کوبه
2.24K subscribers
544 photos
5 videos
50 files
442 links
عرصه‌ای آزاد برای اندیشیدن دربارهٔ معماری ایران
www.koubeh.com
t.me/koubeh
instagram.com/koubeh_com
linkedin.com/company/koubeh/

ارتباط با کوبه:
@koubehmedia_admin
contact.koubeh@gmail.com
Download Telegram
کوبه
«جنگ روایت‌ها: گفت‌وگوها دربارۀ معماری و شهرهای ایران در دوران مشروطه» از سلسله نشست‌های گفتارهای کوبه در خانۀ گفتمان شهر
گفتارهای کوبه. نشست اول.mp3
49.3 MB
📢 صوت نشست اول گفتارهای کوبه: «جنگ روایت‌ها: گفت‌وگوها دربارۀ معماری و شهرهای ایران در دوران مشروطه»
🔹سخنران: کامیار صلواتی

@Koubeh
◾️از آکادمی تا کارخانۀ آدم‌سازی
خطابه‌ای دربارۀ فضاهای دانشگاهی به‌مناسبت 16 آذر، روز دانشجو

🖋علی پوررجبی| کارشناس ارشد مطالعات معماری ایران

دانشگاه‌های بیرون شهر سابقه‌ای به‌قدمت آکادمی افلاطون دارند. آکادمی باغی بود برای تفرج دوست‌داران دانایی. جایی برای فراغت و گردش در زیر درختان زیتون و سیاحت در عالم نظر. از آن روز تا حالا دانشگاه با باغ و باغچه، درخت و چمن هم‌زاد بوده است، زیرا دانشگاه جایی برای تفرج و گریز از دنیای روزمره و محلی برای ظهور آزادی انسان بوده است؛ آزادی از بند هر چیز، از بند گذشته و آینده، از بند کارکرد و فایده، از بند عمل و نتیجه. در دانشگاه از گذشته تا کنون، برمحور آزادی حلقه‌های پرشور بحث‌‌های بی‌نتیجه و بانتیجه شکل می‌گرفته است و اجتماع انسانی زیر سایۀ فراغت درختان گرد می‌آمده است. هم‌راهی باغ با این معبد آزادی بی‌وجه نیست باغ هم‌زاد آزادی است ازآن‌جا که باغ بدون کارکرد نه‌فقط برای دانش‌پژوهان آکادمی جای تفرج است بلکه برای معمار سازنده نیز جایی برای فرار از ضرورت‌های کارکردی معماری است.

دانشگاه‌سازی در ایران نیز با پیروی از همین الگوی آکادمی آغاز شد که هنوز جلوه‌هایش را می‌شود در دانشگاه تهران دید؛ دانشگاهی هم‌چون آکادمی مشجر با جوی‌های روان که محل ظهور حلقه‌های بحث‌های دانشجویان است و درابتدا با فاصله‌ای اندک از شهر و به‌دور از هیاهو ساخته شد، اما شهر با گسترشش خود را به دانشگاه رساند و دانشگاه را دربرگرفت. وقتی شهر معبد آزادی را محاصره کرد، وجه دیگر دانشگاه نمودار شد؛ وجهی دردسرساز. حضور جمعی آزاد در میان شهرِ تحدیدگر دانشگاه را به کانون بحران تبدیل کرد. پس تحدیدگران چنین ‌چاره اندیشیدند که دانشگاه بیابانی بسازند. دانشگاهی بی‌باغ‌وبر و خارج از شهر؛ بی‌باغ‌وبر، تا جایی برای تفرج و ماندن و بحث و اجتماع و آزادی نباشد؛ خارج از شهر تا مایۀ دردسر برای شهر نشود.

در ایران دانشگاه‌سازی در بیابان سابقه‌ای طولانی دارد. دانشگاه را در بیابان‌های اطراف شهرها می‌ساختند که دانشجویان گوشه‌ای بنشینند و درسشان را بخوانند و مزاحم کسی نشوند و دانشگاه آزارش به کسی نرسد: این می‌شود دانشگاه بیابانی با دانشجویان بیابانی. اما تکلیف دانشگاه‌های قدیمی که وارد شهر شده بودند چه می‌شود؟ با این کانون‌های بحران‌زای آزادی چه باید کرد؟ شهر باید از شر دردسر دانشگاه‌های شهری نیز خلاص می‌شد، پس طرحی خلاقانه به ذهن اولیای امور رسید: «طرح توسعۀ دانشگاه». طرح توسعۀ دانشگاه آمد که دانشگاه را آن‌قدر توسعه دهد که شهرها را از شر دانشگاه خلاص کند. دانشگاه حالا علاوه بر بیابانی بودن بیابان‌زایی هم می‌کردند، آن ‌هم بیابان‌زایی در هستۀ مرکزی شهر. نمونۀ این بیابان‌زایی را در اطراف دانشگاه تهران می‌توان دید: خانه‌های خالی از سکنۀ اطراف دانشگاه و زمین‌های خالی که حاصل تخریب ساختمان‌هایی است که داخل طرح توسعۀ دانشگاه قرار گرفته‌ بودند نشانۀ بیابان‌زا شدن دانشگاه تهران است.

اما این پایان کار نبود. بعد از دانشگاه بیابانی و دانشگاه بیابان‌زا، نوبت به دانشگاه غول بیابانی رسیده است. به‌همت بلند دانشگاه آزاد اسلامی، دانشگاه بیابانی غول بیابانی هم تولید کرده است. ساختمان دانشگاه آزاد تهران مرکز نمونۀ غول بیابانی دانشگاهی است. فضایی مخوف، سرد، ترسناک، دلگیر، خفه، بدون تنوع، بدون جایی برای ماندن و اجتماع کردن، فقط و فقط برای رفتن و نبودن. اگر اطراف این دانشگاه چرخی بزنید می‌بینید دانشجویان چند نفری درون فضای تنگ ماشین‌هایشان جمع شده‌اند و چرت می‌زنند تا کلاس بعدی فرابرسد. دانشگاه آزاد تهران مرکز واقع در شرق اتوبان اشرفی اصفهانی حتی یک درخت هم ندارد. حیاط و تمام خیابان‌های اطرافش پارکینگ خودرو است. فضاهای عمومی‌اش محصور بین دیوارهای بیست و پنج متری است. ارتفاع فضای ورودی‌اش نزدیک به سی‌متر است. زیر و زبرش پوشیده از آلومینیوم سرد است. گنده است. در یک کلام همان غول بیابانی است و بیش از هرچیز شبیه کارخانه است. بله، این‌جا دانشگاه نیست کارخانۀ آدم‌سازی است.

@koubeh
http://koubeh.com/ap2/
سمینار «معماری‌اندیشی؛ گفتگوی جغرافیا با تاریخ»

سخنران: محمدیاسر موسی‌پور
زمان: دوشنبه ۱۹ آذر، ساعت: ۱۰ تا ۱۲
مکان: دانشگاه تهران، پردیس هنرهای زیبا، سالن قطب علمی فناوری

@Anjoman_Motaleat
کوبه
◾️از آکادمی تا کارخانۀ آدم‌سازی خطابه‌ای دربارۀ فضاهای دانشگاهی به‌مناسبت 16 آذر، روز دانشجو 🖋علی پوررجبی| کارشناس ارشد مطالعات معماری ایران دانشگاه‌های بیرون شهر سابقه‌ای به‌قدمت آکادمی افلاطون دارند. آکادمی باغی بود برای تفرج دوست‌داران دانایی. جایی برای…
▪️توهم دانشگاه: ملاحظه‌ای بر پیش‌فرض‌های متن پوررجبی دربارهٔ مفهوم دانشگاه

🖋 شهاب‌الدین تصدیقی| دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات معماری ایران

کسانی معتقدند دانشگاه باید در نسبت با تولید اقتصادی و کار حرفه‌ای تنظیم شود؛ عده‌ای بانگ برآورند که «دانشگاه محل نقد و آزاداندیشی است، اگر اینجا هم نتوان به آسودگی اندیشید، پس کجا؟» کسانی دیگر گفتند چرا دانشگاه حواسش به جریان‌های سیاسی-اجتماعی هم‌صنفانش نیست؟ باز عده‌ای بانگ برآوردند که «ماهیت آکادمیک دانشگاه محل اینطور دغدغه‌ها نیست، بروید به ژورنال‌ها و مجلات و در آنجا به این جریانات بیاندیشید».

خب پس دانشگاه چیست؟ باغی خرم و سرسبز که چند دانشجو و استاد زیر سایهٔ درختان می‌لمند و هروقت شکمشان اجازه داد به مباحثه می‌پردازند که آیا مثلا الجایتو ناف داشت؟ مفری برای چند دانشجو و استاد که بدون دغدغهٔ آب و نان، خرناسی بکشند و در میان خرناسه‌هایشان چند سطری هم از «دیالکتیک پداگوژیک دوسویه» بنویسند؟ خب؛ کسی هم هست که چنین چیزی را نخواهد؟! روی چه حسابی باید عده‌ای از چنین مزایای چرب و چیلی بهره‌مند شوند و دیگران به مشاغل عادی روی بیاورند؟ طوری از رسالت دانشگاه به عنوان «باغی سرسبز بدون دغدغه» صحبت می‌شود انگار سوپر دریانی‌ها و تعویض روغنی‌ها بدشان می‌آید که بتوانند از این ایده بهره ببرند. نه جانم! همه‌مان دوست داریم زیر سایه‌ای بلمیم و بدون دغدغه به هرچیزی بیاندیشیم. اگر دانشگاه صرفا همین مزایاست، پس به قول خارجی‌ها “Too good to be real” (خیلی بهتر از آن است که واقعی باشد).

نگاه رایج ما به دانشگاه مرا یاد نگاهمان به هنر می‌اندازد. البته هنر عزیز است و فخر آدمی؛ ولی انقدر ادا درنیاورید که «هنر همیشه مستقل از قدرت و پیام‌آور صلح بوده است». نخیر، نبوده است! چند جریان قطره‌چکانی مستقل از قدرت، رودخانهٔ عظیمی از هنرِ وابسته به قدرت را انکار نمی‌کند. حالا هم از شما می‌خواهم انقدر دانشگاه و دانشجو را مقدس نکنید! وانمود نکنید که دانشگاه مقر آزاداندیشی بوده است. دانشگاه‌های مشجر دلگشا در گذشته هم آنقدرها مستقل از حامیان قدرتمند نبوده‌اند. ساده‌لوحانه است اگر گمان کنیم در گذشته گربه‌ها برای رضای خدا موش می‌گرفتند.

تکلیفمان را با دانشگاه روشن کنیم. دانشگاه اتفاقا منعطف‌تر از آن است که به نظر می‌رسد؛ او خود را بارها با خواستهٔ متقاضیانش وفق داده است! روزگاری این باغ‌های اندیشه به ساکنان خود وعدهٔ سعادت و تخصص دادند. همین وعدهٔ شیرین باعث شد همگان برای ورود به آن سر و دست بشکنند. باغ اندیشه هم در پاسخ به این حجم تقاضا آزمون ورودی را قرار داد، ولی دید که می‌شود از این حجم استفاده‌ای متفاوت بکند؛ پس شروع به تکثیر خودش کرد. وقتی متوجه شد که این جماعت عظیم به هر قیمتی حاضرند وارد باغ اندیشه شوند، دیگر دلیلی ندید که در کپی‌های خود باغ و درخت قرار دهد. جالب است که امروز به اذعان خیلی‌ها، دانشگاه درِ باغ سبز نیست و در بسیاری موارد تنها چند سال از عمر دانشجو را تلف می‌کند، ولی باز هم برای ورود به آن سر و دست می‌شکنند و ناراضی هم هستند که چرا کیفیت ندارد. حکایت آن جماعتی است که روسپیان را می‌کشند ولی حواسشان نیست که تا وقتی برای روسپی مشتری هست، روسپی هم هست.

@Koubeh
http://koubeh.com/sht4/
نشست ترم‌شناسی معماری موقت (پرتال) ایران‌زمین در قرون ۴ و ۵ و ۶
سخنران: عبدالله موذن‌زاده کلور
سه‌شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۱۴ الی ۱۶

@Koubeh
◾️رفقای زمان

🖋بوریس گرُیس، ترجمۀ احسان حنیف

۱.
هنر معاصر تا زمانی درخور نامش خواهد بود که معاصریت خود را حفظ کند و نمی‌توان این لفظ را صرفاً به چیزی که اخیراً ساخته یا نمایش داده شده، نسبت داد. بنابراین، این مسئله که «هنر معاصر چیست؟» به سوال دیگری گره می‌خورد: «امر معاصر چیست؟» و این معاصربودن را چگونه می‌توان نشان داد؟
معاصربودن را می‌توان به بودنِ بلافصل در زمان حال اطلاق کرد، به بودن در اینجا و اکنون. در این مفهوم، هنر هنگامی معاصر به شمار می‌آید که اصیل شناخته شود و حضورِ حال را به‌طوری ضبط کرده و بیان کند که از سنت‌های گذشته یا راهبردهایی که به دنبال موفقیت در آینده هستند، تأثیر نپذیرفته باشد. بااین‌حال ما همچنین با نقد مسئلۀ «حضور » نیز آشنایی داریم، به خصوص آن نوعی که ژاک دریدا تبیین کرد. دریدا به‌طرز مجاب‌کننده‌ای نشان داد «حال»، اصالتاً توسط گذشته و آینده تحریف شده است، اینکه حضور، همواره در قلب خود «امر غایب» را به همراه دارد و اینکه تاریخ و از جمله تاریخِ هنر را نمی‌توان به تعبیر دریدایی چون «رژۀ حضورها » تفسیر کرد.
اما به جای تحلیل بیشتر کارآمدی نظریۀ دیکانستراکشن دریدا، می‌خواهم یک گام به عقب بردارم و بپرسم: «چه چیزی دربارۀ حال -اینجا و اکنون- وجود دارد که ما را تا این حد به آن علاقه‌مند کرده است؟». پیش از این ویتگنشتاین به آن دسته از همکاران فیلسوفش که به جای پرداختن به کار و زندگی روزمرۀ خود، هرازچندگاهی ناگهان مشغول مکاشفه در مسئلۀ «حال» می‌شدند، طعنه می‌زد. در نگاه ویتگنشتاین، تعمق منفعلانه در «حال» و چیزی که در لحظۀ معین است، نوعی دل‌مشغولی غیرطبیعی‌ است که سنت متافیزیکی به ما دیکته کرده است. سنتی که جریان روزمرۀ زندگی را نادیده می‌گیرد -جریانی که همواره بر «حال» بدون اینکه برای آن حقی قائل بوده باشد، طغیان می‌کند . به گفتۀ ویتگنشتاین، علاقه به حال صرفاً یک دام حرفه‌ای فلسفی -و شاید همچنین هنری- است، نوعی بیماری‌ متافیزیکی که باید با نقد فلسفی درمان شود.

⭕️ ادامۀ متن را در فایل پی‌دی‌اف یا در سایت کوبه به نشانی زیر بخوانید:

http://koubeh.com/eh2/
@Koubeh
▪️مدخلی نقدی بر امکان نقادی در معماری معاصر ایران*

🖋پوریا محمودی اصل همدانی | دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات معماری دانشگاه تهران

مبدأ جدایی میان «منطق مناسبات دنیای جدید» و دنیای قدیم را باید در «اندیشه» جست. جایی در مرکز مجادلات حوزۀ «نظر»، اعم از فلسفه و سیاست و هنر و علم، و هرآنچه که سری در وادی اندیشه دارد. این جدایی، درست همان جایی رخ داد که فیلسوفان ماهیتی خودبنیاد به انسان بخشیدند. ماهیتی که در فلسفۀ روشنگری، به‌دست فیلسوفی به‌نام «کانت»، صورت‌بندی دقیقی پیدا کرد؛ هرچند نغمۀ این خودبنیادی بسیار پیش از آن نواخته شده بود. این ماهیت با صورت‌بندیِ ویژه‌اش، تمام وجوه زندگی انسان مدرن را دچار تغییر کرد. تغییری که به‌گمان بسیاری، منطق مناسبات انسان را در مواجهه با تمام اشکال زیستی پیرامونی‌اش دگرگون کرد. به‌عبارتی، توانست رابطۀ وجوه گوناگون زیست انسان، اعم از علم، اخلاق، دین، هنر و ... را تغییر دهد. منطق مناسبات دنیای جدید، در جدی‌ترین بیانش، مناقشه‌ای بود در مبنای نظری «حقوق».

از منظر منطق مناسبات دنیای جدید، جهان قدیم، حق را متعلق به دیگری‌ای ناانسانی و ماورایی می‌دانست. حق، جایی در آغوش دیگری قرار داشت و انسان حقیقت‌جو می‌بایست زندگی را در خدمت تقرب به آن سر می‌کرد. لیکن از نظرگاه انسان جدید با منطق ویژه‌اش، حق می‌توانست جایی در نزد خود انسان باشد. جایی که او با تمام داشته‌های بالقوه‌اش، توانایی دست‌یابی به آن را داشت. مفهوم‌بندی این مناقشه بر سر حق، در فلسفۀ کانت به بهترین وجه صورت گرفت. جایی که اندیشۀ حق‌طلب، با نقادی از ابزارها و نیروهای بالقوۀ معرفت خود، اساساً حق را محدود به توانایی خود کرد. در این مرحله، یگانه مسیر دسترسی به حقیقت، انسان و نیروهای او بود؛ و مهم‌تر از آن، فقط انسان بود که می‌توانست تصویری از حقیقت به‌دست دهد. به بیان دیگر با تغییر پارادایم فلسفۀ جزمی به فلسفۀ نقدی، جست‌وجوی حقیقت واقعی و عینی جای خود را به جست‌وجوی امکانات معرفت داد و طبیعی بود که در چنین وضعیتی کلیت و ضرورت حق، مسئله‌ای مربوط به حدود ذهن باشد که نیازمند بازاندیشی در منطق مناسبات جدید است.

🔻ادامۀ متن در لینک تلگراف:

⭕️https://telegra.ph/pm1-12-09-2
⭕️https://t.me/azhonarvamemari
Forwarded from شنبه‌‌شهر
📣 سلسله نشست‌های "تهرانخوانی"
شنبه‌شهر با همکاری شهرکتاب مرکزی برگزار می‌کند

• نشست دوم: تهران و کافه‌هایش

• سخنرانان:
سعید خاقانی | مجید منصوررضایی
•دبیر نشست: کامیار صلواتی
• زمان: یکشنبه ۲۵ آذرماه ۱۳۹۷
•مکان‌: خیابان شریعتی، نبش کوچه کلاته، شهرکتاب مرکزی

#تهرانخوانی #تهران_و_کافه
@shanbeh_shahr
@bookcitycentral
◾️انگار قلعه‌‌آبکوه نفرین شده

🖋سیده‌شیرین حجازی| کارشناس ارشد مطالعات معماری ایران

صدای گریه‌های دختربچه‌هایی که با دامن‌های بلندتر از قدشان توی کوچه راه می‌روند و می‌دوند؛ مردی یک سطلْ رنگ خالی از رنگِ پر از آب را توی جوی کوچه خالی می‌کند؛ زنی تا نیمه از در حیاط بیرون می‌آید و از دور به دختربچۀ گریان تشر می‌زند؛ یک گاری چوبی لق‌لق‌کنان روی آسفالت‌های جابه‌جاکَنده، هول می‌خورد و یک مرد مبتلا به اعتیاد، آن‌طرف‌تر، کنار همان جوی آب روی دو پا نشسته چرت می‌زند و گاهی اطراف را می‌پاید؛ بعد، یک پیاده‌روی باریک و یک دیوار بلند کنارش و این فضا تمام می‌شود.
ناگهان، آن‌سوی دیوار ماشین‌های آخرین مدل پارک شدند؛ نئون‌های مغازه‌ها رنگی و جذاب در تاریکی شب، نماهای کوتاه چوبی دفاتر طراحی داخلی، دو زن با موهای باز صاف و فر و پاشنه‌های تخت و بلند از خودرویی پیاده می‌شوند، از دو پلۀ کوتاه بالا می‌روند و حالا درست پشت دیوار روبه‌روی خانه‌های پشت دیوارند؛ داخل یک رستوران.
یک نفر اینجا یک خط جدی کشیده است. خطی جدی که در فضای سه‌بعدی یک دیوار بلند شده است؛ تکیه‌گاهی برای مرد معتاد. اینجا -بی‌آنکه ارزش‌داوری‌ای در کار باشد- اختلاف این دو شیوۀ زندگی به باریکی یک دیوار است. یک‌سو بهترین رستوران‌های شهر، سالن‌های آرایشی، دفاتر معماری، عکاسی‌ها و یک طرف سطل‌های رنگ پرآب، دامن‌های بلند زیر پاشنه، موف آویزان از بینی بچه‌ها، تعویض‌روغنی و آپاراتی، دست‌های روغنی و خانه‌های ارتقایافته با صفحات ایرانیت: مشهد، بلوار خیام، انتهای خیابان فرهاد.

⭕️ادامۀ این متن را در Instant View یا در سایت کوبه به نشانی زیر بخوانید:
https://telegra.ph/sh9-12-16
http://koubeh.com/sh9-2/
سمینار «شهرهای مقدس کوچک، معماری تربت صوفیان در عهد ایلخانان»

سخنران: دکتر ولی‌الله کاووسی
چهارشنبه ۲۸ آذر، ساعت ۱۰ تا ۱۲

دانشگاه تهران، پردیس هنرهای زیبا، ساختمان تحصیلات تکمیلی، کلاس ۵.

@Anjoman_Motaleat
پشت پرده زنبوری: روایتی از ساختار فضاهای جنسیتی در دوره قاجار
کوبه
📢 صوت نشست دوم گفتارهای کوبه: «پشت پرده‌های زنبوری؛ روایتی از ساختار فضاهای جنسیتی در دورۀ قاجار»
🔹سخنران: نیلوفر رسولی

@Koubeh
كلمبوس: نقدِ نقدِ معماری مدرن

🖋فائزه خطیب زاده| دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران

«کلمبوس»، به کارگردانی و نویسندگی کوگونادا، داستان زندگی دو فرد با پیش‌زمینه‌ای متضاد در بستر معماری است. این فیلم دربارۀ چگونگی پیوند معماری مدرن و انسان و تأثیر این دو بر یکدیگر است. برای تأکید بیشتر بر معماری مدرن، لوکیشن این فیلم، شهر کلمبوس در ایالت ایندیانای آمریکا انتخاب شده است. شهری که به‌عنوان مکۀ معماری مدرن شناخته می‌شود. دو شخصیت اصلی این فیلم، کیسی و جین هستند. اولی دختر جوانی‌ست که عشق به «معماری» را در سر می‌پروراند و در کتابخانۀ طراحی‌شده توسط آی. ام. پی کار می‌کند و دومی، جین، مردی میان‌سال است که به علت جدایی‌ای که «معماری» بین او و پدرش ایجاد کرده است، نسبت به معماری بی‌اعتنا شده است.
اما در اين فيلم، علاوه بر شخصيت‌های اصلی انسان، شخصيت‌های اصلی بنا نیز داريم و به همين علت است كه اکثر اوقات دوربين ثابت می‌ماند و انسان حركت می‌كند؛ بناها ثابت می‌مانند و انسان‌ها حركت می‌كنند؛ و در همین بین است که تأثير دوجانبۀ انسان و بنا به تصویر کشیده می‌شود: كتابخانه‌ای كه کیسی در آن كار مي‌كند، بيمارستانی كه پدر جين در آن بستری شده است، اداره‌ای که مادر کیسی در آن کار می‌کند و هتلی كه جين در آن اقامت دارد. تمامی این کاربری‌ها، ساختمان‌های مدرنی هستند که با ویژگی‌هایشان، نقشی پررنگ در ارائۀ شخصیت این افراد ایفا می‌کنند.

در کلمبوس که بیشتر صحنه‌هایش در سکوت پشت شیشه‌های نمای ساختمان می‌گذرد، دیالوگی مهم بین کیسی و همکارش در کتابخانه شکل می‌گیرد. موضوع این دیالوگ «نقدِ نقد» است. همکار کیسی می‌گوید، استادی، کودکش را به عدم تمرکز متهم می‌کند. کودکی که نمی‌تواند مدت طولانی کتابی را مطالعه کند و در عوض، زمان خود را با بازی‌های کامپیوتری سپری می‌کند. اما چه می‌شود اگر موضوع عدم تمرکز نباشد؟ موضوع، موضوعی باشد که کودک روی آن تمرکز می‌کند. این کودک می‌تواند ساعت‌ها به بازی با کامپیوتر بپردازد؛ بنابراین تمرکز او مشکلی ندارد، بلکه این کتاب است که کودک به آن علاقه‌ای ندارد. آیا ما در حال فراموشی موضوع‌های مهم هستیم؟ آیا در حال ازدست‌دادنِ تمرکز بر روی موضوع‌هایی هستیم که اهمیت دارند؟ آیا بهتر نیست موضوع مورد‌تمرکزمان را زیر سؤال ببریم؟
هنگامی که يك معمار ادعا می‌كند كه اثر معماری‌اش شفا خواهد داد، آیا واقعاً می‌تواند به اين ادعا دست پيدا كند؟ اگر می‌تواند آيا اين اثر با گذشت زمان برای افراد نسل‌های متفاوت يكسان باقی خواهد ماند؟ مگر نه اینکه اثر هنری به‌نسبت و با توجه به زمينۀ فرهنگی افراد حاضر در بنا، معنا می‌شود؟ سؤال اصلی اینجاست: آیا این زمينۀ فرهنگی بيشتر از گذشتگان برخاسته است يا از هم‌عصران ما که در آن‌سوی مرزها داعيۀ جهانی‌شدن دارند؟ آیا معماری مدرن با نگاه نقد نقد، همان جوابی نیست که در معماری گذشتگان به‌دنبال آن هستیم؟

در صحنه‌ای از فیلم، کیسی براي معرفی بنایی به جین، با سیگارش در هوا طرح كلی ساختمان را ترسیم می‌کند. این طرح همان مربع-مستطیل‌های خالص معماری مدرن است؛ و این‌گونه فضای اشغال‌شدۀ بنا معنادار توصيف می‌شود. فضایی كه با حجمی خاص وجود دارد و می‌تواند بر افراد تأثير بگذارد. و این‌گونه يك بنا تنها يك فضای اشغال‌شده، مجموعه‌ای از مصالح و جرم، نيست. بنا پس از حضور انسان در آن روح دارد، رشد می‌كند و خو می‌گيرد.

«معماری هنر درمان‌كننده»، «معماری با روح»، این‌ها تعابیری است که از معماری مدرن در این فیلم شاهد هستیم؛ روح انسان مدرن و مشكلات مدرنش. اين ماييم، انسان قرن ٢١، انسانی كه ديگر نه می‌تواند در خانه‌های قرون‌وسطايی زندگی كند و نه در خانه‌هايی با حياط مركزی. زمان زيستن در بناهايی است ساده، مربع و مستطيل؛ بناهايي كه همچون ما انسان‌هاي مدرن، تنها و بی‌تكلف هستند. بناهايی كه ما را درك مي‌كنند. بناهايی كه ما را در اوج دل‌تنگی شفا می‌دهند.
قبول كنيد كه عظمت خانه‌های قديمی دل‌چسب نيست. اين طبقۀ صدم برج است كه عظمت می‌آورد.
مربع خالص بيمارستان است كه شفا می‌دهد.
نورهای كليسای بتنی است كه ايمان می‌آورد.
ايمان به معماری مدرن. ايمان به روح معماری مدرن.
قلب بروتاليسم را در اين فيلم ببينيد؛ اگر تا پيش از اين گمان می‌كرديد قلبی ندارد و نفس نمی‌كشد.

@Koubeh
http://koubeh.com/fa1/
تاریخ تاریخ معماری ایران.mp3
63.9 MB
📢 صوت نشست سوم گفتارهای كوبه: «تاريخِ تاريخِ معماری ايران»
🔹سخنران: علی پوررجبی
@Koubeh
◾️دست‌کاری تهران و چیزهای دیگر

🖋علی ملک محمدی و محمدجواد احمدی‌زاده *

شهر آنقدرها هم مرده نیست، زندگی می‌کند. این حرف شاید زمانی استعاره‌ای مبهم یا حرفی تمسخر‌آمیز به نظر می‌­رسید، اما در حقیقت موجودات زنده چیزی نیستند مگر الگوریتم‌های رفتاری میان ارگان‌های همکار و شهر هم چیزی به جز این‌­ها نیست. انسان‌­ها ارگان‌‌های این موجود غول‌آسا را تشکیل می‌دهند و تعامل بین آن‌ها الگوریتم رفتاری شهر را تعریف می‌­کند. اما آیا همان‌گونه که اصلاحِ ژنتیکی دیگر موجودات زنده تحقق‌پذیر است، می‌­توانیم در راستای دست‌کاری حیات این موجودات نیز گامی برداریم؟

زمانی گذشت تا بشر فهمید که شهرها را هم می‌شود اصلاح کرد، همان‌گونه که درختان را. برنامه‌­ریزی شهری دانش این اصلاح است و فعالیتی میان‌رشته­‌ای است که به توسعه و طراحی زمین می‌پردازد. همان دست‌کاری است که حرفش را زدیم. اما شاید سابقۀ این دانش به صدسال هم نرسد.

دیگران

شهرها در ابتدا به شکل ارگانیک و بسته به اهداف و محدودیت‌هایشان شکل می‌گرفتند. شاید برای اولین‌بار نبود، اما یونانی‌ها دریافتند برای آنکه بازدهی شهرهایشان به حداکثر برسد و ساخت شهرهای جدید آسان‌تر شود، پیش از ساخت شهر به طرح آن فکر کنند. رومی‌ها نیز همین رویه را پیش گرفتند، سراسر امپراطوری پر از شهرهایی شد با خیابان‌های عمود برهم: کاردو و دکومانوس. حالا، شهر برحسب نیازهای اولیۀ بشر و مطابق با وظایفش شکل می‌گرفت، نه فقط توپوگرافی زمین.

دوران رنسانس که فرا رسید توجه به شهرها بازگشت. حتی پاپ هم به فکر اصلاح رم افتاد و به نوعی دست‌کاری‌های بعدی را «مباح» شمرد، ولی دیگر شهر فقط تأمین‌کنندۀ نیاز‌های بشر نبود، بلکه محملی بود برای ایده‌های بشر، برای آرمان‌هایش. شهرهای ستاره‌گون نمونه‌­ای برای این طراحی آرمانی‌اند. طراح تمام فکر «پالمانووا» مشغول این مسئله بود که چگونه می‌شود آن هندسۀ رویایی را در پلان شهر پیاده کرد؟ شاید هم نیاز‌های اولیه را فراموش کرده بود ولی شهر، حالا یک اثر هنری بود: بیانی از اندیشه­‌ها.

*این نوشته، پیش از این در نشریۀ دانشجویی انجمن علمی معماری دانشگاه تهران، «دریچه» منتشر شده که به پیشنهاد نویسنده در کوبه نیز بازنشر شده است.

⭕️ ادامۀ متن را به صورت پی‌دی‌اف یا در وبسایت کوبه به نشانی زیر بخوانید:

http://koubeh.com/ma1/
▪️«اکیپ» معماری تاریخی ایران

🖋شهاب‌الدین تصدیقی| دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات معماری ایران

زیاد پیش می‌آید که هم‌کلاسی‌ها یا هم‌تیمی‌ها و امثالهم، برای جمع خودشان هویت و برندی قائل باشند. «دم بچه‌های دانشکدهٔ حقوق گرم»، «ورودی‌های ۹۲ یه چیز دیگه‌ان»، «ماشالا بچه‌های کلاس ب!». چه چیزی بچه‌های کلاس ب یا اعضای تیم یوونتوس را می‌تواند یک‌کاسه کند؟ خلق و خوی یکسان؟ تاکتیک‌های بازی؟ نه لزوماً … در کلاس «ب» از آدم شوخ وشر تا یُبس و درونگرا پیدا می‌شود. در تیم یوونتوس هم بازیکن به بازیکن تاکتیک و کاراکتر خودشان را دارند. حال و هوای کلاس «ب» با کلاس «الف» و «ج» فرق دارد؛ ولی نمی‌شود یک صفت مشخص را عامل این تفاوت دانست. چه چیزی این حال و هوا را می‌سازد؟ نه یک صفت، نه یک نفر، نه لزوما یک داستان یا خاطرهٔ مشخص، شاید بتوان گفت «اکیپ».

چه چیزی می‌تواند یک اکیپ را بسازد؟ خاطرات مشترک، هدف مشترک، کارهای مشترک، گاهی هم صرفا مکان و موقعیت مشترک؛ اکیپ‌هایی را می‌شناسیم که اعضایشان زیاد از همدیگر خوششان نمی‌آید ولی در کنار هم حسی از اکیپ بودن می‌دهند. خیلی از کلاس‌های درسی همین حس‌وحال را دارند. این که چه عواملی یک اکیپ را شکل می‌دهد بحثی مفصل و جداست؛ ولی می‌توانم به جرئت بگویم برای ساختن یک اکیپ لازم نیست همهٔ اعضایش شبیه هم باشند، مثل هم لباس بپوشند، مثل هم فکر کنند و حتی لزوماً یکدیگر را دوست بدارند!

اما سوال من از اینجا شروع می‌شود: چرا هویت‌خواهان معماری کهن ما، تاکنون سعی نکرده‌اند فرهنگ و معماری ایران را به‌مثابه‌ی یک «اکیپ» ببینند؟ هروقت بحث از یگانگی معماری ایرانی رفته است، سعی در برساختن روایتی واحد و جامع از تمام این معماری شده است. کسانی تمام معماری ایران را با «محرمیت» و «درون‌گرایی» تعریف کردند؛ کسانی کوشیدند با مفاهیمی مثل «حرکت از ماده به روح» این هویت را بسازند؛ عده‌ای هم به کل منکر وجود هر ماهیتی به اسم معماری ایرانی شدند (البته هیچ ماهیت این‌چنینی بدون اعتقاد و مراقبت وجود نخواهد داشت). برخی با تزیینات؛ برخی با چیدمان فضا و… . اما چه لزومی دارد که برای پوشاندن لباس هویت بر معماری ایران، تمام آن را در صفتی مشترک فرو کنیم؟ مگر اعضای یک «اکیپ» همه مثل هم‌اند؟

دعوت می‌کنم یک‌بار فیلم کوتاه «گذر و درنگ» را تماشا کنیم. فیلم چندان عجیب و محیرالعقولی نیست – و گمان نمی‌کنم خود فیلم هم چنینی ادعایی داشته باشد. فیلمی است مرکب از تعدادی پاره‌فیلم که علی‌اکبر صارمی در سال‌های دهه ۴۰ و ۵۰ از بناهای ایران و عراق گرفته است، با موسیقی‌ای در پس‌زمینه. فیلمی ساده است و سخن چندان ژرفی نمی‌خواهد بگوید، اما ایده‌ای در پشت آن نهفته است (یا حداقل من این ایده را حس کردم): معماری ایران یک مفهوم مشخص با صفاتی مشترک میان مصداق‌هایش نیست؛ «معماری ایران یک اکیپ است». تصاویر و فیلم‌های آثار معماری ایرانی ار هرکجا و هر دوره از جلوی چشم می‌گذرند و موسیقی از پشتشان به گوش می‌رسد، اما تدوینگر به عمد (یا غیرعمد؟) ریتم موسیقی و تصاویر هر منطقه را به شکلی کنار هم می‌چیند که حس و حال متفاوت فضاهای متفاوت و معماری‌های مختلف ایران را به رخ بکشد. به طوری که گویی معماری سنتی خانه‌های کویری ایران، شخصیت پیرمردی درونگرا و شوخ‌طبع را دارند، ولی معماری مسجد شاه اصفهان به هیبت قزلباشی مغرور است. گنبدهای ارچین شبیه آن آدم‌هایی است که کسی حرفشان را درست نمی‌فهمد ولی به نظر می‌رسد چیز مهمی می‌گویند؛ کوشک‌های ظریف قاجاری هم مثل دخترکان لوندی هستند که خیلی‌ها بهشان نظر دارند. خیلی غریب است چنین جمعی را داخل یک اکیپ ببینیم؟

من نه می‌دانم چه چیزی یک اکیپ را می‌سازد و نه عوامل لازم برای بقا و تداوم یک اکیپ را می‌شناسم؛ اما برای کسانی چون خودم که دوست دارند معماری و فرهنگ ایرانی را تعریف کنند و قائل به وجودش باشند، پیشنهاد می‌کنم بیشتر روی این مفهوم بیاندیشند: انقدر سعی نکنیم تمام معماری و فرهنگ ایرانی را به صفاتی مشترک ببندیم و آخرش هم ناکام بمانیم، می‌شود متفاوت ولی جزو یک اکیپ بود. چرا به معماری ایران به مثابه اکیپی از موجودات متفاوت نگاه نکنیم؟

http://koubeh.com/sht5/
@Koubeh
◾️ کلاغِ زاده از خاکستر ققنوس
نقدی بر مسابقۀ پلاسکوی نو پس از سه سال هم‌اندیشی


🖋 هومن رحیمی زند| کارشناس ارشد طراحی شهری

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

آشفته‌بازار کنونی در پی فرسایش بافت تاریخی و ازدست‌رفتن هویت شهر را دیگر بر گردن نظامی فرضی، که همیشه اساتید دانشگاه‌ها «نظامِ معماران بازاری» می‌نامندش، نیاندازیم. این فرصت تاریخی که در پس آتش‌سوزیِ ساختمانی نه‌چندان زیبا به‌دست آمده بود آنقدر قدرتمند فریاد کشید که توانست گروه‌های مردم‌نهاد و تخصصی را گرد هم آورد و هم‌اندیشی بی‌سابقه‌ای را رقم زند که اگر نمونۀ آن را ندیده‌اید بدانید طراح دغدغه‌مندی نیستید. انباشت اطلاعات طی نزدیک به سه سال پس از آتش‌گرفتن ساختمان پلاسکو و درگیری ذهنی جمع کثیری از طراحان و دغدغه‌مندان لااقل در این یک مورد امتحانی بود که متاسفانه با طرح آخرین مسابقۀ «پلاسکوی نو» به ورطۀ نابودی کشیده شد. همانند روز برایم روشن است که گنداب این طرح و این دست طرح‌های نامعمارانه حتی سریع‌تر از شایعۀ «بوی تعفن فاضلاب پلاسکو» در تهران پخش خواهد شد. کارفرما با طرح‌ریزی مسابقه‌ای از‌پایه‌غلط، روگردانده از تمامی تحلیل‌ها و گزارش‌های انجام‌شده تا کنون، از معماران و طراحان دعوت می‌کند که همین اندک فرصت پیش‌آمده برای نجات شهر را به لجن بکشند و متاسفانه انبوه «طراحان فرصت طلب» هم حاضرند و مانند همیشه جاری در سیل نابودی شهر قدم برمی‌دارند. باید بدانیم در روزگاری زندگی می‌کنیم که توجیهات «زمان جنگ بود و نشد/ بلد نبودیم و نشد/ کسی لایق‌تر نداشتیم و نشد» و دلیل-نشدهای دیگر کارساز نیست. در این یک مورد خوب می‌دانم که می‌شد ولی نخواستند که بشود. سیر تطور مسابقۀ پلاسکو و جلساتی که ظاهراً تصمیم‌گیران کارفرما داشته‌اند را اگر از نظر بگذرانیم متوجه این امر خواهیم شد. آن‌قدر انتخاب پیروزمردانِ «مسابقۀ سلاخی بافت تاریخی شهر» عجیب است که با خود فکر می‌کنم شاید داوران، از عمد طرحی چنین را انتخاب کرده‌اند که امثال من صدا برآریم و نگذاریم که این جعبۀ وحشت بر رخسارۀ شهر نقش ببندد. ساختمانی که در دل بافت سرطان‌زدۀ تاریخی شهر فروریخت و می‌توانست شروعی برای درمان باشد، با انتخاب جدیدش نه تنها مُسکن، بلکه دارویی اشتباهی برای درمان است. مطالعات نحوۀ برخورد با «پس از ساختمان پلاسکو» به طور خاص آنقدر زیاد است که شاید با آن آرمان‌شهرِ «همه‌چیز ایرانی-اسلامی» هم نتوان به این انبوه دست پیدا کرد. اگر کمی از بالاتر نگاه کنیم دوران گذار عجیبی است؛ همگان دروغ‌گویی پیشه کرده‌اند. داورانی که در این مسابقه وظیفۀ انتخاب را بر عهده داشته‌اند گویی فراموش کرده‌اند همان‌هایی هستند که دیروز اهمیت بافت تاریخی را در ترم‌های شانزده هفته‌ای به شاگردانشان گوش زد می‌کردند. اما باز هم نمی‌توانم بپذیرم و بگذارید این گونه درد این شلاق نادانی را تحمل کنیم که حتماً به گونه‌ای عمل کرده‌اند که با انتخاب این طرح جلوی اجرای آن را بگیرند. از طرفی دیگر طراحان و شرکت‌کنندگان این مسابقه گویی فراموش کرده‌اند که وحی منزل بر شما نیست که هرجا فراخوانی بود شرکت کنید و با هر قانونی کنار بیایید. شما مگر نباید در درجۀ نخست شهروند و در درجه‌های بعدی معمار و مسئول کالبد شهر باشید؟ این‌ها را نیز بگذارید با نگاهی دیگر بنگریم، شاید آنقدر وضع اقتصادی مردم خراب است که مجبورند در مسابقه شرکت کنند تا زندگی را بگذرانند و شاید شرکت‌کنندگان حتی یکبار هم پا به خیابان جمهوری نگذاشته‌اند که تنها با این پنداشت است که می‌توان وجود عادی و روزمرۀ ماشین‌های آتش‌نشانیِ در حال خاموش‌کردن پلاسکوی قدیم را در پست‌پروداکشن طرح اول توجیه نمود.
آری! شاید من اشتباه می‌کنم و دغدغۀ من بی‌مورد است. باید بنشینم و بگذارم همین یک فرصت پیش‌آمده هم تبدیل شود به نگینی از نگین‌های هنرمندانۀ خلق‌شده در این زمانه. با این نگاه آرام‌تر می‌توان زندگی کرد، آرام‌تر می‌توان از کنار چهارراه استانبول رد شد، آرام‌تر می‌توان دید که در هفته‌های آینده جعبه‌ای خاکستری- آبی دارد ساخته می‌شود.
http://koubeh.com/hz1-2/
@Koubeh
◾️درس‌هایی از درسدن
مقدمه‌ای بر نقد اصالتِ نهادی

🖋فراز طهماسبی | دانشجوی کارشناسی ارشد مرمت شهری


سال ۱۹۸۹ بود که یونسکو درخواست درسدن را برای ورود به فهرست میراث جهانی رد کرد. یعنی چهل‌وچهار سال پس از باران آتش سهمگین متفقین بر سر این شهر که بیش از نود درصد بافت آن را نابود کرده و صدها هزار کشته به‌جا گذاشته بود. دلیل کمیتۀ میراث جهانی هم برای رد پروندۀ ثبتی «درسدن آلتشتات (شهر قدیم درسدن)» به همین ویرانیِ بزرگ برمی‌گشت: بازسازی‌های این چهل‌وچهار سال به زعم آنان «اصیل» نبودند. این اصالت را کمیته در اولین نشستش در پاریس (۱۹۷۸) با چهار مولفه تبیین کرده بود: اصالت در طراحی، اصالت در مصالح، اصالت در ساخت، اصالت در نحوۀ استقرار اثر در زمینه. ویرانه‌های بازیافتۀ درسدن فاقد این مولفه‌ها بودند و تبعاً «ارزش برجستۀ جهانی» نداشتند. اما نه سال پیش از آن، بازسازیِ ورشوی پس از جنگ آزمون اصالت و یکپارچگی را به سلامت گذرانده بود و با احراز دو معیار از معیارهای ده‌گانۀ ثبت جهانی، به فهرست راه یافته بود. ورشو را براساس اسناد تصویریِ بناهای پیش از ویرانی بازسازی کرده بودند؛ ترسیمات برناردو بلوتو، نقاش جهانگرد قرن هجدهمی، بخش عمده‌ای از این اسناد را تشکیل می‌داد. نقاش ایتالیایی، بعضاً برخی از ساختمان‌ها را برای خوش‌تناسب‌تر شدن در نقاشی‌اش تغییر داده بود و طرفه آنکه در بازسازی ورشو، نقاشیِ او چنان مرجعیت داشت که حتی اگر با عکسی ثابت می‌شد که واقعی نیست، باز هم ارجح بود. موضع یونسکو در قبال این دو ماجرا از روز روشن‌تر است؛ اما موضوع مناقشه‌برانگیز چنین است: بالاخره این اصالت، سنجه‌ای اخلاقی یا معرفت‌شناسانه است یا ابزاری نهادی؟
این تناقض که بازسازی هم می‌تواند اصیل باشد و هم نااصیل، کمابیش با بازتعریف اصالت در سند نارا (۱۹۹۴) و بیانیۀ سن‌آنتونیو (۱۹۹۶) حل شد. مفهوم اصالت حالا «پذیراتر» و «شامل‌تر» شده بود چرا که فاکتورهایی انتزاعی همچون سنت، روح و معنا و هویت را هم به حساب می‌آورد. از این رهگذر بود که حالا می‌شد توجیه کرد بازسازی ورشو نه‌تنها روح و سنت ملی دارد، بلکه برای احیای غرور و هویت و معنای ازدست‌رفته هم لازم است. اما در ادامه کنوانسیون میراث جهانی به فکر مشکلات درسدن‌ها هم افتاد و پس از آنکه در سال ۱۹۹۲ «منظرهای فرهنگی» را با تعریف «آثاری فرهنگی که نشان‌گر هم‌سازی بشر و طبیعت باشند» برای ثبت جهانی به رسمیت شناخت، خودِ درسدن هم این بار با احراز معیاری متفاوت توانست در سال ۲۰۰۳ ثبت شود؛ نه با عنوان «شهر قدیمی درسدن» که با عنوان «منظر فرهنگیِ درۀ اِلبِ درسدن».
در اخبار است که عنوان میراث جهانی، عنوانی درآمدزا است. چه از نظر بودجه‌ای که شهر ثبت شده از یونسکو می‌گیرد، چه از نظر برندی که در تبلیغات گردشگری دریافت می‌کند و چه کمک متخصصان یونسکو برای حفاظت میراثی. یک محدوده یا اثر تاریخی با وارد شدن به فهرست میراث جهانی، وارد سازوکاری تمام‌عیار می‌شود. اگر مخصوصاً شهر ثبت شده باشد، سازوکار جدید در تصمیم‌گیری‌های شهری تبدیل می‌شود به یک نهاد جدید قدرت. آزمون اصالت و یکپارچگی، ضامن بقای این شهر در چنین سازوکاری است. اگر قرار است از اعتبارات این فهرست استفاده کنید، باید کیفیت‌های لازم را هم احراز کنید. در چنین شرایطی است که ساخت یک پل، پل والدشلوسخن، زنگ‌های خطر را به صدا درمی‌آورد؛ علت؟ برهم‌زدن یکپارچگی منظر شهرِ باروک از درۀ اِلب.

⭕️ادامۀ این نوشته را در وب‌سایت کوبه یا با کلیک بر روی Instant View بخوانید.
@koubeh
http://koubeh.com/ft13/
https://telegra.ph/ft8-01-07