⬆️ پلاسکو احساسات جامعهای را برانگیخت که جلوهگاه احساساتشان، متن است و عکس. آتشنشانها مردند و ما برایشان سوگنامه نوشتیم، با گریههاشان سلفی گرفتیم، برایشان متن نوشتیم. جامعهای که کنشگر اجتماعی ندارد، متن به چه کارش میآید جز فرونشاندن احساسهایی که میشد به ممانعت از پلاسکوهای دیگر معطوف بشود. آن آتشنشانها مردند و آتشنشانها و کارگران دیگری در نوبت مردناند. ما هم در انتظار متن نوشتن، در اتاقی گرم و در کنار استکانِ چای، بهنقد فاجعۀ بعدی خواهیم نشست. احساسات زودگذر ما زودفراموشکنندگانِ کوتهبین، فروکش میکند، متنهایمان فراموش میشوند، شهرداری باز تراکم خواهد فروخت، تجهیزات کهنۀ آتشنشانها کهنهتر خواهد شد، پلاسکوها یکبهیک فرو خواهند ریخت و همهچیز، روزبهروز بدتر و بدتر میشود. پلاسکو هم میرود و انبار میشود در کنار قطار سمنان، مرگ سربازهای نشسته در آن اتوبوس، پرش دو زن از طبقۀ پنجم ساختمانی در جمهوری، مرگ هفده کارگر دراثر ریزش هفتطبقهای در سعادتآباد، گورخوابها... میرود و انبار میشود در کنار دهها فاجعۀ دیگر که یا تاکنون از خاطرمان رفتهاند یا بهزودی فراموششان خواهیم کرد.
گفته بودند که چهبسا «تداول خیرهکنندۀ ابزارهای گفتوگوی نوشتاری» موجب شود که «نوشته» داد خود را از نقشه بازستاند. باری، گویی نوشته به نابودی خویشتن نشسته است. نوشتن بهقصد نوشتن، نوشتن برای نوشتهشدن، نوشتههایی که تولید انبوه و سپس مصرف میشوند. پرشماری نوشتهها، نوشتهها را از معنی و از تأثیر خواهد زدود. و از همه بدتر، نوشتههایی که بارِ احساسی جامعهای را تُهی میکنند. متن مینویسیم و دچار وهم کنش میشویم؛ در خیال خوشمان، با همین متنها «نوعی از کنش اجتماعی» را بهظهور رساندهایم؛ اما ما متن مینویسیم و هیجان و احساسمان را ارضا میکنیم: انفعال روزافزون، ارمغان سوگنوشتههاست.
باری سوگ نبود، سوگ اگر میبود، لحظهای درنگ داشت، حیرت داشت، سکوت و اشک داشت. سوگواره بود که بهمحض آگاهی، متن شد و بارید. سوگواره بود که جز سوگنامه چیزی نداشت. سوگ اگر میبود، فریاد میشد، غوغا میکرد؛ سوگواره بود که دوسهروزی هشتگ و کپشن شد و بعد فراموش. سوگ اگر میبود بر سر شهرداری و نظاممهندسی و نهادهای نظارتی و مدیریتی خراب میشد. صادقانه نبود، اندکی راستی اگر میداشت، این روز واقعاً تاریخی میشد، زیرورو میکرد، تنِ نهادهای نظارتی و مدیریتی را میلرزاند: وضع امور بهسوی بهبودی میرفت، قانونهای ساختمانسازی و شیوههای نظارت بر آنها، قانونهای مربوط به حریق، تجهیزات آتشنشانها، شیوههای مدیریتی و همهچیز را متحول میکرد. سوگی صادقانه اگر میبود، جنبشی به پا میکرد و پای مطالبهاش چنان میایستاد که دیگرباره رسوایی پلاسکو تکرار نشود. صادقانه نبوده که باز هم، دیر یا زود، دوباره شاهدش خواهیم بود. شهر آتش میگیرد و میسوزد و ما نیز خواهیم سوخت، نشستهایم و متن مینویسیم، جامعهای که کنشگر اجتماعی ندارد و متنهایش تولید انبوه و مصرف میشود، متننویسی بهکارش نمیآید. باری سوگهامان سوگواره و سوگنامه شده و متنهامان بهمثابه سلفی شدهاند. و همین متن، همین متنی که خواندید، متنی است در اعتراض به متننویسیهای زیاده: آمیختگی فرط استیصال و ابتذال. و همهچیز روزبهروز بدتر و بدتر خواهد شد...
@Koubeh
گفته بودند که چهبسا «تداول خیرهکنندۀ ابزارهای گفتوگوی نوشتاری» موجب شود که «نوشته» داد خود را از نقشه بازستاند. باری، گویی نوشته به نابودی خویشتن نشسته است. نوشتن بهقصد نوشتن، نوشتن برای نوشتهشدن، نوشتههایی که تولید انبوه و سپس مصرف میشوند. پرشماری نوشتهها، نوشتهها را از معنی و از تأثیر خواهد زدود. و از همه بدتر، نوشتههایی که بارِ احساسی جامعهای را تُهی میکنند. متن مینویسیم و دچار وهم کنش میشویم؛ در خیال خوشمان، با همین متنها «نوعی از کنش اجتماعی» را بهظهور رساندهایم؛ اما ما متن مینویسیم و هیجان و احساسمان را ارضا میکنیم: انفعال روزافزون، ارمغان سوگنوشتههاست.
باری سوگ نبود، سوگ اگر میبود، لحظهای درنگ داشت، حیرت داشت، سکوت و اشک داشت. سوگواره بود که بهمحض آگاهی، متن شد و بارید. سوگواره بود که جز سوگنامه چیزی نداشت. سوگ اگر میبود، فریاد میشد، غوغا میکرد؛ سوگواره بود که دوسهروزی هشتگ و کپشن شد و بعد فراموش. سوگ اگر میبود بر سر شهرداری و نظاممهندسی و نهادهای نظارتی و مدیریتی خراب میشد. صادقانه نبود، اندکی راستی اگر میداشت، این روز واقعاً تاریخی میشد، زیرورو میکرد، تنِ نهادهای نظارتی و مدیریتی را میلرزاند: وضع امور بهسوی بهبودی میرفت، قانونهای ساختمانسازی و شیوههای نظارت بر آنها، قانونهای مربوط به حریق، تجهیزات آتشنشانها، شیوههای مدیریتی و همهچیز را متحول میکرد. سوگی صادقانه اگر میبود، جنبشی به پا میکرد و پای مطالبهاش چنان میایستاد که دیگرباره رسوایی پلاسکو تکرار نشود. صادقانه نبوده که باز هم، دیر یا زود، دوباره شاهدش خواهیم بود. شهر آتش میگیرد و میسوزد و ما نیز خواهیم سوخت، نشستهایم و متن مینویسیم، جامعهای که کنشگر اجتماعی ندارد و متنهایش تولید انبوه و مصرف میشود، متننویسی بهکارش نمیآید. باری سوگهامان سوگواره و سوگنامه شده و متنهامان بهمثابه سلفی شدهاند. و همین متن، همین متنی که خواندید، متنی است در اعتراض به متننویسیهای زیاده: آمیختگی فرط استیصال و ابتذال. و همهچیز روزبهروز بدتر و بدتر خواهد شد...
@Koubeh
* دیروز پس از شنیدن خبر درگذشت علیاکبر صارمی، قرار شد بهسرعت با آنچه در ذهن از او داشتم متنی برای انتشار در معمارنت دربارهاش بنویسم. متن زیر بازنشر همان متن منتشر شده در معمارنت با اندکی ویرایش و تغییر است. هرچند متن زیر همۀ نظرها و کارهای صارمی را منعکس نمیکند، بیانکنندۀ قویترین تأثیرات اندیشههای صارمی بر ذهن من است که در اولین لحظات پس از شنیدن خبر فوت ایشان به خاطرم آمد. ⬇️
کوبه
Photo
علی اکبرصارمی؛ دلباختهٔ گذشتهٔ زیبا، سازندهٔ امروز مدرن
علی پوررجبی
تقریبا سه ماه پیش بود که جمعی از دانشجویان رشتۀ مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران در دفتر معمارنت تصمیم گرفتیم فیلمی دربارۀ آثار و اندیشههایش بسازیم و جستوجو در نوشتهها و آثارش را آغاز کردیم. صارمی از معدود معمارانی بود که علاوه بر طراحی، نوشت و از اندیشهها و آثار و زندگانیش گفت. هرچه در آثار نوشتاریش جستوجو میکردیم، صداقت در گفتار، پرهیز از ادعاهای گزاف، شوخی و طبعِ روان در بیان و زبانش میدیدیم. نوشتنِ مداوم و صداقت در برخورد با خویشتن به او روحیهای انتقادی داده بود که این روحیه را بیش از آثار دیگران، در برابر آثار خود به کار میگرفت. از انتقاد به خود و گفتن ایراد آثارش ابایی نداشت. نمیترسید از اینکه بگوید نوآوریاش در طراحیِ سقفِ خانۀ شمال باعث شدهبود که بنا از لحاظِ کارکردی درست کارنکند و از اینکه مقالههای قدیمی خود را «آلوده به تعصب» بداند پرهیزی نداشت.
صارمی دلباختۀ معماری گذشته بود و کروکیهای زیادی از آثار این معماری کشیدهاست و حتی چندسال پیش، فیلم کوتاهی از مجموعه فیلمهایی که از بناهای قدیمی ایران گرفته بود، ساخته شد. با این حال، معتقد بود استفاده از معماریِ گذشته در معماریِ امروز قاعده و قانون ندارد و نمیخواست «هیچ الگویی از گذشته دست و پاگیرِ» او شود. او سازندۀ معماریِ مدرنِ امروز بود. از اینجهت شاید بتوان او را تماشاگر گذشتۀ زیبا و سازندۀ امروزِ مدرن دانست. انتخاب و آزادیِ انسانِ مدرن بالاترین دستاوردهای انسانِ جدید برای صارمی بود که حاضر نبود آنها را با زیباییهای جهان گذشته عوض کند. هرچند که خود واقف بود که این دستاوردها ذهن و جهان انسان امروز را آشفته کردهاست. صارمی در دهۀ پنجاه شمسی که در آمریکا در کلاسهای لویی کان شرکت میکرد و موسیقی پینکفلوید گوش میداد، تحت تأثیر گفتمانهای غالب آن روزگار جهان غرب، منتقد مدرنیته شد و این را در مقالۀ «ریشههای معماری جدید ایران» او میتوان دید، امّا در دهۀ هفتاد با بازنگری در اندیشههایش گفتههای گذشتهاش را رد کرد و آنها را متعصبانه دانست. این را شاید بتوان در آثارش هم دید. در خانۀ جلفا که آن را در سال ۶۴ طراحی کرده، تلاشی آشکار برای ایجاد فضایی شبیه فضای معماری گذشتۀ ایران دیده میشود، در حالیکه در آثار متأخرش این تلاش بسیار کمرنگتر شده و در لایههای پنهانتر دیده میشود.
صارمی تحت تاثیرِ کان همواره به دنبال ذات معماری میگشت و از چیزی به نام «معماریت» سخن میگفت. او در پایاننامۀ دکتریاش بهدنبال طبیعت و ذات مربع در معماری ایران گشت و به نتیجهای بسیار جالب رسید: «خلاقیت در معماری ایران در گوشهها اتفاق میافتد». او میگفت پس از دقّت بسیار در نقشههای آثار معماری ایران و بهخصوص مدارس و کاروانسراها، متوجه شده که اغلب این آثار در میانهها مشابهاند اما در گوشهها تفکرِ خلاق خود را آشکار کرده و هر بنا با دیگری متفاوت است. او از این تئوری برای تفسیر معماری امروز ایران نیز استفاده کرد و مقالهای نوشت با نام «ضابطۀ دو متر پیشآمدگی در معماری تهران» و در آنجا سعیکرد خلاقیت معماران معاصر در آپارتمانها را در نمای گوشههای ساختمانها، آن جا که به ساختمان کناری متصل میشوند، نشاندهد. از اینجا فرمالیسمِ نهفته در اندیشههای صارمی را میتوان آشکارا دید. اینکه عملکرد در میانههای بنا خود را بر ساختار دیکته میکند و جایی برای خلاقیت باقی نمیگذارد و خلاقیت را باید در گوشهها دید. این تفکر غیرعملکردگرا در آثار اولیۀ صارمی مانندِ «خانۀ افشار» با طراحی پوستۀ غیرعملکردی بر پوستۀ عملکردی بنا و در آثار متأخرش مانند طرح «سفارت ایران در آلبانی» نیز میتوان دید.
صارمی با آنکه بسیار نوشتهاست، دربارۀ آثار خود کم سخن گفته و «نمیداند که چگونه طراحی میکند.» او از توصیههای لویی کان دربارۀ استفاده از مداد نرم هنگام طراحی سخن میگفت و فضای ذهن معمار در هنگام طراحی را مبهم و غبارآلود توصیف میکرد. صارمی طراحی را یک اتفاق میدانست و به اینخاطر معتقد بود برای طراحی نمیتوان اصول و قواعد تعیین کرد و میگفت «هیچگاه یک بیت شعر مستقیماً نمی تواند بر طراحی یک بنا اثر بگذارد» و برای طراحی، «باید ذهن لبریز شود.» او معتقد بود فرمهای معماریِ گذشته را نمیتوان مستقیم در معماری امروز به کار گرفت. در کتاب «ارزشهای پایدار معماری ایران» به معماری دزفول پرداخت و «نظم شلخته»ای را در این معماری کشف کرد. آثار خودش نیز سرشار از این نظم شلخته بود.
زندگی صارمی سرشار از ماجرا و سفر به دور ایران و جهان و جستجو از ژاپن تا آمریکا و از هند تا بنگلادش بود. اما این گشتوگذارها باعث نشد او جای دیگری جز ایران را برای زندگی انتخابکند. زندگی صارمی در ۱۳۲۲ در زنجان آغاز شد و در ۱۳۹۵ در تهران پایان یافت. روحش شاد.
@Koubeh
علی پوررجبی
تقریبا سه ماه پیش بود که جمعی از دانشجویان رشتۀ مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران در دفتر معمارنت تصمیم گرفتیم فیلمی دربارۀ آثار و اندیشههایش بسازیم و جستوجو در نوشتهها و آثارش را آغاز کردیم. صارمی از معدود معمارانی بود که علاوه بر طراحی، نوشت و از اندیشهها و آثار و زندگانیش گفت. هرچه در آثار نوشتاریش جستوجو میکردیم، صداقت در گفتار، پرهیز از ادعاهای گزاف، شوخی و طبعِ روان در بیان و زبانش میدیدیم. نوشتنِ مداوم و صداقت در برخورد با خویشتن به او روحیهای انتقادی داده بود که این روحیه را بیش از آثار دیگران، در برابر آثار خود به کار میگرفت. از انتقاد به خود و گفتن ایراد آثارش ابایی نداشت. نمیترسید از اینکه بگوید نوآوریاش در طراحیِ سقفِ خانۀ شمال باعث شدهبود که بنا از لحاظِ کارکردی درست کارنکند و از اینکه مقالههای قدیمی خود را «آلوده به تعصب» بداند پرهیزی نداشت.
صارمی دلباختۀ معماری گذشته بود و کروکیهای زیادی از آثار این معماری کشیدهاست و حتی چندسال پیش، فیلم کوتاهی از مجموعه فیلمهایی که از بناهای قدیمی ایران گرفته بود، ساخته شد. با این حال، معتقد بود استفاده از معماریِ گذشته در معماریِ امروز قاعده و قانون ندارد و نمیخواست «هیچ الگویی از گذشته دست و پاگیرِ» او شود. او سازندۀ معماریِ مدرنِ امروز بود. از اینجهت شاید بتوان او را تماشاگر گذشتۀ زیبا و سازندۀ امروزِ مدرن دانست. انتخاب و آزادیِ انسانِ مدرن بالاترین دستاوردهای انسانِ جدید برای صارمی بود که حاضر نبود آنها را با زیباییهای جهان گذشته عوض کند. هرچند که خود واقف بود که این دستاوردها ذهن و جهان انسان امروز را آشفته کردهاست. صارمی در دهۀ پنجاه شمسی که در آمریکا در کلاسهای لویی کان شرکت میکرد و موسیقی پینکفلوید گوش میداد، تحت تأثیر گفتمانهای غالب آن روزگار جهان غرب، منتقد مدرنیته شد و این را در مقالۀ «ریشههای معماری جدید ایران» او میتوان دید، امّا در دهۀ هفتاد با بازنگری در اندیشههایش گفتههای گذشتهاش را رد کرد و آنها را متعصبانه دانست. این را شاید بتوان در آثارش هم دید. در خانۀ جلفا که آن را در سال ۶۴ طراحی کرده، تلاشی آشکار برای ایجاد فضایی شبیه فضای معماری گذشتۀ ایران دیده میشود، در حالیکه در آثار متأخرش این تلاش بسیار کمرنگتر شده و در لایههای پنهانتر دیده میشود.
صارمی تحت تاثیرِ کان همواره به دنبال ذات معماری میگشت و از چیزی به نام «معماریت» سخن میگفت. او در پایاننامۀ دکتریاش بهدنبال طبیعت و ذات مربع در معماری ایران گشت و به نتیجهای بسیار جالب رسید: «خلاقیت در معماری ایران در گوشهها اتفاق میافتد». او میگفت پس از دقّت بسیار در نقشههای آثار معماری ایران و بهخصوص مدارس و کاروانسراها، متوجه شده که اغلب این آثار در میانهها مشابهاند اما در گوشهها تفکرِ خلاق خود را آشکار کرده و هر بنا با دیگری متفاوت است. او از این تئوری برای تفسیر معماری امروز ایران نیز استفاده کرد و مقالهای نوشت با نام «ضابطۀ دو متر پیشآمدگی در معماری تهران» و در آنجا سعیکرد خلاقیت معماران معاصر در آپارتمانها را در نمای گوشههای ساختمانها، آن جا که به ساختمان کناری متصل میشوند، نشاندهد. از اینجا فرمالیسمِ نهفته در اندیشههای صارمی را میتوان آشکارا دید. اینکه عملکرد در میانههای بنا خود را بر ساختار دیکته میکند و جایی برای خلاقیت باقی نمیگذارد و خلاقیت را باید در گوشهها دید. این تفکر غیرعملکردگرا در آثار اولیۀ صارمی مانندِ «خانۀ افشار» با طراحی پوستۀ غیرعملکردی بر پوستۀ عملکردی بنا و در آثار متأخرش مانند طرح «سفارت ایران در آلبانی» نیز میتوان دید.
صارمی با آنکه بسیار نوشتهاست، دربارۀ آثار خود کم سخن گفته و «نمیداند که چگونه طراحی میکند.» او از توصیههای لویی کان دربارۀ استفاده از مداد نرم هنگام طراحی سخن میگفت و فضای ذهن معمار در هنگام طراحی را مبهم و غبارآلود توصیف میکرد. صارمی طراحی را یک اتفاق میدانست و به اینخاطر معتقد بود برای طراحی نمیتوان اصول و قواعد تعیین کرد و میگفت «هیچگاه یک بیت شعر مستقیماً نمی تواند بر طراحی یک بنا اثر بگذارد» و برای طراحی، «باید ذهن لبریز شود.» او معتقد بود فرمهای معماریِ گذشته را نمیتوان مستقیم در معماری امروز به کار گرفت. در کتاب «ارزشهای پایدار معماری ایران» به معماری دزفول پرداخت و «نظم شلخته»ای را در این معماری کشف کرد. آثار خودش نیز سرشار از این نظم شلخته بود.
زندگی صارمی سرشار از ماجرا و سفر به دور ایران و جهان و جستجو از ژاپن تا آمریکا و از هند تا بنگلادش بود. اما این گشتوگذارها باعث نشد او جای دیگری جز ایران را برای زندگی انتخابکند. زندگی صارمی در ۱۳۲۲ در زنجان آغاز شد و در ۱۳۹۵ در تهران پایان یافت. روحش شاد.
@Koubeh
«براساس شواهد و یافتههای بهدستآمده از کاوشهای باستانشناسی، معماری در ایران، فارغ از تعاریف امروزی آن و صرفاً بهمعنای ایجاد فضا، از حدود دوازدههزارسال پیش شروع میشود. در ایران و بهویژه در بخشهای زاگرس مرکزی ایران، اینامر با خروج انسانها از غارهایی مانند «شانیدر» در زمانی خاص از سال و درنتیجهٔ مساعد شدن هوا شروع شد. انسانها در این شرایط شروع به توسعهٔ فضای زندگی و معماری خود کردند. در این میان، استفاده از الگوی معماری پلانِ مدور بهشکل یک زمین بهقطر پنجونیممتر گودال که بدون استفاده از ملات و بهصورت خشکهچین اجرا شده است بهچشم میخورد.»
*بخشی از سخنرانی دکتر حسن طلائی در سمینار «معماری خانههای پیش از تاریخ در ایران» که در تاریخ ۱ دی ۱۳۹۴ از سوی گروه مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران برگزار شد.
متن سخنرانی در فایل زیر: ⬇️
@Koubeh
*بخشی از سخنرانی دکتر حسن طلائی در سمینار «معماری خانههای پیش از تاریخ در ایران» که در تاریخ ۱ دی ۱۳۹۴ از سوی گروه مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران برگزار شد.
متن سخنرانی در فایل زیر: ⬇️
@Koubeh
کوبه
«براساس شواهد و یافتههای بهدستآمده از کاوشهای باستانشناسی، معماری در ایران، فارغ از تعاریف امروزی آن و صرفاً بهمعنای ایجاد فضا، از حدود دوازدههزارسال پیش شروع میشود. در ایران و بهویژه در بخشهای زاگرس مرکزی ایران، اینامر با خروج انسانها از غارهایی…
معماری_خانههای_پیش_از_تاریخ_در.pdf
969.2 KB
سرگردانی یک شهر
فریده کلهر
هنگامی که در کوچهها و خیابانهای تهران قدم میزنم گاهی از تنوع مصالح و فرمهایی که در طول سالیان، چون غریبههایی ناآشنا کنار هم نشسته و وجود همدیگر را تحمل کردهاند، تعجّب میکنم. نگاهی گذرا به ساختمانها نشان میدهد هر کدام ساز خود را میزنند و چندان ارتباطی با هم ندارند. در تهران، ما به هیچ مصالح و فرمی «نه» نگفتهایم. در نمای ساختمانهایمان سیمان و مرمر به کار بردهایم، آجر سهسانتی کار کردهایم، گرانیت هم زدهایم. باید خوشحال باشیم که کامپوزیت به مذاق سازندگان خیلی خوش نیامد و موجش زود فروکش کرد. تراورتن که آمد و موج نماهای کلاسیک بناها را غرق کرد، «کمیتۀ نما» در شهرداری شکل گرفت که صحبت از آن خود فرصتی دیگر میطلبد. حالا هر روز به مدد سایتهای معماری تصاویر نماهای جدید، دستبهدست میچرخند و کپی میشوند؛ نماهایی جایزهبرده که بهعمد از زاویه عکاسی میشوند که در آن همسایگانشان حذف شدهاند. شاید چشم ما موقع قدم زدن در شهر، حتی اگر بنایی به واقع زیبا طراحی شود، میتواند آن را از بافتی که در آن شکل گرفته متمایز کند و همسایگان رنگارنگ کوتاه و بلند آن را نادیده انگارد و از معماری آن تکنما لذت ببرد!
اخیراً امّا نمای جدیدی در تهران مد شده است که «مدرن» نامیده میشود. در این نوع نما میتوان همه نوع مصالحی را در ترکیبهای عجیب و غریب مشاهده کرد؛ از آجر نسوز گرفته تا ترمووود، سنگ قیچی و تراورتن. همه با هم در نوارهای عمودی، افقی و گاهی شیبدار و منحنی بدنۀ ساختمان را از بالا تا پایین میپیمایند و دور میزنند. گویی به هر دستاویزی متوسّل میشوند که خودشان را در چشم رهگذران فرو کنند. آشِ شلهقلمکاری که بیشتر، ساختمانهای واقع در نبش معابر را در برگرفته است که نمای دوبر دارند و اجازۀ مانور بیشتری برای بازیهای حجمی میدهند. نمیتوان قابلیتی که کنج و نبش در اختیار طراح قرار میدهد، نادیده گرفت اما گویا کنج و نبش تبدیل به جایی شده است که در آن بلندپروازیها، سرگردانیها و بیبندوباریهای طراحی را در قالب نما میتوان مشاهده کرد. گویا ترکیبهای حجمی که قسمتی از آموزههای دانشکده معماری بود بالاخره در نمای ساختمانهای نبش مجال بروز مییابند.
در دانشکده تمام طرحهای معماری در زمینهای از چهار طرف باز، به صورت تکبناهای مجزّا و منفک از محیط طراحی میشد. ما دانشجویان معماری باید هر بار ایدهای متفاوت نسبت به طرح قبلی و طرحهای دیگران ارائه میکردیم و ناخواسته در دور رقابتی بیحاصل میافتادیم. باید کانسپت میدادیم، پیش از آنکه معنای آن را درک کرده باشیم. ترکیبهای حجمی ارائه میکردیم و سوار بر بال پرندگان به آسمان رفته و معماریمان را بهتماشا مینشستیم. نهایتِ تلاشمان برای انطباق طرح با سایت، در امتداد دادن خطوطی از سایت به درون طرح، به صورت انتزاعی و لایههایی که به چشم نمیآمد خلاصه میشد. ما به هر «ژانگولری» متوسل میشدیم که طرح بهتری ارائه کنیم. اما مگر غیر از این است که در اکثر ساختمانها در واقعیت همسایگی دیواربهدیوار وجود دارد و آنچه که برای طراحی باقی میماند تکنمای ساختمانی است؟ حتی بناهای بدون همسایگی هم به دلیل محدودیتهای مالی و سازهای امکان ایجاد چنان ترکیبهای حجمی را نمیدهند، مگر در پروژههایی معدود. پس ما برای طراحی در کجا آموزش میدیدیم؟ چرا قرار بود همهٔ ما لوکوربوزیه، رایت، حدید و گهری از دانشکده بیرون بیاییم؟ چند نفرمان شانس آن را داشت که در آینده «موزۀ نور» یا «بنای یادمان نیما یوشیج» طراحی کند؟ چرا هیچ نسبتی بین آنچه که در دانشکده طراحی میکردیم با آنچه که بیرون قرار بود بسازیم وجود نداشت؟ پس آموزههای دانشکده را قرار بود کجا بهکار بندیم؟ آیا غیر از این است که همۀ آن اشتیاق به خلاقیت در ایجاد ترکیبهای حجمی بلاخره در نمای ساختمانهای نبش مجال بروز مییابند، آن هم در ترکیبی از همه نوع مصالح که تمام آموزههای دوران دانشجویی را بهصورت فشرده به مرحله اجرا درمیآورد.
حالا اگر شهر پُر میشود از ساختمانهایی که در آن همه نوع مصالحی با ترکیبهای عجیب کنار هم قرار میگیرند، نباید تعجب کرد. چرا که رقابتی که برای «خاص» بودن در دانشکده آغاز شده بود، در بازار کار برای جذب کارفرمایی که هر بار طرحی متفاوت میطلبد ادامه پیدا میکند. از تعلیمدیدگان سیستمی که منحصربهفرد بودن و تفاوت با دیگران را تشویق میکند، نمیتوان انتظار رعایت «هماهنگی بنا با معماری زمینه» را داشت. بلندپروازیهای طراحی حجمی در دانشکده با فراهم بودن انواع و اقسام مصالح متنوع در ساختمانهای نبش، مجال بروز مییابند، که البته این عارضه به بناهای نبش منحصر نمیشود و به تکنماها نیز سرایت کرده است.
@Koubeh
فریده کلهر
هنگامی که در کوچهها و خیابانهای تهران قدم میزنم گاهی از تنوع مصالح و فرمهایی که در طول سالیان، چون غریبههایی ناآشنا کنار هم نشسته و وجود همدیگر را تحمل کردهاند، تعجّب میکنم. نگاهی گذرا به ساختمانها نشان میدهد هر کدام ساز خود را میزنند و چندان ارتباطی با هم ندارند. در تهران، ما به هیچ مصالح و فرمی «نه» نگفتهایم. در نمای ساختمانهایمان سیمان و مرمر به کار بردهایم، آجر سهسانتی کار کردهایم، گرانیت هم زدهایم. باید خوشحال باشیم که کامپوزیت به مذاق سازندگان خیلی خوش نیامد و موجش زود فروکش کرد. تراورتن که آمد و موج نماهای کلاسیک بناها را غرق کرد، «کمیتۀ نما» در شهرداری شکل گرفت که صحبت از آن خود فرصتی دیگر میطلبد. حالا هر روز به مدد سایتهای معماری تصاویر نماهای جدید، دستبهدست میچرخند و کپی میشوند؛ نماهایی جایزهبرده که بهعمد از زاویه عکاسی میشوند که در آن همسایگانشان حذف شدهاند. شاید چشم ما موقع قدم زدن در شهر، حتی اگر بنایی به واقع زیبا طراحی شود، میتواند آن را از بافتی که در آن شکل گرفته متمایز کند و همسایگان رنگارنگ کوتاه و بلند آن را نادیده انگارد و از معماری آن تکنما لذت ببرد!
اخیراً امّا نمای جدیدی در تهران مد شده است که «مدرن» نامیده میشود. در این نوع نما میتوان همه نوع مصالحی را در ترکیبهای عجیب و غریب مشاهده کرد؛ از آجر نسوز گرفته تا ترمووود، سنگ قیچی و تراورتن. همه با هم در نوارهای عمودی، افقی و گاهی شیبدار و منحنی بدنۀ ساختمان را از بالا تا پایین میپیمایند و دور میزنند. گویی به هر دستاویزی متوسّل میشوند که خودشان را در چشم رهگذران فرو کنند. آشِ شلهقلمکاری که بیشتر، ساختمانهای واقع در نبش معابر را در برگرفته است که نمای دوبر دارند و اجازۀ مانور بیشتری برای بازیهای حجمی میدهند. نمیتوان قابلیتی که کنج و نبش در اختیار طراح قرار میدهد، نادیده گرفت اما گویا کنج و نبش تبدیل به جایی شده است که در آن بلندپروازیها، سرگردانیها و بیبندوباریهای طراحی را در قالب نما میتوان مشاهده کرد. گویا ترکیبهای حجمی که قسمتی از آموزههای دانشکده معماری بود بالاخره در نمای ساختمانهای نبش مجال بروز مییابند.
در دانشکده تمام طرحهای معماری در زمینهای از چهار طرف باز، به صورت تکبناهای مجزّا و منفک از محیط طراحی میشد. ما دانشجویان معماری باید هر بار ایدهای متفاوت نسبت به طرح قبلی و طرحهای دیگران ارائه میکردیم و ناخواسته در دور رقابتی بیحاصل میافتادیم. باید کانسپت میدادیم، پیش از آنکه معنای آن را درک کرده باشیم. ترکیبهای حجمی ارائه میکردیم و سوار بر بال پرندگان به آسمان رفته و معماریمان را بهتماشا مینشستیم. نهایتِ تلاشمان برای انطباق طرح با سایت، در امتداد دادن خطوطی از سایت به درون طرح، به صورت انتزاعی و لایههایی که به چشم نمیآمد خلاصه میشد. ما به هر «ژانگولری» متوسل میشدیم که طرح بهتری ارائه کنیم. اما مگر غیر از این است که در اکثر ساختمانها در واقعیت همسایگی دیواربهدیوار وجود دارد و آنچه که برای طراحی باقی میماند تکنمای ساختمانی است؟ حتی بناهای بدون همسایگی هم به دلیل محدودیتهای مالی و سازهای امکان ایجاد چنان ترکیبهای حجمی را نمیدهند، مگر در پروژههایی معدود. پس ما برای طراحی در کجا آموزش میدیدیم؟ چرا قرار بود همهٔ ما لوکوربوزیه، رایت، حدید و گهری از دانشکده بیرون بیاییم؟ چند نفرمان شانس آن را داشت که در آینده «موزۀ نور» یا «بنای یادمان نیما یوشیج» طراحی کند؟ چرا هیچ نسبتی بین آنچه که در دانشکده طراحی میکردیم با آنچه که بیرون قرار بود بسازیم وجود نداشت؟ پس آموزههای دانشکده را قرار بود کجا بهکار بندیم؟ آیا غیر از این است که همۀ آن اشتیاق به خلاقیت در ایجاد ترکیبهای حجمی بلاخره در نمای ساختمانهای نبش مجال بروز مییابند، آن هم در ترکیبی از همه نوع مصالح که تمام آموزههای دوران دانشجویی را بهصورت فشرده به مرحله اجرا درمیآورد.
حالا اگر شهر پُر میشود از ساختمانهایی که در آن همه نوع مصالحی با ترکیبهای عجیب کنار هم قرار میگیرند، نباید تعجب کرد. چرا که رقابتی که برای «خاص» بودن در دانشکده آغاز شده بود، در بازار کار برای جذب کارفرمایی که هر بار طرحی متفاوت میطلبد ادامه پیدا میکند. از تعلیمدیدگان سیستمی که منحصربهفرد بودن و تفاوت با دیگران را تشویق میکند، نمیتوان انتظار رعایت «هماهنگی بنا با معماری زمینه» را داشت. بلندپروازیهای طراحی حجمی در دانشکده با فراهم بودن انواع و اقسام مصالح متنوع در ساختمانهای نبش، مجال بروز مییابند، که البته این عارضه به بناهای نبش منحصر نمیشود و به تکنماها نیز سرایت کرده است.
@Koubeh
مسجد ملکزوزن، در ۶۶ کیلومتری جنوبِغربی خواف قرار دارد و یکی از معدود مساجد تاریخدار دورهٔ خوارزمشاهی است. این مسجد بهاستناد کتیبههای نما و اسپر ایوان قبله، در سالهای ۶۱۵ و ۶۱۶ هجریقمری ساخته شده است. درحالحاضر این مسجد متشکل از دو ایوانِ روبهروی هم است. شهریار عدل در شمارهٔ ۱۵ و ۱۶ مجلهٔ اثر، بنا بر شواهدی از قبیل بدون تزئینات بودن محراب، ملکزوزن را بنایی خوانده که بهدلیل حملهٔ مغول هرگز بهاتمام نرسیده است. فرضیاتی مبنی بر مسجد-مدرسه بودن این بنای دو ایوانی هم وجود دارد. شهریار عدل، پریوش اکبری و آندره گدار از جمله افرادی هستند که در این باره فرضیاتی ارائه کردهاند. مسجد ملکزوزن، به تزئینات مقرنس، آجرکاریهای هندسی و ترکیب آجر و کاشی لعابدار فیروزهای مزین شده است.
@Koubeh
@Koubeh
کوبه
مسجد ملکزوزن، در ۶۶ کیلومتری جنوبِغربی خواف قرار دارد و یکی از معدود مساجد تاریخدار دورهٔ خوارزمشاهی است. این مسجد بهاستناد کتیبههای نما و اسپر ایوان قبله، در سالهای ۶۱۵ و ۶۱۶ هجریقمری ساخته شده است. درحالحاضر این مسجد متشکل از دو ایوانِ روبهروی هم…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بحران و اجتماع
علی پوررجبی
در آستانهٔ انتخابات در همهجای دنیا، رسانهها و نامزدها و تبلیغات انتخاباتی بیش از آن که بر نقاط مثبت کشورشان از لحاظ مسائل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی تأکید کنند، از بحرانها، مشکلات و گرفتاریها میگویند. هرچند بحران امری نامطلوب به نظر میرسد که انسانها از آن فراری هستند، گویی حدی از بحران برای همبستگی اجتماعی در هر جمعی لازم است و شاید اساساً بحرانها علّت اصلی جمع شدن انسانها در کنار یکدیگر باشد. با اینکه بهلحاظ عقلی همواره بهدنبال خلوص در ارتباط انسانی میگردیم و برایمان ناخوشایند است که بپذیریم ما برای اینکه به یکدیگر نیاز داریم در کنار هم قرار میگیریم، اما گویی باید بپذیریم یکی از علتهای اجتماع انسانی، حداقل در سطح روابط هممیهن و همشهری، قرارگیری در مقابل بحرانهاست.
رسانهها در جهان بیش از آنکه اخبار اتفاقات مثبت را به مخاطبانشان برسانند، اخبار مشکلات، ترورها، جنگها را مخابره میکنند. جدا از این که اخبار بحرانها بهخاطر تهدیدهایی که برای جانومالمان دارند جذابتر هستند، خود این خبرها و تهدیدها مقوم اجتماع هستند. حضور دشمن از بلایای طبیعی تا دشمن انسانی و از آلودگی طبیعت تا وجود تروریستها همواره برای برپایی زندگی جمعی لازم بوده است. بنابراین شاید بتوان شهر را جایی برای دفاع از انسانها در مقابل بحرانها دانست و گفت حضور بحرانهاست که شهر را برپا میدارد و زندگی شهری را ممکن میکند.
درست در لحظهای که پلاسکو داشت در آتش میسوخت، در روز پنجشنبه سیام دیماه، در اتوبوس بیآرتی در خیابان ولیعصر در نزدیکی ایستگاه باغفردوس بودم. همشهریها در اتوبوس مضطرب و نگران، سر در گوشیِ اینوآن بهدنبال اخبار یک ساختمان در سیزدهکیلومتری خود بودند. ساختمانی که سوختنش بیتردید در آن لحظه تهدیدی مستقیم برای جانومال خودشان نبود. مردمانی که در صف مترو و بیآرتی گویی بسیار بیرحم و فقط در فکر خویشتناند ناگهان بهفکر همشهریهای خود در جایی دیگر افتاده بودند و در تشویش و اضطراب برای سوختن یک ساختمان در شهر بودند. این تشویش و اضطراب را فقط در چهرهها نمیشد دید، بلکه در دعواهایی که دوبار در اتوبوس اتفاق افتاد بروز عینی داشت. وقتی به چهارراه ولیعصر رسیدم، در دو کیلومتری حادثه تشویش را میشد در هوا تنفس کرد و در دعوای دو راننده اتوبوس با هم دید. این رفتارها که همگی عصبی و مشوش بود نشان از آن داشت که برخلاف آنچه در شهر به نظر میرسد، مردمان نسبت هم بیاعتنا نیستند و در لحظههای بحران بهیادشان میافتد که سرنوشتشان به یکدیگر وابسته است. کارکرد بحران درست در لحظۀ حادثه کار خود را کرده بود و همشهری بودن را به یادمان آورده بود.
مردمان شهرهای ما فراموش کردهاند که بحرانها در بیخ گوششان در حال گذر هستند و چهبسا روزی یکی از آنها درست به پیشانی آنها برخورد کند. شاید اینهمه مشکلی که در شهر میبینیم، ناشی از فراموشی اهالی شهر باشد؛ فراموشیای ناشی از کوتهنگری اهالی شهر. کوتهنگریای که بحرانها را دور و غیرمحتمل میداند.
شاید بر ماست که بحرانها را یادآوری کنیم و با حضور بحرانها شهر را استوار نگه داریم و بگوییم «زلزله دور نیست، سیل همین نزدیکی است، چند جرقۀ یک سیم ما را در دام آتش میاندازد و فاصلۀ ما با جنگ فقط به اندازۀ شلیک چند گلوله از چند اسلحه است، آلودگی هوا ما را خواهد کشت، آب شهر دارد تمام میشود.» این غر زدنها و یادآوری این بحرانها، شهر را زنده نگه میدارد.
@Koubeh
علی پوررجبی
در آستانهٔ انتخابات در همهجای دنیا، رسانهها و نامزدها و تبلیغات انتخاباتی بیش از آن که بر نقاط مثبت کشورشان از لحاظ مسائل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی تأکید کنند، از بحرانها، مشکلات و گرفتاریها میگویند. هرچند بحران امری نامطلوب به نظر میرسد که انسانها از آن فراری هستند، گویی حدی از بحران برای همبستگی اجتماعی در هر جمعی لازم است و شاید اساساً بحرانها علّت اصلی جمع شدن انسانها در کنار یکدیگر باشد. با اینکه بهلحاظ عقلی همواره بهدنبال خلوص در ارتباط انسانی میگردیم و برایمان ناخوشایند است که بپذیریم ما برای اینکه به یکدیگر نیاز داریم در کنار هم قرار میگیریم، اما گویی باید بپذیریم یکی از علتهای اجتماع انسانی، حداقل در سطح روابط هممیهن و همشهری، قرارگیری در مقابل بحرانهاست.
رسانهها در جهان بیش از آنکه اخبار اتفاقات مثبت را به مخاطبانشان برسانند، اخبار مشکلات، ترورها، جنگها را مخابره میکنند. جدا از این که اخبار بحرانها بهخاطر تهدیدهایی که برای جانومالمان دارند جذابتر هستند، خود این خبرها و تهدیدها مقوم اجتماع هستند. حضور دشمن از بلایای طبیعی تا دشمن انسانی و از آلودگی طبیعت تا وجود تروریستها همواره برای برپایی زندگی جمعی لازم بوده است. بنابراین شاید بتوان شهر را جایی برای دفاع از انسانها در مقابل بحرانها دانست و گفت حضور بحرانهاست که شهر را برپا میدارد و زندگی شهری را ممکن میکند.
درست در لحظهای که پلاسکو داشت در آتش میسوخت، در روز پنجشنبه سیام دیماه، در اتوبوس بیآرتی در خیابان ولیعصر در نزدیکی ایستگاه باغفردوس بودم. همشهریها در اتوبوس مضطرب و نگران، سر در گوشیِ اینوآن بهدنبال اخبار یک ساختمان در سیزدهکیلومتری خود بودند. ساختمانی که سوختنش بیتردید در آن لحظه تهدیدی مستقیم برای جانومال خودشان نبود. مردمانی که در صف مترو و بیآرتی گویی بسیار بیرحم و فقط در فکر خویشتناند ناگهان بهفکر همشهریهای خود در جایی دیگر افتاده بودند و در تشویش و اضطراب برای سوختن یک ساختمان در شهر بودند. این تشویش و اضطراب را فقط در چهرهها نمیشد دید، بلکه در دعواهایی که دوبار در اتوبوس اتفاق افتاد بروز عینی داشت. وقتی به چهارراه ولیعصر رسیدم، در دو کیلومتری حادثه تشویش را میشد در هوا تنفس کرد و در دعوای دو راننده اتوبوس با هم دید. این رفتارها که همگی عصبی و مشوش بود نشان از آن داشت که برخلاف آنچه در شهر به نظر میرسد، مردمان نسبت هم بیاعتنا نیستند و در لحظههای بحران بهیادشان میافتد که سرنوشتشان به یکدیگر وابسته است. کارکرد بحران درست در لحظۀ حادثه کار خود را کرده بود و همشهری بودن را به یادمان آورده بود.
مردمان شهرهای ما فراموش کردهاند که بحرانها در بیخ گوششان در حال گذر هستند و چهبسا روزی یکی از آنها درست به پیشانی آنها برخورد کند. شاید اینهمه مشکلی که در شهر میبینیم، ناشی از فراموشی اهالی شهر باشد؛ فراموشیای ناشی از کوتهنگری اهالی شهر. کوتهنگریای که بحرانها را دور و غیرمحتمل میداند.
شاید بر ماست که بحرانها را یادآوری کنیم و با حضور بحرانها شهر را استوار نگه داریم و بگوییم «زلزله دور نیست، سیل همین نزدیکی است، چند جرقۀ یک سیم ما را در دام آتش میاندازد و فاصلۀ ما با جنگ فقط به اندازۀ شلیک چند گلوله از چند اسلحه است، آلودگی هوا ما را خواهد کشت، آب شهر دارد تمام میشود.» این غر زدنها و یادآوری این بحرانها، شهر را زنده نگه میدارد.
@Koubeh
چند کلام دربارهٔ کارآواهای بنّایان
کامیار صلواتی
چندی پیش، در قالب یادداشتی پژوهشی برای فصلنامهٔ ماهور (۱)، تلاش کردم بر اساس توصیفات موجود در چند متن تاریخی –عموماً سفرنامههای قاجاری اروپاییان- نوعی از کارآوا (Worksong) را معرفی کنم که بنّایان و معماران ایرانی در حین کار بنّایی اجرا میکردهاند. در نوشتار حاضر، خلاصهای از آن یادداشت را بازنویسی کردهام و خصوصیاتی که بهنظر میرسد در این کارآواها وجود داشته را از جنبههای محتوای شعری و موسیقایی بهاجمال شرح دادهام.
کارآواها را میتوان به دو نوع تقسیم کرد: آوازهایی که در حین کار خوانده میشوند و دارای پیوندی عیان –بهویژه پیوندی کارکردی- با عمل در حال انجام هستند، و آوازهایی که «دربارهٔ» کاری خاص خوانده میشوند. آنچه مدّ نظر ماست نوع اوّل این کارآواهاست. نوع دوم آنها بهدلیل ذات بسیار آزاد و گستردهشان اصولاً چندان قابل تعریف و تجمیع و دستهبندی نیستند. دستهای از این کارآواهای آزاد مرتبط با معماری و بنّایی را هوشنگ جاوید در مجموعهسیدیهای «کارآوا» گردآوری کرده است.
۱- بهنظر میرسد که قدمت اشاره به آوازخواندن بنّایان ایرانی به «الاغانی» ابوالفرج اصفهانی -نوشتهشده در قرن پنجم ه.ق.- میرسد. اصفهانی در این کتاب به این اشاره میکند که معماران ایرانی در شبهجزیره بر دیوارها میایستادند و آواز میخواندند. با اینحال، چون مشخص نیست که آیا باید این آوازها را کارآواهای هنگام بنّایی دانست یا صرفاً آوازهایی که چند بنّا در کار خواندن آنها بودهاند، نمیتوان این آوازها را لزوماً از جنس آوازهایی دانست که مورد نظر ما هستند.
۲- کارآواهای بنایی از نظر کارکردی برای طلبیدن مصالح، مانند آجر و ابزار بنایی، مورد استفاده قرار میگرفتهاند. علاوه بر اینها، این کارآواها به کار نظم میدادهاند و سرعت کار را حفظ میکردهاند.
۳- محتوای اشعار این آوازها طلبیدن آجر، واداشتن دیگران به کار بیشتر، و نیز بیان باورهای مذهبی بوده است. گاه استفاده از عناصر مذهبی در کلام این آوازها در ظاهر برای یاریطلبیدن از ائمه بوده است و گاه برای بیان عقاید متفاوت شیعیان در برابر اهل سنت.
۴- تفصیل دقیق خصوصیات موسیقایی این آوازها بهدلیل موجود نبودن هیچ نمونهٔ ضبط یا آوانگاریشده از آنها ناممکن است و بههمیندلیل این بخش از یادداشت در فصلنامهٔ ماهور حذف شده است، امّا شاید بهقرینهٔ وزن هجایی یکیدو نمونه از این اشعار بتوان حدس زد که الگوی وزنی این آوازها در مناطق مرکزی ایران همراه با طلبیدن آجر و خشت خوانده میشده به الگوی متریک ۶/۸ نزدیک است و از نظر تراکم ریتمیک پویاست؛ امّا الگوی ریتمیک این آوازها در مواردی که کاهگل مورد استفاده قرار میگرفته الگویی کشیدهتر و کمتر متراکم بوده است. دستکم میتوان براساس توصیفات موجود در منابع مکتوب روی این توافق داشت که این الگوی وزنی بهفراخور کارکرد آوازها و حتّی مصالح بهکارگرفته شده تفاوت داشته است. دلیل این امر هم واضح است: یک بیل کاهگل پرت کردن زمان بیشتری میبرد تا پرتکردن یکدانه آجر. اگر بخواهیم سطحی ثابت را با کاهگل یا آجر پوشش دهیم، بهتعداد بیشتری آجر نیاز است و بههمان نسبت نیز سرعت اجرا و پرتاب آجر نیز بالاتر است. دربارهٔ خصوصیات ملودیک این آوازها هم هیچ نمیتوان گفت جز آنکه اگر توصیف متون را مبنا قرار بدهیم که صرفاً این آوازها را «یکنواخت» خواندهاند، از نظر دامنهٔ تغییرات ملودیک و زیرایی کمدامنه بودهاند که این نیز خود میتواند دلایلی کارکردی داشته باشد؛ برای مثال اگر تغییرات ملودیک از حدّی بیشتر شود، تمرکز از کار اصلی (بنّایی و معماری) بر روی کار فرعی (آواز) میرود، یا اینکه اگر تغییرات زیرایی و ملودیک بیشتر شود نقش عنصر ریتم و متر در آوازها کمتر میشود و این در حالی است که بهنظر میرسد مهمترین نقش این آوازها حفظ نظم زمانی و سرعت کار کردن بنّایان بوده است.
۵- بهنظر میرسد که بعضی از بنّایان آوازخوان حرفهای نیز بودهاند و این نکته در سفرنامهٔ کلود انه، که در اواخر دوران قاجار نوشته شده و در جایی که نویسنده به توصیف ساخت بنایی در چهارباغ اصفهان میپردازد، بهچشم میخورد. مرتضی احمدی نیز در گفتوگویی با روزنامهٔ ایران به این نکته اشاره میکند.
۶- طبق گفتههای احمدی و نیز شعری طنزآمیز که در یکی از شمارههای «آرشیتکت» چاپ شده، بهنظر میرسد که این آوازها تا حدود دههٔ سی شمسی نیز کمابیش رایج بودهاند.
(۱) آواز بنّایان در ایران: نگاهی به یک کارآوا از خلال مستندات تاریخی. صص ۷۷-۸۵. فصلنامهٔ موسیقی ماهور، سال نوزدهم، شمارهٔ ۷۳، پاییز ۱۳۹۵.
@Koubeh
کامیار صلواتی
چندی پیش، در قالب یادداشتی پژوهشی برای فصلنامهٔ ماهور (۱)، تلاش کردم بر اساس توصیفات موجود در چند متن تاریخی –عموماً سفرنامههای قاجاری اروپاییان- نوعی از کارآوا (Worksong) را معرفی کنم که بنّایان و معماران ایرانی در حین کار بنّایی اجرا میکردهاند. در نوشتار حاضر، خلاصهای از آن یادداشت را بازنویسی کردهام و خصوصیاتی که بهنظر میرسد در این کارآواها وجود داشته را از جنبههای محتوای شعری و موسیقایی بهاجمال شرح دادهام.
کارآواها را میتوان به دو نوع تقسیم کرد: آوازهایی که در حین کار خوانده میشوند و دارای پیوندی عیان –بهویژه پیوندی کارکردی- با عمل در حال انجام هستند، و آوازهایی که «دربارهٔ» کاری خاص خوانده میشوند. آنچه مدّ نظر ماست نوع اوّل این کارآواهاست. نوع دوم آنها بهدلیل ذات بسیار آزاد و گستردهشان اصولاً چندان قابل تعریف و تجمیع و دستهبندی نیستند. دستهای از این کارآواهای آزاد مرتبط با معماری و بنّایی را هوشنگ جاوید در مجموعهسیدیهای «کارآوا» گردآوری کرده است.
۱- بهنظر میرسد که قدمت اشاره به آوازخواندن بنّایان ایرانی به «الاغانی» ابوالفرج اصفهانی -نوشتهشده در قرن پنجم ه.ق.- میرسد. اصفهانی در این کتاب به این اشاره میکند که معماران ایرانی در شبهجزیره بر دیوارها میایستادند و آواز میخواندند. با اینحال، چون مشخص نیست که آیا باید این آوازها را کارآواهای هنگام بنّایی دانست یا صرفاً آوازهایی که چند بنّا در کار خواندن آنها بودهاند، نمیتوان این آوازها را لزوماً از جنس آوازهایی دانست که مورد نظر ما هستند.
۲- کارآواهای بنایی از نظر کارکردی برای طلبیدن مصالح، مانند آجر و ابزار بنایی، مورد استفاده قرار میگرفتهاند. علاوه بر اینها، این کارآواها به کار نظم میدادهاند و سرعت کار را حفظ میکردهاند.
۳- محتوای اشعار این آوازها طلبیدن آجر، واداشتن دیگران به کار بیشتر، و نیز بیان باورهای مذهبی بوده است. گاه استفاده از عناصر مذهبی در کلام این آوازها در ظاهر برای یاریطلبیدن از ائمه بوده است و گاه برای بیان عقاید متفاوت شیعیان در برابر اهل سنت.
۴- تفصیل دقیق خصوصیات موسیقایی این آوازها بهدلیل موجود نبودن هیچ نمونهٔ ضبط یا آوانگاریشده از آنها ناممکن است و بههمیندلیل این بخش از یادداشت در فصلنامهٔ ماهور حذف شده است، امّا شاید بهقرینهٔ وزن هجایی یکیدو نمونه از این اشعار بتوان حدس زد که الگوی وزنی این آوازها در مناطق مرکزی ایران همراه با طلبیدن آجر و خشت خوانده میشده به الگوی متریک ۶/۸ نزدیک است و از نظر تراکم ریتمیک پویاست؛ امّا الگوی ریتمیک این آوازها در مواردی که کاهگل مورد استفاده قرار میگرفته الگویی کشیدهتر و کمتر متراکم بوده است. دستکم میتوان براساس توصیفات موجود در منابع مکتوب روی این توافق داشت که این الگوی وزنی بهفراخور کارکرد آوازها و حتّی مصالح بهکارگرفته شده تفاوت داشته است. دلیل این امر هم واضح است: یک بیل کاهگل پرت کردن زمان بیشتری میبرد تا پرتکردن یکدانه آجر. اگر بخواهیم سطحی ثابت را با کاهگل یا آجر پوشش دهیم، بهتعداد بیشتری آجر نیاز است و بههمان نسبت نیز سرعت اجرا و پرتاب آجر نیز بالاتر است. دربارهٔ خصوصیات ملودیک این آوازها هم هیچ نمیتوان گفت جز آنکه اگر توصیف متون را مبنا قرار بدهیم که صرفاً این آوازها را «یکنواخت» خواندهاند، از نظر دامنهٔ تغییرات ملودیک و زیرایی کمدامنه بودهاند که این نیز خود میتواند دلایلی کارکردی داشته باشد؛ برای مثال اگر تغییرات ملودیک از حدّی بیشتر شود، تمرکز از کار اصلی (بنّایی و معماری) بر روی کار فرعی (آواز) میرود، یا اینکه اگر تغییرات زیرایی و ملودیک بیشتر شود نقش عنصر ریتم و متر در آوازها کمتر میشود و این در حالی است که بهنظر میرسد مهمترین نقش این آوازها حفظ نظم زمانی و سرعت کار کردن بنّایان بوده است.
۵- بهنظر میرسد که بعضی از بنّایان آوازخوان حرفهای نیز بودهاند و این نکته در سفرنامهٔ کلود انه، که در اواخر دوران قاجار نوشته شده و در جایی که نویسنده به توصیف ساخت بنایی در چهارباغ اصفهان میپردازد، بهچشم میخورد. مرتضی احمدی نیز در گفتوگویی با روزنامهٔ ایران به این نکته اشاره میکند.
۶- طبق گفتههای احمدی و نیز شعری طنزآمیز که در یکی از شمارههای «آرشیتکت» چاپ شده، بهنظر میرسد که این آوازها تا حدود دههٔ سی شمسی نیز کمابیش رایج بودهاند.
(۱) آواز بنّایان در ایران: نگاهی به یک کارآوا از خلال مستندات تاریخی. صص ۷۷-۸۵. فصلنامهٔ موسیقی ماهور، سال نوزدهم، شمارهٔ ۷۳، پاییز ۱۳۹۵.
@Koubeh
بنای چلبیاوغلو در شهر سلطانیه، در فاصلهٔ پانصدمتری جنوبِغربِ بنای معروف «گنبد سلطانیه» واقع شده است. این بنا متشکل از حیاطمرکزی، ایوان، حجره، و مقبرهای برجشکل است. زمان ساخت این مجموعه نیمهٔ اوّل قرن هشتم هجریقمری تخمین زده میشود و ایوان جنوبی این بنا دارای کتیبههایی بهخطّ ثلث است.
مدخل چلبیاوغلو در «دانشنامهٔ جهان اسلام»:
http://www.rch.ac.ir/article/Details/8154
@Koubeh
مدخل چلبیاوغلو در «دانشنامهٔ جهان اسلام»:
http://www.rch.ac.ir/article/Details/8154
@Koubeh
کوبه
بنای چلبیاوغلو در شهر سلطانیه، در فاصلهٔ پانصدمتری جنوبِغربِ بنای معروف «گنبد سلطانیه» واقع شده است. این بنا متشکل از حیاطمرکزی، ایوان، حجره، و مقبرهای برجشکل است. زمان ساخت این مجموعه نیمهٔ اوّل قرن هشتم هجریقمری تخمین زده میشود و ایوان جنوبی این بنا…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from دیدهبان معماری ایران
هفت آفت مسابقات معماری در کشور
مسابقات معماری و شهرسازی در کشور، از گذشته تا کنون دچار آفت هایی چند است که آنها را بی نتیجه و گاه آسیب رسان کرده، و البته میتوان اکنون با خوش بینی گفت که با تکمیل ساختارهای مدیریتی و نظارتی پیش بینی شده در آیین نامه جامع مسابقات معماری و شهرسازی مصوب جلسه 513 شورای عالی انقلاب فرهنگی، امید میرود آن آفت ها، در آینده کمتر شود و اندک اندک از میان برود.
برنامه "#خشت_و_خیال" در رادیو فرهنگ، با اجرا و کارگردانی "#علی_اعطا" با نگارنده این سطور در این مورد گفتگویی کرد. آفت هایی در آن گفتگوی مختصر برشمرده شد.
اینک توضیحی مختصر در باره آنها:
1⃣ برگزارکنندگان مسابقات معماری در محل ضرورت یا امکان برگزاری مسابقه دچار اشتباه میشوند. درست این است که مسابقه در موقعی برگزار شود که مسأله کاملا روشن و راه حل های بدیل و موازی قابل طرح باشد. درحالیکه اغلب مسابقات معماری برای تشخیص مسأله برگزار میشود و به بیراهه میرود.
2⃣سبب برگزاری اغلب مسابقات معماری، عدم اعتماد به اهل حرفه است و گویا مجریان و مدیران میخواهند مطمئن شوند که یکی از اهل حرفه ( شخص حقیقی یا حقوقی) آنان را نمیفریبد و در نهایت به طرحی دلخواه دست می یابند. این انگیزه و خواست، عدم اعتماد را از امروز شروع مسابقه به فردای تحویل گیری طرح ها و اعلام برنده منتقل میکند. مسابقه معماری اعتماد را بازآفرینی نمیکند.
3⃣ آفت دوم باعث میشود که مجریان و مدیران و برگزار کنندگان مسابقات، به تعهداتی که به مسابقه دهندگان و حتی گاه به داوران سپرده اند، پای بند نباشند؛ جوایز را پرداخت نمیکنند. . . با رتبه برتر قرارداد ادامه کار را منعقد نمیکنند. . . و . . . در نتیجه مسابقه گویا برگزار نشده است!
4⃣ شاید هم یکی از علل پیدایش آفت سوم این باشد که درخواست های برگزارکنندگان از مسابقه دهندگان نامعقول و غیر مسابقه ای است؛ مثلا از آنان مطالعات زمینه ای و پیش نیاز، برنامه ریزی معماری و کالبدی یا حتی تهیه نقشه های اجرایی میخواهند، و معلوم است که اینطور امور قابل مسابقه دادن نیست، و داوری را هم از خرد معمارانه تهی میکند.
5⃣به دلیل آنکه در اغلب مسابقات معماری، داوران نه از روز نخست تصمیم و اعلام به برگزاری مسابقه بلکه در پایان مهلت آن و در هنگام تحویل گیری طرح ها به کار دعوت میشوند، ناچارند بدون ورود به مسائل موضوع مسابقه و حتی گاه با غفلت از مبانی و موضوعات آن، به طور لحظه ای و شهودی طرح ها را ارزیابی و داوری کنند. پیداست که در چنین کاری، آنچه بیشتر دیده میشود رنگ و لعاب و خال و خط است، نه نگرش فنی و اقتدار انگاره و ارزش درونی طرح معماری و پای بندی به اصالت فرهنگی زمینه و تناسب با موقع بستر و . . .
6⃣و آفت ششم از رواج همین نوع داوری های لحظه ای متکی بر ترفندهای "ارائه" پدید می آید. مسابقات معماری و شهرسازی به جای آنکه میدانی باشد برای هنرنمایی و خلّاقیت آزمایی اهل تجربه متراکم و دانش انباشته و آموخته های اصیل در حرفه، تبدیل میشود به میدانچه خودنمایی و بزک پردازی مبتدیان بیخبر از فوت و فن اجرایی کار و غافل از مقتضیات پیرامعماری. این یعنی طرح هایی که برای مسابقات فرستاده و بعنوان برنده اعلام میشود، احتمالا به گونه ای است که نظر داوران را در لحظه جلب میکند، اما در هنگام پیشبرد کار و تهیه نقشه های اجرایی، نواقص آن هویدا میشود. همین امر باعث میشود که آقت های دوم و سوم یعنی بی اعتمادی به اهل حرفه و پای بند نبودن مجریان به تعهدات خود، بیشتر شود.
7⃣ در گذشته هنگامی که میخواستند محصولی جدید مثلا "پیکان" را رونمایی کنند، رقاصه ای در پیش آن هنر مینمود تا چشمان مردمان خیره کند و دل خریداران برباید و کالا را بازار پسند کند. اینک نیز بعضی از سرمایه داران و مالکان زمین ها و مجوّزها و . . . و بعضی صاحبان قدرت و مدیران والامقام، معماربچگانی را وامیدارند که با شرکت در شبه مسابقات و مشارکت در جوایز مشکوک و بازاری، و هنرنمایی و بزک و دوزک و رقص و عشوه معمارنمایانه و تهی از خلاقیت و غاقل از خرد و وجدان، بر ارزش بازاری دارایی و قدرت سفارش دهندگان بیفزایند، و ازین رهگذر، جایگاه معماری را تا کجا تنزل داده اند؟ تا همینجا که ساخته ای غلط و زشت را حتی تا دریافت جوایزی بین المللی از این آقا و آن خان، حمایت میکنند، که از نمدش کلاهی برای خود بدوزند که بر سر خلق خدا بگذارند...
@architecturemonitor
مسابقات معماری و شهرسازی در کشور، از گذشته تا کنون دچار آفت هایی چند است که آنها را بی نتیجه و گاه آسیب رسان کرده، و البته میتوان اکنون با خوش بینی گفت که با تکمیل ساختارهای مدیریتی و نظارتی پیش بینی شده در آیین نامه جامع مسابقات معماری و شهرسازی مصوب جلسه 513 شورای عالی انقلاب فرهنگی، امید میرود آن آفت ها، در آینده کمتر شود و اندک اندک از میان برود.
برنامه "#خشت_و_خیال" در رادیو فرهنگ، با اجرا و کارگردانی "#علی_اعطا" با نگارنده این سطور در این مورد گفتگویی کرد. آفت هایی در آن گفتگوی مختصر برشمرده شد.
اینک توضیحی مختصر در باره آنها:
1⃣ برگزارکنندگان مسابقات معماری در محل ضرورت یا امکان برگزاری مسابقه دچار اشتباه میشوند. درست این است که مسابقه در موقعی برگزار شود که مسأله کاملا روشن و راه حل های بدیل و موازی قابل طرح باشد. درحالیکه اغلب مسابقات معماری برای تشخیص مسأله برگزار میشود و به بیراهه میرود.
2⃣سبب برگزاری اغلب مسابقات معماری، عدم اعتماد به اهل حرفه است و گویا مجریان و مدیران میخواهند مطمئن شوند که یکی از اهل حرفه ( شخص حقیقی یا حقوقی) آنان را نمیفریبد و در نهایت به طرحی دلخواه دست می یابند. این انگیزه و خواست، عدم اعتماد را از امروز شروع مسابقه به فردای تحویل گیری طرح ها و اعلام برنده منتقل میکند. مسابقه معماری اعتماد را بازآفرینی نمیکند.
3⃣ آفت دوم باعث میشود که مجریان و مدیران و برگزار کنندگان مسابقات، به تعهداتی که به مسابقه دهندگان و حتی گاه به داوران سپرده اند، پای بند نباشند؛ جوایز را پرداخت نمیکنند. . . با رتبه برتر قرارداد ادامه کار را منعقد نمیکنند. . . و . . . در نتیجه مسابقه گویا برگزار نشده است!
4⃣ شاید هم یکی از علل پیدایش آفت سوم این باشد که درخواست های برگزارکنندگان از مسابقه دهندگان نامعقول و غیر مسابقه ای است؛ مثلا از آنان مطالعات زمینه ای و پیش نیاز، برنامه ریزی معماری و کالبدی یا حتی تهیه نقشه های اجرایی میخواهند، و معلوم است که اینطور امور قابل مسابقه دادن نیست، و داوری را هم از خرد معمارانه تهی میکند.
5⃣به دلیل آنکه در اغلب مسابقات معماری، داوران نه از روز نخست تصمیم و اعلام به برگزاری مسابقه بلکه در پایان مهلت آن و در هنگام تحویل گیری طرح ها به کار دعوت میشوند، ناچارند بدون ورود به مسائل موضوع مسابقه و حتی گاه با غفلت از مبانی و موضوعات آن، به طور لحظه ای و شهودی طرح ها را ارزیابی و داوری کنند. پیداست که در چنین کاری، آنچه بیشتر دیده میشود رنگ و لعاب و خال و خط است، نه نگرش فنی و اقتدار انگاره و ارزش درونی طرح معماری و پای بندی به اصالت فرهنگی زمینه و تناسب با موقع بستر و . . .
6⃣و آفت ششم از رواج همین نوع داوری های لحظه ای متکی بر ترفندهای "ارائه" پدید می آید. مسابقات معماری و شهرسازی به جای آنکه میدانی باشد برای هنرنمایی و خلّاقیت آزمایی اهل تجربه متراکم و دانش انباشته و آموخته های اصیل در حرفه، تبدیل میشود به میدانچه خودنمایی و بزک پردازی مبتدیان بیخبر از فوت و فن اجرایی کار و غافل از مقتضیات پیرامعماری. این یعنی طرح هایی که برای مسابقات فرستاده و بعنوان برنده اعلام میشود، احتمالا به گونه ای است که نظر داوران را در لحظه جلب میکند، اما در هنگام پیشبرد کار و تهیه نقشه های اجرایی، نواقص آن هویدا میشود. همین امر باعث میشود که آقت های دوم و سوم یعنی بی اعتمادی به اهل حرفه و پای بند نبودن مجریان به تعهدات خود، بیشتر شود.
7⃣ در گذشته هنگامی که میخواستند محصولی جدید مثلا "پیکان" را رونمایی کنند، رقاصه ای در پیش آن هنر مینمود تا چشمان مردمان خیره کند و دل خریداران برباید و کالا را بازار پسند کند. اینک نیز بعضی از سرمایه داران و مالکان زمین ها و مجوّزها و . . . و بعضی صاحبان قدرت و مدیران والامقام، معماربچگانی را وامیدارند که با شرکت در شبه مسابقات و مشارکت در جوایز مشکوک و بازاری، و هنرنمایی و بزک و دوزک و رقص و عشوه معمارنمایانه و تهی از خلاقیت و غاقل از خرد و وجدان، بر ارزش بازاری دارایی و قدرت سفارش دهندگان بیفزایند، و ازین رهگذر، جایگاه معماری را تا کجا تنزل داده اند؟ تا همینجا که ساخته ای غلط و زشت را حتی تا دریافت جوایزی بین المللی از این آقا و آن خان، حمایت میکنند، که از نمدش کلاهی برای خود بدوزند که بر سر خلق خدا بگذارند...
@architecturemonitor
کوبه
Photo
انجمن علمی مطالعات معماری دانشگاه تهران در روز یکشنبه ۱۷ بهمن جلسهای با عنوان «معماری و مطالعات فرهنگی: یک خوانش روانکاوانه» بهسخنرانی دکتر عبداله کریمزاده برگزار میکند. این جلسه از ساعت ۱۰:۳۰ در تماشاخانهٔ باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران در خیابان شانزده آذر برگزار خواهد شد.
دکتر کریمزاده در توضیح محتوای جلسه، یادداشت زیر را برای کوبه فرستادهاند:
«در این جلسه با رویکردی میانرشتهای، تعامل بین معماری و مطالعات فرهنگی واکاوی میشود و نقش معماری در شکلگیری هویت فرهنگی در پرتو نظریهٔ روانکاوی، بهویژه روانکاوی لاکانی مورد بحث قرار میگیرد. همچنین برخی از بناها و فضاهای شهری در چارچوب نظریهٔ روانکاوی مورد خوانش نقادانه قرار میگیرد. بعد از اتمام ارائه، فرصتی برای پرسشوپاسخ داده میشود.»
عبداله کریمزاده، دارای دکترای «مطالعات فرهنگی و نقد ادبی» بهصورت مشترک از سه دانشگاه «توبینگن آلمان»، «بارسلونای اسپانیا» و «برگاموی ایتالیا» است و رسالهٔ دکتری خود را درباره «پالیمسستهای فرهنگی و نویسندگان دیاسپورای ایرانی» نوشته است. او هماکنون در گروه ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران در مقطع ارشد مشغول به تدریس است. دکتر کریمزاده در دوسال اخیر مشغول تألیف کتابی باعنوان «مطالعات فرهنگی فضای سایبر» بوده است که اکنون در شرف اتمام است. از ابتدای سال جاری، او سردبیری و مدیریت مسئول نشریهٔ «پیک بینالملل» دانشگاه فرهنگیان را نیز برعهده گرفته است که به گفتمان «بینالمللیسازی دانشگاهها» میپردازد. ایشان علاوه بر نگارش مقالات متعدد در حوزهٔ مطالعات فرهنگی و نقد ادبی و مطالعات فضای سایبر، چند کتاب را ترجمه کرده و بهچاپ رسانده است که مهمترین آنها بهاین قرار هستند: «نظریههای مطالعات کلاسیک»، نوشتهٔ لوئیس هیچکاک، «دربارهٔ سینمای فلسطین» نوشتهٔ حمید دباشی، «فرهنگ توصیفی رشته مطالعات ترجمه» نوشتهٔ گیزپه پالامبو، «صحنهپردازی در رمان» نوشتهٔ ریموند آبسفلد، «ترجمه و نقد مجموعهای ازنویسندگان پسااستعماری». همکاری با دانشکدهٔ مطالعات جهان دانشگاه تهران در تألیف کتاب «آشنایی با ادبیات مدرن اسرائیل» و نگارش برخی از مدخلهای دانشنامهٔ «فرهنگ معاصر ایران»، از دیگر فعالیتهای علمی دکتر کریمزاده است. راهاندازی سایت «مجلهٔ دیجیتالی سایبرپژوهی» از جدیدترین کارهای پژوهشی ایشان است.
حضور در این سخنرانی برای عموم علاقهمندان آزاد است.
@Koubeh
دکتر کریمزاده در توضیح محتوای جلسه، یادداشت زیر را برای کوبه فرستادهاند:
«در این جلسه با رویکردی میانرشتهای، تعامل بین معماری و مطالعات فرهنگی واکاوی میشود و نقش معماری در شکلگیری هویت فرهنگی در پرتو نظریهٔ روانکاوی، بهویژه روانکاوی لاکانی مورد بحث قرار میگیرد. همچنین برخی از بناها و فضاهای شهری در چارچوب نظریهٔ روانکاوی مورد خوانش نقادانه قرار میگیرد. بعد از اتمام ارائه، فرصتی برای پرسشوپاسخ داده میشود.»
عبداله کریمزاده، دارای دکترای «مطالعات فرهنگی و نقد ادبی» بهصورت مشترک از سه دانشگاه «توبینگن آلمان»، «بارسلونای اسپانیا» و «برگاموی ایتالیا» است و رسالهٔ دکتری خود را درباره «پالیمسستهای فرهنگی و نویسندگان دیاسپورای ایرانی» نوشته است. او هماکنون در گروه ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران در مقطع ارشد مشغول به تدریس است. دکتر کریمزاده در دوسال اخیر مشغول تألیف کتابی باعنوان «مطالعات فرهنگی فضای سایبر» بوده است که اکنون در شرف اتمام است. از ابتدای سال جاری، او سردبیری و مدیریت مسئول نشریهٔ «پیک بینالملل» دانشگاه فرهنگیان را نیز برعهده گرفته است که به گفتمان «بینالمللیسازی دانشگاهها» میپردازد. ایشان علاوه بر نگارش مقالات متعدد در حوزهٔ مطالعات فرهنگی و نقد ادبی و مطالعات فضای سایبر، چند کتاب را ترجمه کرده و بهچاپ رسانده است که مهمترین آنها بهاین قرار هستند: «نظریههای مطالعات کلاسیک»، نوشتهٔ لوئیس هیچکاک، «دربارهٔ سینمای فلسطین» نوشتهٔ حمید دباشی، «فرهنگ توصیفی رشته مطالعات ترجمه» نوشتهٔ گیزپه پالامبو، «صحنهپردازی در رمان» نوشتهٔ ریموند آبسفلد، «ترجمه و نقد مجموعهای ازنویسندگان پسااستعماری». همکاری با دانشکدهٔ مطالعات جهان دانشگاه تهران در تألیف کتاب «آشنایی با ادبیات مدرن اسرائیل» و نگارش برخی از مدخلهای دانشنامهٔ «فرهنگ معاصر ایران»، از دیگر فعالیتهای علمی دکتر کریمزاده است. راهاندازی سایت «مجلهٔ دیجیتالی سایبرپژوهی» از جدیدترین کارهای پژوهشی ایشان است.
حضور در این سخنرانی برای عموم علاقهمندان آزاد است.
@Koubeh
چرا افلاطون دیالوگ نوشت؟
نوشتۀ کریستین کِم
ترجمۀ هادی خردمندپور
ساعت ۷ صبح است و وقتِ شروع کار در اصطبل. باید این صندلی کوچولو را که اسب ساخته است، سمباده کشید. میرآخور دربارۀ ماجراهای افلاطون و سقراط […] فکر میکند، آن هم با صدای بلند؛ حرفهایش ساده است.
اسبِ نازم! ضمن بحث دربارۀ سقراط لابد تو هم برخوردی به این سؤال که از عهد باستان توجه همگان را جلب کرده است: چرا افلاطون هرگز عقیدۀ خودش را در آثارش اعلان نکرد؟ خبر داری افلاطون یک سلسله گفتارهای فلسفی ننوشته است که در آنها رک بگوید «به عقیدۀ من»؟ دیالوگ نوشته است؛ یعنی مکتوباتی چندصدایی که در آنها شخصیتهای مختلف نظریات مختلفی را ابراز کردهاند. دیالوگ نمایشی از قماش کمدیهای مولیر و تراژدیهای شکسپیر است که در موردشان خیلی حرف میزنیم؛ اما واقعاً اطلاع نداریم که نیت مؤلفان آنها چه بوده است. خودت شاهدی هر صبح که به اصطبل میآیم این سؤال قدیمی را از خودم میکنم. از عهد باستان تا امروز آدمهای زیادی جوابهایی برای این سؤال یافتهاند و شکی نیست در همۀ این جوابها نشانی از حقیقت هست اما من را که هیچکدامش واقعاً قانع نکرده است. اگر دوست داشته باشی این توضیحات را اجمالاً مرور کنیم و بعد بکوشیم به کمک هم جوابی نو بیابیم.
• اول باید به این نکته توجه شود که در دیالوگنویسی افلاطون میخواسته همانند سایرین بنویسد؛ او از قواعد مرسوم یکی از انواعِ ادبی، یعنی «دیالوگ سقراطی» تبعیت کرد. افلاطون مانند بسیاری از معاصرانش شاگرد سقراط بود. سقراط البته هیچ ننوشت اما مهارت بسیاری داشت در گفتوگوی منقطع یا همان دیالوگ. بنابراین بسیاری از شاگردان سقراط، مثلاً کسنوفون که همانند افلاطون دیالوگهای سقراطی نوشت، پس از مرگ استاد برای ابلاغ تعالیمش شروع کردند به نوشتن دیالوگهایی که قهرمانشان سقراط بود. ممکن است که افلاطون صرفاً از یک شیوۀ مرسوم آن ایام تبعیت میکرده اما این حرف اگر هم راست باشد، برای فهم کامل علت یکتایی دیالوگ افلاطونی بسنده نیست. اطلاع داری که دیالوگهای سقراطی افلاطون از نوع خاصی است. او همانند کسنوفون نیست که در دیالوگهایش بگوید «من»؛ افلاطون نه راوی دیالوگی است، نه یکی از شخصیتهای حاضر و مشغول به بحث. افلاطون در دیالوگهای خودش هرگز حاضر نیست و در نتیجه هرگز واضح نگفت که حامی نظر سقراط است. چرا؟
• در نظر اول ممکن است بگوئی اصلاً این سؤال مطرح نیست. افلاطون اگر هم نگفته «معتقدم حق با سقراط است»؛ دیالوگها نوشته که در فرجام همگی آنها حق با سقراط است. نظر سقراط در دیالوگهای افلاطون نظر غالب است. پس میتوانیم نتیجه بگیریم که سقراط خودِ افلاطون است. او از شخصیت سقراط استفاده کرده است تا تعالیم فلسفی خود را ابلاغ کند؛ برای فهمیدن علت دیالوگنویسی افلاطون که واجب نیست آدم این همه به مغزش فشار بیاورد یا با اسبش حرف بزند. خب این توضیح هم کاملاً قانعم نمیکند چون حتی اگر سخنان سقراط غالب باشد در بیشتر سخنان سایر شخصیتها هم میشود درسهای فلسفی مهمی یافت. مثلاً آریستوفانس شاعر در سومپوسیون نظریهای دربارۀ اروس طرح کرد که امروز هم تا عاشق شویم به یادش میافتیم؛ اروس به عقیدۀ او یعنی جهد مدام برای یافتن نیمۀ گمشدۀ خود. چرا افلاطون علاوه بر سخنان شهریار فیلسوفان (سقراط) سخنانی دیگر را که فلسفی هم هستند به گوش ما رسانیده است؟
• چهبسا در جواب این سؤال بگویند افلاطون نگارندۀ تاریخ سیر اندیشههاست. او در پی وصف افکار همۀ اندیشندگان روزگار خود بود، از سقراط گرفته تا آن پژوهندگان که حریفان سقراط بودهاند. همچنانکه استاد نقاش میکوشد جامگان اشخاص و حتی اشخاصی را که اهمیت تاریخی ندارند، با تمام جزئیات بکشد، افلاطون کوشیده است تا آراء همۀ اندیشندگان روزگارش را که در دیالوگهایش حاضرند، بهتمامی بازآفریند. در این مورد هم احساس میکنم که مشکلی هست. چون کاملاً روشن است که افلاطون در کار وصف ملاحظۀ دقت را نکرده. او آراء شخصیتهائی را که در دیالوگهایش به تصویر کشیده است تحریف کرده؛ اول از همه هم آراء سقراط را تحریف کرده است. تحریف کرده است تا گفتوگوها به سرانجامی که خودش خوش دارد برسد؛ تحریف کرده است تا هر آنچه که دلش میخواسته، بتواند اثبات کند. اینطور پیداست که افلاطون خوش داشته در دهان شخصیتها حرفهای دلخواهش را بگذارد تا بتواند به این ترتیب دیالوگی زنده و جذاب بسازد.
⬇️
نوشتۀ کریستین کِم
ترجمۀ هادی خردمندپور
ساعت ۷ صبح است و وقتِ شروع کار در اصطبل. باید این صندلی کوچولو را که اسب ساخته است، سمباده کشید. میرآخور دربارۀ ماجراهای افلاطون و سقراط […] فکر میکند، آن هم با صدای بلند؛ حرفهایش ساده است.
اسبِ نازم! ضمن بحث دربارۀ سقراط لابد تو هم برخوردی به این سؤال که از عهد باستان توجه همگان را جلب کرده است: چرا افلاطون هرگز عقیدۀ خودش را در آثارش اعلان نکرد؟ خبر داری افلاطون یک سلسله گفتارهای فلسفی ننوشته است که در آنها رک بگوید «به عقیدۀ من»؟ دیالوگ نوشته است؛ یعنی مکتوباتی چندصدایی که در آنها شخصیتهای مختلف نظریات مختلفی را ابراز کردهاند. دیالوگ نمایشی از قماش کمدیهای مولیر و تراژدیهای شکسپیر است که در موردشان خیلی حرف میزنیم؛ اما واقعاً اطلاع نداریم که نیت مؤلفان آنها چه بوده است. خودت شاهدی هر صبح که به اصطبل میآیم این سؤال قدیمی را از خودم میکنم. از عهد باستان تا امروز آدمهای زیادی جوابهایی برای این سؤال یافتهاند و شکی نیست در همۀ این جوابها نشانی از حقیقت هست اما من را که هیچکدامش واقعاً قانع نکرده است. اگر دوست داشته باشی این توضیحات را اجمالاً مرور کنیم و بعد بکوشیم به کمک هم جوابی نو بیابیم.
• اول باید به این نکته توجه شود که در دیالوگنویسی افلاطون میخواسته همانند سایرین بنویسد؛ او از قواعد مرسوم یکی از انواعِ ادبی، یعنی «دیالوگ سقراطی» تبعیت کرد. افلاطون مانند بسیاری از معاصرانش شاگرد سقراط بود. سقراط البته هیچ ننوشت اما مهارت بسیاری داشت در گفتوگوی منقطع یا همان دیالوگ. بنابراین بسیاری از شاگردان سقراط، مثلاً کسنوفون که همانند افلاطون دیالوگهای سقراطی نوشت، پس از مرگ استاد برای ابلاغ تعالیمش شروع کردند به نوشتن دیالوگهایی که قهرمانشان سقراط بود. ممکن است که افلاطون صرفاً از یک شیوۀ مرسوم آن ایام تبعیت میکرده اما این حرف اگر هم راست باشد، برای فهم کامل علت یکتایی دیالوگ افلاطونی بسنده نیست. اطلاع داری که دیالوگهای سقراطی افلاطون از نوع خاصی است. او همانند کسنوفون نیست که در دیالوگهایش بگوید «من»؛ افلاطون نه راوی دیالوگی است، نه یکی از شخصیتهای حاضر و مشغول به بحث. افلاطون در دیالوگهای خودش هرگز حاضر نیست و در نتیجه هرگز واضح نگفت که حامی نظر سقراط است. چرا؟
• در نظر اول ممکن است بگوئی اصلاً این سؤال مطرح نیست. افلاطون اگر هم نگفته «معتقدم حق با سقراط است»؛ دیالوگها نوشته که در فرجام همگی آنها حق با سقراط است. نظر سقراط در دیالوگهای افلاطون نظر غالب است. پس میتوانیم نتیجه بگیریم که سقراط خودِ افلاطون است. او از شخصیت سقراط استفاده کرده است تا تعالیم فلسفی خود را ابلاغ کند؛ برای فهمیدن علت دیالوگنویسی افلاطون که واجب نیست آدم این همه به مغزش فشار بیاورد یا با اسبش حرف بزند. خب این توضیح هم کاملاً قانعم نمیکند چون حتی اگر سخنان سقراط غالب باشد در بیشتر سخنان سایر شخصیتها هم میشود درسهای فلسفی مهمی یافت. مثلاً آریستوفانس شاعر در سومپوسیون نظریهای دربارۀ اروس طرح کرد که امروز هم تا عاشق شویم به یادش میافتیم؛ اروس به عقیدۀ او یعنی جهد مدام برای یافتن نیمۀ گمشدۀ خود. چرا افلاطون علاوه بر سخنان شهریار فیلسوفان (سقراط) سخنانی دیگر را که فلسفی هم هستند به گوش ما رسانیده است؟
• چهبسا در جواب این سؤال بگویند افلاطون نگارندۀ تاریخ سیر اندیشههاست. او در پی وصف افکار همۀ اندیشندگان روزگار خود بود، از سقراط گرفته تا آن پژوهندگان که حریفان سقراط بودهاند. همچنانکه استاد نقاش میکوشد جامگان اشخاص و حتی اشخاصی را که اهمیت تاریخی ندارند، با تمام جزئیات بکشد، افلاطون کوشیده است تا آراء همۀ اندیشندگان روزگارش را که در دیالوگهایش حاضرند، بهتمامی بازآفریند. در این مورد هم احساس میکنم که مشکلی هست. چون کاملاً روشن است که افلاطون در کار وصف ملاحظۀ دقت را نکرده. او آراء شخصیتهائی را که در دیالوگهایش به تصویر کشیده است تحریف کرده؛ اول از همه هم آراء سقراط را تحریف کرده است. تحریف کرده است تا گفتوگوها به سرانجامی که خودش خوش دارد برسد؛ تحریف کرده است تا هر آنچه که دلش میخواسته، بتواند اثبات کند. اینطور پیداست که افلاطون خوش داشته در دهان شخصیتها حرفهای دلخواهش را بگذارد تا بتواند به این ترتیب دیالوگی زنده و جذاب بسازد.
⬇️
⬆️ • حاصل آنکه احتمالاً صحیحترین جواب به آن سؤال به تعبیر بسیار ساده این باشد: افلاطون دیالوگ نوشت تا نشان بدهد که دیالوگ دربارۀ چه باید باشد؛ تا قواعد حاکم بر گفتوگوی درستوحسابی را که همان گفتوگوی فلسفی است، به خوانندگان نشان بدهد بلکه بتوانند برای پرسشهای فلسفی از قبیل «خوب چیست؟»، «زیبا چیست؟»، «حق چیست؟» پاسخی بیابند. واضح است که افلاطون در دیالوگهایش نخواسته فقط مشتی نظریه را از زبان شخصیتها بازگو کند. خواسته است این را هم به طریق عملی نشان بدهد که این شخصیتها چگونه نظریات خود را تشریح و بیان میکنند. این جنبۀ دیالوگها را بسیاری از شارحان افلاطون پیشتر پژوهیدهاند. به تعبیری همهفهم، دیدن اینکه سقراط با شیوۀ خاص طرح سؤال از دیگران نشانمان میدهد که برای خوب فکر کردن باید چگونه از خودمان سؤال کنیم، جنبهای است که توجه آن شارحان را جلب کرده؛ نامش «روش مامائی» یا «دیالکتیک سقراطی» است و شهرتی عظیم دارد. بهعبارتِدیگر، دیالوگ افلاطونی را به این مناسبت که صدای اشخاص بسیاری را به گوش خواننده میرساند، میتوان نوعی تئاتر اندیشه دانست؛ یعنی قسمی بازنمائی دراماتیک حیات اندیشهها که هر کدام ما را آن دم که در سکوت به تأمل مشغولیم، تحریک و تشجیع میکند.
• این جواب را شاید بتوان کمی بسط داد. دیالوگ فقط تفکر را یادمان نمیدهد. دیالوگ نشان میدهد که فاعل «گفتار» و «بیان افکار» کیست و بههمیندلیل احتمالاً سخن گفتن و بیان افکار را هم به ما یاد میدهد. استعمال درست الفاظ برای بیان افکارمان، گرفتاری بزرگی است یافتن الفاظ درست برای ابراز مقصود. الفاظ بهظاهر مناسب خودمان را هم که بیابیم، در تفهیم افکارمان به دیگران با گرفتاری بزرگی مواجهیم. در هنگامۀ بیان افکار چه بسیار کژفهمی اتفاق میافتد. از اینها که بگذریم، سقراط در دیالوگهای افلاطون بارها دربارۀ زبانآموزی و ماهیت زبان حرف میزند. «راه رسانیدن شناخت به دیگران کدام است؟» این سؤالی است که سقراط در تقریباً همۀ دیالوگها مطرح میکند. یعنی که این است مسئلۀ مورد توجه افلاطون، نویسندۀ دیالوگها. درست نمیگویم اسب نازم؟ (اسب سری به نشانۀ توافق میجنباند). در این صورت دلیلی ندارد که بگوییم معضل بیان افکار و تمام گرفتاریهای ناشی از آن را افلاطون در دیالوگهایش نباید مطرح میکرده است. (اسب این بار هم موافق است و سُم به زمین میزند). ظاهراً قانع شدی؛ این تِز را خواهم نوشت؛ تزی دربارۀ بیان افکار در دیالوگهای افلاطون (اسب شیهه میکشد). آخ! ببخش رفیق قدیم! بهواقع گرسنهای! (میرآخور میرود بیرون بهدنبال جو). قبل از اینکه کاملاً دور شود رو میگرداند طرف اسب. التفات داری که برای آزمون این تز میشود رفت سراغ دیالوگ سومپوسیون (اسب موافق است).
مأخذ متن: «حلقۀ تجریش»؛ به آدرس: http://tajrishcircle.org
@Koubeh
• این جواب را شاید بتوان کمی بسط داد. دیالوگ فقط تفکر را یادمان نمیدهد. دیالوگ نشان میدهد که فاعل «گفتار» و «بیان افکار» کیست و بههمیندلیل احتمالاً سخن گفتن و بیان افکار را هم به ما یاد میدهد. استعمال درست الفاظ برای بیان افکارمان، گرفتاری بزرگی است یافتن الفاظ درست برای ابراز مقصود. الفاظ بهظاهر مناسب خودمان را هم که بیابیم، در تفهیم افکارمان به دیگران با گرفتاری بزرگی مواجهیم. در هنگامۀ بیان افکار چه بسیار کژفهمی اتفاق میافتد. از اینها که بگذریم، سقراط در دیالوگهای افلاطون بارها دربارۀ زبانآموزی و ماهیت زبان حرف میزند. «راه رسانیدن شناخت به دیگران کدام است؟» این سؤالی است که سقراط در تقریباً همۀ دیالوگها مطرح میکند. یعنی که این است مسئلۀ مورد توجه افلاطون، نویسندۀ دیالوگها. درست نمیگویم اسب نازم؟ (اسب سری به نشانۀ توافق میجنباند). در این صورت دلیلی ندارد که بگوییم معضل بیان افکار و تمام گرفتاریهای ناشی از آن را افلاطون در دیالوگهایش نباید مطرح میکرده است. (اسب این بار هم موافق است و سُم به زمین میزند). ظاهراً قانع شدی؛ این تِز را خواهم نوشت؛ تزی دربارۀ بیان افکار در دیالوگهای افلاطون (اسب شیهه میکشد). آخ! ببخش رفیق قدیم! بهواقع گرسنهای! (میرآخور میرود بیرون بهدنبال جو). قبل از اینکه کاملاً دور شود رو میگرداند طرف اسب. التفات داری که برای آزمون این تز میشود رفت سراغ دیالوگ سومپوسیون (اسب موافق است).
مأخذ متن: «حلقۀ تجریش»؛ به آدرس: http://tajrishcircle.org
@Koubeh