گفتار دینی
"تغییر" در قاموس قرآن
محمدامین مروتی
تفسیر آیه 53 سوره انفال در روزگار معاصر به این صورت بوده که تا مردم نخواهند وضعشان بهبود یابد، خدا بدانان یاری نمی رساند در حالی که بر سیاق آیات پیش و پس، معنی اش این است که خدا نعمتی را از قومی نمی گیرد مگر به سبب نافرمانی ایشان. این از مواردی است که تلقی مفسران از آیات موافق اوضاع روزگار، قبض و بسط پیدا می کند. هیچیک از مفسران و مترجمان گذشته معنای موافق انقلاب و تغییر را از این آیه نفهمیده اند و تغییر را به معنای تغییر خوب و بهبودی ندانسته اند بلکه تغییر را امری مذموم تلقی می کرده اند. در روزگار جدید است که از تغییر به عنوان امر مطلوب یاد می شود.
شیوه های کفر در طول تاریخ شبیه هم است:
سوره أنفال آيه 52: كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ كَفَرُواْ بِآيَاتِ اللّهِ فَأَخَذَهُمُ اللّهُ بِذُنُوبِهِمْ إِنَّ اللّهَ قَوِيٌّ شَدِيدُ الْعِقَابِ : و اين به شيوه خاندان فرعون بود و كسانى كه پيش از آنها بودند. آنها به آيات خدا كافر شدند. پس خدا آنها را به كيفر گناهانشان مؤاخذه كرد، كه خدا نيرومند و سختعقوبت است.
و خدا نعمتی را از کسی نمی ستاند مگر به پاس ناشکری و کفرانشان:
سوره أنفال آيه 53: ذَلِكَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَأَنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ : زيرا خدا نعمتى را كه به قومى ارزانى داشته است، دگرگون نسازد، تا آن قوم خود دگرگون شوند. و خدا شنوا و داناست.
سوره أنفال آيه 54: كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ كَذَّبُواْ بآيَاتِ رَبِّهِمْ فَأَهْلَكْنَاهُم بِذُنُوبِهِمْ وَأَغْرَقْنَا آلَ فِرْعَونَ وَكُلٌّ كَانُواْ ظَالِمِينَ : و اين به شيوه خاندان فرعون بود و كسانى كه پيش از آنها بودند. آنها آيات پروردگارشان را تكذيب كردند و ما به كيفر گناهانشان هلاكشان كرديم و خاندان فرعون را غرقه ساختيم، زيرا همه ستمكار بودند.
با تو می گویم:
دین برادر بزرگتری دارد به نام اخلاق. وقتی دین این برادر بزرگتر یعنی اخلاق را کنار میگذارد و با قدرت همدم میشود صاحب فرزندی میگردد به نام مصلحت که این فرزند هم دین را میکشد و هم اخلاق را.
گفتار اجتماعی
نکاتی در باب آسیب پذیری دموکراسی
محمدامین مروتی
دموکراسی ها از جهات مختلف آسیب پذیرند.
یکی از مهمترین آن ها، برداشت حداقلی از دموکراسی به معنای خواست اکثریت و اکثریت گرایی است. در مقاطعی خواست اکثریت به استبداد انجامیده است. نمونه بارزش نازیسم و فاشیسم و برخی حکومت های چپ بوده که با رای مردم به قدرت رسیده ولی دیگر رهایش نکرده اند. یا انتخابات را به کلی برانداخته اند یا آن را به شکلی مدیریت می کنند که قدرت همیشه در دستشان بماند.
اما برداشت حداکثری از دموکراسی، صرفاً اکثریت گرایی نیست. بلکه خواهان تضمین انتخابات منصفانه و آزاد با کمک اهرم هایی چون قوه قضاییه مستقل(حاکمیت قانون)، مجریان بی طرف انتخاباتی و نظارت نهادهای داخلی و خارجی است. وجود یک نهاد بی طرف قضایی مثل دادگاه قانون اساسی، که در بن بست های سیاسی بتواند حرف آخر را بزند می تواند بسیار مفید و فصل الخطاب قانونی باشد. در ایران شاید اگر در سال 32 چنین دادگاه بی طرفی وجود داشت کار به کودتا نمی کشید.
بیت الغزل دموکراسی، تسهیل کم گزند و بی خشونتِ جابه جایی قدرت است. ذهنیت احزاب دموکراتیک این است که همواره در قدرت نمی مانند و همینطور همواره از قدرت دور نمی مانند. پیروزی و شکست همیشه موقتی است.
یکی دیگر از خطراتی که دموکراسی را تهدید می کند، پوپولیسم است. پوپولیسم در شرایطی رشد می کند، که احزاب موجود ناکارامد و متفرق و دائم در حال نزاع باشند. در این اوضاع حزب یا شخصی که وعده کارآمدی و برخورد قاطع داشته باشد، شانس موفقیت بالایی دارد. بر سرکار آمدن هیتلر در گذشته در چنین اوضاعی رقم خورد. پوپولیسم بستر خوبی برای تضعیف دموکراسی است. پوپولیسم دو شکل مشارکتی و تفویضی دارد. در شکل مشارکتی، اساس همان نظر اکثریت است. در شکل تفویضی مردم به یک جادوگر و منجی اعتماد می کنند و سرنوشت خود را بدو می سپارند. نظیر هیتلر. شکل تفویضی پوپولیسم از شکل مشارکتی آن بسیار خطرناک تر است. این نوع توهم در شرایطی که مردم به تنگ آمده باشند و خیری از احزاب ندیده باشند و چیزی هم برای از دست دادن نداشته باشند، متصور است.
حفظ حقوق اقلیت ها، دموکراسی را از اکثریت گرایی نجات می دهد. این مهم در دموکراسی های پارلمانی و تناسبی بیشتر میسر است که احزاب به نسبت وزن سیاسی و دموکراتیک شان نماینده در مجلس دارند و در تشکیل دولت و اداره کشور مشارکت می کنند.
منبع:
اندیشه پویا شماره 91 مرداد 1403 مقاله چه کسی تعیین می کند چه چیزی دموکراتیک است؟ نوشته آدام پرزوورسکی
23 مرداد 1403
با تو می گویم:
اگر مراقب آزادی باشی، حقیقت از خودش دفاع می کند. (ریچارد رورتی)
گفتار عرفانی
تصویر شهر عشق در غزل 1334 مولانا
محمدامین مروتی
مولانا در غزل 1334 تصویری از شهر عشق به دست می دهد که به مدینه فاضله اهل سیاست می ماند. او می گوید در شهر عشق هر چه بدهی، بهترش را می ستانی. بهترین عوض(نعم البدل). مرده زنده و پیر جوان و مس طلا می شود:
مُردار، جانی میشود، پیری جوانی میشود
مس، زرّ کانی میشود، در شهر ما نعم البدل
مستی و سلامتی در همه جای شهر عشق موج می زند. گویی بهشتی است که در این جهان قائم شده است:
شهری پر از عشق و فرح، بر دست هر مستی قدح
این سوی نوش، آن سوی صحّ ، این جوی شیر و آن عسل
حس می کند همه مردم شاهند و کسی بر دیگری برتری و بهتری ندارد. همه را به یک چشم و آن هم به چشم پادشاه می بیند. اگر در آسمان یک ماه است، در شهر عشق همه ماه و ستاره اند:
در شهر، یک سلطان بود، وین شهر، پُر سلطان، عجب
بر چرخ یک ماهست بس، وین چرخ، پرماه و زحل
شهری که در آن بیماری وجود ندارد و کسی آسیب نمی بیند و به ناز طبیبان نیازمند نیست:
رو رو طبیبان را بگو، کان جا شما را کار نیست
کان جا نباشد علّتی، وان جا نبیند کس خلل
شهری که به قاضی و شحنه نیز نیازی ندارد. دعوا مربوط به قطرات خرد است که به دعوی سر می کشند. اما دریا، مظهر وحدت قطرات است و دشمنی و جدال در آن راه ندارد:
نی قاضیی، نی شحنهای، نی میر شهر و محتسب
بر آبِ دریا کَی رود، دعوی و خصمی و جدل
شهر عشق به عنوان یک شهر در روی زمین تحقق نیافته است. این شهر، حس و حال عارفان و عاشقان نسبت به یکدیگر و آدم و عالم است. شاید انسان بتواند در عالم سیر و سلوک فردی، مقیم این شهر گردد، چنان که مولانا گشت.
24 مرداد 1403
با تو می گویم:
وقتی عرفان از قلمروی شخصی خارج میشود و به قلمروی اجتماع پا میگذارد، به نوعی فاشیسم منجر میشود. (مهزاد الیاسی)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔹 سکانسی از فیلم تحسین شده
«رستگاری در شاوشنگ»
«رستگاری در شاوشنگ»
عکسی از ملاقات "چارلی_چاپلین" با "هلن_کلر" نویسندهی آمریکایی ناشنوا و نابینا مربوط به سال 1919
#عکاسی
#عکاسی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ویدیویی دربارهی تحلیل و بررسی شاهکار هنری "مونا لیزا"(Mona Lisa) اثرِ "لئوناردو_داوینچی"(Leonardo_da Vinci)
هنرمند، نقاش و مخترع بزرگ ایتالیایی، این نقاشی که یکی از پُرآوازهترین تابلوهای نقاشی داوینچی است به "لبخند ژوکوند" نیز معروف است و با تکنیک رنگ و روغن بر روی صفحهی چوب سپیدار نقاشی شده است. داوینچی سفارش نقاشی این اثر را در سال 1503 دریافت کرد و پس از چهار سال آن را نیمهکاره رها کرد و سپس 10 سال بعد یعنی در سال 1517 دوباره کار بر روی نقاشی مونالیزا را شروع کرد و اندکی پیش از مرگش آن را به پایان رساند. تابلوی "مونا لیزا" هماکنون در "موزهی لوور، پاریس" نگهداری میشود.
گوینده: "کیمیا_قربانی"
#نقاشی
هنرمند، نقاش و مخترع بزرگ ایتالیایی، این نقاشی که یکی از پُرآوازهترین تابلوهای نقاشی داوینچی است به "لبخند ژوکوند" نیز معروف است و با تکنیک رنگ و روغن بر روی صفحهی چوب سپیدار نقاشی شده است. داوینچی سفارش نقاشی این اثر را در سال 1503 دریافت کرد و پس از چهار سال آن را نیمهکاره رها کرد و سپس 10 سال بعد یعنی در سال 1517 دوباره کار بر روی نقاشی مونالیزا را شروع کرد و اندکی پیش از مرگش آن را به پایان رساند. تابلوی "مونا لیزا" هماکنون در "موزهی لوور، پاریس" نگهداری میشود.
گوینده: "کیمیا_قربانی"
#نقاشی
گفتار فلسفی
یورگن هابرماس(متولد 1929)
محمدامین مروتی
هابرماس آلمانی، از فلاسفه معاصر پسامارکسیست است که به نوعی مارکسیسم دموکراتیک و رادیکال باور دارد. هابرماس از نسل دوم "حلقه فرانکفورت" است. هابرماس در سال ۱۹۵۶دستیار تئودور آدورنو در مکتب فرانکفورت شد. مکتب فرانکفورت نظریهای انتقادی است و به انتقاد از ساختارهای سرمایهداری می پردازد.
وی با دو نظریه "حوزه عمومی" و "کنش ارتباطی" (یا برهمکنش) شناخته می شود.
هابرماس در اوایل از جنبش دانشجویی 1968 فرانسه حمایت کرد ولی به سبب مخالفت با خشونت، از آن فاصله گرفت.
مارکس:
وی تحت تأثیر جرج لوکاچ، مارکسیست مجاری است که در مقابل قرائت شرقی- روسیِ لنین، قرائتی اروپایی از مارکس دارد.
برگذشتن از مارکس، با ارتقای مفهوم "کار" به "تعامل" حاصل می شود. کار محصول تعامل با طبیعت و تعامل یا "کنش ارتباطی"، محصول رابطة "انسان با انسان" است. اولی مستلزم "عقلانیت ابزاری" و دومی مستلزم "عقلانیت ارتباطی" است.
یکی از کارهای هابرماس، بازسازی نظریه ماتریالیسم تاریخی است. وی تاکید مارکس بر وجهه اقتصادی جامعه را مربوط به سرمایهداری اولیه می داند. از نظر هابرماس در سرمایه داری متاخر تاکید بر جنبه سیاسی حکومت بیشتر است.
کنش ارتباطی:
در سال ۱۹۵۴ به انتشار رسالهای دست زد به نام "دیالکتیک خردگرایی" که بسیاری از اندیشههای کانونی نظریهی بعدی او دربارهی "کنش ارتباطی" در آن به چشم میخورد. وی در این رساله میان خردگرایی تکنیکی ـ اقتصادی و خردگرایی اجتماعی کار تفاوت قائل میشود.
اما کتاب مهم او "نظریه کنش ارتباطی" (1981) است. او با نقد عقل ابزاری و هدفمند، به عقلانیت ارتباطی می رسد. هابرماس بین "عقلانیت ارتباطی" و "عقلانیت هدفمند" تفکیک می کند. عقلانیت ارتباطی، با "گفتگو" شکل می گیرد. عقلانیت هدفمند، بر اساس بهره وری سنجیده می شود و عقلانیت ارتباطی بر مبنای ایجاد تفاهم و ارتباط. هابرماس، ماکس وبر را به خاطر نادیده گرفتن عقل ارتباطی و تاکید یکسویه بر عقل ابزاری مورد انتقاد قرار می دهد.
به نظر هابرماس، عقلانیت در کلام شکل می گیرد و رهایی پیش از هر چیز، رهایی زبان از سلطه و استبداد است که فقط در همکنش ارتباطی و گفتگو شکل می گیرد. آرمانشهر او جامعه ای است که فرصت "گفتگوی برابر" به اعضایش بدهد که از آن به "وضعیت آرمانی کلام" تعبیر می کند.
شهرت هابرماس بیشتر به ابداع اصطلاح و تز "گستره همگانی یا فضای عمومی"(جامعه مدنی) است. گستره همگانی میانجی فضای خصوصی و فضای عمومی است.
مدرنیته:
او برخلاف فوکو که مدرنیته را کلاً نقد می کند، پروژه مدرنیته را ناتمام می داند.
هابرماس از معدود متفکران مکتب فرانکفورت و نظریه انتقادی است که با دیدی خوشبینانه به آینده و مدرنیته می نگرد.
در جریان مدرنیزه شدن، انسان به سوی مطلقکردن خرد ابزاری گرایش مییابد. ولی مدرنیته باید دیالکتیک روشنگری را بشناسد و "پسرفت در پیشرفت" را نقد کند تا انتقاد از خود مدرنیته را ممکن سازد.
جامعه مدنی و دموکراسی رادیکال:
دموکراسی مورد نظر هابرماس یک دموکراسی رادیکال است و دموکراسی مورد نظر پوپر، دموکراسی لیبرال.
اندیشه "جامعه مدنی"، آلترناتیو تئوری "جامعه باز" پوپر است. هابرماس می گوید در دموکراسی های لیبرال، احزاب سیاسی بخشی از حکومت هستند. دموکراسی به مشارکت صوری شهروندان در انتخابات ختم نمی شود، بلکه محتاج مشارکت برابر و همگانی آنان در مباحثات عمومی است.
دمکراسی زمانی به واقعیت میپیوندد که خودمختاری بشریت متحقق گردد. ولی ایده حاکمیت مردم در کشورهای مدرن از پارلمان به مدیریت و احزاب منتقل شده است.
دین:
هابرماس برای دین نه ارزش ذاتی، بلکه ارزش کارکردی قائل است. وی همانند دورکیم دین را محصول جامعه و برآمده از نیازهای بشری می پندارد.
ادیان همچنان قادرند جایگاه خود را در ساختارهای پرپیچوخم جوامع مدرن حفظ کنند. هابرماس احتمال میدهد که ادیان بزرگ، هنوز از درونمایه معنوی بالقوهای برای الهامبخشی برخوردارند، مشروط بر آنکه قواعد عرصه رقابتهای دموکراتیک را به رسمیت بشناسند.
به نظر او برابریخواهی، رهایی، وجدان اخلاقی، حقوق بشر و دمکراسی برخاسته، میراث عدالت در سنت یهودی و عشق به همنوع در سنت مسیحی است.
ترجمه آثار:
در ایران از یورگن هابرماس کتابهایی با عنوانهای "مهندسی ژنتیک و آیندهی سرشت انسان" توسط یحیی امامی، "جهانی شدن و آیندهی دمکراسی" و" نظریه کنش ارتباطی" توسط کمال پولادی، "دگرگونی ساختارهای عمومی" توسط جمال محمدی و "شناختشناسی تحلیلی و دیالکتیکی" توسط محمود علیزاده به فارسی برگردانده شده است.
با تو می گویم:
ما باید این مسئله را بپذیریم که محکمترین و تعصب آمیزترین باورهای ما؛ آنهایی هستند که کمترین دلیلها برای درستیشان در دست است. (برتراند راسل)
خودشناسی و سبک زندگی
معرفی کتاب "تسلی یابی"
محمدامین مروتی
مصطفی ملکیان در بررسی کتاب "تسلی یابی در اعصار ظلمانی" از شیوه های تسلی یابی سخن می گوید که عبارت اند از:
گذشت زمان، حمایت عاطفی(همدردی)، حمایت عملی (کمک مالی)، دادن امید(برای روزگاری بهتر)، معنادهی به مرگ به مثابة آزمایش، حتمیت مرگ برای همگان، امکان وقوع وضعیتی به مراتب بدتر، استفاده از تجربه و الگوی دیگران و نهایتاً نگاه فلسفی به مرگ که خود ملکیان این آخری را قابل دفاع تر می داند.
نیچه اما گفته بود بهترین تسلی برای آدمیان این است که بدانند تسلی ای وجود ندارد.
"تسلی یابی در اعصار ظلمانی" کتابی است از "مایکل ایگناتیف"، فیلسوف لیبرال و میانه رو که در باره نحوه مواجهه اشخاص معروف و بزرگ با مصیبت های زندگی و روزگاران تلخ و میزان تاب آوریِ آنان نوشته شده است.
کسانی که غالباً در تاملات فلسفی شان کوشیده اند راهکارهایی برای تسلی و عبور از مصیبت بجویند اما در مقام عمل خود نیز در اعمال این راهکارها دچار مشکل شده اند.
عده ای از آنان مانند سیسرون و بوئتیوس و سنکا اتفاقاً رواقی مذهب هم بوده اند و باید در مواجهه با مصائب خود را بهتر جمع و جور می کردند. گویی تاملات نظری فلسفی در عمل باید محک بخورند و معیارشان سنجیده شود.
"مایکل ایگناتیف" می گوید همه این رنج کشیدگان امید به تاریخ و برملا شدن حقایق تاریخی داشتند. آن ها به نسل های بعد که ما هستیم، ایمان داشتند.
1. "سیسرون" یک جمهوریخواه بود که با استبداد ژولیوس سزار در افتاد و عاقبت جان در راه باورش نهاد و مواجهه شجاعانه ای با مرگ داشت ولی پیش از آن در مواجهه با مرگ دخترش، از پا در آمده بود.
سیسرون کتابی در تسلی دارد به نام"کونسولاتیو". اما خود مانند پزشکی است که از درمان خود ناتوان است. او نهایتاً به این نتیجه می رسد که گذشت زمان، بهترین مرهم بر زخم های بشر است.
2. "بوئتیوس" فیلسوفی بود که با کتاب و کتابخانه محشور بود. او نیز از زمانی که با پادشاه تئودریک در افتاد، مغضوب شد و پس از مدتها زندان در 40 سالگی به مرگ محکوم شد. علت محکومیت او دفاع از مجلس سنا در مقابل اختیارات تئودریک بود. بوئتیوس کتاب "تسلی بخشی" را در زندان نوشت که مشتمل با گفتگوهای خیالی اش با زنش در قامت یک بانوی فیلسوف است. از خلال گفتگوها چنین بر می آید که او هم نمی تواند چندان خود را تسلی بدهد، اما گویی نفس نوشتن برای او نوعی تسلی بود. این کتاب تاثیر زایدی روی دانته و توماس مور گذاشت.
3. در قرن 16 با "میشل مونتنی" برخورد می کنیم که در جدال با افسردگی به خوشباشی و لذت جویی پناه می برد. او به جهت مقام و موقعیت، چیزی کم نداشت اما افسرده بود و نهایتاً با تحسین فضیلت تن، خود را تسلی می داد. همان فضیلتی که به شدت مورد تاکید نیچه نیز بود. کتاب او نیز "جستارها" نام دارد. او معتقد است که باید با لذت های جسمانی، حواسمان را از مصیبت منحرف کنیم. او نیز گذشت زمان را بهترین تسلی دهنده می داند.
4. "آنا آخماتووا" شاعره شهیر روس، دفتر"سوگواره" را با الهام از مشاهداتش از خانواده های زندانیان زمان استالین نوشت. زمانی که خود نیزدر صف ملاقات پسر زندانیش ساعت ها به انتظار می ایستاد. کسی که این دفتر شعر را به غرب معرفی کرد، ایزایا برلین بود. آخماتووا هنگام خواندن این اشعار، به برلین گفته بود:
" نه نمی توانم فایده ای ندارد. تو از جامعه انسان ها می آیی ولی در اینجا به انسان و غیر انسان تقسیم می شویم."
5. "پریمو ولی" در اردوگاه آشویتس به شعری امیدبخش از دانته دلخوش کرده بود که بخشی از آن را در حافظه داشت. لوی کتابی نوشت با نام"غرق شدگان و نجات یافتگان". او به واسطه مهارت فنی اش از کوره آدمسوزی جان به در برده بود و از این بابت شرمگین بود و می گفت بهترین ها غرق شده اند و بدترین ها نجات یافته اند و افسرده از این تاملات نهایتاً دست به خودکشی زد. ظاهراً تاریخ برای او هیچ تسلایی در برنداشت.
6. "میکلوش رادنوتی" مجاری نیز در اردوگاه های نازی با شعر گفتن خود را تسلی می داد. شعرهایی که به شکلی تصادفی به دست زنش رسید.
امیلی الیزابت دیکنسون می گوید:
"می گویند زمان مرهم است/ زمان هیچ گاه مرهم نبوده است/ دردهای واقعی با گذشت زمان/ عمیق تر هم می شوند....زمان درمان نیست..." 👇👇ادامه در فرسته بعدی👇👇
👆👆دنباله ی فرسته قبلی👆👆 7. "واتسلاو هاول" نویسنده ای که در مخالفت با حمله شوروی به چکسلواکی به زندان افتاد و بعدها به ریاست جمهوری چکسلواکی رسید، مردی بود که به عکس میلان کوندرا، امید را تبلیغ می کرد. کوندرایی که در پاریس نشسته بود می گفت انسان ها بازیچه الهه تاریخ اند و هاول در زندان می نوشت که تاریخ را همین الآن من و تو با اعمال مان می سازیم و می نویسیم.
زخم بزرگ زندگی هاول، خیانت او به زنش اولگا، پیش از افتادنش به زندان بود. ملاقات های آنان در زندان همواره سرد بود. اما از برهه ای هاول شروع کردن به نوشتن "نامه هایی با اولگا" و در آن مسئولیت خود را پذیرفت. زندان او با کارهای سخت و پست همراه بود. اما دلخوشی اش فراغت شنبه شب ها و نامه هایی بود که به اولگا می نوشت. محور این نامه ها "زیستن با حقیقت" و پذیرش مسئولیت بود. بعد از زندان هم هاول به طرف اولگا برنگشت. هر دو جفت های جدیدی پیدا کردند ولی تا آخر عمر با هم ماندند و الگا همیشه محرم اسرار هاول باقی ماند.
نهایتاً پس از رسیدن به مقام ریاست جمهوری، نوعی افسردگی مزمن دامن هاول را گرفت که باعث شد از مقامش استعفا بدهد.
8. "دوروتیافون ارتمن" پیانیستی بود که در 1804 فرزند سه ساله اش را از دست داد و به شدت افسرده شد. بتهوون پیش او رفت و بدون آن که کلمه ای سخن بگوید، یک ساعت برایش بداهه نوازی کرد و ارتمن حالش به شد.
"هندل" در قطعه ای به نام مسیحا، "موتسارت" و "وردی" و "برامس" در قطعات رکوییم(آمرزشخوانی) و "واگنر" نیز در پارسیفال کوشیدند خود و دیگران را در مرگ عزیزان شان تسلی دهند.
"گوستاو مالر" در دوران کودکی 8 برادر و خواهرش را از دست داد. او در چکامه " آوازهایی در مرگ فرزندان" که در سال 1904 نوشت کوشید این فقدان ها را به موسیقی تبدیل کند. اما در 1907 دختر 8 ساله اش ماری را از دست داد و پس از آن دیگر کوشید از شادی بنویسد اما در انتهای همه آثارش پس زمینه ای از غم وجود داشت. فروید را ملاقات کرد و طرف چندانی از او نبست. خود فروید نیز در 1920 دخترش را در اپیدمی آنفلوانزا از دست داد.
منبع:
اندیشه پویا شماره 78 شماره نوروز 1401
زخم بزرگ زندگی هاول، خیانت او به زنش اولگا، پیش از افتادنش به زندان بود. ملاقات های آنان در زندان همواره سرد بود. اما از برهه ای هاول شروع کردن به نوشتن "نامه هایی با اولگا" و در آن مسئولیت خود را پذیرفت. زندان او با کارهای سخت و پست همراه بود. اما دلخوشی اش فراغت شنبه شب ها و نامه هایی بود که به اولگا می نوشت. محور این نامه ها "زیستن با حقیقت" و پذیرش مسئولیت بود. بعد از زندان هم هاول به طرف اولگا برنگشت. هر دو جفت های جدیدی پیدا کردند ولی تا آخر عمر با هم ماندند و الگا همیشه محرم اسرار هاول باقی ماند.
نهایتاً پس از رسیدن به مقام ریاست جمهوری، نوعی افسردگی مزمن دامن هاول را گرفت که باعث شد از مقامش استعفا بدهد.
8. "دوروتیافون ارتمن" پیانیستی بود که در 1804 فرزند سه ساله اش را از دست داد و به شدت افسرده شد. بتهوون پیش او رفت و بدون آن که کلمه ای سخن بگوید، یک ساعت برایش بداهه نوازی کرد و ارتمن حالش به شد.
"هندل" در قطعه ای به نام مسیحا، "موتسارت" و "وردی" و "برامس" در قطعات رکوییم(آمرزشخوانی) و "واگنر" نیز در پارسیفال کوشیدند خود و دیگران را در مرگ عزیزان شان تسلی دهند.
"گوستاو مالر" در دوران کودکی 8 برادر و خواهرش را از دست داد. او در چکامه " آوازهایی در مرگ فرزندان" که در سال 1904 نوشت کوشید این فقدان ها را به موسیقی تبدیل کند. اما در 1907 دختر 8 ساله اش ماری را از دست داد و پس از آن دیگر کوشید از شادی بنویسد اما در انتهای همه آثارش پس زمینه ای از غم وجود داشت. فروید را ملاقات کرد و طرف چندانی از او نبست. خود فروید نیز در 1920 دخترش را در اپیدمی آنفلوانزا از دست داد.
منبع:
اندیشه پویا شماره 78 شماره نوروز 1401
با تو می گویم:
رنج نباید تو را غمگین کند. این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه میکنند. رنج قرار است تو را هوشیارتر کند به اینکه زندگیات نیاز به تغییر دارد. چون انسانها زمانی هوشیارتر میشوند که زخمی شوند، رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند. رنجت را تحمل نکن، رنجت را درک کن! این فرصتــی است برای بیداری، وقتی آگاه شوی، بیچارگیات تمام میشود. (کارل گوستاو یونگ)