کوبه
Photo
◾️کوبه همواره پذیرای پیشنهادها، انتقادها و تحلیلهای شماست.
از طریق تلگرام: @Koubeh1
از طریق ایمیل: Koubeh@gmail.com
از طریق تلگرام: @Koubeh1
از طریق ایمیل: Koubeh@gmail.com
کوبه
Photo
برای یکسالگی کوبه: در جدال با انحصار
کامیار صلواتی
سکوت بود. جز همهمهای تکراری و یکنواخت صدایی شنیده نمیشد. بادی به غبغب انداخته بودند که همین است و همین باید باشد. جامعهٔ معماری میپنداشت که از معماری ایرانی نوشتن یعنی چنین بودن و چنان نبودن: عطارْ خواندن و براهنی را پس زدن، از پشت عینک تفرعن و ریشسفیدیْ واژههای پرطمطراق پوچ بافتن و تذکرهٔ عارفانه را کنار باغ ایرانی نشاندن. آمدیم تا ثابت کنیم اگر قرار است دربارهٔ معماری ایران بنویسیم، ضرورتی ندارد که عقایدی خاص داشته باشیم؛ میتوانیم با هر دیدگاهی در این زمین تصرفشدهٔ انحصاری قدم برداریم و سخن خود را بگوییم. چه صریح و چه سربسته، بسیار میشنیدیم که دلبستگی به پژوهش دربارهٔ معماری ایران باید بهمعنای دلبستگی به خود معماری ایران باشد. تلاش کردیم که بگوییم نه، چنین نیست و چنین نباید باشد، که اگر چنین باشد دیگر نشانی از پژوهش باقی نمیماند، جز سایهای محو زیر نقابی بافته شده از تاروپود اطوار آکادمیک.
در کوبه «اسم» و «عکس» اصالت نداشت. آنچه اصل بود «متن» بود و «محتوا». اگر وبسایتی راه انداختیم میخواستیم متنمان خوانده شود نه ناممان. کنار نام هیچ نویسندهای «استاد» یا «دکتر» ننوشتیم تا جز محتوا محک دیگری در کار نباشد. کوبه از قهر کردن با زمانه و زمینه، گزینشی برخورد کردن با صداها، گعدهای «فرهیخته» و بالانشین ترتیب دادن و سلسلهمراتب ساختن بیزار بود و حتّی در نحوهٔ ادارهٔ خود نیز در این راه قدم برداشت. کوبه نمیخواست دانایی و دانش را ابزاری برای سرکوب غیر کند. به جز چند مطلب انگشتشمار، به هر نوشتهای که رسید ارج نهاد و تلاش کرد صدایش را به گوش خوانندهها برساند. برای تکتک مطالب وقت گذاشت و صورت آنها را پیراست تا «نیمفاصله» و «آداب نگارش»، بدل به دستمایهای برای تخطئهٔ نویسندهٔ دغدغهمندی که دست به قلم برده نشود. کوبه بر تولید محتوای اصیل اصرار داشت و ترجیح میداد هرآنچه منتشر میکند متعلق به خودش باشد نه جُنگی آشفته از هرآنچه میدید و میپسندید. دستاندرکاران کوبه با یکدیگر کم جدال و بحث نداشتند، و علیرغم تمام ادعای «آزاداندیشی»شان گاه بهناچار تن به سانسور دادند. با اینحال، دستکم من، وقتی از پسِ این تجربهٔ جانکاه یکساله به آنچه گذشت فکر میکنم، کوبه را با هیچ معیاری نه «محافظهکار»، نه «خنثی»، نه «مرتجع» و نه بیتفاوت به هیاهوی اطراف میبینم.
کوبه میخواست گفتوگو راه بیندازد، و اگر نتوانست با دیگران گفتوگو داشته باشد، دستکم آن را با خودش تمرین کند. برای ما ارزشمندترین نوشتهها آنهایی بودند که در پاسخ به نوشتهٔ دیگری به کوبه میرسیدند. هر پاسخی به نوشتههای پیشین آیتی خجسته بود از رویش بذر گفتوگو؛ نشانهای سبز از اینکه «ما خوانده میشویم، تأثیر میگذاریم و پویایی میآفرینیم»؛ و در این فضای متشتت جزیرهای، در محاصرهٔ انحصاریْ چندسویه و در این نامرادیِ فزاینده، جز گفتوگو چه راهی برای نجات وجود داشت؟
هنوز سؤالهایی بزرگ برای خود ما وجود دارد: آیا کوبه باید هدف، ایدئولوژی یا رویکردی خاص را دنبال کند؟ آیا این ویژگی که آزادانه به اندیشههای مختلف، قالبهای مختلف نوشتن و نویسندگانی در سطوح مختلف فرصت میدهد که خود را بپرورانند و در چارچوبی کلّی از نظر موضوعی به ابراز نظر خود بپردازند نیست که کوبه را کوبه کرده است؟ هنگامی که کوبه را راه انداختیم میدانستیم که چهچیزی «نمیخواهیم»، امّا سر اینکه چه «میخواهیم» توافقی در کار نبود. با اینحال، نه در ذهن خودمان، که در بازخوردها و نظرات گاهگاه دیگران بود که فهمیدیم انگار کوبه آنقدرها هم بیشکل نیست؛ گویی کوبه بیش از هرچیز با مفهوم «نقادانگی» همبسته بود. اگر واقعاً کوبه چنین شکلی به خود گرفته باشد، یعنی ما راه را هنوز گم نکردهایم: مگر مسیر نقادانه اندیشیدن جز از منزل گفتوگو میگذرد؟
@Koubeh
لینک نوشته در وبسایت کوبه:
www.Koubeh.com/ks2
کامیار صلواتی
سکوت بود. جز همهمهای تکراری و یکنواخت صدایی شنیده نمیشد. بادی به غبغب انداخته بودند که همین است و همین باید باشد. جامعهٔ معماری میپنداشت که از معماری ایرانی نوشتن یعنی چنین بودن و چنان نبودن: عطارْ خواندن و براهنی را پس زدن، از پشت عینک تفرعن و ریشسفیدیْ واژههای پرطمطراق پوچ بافتن و تذکرهٔ عارفانه را کنار باغ ایرانی نشاندن. آمدیم تا ثابت کنیم اگر قرار است دربارهٔ معماری ایران بنویسیم، ضرورتی ندارد که عقایدی خاص داشته باشیم؛ میتوانیم با هر دیدگاهی در این زمین تصرفشدهٔ انحصاری قدم برداریم و سخن خود را بگوییم. چه صریح و چه سربسته، بسیار میشنیدیم که دلبستگی به پژوهش دربارهٔ معماری ایران باید بهمعنای دلبستگی به خود معماری ایران باشد. تلاش کردیم که بگوییم نه، چنین نیست و چنین نباید باشد، که اگر چنین باشد دیگر نشانی از پژوهش باقی نمیماند، جز سایهای محو زیر نقابی بافته شده از تاروپود اطوار آکادمیک.
در کوبه «اسم» و «عکس» اصالت نداشت. آنچه اصل بود «متن» بود و «محتوا». اگر وبسایتی راه انداختیم میخواستیم متنمان خوانده شود نه ناممان. کنار نام هیچ نویسندهای «استاد» یا «دکتر» ننوشتیم تا جز محتوا محک دیگری در کار نباشد. کوبه از قهر کردن با زمانه و زمینه، گزینشی برخورد کردن با صداها، گعدهای «فرهیخته» و بالانشین ترتیب دادن و سلسلهمراتب ساختن بیزار بود و حتّی در نحوهٔ ادارهٔ خود نیز در این راه قدم برداشت. کوبه نمیخواست دانایی و دانش را ابزاری برای سرکوب غیر کند. به جز چند مطلب انگشتشمار، به هر نوشتهای که رسید ارج نهاد و تلاش کرد صدایش را به گوش خوانندهها برساند. برای تکتک مطالب وقت گذاشت و صورت آنها را پیراست تا «نیمفاصله» و «آداب نگارش»، بدل به دستمایهای برای تخطئهٔ نویسندهٔ دغدغهمندی که دست به قلم برده نشود. کوبه بر تولید محتوای اصیل اصرار داشت و ترجیح میداد هرآنچه منتشر میکند متعلق به خودش باشد نه جُنگی آشفته از هرآنچه میدید و میپسندید. دستاندرکاران کوبه با یکدیگر کم جدال و بحث نداشتند، و علیرغم تمام ادعای «آزاداندیشی»شان گاه بهناچار تن به سانسور دادند. با اینحال، دستکم من، وقتی از پسِ این تجربهٔ جانکاه یکساله به آنچه گذشت فکر میکنم، کوبه را با هیچ معیاری نه «محافظهکار»، نه «خنثی»، نه «مرتجع» و نه بیتفاوت به هیاهوی اطراف میبینم.
کوبه میخواست گفتوگو راه بیندازد، و اگر نتوانست با دیگران گفتوگو داشته باشد، دستکم آن را با خودش تمرین کند. برای ما ارزشمندترین نوشتهها آنهایی بودند که در پاسخ به نوشتهٔ دیگری به کوبه میرسیدند. هر پاسخی به نوشتههای پیشین آیتی خجسته بود از رویش بذر گفتوگو؛ نشانهای سبز از اینکه «ما خوانده میشویم، تأثیر میگذاریم و پویایی میآفرینیم»؛ و در این فضای متشتت جزیرهای، در محاصرهٔ انحصاریْ چندسویه و در این نامرادیِ فزاینده، جز گفتوگو چه راهی برای نجات وجود داشت؟
هنوز سؤالهایی بزرگ برای خود ما وجود دارد: آیا کوبه باید هدف، ایدئولوژی یا رویکردی خاص را دنبال کند؟ آیا این ویژگی که آزادانه به اندیشههای مختلف، قالبهای مختلف نوشتن و نویسندگانی در سطوح مختلف فرصت میدهد که خود را بپرورانند و در چارچوبی کلّی از نظر موضوعی به ابراز نظر خود بپردازند نیست که کوبه را کوبه کرده است؟ هنگامی که کوبه را راه انداختیم میدانستیم که چهچیزی «نمیخواهیم»، امّا سر اینکه چه «میخواهیم» توافقی در کار نبود. با اینحال، نه در ذهن خودمان، که در بازخوردها و نظرات گاهگاه دیگران بود که فهمیدیم انگار کوبه آنقدرها هم بیشکل نیست؛ گویی کوبه بیش از هرچیز با مفهوم «نقادانگی» همبسته بود. اگر واقعاً کوبه چنین شکلی به خود گرفته باشد، یعنی ما راه را هنوز گم نکردهایم: مگر مسیر نقادانه اندیشیدن جز از منزل گفتوگو میگذرد؟
@Koubeh
لینک نوشته در وبسایت کوبه:
www.Koubeh.com/ks2
کوبه
برای یکسالگی کوبه: در جدال با انحصار کامیار صلواتی سکوت بود. جز همهمهای تکراری و یکنواخت صدایی شنیده نمیشد. بادی به غبغب انداخته بودند که همین است و همین باید باشد. جامعهٔ معماری میپنداشت که از معماری ایرانی نوشتن یعنی چنین بودن و چنان نبودن: عطارْ…
.
کجا فرع از اصل ممتاز شود!
شهرام یاری
موضع فعلی کوبه، موضعی است فرع بر اصلی که میتوان از آن با عنوانِ «شاعرانگی» نام برد. خواه جبر سیاسی، خواه جبر اقتصادی، خواه جبر اجتماعی، خواه شرایط اقلیمی یا پیشینهٔ فرهنگی را دلیلِ آن بدانیم و خواه خصوصیات ژنتیکی یا هر قضیهٔ دیگر را، این روحیه روحیهٔ بخش بزرگی از ایرانیان در طی تاریخ تابهحال بوده و با توجه به اوضاعِ حالْ پیشبینی ادامهٔ حیات آن کار دشواری نیست. بهناچار پذیرفتنِ آن بهترین برخورد در این مقطع و بیشازاین گفتن از آن بهنوعی فایدت برای آن رساندن است.
بههرحال برای سال اول / گام اول، گریز از این موضعگیری محال بود، اما برای ادامهٔ مسیر باید که چارهای اندیشیده شود. در نوشتهٔ کامیار از «آزاداندیشی»، «نقادانه اندیشیدن» و الزام و فایدت «گفتوگو» صحبت شد که بهخودیخود «زیبندهٔ هر نوشتهای در شرایط امروزه» است؛ امّا هیچکدام جای «موضعِ مستقل» داشتن را نخواهد گرفت. با آرزوی توفیق برای گردانندگانِ اصلی کوبه پیشنهاد میشود سال دوم / گام دوم، سالِ هماَندیشی برای پیداییِ «موضعِ مستقل» باشد. چراکه در غیر این صورت خلافِ تمامِ خواستها و اِدعاها نتیجه خواهد داد و بعد از کمرنگشدنِ جذبهٔ رویکردِ فعلی کوبه، توانِ جبههٔ «شاعرانگی» بهعنوان تنها محوردارِ گفتگوها بسیار خواهد شد.
@Koubeh
کجا فرع از اصل ممتاز شود!
شهرام یاری
موضع فعلی کوبه، موضعی است فرع بر اصلی که میتوان از آن با عنوانِ «شاعرانگی» نام برد. خواه جبر سیاسی، خواه جبر اقتصادی، خواه جبر اجتماعی، خواه شرایط اقلیمی یا پیشینهٔ فرهنگی را دلیلِ آن بدانیم و خواه خصوصیات ژنتیکی یا هر قضیهٔ دیگر را، این روحیه روحیهٔ بخش بزرگی از ایرانیان در طی تاریخ تابهحال بوده و با توجه به اوضاعِ حالْ پیشبینی ادامهٔ حیات آن کار دشواری نیست. بهناچار پذیرفتنِ آن بهترین برخورد در این مقطع و بیشازاین گفتن از آن بهنوعی فایدت برای آن رساندن است.
بههرحال برای سال اول / گام اول، گریز از این موضعگیری محال بود، اما برای ادامهٔ مسیر باید که چارهای اندیشیده شود. در نوشتهٔ کامیار از «آزاداندیشی»، «نقادانه اندیشیدن» و الزام و فایدت «گفتوگو» صحبت شد که بهخودیخود «زیبندهٔ هر نوشتهای در شرایط امروزه» است؛ امّا هیچکدام جای «موضعِ مستقل» داشتن را نخواهد گرفت. با آرزوی توفیق برای گردانندگانِ اصلی کوبه پیشنهاد میشود سال دوم / گام دوم، سالِ هماَندیشی برای پیداییِ «موضعِ مستقل» باشد. چراکه در غیر این صورت خلافِ تمامِ خواستها و اِدعاها نتیجه خواهد داد و بعد از کمرنگشدنِ جذبهٔ رویکردِ فعلی کوبه، توانِ جبههٔ «شاعرانگی» بهعنوان تنها محوردارِ گفتگوها بسیار خواهد شد.
@Koubeh
کوبه: مرغ پنداشتن غاز همسایه؛ سوزنی بر خود زدن و جوالدوزی بر دیگران
محمدمهدی طاهری
در قیاس با آن بلندپروازی نخستین هیچ نیست مگر پروژهای شکستخورده، اما در قیاس با آشفتهبازار معمارینویسی کنونی فضایی است درخور و محترم و چهبسا از ستودنیترینها: کوبه.
از آنچه نامش را گذاشتیم آن بلندپروازی آغازین نمودار است؛ «کوبه» نه آن بلندقامتی «مناره» را داشت و نه آن صلابت «ستون» را و نه به روشنی «روزن» بود و نه در حد موقرنمایی «ایوان» و «رواق». از اندک اجزای «صدادار» و «متحرک» معماری بود که نوید «آمدن» میداد و خبرهای «نو» با خودش داشت. و ما میخواستیم پویا باشیم و طرح و صدایی نو دراندازیم.
چنان منتقد وضع زمانه بودیم که نه به آمدنِ متنهایمان در کنار متنهای حجت و بهشتی رضا میدادیم (گیرم که میدادیم، نمیگذاشتند!) و نه دل به افسون پرزرقوبرق «رویدادها» و «همشهری» و «هنرمعماری» و اینور و آنور خوش میتوانستیم داشت. خیال میکردیم یکّه افتادهایم در این هراسناکی جهان بیمعنای فاسدِ تحمیلی و باید مبارزه کنیم. میدیدیم که بر دنیای معمارینویسی دو گروه سیطره دارند: «خالهخانباجیها» و «قدّارهکشها»؛ دستۀ اول از شکوه و قداست معماری ایران شعر میساختند و دستۀ دوم بر این قداست دروغین و بر آن معانی یاوه مُهر تأییدی در قالب ساختمانسازی و نوشتههای دانشگاهی میزدند. خیال میکردیم باید آن خرمگسی باشیم که نمیگذارد خواب بر چشم اینها بیاید.
بیشتر «سلبی» بودیم تا «ایجابی»؛ از فضای مزخرف سنتگرایانۀ حاکم بر معماریپژوهشیها بیزار بودیم. از اینکه دانشگاه، چونان جزیرهای سر فرو کرده در خود، از زمانه و زمینهاش دور افتاده غصهدار بودیم. از تعارفها و حرفهای درِگوشی و نقدهای مصلحتاندیشانۀ بیخطرِ بیاثر ناامید بودیم.
اما بیتجربه هم بودیم و جوانی و جسارتِ زیاده گاه کار دستمان داد. خواستیم «آزاده» باشیم و با همه آشتی؛ آش شدیم. هر چه از هر کجا میشد جمع کردیم و در یک دیگ بزرگ ریختیم و هم زدیم و آشی پختیم که بیستسی تا آشپز داشت. یکی چپ مینوشت؛ یکی منتقدِ صرف بود؛ یکی دفترچه خاطراتش را گم کرده بود و بهتر از کوبه برای خاطرهنوشتن گیر نیاورده بود؛ یکی پوزیتویست بود؛ دروغ چرا، یکی دو تا هم سنتگرا بودند! چیزهایی هم داشتیم که هیچ چیز نبودند و از سرِ فضیلتِ لزوم بهروزرسانی! نگاشته یا بازنشر میشدند. البته آنقدرها هم بد نبود؛ هر چه زمان میگذشت، متنها بهصورتِنسبی جدّیتر میشدند و این چندسانی محتوایی هم گاه عجیب به دل مینشست.
گفتیم مبادا افکار ما بازتولید دستگاه قدرت دیگری بشود و باز سرکوب کند؛ چنانکه دیگران میکنند. «هیئت ژوری» را دموکرات کردیم و مدام بزرگترش کردیم تا ناهمسویی متنی با اندیشۀ ما مانع انتشارش نشود. گاه این هیئت ژوری شجاع میشد و به متنی در نقد «علیرضا تغابنی» و «سیدمحمد بهشتی» رأی مثبت میداد؛ گاهی میترسید و رأی به منتشرنشدن متنی در نقد «محمود گلابچی» میداد.
بر این خیالِ خام بودیم که اگر فضایی مناسب برای عرضاندام آنان که از مناسبات زر و زور جدایی میجویند بیافرینیم، رونقی خواهد گرفت خرابۀ معمارینویسی و معماریپژوهی. اما هر بار که سخن از گسترش کوبه میگفتیم، هر بار که جلسهای برای تقسیم و تخصیص وظایف میگذاشتیم، آخرش علی میماند و حوضش. به استاد و دانشجو میسپردیم که اگر نقدی بر این ساختار فاسد دانشگاه، بر این بازار پرآشوب ساختمانسازی، بر این فضای مردۀ معمارینویسی و معماریپژوهی دارند، بنویسند؛ باشد که در بهبود اوضاع سودمند افتد. اما مگر کسی سفرهای را لگد میکند که بهزحمت خود را در پای آن جای کرده است؟! خب کوبه نه پول داشت که بدهد، نه تبلیغات میگرفت، نه وابسته به دانشگاه یا نهادی بود و از همه مهمتر، نه «رزومه» میشد. راستی شما که غریبه نیستید، پولِ همین سایتِ کوبه هم با گلریزانی که برایش گرفتند جور شد.
خودمان هم چندان آشِ دهنسوزی نبودیم. میدیدیم که در همین دانشگاه تهران چهها میگذرد؛ میدیدیم که رسوایی مسابقههای معماری و داوریهایشان به کجا رسیده؛ میدیدیم که دانشگاه و بازار معماری تجسد استثمار و دروغ و شیادی شده است؛ اما آنقدرها که لازم بود واکنش نشان نمیدادیم. حتی در آن جا که متننوشتن هم بیهوده میشد؛ ما جز نوشتن و ننوشتن چیزی در سر نداشتیم. این آن کوبهای نبود که قرار بود باشد. ⬇️
محمدمهدی طاهری
در قیاس با آن بلندپروازی نخستین هیچ نیست مگر پروژهای شکستخورده، اما در قیاس با آشفتهبازار معمارینویسی کنونی فضایی است درخور و محترم و چهبسا از ستودنیترینها: کوبه.
از آنچه نامش را گذاشتیم آن بلندپروازی آغازین نمودار است؛ «کوبه» نه آن بلندقامتی «مناره» را داشت و نه آن صلابت «ستون» را و نه به روشنی «روزن» بود و نه در حد موقرنمایی «ایوان» و «رواق». از اندک اجزای «صدادار» و «متحرک» معماری بود که نوید «آمدن» میداد و خبرهای «نو» با خودش داشت. و ما میخواستیم پویا باشیم و طرح و صدایی نو دراندازیم.
چنان منتقد وضع زمانه بودیم که نه به آمدنِ متنهایمان در کنار متنهای حجت و بهشتی رضا میدادیم (گیرم که میدادیم، نمیگذاشتند!) و نه دل به افسون پرزرقوبرق «رویدادها» و «همشهری» و «هنرمعماری» و اینور و آنور خوش میتوانستیم داشت. خیال میکردیم یکّه افتادهایم در این هراسناکی جهان بیمعنای فاسدِ تحمیلی و باید مبارزه کنیم. میدیدیم که بر دنیای معمارینویسی دو گروه سیطره دارند: «خالهخانباجیها» و «قدّارهکشها»؛ دستۀ اول از شکوه و قداست معماری ایران شعر میساختند و دستۀ دوم بر این قداست دروغین و بر آن معانی یاوه مُهر تأییدی در قالب ساختمانسازی و نوشتههای دانشگاهی میزدند. خیال میکردیم باید آن خرمگسی باشیم که نمیگذارد خواب بر چشم اینها بیاید.
بیشتر «سلبی» بودیم تا «ایجابی»؛ از فضای مزخرف سنتگرایانۀ حاکم بر معماریپژوهشیها بیزار بودیم. از اینکه دانشگاه، چونان جزیرهای سر فرو کرده در خود، از زمانه و زمینهاش دور افتاده غصهدار بودیم. از تعارفها و حرفهای درِگوشی و نقدهای مصلحتاندیشانۀ بیخطرِ بیاثر ناامید بودیم.
اما بیتجربه هم بودیم و جوانی و جسارتِ زیاده گاه کار دستمان داد. خواستیم «آزاده» باشیم و با همه آشتی؛ آش شدیم. هر چه از هر کجا میشد جمع کردیم و در یک دیگ بزرگ ریختیم و هم زدیم و آشی پختیم که بیستسی تا آشپز داشت. یکی چپ مینوشت؛ یکی منتقدِ صرف بود؛ یکی دفترچه خاطراتش را گم کرده بود و بهتر از کوبه برای خاطرهنوشتن گیر نیاورده بود؛ یکی پوزیتویست بود؛ دروغ چرا، یکی دو تا هم سنتگرا بودند! چیزهایی هم داشتیم که هیچ چیز نبودند و از سرِ فضیلتِ لزوم بهروزرسانی! نگاشته یا بازنشر میشدند. البته آنقدرها هم بد نبود؛ هر چه زمان میگذشت، متنها بهصورتِنسبی جدّیتر میشدند و این چندسانی محتوایی هم گاه عجیب به دل مینشست.
گفتیم مبادا افکار ما بازتولید دستگاه قدرت دیگری بشود و باز سرکوب کند؛ چنانکه دیگران میکنند. «هیئت ژوری» را دموکرات کردیم و مدام بزرگترش کردیم تا ناهمسویی متنی با اندیشۀ ما مانع انتشارش نشود. گاه این هیئت ژوری شجاع میشد و به متنی در نقد «علیرضا تغابنی» و «سیدمحمد بهشتی» رأی مثبت میداد؛ گاهی میترسید و رأی به منتشرنشدن متنی در نقد «محمود گلابچی» میداد.
بر این خیالِ خام بودیم که اگر فضایی مناسب برای عرضاندام آنان که از مناسبات زر و زور جدایی میجویند بیافرینیم، رونقی خواهد گرفت خرابۀ معمارینویسی و معماریپژوهی. اما هر بار که سخن از گسترش کوبه میگفتیم، هر بار که جلسهای برای تقسیم و تخصیص وظایف میگذاشتیم، آخرش علی میماند و حوضش. به استاد و دانشجو میسپردیم که اگر نقدی بر این ساختار فاسد دانشگاه، بر این بازار پرآشوب ساختمانسازی، بر این فضای مردۀ معمارینویسی و معماریپژوهی دارند، بنویسند؛ باشد که در بهبود اوضاع سودمند افتد. اما مگر کسی سفرهای را لگد میکند که بهزحمت خود را در پای آن جای کرده است؟! خب کوبه نه پول داشت که بدهد، نه تبلیغات میگرفت، نه وابسته به دانشگاه یا نهادی بود و از همه مهمتر، نه «رزومه» میشد. راستی شما که غریبه نیستید، پولِ همین سایتِ کوبه هم با گلریزانی که برایش گرفتند جور شد.
خودمان هم چندان آشِ دهنسوزی نبودیم. میدیدیم که در همین دانشگاه تهران چهها میگذرد؛ میدیدیم که رسوایی مسابقههای معماری و داوریهایشان به کجا رسیده؛ میدیدیم که دانشگاه و بازار معماری تجسد استثمار و دروغ و شیادی شده است؛ اما آنقدرها که لازم بود واکنش نشان نمیدادیم. حتی در آن جا که متننوشتن هم بیهوده میشد؛ ما جز نوشتن و ننوشتن چیزی در سر نداشتیم. این آن کوبهای نبود که قرار بود باشد. ⬇️
⬆️ کارهای خوبی هم کردیم؛ به همینها هست که هنوز دلخوشیم و فعالیت میکنیم. سالهاست در این مملکت نشست و سمینار برگزار میشود؛ اما هر کدام که تمام میشود چنان از یاد میرود که گویی هرگز برگزار نشده است. آمدیم و در همکاری با انجمن علمیدانشجویی مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران، سمینار برگزار کردیم و گفتههای ردوبدلشده در سمینارها را مکتوب کردیم و بهرایگان و بیدردسر در اختیار همگان گذاشتیمشان؛ امیدوار به اینکه مجموعۀ اینها مصداق «تولید محتوا» باشد و به کار پژوهشگری بیاید و جلوی تکرارها را بگیرد. انواعِ دیگر نوشتن از معماری، با قالبهای متنوعی چون داستان و ارائههای گرافیکی و طنز و...، را وارد فضای معمارینویسی کردیم. دربارۀ چیزهایی نوشتیم که پیشتر در «شأن» نوشتن قلمداد نمیشد. دربارۀ آنهایی نوشتیم که پیشتر نوشتن دربارۀشان «مصلحت» نبود. و از همه مهمتر لب بر لب جسد «نقد» گذاشتیم و یکی دو نَفَس در کالبدش دماندیم؛ شاید جان بگیرد و نجاتمان دهد.
و اما اینک کوبه را دو خطر جدّی تهدید میکند: نخست دام «مرغ پنداشتن غاز همسایه»؛ و دوم خطر «به خویشتن سوزن زدن و به دیگران جوالدوز کوفتن». انگاشتن «دیگری»ها چونان «علامههای نیمفاصله» و فروکاستن معمارینوشتههای آنها به «شاعرانگی»های محض و ازسویی چشم را بر آزادهجانیهای کم/زیاد دیگران بستن، همان چیزی را از کوبه دور میکند که از نخست در پی گذاشتن سنگبنایش بود: گفتوگو بهمثابۀ فضیلت موردنیاز وضعیت فعلی. نمیشود توقع شکلگیری گفتوگو را داشت وقتی کوبهایها، خود را نشسته بر برج عاج میبینند و دیگران را در قعر جهالت و شاعرانگی. و نیز نمیشود بر این فرضِ غلط بود که آنچه محصول «دیگری» است بر اصلِ غلطبودن است مگر اینکه بزرگواری پیدا شود و خلافش را ثابت کند. این وضع مرغ پنداشتن غاز همسایه است و بسی ناروا و بسیار تهدیدکننده برای آیندۀ کوبه. ازسویدیگر کوبهایها اگر از سر آزادهجانی نقد میکنند، این نقد باید بیشازهمه و پیشازهمه متوجه خودشان باشد؛ چه شده که فلان معمار و فلان استاد و فلان ساختمان را از هر در و به هر لحنی نقد میکنند، اما تاکنون درباب فساد افسارگسیختۀ حاکم بر فضای دانشگاه تهران چیزی ننوشتهاند؟ مبادا به «مصلحتاندیشی» و «نقدهای بیخطر» محکوم شوند؛ که اگر نقدهایشان درِگوشی و یواشکی نیست لااقل چنان از امکانِ اِعمالِ ارادۀ قدرت بهدور است که گزندی متوجه نویسندههایش نباشد. کوبهایها مدعی نقد هستند؛ و انصافاً چه خوب است که گاهوبیگاه نوشتههای منتشرشده در کوبه را یکی پاسخی میدهد و پاسخش را در انظار عموم میگذارد تا ارزیابی رویکردها و گفتوگوی منظرهای متنوع ممکن شود. اما در باور بسیاری از کوبهایها اهمیت «دانشگاه مادر» تهران و اثرگذاری پردامنۀ آن بر دیگر فضاهای آکادمیک امری نهادینه است؛ اینان اگر «واقعاً» سعی در بهبود امور دارند، چه شده که تاکنون از خودشان چیزی ننوشتهاند؟ هیچ پرزحمت نیست کوباندن جوالدوزی به دیگران و نواختن سوزنی بر تن خودمان، برعکس اگر باشد هنر است. کوبه را بسی بیش از اینها شجاعت لازم است؛ اگر این شجاعت را ندارد، بهتر همان باشد که از ادعاهای گزافه دست بردارد و همنوا با دیگر مصلحتاندیشان و کنجِعافیتنشینان «نوشتن» را مصرف کند و خودش هم مصرف بشود. مگر آن بلندپروازی نخستین، صرفاً نوشتن علیه «شاعرانگی» بود؟ نه اینکه این نبود، یک عالمه موضوع دیگر هم بود که اکنون به حاشیه رانده شدهاند. گردنِ کوبهایها اگر زیرِ تیغ نمره و مصاحبۀ دکتری و مقاله است و از پس این جبر تحمیلی نهاد قدرت هم برنمیآیند، همان بهتر که لاف نزنند و یاوه نسرایند و خود را افتاده از دماغ فیل نپندارند.
هرچند، بهرغم همۀ اینها که گفتم، از این یک سالی که گذشته خاطرهای دارم که مرا به آیندۀ کوبه امیدوار نگاه میدارد. یکی از فعالان میراث فرهنگی که نسبتی با بزرگان و قدرتمندان سازمان میراث فرهنگی دارد و لابد آیندهای برای خودش در آن دستگاه متصور است حرفهایی میزد درخورِ شنیدن و حتی ستودن؛ گفتمش اینها را مکتوب کن تا در کوبه منتشر کنیم و دیگران هم بخوانند. چنین پاسخ داد: «نه. فضای کوبه خیلی انتقادی هست؛ میترسم برام بد بشه».⬇️
و اما اینک کوبه را دو خطر جدّی تهدید میکند: نخست دام «مرغ پنداشتن غاز همسایه»؛ و دوم خطر «به خویشتن سوزن زدن و به دیگران جوالدوز کوفتن». انگاشتن «دیگری»ها چونان «علامههای نیمفاصله» و فروکاستن معمارینوشتههای آنها به «شاعرانگی»های محض و ازسویی چشم را بر آزادهجانیهای کم/زیاد دیگران بستن، همان چیزی را از کوبه دور میکند که از نخست در پی گذاشتن سنگبنایش بود: گفتوگو بهمثابۀ فضیلت موردنیاز وضعیت فعلی. نمیشود توقع شکلگیری گفتوگو را داشت وقتی کوبهایها، خود را نشسته بر برج عاج میبینند و دیگران را در قعر جهالت و شاعرانگی. و نیز نمیشود بر این فرضِ غلط بود که آنچه محصول «دیگری» است بر اصلِ غلطبودن است مگر اینکه بزرگواری پیدا شود و خلافش را ثابت کند. این وضع مرغ پنداشتن غاز همسایه است و بسی ناروا و بسیار تهدیدکننده برای آیندۀ کوبه. ازسویدیگر کوبهایها اگر از سر آزادهجانی نقد میکنند، این نقد باید بیشازهمه و پیشازهمه متوجه خودشان باشد؛ چه شده که فلان معمار و فلان استاد و فلان ساختمان را از هر در و به هر لحنی نقد میکنند، اما تاکنون درباب فساد افسارگسیختۀ حاکم بر فضای دانشگاه تهران چیزی ننوشتهاند؟ مبادا به «مصلحتاندیشی» و «نقدهای بیخطر» محکوم شوند؛ که اگر نقدهایشان درِگوشی و یواشکی نیست لااقل چنان از امکانِ اِعمالِ ارادۀ قدرت بهدور است که گزندی متوجه نویسندههایش نباشد. کوبهایها مدعی نقد هستند؛ و انصافاً چه خوب است که گاهوبیگاه نوشتههای منتشرشده در کوبه را یکی پاسخی میدهد و پاسخش را در انظار عموم میگذارد تا ارزیابی رویکردها و گفتوگوی منظرهای متنوع ممکن شود. اما در باور بسیاری از کوبهایها اهمیت «دانشگاه مادر» تهران و اثرگذاری پردامنۀ آن بر دیگر فضاهای آکادمیک امری نهادینه است؛ اینان اگر «واقعاً» سعی در بهبود امور دارند، چه شده که تاکنون از خودشان چیزی ننوشتهاند؟ هیچ پرزحمت نیست کوباندن جوالدوزی به دیگران و نواختن سوزنی بر تن خودمان، برعکس اگر باشد هنر است. کوبه را بسی بیش از اینها شجاعت لازم است؛ اگر این شجاعت را ندارد، بهتر همان باشد که از ادعاهای گزافه دست بردارد و همنوا با دیگر مصلحتاندیشان و کنجِعافیتنشینان «نوشتن» را مصرف کند و خودش هم مصرف بشود. مگر آن بلندپروازی نخستین، صرفاً نوشتن علیه «شاعرانگی» بود؟ نه اینکه این نبود، یک عالمه موضوع دیگر هم بود که اکنون به حاشیه رانده شدهاند. گردنِ کوبهایها اگر زیرِ تیغ نمره و مصاحبۀ دکتری و مقاله است و از پس این جبر تحمیلی نهاد قدرت هم برنمیآیند، همان بهتر که لاف نزنند و یاوه نسرایند و خود را افتاده از دماغ فیل نپندارند.
هرچند، بهرغم همۀ اینها که گفتم، از این یک سالی که گذشته خاطرهای دارم که مرا به آیندۀ کوبه امیدوار نگاه میدارد. یکی از فعالان میراث فرهنگی که نسبتی با بزرگان و قدرتمندان سازمان میراث فرهنگی دارد و لابد آیندهای برای خودش در آن دستگاه متصور است حرفهایی میزد درخورِ شنیدن و حتی ستودن؛ گفتمش اینها را مکتوب کن تا در کوبه منتشر کنیم و دیگران هم بخوانند. چنین پاسخ داد: «نه. فضای کوبه خیلی انتقادی هست؛ میترسم برام بد بشه».⬇️
⬆️ راه اثرگذاری کوبه، بهزعم من، جز از نقد نمیتواند بگذرد. زحمت تعریفوتمجید و نقدهای درِگوشی را دیگران بهخوبی بر دوش گرفتهاند؛ دستشان درد نکند. فضایی لازم است شجاعتر و بیپرواتر و جسورتر. نه اینکه بیپروایی و شجاعت و جسارت، فینفسه فضیلت باشد؛ بلکه زمانۀ مصلحتاندیشان و عافیتنشینان را «اکنون» تلنگری لازم است. کوبه باید خودش را هم نقد کند؛ آنقدر نقد کند که بالاخره راهش را بیابد. کوبه اکنون فضایی ارزشمند است و محترم؛ بر این ارزشمندی و احترام وقتی افزوده میشود که «اثرگذاری» هم چاشنی این آش بیستآشپزه، اما خوشمزه، شود. و از همه مهمتر، کوبه باید هوشیار باشد و مراقب؛ مبادا دامنش را بگیرد آنچه از آغاز منتقدش بود. البته که «نقد» اگر کوبنده و صریح و جسورانه نباشد، شوخی است و جز به بازتولید ساختار قدرت نمیانجامد؛ اما اگر «گزینشی» هم باشد و «مصلحتاندیشانه»، مفت نمیارزد. انتقاد و گفتوگو فضیلت است؛ مشروط بر اینکه صادقانه باشد و محترمانه، و البته از شجاعت و صراحت نیز سرشار باشد:
کوبهجان یکسالگیات مبارک؛ امید که سربلند و سلامت و سرافراز و سودمند باشی. 🎂🍻🎂
«گیرم تو هم خودتو به آب شور زدی، رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی، ماهی چیه ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه، اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه، دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگیره، بوت تو دماغا میپیچه دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب بگیر بخواب، که کار باطل نکنی، با فکرای صد تا یه غاز، حل مسائل نکنی، سَرِتو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت، قاچ زین رو محکم چنگ بزن که اسبسواری پیشکشت،
حوصلۀ آب دیگه داشت سر میرفت، خودشو میریخت تو پاشوره در میرفت، انگار میخواس تو تاریکی، داد بکشه آهااای زکی، این حرفا حرف اون کسونیس که اگه یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن، خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن، ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره، ماهی که سهله سگشم، از این تغارا عار داره، ماهی تو آب میچرخه و ستاره دستچین میکنه، اونوخ به خواب هر کی رفت، خوابشو از ستاره سنگین میکنه
میبرتش، میبرتش از توی این دنیای دلمردۀ چاردیواریا، نقنق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا، دنیای آشرشته و وراجی و شلختگی، درد قولنج و درد پُرخوردن و درد اختگی، دنیای بشکنزدن و لوسبازی، عروسدومادبازی و ناموسبازی، دنیای هی خیابونا رو الکی گَز کردن، از عربیخوندن یه لچکبهسر حظ کردن، دنیای صبح سحرا، تو توپخونه تماشای دار زدنا، نصف شبا، رو قصۀ آقابالاخان زار زدنا
دنیایی که هر وقت خداش، تو کوچههاش پا میذاره، یه دسه «خالهخانباجی» از عقب سرش، یه دسه «قدارهکش» از جلوش میاد، دنیایی که هر جا میری، صدای رادیوش میاد، میبرتش میبرتش از توی این همبونۀ کرم و کثافت و مرض، به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش، به سادگی کهکشون میبرتش
آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد، علی کوچیکه نشسته بود کنار حوض، حرفای آبو گوش میداد، انگار که از اون تهتهها، از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش میزد، آه میکشید، دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد، انگار میگفت:
یک دو سه
نپریدی؟ هه هه هه»
@Koubeh
http://koubeh.com/mt8/
کوبهجان یکسالگیات مبارک؛ امید که سربلند و سلامت و سرافراز و سودمند باشی. 🎂🍻🎂
«گیرم تو هم خودتو به آب شور زدی، رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی، ماهی چیه ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه، اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه، دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگیره، بوت تو دماغا میپیچه دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب بگیر بخواب، که کار باطل نکنی، با فکرای صد تا یه غاز، حل مسائل نکنی، سَرِتو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت، قاچ زین رو محکم چنگ بزن که اسبسواری پیشکشت،
حوصلۀ آب دیگه داشت سر میرفت، خودشو میریخت تو پاشوره در میرفت، انگار میخواس تو تاریکی، داد بکشه آهااای زکی، این حرفا حرف اون کسونیس که اگه یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن، خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن، ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره، ماهی که سهله سگشم، از این تغارا عار داره، ماهی تو آب میچرخه و ستاره دستچین میکنه، اونوخ به خواب هر کی رفت، خوابشو از ستاره سنگین میکنه
میبرتش، میبرتش از توی این دنیای دلمردۀ چاردیواریا، نقنق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا، دنیای آشرشته و وراجی و شلختگی، درد قولنج و درد پُرخوردن و درد اختگی، دنیای بشکنزدن و لوسبازی، عروسدومادبازی و ناموسبازی، دنیای هی خیابونا رو الکی گَز کردن، از عربیخوندن یه لچکبهسر حظ کردن، دنیای صبح سحرا، تو توپخونه تماشای دار زدنا، نصف شبا، رو قصۀ آقابالاخان زار زدنا
دنیایی که هر وقت خداش، تو کوچههاش پا میذاره، یه دسه «خالهخانباجی» از عقب سرش، یه دسه «قدارهکش» از جلوش میاد، دنیایی که هر جا میری، صدای رادیوش میاد، میبرتش میبرتش از توی این همبونۀ کرم و کثافت و مرض، به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش، به سادگی کهکشون میبرتش
آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد، علی کوچیکه نشسته بود کنار حوض، حرفای آبو گوش میداد، انگار که از اون تهتهها، از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش میزد، آه میکشید، دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد، انگار میگفت:
یک دو سه
نپریدی؟ هه هه هه»
@Koubeh
http://koubeh.com/mt8/
برای کوبه
سعید خاقانی
کوبه عجب اسمی قشنگی است، اما استعارهای دو پهلو نیز هست. از یکسو نوید ورود است؛ مشتهای که بر در خانههای قدیمی مینشست تا خبر از آمدنها بدهد. امّا از سوی دیگر، کوبیدن است؛ مهر مردانهای است که در برابر حلقهٔ زنانه مینشیند تا حضورش را قاطع، جدی و مردانه بکوبد. کوبه آیندهای روشن دارد اما باید مراقب این وجه دوم استعاریاش باشد. کوبه چطور جایی است؟
کوبه در درجهٔ اوّل باید یک حوزهٔ عمومی شکل دهد. کوبه جایی نیست که حرفهای آخر را بزند، بلکه میزگردی است که در آن حرفهای متفاوت شنیده میشود. این دوتایی زدن/شنیدن خیلی مهم است. به قول هابرماس، باید محملی برای شکل دادن نوعی «کنش ارتباطی» و دریچهای برای طرح مسائل و دغدغهها از هر نوع بسازد. اگر فردی بهخاطر زبان، موضوع و نقدهایش کوبه را مناسب بیان ندید، آن روز است که کوبه دارد راه یکطرفه میرود. آنگاه پاتوقی برای خودگویی و خودخندی نظرات خاص میشود که گوینده و مخاطبشان یکی است.
کیفیت نیز نباید فیلتر ورود که برآیند فضایی باشد که کوبه ایجاد کرده است. حوزهٔ عمومی نگران نخالهها، تندرویها و بیمقدارها نیست، چون اگر درست شکل بگیرد نوعی عقلانیت جمعی در درون خود برای کمرنگ کردن آنها پیدا میکند. بزرگترین خطر کوبه این است که مجمع بزرگان (The Club of Gentlemen) بشود: مجمع اسامی خاص و بهتبع آن گفتمانهای خاص. اگر دانشجوی مبتدی و استاد جاافتاده ای در کنار هم در کوبه بنویسند، کیفیت ایدهآلی پدید میآید که هر کس در درون خود برای رسیدن به آن تلاش میکند: اندیشمندهای آماتور را حرفهای میکند و بر دل حرفهایها هم خوف نقد میاندازد تا حرفهای بمانند.
زبان و زمانِ کوبه هم مهم است. اول اینکه کوبه جایی برای صحبت از تاریخ بهمعنای زمانی دور و گمشده نیست. کوبه از همهٔ زمانها حرف میزند و بستهبندیهای زمانی و معنایی را میشکند. از آنسو زبان کوبه هم مهم است: اولاً در دام نوعی شاعرانگی نمیرود و همچنین در دام نوعی روشنفکرمآبی پرصدا امّا توخالی هم نمیافتد که طمقراق و قال نیچه و هایدگر را قاطی کند، و سوم آنکه مراقب شلختگی زبانی نیز هست. اینها که شد، کوبه زبانی انتقادی، سلیس، روشن و ارتباطی پیدا میکند.
کوبه از الان باید آیندهاش را ببیند؛ روزی که مجلهٔ مطالعات معماری دانشگاه تهران مجلهای سرزنده میشود و سایت اینترنتی جا افتادهای پیدا میکند. این مجله نه مانند مجلات بستهٔ آکادمیک است که نوشتن و چاپ را حلقهای در خود و بسته میکند و نه چون ژورنالهای همهچیزگوست. کوبه باید ارزش آکادمیک داشته باشد، اما مهمتر از آن میبایست انتقادی باشد، معاصر بهمعنای درست کلمه باشد. تاریخ بنویسد اما قصهگوی گذشته نباشد. کوبه جایی است تا از دریچهٔ معماری دربارهٔ جهان فکر کند.
اینها که شد، کوبه فصل جدیدی برای مطالعات معماری ایران خواهد شد، وگرنه آجری دیگر در دیوارهایی میشود که دور خودمان ساختهایم: تابلویی برای حرفهای خاص و تکرار مکررات؛ یکی دیگر از آنهایی که میآیند و میروند بیآنکه آمدن و رفتنشان توفیری ایجاد کند. انشاءالله که اینطور نیست و مطمئناً اینطور نیست. صدای کوبیدن دلنشینش را از الان میتوان شنید.
@Koubeh
لینک این نوشته در وبسایت کوبه:
http://koubeh.com/s9/
سعید خاقانی
کوبه عجب اسمی قشنگی است، اما استعارهای دو پهلو نیز هست. از یکسو نوید ورود است؛ مشتهای که بر در خانههای قدیمی مینشست تا خبر از آمدنها بدهد. امّا از سوی دیگر، کوبیدن است؛ مهر مردانهای است که در برابر حلقهٔ زنانه مینشیند تا حضورش را قاطع، جدی و مردانه بکوبد. کوبه آیندهای روشن دارد اما باید مراقب این وجه دوم استعاریاش باشد. کوبه چطور جایی است؟
کوبه در درجهٔ اوّل باید یک حوزهٔ عمومی شکل دهد. کوبه جایی نیست که حرفهای آخر را بزند، بلکه میزگردی است که در آن حرفهای متفاوت شنیده میشود. این دوتایی زدن/شنیدن خیلی مهم است. به قول هابرماس، باید محملی برای شکل دادن نوعی «کنش ارتباطی» و دریچهای برای طرح مسائل و دغدغهها از هر نوع بسازد. اگر فردی بهخاطر زبان، موضوع و نقدهایش کوبه را مناسب بیان ندید، آن روز است که کوبه دارد راه یکطرفه میرود. آنگاه پاتوقی برای خودگویی و خودخندی نظرات خاص میشود که گوینده و مخاطبشان یکی است.
کیفیت نیز نباید فیلتر ورود که برآیند فضایی باشد که کوبه ایجاد کرده است. حوزهٔ عمومی نگران نخالهها، تندرویها و بیمقدارها نیست، چون اگر درست شکل بگیرد نوعی عقلانیت جمعی در درون خود برای کمرنگ کردن آنها پیدا میکند. بزرگترین خطر کوبه این است که مجمع بزرگان (The Club of Gentlemen) بشود: مجمع اسامی خاص و بهتبع آن گفتمانهای خاص. اگر دانشجوی مبتدی و استاد جاافتاده ای در کنار هم در کوبه بنویسند، کیفیت ایدهآلی پدید میآید که هر کس در درون خود برای رسیدن به آن تلاش میکند: اندیشمندهای آماتور را حرفهای میکند و بر دل حرفهایها هم خوف نقد میاندازد تا حرفهای بمانند.
زبان و زمانِ کوبه هم مهم است. اول اینکه کوبه جایی برای صحبت از تاریخ بهمعنای زمانی دور و گمشده نیست. کوبه از همهٔ زمانها حرف میزند و بستهبندیهای زمانی و معنایی را میشکند. از آنسو زبان کوبه هم مهم است: اولاً در دام نوعی شاعرانگی نمیرود و همچنین در دام نوعی روشنفکرمآبی پرصدا امّا توخالی هم نمیافتد که طمقراق و قال نیچه و هایدگر را قاطی کند، و سوم آنکه مراقب شلختگی زبانی نیز هست. اینها که شد، کوبه زبانی انتقادی، سلیس، روشن و ارتباطی پیدا میکند.
کوبه از الان باید آیندهاش را ببیند؛ روزی که مجلهٔ مطالعات معماری دانشگاه تهران مجلهای سرزنده میشود و سایت اینترنتی جا افتادهای پیدا میکند. این مجله نه مانند مجلات بستهٔ آکادمیک است که نوشتن و چاپ را حلقهای در خود و بسته میکند و نه چون ژورنالهای همهچیزگوست. کوبه باید ارزش آکادمیک داشته باشد، اما مهمتر از آن میبایست انتقادی باشد، معاصر بهمعنای درست کلمه باشد. تاریخ بنویسد اما قصهگوی گذشته نباشد. کوبه جایی است تا از دریچهٔ معماری دربارهٔ جهان فکر کند.
اینها که شد، کوبه فصل جدیدی برای مطالعات معماری ایران خواهد شد، وگرنه آجری دیگر در دیوارهایی میشود که دور خودمان ساختهایم: تابلویی برای حرفهای خاص و تکرار مکررات؛ یکی دیگر از آنهایی که میآیند و میروند بیآنکه آمدن و رفتنشان توفیری ایجاد کند. انشاءالله که اینطور نیست و مطمئناً اینطور نیست. صدای کوبیدن دلنشینش را از الان میتوان شنید.
@Koubeh
لینک این نوشته در وبسایت کوبه:
http://koubeh.com/s9/
کوبه
. کجا فرع از اصل ممتاز شود! شهرام یاری موضع فعلی کوبه، موضعی است فرع بر اصلی که میتوان از آن با عنوانِ «شاعرانگی» نام برد. خواه جبر سیاسی، خواه جبر اقتصادی، خواه جبر اجتماعی، خواه شرایط اقلیمی یا پیشینهٔ فرهنگی را دلیلِ آن بدانیم و خواه خصوصیات ژنتیکی یا…
.
برای سال دوم / گام دوم کوبه
شهرام یاری
پیرو صحبتهایی که برای یکسالگی کوبه شد تقریباٌ همه بر این نگاه تأکید داشتند که «رویکرد نقادانهٔ کوبه» باید حفظ و دنبالهدار باشد. البته که نقد سودمند است اَمّا نقد به چه یا به که؟
نقد به امروز؟ یا نقد به دیروز؟
نقد به نوشتههایی دربارهٔ «تاریخ معماری در ایرانِ دورههای مختلف» (۱) یا نقد به آثارِ معماری قدیمی یا نو؟
نقد به معمارها؟ یا نقد به سیاستگذارهای تأثیرگذار بر معماری در قدیم و جدید؟ و بسیاری موارد دیگر.
کمی از بالاتر به موضوع نگاه کنیم و آن اینکه «نگاه نقادانه» از چه زمانی دارای «فضیلت» شد که مایِ موافق در حال، با آن عینک به قضایا نگاه کرده و «رویکرد نقادانهٔ کوبه» برای معماری یا معماریپژوهی در ایران را قابلِ قبول و راهگشا میدانیم. بررسی روند «طرز فکر ایرانی»، ما را به این نقطه از تاریخمان سوق میدهد که «نقد» و یک گام پیشتر از آن حتی «جسارتِ سؤال کردن»، پدیدهای تاریخدار در بینمان است و قبل از آن نه تنها مقبول نبوده، بلکه حتی ناپسند نیز به حساب میآمده است و در حال با دشواریهای آن آشناییم.
پیش از همه یعنی پیش از اینکه به «ماهیت و تاریخِ عینکم» واقف باشم، فریاد «نقد خوب است. نقد کنیم.» را موقوف کرده و توجه دوستان را به آن نقطه از تاریخمان (تاریخ تحولِ طرز فکر ایرانی) جلب میکنم و سؤالاتِ اساسیتری را پیش میکشم:
۱ . در چه تاریخی اصل «نگاه نقادانه» به «فکر ایرانی» رسوخ کرد؟
۲ . زمینههای ظهور آن چه/چهها بود؟
۳ . با چه سرعت و در کجاها و با چه روندی پیش رفت؟
۴ . موافقان و مخالفان این «طرز فکر» چه کسانی و با چه «طرز فکرهایی» بودند؟
۵. نمودِ این «تحول فکری» در «معماری و شهر» چگونه بروز کرد؟
۶. گرایشهای همسو و همچنین مخالف با این نگاه کدامها بودند/هستند؟
۷. آبشخور مادی و معنوی گرایشها چه/چهها بود؟
۸. دستاوردها و هدررفتهای آن «طرز فکر» کدام/کدامها است؟
۹. من پیروِ کدام گرایش هستم؟ و به «تحول فکری» پدرانمان در شش هفت نسلِ گذشته چه نمرهای میدهم.
۱۰ . آیا «نگاه حاضرم» را به دست آوردهام یا به دستم دادهاند؟ و بسیاری سؤالاتِ دیگر در این زمینه.
با توجه به اصلِ «نگاه نقادانه»ای که «دستگاهِ فکری کوبه» با «تکرار» به دنبالِ «تلقین» آن است، غور و نوشتن دربارهٔ مباحثی که گذشت را برای ادامهٔ مسیر کوبه در سال دوم / گام دوم پیشنهاد میکنم. و بعد از آن و شاید در سال سوم / گام سوم بشود که سؤالِ «نقد به چه یا که؟» را معرفتانه پیش کشید.
(۱) عنوان «تاریخ معماری در ایرانِ دورههای مختلف» را معرفتانه بهکار بردم.
@Koubeh
http://koubeh.com/shy3/
برای سال دوم / گام دوم کوبه
شهرام یاری
پیرو صحبتهایی که برای یکسالگی کوبه شد تقریباٌ همه بر این نگاه تأکید داشتند که «رویکرد نقادانهٔ کوبه» باید حفظ و دنبالهدار باشد. البته که نقد سودمند است اَمّا نقد به چه یا به که؟
نقد به امروز؟ یا نقد به دیروز؟
نقد به نوشتههایی دربارهٔ «تاریخ معماری در ایرانِ دورههای مختلف» (۱) یا نقد به آثارِ معماری قدیمی یا نو؟
نقد به معمارها؟ یا نقد به سیاستگذارهای تأثیرگذار بر معماری در قدیم و جدید؟ و بسیاری موارد دیگر.
کمی از بالاتر به موضوع نگاه کنیم و آن اینکه «نگاه نقادانه» از چه زمانی دارای «فضیلت» شد که مایِ موافق در حال، با آن عینک به قضایا نگاه کرده و «رویکرد نقادانهٔ کوبه» برای معماری یا معماریپژوهی در ایران را قابلِ قبول و راهگشا میدانیم. بررسی روند «طرز فکر ایرانی»، ما را به این نقطه از تاریخمان سوق میدهد که «نقد» و یک گام پیشتر از آن حتی «جسارتِ سؤال کردن»، پدیدهای تاریخدار در بینمان است و قبل از آن نه تنها مقبول نبوده، بلکه حتی ناپسند نیز به حساب میآمده است و در حال با دشواریهای آن آشناییم.
پیش از همه یعنی پیش از اینکه به «ماهیت و تاریخِ عینکم» واقف باشم، فریاد «نقد خوب است. نقد کنیم.» را موقوف کرده و توجه دوستان را به آن نقطه از تاریخمان (تاریخ تحولِ طرز فکر ایرانی) جلب میکنم و سؤالاتِ اساسیتری را پیش میکشم:
۱ . در چه تاریخی اصل «نگاه نقادانه» به «فکر ایرانی» رسوخ کرد؟
۲ . زمینههای ظهور آن چه/چهها بود؟
۳ . با چه سرعت و در کجاها و با چه روندی پیش رفت؟
۴ . موافقان و مخالفان این «طرز فکر» چه کسانی و با چه «طرز فکرهایی» بودند؟
۵. نمودِ این «تحول فکری» در «معماری و شهر» چگونه بروز کرد؟
۶. گرایشهای همسو و همچنین مخالف با این نگاه کدامها بودند/هستند؟
۷. آبشخور مادی و معنوی گرایشها چه/چهها بود؟
۸. دستاوردها و هدررفتهای آن «طرز فکر» کدام/کدامها است؟
۹. من پیروِ کدام گرایش هستم؟ و به «تحول فکری» پدرانمان در شش هفت نسلِ گذشته چه نمرهای میدهم.
۱۰ . آیا «نگاه حاضرم» را به دست آوردهام یا به دستم دادهاند؟ و بسیاری سؤالاتِ دیگر در این زمینه.
با توجه به اصلِ «نگاه نقادانه»ای که «دستگاهِ فکری کوبه» با «تکرار» به دنبالِ «تلقین» آن است، غور و نوشتن دربارهٔ مباحثی که گذشت را برای ادامهٔ مسیر کوبه در سال دوم / گام دوم پیشنهاد میکنم. و بعد از آن و شاید در سال سوم / گام سوم بشود که سؤالِ «نقد به چه یا که؟» را معرفتانه پیش کشید.
(۱) عنوان «تاریخ معماری در ایرانِ دورههای مختلف» را معرفتانه بهکار بردم.
@Koubeh
http://koubeh.com/shy3/
بر نَجْد
(به مناسبت یکسالگی کوبه)
سید مجید میرنظامی
در روزگاری که صاحبان آرشیوها، خود را مالکان تاریخ و روایتی میدانند که از گذشته برساختهاند، ضرورت خلق روایتهای بدیل بیش از پیش احساس میشود؛ زیرا تا زمانی که «گذشته»ی ما از افسون روایت مسلط -روایتی معمولاً یکدست، ساده و منسجم - رها نشود، بعید است که «امروز» و «فردا»ی ما از آن خلاصی یابند. در مورد کوبه نیز داستان از همین قرار است: نگارش متنهای گوناگون دربارۀ تاریخچۀ تأسیس کوبه و انگیزههای پشت آن، از ساختهشدن روایتی یکدست جلوگیری میکند. قطعاً در میان مؤسسان کوبه کسانی هستند که آن را طور دیگری میدیدند و امروز ساکتاند؛ کسانیکه ممکن است با غلبۀ گرایشی خاص بر کوبه عرصه را بر خود تنگ دیده باشند و آن را ترک کردهاند. چه بسا اگر آنان هم دست به قلم ببرند و دربارۀ تجربۀ حضورشان در کوبه بنویسند، متنشان به بازاندیشی دربارۀ کوبه بیشتر کمک کند.
من هم میخواهم داستان خودم را از کوبه بازگو کنم؛ داستانی نسبتاً منسجم که بر هم زدنش بر دوش روایتهای دیگر خواهد بود: روزی دلبستۀ تغییر و متنفر از محافظهکاری گروهی بودم که ظرفیت رقم زدن آیندۀ بهتری برای رشتۀ معماری را در آن میدیدم. اما از آن گروه طرد شدم. از آن روز تا کنون کوبه برای من به مقامی تبدیل شده است که میتوانم از آنجا با سرکوبگرانم سخن بگویم. نسبت من با کوبه مشابه نسبتی است که قیس(مجنون) با بلندیهای «نجد» داشت. جنون قیس، میان او و جامعهاش فاصله انداخت. با این همه، او نمیتوانست کاملاً از جمع جدا بماند. از سویی، کینتوزی اهل قبیلۀ لیلی او را طرد میکرد و از سوی دیگر، مهر لیلی او را به قبیله پیوند میزد و از همین روست که او بر نجد گام نهاد:
چون گرم شدی به عشق وجدش / بردی به نشاط گاه نجدش
بر نجد شدی چو شیر سرمست / آهن بر پای و سنگ بر دست
چون برزدی از نفیر جوشی / گفتی غزلی به هر خروشی
از هر طرفی خلایق انبوه / نظاره شدی به گرد آن کوه
هر نادرهای کز او شنیدند / در خاطر و در قلم کشیدند
بردند به تحفهها در آفاق / زان غُنه غنی شدند عشاق
نجد عرصهای است که فرد مطرود را با طردکنندگانش رویارو میکند. نجد نه بهتمامی بخشی از محیط زندگی مردم است و نه کاملاً به طبیعت تعلق دارد. نجد جای دیگری است. جاییکه افراد سادهاندیش دوستش ندارند؛ آنها که قادر به درک این آمیزۀ مهر و کین در رابطۀ قیس با جامعهاش نیستند؛ آنها که یا طرد را میشناسند یا ادغام را؛ آنها که نمیتوانند این حالت بینابینی و ذاتاً گفتوگویی میان قیس و قبیله را هضم کنند؛ آنها که در نمییابند منتقد وضع موجود در عین اینکه تا بن استخوان با ارزشهای حاکم بر جمعاش مخالف است، بهمنظور تحقق آیندهای متفاوت، به گفتوگو با همان جمع دلبستگی دارد.
علاج درد قیس چگونه ممکن است وقتی جامعهاش عشق را گناه میداند؟ او نیک میداند که درد عشق نه دردی فردی که از قضا امری است سراپا اجتماعی. علاج مجنون، ناگزیر به علاج جامعهاش بستگی دارد. او نهتنها در رویدادهای عشق دائماً دگرگون «میشود»، بلکه باید جامعه را نیز همگام با خودش دگرگون کند. اما در جمع اهل قبیله، همیشه کسانی پیدا میشوند که نفعشان در «بودن» است و لاجرم این «شدن» را بر نمیتابند:
شخصی دو ز خویش آن جمیله / گفتند به شاه آن قبیله
کاشفته جوانی از فلان دشت / بدنام کن دیار ما گشت
آید همه روز سرگشاده / جوقی چو سگ از پی اوفتاده
در حله ما ز راه افسوس / گه رقص کند گهی زمین بوس
هردم غزلی دگر کند ساز / هم خوش غزلست و هم خوشآواز
او گوید و خلق یاد گیرند / ما را و تو را به باد گیرند
در هر غزلی که میسراید / صد پردهدری همینماید
لیلی ز نفیر او به داغست / کاین باد هلاک آن چراغست
چون بز بنمای گوشمالش / تا باز رهد مه از وبالش
چون آگه گشت شحنه زین حال / دزد آبله پای و شحنه قتال
شمشیر کشید و داد تابش / گفتا که بدین دهم جوابش ⬇️
(به مناسبت یکسالگی کوبه)
سید مجید میرنظامی
در روزگاری که صاحبان آرشیوها، خود را مالکان تاریخ و روایتی میدانند که از گذشته برساختهاند، ضرورت خلق روایتهای بدیل بیش از پیش احساس میشود؛ زیرا تا زمانی که «گذشته»ی ما از افسون روایت مسلط -روایتی معمولاً یکدست، ساده و منسجم - رها نشود، بعید است که «امروز» و «فردا»ی ما از آن خلاصی یابند. در مورد کوبه نیز داستان از همین قرار است: نگارش متنهای گوناگون دربارۀ تاریخچۀ تأسیس کوبه و انگیزههای پشت آن، از ساختهشدن روایتی یکدست جلوگیری میکند. قطعاً در میان مؤسسان کوبه کسانی هستند که آن را طور دیگری میدیدند و امروز ساکتاند؛ کسانیکه ممکن است با غلبۀ گرایشی خاص بر کوبه عرصه را بر خود تنگ دیده باشند و آن را ترک کردهاند. چه بسا اگر آنان هم دست به قلم ببرند و دربارۀ تجربۀ حضورشان در کوبه بنویسند، متنشان به بازاندیشی دربارۀ کوبه بیشتر کمک کند.
من هم میخواهم داستان خودم را از کوبه بازگو کنم؛ داستانی نسبتاً منسجم که بر هم زدنش بر دوش روایتهای دیگر خواهد بود: روزی دلبستۀ تغییر و متنفر از محافظهکاری گروهی بودم که ظرفیت رقم زدن آیندۀ بهتری برای رشتۀ معماری را در آن میدیدم. اما از آن گروه طرد شدم. از آن روز تا کنون کوبه برای من به مقامی تبدیل شده است که میتوانم از آنجا با سرکوبگرانم سخن بگویم. نسبت من با کوبه مشابه نسبتی است که قیس(مجنون) با بلندیهای «نجد» داشت. جنون قیس، میان او و جامعهاش فاصله انداخت. با این همه، او نمیتوانست کاملاً از جمع جدا بماند. از سویی، کینتوزی اهل قبیلۀ لیلی او را طرد میکرد و از سوی دیگر، مهر لیلی او را به قبیله پیوند میزد و از همین روست که او بر نجد گام نهاد:
چون گرم شدی به عشق وجدش / بردی به نشاط گاه نجدش
بر نجد شدی چو شیر سرمست / آهن بر پای و سنگ بر دست
چون برزدی از نفیر جوشی / گفتی غزلی به هر خروشی
از هر طرفی خلایق انبوه / نظاره شدی به گرد آن کوه
هر نادرهای کز او شنیدند / در خاطر و در قلم کشیدند
بردند به تحفهها در آفاق / زان غُنه غنی شدند عشاق
نجد عرصهای است که فرد مطرود را با طردکنندگانش رویارو میکند. نجد نه بهتمامی بخشی از محیط زندگی مردم است و نه کاملاً به طبیعت تعلق دارد. نجد جای دیگری است. جاییکه افراد سادهاندیش دوستش ندارند؛ آنها که قادر به درک این آمیزۀ مهر و کین در رابطۀ قیس با جامعهاش نیستند؛ آنها که یا طرد را میشناسند یا ادغام را؛ آنها که نمیتوانند این حالت بینابینی و ذاتاً گفتوگویی میان قیس و قبیله را هضم کنند؛ آنها که در نمییابند منتقد وضع موجود در عین اینکه تا بن استخوان با ارزشهای حاکم بر جمعاش مخالف است، بهمنظور تحقق آیندهای متفاوت، به گفتوگو با همان جمع دلبستگی دارد.
علاج درد قیس چگونه ممکن است وقتی جامعهاش عشق را گناه میداند؟ او نیک میداند که درد عشق نه دردی فردی که از قضا امری است سراپا اجتماعی. علاج مجنون، ناگزیر به علاج جامعهاش بستگی دارد. او نهتنها در رویدادهای عشق دائماً دگرگون «میشود»، بلکه باید جامعه را نیز همگام با خودش دگرگون کند. اما در جمع اهل قبیله، همیشه کسانی پیدا میشوند که نفعشان در «بودن» است و لاجرم این «شدن» را بر نمیتابند:
شخصی دو ز خویش آن جمیله / گفتند به شاه آن قبیله
کاشفته جوانی از فلان دشت / بدنام کن دیار ما گشت
آید همه روز سرگشاده / جوقی چو سگ از پی اوفتاده
در حله ما ز راه افسوس / گه رقص کند گهی زمین بوس
هردم غزلی دگر کند ساز / هم خوش غزلست و هم خوشآواز
او گوید و خلق یاد گیرند / ما را و تو را به باد گیرند
در هر غزلی که میسراید / صد پردهدری همینماید
لیلی ز نفیر او به داغست / کاین باد هلاک آن چراغست
چون بز بنمای گوشمالش / تا باز رهد مه از وبالش
چون آگه گشت شحنه زین حال / دزد آبله پای و شحنه قتال
شمشیر کشید و داد تابش / گفتا که بدین دهم جوابش ⬇️
⬆️ من هم به چشم دیدم که هر مجنونشدنی، آدمی را به آماج تیر حافظان وضع موجود ـ بخوانید پلیس ـ بدل میکند. حال که به تجربۀ حضورم در کوبه نگاه میکنم میبینم که کوبه هم ــ اگر مراقب نباشدــ میتواند «پلیس» خود را ایجاد کند؛ میتواند اقلیتی بسازد و آن را با دگنک گزمهاش طرد کند. در این وضعیت، خودانتقادی برای ما نه فضیلت که یک نیاز است؛ چه آنکه بی چنین نقادی دائمی و بیرحمانهای، کوبه هم به سرنوشت همان گروههایی دچار خواهد شد که روزگاری آزاده بودند؛ اما پس از قدرت گرفتن، مجموعهای متنوع از آپارتوسهای ایدئولوژیک و سرکوبگر ساختند و آهنگ حذف «عناصر رادیکال» کردند.
آن روزی که «کوبه» ماهیتی مستقل از گردانندگان و دستاندرکارانش پیدا کند و از «شدن» باز ایستد، آن روز که روابطش به جای تضاد و افتراق، بر سازگاری و اتحاد استوار شود، آن روز که جای برابری حاکم بر روابط اعضای کوبه را بروکراسی سلسلهمراتبی یا بدتر از آن، نمونههای سنتی وطنیاش بگیرد، مرگش فرا میرسد. امید که داستان کوبه هرگز تکراری نشود. امید که قصۀ کوبه همواره پر از تناقض و ابهام باقی بماند و به آدمهای مختلف اجازه دهد که تاریخ خاص خودشان را بر آن حک کنند؛ قصهای برای سست کردن زیر پای تمام روایتهای مسلط؛ حتی اگر آن قصه، قصۀ خودش باشد.
@Koubeh
لینک این نوشتار در وبسایت کوبه:
http://koubeh.com/smm8/
آن روزی که «کوبه» ماهیتی مستقل از گردانندگان و دستاندرکارانش پیدا کند و از «شدن» باز ایستد، آن روز که روابطش به جای تضاد و افتراق، بر سازگاری و اتحاد استوار شود، آن روز که جای برابری حاکم بر روابط اعضای کوبه را بروکراسی سلسلهمراتبی یا بدتر از آن، نمونههای سنتی وطنیاش بگیرد، مرگش فرا میرسد. امید که داستان کوبه هرگز تکراری نشود. امید که قصۀ کوبه همواره پر از تناقض و ابهام باقی بماند و به آدمهای مختلف اجازه دهد که تاریخ خاص خودشان را بر آن حک کنند؛ قصهای برای سست کردن زیر پای تمام روایتهای مسلط؛ حتی اگر آن قصه، قصۀ خودش باشد.
@Koubeh
لینک این نوشتار در وبسایت کوبه:
http://koubeh.com/smm8/
کوبه
Photo
برنامهریزی شهری علیه مردم
کاوه اسدپور
توسعهٔ شهرها همواره محل مناقشه بوده است. کشمکشی دائمی میان ذینفعان در سه بازهٔ زمانی پیش، حین و پس از تدوین برنامههای توسعه (طرحهای جامع، تفصیلی و نظایر آنها) در جریان است. در چنین کشمکشهایی با دو طرف مواجه هستیم. «کلان تضاد منافع» میان این دو طرف است که ضرورت برنامهریزی را توجیه کرده و برنامهریز را بهعنوان میانجی لازمالوجود ساخته است.
یک دوگانهٔ قلابی
در حال حاضر دو طرف ذینفع برنامه در ایران را شرکتهای مشاور و کارفرمای دولتی/ خصوصی شکل دادهاند. در هنگام برگزاری مناقصه کارفرما تمایل دارد با کمترین مقدار بودجهٔ ممکن وظیفه تهیهٔ برنامهای را که قانون بر دوش او گذاشته به شرکت مشاور مناسب با نیازش واگذار نماید. شرکت مشاور نیز تلاش دارد ضمن دریافت بیشترین مقدار دستمزد شرح خدمات مناسب با پروژه (و نه بیشتر) را به انجام رسانده و درنهایت طرح نهایی را تقدیم کارفرما نماید. منافع شرکت بهعنوان یک بنگاه خصوصی در منطق روابط بازار (حاکم بر فضای اقتصاد ملی) با حل معادلهٔ سادهٔ کسر دستمزد (کارکنان و سایر هزینههای تولید طرح) از میزان ارزش اضافی تولیدشده برای فروش، قابلمحاسبه است.
اصلیترین پرسش پیش روی شهرسازی ایران است: چرا برنامهها در بهبود وضعیت اسکان شهری ناکارآمد هستند؟
پیش از حل مشکل بایستی صورتبندی صحیحی از مشکل و روندهای سازنده وضعیت ارائه نمود. به عقیدهٔ من دلیل پاسخدهی ناکارآمد، اشتباه و انحرافی به پرسش اخیر (که به امر روزمرهٔ مجامع علمی و حرفهای ایران در حوزهأ شهرسازی بدل گشته) پذیرش دوگانهأ قلابی ذینفعان بهجای دوگانهأ اصلی است. به تعریف منافع جاری در فضای زیست شهری بازگردیم. آیا فضای اسکان بشر محدود به دو بازیگر دولت و شرکت مشاور است؟
جای خالی مردم
حذف جایگاه «مردم» در فرایند برنامهریزی و جایگزینی آن با «کارفرما» در سازوکارهای قانونی ممکن است، اما درنهایت به دلیل خلاء شناختی ناشی از تفسیر خواستها و نیازهای حقیقی ذینفعان به برنامهریزی غلط و ضد مردمی منجر خواهد شد.
در اینجا برنامهریزی غلط نه یک انتخاب شخصی و سازمانی که امری غیرقابلاجتناب است.
اجازه دهید همینجا منظورم از کارفرما را شفافتر کنم. به عقیدهأ من کارفرماها در دو گروه اصلی طبقهبندی میشوند:
نخست - کارفرماهای دستهٔ اول همانهایی هستند که در قرارداد اسمشان میآید. دولت و شهرداریها، ادارات مسکن و شهرسازی، بنیاد مسکن و نظایر آنها. دولت بهمثابه بزرگترین کارفرمای بخش عمران و توسعه شهری، بنا به ماهیت اقتصاد سرمایهداری، تمایل دارد کمترین میزان هزینه را برای این بخش از بودجهٔ عمومی انجام دهد. اقدامات دولت این کارفرمای بزرگ برای توسعه شهرها و بهبودهای حداقلی، انعکاس تمامیت تقاضای جامعه نیست. در غیر این صورت علیرغم سخنرانیهای رنگارنگ در تکریم مشارکت و نقش مردم در برنامهریزی شاهد غیاب ایشان در مراحل تهیه، تصویب و اجرای طرحها نبودیم. در توصیف تفاوت میان دولتهای مدرن با حکومتهای عقبافتادهتر، فوکو به نقش اقناعگری دولت مدرن در مقابل سیاست سرکوب عریان در همتایان تاریخیاش اشاره میکند. بهبیاندیگر دولت مدرن ترجیح میدهد شهروندان را از طریق اقناعات کاذب راضی نگهداشته و با بهرهگیری از سوپاپهای اطمینان در مقابل شورشهای شهری خود را واکسینه نماید. تولیگری مدیریت توسعهٔ عمومی از بودجه ملی را در همین راستا میتوان توضیح داد.
دوم – کارفرماهای این دسته عموماً فاقد شکل و آدرس مشخص هستند. بورژوازی املاک و دارندگان «سرمایههای متجلی در شهرها» را میتوان در این دسته قرار داد. گروهی که عمدتاً پنهان و غیرمستقیم بر سوگیری طرحهای توسعه اثرگذارند. انبوه طرحهای بازسازی، اعیانیسازیهای لجامگسیخته، آمادهسازیهای ضد بستر، شهرکهای محصور و برجهای لاکچری نشان از پاسخ مثبت مشاورین و عرضهکنندگان فضا به تقاضای دائم این دسته کارفرمایان است. تقاضایی که عمدتاً نه باهدف «مصرف فضا» بلکه با نیت «مبادله» طرح میشود.
تعدیل منفی
گرچه همواره در مدارس شهرسازی و اخلاقنامهها از نقش برنامهریزان بهعنوان عامل تخصیص منابع محدود میان تقاضاهای نامحدود (بیشتر از سرعت عرضهٔ منابع) سخن گفته شده است، نگاهی به نقش ایشان در دوران معاصر نشاندهندهٔ تعهد ایشان به ایجاد رانت برای کارفرمایان دستهٔ دوم (از طریق مقرراتزدایی با ادعای تسهیل توسعه و مقرراتگذاری برای بالا بردن امکان تاراج طبقات زحمتکش) و موازی با آن سرپوش گذاشتن بر خواستهای رادیکال جامعه و تعدیل و استحالهٔ این خواستها به تقاضایی در حدود انتظامبخشی شهری در جهت منافع کارفرمایان دستهٔ نخست بوده است.⬇️
کاوه اسدپور
توسعهٔ شهرها همواره محل مناقشه بوده است. کشمکشی دائمی میان ذینفعان در سه بازهٔ زمانی پیش، حین و پس از تدوین برنامههای توسعه (طرحهای جامع، تفصیلی و نظایر آنها) در جریان است. در چنین کشمکشهایی با دو طرف مواجه هستیم. «کلان تضاد منافع» میان این دو طرف است که ضرورت برنامهریزی را توجیه کرده و برنامهریز را بهعنوان میانجی لازمالوجود ساخته است.
یک دوگانهٔ قلابی
در حال حاضر دو طرف ذینفع برنامه در ایران را شرکتهای مشاور و کارفرمای دولتی/ خصوصی شکل دادهاند. در هنگام برگزاری مناقصه کارفرما تمایل دارد با کمترین مقدار بودجهٔ ممکن وظیفه تهیهٔ برنامهای را که قانون بر دوش او گذاشته به شرکت مشاور مناسب با نیازش واگذار نماید. شرکت مشاور نیز تلاش دارد ضمن دریافت بیشترین مقدار دستمزد شرح خدمات مناسب با پروژه (و نه بیشتر) را به انجام رسانده و درنهایت طرح نهایی را تقدیم کارفرما نماید. منافع شرکت بهعنوان یک بنگاه خصوصی در منطق روابط بازار (حاکم بر فضای اقتصاد ملی) با حل معادلهٔ سادهٔ کسر دستمزد (کارکنان و سایر هزینههای تولید طرح) از میزان ارزش اضافی تولیدشده برای فروش، قابلمحاسبه است.
اصلیترین پرسش پیش روی شهرسازی ایران است: چرا برنامهها در بهبود وضعیت اسکان شهری ناکارآمد هستند؟
پیش از حل مشکل بایستی صورتبندی صحیحی از مشکل و روندهای سازنده وضعیت ارائه نمود. به عقیدهٔ من دلیل پاسخدهی ناکارآمد، اشتباه و انحرافی به پرسش اخیر (که به امر روزمرهٔ مجامع علمی و حرفهای ایران در حوزهأ شهرسازی بدل گشته) پذیرش دوگانهأ قلابی ذینفعان بهجای دوگانهأ اصلی است. به تعریف منافع جاری در فضای زیست شهری بازگردیم. آیا فضای اسکان بشر محدود به دو بازیگر دولت و شرکت مشاور است؟
جای خالی مردم
حذف جایگاه «مردم» در فرایند برنامهریزی و جایگزینی آن با «کارفرما» در سازوکارهای قانونی ممکن است، اما درنهایت به دلیل خلاء شناختی ناشی از تفسیر خواستها و نیازهای حقیقی ذینفعان به برنامهریزی غلط و ضد مردمی منجر خواهد شد.
در اینجا برنامهریزی غلط نه یک انتخاب شخصی و سازمانی که امری غیرقابلاجتناب است.
اجازه دهید همینجا منظورم از کارفرما را شفافتر کنم. به عقیدهأ من کارفرماها در دو گروه اصلی طبقهبندی میشوند:
نخست - کارفرماهای دستهٔ اول همانهایی هستند که در قرارداد اسمشان میآید. دولت و شهرداریها، ادارات مسکن و شهرسازی، بنیاد مسکن و نظایر آنها. دولت بهمثابه بزرگترین کارفرمای بخش عمران و توسعه شهری، بنا به ماهیت اقتصاد سرمایهداری، تمایل دارد کمترین میزان هزینه را برای این بخش از بودجهٔ عمومی انجام دهد. اقدامات دولت این کارفرمای بزرگ برای توسعه شهرها و بهبودهای حداقلی، انعکاس تمامیت تقاضای جامعه نیست. در غیر این صورت علیرغم سخنرانیهای رنگارنگ در تکریم مشارکت و نقش مردم در برنامهریزی شاهد غیاب ایشان در مراحل تهیه، تصویب و اجرای طرحها نبودیم. در توصیف تفاوت میان دولتهای مدرن با حکومتهای عقبافتادهتر، فوکو به نقش اقناعگری دولت مدرن در مقابل سیاست سرکوب عریان در همتایان تاریخیاش اشاره میکند. بهبیاندیگر دولت مدرن ترجیح میدهد شهروندان را از طریق اقناعات کاذب راضی نگهداشته و با بهرهگیری از سوپاپهای اطمینان در مقابل شورشهای شهری خود را واکسینه نماید. تولیگری مدیریت توسعهٔ عمومی از بودجه ملی را در همین راستا میتوان توضیح داد.
دوم – کارفرماهای این دسته عموماً فاقد شکل و آدرس مشخص هستند. بورژوازی املاک و دارندگان «سرمایههای متجلی در شهرها» را میتوان در این دسته قرار داد. گروهی که عمدتاً پنهان و غیرمستقیم بر سوگیری طرحهای توسعه اثرگذارند. انبوه طرحهای بازسازی، اعیانیسازیهای لجامگسیخته، آمادهسازیهای ضد بستر، شهرکهای محصور و برجهای لاکچری نشان از پاسخ مثبت مشاورین و عرضهکنندگان فضا به تقاضای دائم این دسته کارفرمایان است. تقاضایی که عمدتاً نه باهدف «مصرف فضا» بلکه با نیت «مبادله» طرح میشود.
تعدیل منفی
گرچه همواره در مدارس شهرسازی و اخلاقنامهها از نقش برنامهریزان بهعنوان عامل تخصیص منابع محدود میان تقاضاهای نامحدود (بیشتر از سرعت عرضهٔ منابع) سخن گفته شده است، نگاهی به نقش ایشان در دوران معاصر نشاندهندهٔ تعهد ایشان به ایجاد رانت برای کارفرمایان دستهٔ دوم (از طریق مقرراتزدایی با ادعای تسهیل توسعه و مقرراتگذاری برای بالا بردن امکان تاراج طبقات زحمتکش) و موازی با آن سرپوش گذاشتن بر خواستهای رادیکال جامعه و تعدیل و استحالهٔ این خواستها به تقاضایی در حدود انتظامبخشی شهری در جهت منافع کارفرمایان دستهٔ نخست بوده است.⬇️
⬆️برنامهریزان شهری با ادعای ایجاد عدالت شهری راهبردهایی را پیشنهاد میدهند لیکن این راهبردها بیش از آنکه معطوف به ریشههای نابرابری، چرخههای سازنده فقر، تخصیص غلط بودجه بخشهای عمومی و امکانات شکوفایی استعداد اجتماعی باشد در حدود تغییرات پوستهای در معلولها باقی میمانند. تقلیلگرایی حاکم بر ماهیت برنامهریزی در جوامع سرمایهداری، علیرغم ادعاهای گزاف، از شهرسازی چیزی بیشتر از نقشههای کاربری زمین و بزک جدارههای عمومی باقی نمیگذارد.
با توجه به آنچه طرح شد، میتوان این پرسش را پیشروی دانشجویان و حرفهمندان فعال در تخصص شهرسازی و گرایشهای آن قرار داد:
«چگونه میتوان شهرسازی را از مخمصه تعدیل منفی علیه مردم نجات داده و در جهت منافع حقیقی جامعه صفبندی نمود؟»
@Koubeh
http://koubeh.com/ka1/
با توجه به آنچه طرح شد، میتوان این پرسش را پیشروی دانشجویان و حرفهمندان فعال در تخصص شهرسازی و گرایشهای آن قرار داد:
«چگونه میتوان شهرسازی را از مخمصه تعدیل منفی علیه مردم نجات داده و در جهت منافع حقیقی جامعه صفبندی نمود؟»
@Koubeh
http://koubeh.com/ka1/
کوبه
Photo
📕جلسهٔ دفاع پایاننامهٔ دورهٔ کارشناسی ارشد، مطالعات معماری ایران
«بررسی عناصر مؤثر در شکلگیری پایداری اجتماعی در معماری معاصر ایران»
دانشجو: علی امین
استاد راهنمای اوّل: دکتر حامد مظاهریان
استاد راهنمای دوم: دکتر ایرج اعتصام
استاد مشاور: دکتر سعید حقیر
یکشنیه ۱۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۳۰
دانشگاه تهران، پردیس هنرهای زیبا
ساختمان تحصیلات تکمیلی، طبقهٔ دوم
حضور در این جلسه برای علاقهمندان آزاد است.
«بررسی عناصر مؤثر در شکلگیری پایداری اجتماعی در معماری معاصر ایران»
دانشجو: علی امین
استاد راهنمای اوّل: دکتر حامد مظاهریان
استاد راهنمای دوم: دکتر ایرج اعتصام
استاد مشاور: دکتر سعید حقیر
یکشنیه ۱۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۳۰
دانشگاه تهران، پردیس هنرهای زیبا
ساختمان تحصیلات تکمیلی، طبقهٔ دوم
حضور در این جلسه برای علاقهمندان آزاد است.
Forwarded from سید محمد بهشتی
نسبت اندیشه و شهر.pdf
1.9 MB
👇 «برای جهانی شدن باید خودمان شویم».
نسبت اندیشه و شهر در گفتگو با روزنامۀ همشهری، ۱۱ مهر ۱۳۹۶. متن کامل.
@seyedmohammadbeheshti
نسبت اندیشه و شهر در گفتگو با روزنامۀ همشهری، ۱۱ مهر ۱۳۹۶. متن کامل.
@seyedmohammadbeheshti
سید محمد بهشتی
نسبت اندیشه و شهر.pdf
واژگونی فهم تاریخ در تاریکخانهٔ اندیشهٔ بهشتی
امیر مصباحی
سید محمد بهشتی رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگیِ سازمان میراث فرهنگی، در مصاحبهای که سهشنبه، ۱۱مهر۹۶، پیرامون نسبت اندیشه و شهر با روزنامه همشهری داشت، به بیان سخنانی پرداخت که بد نیست قدری روی آن متمرکز شویم و بررسیشان کنیم.
مصاحبه با این تیتر آغاز میشود که «تاریخ شهرنشینی در جهان با ایران شروع میشود.» نخست اینکه واژهٔ «شهر» به معنی محل سکونت پادشاه است و از مصدر «خشی» به معنای پادشاهی کردن برآمده است. پس شهر در ایران با اوربان، سیتی، تاون و بورگی که هوایش انسان را آزاد میکرد یکی نیست. درنتیجه نمیتوان «شوش»، «شهر سوخته» و «جیرفت» را شهر دانست بلکه آنها صرفاً سکونتگاهاند. اگر یک باستانشناس از سر ناآشنائی با مفهوم شهر هر «سکونتگاهِ» به نسبت پرجمعیتی را شهر بنامد و هیچ تفاوتی میان روستا و شهر قائل نشود حرجی بر وی نیست، اما از یک معمارِ مدعی انتظار میرود این «حداقلها» را بداند. دو اینکه نخستین شهرنشینیها (در معنای موردنظر آقای بهشتی) در بینالنهرین در کنار دجله و فرات شکل گرفت نه در شوش و شهر سوخته و جیرفت؛ وانگهی در آن هنگام ایرانی وجود نداشته و پیدایش ایران مربوط به دورانی بعدتر از تمدن بینالنهرین است و از قضا بهشدت هم از آن تأثیر گرفته است.
آقای بهشتی میگوید «کار فلسفه نور انداختن و روشن کردن فضای ذهن است»؛ سپس به حکمت اشاره میکند که در گذشته هیچچیز ایرانیان «بیحکمت نبود»؛ حکمتی که البته خودش اعتراف میکند «سرش در آسمان» است و درنتیجه نه از روی واقعیت عینی و بیرونی بلکه کاملاً ایدئالیستی و ذهنگرایانه است.
از عبارتپردازیها و واژهسازیهایی نظیر «ذوجنسیتین، ذومقیاس، ذومراتب، یکپارچه و منسجم» بودن نگاه حکمی میگذریم و فقط به این مسئله اشاره میکنیم که «انسان مدرن» درنتیجهٔ عصر روشنگری و ظهور فلاسفه و اندیشمندانی نظیر هیوم، ولتر و مارکس که با ترهات ایدئالیستی مانند حکمت مبارزه میکردند، آموخت چیزی که «سرش در آسمان است» به درد زمینیان و نیازهای آنان نمیخورد؛ نیاز زمینی را باید زمینی پاسخ داد و آسمان را باید به حال خود رها نمود. گفتن چنین سخنانی از آقای بهشتی امری مسبوق به سابقه است. ایشان حدود یک سال پیش در یادداشتی حاشیهنشینی را به «استقرار در تاریکی و ظلمت» تشبیه کرده بود، ولی این تاریکی را نه امری بیرونی و نتیجه مناسبات اجتماعی موجود بلکه «امری ساختگی» و ناشی از تصورات و ذهنیت فرد حاشیهنشین دانسته بود! و به خیال خود گمان میکرد با گفتن چنین سخنان بیپایهای فرد حاشیهنشین را از تاریکی خودساختهاش درمیآورد و لابد مسئله حاشیهنشینی اینگونه حل میشود. منطقی است که وقتی «کارشناسی» چنین تحلیلی از یک مسئله اجتماعی بهمانند حاشیهنشینی داشته باشد، مشکل شهر را رها کردن «نگاه حکمی» بداند.
مشکل شهر و بهطریق اولی مملکت «رها کردن نگاه حکمی» نیست، بلکه مشکل و ریشهٔ آن را باید در مناسبات اقتصادی-اجتماعی موجود دانست. بهتر است بدانیم که شهر عرصهای است سیاسی که طبقات مختلف اجتماعی در آن به نبرد بر سر منافع اقتصادی خود میپردازند، بهبیان دیگر شهر محلی است که در آن جنگ طبقاتی بین فرودست و فرادست، بین پرولتاریا و بورژوازی در جریان است. ازاینرو، همانگونه که مشکلْ «رها کردن نگاه حکمی» نیست، راهحل هم نمیتواند «نگاه ایرانی به مسائل»، «بازگشت به خویشتن» یا آن بهاصطلاح «اندیشه»ی ایرانشهری باشد.
مشکل آقای بهشتی و امثال وی (اگر فرض را بر صادق بودن ایشان بگذاریم) نداشتن نگاه درست به مسائل و کمبود اطلاعات دربارهٔ تاریخ و اوضاع احوال اجتماعی-اقتصادی ایران در طول تاریخ است؛ زیرا اگر وی دراینباره مطلع بود، باید میدانست که ایران در طول تاریخ خود (بهجز دوران کوروش هخامنشی و چند برههٔ زمانیِ کوتاه دیگر) فاقد ارتش دائمی بود و مثلاً ارتش صفوی یا افشاریه را خاندانهای ترک و لر تشکیل میداد که آنها نیز با فراخوان شاه در جنگها حضور مییافتند. دلیل وجود نداشتن ارتش دقیقاً به ساختار اقتصادی ایران یعنی شیوهٔ تولید آسیایی و کمبود آب و متعاقبش کمبود مواد غذائیِ لازم برای سیر کردن یک ارتش حرفهای بود. بدیهی است که وقتی ارتشی وجود نداشته صرف هزینه روی توپسازی منطقی نیست و دلیل عدم وجود توپسازی در ایران همین است نه عجایبی از این قبیل که «مقتدای توپسازان شیطان رجیم است!».⬇️
امیر مصباحی
سید محمد بهشتی رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگیِ سازمان میراث فرهنگی، در مصاحبهای که سهشنبه، ۱۱مهر۹۶، پیرامون نسبت اندیشه و شهر با روزنامه همشهری داشت، به بیان سخنانی پرداخت که بد نیست قدری روی آن متمرکز شویم و بررسیشان کنیم.
مصاحبه با این تیتر آغاز میشود که «تاریخ شهرنشینی در جهان با ایران شروع میشود.» نخست اینکه واژهٔ «شهر» به معنی محل سکونت پادشاه است و از مصدر «خشی» به معنای پادشاهی کردن برآمده است. پس شهر در ایران با اوربان، سیتی، تاون و بورگی که هوایش انسان را آزاد میکرد یکی نیست. درنتیجه نمیتوان «شوش»، «شهر سوخته» و «جیرفت» را شهر دانست بلکه آنها صرفاً سکونتگاهاند. اگر یک باستانشناس از سر ناآشنائی با مفهوم شهر هر «سکونتگاهِ» به نسبت پرجمعیتی را شهر بنامد و هیچ تفاوتی میان روستا و شهر قائل نشود حرجی بر وی نیست، اما از یک معمارِ مدعی انتظار میرود این «حداقلها» را بداند. دو اینکه نخستین شهرنشینیها (در معنای موردنظر آقای بهشتی) در بینالنهرین در کنار دجله و فرات شکل گرفت نه در شوش و شهر سوخته و جیرفت؛ وانگهی در آن هنگام ایرانی وجود نداشته و پیدایش ایران مربوط به دورانی بعدتر از تمدن بینالنهرین است و از قضا بهشدت هم از آن تأثیر گرفته است.
آقای بهشتی میگوید «کار فلسفه نور انداختن و روشن کردن فضای ذهن است»؛ سپس به حکمت اشاره میکند که در گذشته هیچچیز ایرانیان «بیحکمت نبود»؛ حکمتی که البته خودش اعتراف میکند «سرش در آسمان» است و درنتیجه نه از روی واقعیت عینی و بیرونی بلکه کاملاً ایدئالیستی و ذهنگرایانه است.
از عبارتپردازیها و واژهسازیهایی نظیر «ذوجنسیتین، ذومقیاس، ذومراتب، یکپارچه و منسجم» بودن نگاه حکمی میگذریم و فقط به این مسئله اشاره میکنیم که «انسان مدرن» درنتیجهٔ عصر روشنگری و ظهور فلاسفه و اندیشمندانی نظیر هیوم، ولتر و مارکس که با ترهات ایدئالیستی مانند حکمت مبارزه میکردند، آموخت چیزی که «سرش در آسمان است» به درد زمینیان و نیازهای آنان نمیخورد؛ نیاز زمینی را باید زمینی پاسخ داد و آسمان را باید به حال خود رها نمود. گفتن چنین سخنانی از آقای بهشتی امری مسبوق به سابقه است. ایشان حدود یک سال پیش در یادداشتی حاشیهنشینی را به «استقرار در تاریکی و ظلمت» تشبیه کرده بود، ولی این تاریکی را نه امری بیرونی و نتیجه مناسبات اجتماعی موجود بلکه «امری ساختگی» و ناشی از تصورات و ذهنیت فرد حاشیهنشین دانسته بود! و به خیال خود گمان میکرد با گفتن چنین سخنان بیپایهای فرد حاشیهنشین را از تاریکی خودساختهاش درمیآورد و لابد مسئله حاشیهنشینی اینگونه حل میشود. منطقی است که وقتی «کارشناسی» چنین تحلیلی از یک مسئله اجتماعی بهمانند حاشیهنشینی داشته باشد، مشکل شهر را رها کردن «نگاه حکمی» بداند.
مشکل شهر و بهطریق اولی مملکت «رها کردن نگاه حکمی» نیست، بلکه مشکل و ریشهٔ آن را باید در مناسبات اقتصادی-اجتماعی موجود دانست. بهتر است بدانیم که شهر عرصهای است سیاسی که طبقات مختلف اجتماعی در آن به نبرد بر سر منافع اقتصادی خود میپردازند، بهبیان دیگر شهر محلی است که در آن جنگ طبقاتی بین فرودست و فرادست، بین پرولتاریا و بورژوازی در جریان است. ازاینرو، همانگونه که مشکلْ «رها کردن نگاه حکمی» نیست، راهحل هم نمیتواند «نگاه ایرانی به مسائل»، «بازگشت به خویشتن» یا آن بهاصطلاح «اندیشه»ی ایرانشهری باشد.
مشکل آقای بهشتی و امثال وی (اگر فرض را بر صادق بودن ایشان بگذاریم) نداشتن نگاه درست به مسائل و کمبود اطلاعات دربارهٔ تاریخ و اوضاع احوال اجتماعی-اقتصادی ایران در طول تاریخ است؛ زیرا اگر وی دراینباره مطلع بود، باید میدانست که ایران در طول تاریخ خود (بهجز دوران کوروش هخامنشی و چند برههٔ زمانیِ کوتاه دیگر) فاقد ارتش دائمی بود و مثلاً ارتش صفوی یا افشاریه را خاندانهای ترک و لر تشکیل میداد که آنها نیز با فراخوان شاه در جنگها حضور مییافتند. دلیل وجود نداشتن ارتش دقیقاً به ساختار اقتصادی ایران یعنی شیوهٔ تولید آسیایی و کمبود آب و متعاقبش کمبود مواد غذائیِ لازم برای سیر کردن یک ارتش حرفهای بود. بدیهی است که وقتی ارتشی وجود نداشته صرف هزینه روی توپسازی منطقی نیست و دلیل عدم وجود توپسازی در ایران همین است نه عجایبی از این قبیل که «مقتدای توپسازان شیطان رجیم است!».⬇️
⬆️ نکتهٔ خندهدار دیگری که آقای بهشتی در مصاحبهٔ خود عنوان کرده است، صنعتی بودن ایران پیش از پیدایش مناسبات تولید سرمایهداری است! این حرف مانند آن است که بگوییم معلول پیش از علت وجود داشته است. آقای بهشتی بهتر است بداند که مفاهیم مختلف اقتصادی ازجمله صنعت دارای معنی و مفهوم مختص خود هستند و اگر فردی معنای صنعت و صنعتی شدن و تاریخ انقلاب صنعتی را نمیداند بهتر است دراینباره سکوت کند و با اظهارنظرهای اینچنینی، خلق را به خنده واندارد! بهسادگی میتوان نشان داد این اظهارات نیز ناشی از نداشتن اطلاعات کافی در باب تاریخ اقتصادی-اجتماعی ایران است؛ زیرا اگر چنین اطلاعی در آقای بهشتی بود، میدانست که در ایران نه صنعت بلکه «صنف» وجود داشت که آنهم کاملاً با گیلْدهای اروپائی متفاوت است. اصنافی که در ایران وجود داشتند به دلیل سلطهٔ همهجانبهٔ دولتهای مقتدر و مستبد که نمیتوانستند اصناف مستقل از خود را تحمل کند، هرگز نتوانستند بهمانند گیلدهای اروپا رشد کنند و از قضا همین نبود اصناف مستقل، از دلایل عقبماندگی اقتصادی ایران است.
گام نخست برای حل یک مسئله، شناخت دقیق و همهجانبهٔ آن است. کسی که مسئله را بهدرستی نشناسد و تشخیص ندهد، نمیتواند راهحلی ارائه دهد و اگر هم بدهد، راهحل ارائهشده بیارزش است. تا اینجا سعی کردیم نشان دهیم که آقای بهشتی نه مسئله را فهمیده و نه اساساً میداند که مسئله چیست و درست به همین دلیل سخنان بیپایهای را در مصاحبه با روزنامهٔ همشهری بیان کرده که هر فرد مطلعی با سرسری خواندن هم به سستیاش پی میبرد. بهتر است آقای بهشتی ابتدا مسئله را که دقیقاً ناشی از مناسبات اقتصادی-اجتماعی موجود است درک کند و بعد به ارائهٔ راهحلهایی بپردازد، در این صورت مطمئناً خودش هم به عبارتی نظیر «پیدا کردن منظر اصیل خود» قهقهه خواهد زد.
@Koubeh
لینک این نوشته در سایت کوبه:
www.Koubeh.com/am1
گام نخست برای حل یک مسئله، شناخت دقیق و همهجانبهٔ آن است. کسی که مسئله را بهدرستی نشناسد و تشخیص ندهد، نمیتواند راهحلی ارائه دهد و اگر هم بدهد، راهحل ارائهشده بیارزش است. تا اینجا سعی کردیم نشان دهیم که آقای بهشتی نه مسئله را فهمیده و نه اساساً میداند که مسئله چیست و درست به همین دلیل سخنان بیپایهای را در مصاحبه با روزنامهٔ همشهری بیان کرده که هر فرد مطلعی با سرسری خواندن هم به سستیاش پی میبرد. بهتر است آقای بهشتی ابتدا مسئله را که دقیقاً ناشی از مناسبات اقتصادی-اجتماعی موجود است درک کند و بعد به ارائهٔ راهحلهایی بپردازد، در این صورت مطمئناً خودش هم به عبارتی نظیر «پیدا کردن منظر اصیل خود» قهقهه خواهد زد.
@Koubeh
لینک این نوشته در سایت کوبه:
www.Koubeh.com/am1
کوبه
Photo
دکتر علیرضا انیسی پژوهشگر حوزهٔ تاریخ معماری و فرهنگ ایران است. وی فارغالتحصیل مقطع کارشناسی ارشد معماری از دانشگاه تهران (۱۳۶۴-۱۳۷۲)، مقطع دکتری معماری از دانشگاه ادینبورگ انگلستان (۱۳۸۱-۱۳۸۷) و دورهٔ تحقیقاتی فوق دکتری (Post-Doctoral) از دانشکدهٔ مطالعات شرقی دانشگاه آکسفورد (۱۳۸۸-۱۳۸۹) است. تخصص ایشان معماری قرون اولیهٔ اسلامی در ایران است و موضوع رسالهٔ دکتری او «معماری اسلامی متقدم در ایران» (۲۰۰۷ م.) بوده است.
از سوابق اجرایی و مدیریتی ایشان میتوان به قائممقامی معاونت حفظ و احیاء سازمان میراث فرهنگی ، مدیریت کاخ گلستان و مدیر کلّی سازمان میراث فرهنگی استان کرمان اشاره کرد. دکتر انیسی در راستای درس «مطالعات تطبیقی معماری ایران و جهان اسلام» که از دروس رشتهٔ مطالعات معماری ایران در دانشگاه تهران است به ارائهٔ سخنرانی خود دربارهٔ معماری سلجوقیان آناتولی خواهند پرداخت. این جلسه از ساعت ۱۴:۰۰ روز یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ در آتلیهٔ شمارهٔ ۲ ساختمان تحصیلات تکمیلی پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران برگزار خواهد شد و حضور در آن برای عموم علاقهمندان آزاد است.
@Koubeh
از سوابق اجرایی و مدیریتی ایشان میتوان به قائممقامی معاونت حفظ و احیاء سازمان میراث فرهنگی ، مدیریت کاخ گلستان و مدیر کلّی سازمان میراث فرهنگی استان کرمان اشاره کرد. دکتر انیسی در راستای درس «مطالعات تطبیقی معماری ایران و جهان اسلام» که از دروس رشتهٔ مطالعات معماری ایران در دانشگاه تهران است به ارائهٔ سخنرانی خود دربارهٔ معماری سلجوقیان آناتولی خواهند پرداخت. این جلسه از ساعت ۱۴:۰۰ روز یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ در آتلیهٔ شمارهٔ ۲ ساختمان تحصیلات تکمیلی پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران برگزار خواهد شد و حضور در آن برای عموم علاقهمندان آزاد است.
@Koubeh