کوبه
Photo
⭕️ یکشنبه ۱۴ آبانماه ساعت ده
سمینار دستاوردهای باستانشناسی تپهی هگمتانه
سخنران: دکتر محمدرحیم صراف
دانشگاه تهران، پردیس هنرهای زیبا، سالن نگارخانه
سمینار دستاوردهای باستانشناسی تپهی هگمتانه
سخنران: دکتر محمدرحیم صراف
دانشگاه تهران، پردیس هنرهای زیبا، سالن نگارخانه
دیوار الزاماً امنیت نمی آورد: چه کسی پاسخگوی رفتارهای شهری مجلس است؟
امیر سلمانی
ساختمان مجلس با «بلعیدن» خیابان مردم به چند متری خانهٔ شهید رجایی رسید که چه بسا در گام بعدی جزوی از «شهرک مجلس» شود؛ خانهٔ سادهای که نماد «مردمی» بودن رجایی و زندگی عادی او در مرکز شهر تهران است. از قضا مردمیترین نهادِ کشور، همسایهٔ این خانه میشود و خیابان مردم را نیز -احتمالا از شدت مردمدوستیاش- از دست مردم نجات میدهد!
جالبتر آنکه پایان تلخ شهید رجایی آغاز مهمترین استدلال برای دیوارکشیهای متعدد مجلس است: امنیت (مقابل ترور). دیوارکشی سنگی پیرامون مجلس، نیمستونهای بتنی، حذف محدودهٔ تجمعات مردمی، دیوارکشی دوبارهٔ اخیر در میدان بهارستان و تسخیر خیابان مردم. این همه درکنار تخریب ساختمان ملاقات مردمی، ساخت بنای بلندمرتبه و مخدوش کردنِ نمای میدان و مسجد سپهسالار و ساخت کتابخانهٔ عظیم مجاور مجموعهٔ سپهسالار از مداخلات شهری مجلس در تاریخیترین محدوده تهران است. چه کسی پاسخگوست؟
امنیت پشت دیوار نیست
در واقع وجه مضحک دیوار سازی های تودرتوی مجلس ناکارآمدی آنهاست. خرداد امسال حملهٔ تروریستی مجلس با وجود همین دیوار ها چندین قربانی گرفت و عملاً بینتیجگی دیوارها را اعلام کرد. اما به جای تجدید نظر در این طرح پر هزینهٔ کمفایده، دور جدید مانعسازی شروع شد! حال آنکه تروریست ها نه از دیوار بلکه از «در» آمدند!
نکتهٔ ظریف آنکه حادثهٔ ترور شهیدان رجایی و باهنر نیز اساساً توسط یک نفوذی و ضعف اطلاعاتی انجام شد نه حفرهٔ استحکامات. درواقع هنگامی که دیوارها تنها جلوی مردم را گرفته بودند، تروریست از در وارد شد و بمب را زیر میز گذاشت! دیوارها فقط حجم آوار را بیشتر کردند.
دیوارها در حادثهٔ تروریستی مجلس نیز نقش چندانی جز مانع نیروهای خودی ایفا نکرد! به بیان دیگر، راهکار مجلس مناسبِ شرایط امنیتی بغداد، دمشق، لیبی و یمن که در آنها احتمال حملهٔ خودروی انتحاری وجود دارد. بهتر است برای تأمین امنیت شیوههای بهتری پیدا کرد و برای اشغال شهر نیز دلایل بهتر.
تأمین امنیت مجلس لازم است اما مردمی بودن مجلس حیاتی است. مردمی بودن مقابل امنیت نیست و نباید به بهانهٔ ناامنی با مردم فاصله ایجاد کرد یا مداخلات شهری را توجیه کرد. پاسخگویی و قانونمداری مجلس میتواند اولین گام برای نزدیکی به مردم باشد. آزادسازی خیابان مردم، مسئولیت داشتن در مقابل دستکاریهای شهری - تاریخی، عقبنشینی و بازکردن عرصهٔ شهری، تسهیل حضور شهروندان در مجلس، تأمین امنیت مردم و مجلس توأم با شیوههای نوین موجب آشتی ملت با خانهٔ ملت خواهد بود. در غیر این صورت با شیوهٔ دژسازی و تصرف علاوه بر امنیت، اعتماد را نیز از دست خواهند داد.
لینک این نوشته در سایت کوبه:
http://koubeh.com/as2/
@Koubeh
امیر سلمانی
ساختمان مجلس با «بلعیدن» خیابان مردم به چند متری خانهٔ شهید رجایی رسید که چه بسا در گام بعدی جزوی از «شهرک مجلس» شود؛ خانهٔ سادهای که نماد «مردمی» بودن رجایی و زندگی عادی او در مرکز شهر تهران است. از قضا مردمیترین نهادِ کشور، همسایهٔ این خانه میشود و خیابان مردم را نیز -احتمالا از شدت مردمدوستیاش- از دست مردم نجات میدهد!
جالبتر آنکه پایان تلخ شهید رجایی آغاز مهمترین استدلال برای دیوارکشیهای متعدد مجلس است: امنیت (مقابل ترور). دیوارکشی سنگی پیرامون مجلس، نیمستونهای بتنی، حذف محدودهٔ تجمعات مردمی، دیوارکشی دوبارهٔ اخیر در میدان بهارستان و تسخیر خیابان مردم. این همه درکنار تخریب ساختمان ملاقات مردمی، ساخت بنای بلندمرتبه و مخدوش کردنِ نمای میدان و مسجد سپهسالار و ساخت کتابخانهٔ عظیم مجاور مجموعهٔ سپهسالار از مداخلات شهری مجلس در تاریخیترین محدوده تهران است. چه کسی پاسخگوست؟
امنیت پشت دیوار نیست
در واقع وجه مضحک دیوار سازی های تودرتوی مجلس ناکارآمدی آنهاست. خرداد امسال حملهٔ تروریستی مجلس با وجود همین دیوار ها چندین قربانی گرفت و عملاً بینتیجگی دیوارها را اعلام کرد. اما به جای تجدید نظر در این طرح پر هزینهٔ کمفایده، دور جدید مانعسازی شروع شد! حال آنکه تروریست ها نه از دیوار بلکه از «در» آمدند!
نکتهٔ ظریف آنکه حادثهٔ ترور شهیدان رجایی و باهنر نیز اساساً توسط یک نفوذی و ضعف اطلاعاتی انجام شد نه حفرهٔ استحکامات. درواقع هنگامی که دیوارها تنها جلوی مردم را گرفته بودند، تروریست از در وارد شد و بمب را زیر میز گذاشت! دیوارها فقط حجم آوار را بیشتر کردند.
دیوارها در حادثهٔ تروریستی مجلس نیز نقش چندانی جز مانع نیروهای خودی ایفا نکرد! به بیان دیگر، راهکار مجلس مناسبِ شرایط امنیتی بغداد، دمشق، لیبی و یمن که در آنها احتمال حملهٔ خودروی انتحاری وجود دارد. بهتر است برای تأمین امنیت شیوههای بهتری پیدا کرد و برای اشغال شهر نیز دلایل بهتر.
تأمین امنیت مجلس لازم است اما مردمی بودن مجلس حیاتی است. مردمی بودن مقابل امنیت نیست و نباید به بهانهٔ ناامنی با مردم فاصله ایجاد کرد یا مداخلات شهری را توجیه کرد. پاسخگویی و قانونمداری مجلس میتواند اولین گام برای نزدیکی به مردم باشد. آزادسازی خیابان مردم، مسئولیت داشتن در مقابل دستکاریهای شهری - تاریخی، عقبنشینی و بازکردن عرصهٔ شهری، تسهیل حضور شهروندان در مجلس، تأمین امنیت مردم و مجلس توأم با شیوههای نوین موجب آشتی ملت با خانهٔ ملت خواهد بود. در غیر این صورت با شیوهٔ دژسازی و تصرف علاوه بر امنیت، اعتماد را نیز از دست خواهند داد.
لینک این نوشته در سایت کوبه:
http://koubeh.com/as2/
@Koubeh
کوبه
دیوار الزاماً امنیت نمیآورد: چه کسی پاسخگوی رفتارهای شهری مجلس است؟
کوبه
دیوار الزاماً امنیت نمی آورد: چه کسی پاسخگوی رفتارهای شهری مجلس است؟ امیر سلمانی ساختمان مجلس با «بلعیدن» خیابان مردم به چند متری خانهٔ شهید رجایی رسید که چه بسا در گام بعدی جزوی از «شهرک مجلس» شود؛ خانهٔ سادهای که نماد «مردمی» بودن رجایی و زندگی عادی…
مخدوش کردن آسمان و نمای میدان و مسجد سپهسالار
کوبه
دیوار الزاماً امنیت نمی آورد: چه کسی پاسخگوی رفتارهای شهری مجلس است؟ امیر سلمانی ساختمان مجلس با «بلعیدن» خیابان مردم به چند متری خانهٔ شهید رجایی رسید که چه بسا در گام بعدی جزوی از «شهرک مجلس» شود؛ خانهٔ سادهای که نماد «مردمی» بودن رجایی و زندگی عادی…
ساختوسازهای بیضابطه در تاریخیترین میدان تهران
کوبه
دیوار الزاماً امنیت نمی آورد: چه کسی پاسخگوی رفتارهای شهری مجلس است؟ امیر سلمانی ساختمان مجلس با «بلعیدن» خیابان مردم به چند متری خانهٔ شهید رجایی رسید که چه بسا در گام بعدی جزوی از «شهرک مجلس» شود؛ خانهٔ سادهای که نماد «مردمی» بودن رجایی و زندگی عادی…
دور کردن مجلس از دسترس مردم با تخریب و انتقال مکانهای تجمع
کوبه
دیوار الزاماً امنیت نمی آورد: چه کسی پاسخگوی رفتارهای شهری مجلس است؟ امیر سلمانی ساختمان مجلس با «بلعیدن» خیابان مردم به چند متری خانهٔ شهید رجایی رسید که چه بسا در گام بعدی جزوی از «شهرک مجلس» شود؛ خانهٔ سادهای که نماد «مردمی» بودن رجایی و زندگی عادی…
دیوارکشی و نیمستونهای بتنی پرهزینهٔ ناکارآمد
این قصه دربارهٔ ماست
سیدمجید میرنظامی
هنگام مطالعۀ مقالهای از اندرو لیچ دریافتم که تافوری خاستگاه ایدئولوژی معماری را تا سدۀ پانزدهم میلادی به عقب میبرد. یعنی نقطهای از تاریخ که ابژۀ معماری از شهر مستقل شد و به گفتمان معماری تعلق یافت.(Leach, 2006) نزد من آنچه در متن لیچ بیشتر جلب توجه میکرد، نه جایگاه ایدئولوژی در اندیشۀ تافوری، بلکه نسبت این متن با مسئلۀ قدیمیام بود. آنچنان که پیداست، آن مورخ ایتالیایی برای فهم مشکلی که در زمانهاش با آن دستوپنجه نرم میکرد لاجرم به سراغ گذشتههای دور سرزمینش رفت؛ چراکه در این مورد خاص واقعاً پیوندی میان آن گذشته و اکنونش وجود داشت. اما آیا این رابطه همیشه به جغرافیای مورخ محدود میماند؟ برای مثال، اگر مورخ معماری ایران هم بخواهد معماری معاصرش را بشناسد، سر از دورۀ صفوی یا تیموری در میآورد؟ آیا اصلاً آن مورخ، «تبار» این «اکنون» تاریخی را در گذشتۀ کشور خودش مییابد؟
پاسخ به این پرسشها شاید به میانجی آزمونی کوچک ممکن شود:اتاقی که پیرامونم را فرا گرفته، بخشی از «اکنون» تاریخی من است. میبینم که روی «کاناپهای» نشستهام، «لوستری» بالای سرم، «تلویزیونی» در طرف چپم و «فرشی» زیر پایم قرار دارد. فرض میکنم که قصد نگارش تاریخ مادی (۱) هرکدام از این اشیاء مؤثر در زندگیام را دارم. ممکن است بتوانم با چشمپوشی از سایر نقاط عالم و بیشتر با تکیه بر اسناد و مدارک موجود در همین جغرافیا، تاریخ مادی فرش را بنویسم. ولی اگر بخواهم تاریخچۀ تلویزیون را پی بگیرم، در نقطهای از پژوهش مجبور خواهم شد از حدود جغرافیایی ایران فراتر بروم. ظاهراً تا اینجا کاری نکردهام جز توضیح واضحات. بله؛ اما همین نکتۀ بدیهی در تاریخنگاری معماری ایران بهسادگی کتمان میشود:اگر تبار تاریخی ابژههای بهظاهر پیشپاافتادهای چون سقف بتنی بالای سرم کاملاً وطنی نیست و برای فهم پیشینۀ آن نیازمند پژوهش در تاریخ جهانی هستم، چگونه میتوانم ادعا کنم که برای درک معضلات پیچیدۀ معماری امروز کشورم از پژوهش در تاریخ جهان بینیازم؟ چرا عدهای اصرار دارند که راهحل معضلات معاصر «ما» حتماً جایی در گذشتۀ همین جغرافیاست؟ این «ما» که مدعیان از آن دم میزنند، شامل چه کسانی میشود؟ اگر تاروپود حال مردم سراسر جهان از الیافی شکل گرفته که سررشتۀ هرکدامش به نقاط مختلفی از عالم متصل میشود، چطور میشود برای فهم حال بهشکلی خطی فقط در گذشتۀ یک کشور عقب رفت؟ نگارش «تاریخ ملی» تنها بر پایۀ یک پیشفرض نادرست امکانپذیر است:فلان ملت تافتۀ جدابافته است. اینگونه روشن میشود که چرا تاریخنگاری ملی همواره دوشادوش برساختن دولت-ملتهای مدرن پیش رفته است.
بهمنظور تحلیل درست بحرانهای معماری معاصر ایران باید آن را در افق گستردهتری قرار داد. برای نمونه، اگر امروزه مناسبات «سرمایهداری جهانی» بر اقتصاد آن سایه افکنده است، فهم این معضل و ارائۀ راهحلی برای آن نیازمند مطالعۀ تاریخ تکوین این پدیدۀ جهانی است. بنابراین، قصۀ گیلد اروپایی و بورگها به ما ربط دارد، چراکه بخشی از داستان پیدایش سرمایهداری را روشن میکنند. با اینکه بسیاری از پدیدههای معماری معاصر ایران ابتدا در نقاط دیگری از جهان ظهور کردند، هیچ بعید نیست که بهمراتب بیشتر از نظام صنفی معماران در دورۀ صفوی و فتوتنامههایشان در رقم زدن اکنون ما نقش داشته باشند. بنابراین اگر کسانی به داستان جهانی «ما» خندیدند و گفتند که این قصهها و اسامی فرنگی به ما چه ربطی دارند، باید از قول هوراس (۲) به آنان یادآوری کرد که «این قصه دربارۀ خود شماست. (۳)»
*این نوشته ادامه دارد.
پانوشتها:
(۱) Material History
(۲) Horace
(۳) De te fabula narratur
منبع:
Leach, A. (2006). The Conditional Autonomy of Tafuri's Historian. Positions. Shared Territories in Historiography & Practice, OASE, (69), 14–22. Retrieved from https://www.oasejournal.nl/en/Issues/69/TheConditionalAutonomyOfTafurisHistorian
@Koubeh
لینک این نوشته در سایت کوبه:
http://koubeh.com/smm9/
سیدمجید میرنظامی
هنگام مطالعۀ مقالهای از اندرو لیچ دریافتم که تافوری خاستگاه ایدئولوژی معماری را تا سدۀ پانزدهم میلادی به عقب میبرد. یعنی نقطهای از تاریخ که ابژۀ معماری از شهر مستقل شد و به گفتمان معماری تعلق یافت.(Leach, 2006) نزد من آنچه در متن لیچ بیشتر جلب توجه میکرد، نه جایگاه ایدئولوژی در اندیشۀ تافوری، بلکه نسبت این متن با مسئلۀ قدیمیام بود. آنچنان که پیداست، آن مورخ ایتالیایی برای فهم مشکلی که در زمانهاش با آن دستوپنجه نرم میکرد لاجرم به سراغ گذشتههای دور سرزمینش رفت؛ چراکه در این مورد خاص واقعاً پیوندی میان آن گذشته و اکنونش وجود داشت. اما آیا این رابطه همیشه به جغرافیای مورخ محدود میماند؟ برای مثال، اگر مورخ معماری ایران هم بخواهد معماری معاصرش را بشناسد، سر از دورۀ صفوی یا تیموری در میآورد؟ آیا اصلاً آن مورخ، «تبار» این «اکنون» تاریخی را در گذشتۀ کشور خودش مییابد؟
پاسخ به این پرسشها شاید به میانجی آزمونی کوچک ممکن شود:اتاقی که پیرامونم را فرا گرفته، بخشی از «اکنون» تاریخی من است. میبینم که روی «کاناپهای» نشستهام، «لوستری» بالای سرم، «تلویزیونی» در طرف چپم و «فرشی» زیر پایم قرار دارد. فرض میکنم که قصد نگارش تاریخ مادی (۱) هرکدام از این اشیاء مؤثر در زندگیام را دارم. ممکن است بتوانم با چشمپوشی از سایر نقاط عالم و بیشتر با تکیه بر اسناد و مدارک موجود در همین جغرافیا، تاریخ مادی فرش را بنویسم. ولی اگر بخواهم تاریخچۀ تلویزیون را پی بگیرم، در نقطهای از پژوهش مجبور خواهم شد از حدود جغرافیایی ایران فراتر بروم. ظاهراً تا اینجا کاری نکردهام جز توضیح واضحات. بله؛ اما همین نکتۀ بدیهی در تاریخنگاری معماری ایران بهسادگی کتمان میشود:اگر تبار تاریخی ابژههای بهظاهر پیشپاافتادهای چون سقف بتنی بالای سرم کاملاً وطنی نیست و برای فهم پیشینۀ آن نیازمند پژوهش در تاریخ جهانی هستم، چگونه میتوانم ادعا کنم که برای درک معضلات پیچیدۀ معماری امروز کشورم از پژوهش در تاریخ جهان بینیازم؟ چرا عدهای اصرار دارند که راهحل معضلات معاصر «ما» حتماً جایی در گذشتۀ همین جغرافیاست؟ این «ما» که مدعیان از آن دم میزنند، شامل چه کسانی میشود؟ اگر تاروپود حال مردم سراسر جهان از الیافی شکل گرفته که سررشتۀ هرکدامش به نقاط مختلفی از عالم متصل میشود، چطور میشود برای فهم حال بهشکلی خطی فقط در گذشتۀ یک کشور عقب رفت؟ نگارش «تاریخ ملی» تنها بر پایۀ یک پیشفرض نادرست امکانپذیر است:فلان ملت تافتۀ جدابافته است. اینگونه روشن میشود که چرا تاریخنگاری ملی همواره دوشادوش برساختن دولت-ملتهای مدرن پیش رفته است.
بهمنظور تحلیل درست بحرانهای معماری معاصر ایران باید آن را در افق گستردهتری قرار داد. برای نمونه، اگر امروزه مناسبات «سرمایهداری جهانی» بر اقتصاد آن سایه افکنده است، فهم این معضل و ارائۀ راهحلی برای آن نیازمند مطالعۀ تاریخ تکوین این پدیدۀ جهانی است. بنابراین، قصۀ گیلد اروپایی و بورگها به ما ربط دارد، چراکه بخشی از داستان پیدایش سرمایهداری را روشن میکنند. با اینکه بسیاری از پدیدههای معماری معاصر ایران ابتدا در نقاط دیگری از جهان ظهور کردند، هیچ بعید نیست که بهمراتب بیشتر از نظام صنفی معماران در دورۀ صفوی و فتوتنامههایشان در رقم زدن اکنون ما نقش داشته باشند. بنابراین اگر کسانی به داستان جهانی «ما» خندیدند و گفتند که این قصهها و اسامی فرنگی به ما چه ربطی دارند، باید از قول هوراس (۲) به آنان یادآوری کرد که «این قصه دربارۀ خود شماست. (۳)»
*این نوشته ادامه دارد.
پانوشتها:
(۱) Material History
(۲) Horace
(۳) De te fabula narratur
منبع:
Leach, A. (2006). The Conditional Autonomy of Tafuri's Historian. Positions. Shared Territories in Historiography & Practice, OASE, (69), 14–22. Retrieved from https://www.oasejournal.nl/en/Issues/69/TheConditionalAutonomyOfTafurisHistorian
@Koubeh
لینک این نوشته در سایت کوبه:
http://koubeh.com/smm9/
کوبه
این قصه دربارهٔ ماست (بخش اوّل)
دربارۀ طلسمهای شهری
محمدمهدی طاهری
گیرم که این روزها «علوم غریبه» را نشود (یا نباید) به چشمی جز خرافات و یاوه دید؛ اما بیاعتنایی به جادوباوری پیشینیان راه به چشمپوشی بر یکی از مهمترین وجوه فرهنگ آنها میبرد و ناگزیر به خوانشهای ناکامل و برداشتهای نادقیق ختم خواهد شد. نیز نباید (و نمیشود) عینک یک قاضی را بر چشم زد و به نقد اخلاقیشان نشست؛ هزارتوی تاریخ و هفتخوان زندگی گذشتگان را آنقدر گیروگور بوده و هست که نشستن بر عاجبرج و کوباندن هر چه سازگار با مزاج ما نبود، نه امری رواست و نه امری علمی. میل ساختاری انسان به کشف و درک جهانش، نیاز انسان به اثرگذاری (یا لااقل وهم اثرگذاری) در اوضاع پیرامونش، با کمدانشی او درمیآمیزد و انسان را باورمند به اموری میکند که اکنون زیر ردای «اوهام»، «جادو» و البته «علوم غریبه» خوش مینشینند [...]
«طلسمهای شهری» وامدار علم حروفاند؛ ازاینمنظر که حروف را، با همان اعتقاد به کارکردهای ماورایی و با بهرهوری از همان ابزارهای خاص و شکلهای مشخص، بر چیزی مینویسند و توقع جلوهگری آن در ساحت جهان انضمامی را دارند. طلسمهای شهری را در مقابل «طلسمهای فردی» قرار دادهام و مُرادم از عبارت طلسمهای شهری، آن دسته از طلسمهایی است که:
• در مقیاس یک شهر نوشته میشوند؛
• زمانمند نیستند، ابدیاند؛
• بانی نگارش آنها حاکم یا فرمانروای شهر است؛
• عامۀ مردم نگارندۀ آنها را یکی از جادوگران اسطورهای میدانند؛
• ناظر بر کیفیتهایی همچون امنیت عمومی و تأمین و مدیریت منابع زیستی هستند؛
• غالباً بر سنگ و مناره و مجسمه نگاشته میشوند.
تعریف مزبور محصول بررسی حدوداً چهل طلسم شهری در شش کتاب تاریخی (از سدۀ سوم تا هفتم هجریقمری) است.
اکنون با ذکر مثالی حدود طلسمهای شهری را مشخصتر و مرز آن را با طلسمهای فردی بارزتر میکنم...
🔸 متن کامل این یادداشت را در وبسایت کوبه بخوانید، یا لینک تلگرافیاش را لمس کنید:
www.koubeh.com/mmt11
http://telegra.ph/mm11-11-07
محمدمهدی طاهری
گیرم که این روزها «علوم غریبه» را نشود (یا نباید) به چشمی جز خرافات و یاوه دید؛ اما بیاعتنایی به جادوباوری پیشینیان راه به چشمپوشی بر یکی از مهمترین وجوه فرهنگ آنها میبرد و ناگزیر به خوانشهای ناکامل و برداشتهای نادقیق ختم خواهد شد. نیز نباید (و نمیشود) عینک یک قاضی را بر چشم زد و به نقد اخلاقیشان نشست؛ هزارتوی تاریخ و هفتخوان زندگی گذشتگان را آنقدر گیروگور بوده و هست که نشستن بر عاجبرج و کوباندن هر چه سازگار با مزاج ما نبود، نه امری رواست و نه امری علمی. میل ساختاری انسان به کشف و درک جهانش، نیاز انسان به اثرگذاری (یا لااقل وهم اثرگذاری) در اوضاع پیرامونش، با کمدانشی او درمیآمیزد و انسان را باورمند به اموری میکند که اکنون زیر ردای «اوهام»، «جادو» و البته «علوم غریبه» خوش مینشینند [...]
«طلسمهای شهری» وامدار علم حروفاند؛ ازاینمنظر که حروف را، با همان اعتقاد به کارکردهای ماورایی و با بهرهوری از همان ابزارهای خاص و شکلهای مشخص، بر چیزی مینویسند و توقع جلوهگری آن در ساحت جهان انضمامی را دارند. طلسمهای شهری را در مقابل «طلسمهای فردی» قرار دادهام و مُرادم از عبارت طلسمهای شهری، آن دسته از طلسمهایی است که:
• در مقیاس یک شهر نوشته میشوند؛
• زمانمند نیستند، ابدیاند؛
• بانی نگارش آنها حاکم یا فرمانروای شهر است؛
• عامۀ مردم نگارندۀ آنها را یکی از جادوگران اسطورهای میدانند؛
• ناظر بر کیفیتهایی همچون امنیت عمومی و تأمین و مدیریت منابع زیستی هستند؛
• غالباً بر سنگ و مناره و مجسمه نگاشته میشوند.
تعریف مزبور محصول بررسی حدوداً چهل طلسم شهری در شش کتاب تاریخی (از سدۀ سوم تا هفتم هجریقمری) است.
اکنون با ذکر مثالی حدود طلسمهای شهری را مشخصتر و مرز آن را با طلسمهای فردی بارزتر میکنم...
🔸 متن کامل این یادداشت را در وبسایت کوبه بخوانید، یا لینک تلگرافیاش را لمس کنید:
www.koubeh.com/mmt11
http://telegra.ph/mm11-11-07
Telegraph
mm11
دربارۀ طلسمهای شهری محمدمهدی طاهری گیرم که این روزها «علوم غریبه» را نشود (یا نباید) به چشمی جز خرافات و یاوه دید؛ اما بیاعتنایی به جادوباوری پیشینیان راه به چشمپوشی بر یکی از مهمترین وجوه فرهنگ آنها میبرد و ناگزیر به خوانشهای ناکامل و برداشتهای…
کوبه
Photo
یکشنبه ساعت ۱۰ تا ۱۲ در سالن قطب فناوری معماری پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران، میزبان دکتر سعید اسدی خواهیم بود تا با موضوع «تبار زیباییشناسی مدرن» برای ما سخنرانی کنند.
دکتر سعید اسدی، از استادان هنرهای نمایشی و هیئتعلمی دانشگاه تهران است؛ تاکنون بارها عضویت در هیئت داوران و دبیری جشنوارههای تئاتر فجر و کتاب سال جمهوری اسلامی را بر عهده داشتهاند و مدیر امور بینالملل ادارهٔ کلّ هنرهای نمایشی هستند.
در پنجمین سمینار از سری جدید سلسله نشستهای تجارب مطالعات معماری و شهرسازی ایران، روز یکشنبه ۲۱ آبان در سالن قطب فناوری معماری پای سخنان دکتر سعید اسدی خواهیم نشست تا از «تبار زیباییشناسی مدرن» برایمان بگویند.
حضور عموم در این جلسه آزاد است.
@Koubeh
دکتر سعید اسدی، از استادان هنرهای نمایشی و هیئتعلمی دانشگاه تهران است؛ تاکنون بارها عضویت در هیئت داوران و دبیری جشنوارههای تئاتر فجر و کتاب سال جمهوری اسلامی را بر عهده داشتهاند و مدیر امور بینالملل ادارهٔ کلّ هنرهای نمایشی هستند.
در پنجمین سمینار از سری جدید سلسله نشستهای تجارب مطالعات معماری و شهرسازی ایران، روز یکشنبه ۲۱ آبان در سالن قطب فناوری معماری پای سخنان دکتر سعید اسدی خواهیم نشست تا از «تبار زیباییشناسی مدرن» برایمان بگویند.
حضور عموم در این جلسه آزاد است.
@Koubeh
کوبه
Photo
اینقدر نکوب کوبه!
سعید خاقانی
به نظر من همیشه صدایی پنهان در پس نوشتهها هست که حرفی جز حرف متن میزند. متنها یک موضوع دارند، یک موضع دارند و یک مضمون. گاهی مضمون حکایت دیگری میکند، اینکه «اوضاع بد است اما درست میشود»، «تا بوده همین بوده و کاری هم نمیتوان کرد»، «قدم اول خوبی برداشتیم»، «همه سروته یک کرباسید» یا «تقلا نکن ما همه نابود خواهیم شد». و به نظر من به اندازهٔ گفتهٔ صریح متن، این زمزمهٔ پنهان در جان و تن نوشته که از زبان او سخن میگوید مهم است. نقد برملا کنندهٔ بازیهای پنهان متنها و باز کنندهٔ میدان در میان فشارهاست، که کار کمی نیست، اما این تنها یک سوی کارکرد نقد به عنوان ابزار است. بی بازیگران بهتری که بتوانند در فضایی که نقد ایجاد کرده بازی کنند و ساخت قاعدههای بازیهای جوانمردانهتر، نقد اعتراضی بدون خواسته میشود یا زمزمهاش ناله و فریاد ناامیدی خواهد بود.
پس منتقد یک موضع انتقادی دارد ولی به یک برآیند هم فکر میکند یا حداقل باید فکر کند. گاهی موضع منتقد یک منفیت تام است (total negation) که یا به دنبال تخریب است یا انقلاب یا کاشت بذر جهانی دیگر. یکی هم منتقدی درونی است که موضعی خاص از یک کل را میگیرد و بر یک بستر، سنتز یا تکامل میجوید. گاهی هم منتقد بازتولیدکنندهٔ وضع موجود است، وزنهای که تعادل را برای آن طرفی که نقد میشود حفظ میکند. بله، گاهی منتقد خود عامل تداوم وضعیتی انتقادی است؛ مثل طبیبی که در عین اینکه به دنبال شفاست، طالب مریض و مریضی است تا موقعیت بالادست و بیرونی طبابت را تداوم ببخشد و نگه دارد. منتقد بدون اینکه تصویری از برآیند کار خود داشته باشد، گفتهاش یا بیخاصیت میشود، یا تخریبکننده یا بازتولیدکنندهٔ وضع موجود. گاهی خود نقد باعث میشود که وضعیت منفی به خودآگاهی از موضع خود برسد و چیزهایی را که بدون فهم بلغور میکرد مزمزه کند و به تجهیز قوا بپردازد. پس گاهی به جای کندن لباسهای کهنه، باید در خفا به دنبال دوختن لباس نوی زیباتر بود؛ اینجا کهنه خود رخت بر میبندد. اشتباه برداشت نکنید: نقد را بیخاصیت نمیخوانیم، بلکه فقط نقاد باید در افق دیدش نتیجه را ببیند. نه هر خردهای به وضعیت بهتر میانجامد.
موضع انتقادی گاهی تنها واکنشی روانی است. رانندهای که در بلبشوی خیابانهای ما از رانندگی ایرانیان حرف میزند، نه برای اصلاح که برای مبرا کردن خود از این وضعیت نامیمون خرده میگیرد: «ما ایرانیها فرهنگ رانندگی نداریم». گاهی استاد از وضعیت آموزشی گله میکند؛ نه اینکه قصد صلاح داشته باشد، بلکه این غُر زدن نوعی تخلیهٔ روانی برای اوست. هر از گاهی دوستی نه چندان مودّی به آداب میگفت «بیایید کمی زر سیاسی بزنیم». میگفتیم «این چه صیغهای است دیگر؟» میگفت ما که نه میتوانیم و نه میخواهیم چیزی را عوض کنیم، کمی زر میزنیم تا دلمان خنک شود. نه همهٔ منتقدان دنبال صلاحاند و نه همه راه صلاح را بلدند: گاهی بیرون میایستند، گاهی خود را بیرون میدانند و گاهی با این وضعیتْ ناخواسته معاشقه میکنند.
برای اینکه نقد مخالفخوان حیاتبخش وضع موجود نشود یا خرده ای نگیرد که پس پشتش بخواند که همین است که هست، باید فرآیندی ساختطلب باشد. در انتقاد باید سه چیز را در نظر داشت: یک انباشت است و دیگر فرآیند و در آخر ساخت دستگاه. بهترین نمونهٔ این فکر فرآیندی انباشتشوندهٔ ساختارساز، تفکر ساده و بیطنطنهٔ پوپری است. منتقد باید بداند دنبال چیست و به مصاف انتقاد از چه و کجا رفته است. از نقش بد فلان کاخ خرده میگیرد یا به جان پایبست ویران خرابهای افتاده است. عمارتها آجر به آجر ساخته میشوند و در حوزهٔ فرهنگ پدر پیر فلک درمیآید تا کسی تاریخی بنویسد یا نظریهای بسازد. بدون حیث التفاتی نقد که برای ساخت جهانی بهتر است، نقد بیفایده و در شکل بد آن تخریبکننده میشود. نمیخواهم به اسم «نقد سازنده» زبان ببندیم ولی نقد هم راه و رسم و آداب میخواهد.
نوشتههای این روزهای کوبه مشتهای مردانهای است که میکوبد. من اگر قلم لرزانی داشتم که دوست داشتم فکر و زبانم محک بخورد از این کوبه میترسیدم، چون پتک میزند. همه را با یک چوب میراند، حکمهای بزرگ میدهد و طنطنه دارد. تاریخ را و فضا و زمان را رنگ یکدست میزند. از این زبان رجزخوان کوبندهای که در میدان گردوخاک میکند، عمارتی سر بر نمیکند. یکی فاتحهٔ آموزش را میخواند، یکی جعفرخانهای از فرنگ برگشته را انگشتنما میکند و بقیه هم که به جان هم افتادهاند. از نهالهای تازه سربرکرده نباید آناً انتظار میوه داشت، اما امید آزادگی سرو و ثمر شیرین داریم؛ نکند که درخت عرعر همهجا سربرکند. ⬇️
سعید خاقانی
به نظر من همیشه صدایی پنهان در پس نوشتهها هست که حرفی جز حرف متن میزند. متنها یک موضوع دارند، یک موضع دارند و یک مضمون. گاهی مضمون حکایت دیگری میکند، اینکه «اوضاع بد است اما درست میشود»، «تا بوده همین بوده و کاری هم نمیتوان کرد»، «قدم اول خوبی برداشتیم»، «همه سروته یک کرباسید» یا «تقلا نکن ما همه نابود خواهیم شد». و به نظر من به اندازهٔ گفتهٔ صریح متن، این زمزمهٔ پنهان در جان و تن نوشته که از زبان او سخن میگوید مهم است. نقد برملا کنندهٔ بازیهای پنهان متنها و باز کنندهٔ میدان در میان فشارهاست، که کار کمی نیست، اما این تنها یک سوی کارکرد نقد به عنوان ابزار است. بی بازیگران بهتری که بتوانند در فضایی که نقد ایجاد کرده بازی کنند و ساخت قاعدههای بازیهای جوانمردانهتر، نقد اعتراضی بدون خواسته میشود یا زمزمهاش ناله و فریاد ناامیدی خواهد بود.
پس منتقد یک موضع انتقادی دارد ولی به یک برآیند هم فکر میکند یا حداقل باید فکر کند. گاهی موضع منتقد یک منفیت تام است (total negation) که یا به دنبال تخریب است یا انقلاب یا کاشت بذر جهانی دیگر. یکی هم منتقدی درونی است که موضعی خاص از یک کل را میگیرد و بر یک بستر، سنتز یا تکامل میجوید. گاهی هم منتقد بازتولیدکنندهٔ وضع موجود است، وزنهای که تعادل را برای آن طرفی که نقد میشود حفظ میکند. بله، گاهی منتقد خود عامل تداوم وضعیتی انتقادی است؛ مثل طبیبی که در عین اینکه به دنبال شفاست، طالب مریض و مریضی است تا موقعیت بالادست و بیرونی طبابت را تداوم ببخشد و نگه دارد. منتقد بدون اینکه تصویری از برآیند کار خود داشته باشد، گفتهاش یا بیخاصیت میشود، یا تخریبکننده یا بازتولیدکنندهٔ وضع موجود. گاهی خود نقد باعث میشود که وضعیت منفی به خودآگاهی از موضع خود برسد و چیزهایی را که بدون فهم بلغور میکرد مزمزه کند و به تجهیز قوا بپردازد. پس گاهی به جای کندن لباسهای کهنه، باید در خفا به دنبال دوختن لباس نوی زیباتر بود؛ اینجا کهنه خود رخت بر میبندد. اشتباه برداشت نکنید: نقد را بیخاصیت نمیخوانیم، بلکه فقط نقاد باید در افق دیدش نتیجه را ببیند. نه هر خردهای به وضعیت بهتر میانجامد.
موضع انتقادی گاهی تنها واکنشی روانی است. رانندهای که در بلبشوی خیابانهای ما از رانندگی ایرانیان حرف میزند، نه برای اصلاح که برای مبرا کردن خود از این وضعیت نامیمون خرده میگیرد: «ما ایرانیها فرهنگ رانندگی نداریم». گاهی استاد از وضعیت آموزشی گله میکند؛ نه اینکه قصد صلاح داشته باشد، بلکه این غُر زدن نوعی تخلیهٔ روانی برای اوست. هر از گاهی دوستی نه چندان مودّی به آداب میگفت «بیایید کمی زر سیاسی بزنیم». میگفتیم «این چه صیغهای است دیگر؟» میگفت ما که نه میتوانیم و نه میخواهیم چیزی را عوض کنیم، کمی زر میزنیم تا دلمان خنک شود. نه همهٔ منتقدان دنبال صلاحاند و نه همه راه صلاح را بلدند: گاهی بیرون میایستند، گاهی خود را بیرون میدانند و گاهی با این وضعیتْ ناخواسته معاشقه میکنند.
برای اینکه نقد مخالفخوان حیاتبخش وضع موجود نشود یا خرده ای نگیرد که پس پشتش بخواند که همین است که هست، باید فرآیندی ساختطلب باشد. در انتقاد باید سه چیز را در نظر داشت: یک انباشت است و دیگر فرآیند و در آخر ساخت دستگاه. بهترین نمونهٔ این فکر فرآیندی انباشتشوندهٔ ساختارساز، تفکر ساده و بیطنطنهٔ پوپری است. منتقد باید بداند دنبال چیست و به مصاف انتقاد از چه و کجا رفته است. از نقش بد فلان کاخ خرده میگیرد یا به جان پایبست ویران خرابهای افتاده است. عمارتها آجر به آجر ساخته میشوند و در حوزهٔ فرهنگ پدر پیر فلک درمیآید تا کسی تاریخی بنویسد یا نظریهای بسازد. بدون حیث التفاتی نقد که برای ساخت جهانی بهتر است، نقد بیفایده و در شکل بد آن تخریبکننده میشود. نمیخواهم به اسم «نقد سازنده» زبان ببندیم ولی نقد هم راه و رسم و آداب میخواهد.
نوشتههای این روزهای کوبه مشتهای مردانهای است که میکوبد. من اگر قلم لرزانی داشتم که دوست داشتم فکر و زبانم محک بخورد از این کوبه میترسیدم، چون پتک میزند. همه را با یک چوب میراند، حکمهای بزرگ میدهد و طنطنه دارد. تاریخ را و فضا و زمان را رنگ یکدست میزند. از این زبان رجزخوان کوبندهای که در میدان گردوخاک میکند، عمارتی سر بر نمیکند. یکی فاتحهٔ آموزش را میخواند، یکی جعفرخانهای از فرنگ برگشته را انگشتنما میکند و بقیه هم که به جان هم افتادهاند. از نهالهای تازه سربرکرده نباید آناً انتظار میوه داشت، اما امید آزادگی سرو و ثمر شیرین داریم؛ نکند که درخت عرعر همهجا سربرکند. ⬇️
کوبه
Photo
⬆️در این وضعیتی که کلاف سعادت سرگم کرده است و خرابهنشین شدهایم، چکش به دست گرفتن دردی دوا نمیکند. از زبانها خنجری نسازیم و به جان هم نیفتیم. گوش باشیم و در سکوت به دنبال ساختن باشیم. قدیمیها میگفتند زندگی مثل بادپیچکی میماند که در کوچهٔ زندگی میافتد و ذرهذره خاشاکی جمع میکند. این حکمت مردمان پاییندست جامعه است و گاهی این حکمتهای خُرد، پیروز واقعی در مصاف با شمشیرهای گُرد است. در برابر شاهان بزرگ که شمشیر به دست دارند، ما چاقوبهدستان قالیبافی هم داریم که گرهگره میبافند تا جهانی زیبا سر بر کند. همه برندهاند، یکی شمشیر است، یکی چاقوی جراحی و دیگری چاقوی قالیبافی. به فکر بافتن باشیم تا تاختن. کوبه به جای در برابر بهتر است در مورد بنویسد.
این هم آرزویی برای کوبه از زبان مسعود سعد سلمان:
ای عزم سفر کرده و بسته کمر فتح بگشاده چپ و راست فلک بر تو در فتح
گردی که همه تلخ کند کام تو امروز فردا نهد اندر دهن تو شکر فتح
فتح و ظفرت کم نبود زانکه به حمله در دست تو تیغ ظفرست و سپر فتح
از باغ نشاط تو بروید گل رامش وز شاخ مراد تو برآید ثمر فتح
@Koubeh
http://koubeh.com/s11/
این هم آرزویی برای کوبه از زبان مسعود سعد سلمان:
ای عزم سفر کرده و بسته کمر فتح بگشاده چپ و راست فلک بر تو در فتح
گردی که همه تلخ کند کام تو امروز فردا نهد اندر دهن تو شکر فتح
فتح و ظفرت کم نبود زانکه به حمله در دست تو تیغ ظفرست و سپر فتح
از باغ نشاط تو بروید گل رامش وز شاخ مراد تو برآید ثمر فتح
@Koubeh
http://koubeh.com/s11/
Forwarded from انجمن علمی مرمت دانشگاه تهران
دومین جلسه از سلسله سمینارهای بررسی تجارب مرمت ابنیه وبافتهای تاریخی:
دکتر گیتی اعتماد، دانشآموخته کارشناسی ارشد معماری و دکترای شهرسازی از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و دارای درجه فوق تخصصی شهرسازی در کشورهای جهان سوم از دانشگاه لندن هستند.
دکتر اعتماد تدریس در دانشگاههای شیراز و شهید بهشتی و مدیریت گروه شهرسازی دانشگاه ملی را در فاصله سالهای۱۳۵۱-۱۳۵۹ در کارنامه فعالیتهای دانشگاهی خود دارند.
از سوابق مدیریتی ایشان،میتوان به ریاست هیأت مدیرهی مهندسان مشاور طرح و معماری،نیابت ریاست انجمن صنفی مهندسان مشاور معماری و شهرسازی و عضویت در هیأت امنا انجمن مفاخر معماری ایران اشاره داشت.
از آثار و تألیفات ایشان میتوان به ترجمه کتاب «جغرافیای شهری»و «توسعه و توسعهنیافتگی» و تالیف کتب «شهرنشینی در ایران» و ترجمه مقالات متعددی در زمینه معماری و شهرسازی اشاره داشت. کتاب «ارزیابی پروژه نواب و پیامدهای آن» از تالیفات دیگر دکتر است که در ارتباط با عنوان این نشست است.
در جلسه یکشنبه، مورخ ۲۱/۸/۱۳۹۶ در خدمت دکتر گیتی اعتماد خواهیم بود. اینجلسه ساعت۱۴-۱۶ در سالن تماشاخانه، باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران واقع در خیابان شانزده آذر برگزار خواهد شد. شرکت در این جلسه برای عموم علاقهمندان آزاد است.
دکتر گیتی اعتماد، دانشآموخته کارشناسی ارشد معماری و دکترای شهرسازی از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و دارای درجه فوق تخصصی شهرسازی در کشورهای جهان سوم از دانشگاه لندن هستند.
دکتر اعتماد تدریس در دانشگاههای شیراز و شهید بهشتی و مدیریت گروه شهرسازی دانشگاه ملی را در فاصله سالهای۱۳۵۱-۱۳۵۹ در کارنامه فعالیتهای دانشگاهی خود دارند.
از سوابق مدیریتی ایشان،میتوان به ریاست هیأت مدیرهی مهندسان مشاور طرح و معماری،نیابت ریاست انجمن صنفی مهندسان مشاور معماری و شهرسازی و عضویت در هیأت امنا انجمن مفاخر معماری ایران اشاره داشت.
از آثار و تألیفات ایشان میتوان به ترجمه کتاب «جغرافیای شهری»و «توسعه و توسعهنیافتگی» و تالیف کتب «شهرنشینی در ایران» و ترجمه مقالات متعددی در زمینه معماری و شهرسازی اشاره داشت. کتاب «ارزیابی پروژه نواب و پیامدهای آن» از تالیفات دیگر دکتر است که در ارتباط با عنوان این نشست است.
در جلسه یکشنبه، مورخ ۲۱/۸/۱۳۹۶ در خدمت دکتر گیتی اعتماد خواهیم بود. اینجلسه ساعت۱۴-۱۶ در سالن تماشاخانه، باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران واقع در خیابان شانزده آذر برگزار خواهد شد. شرکت در این جلسه برای عموم علاقهمندان آزاد است.