامین ریالی تخصیص ارز
- میزان اطلاع وزارتاطلاعات از تخصیصهای شرکت دبش و زمان ورود آن به جریان
- علت امتناع دستگاه اطلاعاتی از واکنش در فواصل بین تخصیصهای مختلف
- پیدا کردن آدم بالادستی: آنکه امضای طلایی دارد
البته ما دیگر قبولکردهایم که قرارنیست بگویند این پول کجا رفتهاست. رفت که رفت. ولی این را بهانه کردیم قصهی یک «مالیاتبگیر پیر» را برایتان بگوییم که در instant view میتوانید بخوانیدش. قصهی پدران آنهایی است که قهرمانان ماجراهای دبش و آیندهاند!
🆔@jameeno
Telegraph
مالیاتبگیر پیر!
نسبتا سیهچرده و البته خوشسیما مینمود و بازنشستگی نتوانستهبود او را از پا بیندازد. خدنگ راهمیرفت و با تهلهجهی کرمانی خیلیتیز حرف میزد. به بازنشستههای رنجور و بیحوصله نمیمانست و شاید این هم در فراخواندهشدنش از جانب هاشمیرفسنجانی موثربود. شاید…
👍24❤1
#آخر_هفته با #معرفی_کتاب
🏷 جنگل پچپچ و لولوی تاریکِ ترس
نگاهی به رمان «قبضه قدرت» نوشتهی چسلاو میلوش با ترجمهی روشن وزیری
🖊 شاهرخ تندروصالح | نویسنده، شاعر
- در چشمانداز رمان امروز جهان گونهای ماجراپردازی و چفتوبست بخشیدن به جهان مثالی داستاننویس وجود دارد که شالودهی آن بر روایتهایی منتخب از رویدادهایی تاریخی استوار است. این طیف از روایتهای داستانی هرچند جغرافیامند است و به ملت یا فرهنگی خاص تعلق دارد اما در دل خود آموزههایی برای سایر فرهنگهای جهان نیز دارد. رمان «قبضه قدرت» از چسلاو میلوش لهستانی از این دست رمانهای حیرتانگیز است.
- درطول اشغال لهستان [در جریان جنگجهانی دوم] دههاهزار تن از رهبران روشنفکر لهستانی غیریهود و رهبران دینی را هدف کشتار قراردادند و میلیونها شهروند لهستانی و روسی را برای بیگاری تبعیدکردند. «قبضه قدرت» بهدنبال برداشت از لایههای پیداوپنهان این درندهخویی مدرن است.
- نقشآفرینان این رمان تیپهایی شخصیتیاند که پساز پوستانداختنهای متمادی و جلدبهجلد شدن از نام مستعار به نام شناسنامهای، در ردیف حافظان وضعموجود قرارگرفته و با عادتکردن به تاریکیهای قدرت، در ایستگاه مطالبات معمول زندگی متوقف میمانند.
- در میان حضور هنگامهپردازی آشفتگانی چنین شیفته، تردید جای شعور و تلاش برای فهم دیگری را میگیرد. لهیب شعلههای تضاد و تعارض بالا میگیرد و سرمستانِ جام پیروزی بر مغلوبین به غیظ و غضب مینگرند.
همهچیز غرق در بوی زُهمِ آشوب وُ دگرگونی است. هرکسی در هرجایی که قراردارد سعیمیکند کارمندی بهدردبخور، بیحاشیه و مبادیآداب باقی بماند و موقعیت خود را حفظ کند. گشتاپو سرِسوزن تفاوتی را زیر ذرهبین دارد؛ متفاوتها محکوم به نابودیاند. اندیشمندان و متفکران در حلقهی نفرت گشتاپو اجیر مانده و به دلیل نفوذشان، از هرنوع ارتباطی با دیگران محروماند. گشتاپو نبض حیات همه را در دست دارد؛ اندیشمندان در گرسنگی و بیچیزی اسیر نگهداشتهشدهاند امّا نه آنقدر که بمیرند. در این فضا هر کس انگ «متفاوتبودن» بر پیشانی زخمی خود دارد تن به سکوت سپرده و در ملتقای وحشتِ جاری در زندگی تن به جلای وطن میسپرند و جهاز بر باد بیدلیل رها میسازند.
- بیگانگى شهروندان با یکدیگر و ازخودبیگانگى در درون خودشان در اوج خود است. گوشهوکنار خیابانها، بازارها، کوچهپسکوچهها همهوهمه پیشخان فروش تن است. دربهدرماندههای این معرکه بهدنبال جستن روزنهای برای حفظ بقایند.
- متن کامل را در instant view و با کلیک روی اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
🏷 جنگل پچپچ و لولوی تاریکِ ترس
نگاهی به رمان «قبضه قدرت» نوشتهی چسلاو میلوش با ترجمهی روشن وزیری
🖊 شاهرخ تندروصالح | نویسنده، شاعر
- در چشمانداز رمان امروز جهان گونهای ماجراپردازی و چفتوبست بخشیدن به جهان مثالی داستاننویس وجود دارد که شالودهی آن بر روایتهایی منتخب از رویدادهایی تاریخی استوار است. این طیف از روایتهای داستانی هرچند جغرافیامند است و به ملت یا فرهنگی خاص تعلق دارد اما در دل خود آموزههایی برای سایر فرهنگهای جهان نیز دارد. رمان «قبضه قدرت» از چسلاو میلوش لهستانی از این دست رمانهای حیرتانگیز است.
- درطول اشغال لهستان [در جریان جنگجهانی دوم] دههاهزار تن از رهبران روشنفکر لهستانی غیریهود و رهبران دینی را هدف کشتار قراردادند و میلیونها شهروند لهستانی و روسی را برای بیگاری تبعیدکردند. «قبضه قدرت» بهدنبال برداشت از لایههای پیداوپنهان این درندهخویی مدرن است.
- نقشآفرینان این رمان تیپهایی شخصیتیاند که پساز پوستانداختنهای متمادی و جلدبهجلد شدن از نام مستعار به نام شناسنامهای، در ردیف حافظان وضعموجود قرارگرفته و با عادتکردن به تاریکیهای قدرت، در ایستگاه مطالبات معمول زندگی متوقف میمانند.
- در میان حضور هنگامهپردازی آشفتگانی چنین شیفته، تردید جای شعور و تلاش برای فهم دیگری را میگیرد. لهیب شعلههای تضاد و تعارض بالا میگیرد و سرمستانِ جام پیروزی بر مغلوبین به غیظ و غضب مینگرند.
همهچیز غرق در بوی زُهمِ آشوب وُ دگرگونی است. هرکسی در هرجایی که قراردارد سعیمیکند کارمندی بهدردبخور، بیحاشیه و مبادیآداب باقی بماند و موقعیت خود را حفظ کند. گشتاپو سرِسوزن تفاوتی را زیر ذرهبین دارد؛ متفاوتها محکوم به نابودیاند. اندیشمندان و متفکران در حلقهی نفرت گشتاپو اجیر مانده و به دلیل نفوذشان، از هرنوع ارتباطی با دیگران محروماند. گشتاپو نبض حیات همه را در دست دارد؛ اندیشمندان در گرسنگی و بیچیزی اسیر نگهداشتهشدهاند امّا نه آنقدر که بمیرند. در این فضا هر کس انگ «متفاوتبودن» بر پیشانی زخمی خود دارد تن به سکوت سپرده و در ملتقای وحشتِ جاری در زندگی تن به جلای وطن میسپرند و جهاز بر باد بیدلیل رها میسازند.
- بیگانگى شهروندان با یکدیگر و ازخودبیگانگى در درون خودشان در اوج خود است. گوشهوکنار خیابانها، بازارها، کوچهپسکوچهها همهوهمه پیشخان فروش تن است. دربهدرماندههای این معرکه بهدنبال جستن روزنهای برای حفظ بقایند.
- متن کامل را در instant view و با کلیک روی اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
Telegraph
جنگل پچپچ و لولوی تاریکِ ترس
#معرفی_کتاب نگاهی به رمان «قبضه قدرت» نوشتهی چسلاو میلوش با ترجمهی روشن وزیری در چشمانداز رمان امروز جهان گونهای ماجراپردازی و چفتوبست بخشیدن به جهان مثالی داستاننویس وجود دارد که شالودهی آن بر روایتهایی منتخب از رویدادهایی تاریخی استوار است. این…
👍4
#آخر_هفته با طنز!
🏷 قافنامه
در مرتبتِ خواجهی جولاه قالیباف، بافندهی غلاف گازانبرِ وفاق و لافِ گزاف، کاپیتانِ بلوا تراش در منزلت حجاب و عفاف
🖊[امضاءمحفوظ]
پیش از اینها ارج و قربی داشت قاف
قاف بودی قفل قانون بر خلاف
قابِ قوسِ نور بر دالانِ کور
قسمت ققنوس و قاف اعتکاف
اینک اما قاف قانون عفاف
سر برونآورده از زیر لحاف
سنگپای مجلسِ ششدانگ خواب
سور زد بر قاپ دزدِ انقلاب
سنگپا واکرده دکانی قشنگ
با وفاقِ مفتی و رند و زرنگ
کاندرین اوضاع، موی بیحجاب
میدهد بنیاد دینداری برآب
قاف قلاب بلا را وا نکن
راند آخر اینقدر بلوا نکن
سرسرهبازی نکن با قوسِ لا
تا نیفتی همچو لا اندر بلا
نان مفت و کار مفت و رأی مفت
بیشعوران را کند گردن کلفت
هست نزد این علیلان یاء یس
مثل فین و شیشکی یا فاء فس
بیلهای هم وقت نطقِ مستحق
مثل گُرز شمر و قاطر، سفت و شق
پیش چشم خلق در روز عیان
از دهان سگ ربایند استخوان
بیلهای تنبان ذلیل و بیخبر
کک میاندازند بر جان خطر
شعلهای هم از تفِ آتشفشان
میدمد بر منقل صاحبدلان
پایداریهای استهمال خواه
آتش از آتش برآوردی گواه
این طرف چهچهزن مرغ سحر
آن طرف وغوغ صاحبدربدر
قاف قانون قفل ماند و وا نشد
سامری گازانبرش پیدا نشد
شد رئیس و مسقط الرأس جلوس
صحن مجلس شد سرای ماچ و بوس
قصهی ما و حجاب و روزگار
نقلِ عناب و بت و آب انار
زان حکایتها که بودی در میان
هرکسی بگذاشت تیری در کمان
از کمانداران ادوارِ پسین
حیله و نیرنگها در آستین
هر طرف تیری روان شد سربسر
تا کسی بیپیچه ناید در گذر
قافِ قانون، قافِ قیل و قال نیست
قافِ قالیباف یا قوّال نیست
قافِ استغنا نبارد شورِ شر
بر حریم دانش و فرّ و هنر
قاف قند و قاف قانون و قوام
نیست در قید و گرهبندِ عوام
قاف قالی نیز قافِ خالی است
قاف خالی قاف استعمالی است
ساز قانون بر مذاق شیخ و شاب
زهر چرس و بنگ مانَد در شراب
قدر قانون چون شود گیر حجاب
شرم را از ریشه میسازد خراب
قاف قفل و قاف قانون و قلم
هر سه یک قافند در دیدارِ هم
لیک در بزم سبکمغزان خام
قاف قانون نیست جز تحقیر عام
میکنی تحقیر وُ پنداری حق است
قاف قانون تو قاف مطلق است
لیک جانِ کور کی گیرد سَبَق
بهر دیدِ قافِ قانون را به حق؟
این همه خرج و مخارج بهر چیست؟
فتنه پشت فتنه دستاورد کیست؟
با یکونیم یا دو میلیون رأی مفت
مجلسی گشتی شدی گردنکلفت؟!
حرفِ شرع و شارع و مشروطه نیست
حرفِ شین هرجا که میبینی یکیست
شُرطه و مشروطه و مشروعه هم
چیست نزد قلتشانها؟ بیشوکم!
از مکافات دغل غفلت مکن
ای دغلکارِ دغلجو در سُخُن!
ای که از خون جوانان وطن
گشتهای سرمست میدان و چمن
کی عفاف دختر ایرانزمین
واز و ول گردیده در میدان مین؟
کی حجاب آری حجاب مرد و زن
اینقدر بودی در ادبار و مِحَن؟!
چون به رسم دلبریهای وفاق
قاف را آویختی بر میخِ تاق
دفتر و دستک فراهم کردهای
ساره را دستار پرچم کردهای
مینمیدانی که در اطوار خلق
قاف میگردد ادا از بیخ حلق؟!
کاشکی ذهن شما بیمایگان
مینبود این قدر سرگرم زنان!
از خران آموز رسم سیرِ راه
در جهیدن از ورای جوی و چاه
جایگاه مفت داری؟ نوشجان!
در زمین فتنهجو اُشتُر مران
پند گیر از تُخمهی حافظ اسد
ای تو را حافظ اسد اندر جسد
قاف قانون قافِ قیف و قند نیست
مال مردم صدقه فرزند نیست
در زمین و در هوا و در خیال
میدمی در بوق و سوت احتمال
قُلتشن بیمایهی پست و خفیف
قاف تو قاف همان قیر است و قیف
تا نگردد اختیارات وطن
مثل سقز این دهان یا آن دهن
قید باش و قاف قانون را بچسب
فلسفه خواهی؟ فلاطون را بچسب
میتراشی قافِ قفلِبی دلیل
بهر دست و پایِ انبوه علیل
میدمی بر آتش بیخرمنان
تا برآری از دمار خسته جان؟!
خشت قانون را نهادی سخت و سیخ
ریختی بر دستوپای خلق میخ
خاء میخِ مصرعِ سستِ تو سخت
میکشد پایینتان از قاف تخت
آدمی با آدمیت زنده است
زندگان را زندگی زیبنده است
چون به کید و حیله قانونور شدی
گلبهگل در حیله بازیگر شدی
از مَشار و از بشار و از مُشیر
بغض کین پرورده در کیدِ حقیر
فال استعفای مجبورِ صبور
نغمهای دیگر از این ادبارِ کور!
حضرت عباس را داری قبول
در زیارت خواندهای اذن دخول؟
تو گرانی را نمیدانی عزیز
دمبهدم آتش بر این بنزین نریز!
نیست در هفت آسمان یا هفت ارض
خدمت ابلیس زین تعویذ فرض
دیر و زود این آتشِ حُکمِ ظلّام
میدود بر تار و پودت والسلام!
🆔@jameeno
🏷 قافنامه
در مرتبتِ خواجهی جولاه قالیباف، بافندهی غلاف گازانبرِ وفاق و لافِ گزاف، کاپیتانِ بلوا تراش در منزلت حجاب و عفاف
🖊[امضاءمحفوظ]
پیش از اینها ارج و قربی داشت قاف
قاف بودی قفل قانون بر خلاف
قابِ قوسِ نور بر دالانِ کور
قسمت ققنوس و قاف اعتکاف
اینک اما قاف قانون عفاف
سر برونآورده از زیر لحاف
سنگپای مجلسِ ششدانگ خواب
سور زد بر قاپ دزدِ انقلاب
سنگپا واکرده دکانی قشنگ
با وفاقِ مفتی و رند و زرنگ
کاندرین اوضاع، موی بیحجاب
میدهد بنیاد دینداری برآب
قاف قلاب بلا را وا نکن
راند آخر اینقدر بلوا نکن
سرسرهبازی نکن با قوسِ لا
تا نیفتی همچو لا اندر بلا
نان مفت و کار مفت و رأی مفت
بیشعوران را کند گردن کلفت
هست نزد این علیلان یاء یس
مثل فین و شیشکی یا فاء فس
بیلهای هم وقت نطقِ مستحق
مثل گُرز شمر و قاطر، سفت و شق
پیش چشم خلق در روز عیان
از دهان سگ ربایند استخوان
بیلهای تنبان ذلیل و بیخبر
کک میاندازند بر جان خطر
شعلهای هم از تفِ آتشفشان
میدمد بر منقل صاحبدلان
پایداریهای استهمال خواه
آتش از آتش برآوردی گواه
این طرف چهچهزن مرغ سحر
آن طرف وغوغ صاحبدربدر
قاف قانون قفل ماند و وا نشد
سامری گازانبرش پیدا نشد
شد رئیس و مسقط الرأس جلوس
صحن مجلس شد سرای ماچ و بوس
قصهی ما و حجاب و روزگار
نقلِ عناب و بت و آب انار
زان حکایتها که بودی در میان
هرکسی بگذاشت تیری در کمان
از کمانداران ادوارِ پسین
حیله و نیرنگها در آستین
هر طرف تیری روان شد سربسر
تا کسی بیپیچه ناید در گذر
قافِ قانون، قافِ قیل و قال نیست
قافِ قالیباف یا قوّال نیست
قافِ استغنا نبارد شورِ شر
بر حریم دانش و فرّ و هنر
قاف قند و قاف قانون و قوام
نیست در قید و گرهبندِ عوام
قاف قالی نیز قافِ خالی است
قاف خالی قاف استعمالی است
ساز قانون بر مذاق شیخ و شاب
زهر چرس و بنگ مانَد در شراب
قدر قانون چون شود گیر حجاب
شرم را از ریشه میسازد خراب
قاف قفل و قاف قانون و قلم
هر سه یک قافند در دیدارِ هم
لیک در بزم سبکمغزان خام
قاف قانون نیست جز تحقیر عام
میکنی تحقیر وُ پنداری حق است
قاف قانون تو قاف مطلق است
لیک جانِ کور کی گیرد سَبَق
بهر دیدِ قافِ قانون را به حق؟
این همه خرج و مخارج بهر چیست؟
فتنه پشت فتنه دستاورد کیست؟
با یکونیم یا دو میلیون رأی مفت
مجلسی گشتی شدی گردنکلفت؟!
حرفِ شرع و شارع و مشروطه نیست
حرفِ شین هرجا که میبینی یکیست
شُرطه و مشروطه و مشروعه هم
چیست نزد قلتشانها؟ بیشوکم!
از مکافات دغل غفلت مکن
ای دغلکارِ دغلجو در سُخُن!
ای که از خون جوانان وطن
گشتهای سرمست میدان و چمن
کی عفاف دختر ایرانزمین
واز و ول گردیده در میدان مین؟
کی حجاب آری حجاب مرد و زن
اینقدر بودی در ادبار و مِحَن؟!
چون به رسم دلبریهای وفاق
قاف را آویختی بر میخِ تاق
دفتر و دستک فراهم کردهای
ساره را دستار پرچم کردهای
مینمیدانی که در اطوار خلق
قاف میگردد ادا از بیخ حلق؟!
کاشکی ذهن شما بیمایگان
مینبود این قدر سرگرم زنان!
از خران آموز رسم سیرِ راه
در جهیدن از ورای جوی و چاه
جایگاه مفت داری؟ نوشجان!
در زمین فتنهجو اُشتُر مران
پند گیر از تُخمهی حافظ اسد
ای تو را حافظ اسد اندر جسد
قاف قانون قافِ قیف و قند نیست
مال مردم صدقه فرزند نیست
در زمین و در هوا و در خیال
میدمی در بوق و سوت احتمال
قُلتشن بیمایهی پست و خفیف
قاف تو قاف همان قیر است و قیف
تا نگردد اختیارات وطن
مثل سقز این دهان یا آن دهن
قید باش و قاف قانون را بچسب
فلسفه خواهی؟ فلاطون را بچسب
میتراشی قافِ قفلِبی دلیل
بهر دست و پایِ انبوه علیل
میدمی بر آتش بیخرمنان
تا برآری از دمار خسته جان؟!
خشت قانون را نهادی سخت و سیخ
ریختی بر دستوپای خلق میخ
خاء میخِ مصرعِ سستِ تو سخت
میکشد پایینتان از قاف تخت
آدمی با آدمیت زنده است
زندگان را زندگی زیبنده است
چون به کید و حیله قانونور شدی
گلبهگل در حیله بازیگر شدی
از مَشار و از بشار و از مُشیر
بغض کین پرورده در کیدِ حقیر
فال استعفای مجبورِ صبور
نغمهای دیگر از این ادبارِ کور!
حضرت عباس را داری قبول
در زیارت خواندهای اذن دخول؟
تو گرانی را نمیدانی عزیز
دمبهدم آتش بر این بنزین نریز!
نیست در هفت آسمان یا هفت ارض
خدمت ابلیس زین تعویذ فرض
دیر و زود این آتشِ حُکمِ ظلّام
میدود بر تار و پودت والسلام!
🆔@jameeno
👍21❤1👎1😁1
#آخر_هفته با کتاب
نسخهی پیدیاف رمان «گروگان»؛ هدیهی جامعهنو به همراهانش
🏷 روایت زندگیهای بهگروگانگرفتهشدهی ایرانیان
🖊 شورای سردبیری:
این آخر هفته یک هدیه برای خوانندگان جامعهنو داریم: نسخهی پیدیاف رمان «گروگان» نوشتهی معتمد ماهبخشان که با اجازهی ناشرش، نشر مهری، اینجا به رایگان منتشر میشود.
«گروگان» که نویسندهاش میگوید «داستانی است دربارهی سرشت عشق و انگارهی وطن در سرزمین سوخته»، همچون رمان پیشین ماهبخشان یعنی «سقوط»، متمرکز است بر مسائل امروز ایران: «روایت زندگیهای بهگروگانگرفتهشدهی آدمها»؛ در فضای واقعی و با آدمهای واقعی و بر بستر ماجراهای واقعی.
این تأکید ما بر «واقعی»بودن اجزای رمان بیراه نیست. برخلاف معمول که رماننویسان هرگونه انطباق شخصیتهای داستان را با اشخاص واقعی منکر میشوند و اتفاقی میخوانند، ماهبخشان همچنان که در ابتدای کتاب آورده، اصرار دارد: «هیچ یک از انطباقها و شباهتهای شخصیتها، سازمانها، تشکیلات، سیاستها، و مکانهای توصیف شده در این داستان با اشخاص و خانوادهها و خاندانها، سازمانها، تشکیلات، سیاستها و مکانهای واقعی، اتفاقی و از روی تصادف نیست»!
اهمیت این واقعیبودن و تصادفینبودن انطباقها و شباهتها بیشتر هم میشود وقتی به یاد میآوریم کتاب در بیرون از ایران و در لندن منتشرشده و منزه مانده از احتیاطها و ملاحظات اجتنابناپذیری که منجر به نیمگفتن و پوشیدهگفتن و پیچیده یا مبهمگفتن و حتی نگفتن میشود. همین هم داستان چهار ایرانیِ «گروگان» را به یک پروندهی واقعی درباره مسائل ایران امروز بدلمیکند: تصویری شفاف، صریح و بیسانسور از اجتماع امروز ایران؛ زنبودن، ایرانیبودن و مسلمانبودن در ایرانِ جمهوریاسلامی، گروگانگرفتن دوتابعیتیها، نفوذ اسرائیل، زندگی دوجنسیتیها در اجتماع و... البته مسئلهی بمباتمی!
پیشتر هم در کانال از این رمان گفتهبودیم. پس برای بیشتر دانستن از جوهر رمان میتوانید مثلا گفتگوهای عاطفه یعقوبی و فربد جولایی را با معتمد ماهبخشان در کانال بجویید و بخوانید تا بیشتر و بهتر دستتان بیاید در این داستان چه میگذرد.
خواندن «گروگان» پیشنهاد ما به شماست. خاصه که اگر «سقوط» را خواندهاید و پسندیدهاید، احتمالا «گروگان» را بیشتر هم خواهید پسندید.
در بهاشتراکگذاشتن فایل کتاب با دیگران آزادید!
🆔@jameeno
نسخهی پیدیاف رمان «گروگان»؛ هدیهی جامعهنو به همراهانش
🏷 روایت زندگیهای بهگروگانگرفتهشدهی ایرانیان
🖊 شورای سردبیری:
این آخر هفته یک هدیه برای خوانندگان جامعهنو داریم: نسخهی پیدیاف رمان «گروگان» نوشتهی معتمد ماهبخشان که با اجازهی ناشرش، نشر مهری، اینجا به رایگان منتشر میشود.
«گروگان» که نویسندهاش میگوید «داستانی است دربارهی سرشت عشق و انگارهی وطن در سرزمین سوخته»، همچون رمان پیشین ماهبخشان یعنی «سقوط»، متمرکز است بر مسائل امروز ایران: «روایت زندگیهای بهگروگانگرفتهشدهی آدمها»؛ در فضای واقعی و با آدمهای واقعی و بر بستر ماجراهای واقعی.
این تأکید ما بر «واقعی»بودن اجزای رمان بیراه نیست. برخلاف معمول که رماننویسان هرگونه انطباق شخصیتهای داستان را با اشخاص واقعی منکر میشوند و اتفاقی میخوانند، ماهبخشان همچنان که در ابتدای کتاب آورده، اصرار دارد: «هیچ یک از انطباقها و شباهتهای شخصیتها، سازمانها، تشکیلات، سیاستها، و مکانهای توصیف شده در این داستان با اشخاص و خانوادهها و خاندانها، سازمانها، تشکیلات، سیاستها و مکانهای واقعی، اتفاقی و از روی تصادف نیست»!
اهمیت این واقعیبودن و تصادفینبودن انطباقها و شباهتها بیشتر هم میشود وقتی به یاد میآوریم کتاب در بیرون از ایران و در لندن منتشرشده و منزه مانده از احتیاطها و ملاحظات اجتنابناپذیری که منجر به نیمگفتن و پوشیدهگفتن و پیچیده یا مبهمگفتن و حتی نگفتن میشود. همین هم داستان چهار ایرانیِ «گروگان» را به یک پروندهی واقعی درباره مسائل ایران امروز بدلمیکند: تصویری شفاف، صریح و بیسانسور از اجتماع امروز ایران؛ زنبودن، ایرانیبودن و مسلمانبودن در ایرانِ جمهوریاسلامی، گروگانگرفتن دوتابعیتیها، نفوذ اسرائیل، زندگی دوجنسیتیها در اجتماع و... البته مسئلهی بمباتمی!
پیشتر هم در کانال از این رمان گفتهبودیم. پس برای بیشتر دانستن از جوهر رمان میتوانید مثلا گفتگوهای عاطفه یعقوبی و فربد جولایی را با معتمد ماهبخشان در کانال بجویید و بخوانید تا بیشتر و بهتر دستتان بیاید در این داستان چه میگذرد.
خواندن «گروگان» پیشنهاد ما به شماست. خاصه که اگر «سقوط» را خواندهاید و پسندیدهاید، احتمالا «گروگان» را بیشتر هم خواهید پسندید.
در بهاشتراکگذاشتن فایل کتاب با دیگران آزادید!
🆔@jameeno
Telegram
جامعه نو
#معرفی_کتاب
گفتگو با معتمد ماهبخشان؛ نویسندهای که میگوید گزارش مطبوعاتی مینویسد
🏷 ایران در آینهی یک رمان
🖊 عاطفه یعقوبی، تحریریه جامعهنو:
* میکوشم این گفتگو را از جایی آغاز کنم که گفتوگوی اخیرتان به پایان رسید. چرا اینقدر به موضوع وطن در نوشتههایتان…
گفتگو با معتمد ماهبخشان؛ نویسندهای که میگوید گزارش مطبوعاتی مینویسد
🏷 ایران در آینهی یک رمان
🖊 عاطفه یعقوبی، تحریریه جامعهنو:
* میکوشم این گفتگو را از جایی آغاز کنم که گفتوگوی اخیرتان به پایان رسید. چرا اینقدر به موضوع وطن در نوشتههایتان…
👍9
#آخر_هفته با داستان
🏷 «معتکف کوی دوست!»
🖊 تحریریه جامعهنو:
در روزهای منتهی به آخر هفتهای که گذشت تلویزیون داخلی پیوسته از مراسم اعتکاف حکومتی گزارشداد. اگر آن گزارشها را دیدید یا شنیدید، این را هم کنارش بدانید که فقط یک فقره از نتایج سرفصل «بررسی و تحلیل وضعیت دینداری در ایران» در موج چهارم پیمایش ملی ارزشها و نگرشهای ایرانیان که پارسال منتشر شد، میگوید با جهشی بیش از دو برابر نسبت به پیمایش پیشین در سال94، 73درصد از مردم معتقدند امور دینی میباید از سیاست جدا باشد. البته که بنابر همین پیمایش تقیدها و اعتقادهای دینی اجتماع همچنان پابرجایند، ولی در تحولی شتابان در سنجش با دورهی پیشین قاطبهی پاسخدهندگان گفتهاند کاری با هرکس که پایبند به آن شعائر نیست، ندارند.
اینجا حرف ما از شکاف میان حکومت و اجتماع نیست - این مسئله دیگر بدیهیتر از آنی است که محتاج اشاره باشد. حرف از یک شکست دیگر است: شکست حکومتی که حتی گردن گرفت همچون دکانهای «تشریفات» که در ازای مزد عزا و عروسی مردم را سامان میدهند، عهدهدار سور و سات و مجلس گرمکن آئینهای مذهبی اجتماع هم بشود، ولی غالب اجتماعش ترجیح میدهد سجادهاش را گوشهی خانهی خودش پهن کند.
اینکه این وضعیت دقیقا نشانی است از گرایش به سکولاریسم سیاسی است یا که پیوریتانیسمی دینی و پشمینه-به-سر-کشیدنی در واکنش به رنجآور شدن زندگی اجتماعی (همچون چند دوره از تاریخ که یکیاش هم ختم به حملهی مغولها بود)، باشد برای تحلیلهای خبرهها و دانشگاهیها. ما فعلا برای ساختن فرصت درنگ بر این موضوع، در instant view تکهای را از رمان «گروگان» برایتان میآوریم که همین کار اعتکاف را بهانهای برای اندیشیدن در چیستیِ اجتماعی و سیاسی دین کردهاست.
نویسندهی «گروگان» در رمان پیشینش، «سقوط»، در جایی که یکی از شخصیتهای اصلی خاطرات خانوادگیاش را در ذهن دوره میکند، نوشته بود:
نسخهی کامل پیدیاف گروگان را هفتهی پیش در کانال منتشر کردیم و در دسترستان است. برای خواندن بخش برگزیدهی این هفته اینجا را لمس کنید.
🆔@jameeno
🏷 «معتکف کوی دوست!»
🖊 تحریریه جامعهنو:
در روزهای منتهی به آخر هفتهای که گذشت تلویزیون داخلی پیوسته از مراسم اعتکاف حکومتی گزارشداد. اگر آن گزارشها را دیدید یا شنیدید، این را هم کنارش بدانید که فقط یک فقره از نتایج سرفصل «بررسی و تحلیل وضعیت دینداری در ایران» در موج چهارم پیمایش ملی ارزشها و نگرشهای ایرانیان که پارسال منتشر شد، میگوید با جهشی بیش از دو برابر نسبت به پیمایش پیشین در سال94، 73درصد از مردم معتقدند امور دینی میباید از سیاست جدا باشد. البته که بنابر همین پیمایش تقیدها و اعتقادهای دینی اجتماع همچنان پابرجایند، ولی در تحولی شتابان در سنجش با دورهی پیشین قاطبهی پاسخدهندگان گفتهاند کاری با هرکس که پایبند به آن شعائر نیست، ندارند.
اینجا حرف ما از شکاف میان حکومت و اجتماع نیست - این مسئله دیگر بدیهیتر از آنی است که محتاج اشاره باشد. حرف از یک شکست دیگر است: شکست حکومتی که حتی گردن گرفت همچون دکانهای «تشریفات» که در ازای مزد عزا و عروسی مردم را سامان میدهند، عهدهدار سور و سات و مجلس گرمکن آئینهای مذهبی اجتماع هم بشود، ولی غالب اجتماعش ترجیح میدهد سجادهاش را گوشهی خانهی خودش پهن کند.
اینکه این وضعیت دقیقا نشانی است از گرایش به سکولاریسم سیاسی است یا که پیوریتانیسمی دینی و پشمینه-به-سر-کشیدنی در واکنش به رنجآور شدن زندگی اجتماعی (همچون چند دوره از تاریخ که یکیاش هم ختم به حملهی مغولها بود)، باشد برای تحلیلهای خبرهها و دانشگاهیها. ما فعلا برای ساختن فرصت درنگ بر این موضوع، در instant view تکهای را از رمان «گروگان» برایتان میآوریم که همین کار اعتکاف را بهانهای برای اندیشیدن در چیستیِ اجتماعی و سیاسی دین کردهاست.
نویسندهی «گروگان» در رمان پیشینش، «سقوط»، در جایی که یکی از شخصیتهای اصلی خاطرات خانوادگیاش را در ذهن دوره میکند، نوشته بود:
مادرش گفتهبود بدبختی خانوادهی ما از وقتی شروع شد که دین را وسیلهی دعوا بر سر حکومت کردند. دین مال ارتباط با خداست! مرتضی آن را درست یافتهبود. دین برای مومنان بستر ارتباط با خداست؛ بین آفریننده و مخلوق. اگر بخواهیم آن را وسیله حکومت و ابزار قدرت کنیم، باید به ایدئولوژی تبدیل شود. باید به حقیقت نابی تبدیلشود که همه قدرت درک آن را ندارند و باید به داننده آن حقیقت ایمان بیاورند و به ارادهاش دیگری را بکشند. برادرانش به دو قطب، دو مرشد و راهنما که در راس هرم تشکیلالت ساختهشده از ایدئولوژی نشسته بودند ایمان آورده و در تقابل خونین آنها یکدیگر را کشتهبودند.
نسخهی کامل پیدیاف گروگان را هفتهی پیش در کانال منتشر کردیم و در دسترستان است. برای خواندن بخش برگزیدهی این هفته اینجا را لمس کنید.
🆔@jameeno
Telegraph
معتکف کوی دوست!
...وقتی به کرمان رسیدند چراغها تازه در حال روشن شدن بود. آبستا گفت: با احساس خوبی برنگشتیم. انگار از سینمایی درآمدهایم که فیلم جنگ بین ادیان را نشان داده. اگر موافق باشید فردا شما را به جایی ببرم که فضای ذهنتان عوض شود. آرمی عجولانه گفت: از ما دعوت کردهاند؟…
👍8❤1👎1
#آخر_هفته با #بررسی_کتاب
نگاهی بر وجهی خاص از یک رمان خاص
🏷 قصه دوجنسیتیها در ایران!
ماهبخشان در رمان «گروگان» از چه میگوید؟
🖊 آذر س. | روانشناس:
چگونه میتوان رنج قشر ناشناختهای از یک جامعه را که خود نیز سعی میکند ناشناخته بماند درک کرد و برخلاف عقاید انسانستیز سنتی که کیفیات ذاتی انسانها را جز در یک مدل ذهنی قابلپذیرش نمیداند با صاحبان آن آلام و رنجها همدلی داشت؟ چگونه میشود به کسی کمک کرد، در جایی که نیازش به کمک را پنهان میکند؟ این پرسشی است که «معتمد ماهبخشان» در رمان اخیر خود «گروگان» مطرح کرده و پاسخ دادهاست.
گروگان علیرغم آنکه به مسائل دیگری غیر از زندگی دوجنسیتیها هم نگاه میکند و یکسره به مسئلهی دوجنسیتیهای ایران نپرداخته، پوشیدگی زندگی آنها را در قالب داستانی که میگوید انعکاس داده و رمان بسیار خوبی برای درک مسائل آنهاست. هم برای همه تراجنسیتیها و هم کسانی که میخواهند دربارهی آنها بنویسند. سراغ ندارم کسی توانستهباشد چنین نرم و پوشیده شکستگی روح یک دختر دوجنسیتی را در ادبیات داستانی به تصویر بکشد، رنج او را ببیند و در بستر جامعهی خودش توصیفش کند. دختر دوجنسیتی «گروگان» که بهدلایلی فکر میکنم قهرمان قصه فقط اوست، همهی زندگی رنجبارش را بهتنهایی گذرانده، جز مادرش کسی را از راز زندگیاش باخبر نکرده و کولهبار غم و بیچارگیاش را نزد دوستترین دوستش، مردی که دوستش دارد، باز نکرده است. تلخی و زهرآلودگی سرنوشت او انعکاسی است از خورهای که هنگام حضور دیگران، روحش را در سردابی تاریک تحلیل میبرد و به سوی مرگی پس از زندگی بیحاصل میسراند. او انگار همسرنوشت معتمد، شخص اول رمان «سقوط» ماهبخشان است که او نیز رازی را که درون خود داشت به خودش نیز اظهار نمیتوانست کرد و چارهای جز آغوش گشودن برای مرگ نداشت.
مرگها در کارهای ماهبخشان خیلی نمادیناند. مرگ قهرمان داستان گروگان همزمان با آشکاری هویت جنسیاش، نمادی از نابردباری کنونی جامعه و ماندگاری شناخت وهمآمیز جامعه از پدیده طبیعی دوجنسیتی و اصرار آن بر شیطانی و بیمار بودن دوجنسیتیها و اعمال خشونت بر آنهاست؛ نماد راندهشدگی بیانتها. مرگ نمادین قهرمان داستان سقوط هم همین سرشت را داشت. او مظهری ازکمونیستهای دههی چهل و پنجاه بود: شکستخورده و راندهشده! یکبار روح، اراده و ذهنش میمیرد که نمادی از مرگ آرمانهای برآوردهنشده و مرگ باورهای ذهنیاش است و یکبار جسمش کم میآورد و واقعاً میمیرد؛ چون سازوکار حیاتیاش از کار میافتد. مینا در داستان گروگان نیز چنین است. دختردوجنسیتی میمیرد؛ چون روح انسانی جامعه در پیشگاه خرافات و ترس از ناشناخته مرده است. هردو از رنجی میمیرند که آن را از یک جامعه بیرحم پنهان میکنند.
برای ما که [خارج از ایران] در جوامعی سرشار از پذیرش دگرگونگی دیگری زندگی میکنیم، احتمالا پذیرش دفن رنج دگرگون بودن در اعماق خویشتن غیرمنطقی و ناپذیرفتنی بنماید، اما در وطنمان [ایران] چنین نیست: دگرگونبودن ننگ است و پذیرفتنی نیست و رنج پنهانشدن از خود، غالبا به رنجهایی بیشتر و حتی مرگ منجر میشود. با نویسنده که در ایران ساکن است مکاتبه کردم با این پرسش که شناختش را از دنیای دوجنسیتیها چگونه فراهم آوردهاست. پاسخ وحشتناکی داد. گفت در ایران منبع مکتوب قابلاعتنا و مطمئنی دربارهی مسائل آنها وجود ندارد. منابع محدود موجود توصیفیاند و بیشتر نگاه کالبدشکافی رفتاری دارند و به آن چون بیماری و پدیدهای شرارتبار نگاه میشود. وجه اجتماعی زندگی آنها مورد غفلت قرار گرفتهاست و امتناع تحقیق جامعهشناسانه و روشنگر در مراکز آکادمیک غلبه دارد. برای همین میشود گفت ماهبخشان سراغ یک بخش تاریک جامعه ایران رفته است و داستانش میتواند معبری برای ورودی همدلانه به موضوع دوجنسیتیها در جامعهی ایران باشد.
در پایان میتوانم بنویسم پاسخ پرسشی که در ابتدا مطرح کردم خیلی ناامیدکننده است: ماهبخشان میگوید نه، کمکی به آنها نمیشود کرد و تا زمانی که انسانها مجبور نباشند در ایران هویت خود، چه هویت سیاسی و چه هویت جنسی، خود را پنهان کنند، راه درازی ماندهاست. مشکل آنها نیز سیاست حکومتهاست.
🆔@jameeno
نگاهی بر وجهی خاص از یک رمان خاص
🏷 قصه دوجنسیتیها در ایران!
ماهبخشان در رمان «گروگان» از چه میگوید؟
🖊 آذر س. | روانشناس:
چگونه میتوان رنج قشر ناشناختهای از یک جامعه را که خود نیز سعی میکند ناشناخته بماند درک کرد و برخلاف عقاید انسانستیز سنتی که کیفیات ذاتی انسانها را جز در یک مدل ذهنی قابلپذیرش نمیداند با صاحبان آن آلام و رنجها همدلی داشت؟ چگونه میشود به کسی کمک کرد، در جایی که نیازش به کمک را پنهان میکند؟ این پرسشی است که «معتمد ماهبخشان» در رمان اخیر خود «گروگان» مطرح کرده و پاسخ دادهاست.
گروگان علیرغم آنکه به مسائل دیگری غیر از زندگی دوجنسیتیها هم نگاه میکند و یکسره به مسئلهی دوجنسیتیهای ایران نپرداخته، پوشیدگی زندگی آنها را در قالب داستانی که میگوید انعکاس داده و رمان بسیار خوبی برای درک مسائل آنهاست. هم برای همه تراجنسیتیها و هم کسانی که میخواهند دربارهی آنها بنویسند. سراغ ندارم کسی توانستهباشد چنین نرم و پوشیده شکستگی روح یک دختر دوجنسیتی را در ادبیات داستانی به تصویر بکشد، رنج او را ببیند و در بستر جامعهی خودش توصیفش کند. دختر دوجنسیتی «گروگان» که بهدلایلی فکر میکنم قهرمان قصه فقط اوست، همهی زندگی رنجبارش را بهتنهایی گذرانده، جز مادرش کسی را از راز زندگیاش باخبر نکرده و کولهبار غم و بیچارگیاش را نزد دوستترین دوستش، مردی که دوستش دارد، باز نکرده است. تلخی و زهرآلودگی سرنوشت او انعکاسی است از خورهای که هنگام حضور دیگران، روحش را در سردابی تاریک تحلیل میبرد و به سوی مرگی پس از زندگی بیحاصل میسراند. او انگار همسرنوشت معتمد، شخص اول رمان «سقوط» ماهبخشان است که او نیز رازی را که درون خود داشت به خودش نیز اظهار نمیتوانست کرد و چارهای جز آغوش گشودن برای مرگ نداشت.
مرگها در کارهای ماهبخشان خیلی نمادیناند. مرگ قهرمان داستان گروگان همزمان با آشکاری هویت جنسیاش، نمادی از نابردباری کنونی جامعه و ماندگاری شناخت وهمآمیز جامعه از پدیده طبیعی دوجنسیتی و اصرار آن بر شیطانی و بیمار بودن دوجنسیتیها و اعمال خشونت بر آنهاست؛ نماد راندهشدگی بیانتها. مرگ نمادین قهرمان داستان سقوط هم همین سرشت را داشت. او مظهری ازکمونیستهای دههی چهل و پنجاه بود: شکستخورده و راندهشده! یکبار روح، اراده و ذهنش میمیرد که نمادی از مرگ آرمانهای برآوردهنشده و مرگ باورهای ذهنیاش است و یکبار جسمش کم میآورد و واقعاً میمیرد؛ چون سازوکار حیاتیاش از کار میافتد. مینا در داستان گروگان نیز چنین است. دختردوجنسیتی میمیرد؛ چون روح انسانی جامعه در پیشگاه خرافات و ترس از ناشناخته مرده است. هردو از رنجی میمیرند که آن را از یک جامعه بیرحم پنهان میکنند.
برای ما که [خارج از ایران] در جوامعی سرشار از پذیرش دگرگونگی دیگری زندگی میکنیم، احتمالا پذیرش دفن رنج دگرگون بودن در اعماق خویشتن غیرمنطقی و ناپذیرفتنی بنماید، اما در وطنمان [ایران] چنین نیست: دگرگونبودن ننگ است و پذیرفتنی نیست و رنج پنهانشدن از خود، غالبا به رنجهایی بیشتر و حتی مرگ منجر میشود. با نویسنده که در ایران ساکن است مکاتبه کردم با این پرسش که شناختش را از دنیای دوجنسیتیها چگونه فراهم آوردهاست. پاسخ وحشتناکی داد. گفت در ایران منبع مکتوب قابلاعتنا و مطمئنی دربارهی مسائل آنها وجود ندارد. منابع محدود موجود توصیفیاند و بیشتر نگاه کالبدشکافی رفتاری دارند و به آن چون بیماری و پدیدهای شرارتبار نگاه میشود. وجه اجتماعی زندگی آنها مورد غفلت قرار گرفتهاست و امتناع تحقیق جامعهشناسانه و روشنگر در مراکز آکادمیک غلبه دارد. برای همین میشود گفت ماهبخشان سراغ یک بخش تاریک جامعه ایران رفته است و داستانش میتواند معبری برای ورودی همدلانه به موضوع دوجنسیتیها در جامعهی ایران باشد.
در پایان میتوانم بنویسم پاسخ پرسشی که در ابتدا مطرح کردم خیلی ناامیدکننده است: ماهبخشان میگوید نه، کمکی به آنها نمیشود کرد و تا زمانی که انسانها مجبور نباشند در ایران هویت خود، چه هویت سیاسی و چه هویت جنسی، خود را پنهان کنند، راه درازی ماندهاست. مشکل آنها نیز سیاست حکومتهاست.
🆔@jameeno
Telegram
جامعه نو
#آخر_هفته با کتاب
نسخهی پیدیاف رمان «گروگان»؛ هدیهی جامعهنو به همراهانش
🏷 روایت زندگیهای بهگروگانگرفتهشدهی ایرانیان
🖊 شورای سردبیری:
این آخر هفته یک هدیه برای خوانندگان جامعهنو داریم: نسخهی پیدیاف رمان «گروگان» نوشتهی معتمد ماهبخشان که…
نسخهی پیدیاف رمان «گروگان»؛ هدیهی جامعهنو به همراهانش
🏷 روایت زندگیهای بهگروگانگرفتهشدهی ایرانیان
🖊 شورای سردبیری:
این آخر هفته یک هدیه برای خوانندگان جامعهنو داریم: نسخهی پیدیاف رمان «گروگان» نوشتهی معتمد ماهبخشان که…
👍11❤1🔥1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#آخر_هفته با تاریخ
در جلسهی نقد و بررسی کتاب «سرویس جاسوسی انگلیس از درون» مطرح شد
🏷 خزعل را انگلیسیها به رضاخان دادند!
🖊 تحریریه جامعهنو:
اطلاعات تازهای دربارهی چگونگی پایاندادن رضاخان به کارشیخ خزعل در خوزستان به دست آمدهاست. مطابق این اطلاعات، شیخ خزعل حاکم شورشی و نافرمان خوزستان که عامل بریتانیا در منطقهی نفتخیز جنوب ایران بود در سال 1303 احتمالا با دولت مرکزی ایران معامله شدهاست.
این احتمال را محسن اشرفی، مترجم کتاب «سرویس جاسوسی انگلیس از درون»، در جلسهی نقد و بررسی کتاب یاد شده در نشر نی مطرحکرد. به گفتهی او به احتمال زیاد در زمستان سال 1303 ملاقاتی بین نخستوزیر (رضاخان سردار سپه) و لئوپولد آمری، وزیر مستعمرات بریتانیا، در جایی در عراق و احتمالاً...
- ادامه مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
در جلسهی نقد و بررسی کتاب «سرویس جاسوسی انگلیس از درون» مطرح شد
🏷 خزعل را انگلیسیها به رضاخان دادند!
🖊 تحریریه جامعهنو:
اطلاعات تازهای دربارهی چگونگی پایاندادن رضاخان به کارشیخ خزعل در خوزستان به دست آمدهاست. مطابق این اطلاعات، شیخ خزعل حاکم شورشی و نافرمان خوزستان که عامل بریتانیا در منطقهی نفتخیز جنوب ایران بود در سال 1303 احتمالا با دولت مرکزی ایران معامله شدهاست.
این احتمال را محسن اشرفی، مترجم کتاب «سرویس جاسوسی انگلیس از درون»، در جلسهی نقد و بررسی کتاب یاد شده در نشر نی مطرحکرد. به گفتهی او به احتمال زیاد در زمستان سال 1303 ملاقاتی بین نخستوزیر (رضاخان سردار سپه) و لئوپولد آمری، وزیر مستعمرات بریتانیا، در جایی در عراق و احتمالاً...
- ادامه مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
👍9❤1👎1
#آخر_هفته با شعر
🏷 بهاریهی سرو مصلوب
🖊 شاهرخ تندروصالح | شاعر
آنگاه که با همت جادویی
آدمی
با همت افسانهای
راستی و نیکاندیشی و مهرورزی،
از کشالهی بویناک فقر و عفونت مرموزش،
خود، بر پای خود، ایستاده، گریخته
و به برهوت بازاریان رسیده
او که در میانهی جاری دیدهای،
جهل است و خشونت و رندی مرموز
و طعن و نیشخند به زلف به گیسو به تاب تن
دریغا!
از کشالهی بویناک فقر که زحمت جنون میپراکند،
ما گریختگان، بیپناهمانده،
در هجوم شرور و نکبت غرور!
حکم بگردان جاشوی لقوهگرفته
که ادبار تقصیر،
سفیر هر جایی تو،
در سراشیب مبال کوی خبیثان، در معبر، چارمیخ
به گرو نگهداشتهگانیم!
و این حال، این پاریه کتیبه
پشنگهای از کتیبهی عفونت روح ماست،
نشسته بر پارهپورههای جان،
بر ترکهای استخوان
و دیوارهای بلند و درختان کوی امیران،
چنان بلند است که آه را نیز، راه به آن منجلاب نیست...
بلعیدهی فقر
بلعیدهی اعتبار
بلعیدهی اعتماد
ضرب انگشتان شوخ
بر شناسنامهی ادباریان!
آنک بهار دربار
در بارگاه بهار ببین چه نشخوار میشود از در و دیوار:
بهار!
و بهار
چون قاطری کور،
گاری لکنتهای را با خود میکشاند
و آن معجر، آن صندوق، آن قلّک چوبی
بویناک به بوی سدر و کافور حنوط
خط لغزان چرخ چاه
کج و معوج، راهراه
پیش پاهای من
تو
انبوه انبوه انبوه...
اکنون کلمه مرده است
و رویا فروش، کرور کرور هوش مصنوع پاشیده، میپاشد
بر نیزار نمکسود!
جشن و جشنواره و جادو
جشن و جمعیت
جشن و تمام!
تا سال دیگر
این بغض، کمانهی تقدیر
کدام برده از انبان دروغ بدر آورد بیرون کشاند
بر صحن صحنه برقصاند
و باز
این شاخههای درهم انبوه
از کشالهی بویناک فقر
بر پارهی آتشی بپیچند که نرمنرم نرمکنرمک
در خلال خلخال بردگان
میرود بخواب رود...
- زمستان ۱۴۰۳
🆔@jameeno
🏷 بهاریهی سرو مصلوب
🖊 شاهرخ تندروصالح | شاعر
آنگاه که با همت جادویی
آدمی
با همت افسانهای
راستی و نیکاندیشی و مهرورزی،
از کشالهی بویناک فقر و عفونت مرموزش،
خود، بر پای خود، ایستاده، گریخته
و به برهوت بازاریان رسیده
او که در میانهی جاری دیدهای،
جهل است و خشونت و رندی مرموز
و طعن و نیشخند به زلف به گیسو به تاب تن
دریغا!
از کشالهی بویناک فقر که زحمت جنون میپراکند،
ما گریختگان، بیپناهمانده،
در هجوم شرور و نکبت غرور!
حکم بگردان جاشوی لقوهگرفته
که ادبار تقصیر،
سفیر هر جایی تو،
در سراشیب مبال کوی خبیثان، در معبر، چارمیخ
به گرو نگهداشتهگانیم!
و این حال، این پاریه کتیبه
پشنگهای از کتیبهی عفونت روح ماست،
نشسته بر پارهپورههای جان،
بر ترکهای استخوان
و دیوارهای بلند و درختان کوی امیران،
چنان بلند است که آه را نیز، راه به آن منجلاب نیست...
بلعیدهی فقر
بلعیدهی اعتبار
بلعیدهی اعتماد
ضرب انگشتان شوخ
بر شناسنامهی ادباریان!
آنک بهار دربار
در بارگاه بهار ببین چه نشخوار میشود از در و دیوار:
بهار!
و بهار
چون قاطری کور،
گاری لکنتهای را با خود میکشاند
و آن معجر، آن صندوق، آن قلّک چوبی
بویناک به بوی سدر و کافور حنوط
خط لغزان چرخ چاه
کج و معوج، راهراه
پیش پاهای من
تو
انبوه انبوه انبوه...
اکنون کلمه مرده است
و رویا فروش، کرور کرور هوش مصنوع پاشیده، میپاشد
بر نیزار نمکسود!
جشن و جشنواره و جادو
جشن و جمعیت
جشن و تمام!
تا سال دیگر
این بغض، کمانهی تقدیر
کدام برده از انبان دروغ بدر آورد بیرون کشاند
بر صحن صحنه برقصاند
و باز
این شاخههای درهم انبوه
از کشالهی بویناک فقر
بر پارهی آتشی بپیچند که نرمنرم نرمکنرمک
در خلال خلخال بردگان
میرود بخواب رود...
- زمستان ۱۴۰۳
🆔@jameeno
👍10❤5
#آخر_هفته با کتاب
نسخهی پیدیاف رمان «سقوط»؛ هدیهی نوروزی جامعهنو به همراهانش
🏷 داستان قلبِ انقلابیِ یک اصلاحطلب
🖊 تحریریه جامعهنو:
بنا به وعدهای که به همراهان «جامعهنو» دادهبودیم در این ایام فراغت نوروز نسخهی پیدیاف رمان «سقوط» نوشتهی معتمد ماهبخشان را اینجا به رایگان منتشر میکنیم؛ با اجازهی ناشرش، نشر مهری، که چون کتاب امکان انتشار در ایران را نیافت، دو سال پیش در لندن منتشرش کرد - که با استقبال هم مواجه و چاپش تجدید شد.
داستان سقوط در دل جنبش1401 میگذرد و ماجرای روزنامهنگاری سالخورده است که در اثنای آن جنبش عمل پیوند قلب انجام داده و به همراه خانوادهاش افتاده دنبال هویت خانوادهی اهداکنندهی قلب؛ در لحظهی یافتن پاسخش اما، با حقیقتی وحشتناک روبرو میشود و خود و خانوادهاش را در میان یک ماجرای امنیتی مییابد.
سقوط که یک سال پیش از «گروگان» و در سالگرد آغاز جنبش «زن، زندگی، آزادی» منتشر شده، متفاوت از «گروگان» که در آن هر شخصیت یک گروه اجتماعی را نمایندگی میکرد، شخصیتها هرکدام نمایندهی یک «جمعبندی سیاسی» موجود در میان شهروندان ایرانیِ ناموافق با حکومتند.
در سقوط، تضارب نه میان مکاتب سیاسی (همچون سوسیالیسم و لیبرالیسم و محافظهکاری و امثالهم) یا انواع مشی سیاسی (همچون اصلاحطلبی و براندازیطلبی و استمرارطلبی و امثالهم)، بلکه میان جوهر تحلیلهای سیاسی هر فرد است که به سبک زندگی و زندگی روزمرهاش در تناسب با وضعیت سیاسی شکل دادهاند و هر شخصیتِ داستان یکی از نتیجههای متکثر و پراکندهی هر ایرانیِ طبقهمتوسطیِ ناراضی از حکومت را که حاصل از تحلیل شخصیاش و برای تعیین نحوهی طی مسیر تا آینده به آن رسیده، نمایندگی میکنند. همین، «سقوط» را بدل به گفتگویی میان این انواعِ زیستِ سیاسی در ایران امروز میکند و نویسندهاش اینچنین موفق میشود با گذراندن مشی و ایدهاش از میان ایدههای مخالف، چیزی شبیه به سیاستنامهی اصلاحطلبی سکولار پیش روی خواننده بگذارد.
خواندن «سقوط» پیشنهاد ما به شماست. بعید هم نیست شما هم پس از خواندنش شباهتهایی میان یک فیلم سینمایی ایرانیِ ساختهشده در خارج از کشور را که پارسال نامزد و برندهی جوایزی بینالمللی هم شد، با این رمان که البته پیش از آن فیلم منتشرشده بیابید.
ما در جامعهنو پیشتر چند بررسی دربارهی این کتاب منتشر کردهبودیم که نشانیشان را در ادامه برایتان آوردهایم. با لمس عنوان هر مطلب به متن کاملش خواهید رسید.
🏷 برای نفرات بعدی
🏷 اندوه سترون بودن
🏷 همه با هم سقوط میکنیم
🏷 یک چریک پیر با قلب عاریتیِ یک معترض جانباخته
🏷 در ضرورت ارتباط معترضان جوان با آرزومندان 57
🆔@jameeno
نسخهی پیدیاف رمان «سقوط»؛ هدیهی نوروزی جامعهنو به همراهانش
🏷 داستان قلبِ انقلابیِ یک اصلاحطلب
🖊 تحریریه جامعهنو:
بنا به وعدهای که به همراهان «جامعهنو» دادهبودیم در این ایام فراغت نوروز نسخهی پیدیاف رمان «سقوط» نوشتهی معتمد ماهبخشان را اینجا به رایگان منتشر میکنیم؛ با اجازهی ناشرش، نشر مهری، که چون کتاب امکان انتشار در ایران را نیافت، دو سال پیش در لندن منتشرش کرد - که با استقبال هم مواجه و چاپش تجدید شد.
داستان سقوط در دل جنبش1401 میگذرد و ماجرای روزنامهنگاری سالخورده است که در اثنای آن جنبش عمل پیوند قلب انجام داده و به همراه خانوادهاش افتاده دنبال هویت خانوادهی اهداکنندهی قلب؛ در لحظهی یافتن پاسخش اما، با حقیقتی وحشتناک روبرو میشود و خود و خانوادهاش را در میان یک ماجرای امنیتی مییابد.
سقوط که یک سال پیش از «گروگان» و در سالگرد آغاز جنبش «زن، زندگی، آزادی» منتشر شده، متفاوت از «گروگان» که در آن هر شخصیت یک گروه اجتماعی را نمایندگی میکرد، شخصیتها هرکدام نمایندهی یک «جمعبندی سیاسی» موجود در میان شهروندان ایرانیِ ناموافق با حکومتند.
در سقوط، تضارب نه میان مکاتب سیاسی (همچون سوسیالیسم و لیبرالیسم و محافظهکاری و امثالهم) یا انواع مشی سیاسی (همچون اصلاحطلبی و براندازیطلبی و استمرارطلبی و امثالهم)، بلکه میان جوهر تحلیلهای سیاسی هر فرد است که به سبک زندگی و زندگی روزمرهاش در تناسب با وضعیت سیاسی شکل دادهاند و هر شخصیتِ داستان یکی از نتیجههای متکثر و پراکندهی هر ایرانیِ طبقهمتوسطیِ ناراضی از حکومت را که حاصل از تحلیل شخصیاش و برای تعیین نحوهی طی مسیر تا آینده به آن رسیده، نمایندگی میکنند. همین، «سقوط» را بدل به گفتگویی میان این انواعِ زیستِ سیاسی در ایران امروز میکند و نویسندهاش اینچنین موفق میشود با گذراندن مشی و ایدهاش از میان ایدههای مخالف، چیزی شبیه به سیاستنامهی اصلاحطلبی سکولار پیش روی خواننده بگذارد.
خواندن «سقوط» پیشنهاد ما به شماست. بعید هم نیست شما هم پس از خواندنش شباهتهایی میان یک فیلم سینمایی ایرانیِ ساختهشده در خارج از کشور را که پارسال نامزد و برندهی جوایزی بینالمللی هم شد، با این رمان که البته پیش از آن فیلم منتشرشده بیابید.
ما در جامعهنو پیشتر چند بررسی دربارهی این کتاب منتشر کردهبودیم که نشانیشان را در ادامه برایتان آوردهایم. با لمس عنوان هر مطلب به متن کاملش خواهید رسید.
🏷 برای نفرات بعدی
🏷 اندوه سترون بودن
🏷 همه با هم سقوط میکنیم
🏷 یک چریک پیر با قلب عاریتیِ یک معترض جانباخته
🏷 در ضرورت ارتباط معترضان جوان با آرزومندان 57
🆔@jameeno
Telegram
جامعه نو
#گفتگو
🏷️ برای نفرات بعدی !
🔸 نویسنده رمان "سقوط" در برابر پرسشهای جامعهنو
* - اول از نکاتی در ساختار داستان شروع کنیم. داستانی که درباره دزدیده شدن قلب یک مجروح جنبش زن زندگی آزادی برای فروش و پیوندقلب گفتهاید چقدر مبنای واقعی دارد؟ اساسا امکانش…
🏷️ برای نفرات بعدی !
🔸 نویسنده رمان "سقوط" در برابر پرسشهای جامعهنو
* - اول از نکاتی در ساختار داستان شروع کنیم. داستانی که درباره دزدیده شدن قلب یک مجروح جنبش زن زندگی آزادی برای فروش و پیوندقلب گفتهاید چقدر مبنای واقعی دارد؟ اساسا امکانش…
👍9❤2
#آخر_هفته با هنر!
🏷 آن منتقد فیلسوف!
🖊 عضو تحریریۀ جامعهنو:
میخواهم داستانی را دربارۀ زمانی که منتقد فیلم بودم برای اهل سینما بنویسم. البته نشانخواهدداد من چقدر متقلب و حقهبازم؛ اما اشکالی ندارد؛ اعترافات من ممکن است کمکی به آنها باشد که فیلمهای پیچیدۀ روشنفکری (روشنفکر به آن معنای عامیانه که در ایران رواج دارد) را میبینند و همینطور الکی سر تکانمیدهند و برای عقبنماندن از دیگران تحسین میکنند. ما همیشه شرم داریم از اینکه خودمان نتوانیم پاسخ این پرسش را بدهیم که ۱۶ ضربدر ۱۵ چند میشود و کس دیگری فوراً این را ذهنی محاسبهبکند و بگوید. شرم داریم از اینکه در بیان معنی بیتی از حافظ دربمانیم اما کسی دیگر آن را بهخوبی معنی و تفسیر کند. فیلم روشنفکری نیز همان حکایت را دارد: میترسیم بگوییم آن را نفهمیدهایم؛ چون قاعدتاً همۀ معماهای جهان باید نزد یک آدم روشنفکر گشوده باشد. فرضکنید در یک جشنواره، فیلم پیچیده یا عمداً پیچیده شدهای در ابهام و بی ارتباطی اجزا را نفهمید ولی هنگامی که با دوستان خود بیرون می آیید اگر کسی بپرسد «چطور بود»»، ضمن دعا برای اینکه سؤال بیشتری نپرسد به این اکتفامیکنید که «خوب بود!». چطور میشود انسان چیزی که معنایش را نفهمیده خوب یا بد بداند؟ در دنیای روشنفکری باسمهای و مبتنی بر قالب و فیگور این کاملاً امکان دارد.
داستانی که میخواهم بگویم در همین مورد است. اول بگویم که تا حدودی کتابخوانم و «خردههوشی هم دارم». در اوایل دهۀ ۶۰ بیکار و حتی حاضر بودم کارمند یک هتل باشم تا اموراتم بگذرد. دوران سختگیریهای سیاسی بود و مدیران حزباللهی روزنامههای معدود موجود دائماً پرسنل را به جرم «چپیبودن» اخراجمیکردند؛ بهطوریکه مجبور شدند آگهی استخدام نویسنده منتشر کنند!
طبیعتاً رفتم جلو و با پررویی هم حرفزدم. گفتم میتوانم طنز و نقد فیلم برایشان بنویسم؛ چون مطمئن بودم در آن شرایط اشخاصی که این توانایی را داشتهباشند در دسترسشان نیست. امتحانی گرفتند: نقد دو فیلمِ روی پردۀ سینما و دو طنز دربارۀ مسائل روز بنویس و بیاور. در آن برهوت از پس آن برآمدم و استخدام شدم. ندید-بدید بودند و قلم ناچیز و اندک هوش فرصتطلبانه من کارساز شد!
باری؛ دوران قحطی ذوق و خوارشدن هنر هم بود. نه فیلم زیادی اجازۀ پخش میگرفت، نه تئاتری آزاد بود و همۀ این دو عرصه را دادهبودند دست محسن مخملباف که از شارلاتانهای زادۀ انقلاب بود و برایم موجودی پست و نفرتانگیز بود و از خودم صدپله ناتوتر بهنظرمیرسید. نه یک گالری باز بود، نه جلسهای مرتبط با هنر برگزار میشد و همۀ هنرمندان نیز بهصورت فلهای طاغوتی و ضدانقلاب شمرده و طرد شدهبودند. منِ بیچاره مجبور بودم با نقد تئاترها و فیلمهای آقای مخملباف، نوشتن بی خطر دربارۀ تاریخ هنر و مقالاتی دربارۀ سینمای نئورئالیستی ایتالیا که مجموعهای از آنها را در دورانی پیش دیدهبودم صفحۀ خودم را که عنوان هنری داشت به زحمت پر و حقوقم را حلالکنم.
اصل قصه این بود: سینما «عصر جدید» در خیابان طالقانی پاتوق روشنفکران بود و مثلاً فیلم متفاوت نشانمیداد...
- ادامه مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
🏷 آن منتقد فیلسوف!
🖊 عضو تحریریۀ جامعهنو:
میخواهم داستانی را دربارۀ زمانی که منتقد فیلم بودم برای اهل سینما بنویسم. البته نشانخواهدداد من چقدر متقلب و حقهبازم؛ اما اشکالی ندارد؛ اعترافات من ممکن است کمکی به آنها باشد که فیلمهای پیچیدۀ روشنفکری (روشنفکر به آن معنای عامیانه که در ایران رواج دارد) را میبینند و همینطور الکی سر تکانمیدهند و برای عقبنماندن از دیگران تحسین میکنند. ما همیشه شرم داریم از اینکه خودمان نتوانیم پاسخ این پرسش را بدهیم که ۱۶ ضربدر ۱۵ چند میشود و کس دیگری فوراً این را ذهنی محاسبهبکند و بگوید. شرم داریم از اینکه در بیان معنی بیتی از حافظ دربمانیم اما کسی دیگر آن را بهخوبی معنی و تفسیر کند. فیلم روشنفکری نیز همان حکایت را دارد: میترسیم بگوییم آن را نفهمیدهایم؛ چون قاعدتاً همۀ معماهای جهان باید نزد یک آدم روشنفکر گشوده باشد. فرضکنید در یک جشنواره، فیلم پیچیده یا عمداً پیچیده شدهای در ابهام و بی ارتباطی اجزا را نفهمید ولی هنگامی که با دوستان خود بیرون می آیید اگر کسی بپرسد «چطور بود»»، ضمن دعا برای اینکه سؤال بیشتری نپرسد به این اکتفامیکنید که «خوب بود!». چطور میشود انسان چیزی که معنایش را نفهمیده خوب یا بد بداند؟ در دنیای روشنفکری باسمهای و مبتنی بر قالب و فیگور این کاملاً امکان دارد.
داستانی که میخواهم بگویم در همین مورد است. اول بگویم که تا حدودی کتابخوانم و «خردههوشی هم دارم». در اوایل دهۀ ۶۰ بیکار و حتی حاضر بودم کارمند یک هتل باشم تا اموراتم بگذرد. دوران سختگیریهای سیاسی بود و مدیران حزباللهی روزنامههای معدود موجود دائماً پرسنل را به جرم «چپیبودن» اخراجمیکردند؛ بهطوریکه مجبور شدند آگهی استخدام نویسنده منتشر کنند!
طبیعتاً رفتم جلو و با پررویی هم حرفزدم. گفتم میتوانم طنز و نقد فیلم برایشان بنویسم؛ چون مطمئن بودم در آن شرایط اشخاصی که این توانایی را داشتهباشند در دسترسشان نیست. امتحانی گرفتند: نقد دو فیلمِ روی پردۀ سینما و دو طنز دربارۀ مسائل روز بنویس و بیاور. در آن برهوت از پس آن برآمدم و استخدام شدم. ندید-بدید بودند و قلم ناچیز و اندک هوش فرصتطلبانه من کارساز شد!
باری؛ دوران قحطی ذوق و خوارشدن هنر هم بود. نه فیلم زیادی اجازۀ پخش میگرفت، نه تئاتری آزاد بود و همۀ این دو عرصه را دادهبودند دست محسن مخملباف که از شارلاتانهای زادۀ انقلاب بود و برایم موجودی پست و نفرتانگیز بود و از خودم صدپله ناتوتر بهنظرمیرسید. نه یک گالری باز بود، نه جلسهای مرتبط با هنر برگزار میشد و همۀ هنرمندان نیز بهصورت فلهای طاغوتی و ضدانقلاب شمرده و طرد شدهبودند. منِ بیچاره مجبور بودم با نقد تئاترها و فیلمهای آقای مخملباف، نوشتن بی خطر دربارۀ تاریخ هنر و مقالاتی دربارۀ سینمای نئورئالیستی ایتالیا که مجموعهای از آنها را در دورانی پیش دیدهبودم صفحۀ خودم را که عنوان هنری داشت به زحمت پر و حقوقم را حلالکنم.
اصل قصه این بود: سینما «عصر جدید» در خیابان طالقانی پاتوق روشنفکران بود و مثلاً فیلم متفاوت نشانمیداد...
- ادامه مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.
🆔@jameeno
Telegraph
آن منتقد فیلسوف!
#آخر_هفته با هنر!
👍23❤15👎1