کوبه
2.24K subscribers
544 photos
5 videos
50 files
442 links
عرصه‌ای آزاد برای اندیشیدن دربارهٔ معماری ایران
www.koubeh.com
t.me/koubeh
instagram.com/koubeh_com
linkedin.com/company/koubeh/

ارتباط با کوبه:
@koubehmedia_admin
contact.koubeh@gmail.com
Download Telegram
⬆️
این روزها بنای رختشویخانه در دل بافت تخریب‌شدۀ زنجان تبدیل به موزه مردم‌شناسی شده ‌است، به‌رسم سایر موزه‌های مردم‌شناسی، موزه‌ای پر از مجسمه، زنانی به هیئت مجسمه در جای‌جای خزینه نشسته یا ایستاده‌اند، با روسری‌های ترکمن و به قول مادر با شلته تومان (۴)، مادر مجسمه‌ها را که می‌بیند خنده‌اش می‌گیرد، اصرار دارد که آن روزها چنین لباس‌هایی نمی‌پوشیدند، نه با این رنگ. آن روزها چادرمشکی قجری بود با چارقدهای سفید. مادر خنده‌اش می‌گیرد که آن مجسمه‌ها با آن لباس‌های ساتن چگونه از زمستانی که به‌قول او، «زمستان بود»، جان سالم به در می‌بردند.

۱. حلبی: سماورهایی فلزی که با استفاده از زغال برای گرم کردن آب استفاده می‌شدند.
۲.چوبک: ریشهٔ پودر شدهٔ درخت که از آن برای شستن لباس‌ها استفاده می‌شد.
۳. گودال باباجمال
۴. دامن کوتاهِ پُرچین

@Koubeh
مسجدجامع کوهپایه

احمد افلاکیان

در مناطق شرقی اصفهان و شهر و روستاهای کوچک این منطقه، گه‌گاه آثاری را می‌توان یافت که پیش از هر چیز دلیلی بر این گزاره‌اند که جست‌و‌جوی شواهد تاریخی تحولات مساجد، باید مقیاس گسترده‎تر از مساجد شاخص شهرهای شاخص داشته باشد. ماکسیم سیرو نیز که گویا متوجه این امر بوده، در روند کاوش‎های خود در مسیر جاده‎های تاریخی، بررسی‎هایی روی این گونه مساجد در مناطقی چون کوهپایه و قهی انجام داده است.

مسجدجامع کوهپایه در هفتاد کیلومتری شرق اصفهان و در شهر کوهپایه قرار دارد؛ با گنبدی که ساختش بسیار ناشیانه به‌نظر می‎رسد، در طرح کنونی‌اش، از حیاط، ایوان، گنبدخانه، رواق و شبستان متشکل است. گشتی در مسجد به‌سهولت بیا‎ن‌گر مجموعۀ نشانه‎های واضحی از دوره‎های متفاوت تاریخی در این بنا است. نقطۀ شروع، چنان‌که سیرو نیز بیان می‎دارد، قاعدتاً باید گنبد یا بهتر بگوییم چارطاقی مسجد باشد. سیرو با این پیش‌فرضِ آشنا آغاز می‎کند که هستۀ اولیۀ مسجدجامع کوهپایه یک چارطاقی ساسانی بر روی صفّه و آزاد از هر طرف بوده است: «بر روی یک صفه که از تمام قسمت‎های اطراف مجزاست، یک چارطاقی بنا گردیده بود که از لحاظ ابعاد شبیه چارطاقی یزدخواست بوده‎است (سیرو، ۱۳۵۹، ۵۶).

ابعاد ته‌رنگِ چارطاقی تقریباً شش‌متر در شش‌متر است. فضای داخلی گنبد شامل گوشه‎سازی و محراب گچ‎بری‌شده و منبر است که از سه سمت، شرقی و غربی و شمالی، به سایر فضاهای مجاور راه می‎یابد. از این میان تنها شالوده‎های چارطاقی را می‎توان ساسانی دانست. محراب و گوشه‎سازی‎ها و فرمِ کنونی چارطاقی، به احتمال قوی از دورۀ ایلخانی است. سیرو با قطعی شمردن ساسانی بودن شالوده و بنیاد مسجد، روندی شبیه به روندِ تحول آشنا و کلیشه‌شدۀ مسجد ایزدخواست را ارائه می‎دهد: دهانۀ جنوبی برای ساخت محراب مسدود گردیده و بعدها طرح اصلی با حیاطی رواق‎دار تکمیل می‎شود. در نگاه به محراب، اختلاف جهت با قبله در کاشی کاریِ کف هم انعکاس یافته است. طوری که راستای عمود بر ضلع چارطاقی نسبت‌به جهت قبله، به‌سمت غرب انحراف دارد.

طرح تحلیلی سیرو، همان طور که مقالۀ «سیر تطور مساجد روستایی در اصفهان» نشان می‎دهد، متکی است بر بازشناسی و تفکیک تعدادی الگو که سابقۀ تاریخی دارند و سپس تلفیق آن‎ها در بازۀ زمانیِ چند قرن. بر این مبنا، در مورد این مسجد، از نظر او الگوی چارطاقی که تازه به هیبتِ مسجد درآمده، با طرح رایج قرون اولیۀ اسلامی که عبارت از شبستان و حیاط است درمی‎آمیزد.

اما اگر از چارطاقی به سمت شمال حرکت کنیم، فضای بلافصل بَعدی فضایی است کشیده که اتفاقا آن را «طنبی» می‎خوانند. در انتهای سمت شرقی این فضا، سقف آهنگی است که هنوز هم فرم «مازه‎دار» خود را حفظ کرده است. به‌این‌ترتیب شاید تردیدی نباشد که این قسمت از قدیمی‌ترین فضاهای مسجد است. این فضا در ورودی فضایِ چارطاقی، با قبّۀ کوچکی پوشانده شده که از طرف شمالی خود از طریق دالانِ پهنی با سقف آهنگ که آن هم «مازه‌دار» است، به حیاط می‎رسد. جداره‎سازی کنونیِ حیاط، این امکان را از بین برده است که بتوان این دالان را از حیاط تشخیص داد. دالانی که با احتساب ارتفاع و قرارگیری‌اش در محور میانی حیاط، احتمالاً یک «ناوِ میانیِ» است؛ شبیه به آنچه در مساجد قرون اولیه رایج بوده است. نمونۀ مشابه آن را می‎توان در مسجد جامع نایین دید.

آن طور که سیرو گزارش می‎دهد، با توجه به بقایای پایه‎ها و قوس‎ها، با قاطعیت می‎توان گفت که نمای شمالی نیز چون نمای جنوبی حیاط، شامل سه دهانه طاق بوده است که طاق مرکزی احتمالاً بزرگ‌تر بوده و دهانۀ عریض‌تری داشته و پوشش آن هم طاق‌آهنگ بوده است. در دورۀ ایلخانی، ایوانی به‌جایِ کالبد پیشین ساخته می‎شود. علاوه بر این اضلاع دیگر حیاط مستطیل شکل مسجد، هر کدام از پنج دهانه متشکل بوده است.

سیرو حتی حدسی غریب نیز می‎زند که ممکن است بتوان دو محور شمالی-جنوبی و شرقی-غربی نیز قائل شد که می‎توانسته‎اند صورتی از الگوی چهارایوانی را داشته باشند. بدین‌ترتیب مسجد در طرح قرن دومی خود ممکن است چهارایوانی نیز بوده باشد که بنابراین نمونه‎ای بسیار متقدم‎تر از مساجد چهارایوانی شاخص سلجوقی چون جامع اصفهان و جامع زواره است. ⬇️
⬆️ ویژگی جالبِ‌توجه دیگر این مسجد زیرزمین آن است که فرمی همانند چارصفه‌ها دارد و در نقشۀ سیرو در محدودۀ حیاط علامت‌گذاری شده است. این زیرزمین به سیاق بسیاری نمونه‎های دیگر از مساجد حوزۀ کویر مرکزی ایران، مثل جامع اردستان و جامع نایین، فضایی برای استفاده در زمستان است.
در نتیجه طبق تحلیل سیرو تحولات طرح این مسجد را می‎توان به این صورت بیان کرد:
- تبدیل چارطاقی به مسجد با پوشاندن ضلع جنوبی با محراب؛
- گسترش مسجد با تلفیق چارطاقی با حیاط رواق‌دار (چهار دهلیز شاخص‌تر میانی در چهار ضلع حیاط- صورتی از چهار ایوانی؟) و شبستان شرقی مسجد («چهل‌ستونِ مسجد» آن طور که در کتیبۀ ورودی نوشته شده) در قرن دوم هجری؛
- در این برهه در دو طرف شرقی و غربی چارطاقی، فضایی وجود ندارد؛
- در دورۀ سلجوقی، مناره اضافه شد و ضلع شرقی و غربی هم مسقف شدند؛
- ایوان شمالی در دورۀ مغول اضافه شد؛
- بر پایۀ چارطاقی اصلی، گنبد کم‌خیز کنونی سوار گردید؛
- قدمت منبر: ۹۳۵ ه.ق.

منابع:
- سیرو، ماکسیم. ۱۳۵۹. « تطور مساجد روستایی در اصفهان»، ترجمۀ کرامت‌الله افسر، مجلۀ اثر، ش۲ و ۳ و ۴، ص۱۴۰ تا ۱۵۹.
- عکس‎ها از ا. افلاکیان

@Koubeh
قدرت، نشانه و مذهب:‌ مسجد جامع شافعی‌ها در کرمانشاه

کامیار صلواتی

کُردها، برخلاف بعضی اقوام دیگر مثل ارمنیان، هیچ‌گاه مذهب ثابت و یکدستی نداشته‌اند. همین امروز هم بعضی‌هایشان اهل تشیع هستند، بعضی‌هایشان سنی، بعضی‌ها یارسان، بعضی دیگر ایزدی و حتّی بعضی کلیمی و مسیحی. گروه پرشماری از کُردهای شرق ترکیه شافعی مذهب هستند و در کنار کردهای علوی و دیگر فرقه‌‌ها، هویت مذهبی خودشان را با شافعی بودن تعریف کرده‌اند. کُردهای ترکیه سال‌هاست که با ناسیونالیست‌های ترک در مناقشه‌اند، و در جستجوی هویتی مستقل برای خود هستند؛‌ هویتی که «نوروز» یا «شافعی» بودن انگار یکی از نمودهای آن است. شافعیت، خود حکایت جالبی‌ست: از یک سو شباهت‌هایی با تشیع دارد و از سوی دیگر یکی از فرق اهل تسنن است. به‌عبارت دیگر، هم تفاوت‌هایی با مذهب شیعهٔ دوازده‌امامی –که چند سده است در ایران تثبیت شده- دارد و هم با آیین اکثر جمعیت غیرکُرد ترکیه.

معماری مساجد دورهٔ کلاسیک عثمانی بیش از شرق ترکیه، در مرکز و غرب ترکیه دیده می‌شود؛ همان مساجد گنبد و نیم‌گنبددار، با مناره‌های رعنای قلمی نوک‌تیز، رنگ بیرونی خاکستری و مقیاس‌های بزرگ. در قیاس با غرب و مرکز ترکیه، کم‌تر در شرق آناتولی به چنین مساجدی برخورد می‌کنیم، مساجدی که گویا نماد مستحکم اهل تسنن ترک هستند؛ مساجدی یادآوری قدرت خلافت عثمانیان که سودای یکدست کردن دنیای اسلام را در سر داشتند؛ مساجد بلندبالایی که در استانبول هم برپا شدند تا حضور پیروزمندانهٔ خود را بر مسیحیان، ساکنان و حاکمان پیشین کنستانتینوپول یادآوری کنند و بر سر هفت تپه مناره‌هایشان را به رخ آسمان بکشانند. اینکه در بعضی رسالات تاریخی در عثمانی مساجد در حال ساخت دورهٔ کلاسیک مدام با «ایاصوفیه» مقایسه می‌شوند، خود یکی از شواهد این دغدغهٔ هویت‌خواهانه و برتری‌طلب است؛ دغدغه‌ای که در پی اثبات برتری فرهنگی، فنّی و مذهبی خود از طریق ساختن مسجدی به ارتفاع «ایاصوفیه» است. انگار حیات این مساجد با مفهوم «دیگری»ِ قدرتمند پیوند دارد و این مساجد در کار خنثی کردن قدرت «دیگری» هستند.

اگر این مساجد در اروپای کاتولیک تداعی‌گر «کفر» مسلمانان عثمانی –بزرگ‌ترین دشمن اروپاییان- بود، برای ایرانیان بعد از صفویه احتمالاً نشانهٔ مملکت رقیب دیگرکیش بوده است، بزرگ‌ترین رقیبی که پیش از هجوم استعمار ایرانیان را به چالش می‌کشیده است. جالب آنکه ایرانیان خود در قلمروشان بسیاری مساجد متعلق به اهل تسنن داشته‌اند که از سده‌های پیشین هنوز باقی مانده بود، امّا –بنا به گزارش بعضی اروپاییان مثل «کارری»- به‌جای وانهادن یا تخریب به بناهایی مثل «جامع تبریز» (از دوران حکومت سنی‌مذهب سلجوقی) یا مسجد کبود (از دوران پیش از صفویه)، به دلیل -یا به بهانهٔ- اهل سنت بودن ترک‌ها مساجد سنگی آن‌ها را متروک رها می‌کردند تا آرام‌آرام تخریب شود؛ گویی آن مساجد که پیش از دوران صفویه در ایران ساخته شده بودند از نظر مذهبی در دوران صفویه هم تغییر معنا داده بودند و بین «مساجد ایرانی» با «مساجد اهل تشیع» نوعی این‌همانی برقرار شده است؛ مسأله‌ای که در روایت نقل‌شده دربارهٔ تخریب مسجد عثمانیان در تبریز عیان است. به‌عبارت دیگر، انگار مذهب برای تخریب مساجد عثمانیان از سوی تبریزی‌ها بیشتر نوعی بهانه -ولو بهانه‌ای ناخودآگاه- بوده است. حضور مسجدی سنگی که عثمانیان آن را به سبک مساجد خود در تبریز ساخته باشند نشان‌گر قهاری و پیروزمندی عثمانیان بر تبریزی‌هاست؛ و تبریزی‌ها بعد از مدتی که شهر از عثمانیان خالی می‌شود پاسخ این بیرق تحقیرآمیز ظفرمندی عثمانیان را با تخریب آن می‌دهند. جالب این‌جاست که چنین حکایتی کمابیش در سنندج نیز تکرار می‌شود و مسجدی که عثمانیان در سنندج می‌سازند، بعد از مدتی از سوی حکام سنندج تخریب می‌شود.

مساجد کلاسیک عثمانی برای فاتحان مسلمان استانبول ابزاری نشانه‌وار برای کنترل و از آنِ خود نمایاندن شهر سابقاً ارتدوکس بود، برای اروپاییان نشانهٔ مسلمانان مهاجم و دشمن خونی‌شان، برای ایرانیان نشانهٔ دولت رقیب همسایهٔ غیرهم‌مذهب. امّا سوال این‌جاست: مساجد دورهٔ کلاسیک معماری عثمانی برای کردهای شافعی‌مذهب کرمانشاه نشانهٔ چه هستند؟
⬇️
⬇️به کرمانشاه برویم؛ شهری که برخلاف شهرهایی چون سنندج و پاوه و مهاباد، بیشتر ساکنانش اهل تشیع هستند. کرمانشاه هم «جم‌خانه» دارد، هم یکی دو کنیسه، هم سه چهار کلیسا و هم مسجدی که مخصوص «شافعی»مذهب‌هاست. با این‌حال، نکتهٔ شگفت‌آور دربارهٔ این مسجد الگوی آن است؛ الگویی که بی‌هیچ تردیدی از مساجد کلاسیک عثمانی برداشت شده است:‌ گنبد و نیم‌گنبدهای عظیم بلند، مناره‌های قلمی نوک‌تیز، جزییات و تزیینات نقاشی در داخل بنا، کتیبه‌هایی به‌خطّ «طغرا»، ستون‌های قطور و فضای مرکزی مرتفع زیر گنبد اصلی.

مساجد سنندج، پاوه یا مهاباد تفاوت بنیادین یا «متظاهرانه»ای با مساجد اهل تشیع ندارند؛ دارالاحسان سنندج می‌توانست به‌راحتی مسجدی برای اهل تشیع باشد، و مساجد سنگی و چوبی استان کردستان دست‌کم از نظر صوری شبیه به مساجد روستاها و شهرهای کوهستانی مرکزِ ایران یا حتی خراسان هستند. این مساجد هیچ‌کدام مانند مسجد جامع شافعی کرمانشاه مقیاس عظیمی ندارند و لابه‌لای کوچه‌ها گم هستند؛ خط آسمان را نمی‌شکنند و –احتمالاً- نیازی هم نمی‌بینند چنین کنند. تفاوت آن مساجد در این‌جاست که در شهرهایی واقع شده‌اند که جمعیتشان بیشتر اهل‌تسنن هستند، امّا در کرمانشاه، مسجد جامع شافعی در غرب بازار کرمانشاه توسط مساجدی احاطه شده است که از نظر تاریخی متعلق به تشیع بوده است؛ توسط اکثریتی که «دیگری» مسجد جامع شافعی را شکل می‌دهد. شاید این مقیاس عظیم مسجد جامع شافعی‌های کرمانشاه به‌خاطر همین احاطه‌شدن باشد.

به‌نظر می‌رسد که به‌دلیل تغییر کردن زمینهٔ مذهبی، این‌بار نشانه‌ای که مربوط به غرب ترکیه –ترکیهٔ حنفی‌نشینِ خالی از کردها- است، از سوی کردهای شافعی‌ها در کرمانشاه به‌کار گرفته شده است. بدین‌ترتیب، در این نمونهٔ خاص، معنای دیگری نیز به مساجد گنبددار عثمانی افزوده شده است؛ معنایی که حتّی از بعضی جنبه‌ها با معناهای پیشین این مساجد در تضاد است؛ معنایی که مانند مساجد عثمانی در شبه‌جزیره یا بالکان، «مهاجر» است و دلالت‌های معنایی‌اش متباین‌تر.

پی‌نوشت:
اگر بخواهید از «مسجد شافعی‌ها» در کرمانشاه دیدن کنید، باید به میدان جوانشیر (میدان توپخانهٔ قدیم) بروید. از میدان گنبدها و مناره‌های مسجد معلوم است و راه دسترسی مسجد از خیابان از طریق کوچه‌ای است که در ضلع جنوب شرقی میدان قرار دارد.

@Koubeh
بررسی میزان اثرگذاری تردد عزرائیل از راه‌پله‌های آپارتمان در نحوۀ طراحی و اجرای آن‌ها
یا راهنمایِ خرید آپارتمان به زبانِ ساده

نیلوفر رسولی

همه چیز از آن لحظه‌ای شروع شد که خواهرِ عزیزتر از جانِ ما پس از چندین سالِ نوری وام گرفتن و قرض پس دادن، قصدِ خریدن آپارتمان کرد؛ از شما پنهان نباشد که خوشحالی از سر و رویِ این خواهر نازنین ما بالا می‌رفت؛ بعد از سال‌ها اجاره‌نشینی و اسباب‌کشی، بالاخره خانه‌دار می‌شد. چند کیلو خوشحالی و شور و شوق را با خودش از این بنگاهِ املاک به آن یکی بنگاه می‌برد. ماشالله خدا به کسب‌و‌کار این بنگاه‌های املاک برکت بدهد که تعدادشان کمتر از تعداد مویِ سرِ آدمی نیست، خواهر ما هم قصوری نکرد و همۀ بنگاه‌های شهر را گشت؛ همه را. در همۀ این بنگاه‌ها هم لیستِ طویلِ پیشنهادهای رنگارنگ روی میز ردیف می‌شدند: این آپارتمان نمای کامپوزیت دارد، مدلِ آپارتمان‌های تهران! آن آپارتمان که در سعدی وسط است چه کابینتی دارد! کابینت‌هایی با ام‌دی‌افِ خال‌خال پلنگی! کفِ این یکی سرامیکِ بنفش است، البته این تنها مزیتش نیست، سرامیک خانه با دستگیره‌های در همرنگ هستند، هر روز صبح زندگی‌تان را با چرخاندن دستگیره‌های بنفش آغاز می‌کنید، خیلی قشنگ است، قشنگ. این خانه در کوچه‌مشکی فقط یک اتاق‌خواب دارد آن‌هم تنها چهارمتر مربعی، اما نگران نباشید، به جای آن درِ گاراژش کنترلی‌ست و البته اسم ساختمان «پرنسیکا» است؛ زندگی در ساختمانی که روی دیوارش بزرگ نوشته‌ باشند «پرنسیکا» رویایی‌ست، باور ندارید؟ امتحان کنید. ساختمان پرنسیکا با سنتوری یونانی و سرستون‌های کرنتینی در نما، سفید و «لاکچری»، نما تماماً سنگ. خلاصه گویا شهری مثل زنجان پر شده بود از این آپارتمان‌های «لاکچری» و «قشنگ». متأسفانه خواهرِ ما پولش نرسید که واحدی در ساختمانِ «پرنسیکا» بخرد، تأسف‌برانگیز است؛ اما آپارتمانِ دیگری پیدا کرد، آپارتمانی به اسم «آرمیسا». با اینکه «آرمیسا» به «پرنسیکا» نمی‌رسید اما اشکالی نداشت، نام هر دو به «الف» ختم می‌شد، الفی رعنا که روی کامپوزیت‌های قرمز و طوسیِ نمای ساختمان قد کشیده بودند. خواهرم واحدی در طبقۀ پنجمِ ساختمانِ آرمیسا خرید و تمام!

گفتم همه چیز از آن لحظه شروع شد که خواهرِ عزیزتر از جانِ ما قصدِ خریدن آپارتمان کرد؟ نخیر. همه چیز از اسباب‌کشی شروع شد. مشکلِ چندان پیچیده‌ای نبود، یخچال و میز و گاز از عرض راه‌پله رد نمی‌شدند. البته ای‌کاش مشکلِ آن راه‌پله تنها رد نشدنِ یخچال و میز و گاز بود. فاجعه زمانی اتفاق می‌افتاد که دو نفر، از بدِ روزگار و سیاهیِ بخت، مجبور می‌شدند هم‌زمان و در جهت مخالف هم از آن راه‌پله عبور کنند، مشکل آن لحظۀ تلاقی بود! ابتدا باید نفسشان را حبس می‌کردند، یکی به سمت دیوار می‌چرخید تا عرض بدنش را کم کند، سپس آن یکی منقبض می‌شد و کمرش را به بیست سانتی‌متر کاهش می‌داد تا بالاخره با هر بدبختی که شده از آن تنگنای هستی عبور کنند. همین هنرنمایی به شکلی دیگر در آسانسور دیده می‌شد: آسانسور برای چهار نفر جا داشت، اما چهار نفری که با صمیمیت در کنار هم بایستند، آن‌قدر صمیمی که آدم ناخواسته با هفت‌پشت‌غریبه‌اش هم خودمانی می‌شد! درِ آن را هم که باز می‌کردی باید خداخدا می‌کردی که مبادا کسی پشت آن ایستاده باشد! این ساختمان شاهکار دقت در اندازه‌ بود. دقتی که مانندِ آن حتی در تراشِ سنگ‌های تختِ‌جمشید هم دیده نمی‌شد؛ یکی از چشمه‌های این نبوغ درِ کوچه بود. در را که باز می‌کردید تا وارد ساختمان شوید، تنها به اندازۀ پنجاه سانت جا داشتید که خودتان را به هر شکلی که شده وارد حیاط کنید. پنجاه سانت آن طرفِ درِ ورودی، راه‌پله شروع می‌شد. دقتِ طراح و مهندس ناظر و سازندۀ بنا حیرت‌آور بود؛ بله، حیرت‌آور بود که درِ ورودی که باز می‌شد و روی لنگه می‌چرخید، کاملاً مماس به راه‌پله می‌رسید: دریغ از یک سانتی‌متر فضای پرت. دو طرف راه‌پله هم رمپ بود. آن هم چه رمپی! رمپِ پارکینگ شیبی دو درجه کم‌تر از نود درجه داشت! در زمستان‌های زنجان می‌شد در آن شیب اسکی رفت، بالاخره معماری بود دیگر؛ معماری، ظرف زندگی! لیز خوردن روی رمپِ پارکینگ هم می‌توانست بخشی از زندگی باشد، کمِ‌کم بچه‌ها سرگرم می‌شدند... ⬇️
⬆️ بقیۀ مسائل بی‌اهمیت و غیرضروری مثل زلزله و آتش‌سوزی را درمورد این ساختمان و این راه‌پله کنار می‌گذارم تا بالاخره بعد این همه حرف بروم سر اصل مطلب.

چندی پیش بود که حضرت عزرائیل از همان راه‌پلۀ اقتصادی! بالا رفت. البته برای من سؤال بود که چطور توانست بال و پرش را در تنگیِ آن راه‌پله جا بدهد و بدون اینکه نفسش بگیرد، از ارتفاع دیلاق آن پله‌ها بالا بیاید؛ ارتفاعی که زانو را می‌سابد. احتمالاً بعدِ انجامِ مأموریتش هم دوباره غرغرکنان همان راهی را که به مشقت و با پَر ریختن بالا آمده‌ بود، برگشته و رفته است. اما ای کاش مسئله همین بود. وقتی که خواهرم دید یخچال و میزش از راه‌پله رد نمی‌شوند، آن‌ها را فروخت و یخچال و میز کوچک‌تری خرید. بقیۀ زندگی‌اش را هم می‌توانست با قیچی همان آپارتمان ببرد و کوچک کند؛ اما آن روز، بَعد از ترددِ عزرائیل از ساختمان «آرمیسا»، برانکارد برای بردن جسد شوهر مرحومش در راه‌پله و آسانسور جا نشد. برانکارد را نمی‌شد قیچی کرد، نمی‌شد هم نشست و دید که چطور جسد را هزار دور می‌چرخاندند تا از تنگی آن راه‌پله عبور کند.

بله مسئله خیلی ساده‌تر است. قبل از خرید آپارتمان، امکان تردد عزرائیل از آسانسور یا راه‌پله‌های آن را بررسی کنید.

@Koubeh
شهر خاموشِ از یاد رفته: شهرِیری در اردبیل

مهسا نوری سولا

اولین بار چند سالِ پیش در راهروی کتابخانه شهرمان عکسش را دیدم. از شما چه پنهان که آن را خودم ندیدم، دوستم دید و صدایم کرد که «این سنگ عکس کجاست؟ چه دوره‌ای؟ چه زمانی؟» شاید بیشتر دانشجویان معماری با این موضوع آشنا باشند که وقتی برای کنکور تاریخ معماری خوانده‌ای، بادی در گلو انداخته‌ای و برای دوستانت تاریخ معماری غرب را از دورهٔ نوسنگی و نقاشی روی غا‌رها شروع کرده‌ای تا به دورهٔ لوکوربوزیه یا شاید بعدتر هم رسیده‌ای، دیدن عکسی از یک استل ( آن زمان حتی نمی‌دانستم به لوحهٔ سنگی ایستاده منقوش با تصاویر انسانی اِستل می‌گویند) که نه آن را دیده‌ای و نه نامش را شنیده‌ای در شصت کیلومتری شهَرت چنان آشفته‌ات کند.
شروع به جست‌وجو در اینترنت کردم. با آمدن هرعکس تعجبم بیشتر می‌شد: این همه استل این‌جاست؟ همین‌جا؟ پس چرا من در طولِ زندگی‌ام در این شهر و در آن چهار سال درس خواندن در دانشکدهٔ معماری، آن‌ هم در اردبیل با دانشجویان بومی و استادان بومی، شهرِیری را ندیده‌ام و نامش را نشنیده‌ام؟ مگر این‌جا شهر من نبود؟ از آن بدتر آن بود که ما در دانشگاه تاریخ معماری می‌خواندیم، عکس بسیاری از محوطه‌های باستانی را در کتاب‌ها دیده بودیم و محوطه‌ای باستانی در همین شهرمان بود که ما حتی نامش را هم نمی‌دانستیم.

پوسترِ مربوطه به دادن اطلاع کوتاهی بسنده کرده بود: «اردبیل، شهریری (۱) !» به همین وضوح، انگار که برای همه مشخص باشد، مثلِ «اردبیل، کوه سبلان»!
دوبار به این شهر از یاد رفتهٔ خاموش رفتم. بار اول هیچ تصورِ مشخصی از جایی که به آن می‌ٰرفتم نداشتم. به نظر می‌رسید که اگر از نظر میراث محوطه‌ای تاریخی و با ارزش بود، حتماً میراث‌ فرهنگی محترم شهر نام آن را در کنار دیگر بناهای تاریخی اردبیل می‌گذاشت، اما آنچه که آن‌جا بود باعث شگفتی بود: محوطه‌ای باستانی آن هم با قدمتِ هفت هزار سال پیش از میلاد. به نظر می‌رسد در ارزش‌گذاری بناهایِ تاریخی قدمت در اولویت میراث فرهنگی نیست، چون آن محوطه را به سربازی سپرده‌ بودند که بیشتر مشغول گذراندن دوران سربازی خود بود و هیچ تصوری از ارزش آن‌جا نداشت. آنچه که در نظر اول تجلب توجّه می‌کرد سنگ‌های برافراشتهٔ بسیار زیادی بود که روی آن‌ها تصاویری شبیه انسان در اندازه‌های مختلف منقوش شده بود. معبد شهر سالم مانده است و به‌همین‌دلیل معدود افراد آن‌جا اطراف معبد بودند. می‌شد خیلی راحت رفت و کنار استل‌ها عکس یادگاری انداخت، شانه‌به‌شانه و دوش‌به‌دوش آن‌ها. شما احتمالا این تجربه را از دست خواهید داد چون این بار به جای سرباز، نگهبانِ بومی‌ای آن‌جا بود که به هزینهٔ خودش دور تا دور معبد و محدودهٔ آن را با ریسمان مشخص کرده بود. سازه‌ای بتنی دور محوطه جا خوش کرده بود که احتمالاً برای ساختن سازه‌ای برای حفاظت از این اِستل‌ها بود. چه‌ عالی! دستشان درد نکند، امّا مگر می‌شود روی محوطه‌ای باستانی که زیرش هم کاوش نشده است بنایی بتنی ساخت؟ مگر می‌شود این‌گونه به این محوطه آسیب وارد کرد؟

به نظر می‌رسد بهترین کاری که می‌توانیم برای جلوگیری از نابودی شهریری بکنیم این است که برویم و شهریری را ببینیم، برویم و آن را زنده نگه داریم که شاید رفتن ما مسیر خاکی و بسیار ناهموار آن را که معدود بازدیدکنندگان را ممکن است از رفتن منصرف کند، درست کرد، شاید رفتن ما دخل و تصرف در محوطه باستانی را کم کند و باعث شود آن سازه‌های بتنی را بردارند و به فکر ثبت این محوطه و حفظ آن با اصولِ درست باشند، شاید رفتن ما جای شهریری را در پوسترهای گردشگری اردبیل باز کند، برویم شهریری را ببینیم که شاید...

پانوشت
۱- شهریری محوطه‌ای باستانی نزدیک شهرستان مشگین‌شهر اردبیل است. وسعت این محوطهٔ باستانی چهارصد هکتار است و از سه قسمت دژ نظامی، معبد و قوشاتپه تشکیل شده است. قدمت قلعه و معبد آن به ١٤٥٠ سال پیش از میلاد و قوشاتپه به هفت‌هزار سال پیش از میلاد می‌رسد. ۵۳۷ استل در این محوطه وجود دارد و دکتر نوبری، باستان‌شناس این محوطه تاکید کرد که این تعداد استل در یک محوطه در هیچ‌جای دنیا مشابه ندارد. دکتر نوبری نکتهٔ قابل توجه دراین استل‌ها را در این دانست که تمامی آنها دارای چشم و بینی هستند و به‌جز یکی بقیه دهان ندارند. به‌گفتهٔ وی این موضوع ممکن است به سکوت انسان در پرستشگاه‌ها مربوط باشد. نوبری اندازهٔ متفاوت استل‌ها را بیانگر طبقه اجتماعی آنها دانست و تمامی این استل‌ها در دو نوع مسلح و بی‌سلاح شناسایی شده‌اند. استل‌های غیرمسلح شمشیر را به‌صورتی متفاوت در دست گرفته‌اند (سخنرانی دکتر علیرضا هژبری‌نوبری در دانشکدهٔ معماری دانشگاه تهران، چهارم آبان‌ماه ۱۳۹۵). ⬇️
⬆️از آن‌جایی که تابلوهای کافی وجود ندارد، برای رفتن به شهریری باید خودتان حواستان جمع باشد چون ممکن است از آن رد شوید. در شصت‌کیلومتری اردبیل به طرف مشگین‌شهر یک تابلو به طرف روستای پیرازمیان و محوطهٔ شهریری وجود دارد. برای رسیدن به محوطه باید از داخل روستا رد شوید. روی دیوارهای روستا مردم برای شما کروکی و نشان کشیده‌اند تا بدانید به کدام طرف باید بروید. بعد از رد شدن ماشین از جوی آب، به شهریری می‌رسید.

@Koubeh