#تلنگر 📚
دو آتش نشان وارد جنگلی می شوند تا آتش کوچکی را خاموش کنند . آخر کار وقتی از جنگل بیرون می آیند و می روند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف و خاکستر است و صورت آن یکی به شکل معصومانه ای تمیز !
سوال : کدامشان صورتش را می شوید؟
.
اشتباه کردید ، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر می کند صورت خودش هم همان طور است ...
اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به ...خودش می گوید : حتماً من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم .
حالا فکر کنیم چندین بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته باشیم !
وقتی فرد مقابل ما مهربان
و خوب و دوست داشتنی نیست،
کمی باید به خودمان شک کنیم.
@khabarfouri
دو آتش نشان وارد جنگلی می شوند تا آتش کوچکی را خاموش کنند . آخر کار وقتی از جنگل بیرون می آیند و می روند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف و خاکستر است و صورت آن یکی به شکل معصومانه ای تمیز !
سوال : کدامشان صورتش را می شوید؟
.
اشتباه کردید ، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر می کند صورت خودش هم همان طور است ...
اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به ...خودش می گوید : حتماً من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم .
حالا فکر کنیم چندین بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته باشیم !
وقتی فرد مقابل ما مهربان
و خوب و دوست داشتنی نیست،
کمی باید به خودمان شک کنیم.
@khabarfouri
#تلنگر
🔺️تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود. به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت. کولری خریدم. برای بردن کولر به پشتبام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که 40 هزار تومان میگیرند. من هم کمی چانهزنی کردم و روی 30 هزار تومان توافق کردیم.
بعد از اینکه کولر را به پشت بام آوردند و زیر آفتاب داغ پشتبام عرق میریختند، سه تا 10 هزار تومانی به یکی از آن دو کارگر دادم. او یکی از 10 هزار تومانیها را برای خودش برداشت و دو تای دیگر را به کارگر دیگر داد.
به او گفتم: «مگر شریک نیستید؟»
گفت: «چرا، ولی او عیالوار است و احتیاجش از من بیشتر.»
من هم برای این طبع بلندش دست تو جیبم کردم و دو تا 5 هزار تومانی به او دادم. تشکر کرد و دوباره یکی از 5 هزار تومانیها را به کارگر دیگر داد و رفتند.
داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتوانستم این قدر بزرگوار و بخشنده باشم. آنجا بود که یاد جمله زیبایی افتادم: «بخشیدن دل بزرگ میخواهد نه توان مالی.»
@khabarfouri
🔺️تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود. به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت. کولری خریدم. برای بردن کولر به پشتبام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که 40 هزار تومان میگیرند. من هم کمی چانهزنی کردم و روی 30 هزار تومان توافق کردیم.
بعد از اینکه کولر را به پشت بام آوردند و زیر آفتاب داغ پشتبام عرق میریختند، سه تا 10 هزار تومانی به یکی از آن دو کارگر دادم. او یکی از 10 هزار تومانیها را برای خودش برداشت و دو تای دیگر را به کارگر دیگر داد.
به او گفتم: «مگر شریک نیستید؟»
گفت: «چرا، ولی او عیالوار است و احتیاجش از من بیشتر.»
من هم برای این طبع بلندش دست تو جیبم کردم و دو تا 5 هزار تومانی به او دادم. تشکر کرد و دوباره یکی از 5 هزار تومانیها را به کارگر دیگر داد و رفتند.
داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتوانستم این قدر بزرگوار و بخشنده باشم. آنجا بود که یاد جمله زیبایی افتادم: «بخشیدن دل بزرگ میخواهد نه توان مالی.»
@khabarfouri
#تلنگر
🔺️از گابریل گارسیا مارکز پرسیدند: اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره " امید " بنویسی، چه می نویسی گفت: 99 صفحه رو خالی میذارم، صفحه آخر، سطر آخر می نویسم: یادت باشه دنیا گِرده، هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه آغاز باشی. زندگی ساختنی است، نه ماندنی. بمان برای ساختن، نساز برای ماندن. و منتظر نباش کسی برایت گل بیاورد، خاک را زیر و روکن، بذر را خودت بکار، از آن مراقبت کن، و با امید گل خواهد داد.
@khabarfouri
🔺️از گابریل گارسیا مارکز پرسیدند: اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره " امید " بنویسی، چه می نویسی گفت: 99 صفحه رو خالی میذارم، صفحه آخر، سطر آخر می نویسم: یادت باشه دنیا گِرده، هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه آغاز باشی. زندگی ساختنی است، نه ماندنی. بمان برای ساختن، نساز برای ماندن. و منتظر نباش کسی برایت گل بیاورد، خاک را زیر و روکن، بذر را خودت بکار، از آن مراقبت کن، و با امید گل خواهد داد.
@khabarfouri
💕#تلنگر🍃🌺
✨مهم ترین چیز در روابط انسان ها گفتگو است
اما مردم دیگر با هم حرف نمی زنند، به هم گوش نمی کنند
💫آنها سینما میروند٬تلویزیون تماشا میکنند،
به رادیو گوش میدهند،کتاب میخوانند،
💫پست های روی اینترنت را به روز میکنند،
اما تقریبا هرگزبا هم صحبت نمی کنند!
💫اگر بنا داریم دنیا را تغییر بدهیم، چاره ای جز این نیست که از نو برگردیم به دورانی که جنگجوها دور یک آتش جمع میشدند و برای هم قصه تعریف میکردند.
@khabarfouri
✨مهم ترین چیز در روابط انسان ها گفتگو است
اما مردم دیگر با هم حرف نمی زنند، به هم گوش نمی کنند
💫آنها سینما میروند٬تلویزیون تماشا میکنند،
به رادیو گوش میدهند،کتاب میخوانند،
💫پست های روی اینترنت را به روز میکنند،
اما تقریبا هرگزبا هم صحبت نمی کنند!
💫اگر بنا داریم دنیا را تغییر بدهیم، چاره ای جز این نیست که از نو برگردیم به دورانی که جنگجوها دور یک آتش جمع میشدند و برای هم قصه تعریف میکردند.
@khabarfouri
#تلنگر
🔺️به ابوسعید ابوالخیر گفتند: «فلانی شاهکار میکند، چرا که قادر است پرواز کند.»
گفت: «این که مهم نیست، مگس هم میپرد.»
گفتند: فلانی را چه میگویی که روی آب راه میرود!»
گفت: «اهمیتی ندارد، تکهای چوب نیز همین کار میکند.»
گفتند: «پس از نظر تو شاهکار چیست؟»
گفت: «این که در میان مردم زندگي کنی ولی هیچگاه به کسی دروغ نگویی، کلک نزنی و سوء استفاده نکنی، این شاهکار است.»
@khabarfouri
🔺️به ابوسعید ابوالخیر گفتند: «فلانی شاهکار میکند، چرا که قادر است پرواز کند.»
گفت: «این که مهم نیست، مگس هم میپرد.»
گفتند: فلانی را چه میگویی که روی آب راه میرود!»
گفت: «اهمیتی ندارد، تکهای چوب نیز همین کار میکند.»
گفتند: «پس از نظر تو شاهکار چیست؟»
گفت: «این که در میان مردم زندگي کنی ولی هیچگاه به کسی دروغ نگویی، کلک نزنی و سوء استفاده نکنی، این شاهکار است.»
@khabarfouri
#تلنگر
🔺️مالک یک سالن نمایشگاهی که آن را غرفه غرفه کرده و به صنفهای مختلف اجاره میدهد تعریف میکرد : دو روز قبل ، زمان اجارۀ یکی از غرفهها تمام شد و مستأجر که سبزی فروش بود باید غرفه را تخلیه میکرد . پیش من آمد و گفت : من دارم میروم و مقداری سبزی در غرفه باقی مانده که تخلیهاش برایم ممکن نیست ، سبزیها در اختیار شما هرطور خودتان صلاح دانستید ، ما هم بعد از رفتن سبزی فروش به مشتریانی که در محوطه بودند اعلام کردیم که در فلان غرفه مقداری سبزی وجود دارد کسانی که میخواهند میتوانند رایگان بردارند ، آقا چشمتان روز بد نبیند تا این را گفتیم ناگهان حملهای بزرگ از همۀ نقاط سالن به سمت غرفه آغاز شد و ازدحام شکل گرفت ، نظم مجموعه به هم ریخت و مردم در حالی که از سر و کول هم بالا میرفتند تره و تربچه و جعفری را از دست دیگران میکشیدند ، خلاصه به غلطکردن افتادیم که ای کاش سبزیها را دور میریختیم !!
وقتی این ماجرا را شنیدم به یاد خاطرۀ یکی از دوستان افتادم که میگفت : سالها پیش که در یکی از کشورهای اروپایی مشغول تحصیل بودم (اگر اشتباه نکنم انگلستان بود) رادیو اعلام کرد که در فلان فروشگاهها چند قلم مادۀ غذایی به قیمت پایینتر از بازار عرضه میشود و کسانی که نیازمندند میتوانند مراجعه و با هزینۀ کمتر خرید کنند ، من و دو تن از دوستان ایرانیم که مستأجر خانۀ یک پیرزن 80 ساله بودیم ، بسیج شدیم و رفتیم و کلی خرید ارزان کردیم ، فردای آنروز صاحبخانه را دیدیم و با شوق و ذوق ماجرای زرنگیمان را برایش تعریف کردیم و گفتیم اگر نمیتواند برای خرید برود ، بگوید که برای او هم خرید ارزان کنیم ، ناگهان پیرزن با خشم نگاهمان کرد و گفت : تا فردا فرصت دارید خانۀ مرا تخلیه کنید ... ما هم با تعجب علت را پرسیدیم پاسخ داد : شما به کشور من خیانت کردید اینهایی که شما خریدید برای نیازمندان بود که بتوانند برای نیاز خانوادۀ خود تهیه کنند نه اینکه افرادی مانند شما که محتاج نیستید و به فروشگاهها هجوم ببرید و حقشان را تصاحب کنید !!
سخن از افراد فقیری که برای نان شب خود میجنگند نیست ، سخن از انسانهای متوسط و حتی متمولی ست که وقتی پای کالای #مفت به میان میآید حتی اگر نیازمندش نباشند به انسانیت خود چوب حراج میزنند ، آیا مردمی که برای خرید به آن مرکز رفته بودند همه فقیر و نیازمند اندکی سبزی بودند یا مثلاً پای حکومت در میان بود ؟؟ #فرومایگی یا #مناعت_طبع ، ما به کدام سو از قهقهرای تاریخ رهسپاریم ؟؟
#صائب_تبریزی میگفت :
جهان به مجلس مستان بی خرد ماند
که در شکنجه بُود هرکسی که هشیار است
@khabarfouri
🔺️مالک یک سالن نمایشگاهی که آن را غرفه غرفه کرده و به صنفهای مختلف اجاره میدهد تعریف میکرد : دو روز قبل ، زمان اجارۀ یکی از غرفهها تمام شد و مستأجر که سبزی فروش بود باید غرفه را تخلیه میکرد . پیش من آمد و گفت : من دارم میروم و مقداری سبزی در غرفه باقی مانده که تخلیهاش برایم ممکن نیست ، سبزیها در اختیار شما هرطور خودتان صلاح دانستید ، ما هم بعد از رفتن سبزی فروش به مشتریانی که در محوطه بودند اعلام کردیم که در فلان غرفه مقداری سبزی وجود دارد کسانی که میخواهند میتوانند رایگان بردارند ، آقا چشمتان روز بد نبیند تا این را گفتیم ناگهان حملهای بزرگ از همۀ نقاط سالن به سمت غرفه آغاز شد و ازدحام شکل گرفت ، نظم مجموعه به هم ریخت و مردم در حالی که از سر و کول هم بالا میرفتند تره و تربچه و جعفری را از دست دیگران میکشیدند ، خلاصه به غلطکردن افتادیم که ای کاش سبزیها را دور میریختیم !!
وقتی این ماجرا را شنیدم به یاد خاطرۀ یکی از دوستان افتادم که میگفت : سالها پیش که در یکی از کشورهای اروپایی مشغول تحصیل بودم (اگر اشتباه نکنم انگلستان بود) رادیو اعلام کرد که در فلان فروشگاهها چند قلم مادۀ غذایی به قیمت پایینتر از بازار عرضه میشود و کسانی که نیازمندند میتوانند مراجعه و با هزینۀ کمتر خرید کنند ، من و دو تن از دوستان ایرانیم که مستأجر خانۀ یک پیرزن 80 ساله بودیم ، بسیج شدیم و رفتیم و کلی خرید ارزان کردیم ، فردای آنروز صاحبخانه را دیدیم و با شوق و ذوق ماجرای زرنگیمان را برایش تعریف کردیم و گفتیم اگر نمیتواند برای خرید برود ، بگوید که برای او هم خرید ارزان کنیم ، ناگهان پیرزن با خشم نگاهمان کرد و گفت : تا فردا فرصت دارید خانۀ مرا تخلیه کنید ... ما هم با تعجب علت را پرسیدیم پاسخ داد : شما به کشور من خیانت کردید اینهایی که شما خریدید برای نیازمندان بود که بتوانند برای نیاز خانوادۀ خود تهیه کنند نه اینکه افرادی مانند شما که محتاج نیستید و به فروشگاهها هجوم ببرید و حقشان را تصاحب کنید !!
سخن از افراد فقیری که برای نان شب خود میجنگند نیست ، سخن از انسانهای متوسط و حتی متمولی ست که وقتی پای کالای #مفت به میان میآید حتی اگر نیازمندش نباشند به انسانیت خود چوب حراج میزنند ، آیا مردمی که برای خرید به آن مرکز رفته بودند همه فقیر و نیازمند اندکی سبزی بودند یا مثلاً پای حکومت در میان بود ؟؟ #فرومایگی یا #مناعت_طبع ، ما به کدام سو از قهقهرای تاریخ رهسپاریم ؟؟
#صائب_تبریزی میگفت :
جهان به مجلس مستان بی خرد ماند
که در شکنجه بُود هرکسی که هشیار است
@khabarfouri
#تلنگر
🔺️ یک تحویلدار بانک تعریف میکرد: روزی ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ آﻭرد تا ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کنه. ﮔﻔﺘﻢ: ﻭقت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ! ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ! ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭمم ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟! ﮔﻔﺘﻢ:فرقی نمیکنه! ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ! رفت، ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ کهنه ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺭنج دیدﻩ ای داشت، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ. ﺑﻠﻨﺪﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﺤﻮیلش ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻗﺒﺾ ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﺸﻢ ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ. ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ. ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭم ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﻬﺶ! ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ. ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ! بعضی وقتا میشه تیغ باشی اما نبُری، تبر باشی اما نشکنی.
@khabarfouri
🔺️ یک تحویلدار بانک تعریف میکرد: روزی ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ آﻭرد تا ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کنه. ﮔﻔﺘﻢ: ﻭقت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ! ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ! ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭمم ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟! ﮔﻔﺘﻢ:فرقی نمیکنه! ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ! رفت، ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ کهنه ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺭنج دیدﻩ ای داشت، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ. ﺑﻠﻨﺪﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﺤﻮیلش ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻗﺒﺾ ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﺸﻢ ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ. ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ. ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭم ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﻬﺶ! ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ. ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ! بعضی وقتا میشه تیغ باشی اما نبُری، تبر باشی اما نشکنی.
@khabarfouri
#تلنگر
🔺️فردی به دکتر مراجعه کرده بود ، در حین معاینه ، یک نفر بازرس از راه میرسه و از دکتر میخواهد که مدارک نظام پزشکی اش را ارائه دهد .
دکتر بازرس را به کناری میکشد و پولی دست بازرس میذاره و میگه : من دکتر واقعی نیستم !
شما این پول رو بگیر بی خیال شو !
بازرس که پولو میگیره از در خارج میشه ؟!
مریض یقه ی بازرس رو میگیره و اعتراض میکنه
بازرس میگه منم بازرس واقعی نیستم و فقط برای اخاذی اومده بودم ولی توی مریض میتونی از دکتر قلابی شکایت کنی !!
مریض لبخند تلخی میزنه و میگه : اتفاقأ من هم مريض نيستم اومدم كه چند روز استراحت استعلاجی بگيرم برای مرخصی محل كارم
و این است حکایت ما در جامعه ؟!!
قصه ها
برای "بیدار کردن" ما
نوشته شدند ؛
اما تمام عمر
ما برای "خوابیدن"
از آن ها استفاده کردیم ...!
@khabarfouri
🔺️فردی به دکتر مراجعه کرده بود ، در حین معاینه ، یک نفر بازرس از راه میرسه و از دکتر میخواهد که مدارک نظام پزشکی اش را ارائه دهد .
دکتر بازرس را به کناری میکشد و پولی دست بازرس میذاره و میگه : من دکتر واقعی نیستم !
شما این پول رو بگیر بی خیال شو !
بازرس که پولو میگیره از در خارج میشه ؟!
مریض یقه ی بازرس رو میگیره و اعتراض میکنه
بازرس میگه منم بازرس واقعی نیستم و فقط برای اخاذی اومده بودم ولی توی مریض میتونی از دکتر قلابی شکایت کنی !!
مریض لبخند تلخی میزنه و میگه : اتفاقأ من هم مريض نيستم اومدم كه چند روز استراحت استعلاجی بگيرم برای مرخصی محل كارم
و این است حکایت ما در جامعه ؟!!
قصه ها
برای "بیدار کردن" ما
نوشته شدند ؛
اما تمام عمر
ما برای "خوابیدن"
از آن ها استفاده کردیم ...!
@khabarfouri
#تلنگر 📚
🔺️روزی فیل با سرعت از جنگل می گریخت!
دلیلش را پرسیدند گفت: شیر دستور داده تا گردن همه زرافه ها را بزنند!
گفتند: تو را چه به زرافه؟! تو که فیل هستی پس چرا نگرانی؟!
گفت: بله من میدانم که فیل هستم؛ اما جناب شیر، الاغ را به پیگیری این دستور مأموریت داده!!
وقتی مأموریت مهم را بر دوش افراد بیسواد و نادان میگذارند، نتیجه فاجعه بار خواهد بود!
@khabarfouri
🔺️روزی فیل با سرعت از جنگل می گریخت!
دلیلش را پرسیدند گفت: شیر دستور داده تا گردن همه زرافه ها را بزنند!
گفتند: تو را چه به زرافه؟! تو که فیل هستی پس چرا نگرانی؟!
گفت: بله من میدانم که فیل هستم؛ اما جناب شیر، الاغ را به پیگیری این دستور مأموریت داده!!
وقتی مأموریت مهم را بر دوش افراد بیسواد و نادان میگذارند، نتیجه فاجعه بار خواهد بود!
@khabarfouri
دیروز مطمئن شدم که #ماسک_زدن خیلی ام ربطی به شعور نداره...
سر ظهر بود و ظهر گرما، تو تاکسی که سه نفر رو بیشتر سوار نمی کنه، نشسته بودم، آقایی هم بیرون تاکسی ایستاده بود، دیرم شده بود، به راننده گفتم بگو سوار بشه تا بریم دیگه...گفت ماسک نزده، سوارش نمی کنم، بعد اضافه کرد: خیلی وقته وایستاده، بدون ماسک کسی سوارش نمی کنه، اتوبوس هم نیست!
تو کیفم ماسک اضافه داشتم، بهش دادم و سوار شد.
کلی تشکر کرد و همش خودشو گوشه ی تاکسی جمع می کرد تا فاصله رو بیشتر رعایت کرده باشه، سر صحبت رو باز کردم و گفتم: اگه ماسک بزنین خودتون سلامت می مونین...
گفت: کارگرم، هزینه ی زندگی نمی رسه که بخوام ماسک و اسپری ضد عفونی هم بخرم، بعد به یه روسری که دور گردنش بود اشاره کرد و گفت، همینو می زنم، هر شب هم می شورمش.
گفتم: خوب به خانمت بگو از همین روسری برات ماسک درست کنه!
با تعجب گفت: مگه می شه؟ چجوری؟
تو دلم گفتم اینهمه کلیپ تو فضای مجازی که طرز تهیه ی ماسک رو آموزش داده، یعنی به اینها هم دسترسی نداره، بعد من براش نسخه ی بی فرهنگی و بی شعوری می پیچم!
با دستمال و نایلونی که همراهم بود، طرز درست کردن ماسک رو بهش یاد دادم، خیلی دقت کرد و خودش هم امتحان کرد تا مطمئن بشه یاد گرفته.
نزدیکای میدون، پولشو در اورد و به راننده گفت: کرایه ی این آبجی رو من حساب می کنم.
شوکه شدم، گفتم دلیلی نداره که شما کرایه ی منو حساب کنین...
گفت: درسته انسانیت شما رو نمی شه با کرایه ماشین جبران کرد، ولی من بیشتر از نیم ساعت زیر آفتاب وایستاده بودم، خیلی ها فهمیدن که به خاطر ماسک کسی سوارم نمی کنه، شایدم ماسک اضافی داشتن، اما به خاطر قیافه و ظاهرم بهم ندادن، تنها کاری که می تونم براتون بکنم، دعا کردن و حساب کردن کرایتونه.
خلاصه از او اصرار و از من انکار که تیر خلاص رو راننده زد که کرایه ی هر کسی رو از خودش می گیرم.
وقتی پیاده شدم دلم سوخت، شاید پول ماسک برای من پول خرد بود، اما برای خیلی ها بار اضافه است، شرمنده بودم از قضاوت زود هنگامم و خوشحال از این که ماسک اضافی داشتم.
پ.ن: شاید صدقه ی این روزهامون، دادن ماسک به افراد بدون ماسک و دو تا پیس کوچک، اسپری ضد عفونی کف دستاشون باشه...
#تلنگر
بياييم سفير مهربانىِ او باشيم❣️
@khabarfouri
سر ظهر بود و ظهر گرما، تو تاکسی که سه نفر رو بیشتر سوار نمی کنه، نشسته بودم، آقایی هم بیرون تاکسی ایستاده بود، دیرم شده بود، به راننده گفتم بگو سوار بشه تا بریم دیگه...گفت ماسک نزده، سوارش نمی کنم، بعد اضافه کرد: خیلی وقته وایستاده، بدون ماسک کسی سوارش نمی کنه، اتوبوس هم نیست!
تو کیفم ماسک اضافه داشتم، بهش دادم و سوار شد.
کلی تشکر کرد و همش خودشو گوشه ی تاکسی جمع می کرد تا فاصله رو بیشتر رعایت کرده باشه، سر صحبت رو باز کردم و گفتم: اگه ماسک بزنین خودتون سلامت می مونین...
گفت: کارگرم، هزینه ی زندگی نمی رسه که بخوام ماسک و اسپری ضد عفونی هم بخرم، بعد به یه روسری که دور گردنش بود اشاره کرد و گفت، همینو می زنم، هر شب هم می شورمش.
گفتم: خوب به خانمت بگو از همین روسری برات ماسک درست کنه!
با تعجب گفت: مگه می شه؟ چجوری؟
تو دلم گفتم اینهمه کلیپ تو فضای مجازی که طرز تهیه ی ماسک رو آموزش داده، یعنی به اینها هم دسترسی نداره، بعد من براش نسخه ی بی فرهنگی و بی شعوری می پیچم!
با دستمال و نایلونی که همراهم بود، طرز درست کردن ماسک رو بهش یاد دادم، خیلی دقت کرد و خودش هم امتحان کرد تا مطمئن بشه یاد گرفته.
نزدیکای میدون، پولشو در اورد و به راننده گفت: کرایه ی این آبجی رو من حساب می کنم.
شوکه شدم، گفتم دلیلی نداره که شما کرایه ی منو حساب کنین...
گفت: درسته انسانیت شما رو نمی شه با کرایه ماشین جبران کرد، ولی من بیشتر از نیم ساعت زیر آفتاب وایستاده بودم، خیلی ها فهمیدن که به خاطر ماسک کسی سوارم نمی کنه، شایدم ماسک اضافی داشتن، اما به خاطر قیافه و ظاهرم بهم ندادن، تنها کاری که می تونم براتون بکنم، دعا کردن و حساب کردن کرایتونه.
خلاصه از او اصرار و از من انکار که تیر خلاص رو راننده زد که کرایه ی هر کسی رو از خودش می گیرم.
وقتی پیاده شدم دلم سوخت، شاید پول ماسک برای من پول خرد بود، اما برای خیلی ها بار اضافه است، شرمنده بودم از قضاوت زود هنگامم و خوشحال از این که ماسک اضافی داشتم.
پ.ن: شاید صدقه ی این روزهامون، دادن ماسک به افراد بدون ماسک و دو تا پیس کوچک، اسپری ضد عفونی کف دستاشون باشه...
#تلنگر
بياييم سفير مهربانىِ او باشيم❣️
@khabarfouri
#تلنگر
🔺️مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود ، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد ، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.
دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحب خانه خواند.
"خانه ای زیبا که در باغی بزرگ و آرام قرار گرفته، بام سه گوش، تراس بزرگ مشرف به کوهستان، اتاق های دلباز و پذیرایی و ناهار خوری وسیع. کاملا دلخواه برای خانواده های بچه دار "
صاحب خانه گفت دوباره بخوان!
مرد اطاعت کرد و متن آگهی را دوباره خواند و صاحب خانه گفت : این خانه فروشی نیست!!!
در تمام مدت عمرم میخواستم جایی داشته باشم مثل این خانه ای که تو تعریفش را کردی ، ولی تا وقتی که تو نوشته هایت را نخوانده بودی نمی دانستم که چنین جایی دارم.
خیلی وقت ها نعمت هایی را که در اختیار داریم ، نمی بینیم چون "به بودن با آنها عادت کرده ایم" ، مثل سلامتی ، مثل نفس کشیدن ، مثل دوست داشتن ، مثل پدر ، مادر ، خواهر و برادر ، فرزند ، دوستان خوب و خیلی چیزهای دیگه که بهشون عادت کردیم ...
@khabarfouri
🔺️مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود ، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد ، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.
دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحب خانه خواند.
"خانه ای زیبا که در باغی بزرگ و آرام قرار گرفته، بام سه گوش، تراس بزرگ مشرف به کوهستان، اتاق های دلباز و پذیرایی و ناهار خوری وسیع. کاملا دلخواه برای خانواده های بچه دار "
صاحب خانه گفت دوباره بخوان!
مرد اطاعت کرد و متن آگهی را دوباره خواند و صاحب خانه گفت : این خانه فروشی نیست!!!
در تمام مدت عمرم میخواستم جایی داشته باشم مثل این خانه ای که تو تعریفش را کردی ، ولی تا وقتی که تو نوشته هایت را نخوانده بودی نمی دانستم که چنین جایی دارم.
خیلی وقت ها نعمت هایی را که در اختیار داریم ، نمی بینیم چون "به بودن با آنها عادت کرده ایم" ، مثل سلامتی ، مثل نفس کشیدن ، مثل دوست داشتن ، مثل پدر ، مادر ، خواهر و برادر ، فرزند ، دوستان خوب و خیلی چیزهای دیگه که بهشون عادت کردیم ...
@khabarfouri
#تلنگر
🔺️ "روباه دُم بُریده" !!
روزی دُمِ یک روباه در حادثهای قطع شد.
روباه های دیگر پرسیدند: دُمت چه شد!؟
روباهها از روی حقه بازی گفت:
خودم قطعاش کردم!
گفتند: چرا !؟ این که بسیار بد است.
روباه گفت: خیر! حالا آزادم و سبک...
احساس راحتی میکنم!
وقتی راه میروم فکر میکنم که دارم
پرواز میکنم!
یک روباه دیگر که بسیار ساده بود،
رفت و دُم خود را قطع کرد.
چون درد شدیدی داشت و نمیتوانست
تحمل کند،نزد روباه اوّلی رفت و گفت:
تو که گفته بودی سبک شدهام و
احساس راحتی میکنم...،
من که بسیار درد دارم!
روباه اولی گفت: صدایش را درنیاور!
وگرنه تمام روباههای دیگر به ما میخندند!
هر لحظه ابراز خشنودی و افتخار کن
تا تعداد ما زیاد شود؛
در غیر اینصورت تمام عُمر موردِ
تمسخر دیگران قرار خواهیم گرفت!
همین باعث شد که تعداد "دُمبریدهها"
آنقدر زیاد شد که بعداً به روباههای
دُمدار میخندیدند!
👈 وقتی در یک جامعه، افراد مُفسد
زیاد میشوند، آنگاه به افرادِ با شرف
و با عزت میخندند.
@khabarfouri
🔺️ "روباه دُم بُریده" !!
روزی دُمِ یک روباه در حادثهای قطع شد.
روباه های دیگر پرسیدند: دُمت چه شد!؟
روباهها از روی حقه بازی گفت:
خودم قطعاش کردم!
گفتند: چرا !؟ این که بسیار بد است.
روباه گفت: خیر! حالا آزادم و سبک...
احساس راحتی میکنم!
وقتی راه میروم فکر میکنم که دارم
پرواز میکنم!
یک روباه دیگر که بسیار ساده بود،
رفت و دُم خود را قطع کرد.
چون درد شدیدی داشت و نمیتوانست
تحمل کند،نزد روباه اوّلی رفت و گفت:
تو که گفته بودی سبک شدهام و
احساس راحتی میکنم...،
من که بسیار درد دارم!
روباه اولی گفت: صدایش را درنیاور!
وگرنه تمام روباههای دیگر به ما میخندند!
هر لحظه ابراز خشنودی و افتخار کن
تا تعداد ما زیاد شود؛
در غیر اینصورت تمام عُمر موردِ
تمسخر دیگران قرار خواهیم گرفت!
همین باعث شد که تعداد "دُمبریدهها"
آنقدر زیاد شد که بعداً به روباههای
دُمدار میخندیدند!
👈 وقتی در یک جامعه، افراد مُفسد
زیاد میشوند، آنگاه به افرادِ با شرف
و با عزت میخندند.
@khabarfouri
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#تلنگر
دنیای آدم ها هنگامی خراب می شود که انسان های دروغگو نقش آدم های مهربان را بازی می کنند..
@khabarfouri
دنیای آدم ها هنگامی خراب می شود که انسان های دروغگو نقش آدم های مهربان را بازی می کنند..
@khabarfouri
#تلنگر
پادشاهی دیدکه خدمتکاری بسیار شاد است ، از او علت شاد بودنش را پرسید. خدمتکار گفت: قربان همسر و فرزندی دارم و غذایی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن و بدین سبب من راضی و شادم.
پادشاه موضوع را به وزیر گفت . وزیر هم گفت: قربان چون او عضو گروه ۹۹ نیست بدان جهت شاد است، پادشاه پرسید گروه ۹۹ دیگر چیست؟ وزیر گفت : قربان یک کیسه برنج را با ۹۹ سکه طلا جلو خانه وی قرار دهید ، و چنین هم شد.
خدمتکار وقتی به خانه برگشت با دیدن کیسه وسکه ها بسیار شادشد و شروع به شمردن کرد ، ۹۹ سکه ؟ و بارها شمرد و تعجب کرد که چرا۱۰۰ تا نیست، همه جا را زیر و رو کرد ولی اثری از یک سکه نبود.
او ناراحت شد و تصمیم گرفت از فردا بیشتر کار کند تا یک سکه طلای دیگر پس انداز کند ، او از صبح تا شب سخت کار میکرد،و دیگر خوشحال نبود. وزیر هم که با پادشاه او را زیر نظر داشت گفت : قربان او اکنون عضو گروه ۹۹ است و اعضای این گرو کسانیند که زیاد دارند اما شاد و راضی نیستند.
خوشبختی در سه جمله است:
تجربه از دیروز ،
استفاده از امروز،
امید به فردا.
ولی ما با سه جمله دیگر زندگی را تباه میکنیم:
حسرت دیروز ،
اتلاف امروز
ترس از فردا
@khabarfouri
پادشاهی دیدکه خدمتکاری بسیار شاد است ، از او علت شاد بودنش را پرسید. خدمتکار گفت: قربان همسر و فرزندی دارم و غذایی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن و بدین سبب من راضی و شادم.
پادشاه موضوع را به وزیر گفت . وزیر هم گفت: قربان چون او عضو گروه ۹۹ نیست بدان جهت شاد است، پادشاه پرسید گروه ۹۹ دیگر چیست؟ وزیر گفت : قربان یک کیسه برنج را با ۹۹ سکه طلا جلو خانه وی قرار دهید ، و چنین هم شد.
خدمتکار وقتی به خانه برگشت با دیدن کیسه وسکه ها بسیار شادشد و شروع به شمردن کرد ، ۹۹ سکه ؟ و بارها شمرد و تعجب کرد که چرا۱۰۰ تا نیست، همه جا را زیر و رو کرد ولی اثری از یک سکه نبود.
او ناراحت شد و تصمیم گرفت از فردا بیشتر کار کند تا یک سکه طلای دیگر پس انداز کند ، او از صبح تا شب سخت کار میکرد،و دیگر خوشحال نبود. وزیر هم که با پادشاه او را زیر نظر داشت گفت : قربان او اکنون عضو گروه ۹۹ است و اعضای این گرو کسانیند که زیاد دارند اما شاد و راضی نیستند.
خوشبختی در سه جمله است:
تجربه از دیروز ،
استفاده از امروز،
امید به فردا.
ولی ما با سه جمله دیگر زندگی را تباه میکنیم:
حسرت دیروز ،
اتلاف امروز
ترس از فردا
@khabarfouri
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺️#تلنگر
🔹️یه روز پشت سرتو نگاه میکنی
و متوجه میشی که خیلی وقت ها ، خیلی زیاد
نگران چیزایی بودی که اصلا اهمیتی نداشتن...
🔹صبحتون بخیر و آرامش
@khabarfouri
🔹️یه روز پشت سرتو نگاه میکنی
و متوجه میشی که خیلی وقت ها ، خیلی زیاد
نگران چیزایی بودی که اصلا اهمیتی نداشتن...
🔹صبحتون بخیر و آرامش
@khabarfouri
#تلنگر
🔺️تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود. به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت. کولری خریدم. برای بردن کولر به پشتبام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که 40 هزار تومان میگیرند. من هم کمی چانهزنی کردم و روی 30 هزار تومان توافق کردیم.
بعد از اینکه کولر را به پشت بام آوردند و زیر آفتاب داغ پشتبام عرق میریختند، سه تا 10 هزار تومانی به یکی از آن دو کارگر دادم. او یکی از 10 هزار تومانیها را برای خودش برداشت و دو تای دیگر را به کارگر دیگر داد.
به او گفتم: «مگر شریک نیستید؟»
گفت: «چرا، ولی او عیالوار است و احتیاجش از من بیشتر.»
من هم برای این طبع بلندش دست تو جیبم کردم و دو تا 5 هزار تومانی به او دادم. تشکر کرد و دوباره یکی از 5 هزار تومانیها را به کارگر دیگر داد و رفتند.
داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتوانستم این قدر بزرگوار و بخشنده باشم. آنجا بود که یاد جمله زیبایی افتادم: «بخشیدن دل بزرگ میخواهد نه توان مالی.»
@khabarfouri
🔺️تابستان شده بود و هوا خیلی گرم بود. به آپارتمان جدیدی رفته بودیم که کولر نداشت. کولری خریدم. برای بردن کولر به پشتبام دو تا کارگر گرفتم. کارگرها گفتند که 40 هزار تومان میگیرند. من هم کمی چانهزنی کردم و روی 30 هزار تومان توافق کردیم.
بعد از اینکه کولر را به پشت بام آوردند و زیر آفتاب داغ پشتبام عرق میریختند، سه تا 10 هزار تومانی به یکی از آن دو کارگر دادم. او یکی از 10 هزار تومانیها را برای خودش برداشت و دو تای دیگر را به کارگر دیگر داد.
به او گفتم: «مگر شریک نیستید؟»
گفت: «چرا، ولی او عیالوار است و احتیاجش از من بیشتر.»
من هم برای این طبع بلندش دست تو جیبم کردم و دو تا 5 هزار تومانی به او دادم. تشکر کرد و دوباره یکی از 5 هزار تومانیها را به کارگر دیگر داد و رفتند.
داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتوانستم این قدر بزرگوار و بخشنده باشم. آنجا بود که یاد جمله زیبایی افتادم: «بخشیدن دل بزرگ میخواهد نه توان مالی.»
@khabarfouri