جامعه نو
4.93K subscribers
989 photos
33 videos
17 files
770 links
رسانه روزنامه‌نگاران مستقل

تماس با ما: @jameeno_pr
Download Telegram
#در_کرانه_روز

🏷 کلاه!

معلوم نیست چرا این سیدهایی که به‌دلایل سیاسی از ایران بیرون‌می‌روند هنگام برگشتن و ورود دوباره به عرصۀ سیاست کلاه عجیب‌وغریب بر سر می‌گذارند. سیدضیا می‌گفت آن کلاه غریبش «ضدفحش» است. نمی‌دانیم زیر کلاه این یکی چیست. خدا به‌خیرکند!

🆔@jameeno
😁12👍61
#الف

🏷 ایران، شرکا و دشمنان!

🖊 شورای سردبیری:
آسیب سخت اخیر کشور ما از قدرت‌های برتر خاورمیانه و جهان بار دیگر به بحث دربارۀ متحدان و دشمنان کشور دامن‌زده‌است. تصور و قضاوت عمومی در مورد این مسئله کاملاً با آنچه نزد حکومت می‌یابیم متفاوت است. این تعارض البته به همین قضاوت محدود نمی‌شود و بر مبنای آن اختلافات بیشتری بین حکومت و شهروندان پدید می‌آید: جامعه حکومت را کارت بازی یک دولت بیگانه می‌داند و حکومت منتقدان روابطش با آن دولت را به نوکری دولت دیگری متهم می‌کند. این مسئله را قبل از آن‌که درۀ بین حکومت و جامعه را عمیق‌تر کند باید حل‌کرد.
رابطۀ دولت‌ها با هم را از نظر ماهیت و شکل می‌توان در یک طیف گسترده تقسیم‌بندی کرد: متحد استراتژیک، متحد تاکتیکی، دوست و دارای پیوندهای اقتصادی گسترده، دوست دیپلماتیک، رقیب مسالمت‌جو، مخالف، دشمن پنهان، دشمن آشکار و عملی. بسته به این‌که بروز هر ماهیتی از نظر شکلی چه اقتضایی داشته‌باشد، ممکن‌است روابط دو کشور ترکیبی از این اشکال و ماهیت‌ها باشد. مثلاً روابط طالبان و آذربایجان با ایران از نظر ماهیتی دشمنی پنهان است اما از جنبۀ شکلی ترکیبی از دوست دیپلماتیک و دشمن پنهان است.
محتوای روابط کشورها را از جنبه دیگری نیز می‌توان سنجید: روابط می‌توانند برابر و دارای حقوق مرضی‌الطرفین باشند (مثل ایران و عراق) و یا بر مبنای سلطۀ یک طرف بر طرف دیگر بنیان گذاشته‌شوند (مثل ایران و روسیه پوتین).
روابط همچنین می‌توانند سیالیت داشته‌باشند و در طول زمان تغییر کنند (مثل ایران و عربستان) و تغییر شکل یا ماهیت دهند. این تغییرات معمولاً حاصل بروز تغییرات کلی در سیاست یک طرف یا هر دو طرف است (مثل ایران و دولت‌های پس از صدام عراق).
در برخی موارد رابطۀ بین دو کشور یک سکه دورو است: تلقی دو طرف از نوع رابطه‌شان به هم به‌کلی بایکدیگر تفاوت دارد و هریک از آن‌ها تعریف شخصی از روابط دارد (مثلاً ایران روسیه را متحد استراتژیک می‌پندارد و روسیه ایران را یک متحد تاکتیکی می‌شمارد).

امروز می‌خواهیم در پرتوی این تعاریف به بازبینی روابط ایران با چند کشور مهم در سیاست‌خارجی ایران بپردازیم. این کشورهای مهم عبارتند از چین، ایالات‌متحده، روسیه، ترکیه، آذربایجان، امارت طالبان، اعراب جنوب خلیج‌فارس و شبه‌جزیرۀ عربستان، اسرائیل، ارمنستان و البته جامعۀ اروپا. مختصر خواهیم گفت...


- ادامه مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس این‌جا بخوانید.

🆔@jameeno
👍184👎1
#الف

🏷 جاسوس‌ها و...!

🖊 تحریریۀ جامعه‌نو:
هرچند نبرد هوایی ایران و اسرائیل و آمریکا تمام‌شده اما نبرد بر سر تسخیر آینده ادامه‌خواهدیافت. ارزیابی ما این است که وضعیت فعلی ایران مستعد یک «جنگ چندلایه در روی زمین» است که مهم‌ترین تصویر پیش‌روست و گمانه این است که از مدت‌ها پیش دربارۀ آن فکرشده‌است. یکی از ابزارهای در دسترس ایالات‌متحده و اسرائیل برای راه‌اندازی و پیشبرد این نبرد و کسب پیروزی نهایی در آن عملیات اطلاعاتی، جاسوسی، خرابکاری و تروریستی است. به‌دلیلی امروز دربارۀ انواع عوامل درگیر در عملیات آن‌ها می‌نوسیم:

۱- جاسوسان بسیار سطح بالا که ارسال اطلاعات استراتژیک وظیفۀ کوچک آن‌هاست و وظیفۀ اصلی آن‌ها هدایت ایران به کوچۀ بن‌بست سیاسی از طریق تشدید خصومت با سازمان‌های بین‌المللی و اروپا است (اکبری که اعدام‌شد نمونۀ متوسط آن‌ها بود) که قصد دارند با مکانیسم ماشه شیشۀ عمر ایران را چندماه دیگر به‌صخره‌بکوبند؛ قرارگرفتن تحت تحریم‌‌های سازمان ملل و بند هفت منشور سازمان ملل که حتی به طالبان هم حق‌می‌دهد بدون هیچ عواقبی به کشور حمله‌کنند. وظیفۀ جاسوسان سطح بالا این است که دستگاه رهبری کشور را به این مسیر هدایت‌کنند. این توجیه که نمایش مین‌گذاری آبراهه‌ها و خروج ایران از ان‌پی‌تی یک اهرم فشار به طرف‌های مقابل است، روش رسوا و کهنه و ناکارایی است. دعوا با آژانس بین‌المللی انرژی هسته‌ای در هر سطحی که باشد بالاخره دعواست و مسئله‌ساز. رساندن ایران به این تصمیم‌ها کار آن جاسوس‌هاست. اینکه چرا حکومت ایران علاقه و تلاشی برای حذف نفوذی‌های سطح بالا نمی‌کند پرسشی است که تا روز پایان عمر سیستم فعلی ناروشن خواهدماند.

۲- نفوذ اطلاعاتی دو دستگاه سیا و موساد در ایران سطح پایین‌تری هم دارد که هیچ ارتباطی با سطح اول نفوذی‌ها ندارد و کار آن گردآوری اطلاعاتی است که منشاء علنی ندارند. تهاجمات نسبتاً دقیق اسرائیل در جنگ دوازده روزه حاصل توانایی‌های این لایه بود. این لایه را نمی‌توان با بستن راه‌ها و گشت‌زدن در بیابان‌ها پیداکرد. حجم کار آن‌ها برای موساد بالاست، اما سازمان‌های اطلاعاتی کشور دنبال پیداکردن آن‌ها نبوده‌اند.

۳- لایۀ بعدیِ عوامل بیگانه نیروهای عملیاتی‌اندکه برای انجام عملیات با هویت ایرانی وارد کشور و پس از عملیات خارج‌می‌شوند. آن‌کس که گفته‌بود اسناد هسته‌ای ایران کجاست، هیچ ربطی با عملیات بردن محتویات آن گاوصندوق‌ها نداشت و نیروهای عملیاتی متخصص کار را انجام‌دادند؛ منابع اصلی اطلاعاتی، درهیچ عملیاتی مشارکت‌نمی‌کنند.

۴- لایۀ چهارم عملیات در ایران را مزدوران ایرانی و خارجی تشکیل‌می‌دهند که هم خودشان ارزانند و هم جانشان نزد اسرائیلی‌ها کم‌ارزش است. استفاده از آن‌ها با ترور دانشمندان هسته‌ای در حدود ده‌سال پیش شروع‌شد و در جنگ اخیر شدت‌گرفت. براساس برخی گزارش‌ها در جنگ اخیر نیروهای میدانی این گروه به‌احتمال‌زیاد توسط افسران اسرائیلی (در پوشش دیپلمات آذربایجانی) در افغانستان آموزش‌دیده‌ و سپس در قالب افغانستانی جویای کار به ایران گسیل‌شده‌اند. تعدادشان زیاد است و الان حکومت از راه نادرست در حال حل مسئله آن‌هاست.
باز شدن پای افغانستانی‌ها به این ماجرا خیلی پیش از از این مرحله است و از قبل هم پیش‌بینی‌شده‌بود. هنگامی که آمریکایی‌ها توسط نمایندۀ خود، زلمی خلیل‌زاد (به‌اصطلاح دیپلمات آمریکایی افغانستانی‌الاصل و دشمن قدیمی ایران)، افغانستان را به طالبان دادند، جامعه‌نو نوشت که این کارشان برای تبدیل افغانستان به هاب دائمی تروریسم اسلامی و بین‌المللی است و نخستین آسیب‌دیدۀ آن ایران خواهدبود. هشدار داده‌بودیم افغانستانی‌ها نه به‌دلیل خودشان، بلکه به‌دلیل ماهیت حکومتشان باید ایران را ترک‌کنند. هشدار داده‌بودیم تروریست‌هایی که سرنخ آن‌ها به سازمان سیا می‌رسد در میان افعانستانی‌های شریف و زحمتکش پنهان‌خواهندشد، سربار بودن افعانستانی‌های زحمتکش را رد کرده و گفته‌بودیم ارزش‌افزوده کار آن‌ها در اقتصاد ایران رسوب‌می‌کند و باید توسط کارفرمایان بیمه‌شوند و از خدمات بهداشتی و آموزشی برخوردار شوند تا احتمال سوء‌استفادۀ دشمن از آن‌ها کاهش‌یابد. ساده‌لوح نبودیم و از قصد حکومت برای این‌که در مقاطعی از آن‌ها استفادۀ داخلی کند نیز نوشتیم. یعنی دوجانبه‌بودن خطر حضور آن‌ها گفته‌ایم.

اکنون که موج افغانستانی‌بگیری و از سوی دیگر افعانستانی‌پرستی راه‌افتاده با این امید که رفتار نابخردانۀ کنونی با آن‌ها پایان‌یابد، بخشی از یک «الف» را که مسیری منطقی برای حل مشکل پیشنهاد می‌کرد پیوست می‌کنیم.

🆔@jameeno
👍147
#الف

🏷 جاسوس را خواهندگرفت؟ نع!

🖊 تحریریۀ جامعه‌نو:
آیا می‌توان جاسوسان و نفوذی‌های اسرائیل را در دستگاه حاکمۀ ایران پیداکرد؟ ما پاسخ صریحی بر این پرسش داریم: نع!

علل علمی-تاریخی دارد. ابتدا داستانی را برایتان بگوییم:
در قرن پیش تعدادی از اشراف‌زادگان انگلستان به مرام کمونیسم و اتحاد شوروی جذب و به جاسوسی برای آن کشیده‌شدند. مهمترین این افراد کسانی بودند که بر آن‌ها «حلقۀ کمبریج» نام‌گذاشتند و ابتدا گمان‌شد بیش از پنج‌نفر نباشند. همگی به‌خاطر تحصیلات بالا و وابستگی به اعیان به مقامات ارشد در سرویس جاسوسی و وزارت‌خارجه رسیدند.
هنگامی که انگلیسی‌ها متوجه وخامت اوضاع شدند و به دنبال آن‌ها افتادند، ابتدا به سراغ مک‌لین و بورجس رفتند که پست اطلاعاتی در سفارت بریتانیا در ایالات‌متحده داشتند. اما آن دو به‌موقع به اتحاد شوروی گریختند؛ چون رفقایشان که در گروه تعقیب‌کننده بودند آن‌ها را از لو رفتنشان آگاه‌کرده‌بودند. سپس به سراغ مظنون دیگر آنتونی بلانت رفتند. او فرار نکرد؛ چون از مدت‌ها پیش ارتباطش قطع‌بود و دوستانش برای خبرکردن او خود را به‌خطرنینداختند. نفر بعدی کیم‌فیلبی بود که دم به تله نمی‌داد و تکذیب‌می‌کرد. او هم در آخرین روزی که در مورد جاسوس‌بودنش به قطعیت رسیدند و قرار بود در بیروت به سراغش بروند سوار یک کشتی باری روسی شد و در رفت.
سرحلقۀ این گروه که قرائن نشان‌می‌داد سر راجر هالیس باشد و در مقام رئیس سرویس ضدجاسوسی ام.آی.فایو قرار داشت تا پایان عمر در امان ماند؛ چون سایر جاسوسان مدارک علیه او را از بین می‌بردند و جاسوس‌های دوجانبه سرنخ‌های انحرافی ارائه‌می‌کردند که به اشخاص دیگری ختم‌می‌شد. با پیشرفت زمان نام و اعترافات داوطلبانۀ افرادی چون کایرن‌کراس هم مطرح‌شد ولی تعداد واقعی گروه آن‌ها هیچ‌گاه روشن‌نشد. به‌هرحال ریشۀ جاسوسان قدیمی اتحاد شوروی در دولت بریتانیا کنده‌نشد تا وقتی که همۀ آن‌ها به مرگ طبیعی مردند!

این داستان برای همۀ کشورهای میزبان لشگر جاسوسان در دستگاه دولت صادق است: خود آن که باید جاسوس بگیرد عامل بیگانه است! کندن ریشۀ این لشگر یا با مرگ همۀ جاسوسان ممکن می‌شود و یا با مرگ حکومتی که آن‌ها در دلش لانه‌کرده‌اند.

ایران در زمرۀ بدبخت‌ترین کشورها در این مورد است: اوضاع ما از بریتانیای دهۀ چهل و پنجاه بدتر است. برخلاف انگلیسی‌ها که اعیان‌بودن شخص و تحصیلات دانشگاهی راه را برای ترقی‌اش در حکومت بازمی‌کرد، در ایران معیار بسیار پیش‌پاافتاده‌تری برای بالارفتن وجوددارد: ریش، یقۀ بسته، پیراهن روی شلوار، بلدبودن نماز، توانایی بلندتر فحش‌دادن به آمریکا و اسرائیل، ابراز بندگی به مقام والا، دفاع چشم بسته از هرچه حکومت بگوید و از این قبیل که هر شخص کم‌هوشی هم آن را دوروزه و بهتر از مربی‌اش یاد می‌گیرد. همین اشخاصند که در سفر به روسیه و ترکیه و تایلند و خراب‌شده‌های دیگر حتماً به‌دام‌می‌افتند. انگلیسی‌ها عقدۀ نزدیکی با زنان خوش‌آب‌ورنگ نداشتند، برای خوردن مشروب نیازی به بیرون رفتن از کشور نداشتند، پوتینی درکار نبود که حتی در سفر یک تاجر خرده‌پا هم پرستو به کنار او بفرستد (پوتین اگر اسناد به درد خودش نخورد آن‌ها را به اسرائیل می‌فروشد)، شب قبل از انجام مأموریت به ساحل نمی‌رفتند تا هم‌خواب به هتل آورده و دلی از عزا دربیاورند و از همه مهم‌تر متر انتخاب آن‌ها برای آوردن اشخاص به دستگاه دولت، وفاداری به بریتانیا بود، به خاک و نه به شخص یا دولت! با این حال در سطوح بالای آن‌ها چنان جاسوسانی پیدا شد. برای ما که عیار وفاداری نامشخص، مبهم و غیرثابتی داریم، اسیر و اجیر بیگانه‌شدن زود اتفاق‌می‌افتد. ما سال‌هاست که می‌گوییم سوگند وفاداری باید به خاکی باشد که اجداد شخص در آن خفته‌اند، کسی گوش‌نداد تا حالا که به سینه زدن با سرود ای ایران نائل‌آمده‌اند! سرنایی از سرگشاد!

بگذریم. نمی‌توان جاسوسان اسرائیل را گرفت یا بی‌اثر کرد و از آسیب آن‌ها کاست؛ چون یک شبکۀ‌ درونی عنکبوتی‌اند. شاید دور از هم باشند، ولی خطر برای هریک را، دیگری به سرشبکه اطلاع‌می‌دهد. این قانون سادۀ خلق شبکۀ عنکبوتی جاسوسی برای ازپادرآوردن یک کشور است. یک spy spider دارد که در مرکز شبکه نشسته و خطر دریافتی را به جاسوسی که در خطر قراردارد اطلاع‌می‌دهد تا او خود را پوشش‌دهد (مثلاً جاسوسی انجام‌شده را به گردن رئیس‌دفتر خود بیندازد!) و جان‌به‌درببرد و به کارش ادامه‌دهد. در نهایت همه مظنون‌اند و همه باید جاسوس جستجو کنند. پس برای آن‌که آشوب نشود، سیستم جستجو را متوقف‌می‌کند.

ما نمی‌دانیم ولی قاعدتا الان باید در سطوح بالای حکومت شکار جاسوسان اسرائیل به‌راه‌افتاده‌باشد. منتظر نتیجه‌اش باشید: اگر روحانی و خاتمی و ظریف و روزنامه‌نویس و وکیل اسمشان درآمد، بدانید نفوذ در سطحی است که تا اخرین روز عمر نظام ریشه‌کن نخواهدشد.

🆔@jameeno
👍4213👎4
#الف

🏷 هنگامه‌طلبی خوب، ماجراجویی بد!

🖊 تحریریۀ جامعه‌نو:
امروز اگر کسی بگوید ایران باید در زمستان سال هفتاد به خاکی که امروز جمهوری آذربایجان و نخجوان نامیده‌می‌شود لشگر می‌کشید و آن خطۀ جداشده در دوران قاجار را به ایران بر می‌گرداند، مسخره‌نخواهدشد، اما از درگیرشدن با ترکیه خواهند ترساندش. آن روز اگر کسی چنین پیشنهادی می‌داد او را مسخره می‌کردند و می‌گفتند در افتادن با شوروی حتی اگر فروپاشیده باشد به مصلحت نیست.

برای اینکه وجدان‌مند حرف‌زده‌باشیم باید بگوییم در آن هنگامه، تازه سه‌سال بود که ایران از یک جنگ هشت‌ساله خارج‌شده‌بود و خرد و خمیر بود. نمی‌توانست وارد درگیری سنگین شود؛ اما این هم هست که درست در آن هنگام بود که قدرت اتمی‌شدن به کلۀ امثال محسن رضایی و بعد دیگران زده‌بود و ما را وارد درگیری سنگین‌تر و طولانی کرد. این یعنی آن‌که حکومت ایران حاصر بود برای آن‌که به سراغ اتمی‌شدن برود با دنیا، با آمریکا و قدرت‌های اروپا سرشاخ‌بشود ولی حاضر نبود برای بازکسب حق تاریخی و مستند خود به درگیری با تکه‌پاره‌های شوروی سابق و ترکیه برود. یادآورمی‌شویم که در آن هنگام ترکیه آن‌که امروز هست نبود و متحد ناتویی‌اش، ایالات‌متحده، نیز در جنگ اول خلیج‌فارس درگیر حفط خاک کویت برای سلطانش در برابر صدام بود. سؤال این است که اگر قرار بود با دنیا درگیر شویم چرا نمی‌بایست به‌خاطر کندن دندان فاسد علیف و مافیای روس و بقایای بلشویک‌های واخورده از پیکر خاک اجدادی به آذربایجان می‌رفتیم؟ چرا افتادیم دنبال عبدالقدیرخان و تکنسین‌های قزاق؟

امروزه روشن‌شده‌است دست‌بستگی سیاست ایران در منطقه حاصل محاسبات غلط در همان دوران و نرفتن از مسیر درگیری‌های عاقلانه‌تراست. اگر کسی در همان سال هفتاد فروپاشی شوروی، در دوران کاهش فشار جنگ و موقعیت مناسب تجدیدنظر در رابطه با ایالات‌متحده یک شرکت نفتی بریتانیایی و یک غول نفتی آمریکایی را می‌آورد و میخ آن‌ها را در وسط خزر می‌کوبید بهتر بود یا کوبیدن میخ در میکونوس در وسط اروپا؟ کل تشکیلات کیهان‌نویسی را برای آن‌که در آن زمان به هر حرف درستی برچسب احمقانۀ «اسلام آمریکایی» می‌زدند نمی‌بایست به‌محاکمه‌کشید؟ کل حکومت به‌خاطر این نابخردی‌ها محکوم نیست؟ واقعا باور دارید آن هجمۀ دهۀ هفتاد به دعایی و مهاجرانی برای طرح «مذاکرۀ مستقیم» حق و درست بود؟! کسی می‌تواند از دهه‌های اخیر برداشتن یک گام درست استراتژیک ازسوی حکومت مثال بیاورد؟

می‌توانیم مثال‌های بیشتری دربارۀ غفلت‌های حاصل از نادانی حکومت در تمام این سال‌ها بزنیم و نتیجه‌بگیریم هر گرفتاری و ذلتی که امروز بدان دچاریم حاصل گردن‌کلفتی‌های اشتباه و بی‌جای حکومت بوده‌است. می‌توان بسیار نوشت.
اما بیایید بگذریم. سرزنش‌ها، فرصت‌های گذشته را برنمی‌گرداند و شاید حتی فرصت‌های پیش‌رو را هم از بین‌ببرد. کشور ما در آستانۀ بحران‌ها و خردشدن در اثر بازشدن گسل‌هایی است که حکومت ملت را روی آن‌ها نگه‌داشته‌است. در این دوران حسرت، توصیۀ ما این است که حکومت نگاه خود را عوض‌کند، اسرائیل را به فلسطینیان و اعراب واگذارد، اعراب را به آمریکا و آمریکا را به چین! بگذارید آن‌ها از پس هم برآیند و در رویکردی نو به مسائل جهان امروز، هفت حکم راهبردی را سرمشق خود وکشور قراردهید. بقای احتمالی ایران و حکومت فعلی‌اش به همین احکام وابسته است.
در کلکسیون اشتباهات استراتژیک حکومت فقط یک گام و حرکت ناکرده منجر به تجزیۀ ایران مانده است. آن را که مرتکب‌شود، دیگر چیزی نمی‌ماند تا درباره‌اش حرف بزنیم!

🆔@jameeno
👍236👎2
‌‌نشر نی برگزار می‌کند:
جلسهٔ نقد و بررسی کتابِ «‌کشف ایران»
نوشتهٔ علی‌ میرسپاسی

با حضور:
کاوه بیات
محمدحسین خسروپناه (آنلاین)
علی میرسپاسی (آنلاین)
رامین کریمیان (مترجم کتاب)

زمان: دوشنبه ۲۳ تیر، ساعت ۱۸
مکان: خیابان فاطمی، خیابان رهی معیری، نبش خیابان فکوری، پلاک ۲۰، ساختمان نشر نی، طبقهٔ پنجم

ورود برای عموم آزاد است.

اطلاعات بیشتر در: @neypub
8
#الف

🏷 صحتِ ضد

🖊 سیدعلی هاشمی | تحریریۀ جامعه‌نو:
یکی از تکراری‌ترین اقداماتِ حکومت، کنترل روایت است. ترفندی که هر روزه و تقریباً در مواجهه با هر موضوع سراغ آن می‌رود و (به اقتضای بی‌کفایتی و ناکارآمدی‌اش) آن‌قدر بد و بی‌رویه از آن استفاده کرده و می‌کند که دیگر نخ‌نما شده و کار به «صحتِ ضد» رسیده است؛ یعنی معمولاً عکسِ هر چه بگوید، درست است!
رسیدن به این نقطه، هم معلولِ استفادۀ بد و بی‌رویه و هم نتیجۀ آگاهیِ روزافزونِ جامعه است. زمانی روایت‌ها ماه را هم مسخر کرده بودند و به‌عنوان حقیقت و واقعیت پذیرفته می‌شدند اما امروز و به مدد همین اینترنتِ لاجون و شبکه‌های اجتماعی، آنچه دیده می‌شود سازندۀ جهان مشترکِ افکار عمومی است که خب لزوماً در راستای اهداف و منافع حکومت و مؤیدِ روایتش نیست. جهان مشترکی که در تضاد کامل با ادعاهای رسمی است؛ تضادی که باعث افزایش شکاف بین حاکمیت و مردم و نیز بی‌اعتمادیِ روزافزونِ جامعه به حکومت شده است.

ازجمله مواردی که حکومت میل همیشگی به کنترل روایتِ آن دارد، انتخابات است که همیشه دربارۀ مشارکت در آن و نیز آزادی و سلامتِ انتخابات گوش فلک را کر می‌کند؛ اما در فاحش‌ترین و رسواترین نمونه، سال 88 روایت و ادعای حکومت دربارۀ انتخابات از سوی جامعه با چالش جدی مواجه شد چراکه با واقعیت‌های عینی ناهمخوان بود. یا همین انتخاباتِ اخیر که با وجود مشارکتِ بسیار پایین، همچون همیشه پرشور و حماسی توصیف شد اما این بار اساساً مشارکت آن‌قدر پایین بود که نشود روایت را مثل همیشه کنترل کرد.
وضع اقتصاد و معیشت نمونۀ دیگری از ادعاهاست و روایت‌های حکومت اذعان دارند که همیشه رو به بهبود است و تحریم‌ها بر آن اثر ندارد. اخبار و گزارش‌های گاه‌وبیگاه دربارۀ خودکفایی در تولیدِ فلان محصول یا کاهش وابستگی به وارداتِ بهمان کالای اساسی در راستای تأیید همان ادعای بهبود و بی‌اثری تولید و منتشر می‌شوند که خب در این زمینه لازم نیست کسی جای دوری برود و وضع زندگیِ هر کس (اعم از مرد و زن و پیر و جوان) مؤیدِ صحتِ ضد است!
در کنار این موارد می‌توان به آزادی مطبوعات و آزادی بیان نیز اشاره کرد که با وجود ادعاها، تکلیفِ بررسیِ این مورد با ذکر یک جمله روشن است. آزادیِ پس از بیان نیست!
شلیک به هواپیمای اوکراینی و اعتراضات مردمی نیز شاهد مثال‌های دیگری هستند. در ماجرای شلیک به هواپیمای اوکراینی جامعه از همان اول می‌دانست که روایتِ حکومت مخدوش است اما حکومت پس از سه روز تقلا برای کنترل روایت بود که بالاخره دست از تلاشِ مذبوحانه برداشت و شلیک را گردن گرفت و بار دیگر اثبات شد که اصل بر صحتِ ضد است. این شلیک نه‌فقط به هواپیمای اوکراینی بلکه شلیک به قلب و اعتماد مردم نیز بود.
اعتراضات هم که قصه‌ای تکراری و همیشگی است. حکومت با نسبت دادنِ اعتراضات (از دَم! کدام اعتراض را وارد دانسته؟) و ربط دادنِ معترضان به دشمنان خارجی، سعی در کنترل روایت دارد اما خب کیست که نداند این، دمِ‌دستی‌ترین و نخ‌نماترین برچسب به معترضان و اعتراضات آن‌هاست و کلیدی‌ترین عبارت برای رهنمون شدنِ ذهنِ جامعه به صحت ضد؛ لذا معمولاً روایت رسمی از اعتراضات، ضمن اینکه با واقعیت در تضاد است در صدد انکارِ اعتراض و معترضان و موضوعِ اعتراض است.

مرور موارد فوق حاکی از آن است که تلاش‌ها برای کنترل روایت نه‌تنها شکست خورده است بلکه موجب تقویتِ بیش‌ازپیشِ فرضیۀ صحت ضد شده است؛ البته فقط ساده‌دلان فکر می‌کنند که این ارادۀ شکست‌خورده، دست از تلاش برای کنترل روایت برخواهد داشت. در تازه‌ترین نمونه می‌توان دید که تجربۀ اخیرِ کشور، بسترِ تلاشِ دوباره شده است و تلاشگران، بی‌اعتنا به حجمِ عظیم و انکارنشدنیِ واقعیت، راه خود را می‌روند؛ لکن بر عبث می‌پایند.
هر چقدر روایتِ انتخابات کنترل شد و اذهان جامعه را به سمتی سوق داد که مطلوبِ حکومت بود، هر چقدر وضع اقتصاد و معیشت خوب است و مردمان و حاکمان درباره‌اش هم‌نظرند، هر چقدر آزادیِ بیان قوتِ غالبِ ماست، هر چقدر که «سقوط» هواپیمای اوکراینی کفرِ ابلیس نیست، هر چقدر که دهه‌ها اعتراض و اقشارِ مختلفِ معترضان نمادی از وابستگیِ مردم به دشمنانِ خارجی‌اند و نه حق‌خواهی و پایمردی، کنترلِ روایتِ تجربۀ اخیر نیز در مُشت است.
این بار اما یک تفاوت بزرگ در کار است. حکومت توانسته با وجود شکست در کنترل روایتِ مسائل داخلی، همچنان و با تکیه به سرکوب پیش بیاید اما تجربۀ اخیر نشان داد که حکومت فاقد ابزارِ مناسب برای مواجهه با این حریف است و لذا باید شکست در کنترلِ روایتِ تجربۀ اخیر را جدی بگیرد چراکه تلاش برای کنترل این روایت و بی‌توجهی به واقعیت، پاییدن بر عبث است و مخاطرۀ عدم در پیش.

🆔@jameeno
👍196
#الف

🏷 «خشم و هیاهو»!

🖊 تحریریۀ جامعه‌نو:
امثال محمدجواد ظریف تنها برای فریب افکار عمومی و سرپوش‌گذاشتن بر عوامل آشکار جنگ به صحنه احضار می‌شوند.... من با سابقه‌ شناخت نزدیکی که از جریان دارم، یک سر سوزن تردید نداشتم که درست به مانند همان تبلیغات انتخاباتی‌شان، اصلاح‌طلبان در مورد ریشه‌های بحران بین‌المللی به جامعه «دروغ» می‌گویند... سبقه‌ی غرب‌ستیزی و حسرت و رویای نابودی اسرائیل که در چپ‌گرایی اغلب اصلاح‌طلبان ریشه دارد.... شانه‌خالی‌کردن اصلاح‌طلبان از پذیرش مسوولیت سقوط کشور در چاه جنگ.... حداقل این یک سال را صرف ساخت سنگر برای مردم می‌کردید که اینقدر مفتضحانه شهروندان کشور را مقابل تهاجم خارجی بی‌دفاع رها نکنید... اصلاح‌طلبان با بازگشت به تنظیمات اولیه‌ و انقلابی‌شان ایجاد امواج ارعاب و خفقان و سرکوب منتقدان را در دستور کار قرار داده‌اند... اصلاح‌طلبان، اصلی‌ترین عاملان و بانیان وضعیت فعلی هستند...

این بریده‌ها را که از قلم حسین شریعتمداری و امثال او تراوش‌نکرده برای معرفی یک جریان نه چندان جدید در عرصۀ سیاست کشور برایتان آورده‌ایم. امیدواریم نویسنده‌اش از دیدنش خشمگین نشود و نتازد و به تقطیع متهم نکند؛ چون کوشیدیم فقط احکامی را که در مقاله‌اش صادر کرده بیاوریم. متأسفانه مثل خود ما که زیاد حکم می‌دهیم، در این نوشته در صدور احکام زیاده‌روی‌شده‌است.

نوشته در شمار مطالبی است متعلق به یک خط تنزه‌طلب که در راستای «دیگه تمامه ماجرا» و «نه اینوری، نه اونوری» سودای سوارشدن بر موج تغییر در آیندۀ نزدیک در ایران را دارد. ایجاد یک خط موازی با جناح هار حکومت و اتهام‌زنی و فحاشی به اصلاح‌طلبان جسارتاً بسیار فرصت‌طلبانه و ناجوانمردانه است. انداختن مسئولیت نساختن پناهگاه به گردن اصلاح‌طلبان در یک سال اخیر هرچه هست قطعاً از سر دلسوزی و کاربرد اندکی منطق هم نیست!

از این مورد درمی‌گذریم و آن را بهانه‌می‌کنیم برای یک بررسی سایکولوژیک از موضع اشخاص صادق، در مقاطعی که اصلاح‌طلبان در تلاش‌های خود برای جلوگیری از ویرانی کشورها به دست نیروهای واپس‌گرا، نادموکرات و تمامیت‌خواه ناکام می‌شوند و شکست‌می‌خورند. در چنین مقاطعی درحالی که بخشی از نیروهای اصلاح‌طلب ناامید و افسرده و بی‌عمل می‌شوند، بخشی از روشنفکران هم به افراط می‌گرایند و ناامیدی در آن‌ها به خشم، سپس نفرت و در آخر دشمنی و کینه‌توزی ختم‌می‌شود. کاملاً قابل درک است. این نوع خشم که در بزنگاه‌ها یا بن‌بست‌های عرصۀ سیاست بروز می یابد ترکیبی است از خشم منفعل (Passive Anger) و خشم سرگردان (Displaced Anger). اولی به بی‌عملی سیاسی، کنارکشیدن و نوعی تنزه دروغین می‌انجامد و دومی به‌جای توجه به عامل اصلی پدیدآورندۀ خشم، مقصرجویی انحرافی می‌کند.
یکی از نخستین نمودهای این نوع خشم ترکیبی در تاریخ معاصر ما انداختن گناه کودتای ۲۸مرداد به گردن حزب توده و دکتر مصدق و پرونده‌سازی برای آن‌ها بوده‌است که برای بسیاری به خیانت به خویشتن هم تبدیل‌شد. نمونۀ تازه‌ترش سرزنش و خشم ناروا نسبت به محمد خاتمی است «به‌خاطر آن‌که از بیست‌میلیون رأی استفاده‌نکرد!» و این مورد بالا هم که نوبر است: چرا پزشکیان در یک‌سال اخیر پناهگاه نساخت؟! «اصلاح‌طلبان بانیان وضع موجودند»؛ و الخ.

عیبی نداشت اگر خشم ناشی از شکست صرفاً به انفعال ختم می‌شد؛ از هیچ‌کس نمی‌توان انتظار داشت حتماً در مبارزات اجتماعی نقشی به‌عهده‌بگیرد. زیان‌کاری آن‌جاست که سروکلۀ خشم سرگردان پیدا و بر ذهن انسان‌ها چیره‌شود. جامعۀ ما، به‌ویژه روشنفکران آن، به‌شدت در معرضش است. سیاه‌کاری‌های حدود نیم‌قرنی حکومت فعلی در کنار شکست‌خوردن همۀ برآمدهای ملی برای به‌راه‌آوردن و یا کنار زدن آن، حتی اشخاص قدرتمند را دچار یأس‌می‌کند و نسل جوان ما را بیشتر متأثر می‌کند. این یأس منجر به خشم، آشکارا حاصل عملکرد حکومت است و نتیجۀ آن دل‌زدگی در بخشی از پیکر دانشگاهی و سیاست‌زدایی‌شدن اذهان جوان است که سپس به نفی کل آن‌چه در خارج از حیطۀ زندگی شخصی و جایگاه فردی آن‌ها هست ختم‌می‌شود. اشاعۀ این نامیدی آلوده به خشم، ستم آگاهانه رندان بر جامعه است.

این دستاورد شیطان را باید از وجود خود دور کنیم: تا زمانی که نیروهای اجتماعی در قالب عمل نهادهای مدنی (اتحادیه‌ها، انجمن‌ها، تحرکات دستمزدبگیران، نمایش‌های جمعی و حتی حلقه‌های پرجنب‌وجوش رفاقتی مانند گروه کوهنوردی و...) حضور غیرقابل‌حذفی پیدا نکرده و سلطۀ عینی بر جامعه و افراد آن پیدا نکنند، ناامیدی و خشم القایی خرده روشنفکران ما را به خطای قضاوت دچار خواهد کرد، یکدیگر را مقصر خواهیم‌دانست و دشمنی کور خواهیم‌ورزید.
بهتر آن‌که چشم‌ها را از این غبار بشوییم!

🆔@jameeno
👍35👎224🤔2
#الف

🏷 یک انتخاب بغرنج!

🖊 شورای سردبیری:
یک بزنگاه حیاتی در جریان زندگی جامعه و نیروهای سیاسی هست که آن‌ها را دچار وضعیتی بغرنج و بلاتکلیف می‌کند. آن بزنگاه به زبان خلاصه این است: انتخاب بین حکومت مستبد و یا فروپاشی کشور!
این وضعیت کلی البته صور بسیار دارد. ممکن است استبداد حاکم مطلقه نباشد یا باشد، ممکن است قانونمند باشد یا نباشد، ممکن است مستبد حاکم کار خود را به اطرافیان لشگریان واسپاری کرده یا نکرده باشد و ممکن است این اعمال استبداد بر افراد جامعه گزینشی باشد یا نباشد.
فروپاشی نیز صور گوناگون دارد. اولاً ممکن است با حفظ حاکم در مقرش رخ‌دهد و یا بعد از سرنگونی او به هر دلیلی. ممکن است یک فروریزش اقتصادی و بحران تعمیق‌شونده باشد، ممکن است اشغال‌شدگی توسط نیروی بیگانه پدید بیاید و ممکن است در اثر هرج‌ومرج و در رفتن امور از دست حاکم مستبد و از کار افتادن سازوکار اداری، حفظ نظم و یا دستگاه اعمال قدرت (به‌طور خلاصه: دولت) باشد.
بنابراین وضعیت‌های مختلفی ممکن‌الوقوع‌اند، ولی هرچه باشند برای جامعه و عاملان سیاسی آن بزنگاه بغرنج را در لحظۀ تاریخی پدید می‌آورند: انتخاب ناگزیر بین استبداد یک مستبد یا تن‌دادن به فروپاشی کشور؟ هرکس فکر کند پاسخ این سؤال را می‌داند، از سیاست چیزی نفهمیده‌است.

اول محکم بگوییم در صدد القای این نیستیم که به استبداد موجود تن‌بدهید و از ترس اوضاع بدتر در زیر دامن و قبای استبداد بیاسایید و استمرار بطلبید. اما پیشنها داریم در مورد موضوع مورد بحث این الف بیشتر مطالعه‌کنید تا به‌قول‌معروف «باشد که رستگار شویم»!

برای روشن‌کردن ماهیت بحث برایتان یک نمونۀ تاریخی می‌آوریم. احتمالاً محمدعلی فروغی دولتمرد و ادیب دوران مشروطه و رضاشاه را بسیاری از ما می‌شناسیم. زندگی پر فراز و نشیبی داشته‌است. او دوبار در معرض انتخابی که از آن سخن گفتیم قرار گرفت. بار اول در ابتدای قرن پیش یعنی درست صدسال پیش بود: بیست‌سال از انقلاب مشروطه می‌گذشت، دستاوردهایش را باد برده‌بود، کشور در هرج و مرج بود و ایران هنوز به دو حوزۀ نفوذ بین روسیه (شوروی) و انگلیس تقسیم‌شده‌بود. رضاخان از ابتدای قرن وزیر جنگ و بعد نخست‌وزیر شده‌بود و بیش از همه زور می‌گفت (به او «رضا قلدر» لقب‌داده‌بودند) و هنگامی که سودای سلطنت به‌سرش‌افتاد، افرادی مثل فروغی از او حمایت‌کردند: دنبال انتظام امور و پایان هرج‌ومرج بودند و در ناصیۀ او این را می‌خواندند که با برقرارکردن استبداد در مقام شاه کشور به سامان می‌رسد. در آن هنگام انگلیسی‌ها هم که کاشف «عرضه و قلدری» رضاخان بودند میل به سلطنت او و پایان جداسری‌ها و یکدستی کشور داشتند. فروغی بدون واهمه از طعن از سلطنت رضاشاه حمایت‌کرد و اولین نخست‌وزیر او شد. درست است که اصلاحات دروان رضاشاه هم مدیون افرادی مثل فروغی بود، اما تأکید ما در اینجا بر ترجیح استبداد فردی بر فروپاشی کشور از جانب فروغی است.

فروغی یک‌بار دیگر نیز از همین مسیر رفت. رضاشاه در سال۱۳۱۶ او را به خشم از نخست‌وزیری برکنار و خانه‌نشین کرد. اما وقتی که متفقین در سال۱۳۲۰ به ایران حمله‌کردند و ارتش از هم گسیخت و دولت سقوط‌کرد و کسی برای نجات کشور از هرج‌ومرج و اشغال بیگانه پیدانمی‌شد، رضاشاه دوباره به سراغ او رفت. فروغی قبول‌کرد نخست‌وزیر آن مستبد شکست‌خورده شود، با متفقین مذاکره‌کند، جلوی فروپاشی اجتماعی را بگیرد، رضاخان را به‌خواست انگلیسی‌ها به استعفا بکشد، پسرش را به‌جای او شاه کند و البته برای همۀ این‌ها از کنار گودنشین‌ها فحش بخورد که طرفدار حفظ استبداد است و عامل انگلیس. لیبرال-محافطه‌کار عجیب‌وغریبی بود که تاریخ ایران نظیرش را کم دیده‌است. بهترین نمونۀ گاهی خردمندانه‌بودن ترجیح استبداد بر فروپاشی است!

به گمان ما کشور در حال رسیدن به نقطه‌ای است که احتمالاً بار دیگر با این پرسش روبرو شود: طرف استبداد حکومت آخوندها و ادامۀ احتمالی آن بایستد (اگر که بشود با آن استقلال کشور را حفظ‌کرد) و جلوی فروپاشی ملی را بگیرد یا نه، بگذارد دست حوادث از هر آستین محتملی درآید و استبداد موجود را درهم‌بکوبد و ما را با آینده‌ای که طراحی‌نکرده و برای آن تدارکی نکرده‌ و تصوری از آن نداریم روبرو کند: «هرچه می‌خواهد بشود، فقط این‌ها بروند»!

ما البته قسم‌نمی‌خوریم که حتماً آن‌چه احتمال‌دادیم رخ‌می‌دهد، اما احتمال آن را زیاد می‌دانیم. توصیه و پاسخی قطعی و راه عبور و توصیه‌ای برای نرسیدن به این بزنگاه نداریم و فقط هشدار می‌دهیم: قطار کشور با باری فوق‌سنگین در حال رسیدن به‌ یک دوراهی است که هردو مسیر آن منتهی به حکومتی شرور و نادلخواه می‌شود. انتخاب شما چه خواهد بود؟ انتخاب فعالان سیاسی و مقبولان اجتماع چیست؟
توصیۀ ما این است که تعادل خود را از دست ندهیم و در آن نقطه، در آن بزنگاه تاریخی، به سخن خردمندان گوش‌کنیم و با عقل خود تصمیم‌بسازیم.

🆔@jameeno
👍3213👎9🤔5
#در_کرانه_روز

🏷 دیرآمدگان!

آقای شمس‌الواعظین گفته‌اند:
ما وقتی سوریه را از دست دادیم مجبورشدیم در تهران با اسرائیل بجنگیم. این جنگ ثابت‌کرد که نگاه آیت‌الله خامنه‌ای مبنی بر جنگیدن با اسرائیل در مرزهای خودش چقدر درست بود.

نکته‌ای در این میان هست: ده‌ها اصلاح‌طلب استخوان‌دار و سیاست‌مدار آگاه و رسانه‌های اصلاح‌طلب (از جمله جامعه‌نو) در دهۀ اخیر تداوم سیاست ایران در سوریه را اشتباه دانسته و آن را جزئی از یک استراتژی امنیتی کلان و بدنتیجه دانسته‌اند و پس می‌شود این پرسش را مطرح‌کرد که چرا آقای شمس‌الواعظین در حداقل یک دهۀ اخیر چنین قدرتمند در مقابل آن منتقدان پیگیر سیاست ماندن در سوریه دفاع‌نکرده‌اند؛ موضع آن منتقدان بی‌ارزش بود یا علت دیگری در میان است؟

پس از تثبیت حکومت اسد در سوریه و حکومت دست‌ساز آمریکا در عراق در برابر داعش، جامعه‌نو در سال۹۸ به حکومت پیشنهاد داد سرپل و جای پایی را که در سوریه یافته‌است به آمریکایی‌ها بفروشد و آن را ثمن معاملۀ بنیادین با آمریکا قراردهد. حکومت در توهم استحکام آن جای پا بی‌اعتنا به چنین توصیه‌هایی بود!

برخلاف نظر یادشده ما سوریه را از دست ندادیم؛ توهم ایجاد مستعمره داشتیم و خواب حوزۀ نفوذ می‌دیدیم که بیدارمان کردند! آنجا را حکومت صرفاً در رویایی بدفرجام از آن خود می‌دانست و متأسفانه آقای شمس‌الواعظین میل‌دارد به آن توهم حیات دوباره ببخشد. متأسفانه این توجه وجود ندارد که اولا انجا نگفته شده بود باید با اسرائیل در تهران بجنگیم، بلکه گفته شده بود باید با داعش در تهران بجنگیم(این تحریف رندانه است). ثانیا اگر کل کشور سوریه هم پر از جنگاور ایرانی بود، اسرائیل جنایتکار هروقت اراده‌می‌کرد می‌توانست به پشتیبانی آمریکا جنگ را به تهران بکشد.

🆔@jameeno
👍366👏4🤣2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#در_کرانه_روز[های اخیر]

🏷 چرا شکست می‌خوریم؟

مترجم کتاب «سرویس جاسوسی انگلیس از درون» سال گذشته و در جلسۀ نقد و بررسی کتاب در مورد علت فلاکت سازمان‌های اطلاعاتی کشور گفته‌بود:
ما از انگلیس‌ها می‌باید یاد بگیریم که آنچه را به امنیت‌ملی مربوط می‌شود به سیاست قاطی‌نکنیم.
متأسفانه در درگیری‌های داخلی کشور ما آن‌چیزی که فنا می‌شود منافع‌ملی و امنیت‌ملی است.
سرویس‌های اطلاعاتی و امنیتی ما به حکومت خدمت می‌کنند نه به خاک.
در این کتاب و در فصل مصر آمده که آنتی ایدن، نخست‌وزیر وقت انگلستان، در اثر شدت کینه‌ای که به ناصر داشت بیمار شده‌بوده و می‌گفته هرطور شد باید ناصر را بکشیم. کار به جایی می‌رسد که ام‌آی‌سیکس می‌آید نقشه‌هایی [عمداً] محکوم به شکست می‌کشد و می‌گذارد جلوی ایدن تا فقط ولشان‌کند!
الان خود ما در کشورمان با این قضیه مواجهیم. سرویس‌های اطلاعاتی ما دارند به یک شاخه‌ای از حکومت خدمت می‌کنند و در درگیری‌های حزبی و فرقه ای دخیلند. نتیجه‌اش این می‌شود که [آنجا که می‌باید] هیچ کارایی ندارند و هرکس هر بلایی بخواهد می‌تواند سر [کشور] ما بیاورد.


🆔@jameeno
👍233
#الف

🏷 آیا دیوانگی مفید است؟

🖊 شورای سردبیری:
عملیات تجاوزکارانۀ جناح هار صهیونیسم بین‌الملل و جناح فوق‌تهاجمی امپریالیسم نوین (نئولیبرالیسم سیاسی-نظامی) علیه کشورمان سبب گیجی و ناتوانی از درک بسیاری از ممکنات سیاست بین‌الملل نزد اکثریتی از ما شده‌است. به زبان ساده‌تر بسیاری از ما نمی‌دانیم مقصود نهایی و غایت اهداف ایالات‌متحده، اسرائیل و برخی کشورهای کوچک‌تر مثل عربستان و ترکیه و آذربایجان در مورد کشور ضعیف شدۀ ما چیست و در برابر آن چه می‌باید کرد؟ می‌کوشیم اندکی روشن‌گر باشیم.

دو احتمال اصلی و دو هدف کلان دربارۀ طرح‌های مربوط به ایران وجود دارد:
نخستین هدف خالی‌کردن آن از توان دفاعی و تهاجمی و کاهش بنیۀ اقتصادی آن به‌نحوی‌که با وجود داشتن جایگاه بزرگترین کشور منطقه، ناتوان‌ترین آن باشد. اسمش را می‎شود کشیدن دندان شیر و گرسنگی‌دادن به آن گذاشت. در این صورت هر کفتار و شغالی می‌تواند لقمه‌ای از آن بکند. این ایده کاملاً محتمل و درحال‌وقوعی است که زمینه‌اش هم از سه جهت فراهم است:
الف- استراتژی دفاعی ایران پوچ و بی‌حاصل از کار درآمده‌است: بی‌عاقبتی ابتنای دفاع بر تهاجم به اهداف اشتباه مانند اسرائیل و رفاقت با ونزوئلا در آن سر دنیا، نابودی نیابتی‌ها، عدم‌امکان رسیدن به سلاح تعیین‌کننده)
ب- پر خطا بودن تشخیص دوست و دشمن و متحد و شریک: ایران در عرصۀ واقعی سیاست جهان تنهاست.
ج- گروگان بودن و ماندن اقتصاد ایران در چنبر اهداف سیاسی اشتباه: هزینۀ محسوس و نامحسوس آن تضعیف کلی کشور است و بیگانگان این را کاملاً می‌دانند.

دومین هدف محتمل که از گفتنش هم اباندارند فروشکستن و خردکردن ایران در حد تقسیم آن است. ایدۀ دور از امکانی نیست و زمینۀ این هم از سه جهت فراهم است:
الف- ناتوانی آشکارحکومت در حفظ و تقویت وحدت ملی، که حاصل چهل‌سال نادانی و رفتن به دنبال سراب‌های ایدئولوژیک، انکار هویت تک‌پایۀ ایرانی، رنجاندن و ناراضی‌کردن مردم، و حذف و مبارزه با مفهوم وطن و ملیت، تقسیم جامعه به شهروند حزب‌اللهی درجه‌یک و غیرحزب‌اللهی درجه‌دو و هزار خطای دیگر است که فرصتی برای جبران نتایج وخیم آن نیست. گسل‌های اجتماعی کلان ایران فراوان و مستعد زلزله‌های سیاسی هشت‌ریشتیری است.
ب- افزایش زمینه‌های قومی و مذهبی تجزیۀ ایران که در گذشته بسیار ناچیز بوده، به‌خاطر سیر حکومت در عالم رویا و بودن اقوام در معرض تحریکات همسایگان.
ج- افزایش تعداد آرزومندان تقسیم ایران، به‌ویژه در همسایگی آن: گرگ‌های گرسنه می‌دانند شیر ضعیف شده‌است.

پس... چه باید کرد؟
پاسخ این پرسش را نمی‌توان با ترس از حکومت یا عشق به آن داد. در مورد احتمال نخست باید به سازشی بنیادین با بزرگ‌ترین قدرت‌های جهان دست‌زد. ممکن است اسم آن را کوتاه‌آمدن یا تسلیم بگذارند که باکی نیست. اگر توان نسبی دفاعی ناچیز است باید به معامله‌ای شرافتمندانه تن‌داد. مدیر حکومت سرشکسته‌می‌شود ولی کشور پابرجا می‌ماند و مسیر تازه‌ای در پیش‌می‌گیرد. کسی که از این راه‌حل دفاع‌نمی‌کند باید بدون مجامله بگوید نتیجۀ نهایی ناهمراهی‌اش چیست و ارزشش را دارد یا نه؟ در این حالت امکان بقای حکومت فعلی نیز هست.

درمورد امکان دوم، یعنی وجود ارادۀ قدرتمندان دنیا برای خردکردن ایران، راه‌حلی جز رفتار تهاجمی تعیین‌کننده وجود ندارد. به‌محض تشخیص نزدیک‌شدن ارادۀ فوق به مرحلۀ عمل باید به مهاجم و پشتیبان آن حمله‌کرد. دیوانه‌وار باید حمله کرد. کشور را در وضعیت جنگ کامل قرار داد، خائنان را اعدام باید کرد و همۀ آن تهدیدهای بی‌موقع مانند بستن تنگۀ هرمز و رهاکردن مین و... را باید واقعیت‌بخشید. آتش‌بازی بر آن سوی خلیج‌فارس را باید به اجرا درآورد. درنوردیدن خاک هرجایی که کوچکترین نقشی در طرح فروریزش کشور داشته‌باشد، عمل واقعی (نه تهدید) برای به‌آتش‌کشیدن منطقه به زیان محرکین اجرای چنین طرحی و درگیرکردن کل منطقه در معرکه، تنها استراتژی ممکن در برابر ایدۀ شیطانی تقسیم ایران و مجاز است.
امّا!....اما اجازه‌بدهید اندکی از خر شیطان پیاده‌شویم: راه‌حلی که گفتیم شرایطی دارد: توانایی انجام کارهایی را که گفتیم داریم. شلیک موشک یا غرق‌کردن چند کشتی در تنگۀ هرمز یا زدن دوبی و آرامکو احتمالاً سخت نباشد اما مسئله این است که جمع‌کردن عواقب آن هم توانایی می‌خواهد. نه این حکومت مرد آن است و نه ایران توان برآمدن از پس پیامدهای طغیان‌گری بین‌المللی، حتی با دلیل دفاعی شرافتمندانه را دارد. شرافت شهادت زیباست، اما باید دید از پس آن چه باقی می‌ماند...پس عاقبت از همان راه اول نخواهیم رفت؟

خواهیم رفت: زیرکی، کیاست و تیزهوشی و از-خود-گذشتگی بیشتری می‌خواهد (از آن نوعی که از ترکیب الف‌های «یک انتخاب بغرنج» و «هفت حکم راهبردی» حاصل‌می‌آید) ولی تنها راه‌حل غیردیوانه‌وار و پیش‌گیرنده از انهزام ملی ماست.
می‌روند... حداقل به‌خاطر وحشت از افتادن حکومت!

🆔@jameeno
👍1913👎4🤔1
#یادداشت_مهمان

🏷 کیخسرو و امام منصوب: ابرمرد و حکمرانی تا هنگام مرگ


🖊 امیرحسین علینقی | تحلیل‌گر حقوق اساسی:
کنون، جان و دل زین سرای سپنج
بکندم، سرآوردم این درد و رنج
کنون، هر چه جستم همه یافتم
ز تخت کی‌ای روی بر تافتم / فردوسی


۱. در یک تقسیم فراگیر، نظریه‌های مربوط به حاکمیت را می‌توان در دو گروه عمده طبقه‌بندی کرد. در نظریه‌هایی که از لحاظ تاریخی قدمت بیشتری دارد، گروه‌هایی بر آنند که حق حاکمت در اختیار «بعضی از انسان»هاست و این بعضی‌ها بر اساس برخی خصائص و مزایای شخصی یا خداداد و یا اکتسابی، دارای حق حاکمیت‌اند، و از لحاظ سیاسی می‌توانند در مصدر حکمرانی جامعه سیاسی گیرند. این نظریه‌ها انسان‌ها را به گروههای اجتماعی متفاوت و نابرابر تقسیم کرده و به این انسان‌های برگزیده این اختیار و صلاحیت را می‌دهد تا نسبت به دیگر انسان‌ها اعمال حاکمیت نمایند. در این رویکرد می‌توان، به تفکیک، از طرفداران حاکمیت صاحبان فرّ ایزدی در اندیشه ایران قدیم، انسان‌ کامل در دیدگاه عارفان ایرانی، انسان-فلیسوف در تلقی افلاطون و یا ولی فقیه در انگاره برخی از فقهای متاخر، یاد کرد. این انسان‌های خاص که دارای حق حاکمیت هستند را می‌توان «ابرمردانی» نام نهاد که، به فراخور هر نظریه سیاسی، برتری‌هایی نسبت به عامه مردم و دیگر انسان‌ها دارند و همین برتری‌ها سرچشمه حق آنان در حکمرانی سیاسی است. در مقابل اما، می‌توان به نظریه قرارداد اشاره کرد که بر اساس آن و بر پایه برابری انسان‌ها، حق تعیین سرنوشت و یا حق حاکمیت، در اختیار تمامی انسان‌ها قرار دارد. از این زاویه، نظریه حاکمیت مردم ریشه در برابری ذاتی انسان‌ها دارد. اگر در جهان امروز، گرایش عمده بر آن است که بر برابری ذاتی انسان‌ها و حق حاکمیت انسان تاکید شود؛ با این وصف، در این بخش از جهان که ما زندگی می‌کنیم، هنوز که هنوز است، شعله‌های حاکمیت «برخی از انسان‌ها»، در بسیاری از نظریه‌ها و گرایش‌های فکری، آگاهانه یا حتی ناآگاهانه، زبانه می‌کشد.

۲. یکی از آثار نظریه حاکمیت، به طول دوره زمامداری حاکمان مربوط می‌شود. اگر هابز را، به علت پیچیدگی نظریه قراردادش نادیده بگیریم، می‌توان بر آن بود که، نظریه حق حاکمیت انسان و ابناء بشر در تعیین سرنوشت خویش، طول دوره زمامداری حاکمان را تابعی از خواست و اراده انسان‌های دارای حاکمیت می‌داند که مثلاً، در قوانین اساسی تجلی می‌یابد. لذا، می‌توان گفت که زمامداری حاکمان، بر اساس رویکرد حق حاکمیت انسان، سقفِ زمانیِ محدودی دارد که توسط مردم دارای حق حاکمیت، یعنی همین مردم عادی، تعیین و مشخص می‌شود. در مقابل، از آنجا که ابرمردان، صلاحیت‌های حکمرانی خویش را، نه از عموم مردم، بلکه از اوصاف و ویژگی‌هایی دریافت می‌کنند، که ربطی به عموم مردم ندارد؛ طول دوره زمامداری ایشان نیز، تابعی از تداوم همان صفات و ویژگی‌هاست، نه اراده مردم. لذا مادام که وصف انسان کامل، انسان دارای فرّ و یا فقیه عادل و یا فیلسوف بودن، بر حاکمی ثابت باشد، تنها در صورت خروج از کامل بودن، یا فرهمندی یا عدالت و یا فیلسوف بودن است که همای حکمرانی و تعیین سرنوشت از شانه شهریاران پرواز خواهد کرد. اما در اینجا نکته قابل توجه این است که تشخیص انسان کامل یا فرهمند یا عادل و یا فیلسوف، در اختیار عموم مردم، که اصالتاً فاقد صلاحیت‌اند، نیست. در نتیجه، این تنها حاکمان هستند که، به علت در اختیار داشتن منابع قدرت، «عملاً» واجد این توان‌اند تا خود را کامل، فرهمند، عادل و فلیسوف بدانند. این حلقه نظری، از زاویه طول دوره حکمرانی، به این نتیجه می‌انجامد که این حاکمان یا انسان‌های خاص، تنها زمانی که خود تشخیص دهند و یا از طریق حاکم دیگر، یا ملک‌الموت و یا مردم، به قهر، کنار گذارده شوند، بر مصدر کار باقی می‌مانند. در نتیجه، رویکرد حق حاکمیت بعضی از انسان‌ها، لاجرم، و از لحاظ عملی، پایانی برای دوره حکمرانی قائل نیست: حکمرانی تا هنگام مرگ و یا خروج از حکمرانی به قهر.

۳. یکی از آفات مهلک سیاست‌ورزی، که ارتباط وثیقی با طول دوره حکمرانی دارد...

- ادامه‌ی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.

🆔@jameeno
👍124🔥1🤔1
#الف

🏷 لویه‌جرگه و مؤسسان!

🖊 شورای سردبیری:
تعین‌تکلیف سیاسی درون کشور پیش‌شرط هرگونه تغییر قابل‌توجه در سیاست‌خارجی، رابطۀ حکومت و جامعه، تغییر خط‌مشی اقتصادی و جمع‌کردن بساط فساد است. اگر این شبه‌حکم را قبول‌ندارید خواندن بقیۀ این متن برایتان فایده‌ای نخواهدداشت. ولی وقتی آن را بپذیریم اولین پرسشی که در برابر گوینده‌اش می‌گذاریم این است که «چگونه؟» مگر حکومت فعلی راه هرگونه تحول سیاسی و تغییر در داخل، حتی تغییر جزئی، را نبسته‌است؟
پرسش حقی است. فارغ از آنانی که در خارج از کشور سودای براندازی دارند و تغییر به هر وسیله‌ای ولو مداخلۀ خارجی را می‌پذیرند، پاسخ آن در داخل کشور چندان آسان نیست: گره ولایت‌فقیه که آقای‌خمینی به وسط دستمال جمع‌کردن قانون‌اساسی زد (و در دوران خودش هم مطلقه بود) و منجر شد به قفل‌شدگی هریک از اجزای قدرت به انگشت ولی‌فقیه و شکل‌گیری یک دستگاه واقعاً عظیم و سنگین مالکیت‌های انحصاری اقتصادی همراه با پایه‌های گسترده‌اش (باندهای قدرت، نیروهای امنیتی ، دستگاه انتظامی و بوروکراسی امنیت محور)، کل کشور را دربرمی‌گیرد؛ چنان عظیم که تغییر در یک گوشه‌اش همۀ گوشه‌ها را به ارتعاش درمی‌آورد. مثلاً رسیدن به حساب یک بنیاد یا منع شورای‌نگهبان از گزینش (به‌جای نظارت بر صحت انجام انتخابات) و مانند این‌ها امواجی ایجادمی‌کند که تا قعر نظام پیش‌می‌رود، گروه‌های وسیع منتفعان را حساس‌می‌کند و به مقابله می‌آورد و... لاجرم حتی آن‌که سرنخ همۀ این‌ها را در دست دارد، از فکر تغییر دست‌می‌کشد.
این‌که می‌گوئیم حکومت یک‌روز از درون فروپاشیده‌می‌شود به‌خاطر همین ناتوانی رئیس آن از تغییر در سیاست‌داخلی است. حکومت گروگان خویش است؛ همچون پادشاهی که گروگان نگهبان اتاق‌خواب خویش است. سیاست‌داخلی این حکومت را چگونه می‌باید تغییر داد؟

اولین پاسخی که می‌رسد معمولا برگزاری رفراندم است که اخیرا آقای‌موسوی هم آن را برای چندمین‌بار عرضه‌کرده‌است. اسم فارسی‌ کنونی‌اش را می‌شود «خودکشی حکومتی» گذاشت! انگار کسی بساط دار فراهم‌کند، روی چهارپایه برود، طناب به گردن بیندازد و خودش چهارپایه را ور بیندازد. عمراً که چنین‌کند! زیرفشار هم که دیگر اسمش رفراندم نیست؛ برکنارشدن به‌زور است!

اما شاید راه‌حل میانه‌ای هم باشد که نه مبتنی بر زور باشد و نه رفراندم...

- ادامه مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس این‌جا بخوانید.

🆔@jameeno
👍97🤣4🤔1😐1
#دیدگاه_همراهان_جامعه_نو

🏷 توسعه شاید، دموکراسی نه حالا...

🖊 احسان شریف‌ثانوی | پژوهش‌گر علوم سیاسی
سرعت اتفاقات سال‌های اخیر آن‌قدر بالاست که امکان نگریستن از بالا و کل‌نگر را به شدت از ما سلب می‌نماید. ما مدام درگیر اتفاقات و تحولات عظیمی هستیم، پیش بینی آینده مدام سخت‌تر ‌و ‌دور از دسترس‌تر می‌شود، در عین حال این‌که امکان اثرگذاری و کنش‌گری اجتماعی هم در محاق این وضعیت قرار دارد. توصیف مختصات کلان وضع فعلی امری سخت، اما ضروری است. سالیان سال کنش‌های رفرمیک، مدنی و مصلحانه‌یِ جمعی، علی رغم دستاوردهای درون‌زای بسیار مهم اجتماعی، عملا امکان و ‌ظرفیت جدی در ساختار سیاسی برای اصلاح راهبردها و حکمرانی به نفع خیرِ عمومی و امر ملی ایجاد نکرد. انسداد مطلق در سطوح مختلف، مساله‌یِ ناکارآمدی، مساله‌یِ مشروعیت و... ساختار را در یک وضعیت کُلپس قرار داد‌ه است. ریشه‌های زمین بازی سیاست آن‌قدر ستبر و‌عمیق است که امکان تغییر و ‌چر خش حتی در صورت بودن خواست‌ و اراده‌اش دیگر بسیار اندک و ناممکن است. مساله‌یِ جنگ و تجاوز سرزمینی درکوتاه مدت، روکشی بر این حقایق مختصاتی فعلی انداخت. مردمِ جنگ گریز، میهن‌دوست و صلح‌طلب ما، در فقره‌یِ جنگ به صورت عمومی حول مساله‌یِ ایران گردهم آمدند، اما این "ما" متعلقش کوتاه‌مدت و موردی بود. ابربحران‌ها و مسائل تو در تو، جاری و باقیست. افقی برای تغییر رو به توسعه و بهبود در دسترس نیست، اما من در این مکتوب تلاش دارم آینده را به مثابه امکان‌هایی مختلف شناسایی نمایم. سیاست عرصه‌ی صلب و سخت واقعیت‌هاست. نمی‌توان ایده‌ها را صرفا انتزاع کرد. نمی‌توان واقعیت‌ها را روی تخت پروکرست نشاند تا به مطلوب ما نزدیک شوند، باید مطلوب را از دل مقدور جست.
من در این مکتوب با سه محور واقع‌گرایی، امر‌ملی و خیرِجمعی آینده را در وسع فهم و نظر پژوهش خواهم کرد. منفک شدن از هویت‌ها، مطلوب‌ها و منافع جریانی وگروهی به نفع سه محور یادشده بالا، فقدان اصلی فضای فکری-تحلیلی ماست. من ابتدا از دو منظر اقتصاد سیاسی و‌توسعه‌ی سیاسی با روش توصیفی امکان‌های پیش‌رو را خواهم سنجید و ‌در نهایت امر تحلیل کلان و تجویزی خود را با قیود در دسترس بودن، عملیاتی بودن و نافع عمومی بودن ارائه خواهم نمود...

- ادامه مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس این‌جا بخوانید.

🆔@jameeno
8👍4👎2
#الف

🏷 اصولی، راه‌جو!

🖊 شورای سردبیری:
لزوم تغییر شرایط یک کشور را چگونه می‌باید اثبات‌کرد؟ تطابق الزامات به تغییر را با شرایط موجود چگونه می‌باید سنجید و در نهایت و مهم‌تر از این‌دو، برای وقوع تغییر بهینه می‌باید از کدام سو رفت؟ این سه پرسش مهم‌ترین پرسش‌هایی‌اند که نه فیلسوف‌ها، بلکه جریانات روشنفکریِ مشغول‌به‌سیاست باید به آن‌ها پاسخ‌دهند.
ولی امروز نه دربارۀ آن شرایط بلکه در مورد همین روشنفکران سخن می‌گوییم و موقعیت آن‌ها را در کشورمان می‌سنجیم. ابتدا ببینیم چرا آن‌ها را از فلاسفه منفک‌کردیم؟ دلیل ساده‌ای دارد: فیلسوف معمولاً یک دستگاه منسجم نظری دربارۀ توضیح هستی و جهان دارد. دیدگاهش مرز ندارد، اجزایش می‌باید ابطال‌پذیر باشد اما کل دستگاه فکری‌شان ابطال‌پذیر نیست؛ چون معمولاً بر واقعیات مسلم و سادۀ هستی استوارمی‌شود. البته به اصطلاح فیلسوفانی که مخلوق دستگاه‌های تبلیغاتی‌اند معمولاً جعلی‌اند (مانند یکی به اسم یوال‌هراری که چندسال‌پیش بی‌بی‌سی می‌کوشید به‌عنوان فیلسوف قالبش‌کند) و به نسیمی همچون خشکه‌برگ روبیده می‌شوند.

روشنفکران مشغول‌به‌سیاست ادعای فیلسوف‌بودن ندارند و نمی‌توانند هم داشته‌باشند اما باید یک دستگاه فکری و انسجام نظری داشته‌باشند تا دیدگاه‌های آن‌ها صاحب هویت و یکدستی و انتظام و ثبات درازمدت باشد. بااین‌حال دوروبر ما پر است از اشخاصی که فعالیتشان در عرصۀ سیاست بر برآیند آن الزامات و شرایط که در جملۀ اول گفتیم استوار نیست. برخی از دادن تصویری تقریبی از مسیر تغییر نیز عاجزند، فقط حرافی و لفاظی می‌کنند، مواضع متلون دارند، برحسب تعارفات حکومت واکنش‌نشان‌می‌دهند، جملات شیک می‌گزینند و عبارات قصار می‌پرانند. گاهی به آن بالا حمله‌می‌کنند و گاه کرنش را مصلحت‌می‌دانند، دربارۀ هر موضوع خارج از تخصصشان حرف‌می‌زنند و به مسیر سلبریتی‌شدن می‌روند و نمی‌توان جایگاه نظر آن‌ها را در عرصۀ سیاست تعیین‌کرد و آشکار است نمی‌توان‌گفت صاحب دستگاه نظری برای تحلیل شرایط کشور و ارائۀ مسیر برای وقوع تحول‌اند. طبعاً از ردیف‌کردن نمونه‌ها خودداری‌می‌کنیم تا این بحث به کشمکش‌های فردی ختم‌نشود. البته اکثریت این دسته از فعالان روشنفکر صادقند و موضوع پروژه‌شان در سیاست خودشان نیستند اما تمییز آن‌ها از شارلاتان‌های اپورتونیست سیاسی اندکی دشوار است (مثل جامعه‌شناسی که روز دوم جنگ‌اخیر اعلامیه داد لباس سفید بپوشید و برای عوض‌کردن حکومت به خیابان بیایید. از این شخص هم متأسفانه بی‌بی‌سی رونمایی‌کرد). گاهی اوقات فضا آن‌قدر رنگارنگ و سینوسی و آمیخته است که گاه حتی آژیتاتورها هم خودشان را قاطی‌می‌کنند (حتی مفسران ایران‌اینترنشنال هم بر قطار مدح‌نویسی برای آقای تاجزاده سوار شده‌اند؛ متأسفانه. خرتوخری است این کشور!)

نحلۀ دیگر روشنفکران مشغول‌به‌سیاست که دستگاه تحلیلی دارند، دربارۀ شرایط و الزامات دچار توهم و خیال‌پردازی نیستند و مسیرهای برون‌رفت از چاهی را که جمهوری‌اسلامی کنده بدون زیگزاگ و مبتنی بر سنجش زمانمند ارائه‌می‌کنند. تعداد این جماعت بسیار کم است. در بیرون بسیار کمترند و در داخل کمتر مورد مراجعه و قطب ایدۀ سیاسی می‌شوند: سعید حجاریان را به‌طور نسبی تعداد زیادی دنبال‌نمی‌کنند و از دستگاه منتظم فکری‌اش سردرنمی‌آورند، تاجزاده را نه به‌خاطر انتظام مطالباتش که فقط به خاطر شجاعت و استقامت می‌شناسند و می‌ستایند، حاتم قادری را (که نمونه‌ای بیرون از نظام است) فقط به‌خاطر مواضع بسیارتند اخیرش می‌شناسند و میرحسین را به‌خاطر این‌که حس‌میکنند لابد می‌خواهد ریشۀ حکومت را بکند کم‌کم قابل‌توجه می‌دانند. خاتمی را که اساساً به‌عنوان رئیس‌جمهوری سابق می‌شناسند و نه یک روشنفکر اصولی و راه‌جوی جدی رفع بحران ملی. کیفیت مشترک این نمونه‌ها این است که ثبات مواضع دارند و رسیدنشان به مواضع کنونی حاصل یک تجربۀ تدریجی مبتنی بر مشارکت، اصلاح‌گری، نصیحت (خصوصاً در مورد قادری) و چاره‌جویی‌های مبتنی بر شرایط واقعاً موجود است. آدمی در طول زمان پخته‌می‌شود و دستگاه تحلیلی و مواضع باثبات می‌یابد. جایی که این دست از روشنفکران بر آن ایستاده‌اند معمولاً حاصل تحول قابل‌ردیابی در طول یک زندگی است.

نکته‌ای فرعی اما مهم هم بر این بحث هست: حکومت باید به وضعیت خود، جامعه و روشنفکران دلسوز توجه‌کند. درنهایت یا می‌باید در برابر تزها و راه‌حل‌هایی که امثال روشنفکران مذکور ارائه‌می‌کنند تسلیم‌شود و گذار از وضعیت موجود را برای کشور کم‌هزینه و بی‌خونریزی صورت‌دهد و یا پای انواع نیروهای شیطانی بیرون از این کشور را به تحول و گذار باز کند! آن‌کس که فکرمی‌کند برکناربودن حجاریان، زندان‌بودن تاجزاده، خانه‌نشین بودن خاتمی، رانده‌بودن قادری و درحصربودن موسوی بر استحکام جایگاهش می‌افزاید، عاقبت در برابر شورش منتهی به وضعیتی ناشناخته، ایران‌شکن و دین‌زدا، از پا درخواهد آمد!

🆔@jameeno
👍2113👎2😐2👏1
#الف

🏷 ناکارآمدِ خون‌ریز

🖊 سیدعلی هاشمی | تحریریۀ جامعه‌نو:
ایست بازرسی ابزاری است برای بررسیِ افراد، وسایل نقلیه یا کالاها، آن‌هم با اهداف امنیتی، نظارتی یا کنترلی. حکومت در برهه‌های متعدد و با اهداف مختلف از این ابزار بهره برده و می‌برد. اهدافی ازجمله تأمین امنیت، کنترل قاچاق کالا و مواد مخدر، بررسی اسناد و مدارک و مدیریت ناآرامی‌های اجتماعی و در هفته‌های اخیر با سویۀ امنیتی و با چه هدفی، کسی نمی‌داند و چرا این‌قدر دست به ماشه، باز هم کسی نمی‌داند. صرفاً می‌دانیم که تاکنون چندین نفر از شهروندان و «هم‌وطنان» (قابل‌توجه وطن‌پرستانِ نورسیده) بر اثر تیراندازیِ نیروهای حاضر در ایست بازرسی کشته شده‌اند.

دهۀ شصت، جلوگیری از فعالیت گروه‌هایی مانند مجاهدین خلق و یا قاچاق اسلحه، دستاویزِ برپاییِ بعضی از ایست‌های بازرسی بود. آن زمان در مناطق جنگی نیز ایست‌های بازرسیِ نظامی وجود داشت و هدفش کنترل تردد و شناساییِ نیروهای خرابکار یا دشمن بود که خب معقول و بایسته به نظر می‌آمد اما مثلاً در همان برهه ایست‌های بازرسیِ کمیته با هدف بررسیِ مسائل اخلاقی نیز وجود داشت که نه معقول بود و نه بایسته و اغلب موجب نارضایتیِ عمومی می‌شدند. بازرسی‌هایی تهاجمی و معمولاً خشن که قرینِ نقض حریم خصوصی بودند و در برخی موارد، تو گویی مردم جملگی مظنون یا مجرم‌اند مگر اینکه خلافش ثابت شود.

با فاصله گرفتن از جنگ و دهۀ شصت، ایست‌های بازرسی در بعضی زمینه‌ها کمی تغییر کردند و با اهدافی متفاوت به کار خود ادامه دادند؛ مثلاً ایست‌های بازرسیِ پلیسِ راهنمایی و رانندگی در جاده‌ها برای بررسی مدارک رانندگان، ایمنی خودروها و جلوگیری از حمل کالاهای غیرقانونی بیش‌ازپیش گسترش یافت. در کنار این مورد، ایست‌های بازرسیِ موقت در زمان‌های خاص (مانند نوروز یا مناسبت‌های مذهبی) که برای مدیریت ترافیک و حفظ امنیت ایجاد می‌شدند نیز به فهرست افزوده شدند، هر چند که ایستِ کمیته در شکل و هیبتی روزآمد، همچنان پای ثابتِ این بساط بود.

در دهۀ ۹۰ و دهۀ فعلی نوعی تقریباً تازه از ایست‌های بازرسی متولد و فراگیر شدند. نحو و گونه‌ای که منجر به شکل‌گیریِ در دسترس‌ترین تصویر و تعریف از ایست بازرسی در اذهان عمومی شد. با شدت گرفتنِ اعتراضات در این دهه و دهۀ فعلی، ایست‌های بازرسی در شهرها و جاده‌ها برای کنترل ناآرامی‌ها و شناسایی افراد مرتبط با اعتراضات شکل گرفت و افزایش یافت. ایست‌هایی که با نقض غرض، به‌جای ایجاد امنیت صرفاً باعث احساس ناامنی در مردم و نیز ایجاد خشم و نفرت شده و می‌شوند؛ البته که فارغ از هدفِ منطقی، اساساً هدفِ حکومت از برپاییِ این ایست‌ها همین است. صرفاً ایجاد رعب و ترس در دل مردم جهت جلوگیری از شروع اعتراضات و به رخ کشیدنِ قدرت و اقتدارِ نداشته و نیز القای حس کنترل و اشراف بر امور. دربارۀ کارکرد این ایست‌ها، شطحیاتی مانند جلوگیری از جابجاییِ پهپاد و دوش‌پرتاب نیز گفته می‌شود که خب اگر جلوگیر بودند باید قبلاً کاری می‌کردند. روندِ فعلی حتی عقب‌گیری و پیگرد هم نیست.

واقعاً راهِ پیدا کردنِ کسانی که ارشدترین فرماندهان نظامی را به محل‌های موردنظر کشانده‌اند و یا به عبارت بهتر، به محل‌های موردنظر هدایت کرده‌اند، گذاشتنِ ایست بازرسی در اتوبان‌ها و خیابان‌ها و معابر شهری است؟ آیا در ایست بازرسی می‌توان کسی یا کسانی را پیدا کرد که گِرای محل و ساعتِ جلسۀ شورای عالی امنیت ملی را داده‌اند؟ مطمئناً راه پیدا کردنِ آن‌ها، ایست بازرسی نیست چون کسی یا کسانی که می‌توانند فرماندهان را به جایی بکشانند و یا هدایت کنند و از زمان و مکان جلسۀ شورای عالی امنیت ملی خبر دارند و صبر می‌کنند تا عضوِ دیرکرده هم برسد و بعد اطلاع بدهند که بزنند، با برپاییِ ایست بازرسی یافت می‌نشوند.

فی‌الحال نیز شاهدیم که این ایست‌های بازرسی شده‌اند ایستگاه‌های مرگ و از مردم عادی تلفات می‌گیرند. کنایه‌ای تلخ به گزارۀ «عوضش امنیت داریم» که از قضا خود حکومت ناقضِ این ادعا شده است. بعد هم، آیا، مگر، شاید، بعدازهرگز یک آدمِ مشکوکی هم به تورشان بخورد که بعید است جاسوس باشد یا دنبالۀ شبکۀ جاسوسی یا همچو چیزی که خب این هم خودش آلوده به اما و اگر است چون اساساً گزارش و مستندی دال بر میزانِ کارآمدیِ این فقره در دست نیست. اساساً با این روش‌ها، مشخص است که نه جاسوسی را گرفته‌اند و نه خواهد گرفت. نشان به آن نشان که...

- ادامه‌ی مطلب و متن کامل را در instant view و با لمس اینجا بخوانید.

🆔@jameeno
👍208
#الف

🏷 رقص مرگ!

🖊 شورای سردبیری:
حدود هشتادسال‌پیش در میانۀ کشمکش میان دو قدرت آمریکا و اتحاد شوروی بر سر نفت ایران محمد مصدق، نمایندۀ مجلس چهاردهم، چاره‌ای اندیشید و در مجلس به تصویب‌رساند: منع دولت‌ها از واگذاری امتیاز نفت به هر کشوری و وابسته‌کردن مذاکره برای فروش نفت ایران به تصمیم مجلس! به عبارت روشن طرح مصدق می‌گفت امتیاز نفت به هیچ‌یک از دو طرف مشتاق داده‌نخواهدشد. بریتانیا قبلاً امتیاز نفت جنوب را گرفته و فارغ از این کشمکش بود. این سیاست عنوان موازنۀ منفی گرفت و داستان نفت و توازن منفی آن یک سرمشق در مورد نفت شد. هرچند آمریکا بعداً در نفت جنوب ایران با انگلیس شریک‌شد اما آسیبی به آن مفهوم نزد تا به‌عنوان یک اصطلاح سیاسی در جامعۀ ایران بماند.

طبعاً معکوس موازنۀ منفی، یعنی موازنۀ مثبت، این می‌شود که یک کشور به طرف‌های مهم خود (که معمولاً ابرقدرت و یا قدرتمندند) امتیاز دهد، اما این امتیاز برابر باشد. در جهان کنونی که دوران امتیازهای نفتی به‌سرآمده امتیاز برابر صرفاً و درنهایت به دو متغیر محدود می‌شود: حجم تجارت و سوگیری نظامی.
کشورهای بزرگ میل دارند حجم تجارت خود را با کشورهایی که بزرگ، پولدار و غیرمهاجم به منافع آن‌هایند افزایش‌دهند. رقابت بر سر بازار که برای انتخاب نوع موازنه به کشورها فشار می‌آورد یکی از عمده‌ترین پیشرانه‌های جهان سرمایه‌داری از همان نخست بوده‌است.
سوگیری نظامی نیز یک زمینۀ اعمال موازنه است. موازنۀ منفی این است که کشور از ورود به اتحادها و ائتلاف‌های نظامی (معمولاً با کشورهای قدرتمند) کلاً خودداری‌کند و موازنۀ مثبت در این زمینه ورود به تعاملات دارای وزن برابر با همان قدرتمندان است. این امر عمدتاً در خرید تسلیحات از همه (مثلاً از یکی جنگنده، از دیگری تانک و از سومی ادوات دفاعی)، حفظ بی‌طرفی در تقابلات گرم و رفتار متعادل در جبهه‌بندی‌های دیپلماتیک است.
کشور ما مدت‌هاست تعادل خود را در تشخیص منافع ملی از دست داده و از امکان انتخاب موازنۀ بهینه نیز بازمانده‌است. شعار حکومت هنگام تشکیل موازنۀ منفی بر مبانی ایدئولوژی بود. ظاهر آن بد نبود (هرچند دستاوردی نداشت) ولی با شروع جنگ تحمیلی کارایی خود را به‌کلی ازدست‌داد. صدام از شوروی جنگندۀ میگ، از فرانسه میراژ و از آمریکا اطلاعات می‌گرفت درحالی‌که شوروی به ایران کامیون نظامی و زیردریایی دیزلی می‌فروخت و از جبهۀ مقابلش موشک خارج از ردۀ آمریکایی و خمپارۀ اسرائیلی قاچاق‌می‌شد: اجبار ایران را به‌دست‌کشیدن از آن موازنۀ منفی رانده ولی به حوزۀ موازنه مثبت نکشانده‌بود. سیاست سردرگمی بود که هرروز هم سردرگم‌تر می‌شد؛ چون حکومت به‌خاطر استعداد ناچیز در دورنگری سیاست خارجی فاقد استراتژی امنیت‌ملی سنجیده بود و هر روز خود را گرفتارتر می‌ساخت.
تلاش‌های هاشمی‌رفسنجانی و خاتمی برای شکستن کمر سیاست‌خارجی منحط و رسیدن به تصور واقع‌بینانه‌ای از سیاست موازنه شکست‌خورد و درنهایت کشور را به کارتِ بازی چند طرف در برابر طرف‌های دیگر تبدیل‌کرد. با اصرار حکومت برای ادامۀ یک تقابل فاقد منطق، ترس از ورود به تعامل با همۀ طرف‌ها و درپیش‌گرفتن سیاست ناسنجیده و نیندیشیده درنهایت به «نه جنگ و نه مذاکره» ختم‌شد که این روزها میوۀ تلخ و زهرآگینی داده‌است.

به‌فرض که فردا سرِ به‌سنگ‌خوردۀ حکومت تغییر مسیر دهد و به‌دنبال یک سیاست بین‌المللی کمتر سردرگم برود و به جستجوی موازنه‌ای نو برود. کدام باشد بهتر است؟ منفی یا مثبت؟
حداقل یک راهنمای عمل وجوددارد: اوضاع وخیم کشور در اقتصاد و نیاز مبرمش به سرمایه‌گذاری! اگر هم روزی امکان داشت موازنۀ منفی و اتکا به دارایی داخلی کشور را در مسیر توسعه قراردهد، جمهوری‌اسلامی آن مسیر ر ا کور کرد و به پرتگاهی کشاند که اکنون همگی بر لبۀ آن ایستاده‌ایم. کشوری که نیاز به سرمایه‌گذاری دارد ناچار است با همۀ قدرت‌ها و صاحبان سرمایه تعامل مثبت کند. معنای آن برقراری موازنۀ مثبت است که لوازم آن خیلی سنگین نیست: غیر از چشم باز در تشخیص چگونگی ورود سرمایۀ خارجی، مستلزم رهاکردن خط‌مشی ماجراجویانه در سیاست خارجی و روی‌کاربودن یک دولت سالم ملی است.

حکومت کنونی فاقد خرد بنیادین، عقل سرد و روشن‌بینی مطلوب برای درپیش‌گرفتن یک سیاست نظام‌دار موازنۀ مثبت است: قدرتمندان خونخوار و شیطانی را به‌طمع کشتن یک ملت و تقسیم مایملکش انداخته‌است و گویا احتمال برگشتش از مسیر اشتباه جز با دگنگ بیگانۀ مغرض وجود ندارد. این به فاجعه ختم‌می‌شود.
خیرخواهان کشور توصیه‌اش می‌کنند از رقص مرگ بر لبۀ پرتگاه احترازکند و بدون آن دگنگ به مسیر ناسنگلاخ منتهی به بهترشدن اوضاع برگردد!

🆔@jameeno
👍324🤔4👏1😁1
#الف

🏷 «پس باید»!

🖊 شورای سردبیری:
بالاخره ایران بازیگر اصلی ژئوپلتیک منطقه است یا یک کیک بزرگ در آستانۀ قطعه‌قطعه و بلعیده‌شدن؟

این پرسشی است که بعد از آشنایی با دیدگاه‌های کارشناسان ایرانی و خارجی در برابر ما قرارمی‌گیرد: در یک طرف ایرانی قرار دارد که به‌تحلیل امثال حسین شریعتمداری آمریکا و اسرائیل را شکست‌داده، اعراب خود را مجبور می‌دانند به‌عنوان بزرگتر منطقه بشناسندش، بدون وجود و رضایت آن برقراری هیچ نوع ترتیبات امنیتی منطقه‌ای امکان ندارد و بنابراین تا کاملاً از پا درنیاید و تقسیم‌نشود عطش ایالات‌متحده و صهیونیسم بین‌الملل آرام‌نمی‌گیرد. «پس باید» هرچه را در دست دارد زمین بگذارد و فقط به توسعۀ موشکی و هسته‌ای بپردازد و به‌قول برخی از این استراتژیست‌ها «همۀ دشمنان را به زانو درآورد».
در طرف دیگر ولی ایرانی قرار دارد که اخیراً در یک جنگ محدود بزرگترین ضربات قابل‌دریافت در عصر جنگ‌های جدید را دریافت‌کرده (از بین رفتن دفاع هوایی، سازمان نیروهای نظامی، بمباران شهری و دودشدن بازوهای منطقه‌ای، و البته هنوز نه تأسیسات حیاتی نیروگاهی، نفتی و بندری) و امکان تدارکاتی تداوم نقشی را که تاکنون در منطقه داشته ندارد و «پس باید» هرچه را در دست دارد زمین بگذارد و فقط به توسعۀ موشکی و هسته‌ای بپردازد و به‌قول گروهی دیگر از استراتژیست‌ها «از انهدام بیشتر کشور و زورشنوی افزون‌تر جهانخواران جلوگیری‌کند».
جالب است که هر دو گروه با نقطۀ مبداء متفاوت به نتایج واحدی می‌رسند: تداوم درافتادن با ایالات‌متحده، اسرائیل، اعراب و همسایگان طمع‌کار! این وسط باید چیزی اشتباه باشد که دو تحلیل متفاوت به نتیجۀ واحدی می‌رسند و شاید هم جمع دو نیمۀ اشتباه، دو نیمۀ توهم در کنار دو نیمۀ واقعیت، به یک اشتباه مشترک کامل می‌انجامد.

نیمۀ اشتباه گروه اول این است که فکرمی‌کنند ما در آن جنگ پیروز شده‌ایم و از روی این واقعیت می‌پرند که «پیروز نشدیم، اما منهدم و منهزم هم نشدیم» -دیدن نیمه پر لیوان! این را هم درنظرنمی‌گیرند که وقتی تحلیل یک استراتژیست با تحلیل جان بولتون یکسان از آب درآید می‌باید به خودش شک‌کند و نه اطمینان به آن جانور کثیف!
نیمۀ اشتباه تحلیل گروه دوم این است که فرض را بر این می‌گیرد که بازسازی و توسعۀ سپر هوایی کشور در شرایط کنونی ممکن است و مشکل هم فقط در تعداد موشک است. درحالی‌که عقل سلیم می‌گوید هیچ منبع عاجل مطمئنی (مثلا روسیه و یا چین) برای طراحی و تأمین امنیت آسمان ایران وجود ندارد.
نتیجه آن‌که تنها کار ممکن درحال‌حاضر برای هردو گروه شریک در این اشتباهِ برآورد تأکید برافزایش توان نظامی بدون توجه به حجم لازم آن برای برآمدن از پس فناوری ایالات‌متحده و اسرائیل است. به‌احتمال‌زیاد چسبیدن به این موضع مشترک تقویت قوای نظامی (که به‌خودی‌خود خیلی لازم هم است) این است که هیچ طرفی راه برون‌رفتی از وضعیت وخیم کنونی کشور سراغ‌ندارد. پشت تأکید صرف بر افزایش نیروی نظامی هیچ محاسبه و دید استراتژیکی وجود ندارد. نظیر این حماقت است که آب کافی نداری ولی خواهان صادرات یازده‌میلیارددلار هندوانه و سبزی به روسیه و واردات مهاجر و افزایش جمعیت به ۱۵۰میلیون‌نفر باشی! سرشار از کوته‌بینی استراتژیک!

ما نمی‌خواهیم در این مطلب نتیجه‌بگیریم که «پس باید» با ایالات‌متحده مذاکره‌کرد. واقع آن است که حکومت مرحلۀ آمادگی و اقدام به گفتگو را پشت‌سرگذاشته و الان آمریکاست که طاقچه‌بالا می‌گذارد. تنها حرف این است که برای بیرون‌آمدن از این بن‌بست باید کاری فراتر از کسب آماگی نظامی کرد. احتمال‌دارد این کار پذیرش شرایط آمریکا و در پیش گرفتن سیاست همکاری با همۀ طرف‌های قدرتمند (بی‌طرفی مثبت) باشد یا پیامی بیشتر از «ما نگفتیم اسرائیل را نابودمی‌کنیم» به اسرائیل: که می‌خواهیم دوربزنیم به سمت دهۀ چهل و پنجاه و شاید هم امکان‌دادن به ظهور ملتی یکپارچه که حد علقه‌اش به حفظ آب و خاک اجدادی بیش از تنفر انباشته‌اش از اقدامات حکومت فعلی باشد. شاید به ترکیبی از سه اقدام. ولی می‌باید دانست همان‌قدر که نمی‌شود سر آمریکا و اسرائیل کلاه‌گذاشت، همان‌قدر هم نمی‌شود ملتی آسیب‌دیده، رنجیده و ناباور را با سرود و مجسمه فریب‌داد. همان‌گونه که قبلاً گفته‌ایم تنها راه برون‌رفت شرافتمندانه و معقول از گردبادی که از داخل و خارج می‌رسد و همه‌چیز را درهم‌می‌پیچد این است که حکومت همۀ آن‌ها را که در پنجاه‌سال اخیر بر مسند نشسته و در رسیدن به وضع حاضر سهمی دارند، در مجلسی گرد کند تا همان‌قدر که برای تشکیل و دوام چنین حکومتی شریک بوده‌اند، در یافتن فرجام آن نیز حرفی بزنند و رأیی بدهند. شاید، فقط شاید، راهی بدون هزینۀ بالا برای عبور از این گردباد یافته‌شود.
تقاضای رفراندوم از بیرون دایرۀ حاکم کار عبثی است: تن نمی‌دهد مگر به‌زور؛ که آن هم دیگر رفراندوم نیست؛ برکناری به‌زور است!

🆔@jameeno
👍188🙏1🤣1
#الف

🏷 ملت ایمن!

🖊 شورای سردبیری:
امثال کشور ترکیه دارند از «چاه دوازده‌روزۀ» اخیر سیاست بین‌الملل درس استخراج می‌کنند: ایمن‌کردن یک ملت در جهان کنونی به چه ابزاری نیاز دارد؟ حکومت ایران ولی نمی‌خواهد پاسخ این پرسش را بداند!
علت ساده‌ای دارد: آن پاسخ تقریباً همه‌چیز حکومت را نفی و او را رفوزه می‌کند. هنگامی‌که حتی یک عامل و پارامتر ساختاردهنده به امنیت یک ملت در هیچ‌یک از اجزای حکومت نیست به‌میان‌آوردن فهرستی از ابزار یادشده یادآوری این واقعیت به حکومت است که شعور ندارد، عقل تحلیلی ندارد، چشم‌انداز از جهان ندارد، نیازهای ملی را نمی‌شناسد، پیشرانه‌های جامعه خود را نیز تشخیص نمی‌دهد و حتی امکانات در دسترس را صورت‌برداری‌نکرده و نمی‌بیندشان. این یعنی مرخص است!
می‌توان فهرستی از آن نیازها و ابزار و اجزاء فراهم‌کرد و می‌توان سنجش‌کرد که هر حکومتی تا چه اندازه به آن‌ها توجه‌داشته‌است
نخستین وسیلۀ حفظ امنیت یک ملت حفاظت از وحدت آن است. وحدت ملی یک عامل ذهنی و مرتبط با روح و روان تک‌تک شهروندان است. اگر حکومتی نتواند حس احترام به جایگاه انسانی، عزت‌نفس، برابری حقوق، آزادی و به‌ویژه اعتماد به حکومت را در یک ملت پدیدآورد، ثبات و امنیت روانی آن را به‌هم‌می‌زند و در حفظ وحدت ملی نمرۀ صفر می‌گیره. علت روشن است: احساس فقدان فردیت و داشتن وجدان آزاد، عدم برابری، وجود تبعیض و نبود آزادی عقیده انسان‌ها را از یکدیگر دور و وحدت آن‌ها را ناممکن‌می‌کند. شهروند درجه‌دو از شهروند درجه‌یک متنفرمی‌شود، محرومان از فرصت برابر کینۀ برخورداران از رانت را به‌دل‌می‌گیرند و بی‌اعتمادی به حکومت بی‌اطمینانی و ترسی دائمی در دل اشخاص پدیدمی‌آورد. احساس عدم ثبات و تزلزل موقعیت فرد، زایندۀ عدم اعتماد اجتماعی، همسایه‌هراسی، دشمن‌خویی و عصبیت است. درچنین وضعیتی صحبت از وحدت ملی پوچ است و نمی‌توان آن را با تبلیغات پدیدآورد. نمرۀ حکومت کنونی در زمینۀ حراست از وحدت ملی هم صفر است. یک ملت نمی‌تواند زیر سایۀ حکومتی که آن را یک تبلیغاتچی شارلاتان می‌یابد احساس امنیت کند.

دومین متغیر مهم ایمن‌بودن یک ملت مقدار اعتماد آن به قرارنگرفتن در معرضر آسیب‌پذیری از سوی بیگانگان است. این یک ترس قدیمی بشر است که از دوران زندگی شبانی تا تشکیل دولت‌شهر و جامعۀ امروز ادامه‌داشته‌است. ترسی نامیرا است و حکومت‌ها می‌باید بتوانند آن را در ذهن ملت‌ها کاهش‌دهند. این نمره نیز در کارنامۀ حکومت ما صفر است. نه امروز و پس‌از تهاجم موسوم به ۱۲روزه، حتی قبل‌از آن آشکار بود حکومت نمی‌تواند اعتماد به ایمن‌بودن در برابر بیگانه را به ملت عرضه‌کند. نه سیاست‌خارجی آن، نه متحدانش و نه تدارکاتش هرگز حامل این اعتماد نبودند. متلک «عوضش امنیت داریم»، فرار به جلوی «اگر فلان‌جا نجنگیم مجبوریم در همدان و تهران بجنگیم» و نظایر آن‌ها نشانۀ زدودگی اعتمادند. جنگ اخیر نشان‌داد مجموعۀ عناصر مادی دفاعی نیز از کارایی مناسب برخوردارنبوده‌اند.

سومین مشخصۀ ملت ایمن باور به ثبات حکومت است. باور به ثبات در حکومتی که اجزایش هرروز در سخنرانی می‌گویند کسی نمی‌تواند ما را از جا تکان‌دهد مشکل است و حکومت فعلی در تکرار این‌که حتما ثباتش حفظ‌می‌شود از پرگوترین حکومت‌هاست. هنگامی‌که همۀ شهروندان خودی و نخودی دربارۀ این‌که یک حکومت کی تغییرمی‌کند و رژیم جانشینش چه‌خواهدبود بحث‌می‌کنند، کارش تمام است. تصور بی‌ثباتی در آینده در ذهن عموم قابل‌حذف نیست.

و بالاخره چهارمین گروه از کیفیات یک ملت ایمن عناصر مادی ایمنی است: معیشت عمومی مناسب، تحصیل در دسترس، بهداشت کافی، مسکن درخور، نظام مستمری، محیط‌زیست سالم، اشتغال کافی، حمایت‌های اجتماعی و امکان تفریح که حکومت ایران دربارۀ آن‌ها هم رفوزه است. این‌ها کیفیاتی قابل‌اندازه گیری ودارای شاخص‌های کلان‌اند. حکومت ایران در همۀ شاخص‌های کلان بازنده و رد بوده‌است. بین سال ۸۸ تا ۲۰۲۰ میلادی تولید ناخالص داخلی ایران فقط ۱/۵۷ برابرشده است (برای مقایسه؛ ترکیه ۷/۹۱، عربستان ۷/۵۹، و امارات ۳/50 برابر شده‌اند).

جمع همۀ این عوامل و توجه به ترکیب بهینۀ همۀ آن‌ها را، ما پایۀ استراتژی امنیت‌ملی می‌نامیم. استراتژی امنیت‌ملی هم چیزی نیست که از طریق تشکیل و تجدید و تکثیر و ابداع شوراهای متعدد پدید آید. یک ایدۀ کلان است با این مضمون که طریق رساندن کشور به جایی که همۀ عوامل و متغیرهای فوق در حالت بهینه قرارداشته‌باشند کدام است.
در این خانه آب و نان و برق و دارو و آسودگی خیال و یگانگی و آسمان امن و زمین پراعتماد و حکومت واحد در دسترس نیست. چرا هفت‌دست کاسه‌بشقاب دورش می‌چینید؟
حالا اگر می‌گوئید همۀ این کاسه‌بشقاب‌ها «سوراخ» دارند، باز یک حرفی، ولی راه‌حل مشکل دفاع در ایران شورابازی نیست؛ داشتن استراتژی سنجیده و خردمندانۀ امنیت‌ملی است.

🆔@jameeno
👍327👏2