ناز کُنی نَظَــــر کُنی
قَهــر کُنی ستم کُنی
گرکه جَفا، گرکه وَفا
از تو حـَذَر نميشود
داغِ که دارد اين دلم
داغِ تــو و خیالِ تــو
بیهمگان به سَرشود
بیتو به سَر نميشود
#مولانا
🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬
قَهــر کُنی ستم کُنی
گرکه جَفا، گرکه وَفا
از تو حـَذَر نميشود
داغِ که دارد اين دلم
داغِ تــو و خیالِ تــو
بیهمگان به سَرشود
بیتو به سَر نميشود
#مولانا
🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐬
🌹
آمد رمضان و عید با ماست
قفل آمد و آن کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
وان نور که دیده دید با ماست
آمد رمضان به خدمت دل
وان کش که دل آفرید با ماست
در روزه اگر پدید شد رنج
گنج دل ناپدید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست
روزه به زبان حال گوید
کم شو که همه مرید با ماست
چون هست صلاح دین در این جمع
منصور و ابایزید با ماست
#مولانا
صبح بخیر🌞🌻
اولین روز از ماه مبارک رمضان بر شما مبارک🌙🌙
@khanehravanshenasi
آمد رمضان و عید با ماست
قفل آمد و آن کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
وان نور که دیده دید با ماست
آمد رمضان به خدمت دل
وان کش که دل آفرید با ماست
در روزه اگر پدید شد رنج
گنج دل ناپدید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست
روزه به زبان حال گوید
کم شو که همه مرید با ماست
چون هست صلاح دین در این جمع
منصور و ابایزید با ماست
#مولانا
صبح بخیر🌞🌻
اولین روز از ماه مبارک رمضان بر شما مبارک🌙🌙
@khanehravanshenasi
رقص کن در عشق جانم ....
ای حریف مهربان
مُطربا دف را بکوب و ....
نیست بختت غیر از این
#مولانا
@khanehravanshenasi
رقص کن در عشق جانم ....
ای حریف مهربان
مُطربا دف را بکوب و ....
نیست بختت غیر از این
#مولانا
@khanehravanshenasi
#حکایت ✏️
جالینوس روزی از راهی میگذشت، دیوانهای او را دید مدتی به رخسارش نگریست و سپس به او چشمک زد و آستینش را کشید.
جالینوس وقتی به پیش یاران و شاگردان خود آمد گفت:"یکی از شما داروی بهبود دیوانگی به من دهد."
یکی از آنان گفت:"ای دانای هنرمند داروی دیوانگی به چه کارت آیدت؟"
جالینوس پاسخ داد:"امروز آمده دیوانهای به رخسارم نگریست و خندید و آستینم را کشید. او از من خوشش آمده بود."
شاگرد گفت:"این چه ربطی به دیوانگی تو دارد؟"
جالینوس گفت:"این مرد دیوانه از میان همه شما از من خوشش آمد، آخر دیوانه از دیوانه خوشش میآید و من امروز فهمیدم كه یا دیوانهام یا عقل درست و حسابی ندارم!"
گر ندیدی جنس خود کی آمدی
کی به غیر جنس، خود را بر زدی
چون دوکس باهم زید بی هیچ شک
در میانشان هست قدر مشترک
منبع :#مثنوی_معنوی
❀✦•┈┈❁ #مولانا ❁┈┈•✦❀
جالینوس روزی از راهی میگذشت، دیوانهای او را دید مدتی به رخسارش نگریست و سپس به او چشمک زد و آستینش را کشید.
جالینوس وقتی به پیش یاران و شاگردان خود آمد گفت:"یکی از شما داروی بهبود دیوانگی به من دهد."
یکی از آنان گفت:"ای دانای هنرمند داروی دیوانگی به چه کارت آیدت؟"
جالینوس پاسخ داد:"امروز آمده دیوانهای به رخسارم نگریست و خندید و آستینم را کشید. او از من خوشش آمده بود."
شاگرد گفت:"این چه ربطی به دیوانگی تو دارد؟"
جالینوس گفت:"این مرد دیوانه از میان همه شما از من خوشش آمد، آخر دیوانه از دیوانه خوشش میآید و من امروز فهمیدم كه یا دیوانهام یا عقل درست و حسابی ندارم!"
گر ندیدی جنس خود کی آمدی
کی به غیر جنس، خود را بر زدی
چون دوکس باهم زید بی هیچ شک
در میانشان هست قدر مشترک
منبع :#مثنوی_معنوی
❀✦•┈┈❁ #مولانا ❁┈┈•✦❀
❤1