کوبه
Photo
میدان بیحصار.pdf
1 MB
متن کامل نشست «پخش و بررسی مستند میدان بیحصار، با حضور کارگردان: مهرداد زاهدیان»
بههمراه گفتار فیلم؛
تبدیل صوت به متن: محمد شیخی اینانلو
بههمراه گفتار فیلم؛
تبدیل صوت به متن: محمد شیخی اینانلو
کوبه
نمازخانهای برای اجنّه: تکنگاری یک اتاق محمّد شیخی از گودال باغچهٔ حیاط بیرونی که بهسمت حیاط خدمه میروی، دلت پاک باشد و ذهنت آماده، بیاختیار جذبش می شوی! معلوم نیست قرار است با «و اِن یَکادُ ...» روی دیوارِ ورودی تو او را چشم نزنی یا که او بلاهایت…
پوشاندن تاریخ لباس اوهام را
سیدهشیرین حجازی
کاشان، خانۀ عباسیها، کنج حیاط، لابهلای تزئینات، جایی آن پشتمشتها افتاده بود: محبس «یمینه». کم مانده بود از کنارش بگذریم و هیچ داستانی شکل نگیرد و تاریخ با «یمینه» آشنا نشود. نامش را خودمان «یمینه» گذاشتیم. دختری که یکی از ما میگفت لابد بیمار بوده و نزار، و لابد زندانیِ این محبس بوده در خانهشان . ما هم فکر کردیم اگر درست بگوید حتماً خانوادهاش چون از مطرحترینها بودهاند و با این خانه و زندگی و خدموحشم، دختری نزار دارند، پس دخترشان را جایی محبوس کردهاند که اگر بهاصطلاح خودشان روانِ پریشانی دارد، غشی است، ازمابهتران گرفتارش کردند یا هرچه، مردم شهر نبینند و پشت سرش حرفی نزنند . درودیوارش را پر کردهاند از رمز و نوشته و آیه، لابد تا شیطان از تن دخترک بیرون برود. طلسم نوشتهاند و با استیصال به دعانویس رجوع کردهاند و حتماً سرکتاب باز کردهاند و بزرگ روی دیوار خطوخطوط کشیدهاند. یک سوراخ روی دیوار ساختهاند و دخترک را از سوراخ فرستادهاند برود تو. یک نفرمان میگفت در غرب ایران چنین رسمی دارند که برای امراض روانی و مثل اینها، معماری ترتیب میدهند یا آنچه از معماری هست تغییرش میدهند، تا بیمار را از سوراخ دیوار رد کنند و امیدوار باشند که مرضش آنسوی دیوار بماند. این سوراخ هم صحّه گذاشته به درستی فرض بیماری که در جایی محبوس شده است.
نامش را خودمان «یمینه» گذاشتیم چون آنجا که به نحس و سعد و اجنه و رمز و طلسم معتقد شده بودیم، مثل همه که از چیزهای ناشناختۀ نهفته در عمق وجودشان در هراساند، آگهیهای یمانی موعود هم بود که منجی است و میآید و ظهورش نزدیک است (۱). این شد که نامش را «یمینه» گذاشتیم.
زندان «یمینه» موحش بود. تیرهوتاریک بود و هواکِشی داشت که هوا بیاید، دخترک تلف نشود. اتاق «یمینه» را یک نفر آشنا به علم هندسه، آشنا به کاربندی و معماری، خطکشی کرده بود. روی دیوار سمت راست شکل یک یوز کشیده بود، چند درخت سرو و درختان غیر سرو. «و اِن یکاد»ی که دست روزگار کاری میکرد که آمریکا بخوانیمش. آیا در ارتباط نیست با این شیطان بزرگ که در «یمینه» حلول کرده؟ اصلاً همین یوز: مگر در حدیث نیامده که یمانی موعود، پس از مرگِ حیوانی که بر عربستان حاکم است میآید و مگر «فهد» به معنای یوزپلنگ نیست؟ اصلاً همین «یمینه»: مگر نه اینکه هرکجا و همیشه چنین خواستهایم که در آخرت، نامۀ اعمال را به دست راستمان بدهند تا یمین و یسار حساب کارمان روشن بشود؟ اصلاً نامش را چه شد که خودمان «یمینه» گذاشتیم؟ سادهایم اگر فکر کنیم از یک آگهی برگرفتهایم «یمینه» را و الهامی پشت این اقتباس نبوده است. پس این سروها که کشیدی روی دیوار، همان بهشت ماست؟ آن درختان که سرو نیستند، آیا همان اشجار مثمرهاند که در فردوس وعده داده شدیم؟ روی دیوار، روی دیوار، روی دیوار نوشته بود سنۀ ۱۲۵۲؛ سالی که در آن هفت سال از پیریزی بنا گذشته است. مگر نه اینکه هفت عدد مقدسی است و هفت آسمان داریم و هفت طبقه در بهشت و طواف ما هفت دور است؟
طاووس هم دارد تزئینات این زندانِ با ارفاق. طاووس مگر همو نیست که «بیفتادست به خواری از بهشت»؟ طاووسش به تصویر کشیدن، از افلاک به خاک آمدن نیست؟ به تصویر کشیدنِ عاقبتِ مرغ لاهوتی که به ناسوت افتاده نیست؟ اینجا کجاست یمینه؟ ⬇️
سیدهشیرین حجازی
کاشان، خانۀ عباسیها، کنج حیاط، لابهلای تزئینات، جایی آن پشتمشتها افتاده بود: محبس «یمینه». کم مانده بود از کنارش بگذریم و هیچ داستانی شکل نگیرد و تاریخ با «یمینه» آشنا نشود. نامش را خودمان «یمینه» گذاشتیم. دختری که یکی از ما میگفت لابد بیمار بوده و نزار، و لابد زندانیِ این محبس بوده در خانهشان . ما هم فکر کردیم اگر درست بگوید حتماً خانوادهاش چون از مطرحترینها بودهاند و با این خانه و زندگی و خدموحشم، دختری نزار دارند، پس دخترشان را جایی محبوس کردهاند که اگر بهاصطلاح خودشان روانِ پریشانی دارد، غشی است، ازمابهتران گرفتارش کردند یا هرچه، مردم شهر نبینند و پشت سرش حرفی نزنند . درودیوارش را پر کردهاند از رمز و نوشته و آیه، لابد تا شیطان از تن دخترک بیرون برود. طلسم نوشتهاند و با استیصال به دعانویس رجوع کردهاند و حتماً سرکتاب باز کردهاند و بزرگ روی دیوار خطوخطوط کشیدهاند. یک سوراخ روی دیوار ساختهاند و دخترک را از سوراخ فرستادهاند برود تو. یک نفرمان میگفت در غرب ایران چنین رسمی دارند که برای امراض روانی و مثل اینها، معماری ترتیب میدهند یا آنچه از معماری هست تغییرش میدهند، تا بیمار را از سوراخ دیوار رد کنند و امیدوار باشند که مرضش آنسوی دیوار بماند. این سوراخ هم صحّه گذاشته به درستی فرض بیماری که در جایی محبوس شده است.
نامش را خودمان «یمینه» گذاشتیم چون آنجا که به نحس و سعد و اجنه و رمز و طلسم معتقد شده بودیم، مثل همه که از چیزهای ناشناختۀ نهفته در عمق وجودشان در هراساند، آگهیهای یمانی موعود هم بود که منجی است و میآید و ظهورش نزدیک است (۱). این شد که نامش را «یمینه» گذاشتیم.
زندان «یمینه» موحش بود. تیرهوتاریک بود و هواکِشی داشت که هوا بیاید، دخترک تلف نشود. اتاق «یمینه» را یک نفر آشنا به علم هندسه، آشنا به کاربندی و معماری، خطکشی کرده بود. روی دیوار سمت راست شکل یک یوز کشیده بود، چند درخت سرو و درختان غیر سرو. «و اِن یکاد»ی که دست روزگار کاری میکرد که آمریکا بخوانیمش. آیا در ارتباط نیست با این شیطان بزرگ که در «یمینه» حلول کرده؟ اصلاً همین یوز: مگر در حدیث نیامده که یمانی موعود، پس از مرگِ حیوانی که بر عربستان حاکم است میآید و مگر «فهد» به معنای یوزپلنگ نیست؟ اصلاً همین «یمینه»: مگر نه اینکه هرکجا و همیشه چنین خواستهایم که در آخرت، نامۀ اعمال را به دست راستمان بدهند تا یمین و یسار حساب کارمان روشن بشود؟ اصلاً نامش را چه شد که خودمان «یمینه» گذاشتیم؟ سادهایم اگر فکر کنیم از یک آگهی برگرفتهایم «یمینه» را و الهامی پشت این اقتباس نبوده است. پس این سروها که کشیدی روی دیوار، همان بهشت ماست؟ آن درختان که سرو نیستند، آیا همان اشجار مثمرهاند که در فردوس وعده داده شدیم؟ روی دیوار، روی دیوار، روی دیوار نوشته بود سنۀ ۱۲۵۲؛ سالی که در آن هفت سال از پیریزی بنا گذشته است. مگر نه اینکه هفت عدد مقدسی است و هفت آسمان داریم و هفت طبقه در بهشت و طواف ما هفت دور است؟
طاووس هم دارد تزئینات این زندانِ با ارفاق. طاووس مگر همو نیست که «بیفتادست به خواری از بهشت»؟ طاووسش به تصویر کشیدن، از افلاک به خاک آمدن نیست؟ به تصویر کشیدنِ عاقبتِ مرغ لاهوتی که به ناسوت افتاده نیست؟ اینجا کجاست یمینه؟ ⬇️
⬆️ سادهانگاریست اگر خیال کنیم شاید کسی خط کشیده تا بعدها کاشی شود، یا نیت کرده برای ساختِ جایی و بعد پشیمان شده . همۀ نشانهها به وجود این ارتباط و تجلی ماوراء در معماری سنّتی ما اشاره دارد. به وجود عالم معنا و آنچه امروز به کارکردی مضحک و ملاحظات شرمآور اقتصادی تقلیل یافته و نام پرشکوه معماری را یدک میکشد. وه! عالم معنا. ما بهحق معنا در معماری را در دروس معماریمان گنجاندیم. گنجاندیم تا آب را در مسجد نشان دهیم و نور را در ارسی و درخت را در حیاط و زوج و فرد کنیم که بدانیم هرچیزی دقیقاً به کدام ساحت غیرزمینی اشاره میکند. باید به همه، فارغ از توانشان در مدیریت و طراحی مسئولانه، قدری معنا بیاموزیم تا به مدد آن طرحهایشان را تفسیر کنند و به همگان چگونه نوشتن را بیاموزند. مشکل بتوان از این همه نشانه درس نگرفت. اگر درس نگرفتید، پروانهاید که از دور دستی بر آتش داشتید. هرچه هم هرکه گفته که از خبردارها، خبری باز نمیآید ما قبول نداریم. پروردگارا! ما خبر شدیم. ما در آتش معرفت سوختیم، گستردگی عالمش را درک کردیم، اما هنوز هم هستیم که حرف بزنیم. ما و دوستانمان «یمینه» را آفریدیم چون موضوع جذابتری بود و عدهای «یمینه» را میپذیرند چون موضوع جذابتری است. حالا قدری هم پادرهواست و به جایی بند نیست که بلااشکال است. همین که صدویک نشانۀ عینی و ذهنی برایش داریم، مؤید وجود و درستیاش است. ما خودمان «یمینه» را ساختیم چون به نظر کسلکننده میرسد که معمار را آورده باشند تا نمازخانه بسازد و حقوقش را نداده باشند و او گذاشته و رفته باشد. این چه فرضیهای است که برای چشمزخم هم که شده این فضا را در خانۀ عباسیها به آن بزرگی ساختهاند؟ (نه، انگار این باز از باقی فرضیهها کمتر احمقانه است). بههرحال انصاف بدهید که این «یمینه» جداً بهتر است. چطور میتوان از «یمینه» گذشت و به باور نیمهکارگی پرداخت؟ از «یمینه» گذشت با موهای باز خرمایی، دو چشم قهوهای در چالۀ فرورفتۀ چشمها، صورت بیرنگ یخی، لباس بلند سفید و توری که از سالها حبس، امروز زرد شده، صورتی که از خاک کاشان و تریِ اشک، لکهلکه قهوهای شده. از مشبک هواکش نگاه میکند. الله اکبر!
یمینه...
ما که خودمان میدانستیم «یمینه» را ما ساختیم، حالا چند سالیست برای یمینیسم دعوت میشویم دانشگاهها تا این باور فردی را برای جامعهای دانشگاهی توضیح دهیم. حالا خودمان هم باورمان شده واقعاً «یمینه» را پیدا کردیم. شب که میشود، این شک از یک طرف، وهم وجود «یمینه» از طرف دیگر، رهایمان نمیکند. از بس گفتهایم، گاهی در خلوتمان هم شک میکنیم که راست باشد. صرف تکرار یک موضوع، میتواند به باور کردن آن بیانجامد. سفارش میکنیم تاریخ را اگر حتی گاهی کسلکننده است، کسلکننده باور کنیم؛ بیایید با چاشنیهای یمینهگونه، سراسر تفسیر و سراسر پاگردهایی برای تنفس به استقبال موضوعات حقیقی تاریخ نرویم. بیایید از پر پرنده و سر شغال به لاهوت پل نزنیم. اصرار نکنیم که معانی در ماده ببینیم، که معماری فن ساختن است برای ارضای نیازهای اولیه، که معماری هنری است کاربردی. بیایید ادعا نکنیم که پلان فلان زیگورات به سجاده شبیه است و سجاده و جانماز خودشان به نیایش وصل هستند و این یعنی عبودیت که خود، خودِ ارتباط با پروردگار است و این ارتباط در پلان جانماز بیارتباط با یک کاربری مذهبی و یک معبد نیست، پس حدسمان درست است! بیایید تاریخ را اگر کسلکننده است، کسلکننده باور کنیم و اگر نشد، کنشهای خلاق بروز دهیم تا از جماد خارجمان کند. اجازه ندهیم وهم «یمینه»، بر تن حقیقت تاریخ، جامهای اندازه بیفتد.
(۱) در بازدیدمان از خانۀ عباسیها، به آگهیهای عجیب شخصی بهنام «احمد الحسن یمانی» برخوردیم که خود را واسط و نائب امام زمان و نیز «یمانی موعود» معرفی کرده بود. این آگهیها را در گوشهوکنار خانه انداخته بودند.
@Koubeh
یمینه...
ما که خودمان میدانستیم «یمینه» را ما ساختیم، حالا چند سالیست برای یمینیسم دعوت میشویم دانشگاهها تا این باور فردی را برای جامعهای دانشگاهی توضیح دهیم. حالا خودمان هم باورمان شده واقعاً «یمینه» را پیدا کردیم. شب که میشود، این شک از یک طرف، وهم وجود «یمینه» از طرف دیگر، رهایمان نمیکند. از بس گفتهایم، گاهی در خلوتمان هم شک میکنیم که راست باشد. صرف تکرار یک موضوع، میتواند به باور کردن آن بیانجامد. سفارش میکنیم تاریخ را اگر حتی گاهی کسلکننده است، کسلکننده باور کنیم؛ بیایید با چاشنیهای یمینهگونه، سراسر تفسیر و سراسر پاگردهایی برای تنفس به استقبال موضوعات حقیقی تاریخ نرویم. بیایید از پر پرنده و سر شغال به لاهوت پل نزنیم. اصرار نکنیم که معانی در ماده ببینیم، که معماری فن ساختن است برای ارضای نیازهای اولیه، که معماری هنری است کاربردی. بیایید ادعا نکنیم که پلان فلان زیگورات به سجاده شبیه است و سجاده و جانماز خودشان به نیایش وصل هستند و این یعنی عبودیت که خود، خودِ ارتباط با پروردگار است و این ارتباط در پلان جانماز بیارتباط با یک کاربری مذهبی و یک معبد نیست، پس حدسمان درست است! بیایید تاریخ را اگر کسلکننده است، کسلکننده باور کنیم و اگر نشد، کنشهای خلاق بروز دهیم تا از جماد خارجمان کند. اجازه ندهیم وهم «یمینه»، بر تن حقیقت تاریخ، جامهای اندازه بیفتد.
(۱) در بازدیدمان از خانۀ عباسیها، به آگهیهای عجیب شخصی بهنام «احمد الحسن یمانی» برخوردیم که خود را واسط و نائب امام زمان و نیز «یمانی موعود» معرفی کرده بود. این آگهیها را در گوشهوکنار خانه انداخته بودند.
@Koubeh
کوبه
Photo
متعاقب نشستی با موضوع «مقرنس»، اینک انجمن علمی مطالعات معماری ایران جلسهای را به «پتکانه» اختصاص داده است.
«بر اساس تعریفی اولیه، پتکانه نوعی گوشهسازی و شامل چند ردیف طاقچه (تاسه) است که روی هم سوار میشوند و جلو میآیند. توسعه و تکامل این اندام منجر به شکلگیری یکی از طاقهای جالب و پیچیدۀ ایرانی به نام پتکانه شده است که بهدلیل شباهت با برخی دیگر از گونههای طاقی و پوششهای تزئینی، کمتر بهعنوان پوششی مستقل به آن پرداخته شده است.»
پرسشهای بسیاری دربارۀ ریشههای تاریخی پیدایش این عنصر معماری ایرانی و همچنین خصوصیات هندسی و سازهای آن مطرح است که پاسخ بسیاری از این سؤالات هنوز در هالهای از ابهام قرار دارد. در این نشست نتایج کار پژوهشی دکتر هادی صفاییپور در زمینۀ پیدایش و توسعه و تکامل طاق پتکانه در اختیار مخاطبان و علاقهمندان این حوزه قرار خواهد گرفت.
هادی صفاییپور استادیار مرکز مستندنگاری و مطالعات معماری ایران دانشکدۀ معماری و شهرسازی دانشگاه شهیدبهشتی تهران است. تدوین کتاب «معماری ایرانی: نیارش» دکتر غلامحسین معماریان کار او بوده و نیز مدخل «خانههای یمن» از دانشنامۀ جهان اسلام هم تألیف اوست. مقالۀ «فهم چیستی پوشش پتکانه از طریق تحلیل نمونههای نخستین درمعماری ایران» مقالۀ دکتر صفاییپور دربارۀ پتکانههاست که در همراهی با غلامحسین معماریان و محمدرضا بمانیان نوشته شده است.
سمینار «طاق پتکانه: پیدایش، توسعه و تکامل» در روز یکشنبه ۸اسفندماه۱۳۹۵، از ساعت ۱۰:۳۰ در تماشاخانۀ باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران برگزار میشود.
حضور علاقهمندان در این جلسه آزاد است.
@Koubeh
«بر اساس تعریفی اولیه، پتکانه نوعی گوشهسازی و شامل چند ردیف طاقچه (تاسه) است که روی هم سوار میشوند و جلو میآیند. توسعه و تکامل این اندام منجر به شکلگیری یکی از طاقهای جالب و پیچیدۀ ایرانی به نام پتکانه شده است که بهدلیل شباهت با برخی دیگر از گونههای طاقی و پوششهای تزئینی، کمتر بهعنوان پوششی مستقل به آن پرداخته شده است.»
پرسشهای بسیاری دربارۀ ریشههای تاریخی پیدایش این عنصر معماری ایرانی و همچنین خصوصیات هندسی و سازهای آن مطرح است که پاسخ بسیاری از این سؤالات هنوز در هالهای از ابهام قرار دارد. در این نشست نتایج کار پژوهشی دکتر هادی صفاییپور در زمینۀ پیدایش و توسعه و تکامل طاق پتکانه در اختیار مخاطبان و علاقهمندان این حوزه قرار خواهد گرفت.
هادی صفاییپور استادیار مرکز مستندنگاری و مطالعات معماری ایران دانشکدۀ معماری و شهرسازی دانشگاه شهیدبهشتی تهران است. تدوین کتاب «معماری ایرانی: نیارش» دکتر غلامحسین معماریان کار او بوده و نیز مدخل «خانههای یمن» از دانشنامۀ جهان اسلام هم تألیف اوست. مقالۀ «فهم چیستی پوشش پتکانه از طریق تحلیل نمونههای نخستین درمعماری ایران» مقالۀ دکتر صفاییپور دربارۀ پتکانههاست که در همراهی با غلامحسین معماریان و محمدرضا بمانیان نوشته شده است.
سمینار «طاق پتکانه: پیدایش، توسعه و تکامل» در روز یکشنبه ۸اسفندماه۱۳۹۵، از ساعت ۱۰:۳۰ در تماشاخانۀ باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران برگزار میشود.
حضور علاقهمندان در این جلسه آزاد است.
@Koubeh
کوبه
پوشاندن تاریخ لباس اوهام را سیدهشیرین حجازی کاشان، خانۀ عباسیها، کنج حیاط، لابهلای تزئینات، جایی آن پشتمشتها افتاده بود: محبس «یمینه». کم مانده بود از کنارش بگذریم و هیچ داستانی شکل نگیرد و تاریخ با «یمینه» آشنا نشود. نامش را خودمان «یمینه» گذاشتیم.…
.
تاریخ را فانتزیتر بخوانیم
شهابالدین تصدیقی
۱. آیا باید تاریخ را هر قدر هم کسلکننده بود، به همان کسلکنندگی قبول کنیم؟ چرا باید چنین کنیم؟ احتمالاً پاسخ را می توان در پاسخ به سؤال دیگری یافت: اصلاً چرا تاریخ میخوانیم؟ دربارۀ فلسفه تاریخ و تاریخخوانی سخن بسیار رفته و این نوشتار جای آن همه نیست؛ ولی سخنم روشن است: قبل از هرگونه حکمی دربارۀ خواندنِ تاریخ، باید نیتمان را از خواندن تاریخ بدانیم. روشن کردن امری در گذشته، درس گرفتن از تاریخ برای آینده (با تکرار این سخن که «گذشته چراغ راه آینده است») یا قصد خوانشی زایا از تاریخ که به انواع ایدهها و خلاقیتها و کارکردهای امروزمان پاسخی دهد... کدام؟ سوای از پاسخِ این پرسش، آیا اصلاً حفرههای تاریخ سرانجام روزی پُر خواهند شد و ما به تمامیِ آنچه در گذشته روی داده آگاه خواهیم شد؟ کسی که میخواهد تاریخ را آنگونه که هست (ولو کسلکننده) دریابد ابتدا باید به حقیقتی کسلکننده پی برده باشد. حال باید از او پرسید: آیا به حقیقتی کسلکننده پی بردهای؟ یا از تاریخ «خوانشی» کسلکننده داشتهای؟ و حال با این حقیقت یا خوانش کسلکننده چه خواهی کرد؟ چرا اصلاً باید به سراغ حقیقتی کسلکننده رفت؟
رجحان حقیقتی کسلکننده بر خوانشی جذاب، قطعاً نیاز به ملاکی برای داوری بین این دو دارد. شاید کسی بگوید ملاک واقعیت است؛ که خود سخنی گزاف است، چون بهمعنی توانِ رسیدن به واقعیت خواهد بود. ولی آیا واقعیت، آن هم در گذشته، ملاک خوبی برای داوری است؟ شاید بتوان با ملاکهایی تاریخ را خواند که برای انسان امروزی به کار آید. خوانشی که برای انسان امروز به کار آید، حتی اگر دروغین باشد، ممکن است مفیدتر از حقیقتی بیفایده دربارۀ گذشته باشد که هیچ برونداد و محصولی برای انسان امروز ندارد. البته خانم حجازی خود بهخوبی اشاره کردهاند: «اگر نشد، کنشهای خلاق بروز دهیم تا از جماد خارجمان کند...» که شخصاً سخنش را میپسندم، ولی بر کدام اساس، خوانشی بر بنیان «یمینه» از این اتاق، خوانشی جامد است؟ بلکه شاید خوانشی زایا برای خلق فضاهایی جدید به حساب آید. (آنچه گفتم، حدسی از هزار بود. تو خود حدیث مفصل بخوان...)
ص۱
⬇️
تاریخ را فانتزیتر بخوانیم
شهابالدین تصدیقی
۱. آیا باید تاریخ را هر قدر هم کسلکننده بود، به همان کسلکنندگی قبول کنیم؟ چرا باید چنین کنیم؟ احتمالاً پاسخ را می توان در پاسخ به سؤال دیگری یافت: اصلاً چرا تاریخ میخوانیم؟ دربارۀ فلسفه تاریخ و تاریخخوانی سخن بسیار رفته و این نوشتار جای آن همه نیست؛ ولی سخنم روشن است: قبل از هرگونه حکمی دربارۀ خواندنِ تاریخ، باید نیتمان را از خواندن تاریخ بدانیم. روشن کردن امری در گذشته، درس گرفتن از تاریخ برای آینده (با تکرار این سخن که «گذشته چراغ راه آینده است») یا قصد خوانشی زایا از تاریخ که به انواع ایدهها و خلاقیتها و کارکردهای امروزمان پاسخی دهد... کدام؟ سوای از پاسخِ این پرسش، آیا اصلاً حفرههای تاریخ سرانجام روزی پُر خواهند شد و ما به تمامیِ آنچه در گذشته روی داده آگاه خواهیم شد؟ کسی که میخواهد تاریخ را آنگونه که هست (ولو کسلکننده) دریابد ابتدا باید به حقیقتی کسلکننده پی برده باشد. حال باید از او پرسید: آیا به حقیقتی کسلکننده پی بردهای؟ یا از تاریخ «خوانشی» کسلکننده داشتهای؟ و حال با این حقیقت یا خوانش کسلکننده چه خواهی کرد؟ چرا اصلاً باید به سراغ حقیقتی کسلکننده رفت؟
رجحان حقیقتی کسلکننده بر خوانشی جذاب، قطعاً نیاز به ملاکی برای داوری بین این دو دارد. شاید کسی بگوید ملاک واقعیت است؛ که خود سخنی گزاف است، چون بهمعنی توانِ رسیدن به واقعیت خواهد بود. ولی آیا واقعیت، آن هم در گذشته، ملاک خوبی برای داوری است؟ شاید بتوان با ملاکهایی تاریخ را خواند که برای انسان امروزی به کار آید. خوانشی که برای انسان امروز به کار آید، حتی اگر دروغین باشد، ممکن است مفیدتر از حقیقتی بیفایده دربارۀ گذشته باشد که هیچ برونداد و محصولی برای انسان امروز ندارد. البته خانم حجازی خود بهخوبی اشاره کردهاند: «اگر نشد، کنشهای خلاق بروز دهیم تا از جماد خارجمان کند...» که شخصاً سخنش را میپسندم، ولی بر کدام اساس، خوانشی بر بنیان «یمینه» از این اتاق، خوانشی جامد است؟ بلکه شاید خوانشی زایا برای خلق فضاهایی جدید به حساب آید. (آنچه گفتم، حدسی از هزار بود. تو خود حدیث مفصل بخوان...)
ص۱
⬇️
⬆️ ۲. وقتی میگوییم «بیایید تاریخ را اگر کسلکننده است، کسلکننده باور کنیم»، به همان راهی رفتهایم که «بسیاری» از سنتگرایان امروز رفتهاند (فارغ از اینکه احتمالاً قرائتهای متفاوتی از سنتگرایی وجود داشته باشد)؛ یعنی نیل به حقیقتی قطعی که درست است و روشنگر امور. آیا بهراستی چه در تاریخ چه در بقیۀ علوم، می توان قائل به وجود حقیقتی دستیافتنی شد که بالاخره روزی یا به آن می رسیم یا به آن نزدیک خواهیم شد؟
آنچه دست یافتنی است، نه حقیقت غایی که تکثر نظرات و عقاید است؛ منتقدان سنتگرایی و قرائتهای فانتزی، حتی اگر غیرسنتگرایانه باشند، با این قرائتها مخالفاند و راه درست را قرائت «حقیقی» از تاریخ میدانند. از سوی دیگر بسیاری از صاحبان قرائت سنتگرایانه، سخن خود را به «حقیقت» نزدیکتر میدانند؛ نکته اینجاست که هر دو گروه بر یک مسئله پافشاری میکنند: امری حقیقی آن بیرون دربارۀ تاریخ یا معماری کهن ما هست که باید به آن دست یافت و قرائتهای غلط باید اصلاح شوند. بهعنوان کسی که نظرش به خوانش منطقی و عقلانی از تاریخ نزدیکتر است، گمان میکنم راهِحل نه مخالفت با قرائتهایی که غیرعقلانی بهنظر میرسند، بلکه اجازۀ رشد و نمو دادن به تمامی خوانشها و بهرسمیت شناختن حضور آنان است. امروز در عرصۀ قرائتهای فانتزی از تاریخ، سنتگرایی با کمتر رقیبی مواجه است؛ ولی اگر دیگر قرائتهای خیالپردازانه که به تاریخ معماری ما نگرشهایی دیوگونه، ترسناک، اسطورهای یا هر نوع نگرش فانتزی دیگری دارند، ببالند و پیدا شوند، تکثر خوانشی پدید میآید که خود بهترین وسیله برای معرفت است: در قیاس خوانشهای متفاوت و شناخت تکثر آنهاست که به شناختی زایا و ای بسا منطقی از تاریخ و معماری گذشته میتوان رسید.
آنچه می گویم دفاع از خوانش فانتزی تاریخ نیست، بلکه اجازۀ رشد و نمو دادن به آن است تا با تکثری که در درون خود بهوجود میآورد، راه خوانش عقلانی از گذشته را باز کند. راهِحل، مبارزه با دیگران نیست؛ بلکه باید وجودشان را بهرسمیت شناخت و البته وجود خود را نیز جداگانه عرضه داشت.
ص۲
⬇️
آنچه دست یافتنی است، نه حقیقت غایی که تکثر نظرات و عقاید است؛ منتقدان سنتگرایی و قرائتهای فانتزی، حتی اگر غیرسنتگرایانه باشند، با این قرائتها مخالفاند و راه درست را قرائت «حقیقی» از تاریخ میدانند. از سوی دیگر بسیاری از صاحبان قرائت سنتگرایانه، سخن خود را به «حقیقت» نزدیکتر میدانند؛ نکته اینجاست که هر دو گروه بر یک مسئله پافشاری میکنند: امری حقیقی آن بیرون دربارۀ تاریخ یا معماری کهن ما هست که باید به آن دست یافت و قرائتهای غلط باید اصلاح شوند. بهعنوان کسی که نظرش به خوانش منطقی و عقلانی از تاریخ نزدیکتر است، گمان میکنم راهِحل نه مخالفت با قرائتهایی که غیرعقلانی بهنظر میرسند، بلکه اجازۀ رشد و نمو دادن به تمامی خوانشها و بهرسمیت شناختن حضور آنان است. امروز در عرصۀ قرائتهای فانتزی از تاریخ، سنتگرایی با کمتر رقیبی مواجه است؛ ولی اگر دیگر قرائتهای خیالپردازانه که به تاریخ معماری ما نگرشهایی دیوگونه، ترسناک، اسطورهای یا هر نوع نگرش فانتزی دیگری دارند، ببالند و پیدا شوند، تکثر خوانشی پدید میآید که خود بهترین وسیله برای معرفت است: در قیاس خوانشهای متفاوت و شناخت تکثر آنهاست که به شناختی زایا و ای بسا منطقی از تاریخ و معماری گذشته میتوان رسید.
آنچه می گویم دفاع از خوانش فانتزی تاریخ نیست، بلکه اجازۀ رشد و نمو دادن به آن است تا با تکثری که در درون خود بهوجود میآورد، راه خوانش عقلانی از گذشته را باز کند. راهِحل، مبارزه با دیگران نیست؛ بلکه باید وجودشان را بهرسمیت شناخت و البته وجود خود را نیز جداگانه عرضه داشت.
ص۲
⬇️
⬆️ ۳. اسلاوی ژیژک در گفتاری، اشاره به استفادۀ گروه موسیقی هاردراک «رامشتاین» از نمادگراییای شبیه به نمادگرایی نازیسم کرد و گفت که خیلیها به این گروه، بهدلیل استفاده از آن نمادها، میتازند و آن را متهم به تبلیغ نازیسم میکنند؛ ولی اگر کسی دقت کند چنین میبیند: این گروه از این نمادها برای خوشباشی و اجرای موسیقی خود در کنسرتها استفاده میکند ولی جز حضور این نمادها، وجه دیگری از نازیسم را در کارشان نمیبینیم. ژیژک دقیقاً همین عملِ رامشتاین را بهترین راه برای مبارزه با ایدئولوژی نازیسم میداند: استفاده از نمادهای نازیسم با معلقکردن معنای ایدئولوژیکشان. از این راه، این نمادها و نشانهها به سطح پیشاایدئولوژیک خود برمیگردند و دوباره به عناصری خالص برای خوشباشی یا هرگونه نیتی که استفادهشان کنیم بدل میشوند. اینگونه استفاده از نمادهای نازیسم، نازیسم را از درون میخشکاند.
برای من جالب است که چرا هیچیک از منتقدان سنتگرایی به چنین شکلی به مبارزه با آن برنخاست؟ البته از جهتی پاسخ بدیهی است: آنها بهدنبال حقیقتاند! و نه قرائت فانتزی دیگری. ولی چرا حاضر نیستند حضور این قرائتهای متفاوت را بهرسمیت بشناسند؟ به عنوان یک حامی نگرشی عقلانی به تاریخ، گمان می کنم آنچه برای خوانش تاریخی خطرساز است، نه قرائتهای فانتزی، که تکصدایی است: اگر در قرائتهای فانتزی و غیرفانتزی از تاریخ تکثر باشد، خطری نیست ولی وقتی یکی از قرائتهای فانتزی (در این مورد بهخصوص سنتگرایی) بقیه را به حاشیه میراند، اینجاست که خطرساز است و نگرش عقلانی در برابر تکصدایی در نگرشهای فانتزی ممکن است به حاشیه برود. پس لازم نمیبینم بر قرائتهای فانتزی تاریخی بتازم، شیرینی تاریخ میتواند به همین تکثر قرائتها باشد.
ص۳
@Koubeh
برای من جالب است که چرا هیچیک از منتقدان سنتگرایی به چنین شکلی به مبارزه با آن برنخاست؟ البته از جهتی پاسخ بدیهی است: آنها بهدنبال حقیقتاند! و نه قرائت فانتزی دیگری. ولی چرا حاضر نیستند حضور این قرائتهای متفاوت را بهرسمیت بشناسند؟ به عنوان یک حامی نگرشی عقلانی به تاریخ، گمان می کنم آنچه برای خوانش تاریخی خطرساز است، نه قرائتهای فانتزی، که تکصدایی است: اگر در قرائتهای فانتزی و غیرفانتزی از تاریخ تکثر باشد، خطری نیست ولی وقتی یکی از قرائتهای فانتزی (در این مورد بهخصوص سنتگرایی) بقیه را به حاشیه میراند، اینجاست که خطرساز است و نگرش عقلانی در برابر تکصدایی در نگرشهای فانتزی ممکن است به حاشیه برود. پس لازم نمیبینم بر قرائتهای فانتزی تاریخی بتازم، شیرینی تاریخ میتواند به همین تکثر قرائتها باشد.
ص۳
@Koubeh
کوبه
. تاریخ را فانتزیتر بخوانیم شهابالدین تصدیقی ۱. آیا باید تاریخ را هر قدر هم کسلکننده بود، به همان کسلکنندگی قبول کنیم؟ چرا باید چنین کنیم؟ احتمالاً پاسخ را می توان در پاسخ به سؤال دیگری یافت: اصلاً چرا تاریخ میخوانیم؟ دربارۀ فلسفه تاریخ و تاریخخوانی…
.
خانۀ سیاه تاریخ معماری
سیدمجید میرنظامی
۱. اشتباه بعضی از دوستان در نقد روایت سنتگراها یا هر روایتی از گذشته که با آن مخالفاند این است که فکر میکنند راویان آنقدر بیسوادند که برای مثال نمیدانند زمانی در یزد قحطی آمد و مردم «گنجخانۀ ایران» مجبور شدند که سگ و گربه بخورند. زمانی امیدوار بودم که اگر مانند مورخان آلمانی قرن نوزدهم اسناد دستِاول تاریخی را واکاوی کنم، میتوانم به جنگ روایتهایی بروم که احتمالاً مغلوط بودن آن بهعلت کمسوادی نویسندهاش است. تا اینکه در یادداشتی از تری ایگلتون این بند را خواندم:
«تاریخمندی نیز بههیچوجه ذاتاً امری رادیکال نیست، حالا چپ فرهنگی غرب هر ملاحظهای را که میخواهد در نظر داشته باشد. در حقیقت، بیشتر تاریخگرایی در اروپا قطعاً در اختیارِ محافظهکاری سیاسی بوده است. این فرض که تاریخگرایی طبیعتاً در جبهۀ رادیکالیسم قرار دارد بهغلط حاکی از آن است که همۀ غیررادیکالها فرمالیستهای ضدتاریخگرا هستند. هیچ دلیلی وجود ندارد که یک لیبرال یا محافظهکار دستبهدامن زمینۀ تاریخی نشود؛ منازعۀ بینِ آنها و چپ سیاسی در کل بر سر این مسئله نیست، بلکه بر سرِ این است که کدام قرائت تاریخی مطمحِ نظر است.»
ایگلتون دربارۀ مورخان باریکبین اروپایی چنین میگوید. یعنی کسانی که نه آدمهای بیسوادیاند و نه از روشهای تحقیق تاریخی بیاطلاع. مقصود این است که توسل به زمینۀ تاریخی بهخودیِخود دردی را دوا نمیکند. بندتو کروچه کل تاریخ را تاریخ معاصر میدانست. یعنی خوانش و روایت تاریخ با جایگاه اجتماعیاقتصادی و باورهای مختلف امروزی انسانها عجین شده است یا به بیان والتر بنیامین: «رخدادهای پیرامون مورخ، رخدادهایی که او خود در آنها شرکت دارد، در شکل متنی نوشتهشده با جوهر نامرئی شالودۀ روایت او را تشکیل خواهد داد.» از این منظر، یکی از راههای نقد روایت سنتگراها یا روایت شووینیستها نه رجوع به گذشتۀ ناب و تحریفنشده بلکه رجوع به مناسبات اجتماعی آنان در همین زمانه است. برای نمونه، کسی که برای کنفرانسی در وین مقالهای فانتزی دربارۀ فرش ایرانی مینویسد و در آن هیچ اشارهای به استثمار کارگران فرش نمیکند، از این استثمار بیاطلاع نیست. علت این نادیدهانگاری سادهتر از این حرفهاست: سخن گفتن از کودکان کار به درد فروش آثار هنری در وینی نمیخورد که ایران را افسانهای و اگزوتیک میخواهد. بنابراین راوی اثرش را جوری بزک میکند که مشتریپسند باشد.
۲. آقای تصدیقی با اشاره به ژیژک من را یاد یکی دیگر از کاربردهای تاریخ معماری انداختند که از قضا به بحث فانتزی نیز ربط دارد. ژیژک در «کژ نگریستن» به داستان عامهپسندی از «پاتریشیا هایاسمیت» اشاره میکند. خلاصۀ داستان این است که مهندس جوانی وارد شهر کوچکی میشود و پی میبرد که مردان شهر هنگام ذکر خاطرات حسرتآلود جوانیشان دائماً به عمارتی متروکه در آن حوالی اشاره میکنند. آن خانه جایی است که مردان شهر در جوانی نخستین خلافهایشان را در آن مرتکب شده بودند. آنان باور داشتند که اگر کسی پا در آن «خانۀ سیاه» (جنزده، نفرینشده و...) بگذارد مرگش حتمی است. جوان تازهوارد جرئت میکند و وارد خانه میشود و پس از وارسی کامل آن به تالار شهر باز میگردد و به اهالی اطلاع میدهد که «خانۀ سیاهشان ویرانۀ کثیف زهوار دررفتهای بیش نیست.» هنگامیکه مهندس جوان قصد ترک تالار را داشت یکی از جمع مردان خشمگین بهسویش حمله میکند و او را میکشد. ژیژک علت عصبانیت آن مردان را این میداند که فضای تهی و ممنوعۀ خانۀ سیاه، مکان برونافکندن امیال آنان بود. درواقع جوان با واردشدن به خانه و ذکر واقعیت پیشپاافتادۀ آن، این فضای تهی و خیالین را از مردان شهر گرفت. تحلیل ژیژک کمک کرد که بفهمم جملۀ «یزد گنجخانۀ ایران است» بیش از اینکه به فضای واقعی شهری که همانند هر شهر دیگری جنگها و قحطیها به خود دیده است اشاره کند به مکانی تهی و خیالین برای برونفکندن میل استادان سالخورده دلالت دارد. بنابراین بهنظر میرسد که متون تاریخ معماری ایران کاملاً مستعد خوانش روانکاوانهاند.
منابع:
بنیامین، والتر. عروسک و کوتوله. ترجمۀ امید مهرگان و مراد فرهادپور. تهران: گام نو، ۱۳۸۹.
ژیژک، اسلاوی. کژ نگریستن. ترجمۀ مازیار اسلامی و صالح نجفی. تهران: رخداد نو، ۱۳۹۲.
ایگلتون، تری. تناقضهای پستمدرنیسم. ترجمۀ محسن ملکی. وبسایت نقد اقتصاد سیاسی.
@Koubeh
خانۀ سیاه تاریخ معماری
سیدمجید میرنظامی
۱. اشتباه بعضی از دوستان در نقد روایت سنتگراها یا هر روایتی از گذشته که با آن مخالفاند این است که فکر میکنند راویان آنقدر بیسوادند که برای مثال نمیدانند زمانی در یزد قحطی آمد و مردم «گنجخانۀ ایران» مجبور شدند که سگ و گربه بخورند. زمانی امیدوار بودم که اگر مانند مورخان آلمانی قرن نوزدهم اسناد دستِاول تاریخی را واکاوی کنم، میتوانم به جنگ روایتهایی بروم که احتمالاً مغلوط بودن آن بهعلت کمسوادی نویسندهاش است. تا اینکه در یادداشتی از تری ایگلتون این بند را خواندم:
«تاریخمندی نیز بههیچوجه ذاتاً امری رادیکال نیست، حالا چپ فرهنگی غرب هر ملاحظهای را که میخواهد در نظر داشته باشد. در حقیقت، بیشتر تاریخگرایی در اروپا قطعاً در اختیارِ محافظهکاری سیاسی بوده است. این فرض که تاریخگرایی طبیعتاً در جبهۀ رادیکالیسم قرار دارد بهغلط حاکی از آن است که همۀ غیررادیکالها فرمالیستهای ضدتاریخگرا هستند. هیچ دلیلی وجود ندارد که یک لیبرال یا محافظهکار دستبهدامن زمینۀ تاریخی نشود؛ منازعۀ بینِ آنها و چپ سیاسی در کل بر سر این مسئله نیست، بلکه بر سرِ این است که کدام قرائت تاریخی مطمحِ نظر است.»
ایگلتون دربارۀ مورخان باریکبین اروپایی چنین میگوید. یعنی کسانی که نه آدمهای بیسوادیاند و نه از روشهای تحقیق تاریخی بیاطلاع. مقصود این است که توسل به زمینۀ تاریخی بهخودیِخود دردی را دوا نمیکند. بندتو کروچه کل تاریخ را تاریخ معاصر میدانست. یعنی خوانش و روایت تاریخ با جایگاه اجتماعیاقتصادی و باورهای مختلف امروزی انسانها عجین شده است یا به بیان والتر بنیامین: «رخدادهای پیرامون مورخ، رخدادهایی که او خود در آنها شرکت دارد، در شکل متنی نوشتهشده با جوهر نامرئی شالودۀ روایت او را تشکیل خواهد داد.» از این منظر، یکی از راههای نقد روایت سنتگراها یا روایت شووینیستها نه رجوع به گذشتۀ ناب و تحریفنشده بلکه رجوع به مناسبات اجتماعی آنان در همین زمانه است. برای نمونه، کسی که برای کنفرانسی در وین مقالهای فانتزی دربارۀ فرش ایرانی مینویسد و در آن هیچ اشارهای به استثمار کارگران فرش نمیکند، از این استثمار بیاطلاع نیست. علت این نادیدهانگاری سادهتر از این حرفهاست: سخن گفتن از کودکان کار به درد فروش آثار هنری در وینی نمیخورد که ایران را افسانهای و اگزوتیک میخواهد. بنابراین راوی اثرش را جوری بزک میکند که مشتریپسند باشد.
۲. آقای تصدیقی با اشاره به ژیژک من را یاد یکی دیگر از کاربردهای تاریخ معماری انداختند که از قضا به بحث فانتزی نیز ربط دارد. ژیژک در «کژ نگریستن» به داستان عامهپسندی از «پاتریشیا هایاسمیت» اشاره میکند. خلاصۀ داستان این است که مهندس جوانی وارد شهر کوچکی میشود و پی میبرد که مردان شهر هنگام ذکر خاطرات حسرتآلود جوانیشان دائماً به عمارتی متروکه در آن حوالی اشاره میکنند. آن خانه جایی است که مردان شهر در جوانی نخستین خلافهایشان را در آن مرتکب شده بودند. آنان باور داشتند که اگر کسی پا در آن «خانۀ سیاه» (جنزده، نفرینشده و...) بگذارد مرگش حتمی است. جوان تازهوارد جرئت میکند و وارد خانه میشود و پس از وارسی کامل آن به تالار شهر باز میگردد و به اهالی اطلاع میدهد که «خانۀ سیاهشان ویرانۀ کثیف زهوار دررفتهای بیش نیست.» هنگامیکه مهندس جوان قصد ترک تالار را داشت یکی از جمع مردان خشمگین بهسویش حمله میکند و او را میکشد. ژیژک علت عصبانیت آن مردان را این میداند که فضای تهی و ممنوعۀ خانۀ سیاه، مکان برونافکندن امیال آنان بود. درواقع جوان با واردشدن به خانه و ذکر واقعیت پیشپاافتادۀ آن، این فضای تهی و خیالین را از مردان شهر گرفت. تحلیل ژیژک کمک کرد که بفهمم جملۀ «یزد گنجخانۀ ایران است» بیش از اینکه به فضای واقعی شهری که همانند هر شهر دیگری جنگها و قحطیها به خود دیده است اشاره کند به مکانی تهی و خیالین برای برونفکندن میل استادان سالخورده دلالت دارد. بنابراین بهنظر میرسد که متون تاریخ معماری ایران کاملاً مستعد خوانش روانکاوانهاند.
منابع:
بنیامین، والتر. عروسک و کوتوله. ترجمۀ امید مهرگان و مراد فرهادپور. تهران: گام نو، ۱۳۸۹.
ژیژک، اسلاوی. کژ نگریستن. ترجمۀ مازیار اسلامی و صالح نجفی. تهران: رخداد نو، ۱۳۹۲.
ایگلتون، تری. تناقضهای پستمدرنیسم. ترجمۀ محسن ملکی. وبسایت نقد اقتصاد سیاسی.
@Koubeh
فردا
یکشنبه ۸اسفندماه۱۳۹۵، از ساعت ۱۰:۳۰
خیابان ۱۶آذر، معاونت فرهنگیدانشجویی دانشگاه تهران، تماشاخانۀ باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران
سخنرانی دکتر هادی صفاییپور با موضوع «طاق پتکانه: پیدایش، توسعه و تکامل»
یکشنبه ۸اسفندماه۱۳۹۵، از ساعت ۱۰:۳۰
خیابان ۱۶آذر، معاونت فرهنگیدانشجویی دانشگاه تهران، تماشاخانۀ باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران
سخنرانی دکتر هادی صفاییپور با موضوع «طاق پتکانه: پیدایش، توسعه و تکامل»
آیا هنر پیامآورِ صلح و زبانش جهانی است؟
علی پوررجبی
«هنر بی حد و مرز است.» «هنر زبان مشترک اهالی زمین است.» «تنها راه نزدیکی ملتها هنر است.» «هنر جهانوطن است.» «هنر پیامآور صلح است.» و از همه مهمتر «هنر بالاتر از سیاست قرار گرفته است.»
اینها احکامی است که هر روز و هر روز، اگر صفحههای هنری روزنامهها را باز کنید، مانند نقلونبات از زبان نویسندگان مقالات و روزنامهها خواهید شنید؛ هیچکس تردیدی در این ندارد که در روزگار ما هنر پیامآور صلح به همۀ ملتهای جهان است. پرسشم از همۀ آنها این است: گرفتهاید ما را؟ در تاریخ گاهی فلسفه ادعای جهانوطنی کرده است که اگر کرده ادعایش بر پایهای استوار بوده است؛ اما شاید اولین بار است که هنرمندان از زبانِ جهانی هنر و هنرِ جهانی سخن میگویند. هنرمندان که عدۀ زیادی از آنها از یک سو هویت قومی و فرهنگی را میجویند چگونه از دیگر سو ادعای جهانوطنی میکنند؟ زبان سینمای علی حاتمی را آنچنان بومی تحلیل میکنند که قابلِفهم برای جشنوارههای خارجی نبوده است و بااینحال سخن از هنر جهانی و زبان مشترک مردم جهان میگویند. جمع این دو حرف این است که یا هنرِ حاتمی هنر نبوده است یا زبانِ هنر یا حداقل بعضی از انواع هنر جهانی نیست. آیا موسیقی ایران، هند، چین، ژاپن، آفریقا و آمریکای جنوبی و شمالی، جهانی و قابلِفهم برای همۀ ملتها از غرب تا شرق است؟ ماجرا فقط به جهانیبودن هنر ختم نمیشود، امروزه دیگر تردیدی در این نیست که هنر پیامآور صلح است. واقعاً پرسشم این جاست که این احکام از کجا درآمده است؟ ما هنوز بین رابطۀ هنر و اخلاق، و نیز زیبایی و اخلاق، پرسشهایی بسیار جدی داریم. که گفته است که هنر پیامآور صلح در جهان است؟ نه بحثها دربارۀ هنر به این حکم یقینی انجامیده است نه هنر در تاریخش این نقش تاریخی را بازی کرده است و حتی برعکس، در تاریخ هنر میتوانیم هنر فاشیستی و هنر غیراخلاقی را پی بگیریم و البته این وجود هنر فاشیستی به این معنی نیست که هنر صلحطلب نداشتهایم؛ اما سخن بر سر این است که آیا هنر بهخودیخود پیام آور صلح است؟
اما از این حرفها که بگذریم اخیراً قید جدیدی به هنرِ جهانی پیامآور صلح افزوده شده است: هنرِ جهانی پیامآور صلحی که بالاتر از سیاست قرار گرفته است. حالا اینکه بالاتر از سیاست قرار گرفته دقیقاً چه معنیای میدهد را باید از نویسندگانش پرسید؛ اما اگر بپذیریم بازی سیاست بازی قدرت است، بالا قرار گرفتن هنر در بازی قدرت معنی میدهد وگرنه سیاست را احتمالاً با زیباییشناسی کاری نیست که بخواهد هنر در این بازی از آن بالاتر یا پایینتر قرار بگیرد. اینجاست که مطمئن میشوم گرفتهاید ما را. در جهان کنونی، هنر در بازی قدرت دقیقاً چه نقشی بازی میکند؟ گیرم که نقشی بازی کند، واقعاً میپنداریم نقشش اساسیتر از سیاست است؟ در سالهای اخیر، منظورم همین دهبیست سال گذشته است، همین سالهایی که سخن از هنر صلحآمیز جهانی بالاتر از سیاست به میان آمده، کدام جنبش اجتماعی را هنرها به راه انداختهاند؟ هنرها چه نقش اساسی در بازی قدرت بازی کردهاند؟ هنر میلیونها دلاری سالنهای پرزرقوبرق به خودش جایزه میدهد و برای خودش کف میزند و خودش با نقش مهم خودش در جهان حال میکند؛ درحالیکه بیشازپیش به بازی اقتصاد و سیاست گرفتار شده است و بیش از هر زمانِ دیگری الگوهای مصرف میسازد.
@Koubeh
علی پوررجبی
«هنر بی حد و مرز است.» «هنر زبان مشترک اهالی زمین است.» «تنها راه نزدیکی ملتها هنر است.» «هنر جهانوطن است.» «هنر پیامآور صلح است.» و از همه مهمتر «هنر بالاتر از سیاست قرار گرفته است.»
اینها احکامی است که هر روز و هر روز، اگر صفحههای هنری روزنامهها را باز کنید، مانند نقلونبات از زبان نویسندگان مقالات و روزنامهها خواهید شنید؛ هیچکس تردیدی در این ندارد که در روزگار ما هنر پیامآور صلح به همۀ ملتهای جهان است. پرسشم از همۀ آنها این است: گرفتهاید ما را؟ در تاریخ گاهی فلسفه ادعای جهانوطنی کرده است که اگر کرده ادعایش بر پایهای استوار بوده است؛ اما شاید اولین بار است که هنرمندان از زبانِ جهانی هنر و هنرِ جهانی سخن میگویند. هنرمندان که عدۀ زیادی از آنها از یک سو هویت قومی و فرهنگی را میجویند چگونه از دیگر سو ادعای جهانوطنی میکنند؟ زبان سینمای علی حاتمی را آنچنان بومی تحلیل میکنند که قابلِفهم برای جشنوارههای خارجی نبوده است و بااینحال سخن از هنر جهانی و زبان مشترک مردم جهان میگویند. جمع این دو حرف این است که یا هنرِ حاتمی هنر نبوده است یا زبانِ هنر یا حداقل بعضی از انواع هنر جهانی نیست. آیا موسیقی ایران، هند، چین، ژاپن، آفریقا و آمریکای جنوبی و شمالی، جهانی و قابلِفهم برای همۀ ملتها از غرب تا شرق است؟ ماجرا فقط به جهانیبودن هنر ختم نمیشود، امروزه دیگر تردیدی در این نیست که هنر پیامآور صلح است. واقعاً پرسشم این جاست که این احکام از کجا درآمده است؟ ما هنوز بین رابطۀ هنر و اخلاق، و نیز زیبایی و اخلاق، پرسشهایی بسیار جدی داریم. که گفته است که هنر پیامآور صلح در جهان است؟ نه بحثها دربارۀ هنر به این حکم یقینی انجامیده است نه هنر در تاریخش این نقش تاریخی را بازی کرده است و حتی برعکس، در تاریخ هنر میتوانیم هنر فاشیستی و هنر غیراخلاقی را پی بگیریم و البته این وجود هنر فاشیستی به این معنی نیست که هنر صلحطلب نداشتهایم؛ اما سخن بر سر این است که آیا هنر بهخودیخود پیام آور صلح است؟
اما از این حرفها که بگذریم اخیراً قید جدیدی به هنرِ جهانی پیامآور صلح افزوده شده است: هنرِ جهانی پیامآور صلحی که بالاتر از سیاست قرار گرفته است. حالا اینکه بالاتر از سیاست قرار گرفته دقیقاً چه معنیای میدهد را باید از نویسندگانش پرسید؛ اما اگر بپذیریم بازی سیاست بازی قدرت است، بالا قرار گرفتن هنر در بازی قدرت معنی میدهد وگرنه سیاست را احتمالاً با زیباییشناسی کاری نیست که بخواهد هنر در این بازی از آن بالاتر یا پایینتر قرار بگیرد. اینجاست که مطمئن میشوم گرفتهاید ما را. در جهان کنونی، هنر در بازی قدرت دقیقاً چه نقشی بازی میکند؟ گیرم که نقشی بازی کند، واقعاً میپنداریم نقشش اساسیتر از سیاست است؟ در سالهای اخیر، منظورم همین دهبیست سال گذشته است، همین سالهایی که سخن از هنر صلحآمیز جهانی بالاتر از سیاست به میان آمده، کدام جنبش اجتماعی را هنرها به راه انداختهاند؟ هنرها چه نقش اساسی در بازی قدرت بازی کردهاند؟ هنر میلیونها دلاری سالنهای پرزرقوبرق به خودش جایزه میدهد و برای خودش کف میزند و خودش با نقش مهم خودش در جهان حال میکند؛ درحالیکه بیشازپیش به بازی اقتصاد و سیاست گرفتار شده است و بیش از هر زمانِ دیگری الگوهای مصرف میسازد.
@Koubeh
کوبه
Photo
«در دورهٔ معماری اسلامی شاخصهای که در معماری ایرانی پیدا میشود هماهنگی ایوان و گنبدخانه، و دوتاییِ - اگر بهنوعی گنبدخانه را به معنی عام شبستان بگذاریم- ایوان/شبستان است، و نکتهٔ جالب این است که در ادبیات ما در زبان محاوره، این دوتایی معانی خیلی پررنگی هم دارند. مثلاً در شاهنامه اگر شما صرفاً واژهٔ ایوان را جستوجو کنید میبینید ایوان فضایی کاملاً مردانه است که با پسوندهایی مثل بلندی و شکوه از آن یاد میشود و دقیقاً نوعی «استیج » است که جلوی میدان قرار میگیرد. کمتر میبینید –یا شاید هم هرگز نمیبینید- که ایوان با پسوندهای جمال، زنانه یا اینگونه صفتها و پسوندها شناخته شود. برخلاف وضعیت ایوان، اگر شبستان را مقایسه کنیم، میبینیم که مثلاً در تاریخ سیستان بهعنوان یکی از اوّلین نثرهای فارسی، خانمها با این واژهها خطاب میشوند: «پردگیان» و «اهل شبستان». حتّی در تاریخِ سیستان واژهٔ شبستانیان هم برای خانمها بهکار برده شده است. میخواهم بگویم این دوتایی، دوتاییای است که پسوندهایی را میشود به آنها نسبت داد.»
«این جامعه دو مدل «دیگری» دارد. اوّلی دیگری به معنی کسی که در جامعهٔ ما درون محفل ما حضور ندارد، که این the other با با o کوچک است؛ مثلاً در این معنا اگر کسی مرد است دیگری میتواند زن باشد، من اگر پدر هستم دیگری میتواند بچه باشد، و من اگر شهروند این محلّه هستم دیگری میتواند شهروند آن محلهٔ دیگر باشد؛ یعنی other کسی است که نسبت به من متفاوت میشود. ولی ما یک The Other دیگر هم داریم که با O بزرگ است. اینOther کسی است که براساس جهان یک شخص نمیتواند تعریف شود. اگر بخواهیم یک اسم فارسی برایش بگذاریم میشود غریبه. غریبه کسی است که بر اساس الگوهای جهان من نمیشود آن را متصور شد، یک «دیگریِ» کامل است.
در این الگوی دوم این Other کسی است که در حوزهٔ بیرون از دیوار تعریف میشود و یک وجه متفاوت اجتماعی دارد. این فرد در جامعهٔ حلقهای، در جامعهٔ هیئتی یک غریبه است. اکنون این پرسش پیش میآید که در چنین جامعهای اصلاً مدنیت چگونه شکل میگیرد؟ این غریبه چگونه به یک فرد اجتماعی تبدیل میشود و فضای بین دیوارها بر چه اساسی تعریفی مدنی پیدا میکند؟
اولین الگویی که مدنیت در این جامعهٔ حلقهای شکل پیدا میکند این است که هر دیوار درون یک دیوار بزرگتر قرار میگیرد، و مجبور است دیوارهای بزرگتری را شکل بدهد تا عرصهٔ حیات اجتماعی بزرگتری را تعریف کند. یک دیوار میکشد و میگوید این خانهٔ من است، و آدمهایی که داخل این خانه هستند اهل خانه میشوند، و بقیه میشوند غریبهها. در وهلهٔ بعد دیوار بزرگترش میشود دیوار محله یا کوی. افراد اهل محله میشوند و کسی که بیرون از این دیوار است نسبت به هممحلهایها غریبه میشود. باز اگر بزرگتر شود دیوار شهر را تعریف میکند. این جامعه درکش از اهلیت این است که بتواند دور حوزهای که داخلش قرار میگیرد دیوار بکشد. این یک الگوی شناختپذیر کردن فضا در جامعهای است که من اسمش را «جامعهٔ دیوارمدار» گذاشتهام؛ جامعهای که تنها شکل جمعیتپذیریاش از دریچهٔ تعریف حلقه است.»
بخشهایی از سخنرانی «روانکاوی دیوار» دکتر سعید خاقانی در دانشگاه تهران.
دانلود متن کامل سخنرانی «روانکاوی دیوار» ⬇️
@Koubeh
«این جامعه دو مدل «دیگری» دارد. اوّلی دیگری به معنی کسی که در جامعهٔ ما درون محفل ما حضور ندارد، که این the other با با o کوچک است؛ مثلاً در این معنا اگر کسی مرد است دیگری میتواند زن باشد، من اگر پدر هستم دیگری میتواند بچه باشد، و من اگر شهروند این محلّه هستم دیگری میتواند شهروند آن محلهٔ دیگر باشد؛ یعنی other کسی است که نسبت به من متفاوت میشود. ولی ما یک The Other دیگر هم داریم که با O بزرگ است. اینOther کسی است که براساس جهان یک شخص نمیتواند تعریف شود. اگر بخواهیم یک اسم فارسی برایش بگذاریم میشود غریبه. غریبه کسی است که بر اساس الگوهای جهان من نمیشود آن را متصور شد، یک «دیگریِ» کامل است.
در این الگوی دوم این Other کسی است که در حوزهٔ بیرون از دیوار تعریف میشود و یک وجه متفاوت اجتماعی دارد. این فرد در جامعهٔ حلقهای، در جامعهٔ هیئتی یک غریبه است. اکنون این پرسش پیش میآید که در چنین جامعهای اصلاً مدنیت چگونه شکل میگیرد؟ این غریبه چگونه به یک فرد اجتماعی تبدیل میشود و فضای بین دیوارها بر چه اساسی تعریفی مدنی پیدا میکند؟
اولین الگویی که مدنیت در این جامعهٔ حلقهای شکل پیدا میکند این است که هر دیوار درون یک دیوار بزرگتر قرار میگیرد، و مجبور است دیوارهای بزرگتری را شکل بدهد تا عرصهٔ حیات اجتماعی بزرگتری را تعریف کند. یک دیوار میکشد و میگوید این خانهٔ من است، و آدمهایی که داخل این خانه هستند اهل خانه میشوند، و بقیه میشوند غریبهها. در وهلهٔ بعد دیوار بزرگترش میشود دیوار محله یا کوی. افراد اهل محله میشوند و کسی که بیرون از این دیوار است نسبت به هممحلهایها غریبه میشود. باز اگر بزرگتر شود دیوار شهر را تعریف میکند. این جامعه درکش از اهلیت این است که بتواند دور حوزهای که داخلش قرار میگیرد دیوار بکشد. این یک الگوی شناختپذیر کردن فضا در جامعهای است که من اسمش را «جامعهٔ دیوارمدار» گذاشتهام؛ جامعهای که تنها شکل جمعیتپذیریاش از دریچهٔ تعریف حلقه است.»
بخشهایی از سخنرانی «روانکاوی دیوار» دکتر سعید خاقانی در دانشگاه تهران.
دانلود متن کامل سخنرانی «روانکاوی دیوار» ⬇️
@Koubeh
کوبه
«در دورهٔ معماری اسلامی شاخصهای که در معماری ایرانی پیدا میشود هماهنگی ایوان و گنبدخانه، و دوتاییِ - اگر بهنوعی گنبدخانه را به معنی عام شبستان بگذاریم- ایوان/شبستان است، و نکتهٔ جالب این است که در ادبیات ما در زبان محاوره، این دوتایی معانی خیلی پررنگی هم…
روانکاوی دیوار.pdf
1.3 MB
متن کامل سخنرانی «روانکاوی دیوار» دکتر سعید خاقانی در دانشگاه تهران؛ ۲۶ بهمن ۱۳۹۵
برگردان گفتار به نوشتار: احمد علاءالدین
برگردان گفتار به نوشتار: احمد علاءالدین
کوبه
Photo
انجمن علمی مرمت بناها و بافتهای تاریخی دانشگاه تهران برگزار میکند:
تبیین نظام هندسهٔ سازهای در منطقهٔ انتقال گنبدهای ایرانی
سخنران: مهندس حجت گلچین، عضو هیئتعلمی دانشگاه باهنر کرمان
دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، دانشگاه تهران، پردیس هنرهای زیبا، ساختمان تحصیلات تکمیلی، آتلیه ۳، ساعت ۱۰.
@Koubeh
تبیین نظام هندسهٔ سازهای در منطقهٔ انتقال گنبدهای ایرانی
سخنران: مهندس حجت گلچین، عضو هیئتعلمی دانشگاه باهنر کرمان
دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، دانشگاه تهران، پردیس هنرهای زیبا، ساختمان تحصیلات تکمیلی، آتلیه ۳، ساعت ۱۰.
@Koubeh
کوبه
Photo
در روز یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، انجمن علمی مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران برگزارکنندهٔ نشستی با عنوان «از معماری ایران چه میخواهیم بدانیم و چرا؟» با سخنرانی محمدرضا حائری مازندرانی، معمار و شهرساز است.
محمدرضا حائری تحصیلات خود را در سال ۱۳۵۰-۱۳۵۱با تمرکز بر بررسیهای میدانی معماری و شهرسازی تهران و کاشان و فعالیت حرفهای خود را از سال ۱۳۵۲ در دو حوزۀ معماری و شهرسازی آغاز کرد. او محقق مدعو در برنامۀ معماری اسلامی آقاخان در دانشگاههای هاروارد و امآیتی بوده است و در سال ۱۳۸۰ استودیوی مما (کارگاه معماری معاصر ایران) را تأسیس کرد. حائری از سال ۱۳۸۳ نیز مدیرمسئول و سردبیر نشریۀ شهرشناسی ایران با نام مجلۀ «اندیشۀ ایرانشهر» است. کتابهای زیادی از وی منتشر شده که از میان آنها میتوان به «قنات در ایران»، «نقش فضا در معماری ایران»، «خانه، فرهنگ و طبعیت در معماری ایران» و «فرهنگ صلح در معماری ایران» اشاره کرد.
این نشست از ساعت ۱۰:۳۰ در نگارخانۀ دانشکدۀ معماری دانشگاه تهران آغاز میشود.
مهندس حائری متن زیر را دربارۀ نشست پیشِرو به «کوبه» ارسال کردهاند:
«در مسیر شناخت معماری ایران گامهایی برداشته شده و گامهای بسیاری باقی مانده است؛ گامهایی که باید دریچههای تازهتری را برای معاصرشدن معماری امروز و آیندۀ ایران بگشایند.
معماری معاصر ایران عبارتی است که مصداق بیرونی ندارد، چرا که در کشور ما هنوز معماری به یک جریان اجتماعی بدل نشده است و بیشتر آنچه ساخته می شوند وارد ساحَت معماری نمیشوند.
مراد از معماری معاصر ایران، تحقیق سازمانیابی آگاهانۀ فضا مبتنیبر شناخت سرزمین و شیوۀ زندگی امروز مردم ایران، بهرهمندی از سرمایههای فرهنگی با تکیه بر دانش بومی معماری ایران و دانش جهانی است.
اگر پرسیده شود که «آیا برای معاصر شدن معماری ایران باید به گذشته بازگشت؟» پاسخ منفی است. برای معاصر شدن معماری ایران شناخت گذشته ضروریست، امّا شناخت گذشته، بازگشت به گذشته نیست. بازگشت به گذشته ممکن نیست و اگر به هر طریقی به گذشته بازگردیم، جز تقلید صوری چیزی عاید نخواهد شد. زمانه دگر گشت و ما مردمان نیز دگر شدهایم، شناخت گذشته این امکان را فراهم میکند که به سوی آینده برویم، دیگر بشویم، اما «دیگری» نشویم.
معماری ایران طاق و گنبد و کاشی فیروزهای نیست. معماری ایران دانشی است گسترده که هنوز بخش زیادی از آن ناشناخته مانده است. برای حضور در عرصههای ملی و جهانی، شناخت ابعاد گستردۀ معماری ایران ضروریست.»
حضور در این نشست برای علاقهمندان آزاد است.
@Koubeh
محمدرضا حائری تحصیلات خود را در سال ۱۳۵۰-۱۳۵۱با تمرکز بر بررسیهای میدانی معماری و شهرسازی تهران و کاشان و فعالیت حرفهای خود را از سال ۱۳۵۲ در دو حوزۀ معماری و شهرسازی آغاز کرد. او محقق مدعو در برنامۀ معماری اسلامی آقاخان در دانشگاههای هاروارد و امآیتی بوده است و در سال ۱۳۸۰ استودیوی مما (کارگاه معماری معاصر ایران) را تأسیس کرد. حائری از سال ۱۳۸۳ نیز مدیرمسئول و سردبیر نشریۀ شهرشناسی ایران با نام مجلۀ «اندیشۀ ایرانشهر» است. کتابهای زیادی از وی منتشر شده که از میان آنها میتوان به «قنات در ایران»، «نقش فضا در معماری ایران»، «خانه، فرهنگ و طبعیت در معماری ایران» و «فرهنگ صلح در معماری ایران» اشاره کرد.
این نشست از ساعت ۱۰:۳۰ در نگارخانۀ دانشکدۀ معماری دانشگاه تهران آغاز میشود.
مهندس حائری متن زیر را دربارۀ نشست پیشِرو به «کوبه» ارسال کردهاند:
«در مسیر شناخت معماری ایران گامهایی برداشته شده و گامهای بسیاری باقی مانده است؛ گامهایی که باید دریچههای تازهتری را برای معاصرشدن معماری امروز و آیندۀ ایران بگشایند.
معماری معاصر ایران عبارتی است که مصداق بیرونی ندارد، چرا که در کشور ما هنوز معماری به یک جریان اجتماعی بدل نشده است و بیشتر آنچه ساخته می شوند وارد ساحَت معماری نمیشوند.
مراد از معماری معاصر ایران، تحقیق سازمانیابی آگاهانۀ فضا مبتنیبر شناخت سرزمین و شیوۀ زندگی امروز مردم ایران، بهرهمندی از سرمایههای فرهنگی با تکیه بر دانش بومی معماری ایران و دانش جهانی است.
اگر پرسیده شود که «آیا برای معاصر شدن معماری ایران باید به گذشته بازگشت؟» پاسخ منفی است. برای معاصر شدن معماری ایران شناخت گذشته ضروریست، امّا شناخت گذشته، بازگشت به گذشته نیست. بازگشت به گذشته ممکن نیست و اگر به هر طریقی به گذشته بازگردیم، جز تقلید صوری چیزی عاید نخواهد شد. زمانه دگر گشت و ما مردمان نیز دگر شدهایم، شناخت گذشته این امکان را فراهم میکند که به سوی آینده برویم، دیگر بشویم، اما «دیگری» نشویم.
معماری ایران طاق و گنبد و کاشی فیروزهای نیست. معماری ایران دانشی است گسترده که هنوز بخش زیادی از آن ناشناخته مانده است. برای حضور در عرصههای ملی و جهانی، شناخت ابعاد گستردۀ معماری ایران ضروریست.»
حضور در این نشست برای علاقهمندان آزاد است.
@Koubeh