کانال محمد امین مروتی
1.73K subscribers
1.97K photos
1.66K videos
142 files
2.91K links
Download Telegram
گفتار ادبی


رستم و سهراب (قسمت هفتم و آخر)

محمدامین مروتی


رستم گودرز را نزد كاووس به طلب نوشدارو مي فرستد:
به گودرز گفت آن زمان پهلوان
کز ایدر برو زود روشن روان
پیامی ز من پیش کاووس بر
بگویش که مارا چه آمد به سر
به دشنه جگرگاه پور دلیر
دریدم که رستم مماناد دیر
گرت هیچ یادست کردار من
یکی رنجه کن دل به تیمار من
ازان نوشدارو که در گنج تست
کجا خستگان را کند تن درست،
به نزدیک من با یکی جام می
سزد گر فرستی هم اکنون به پی
مگر کو به بخت تو بهتر شود
چو من پیش تخت تو کهتر شود

كاووس فكر مي كند اگر سهراب زنده بماند، رستم احساس قدرت بيشتري مي كند و قصد تاج و تخت او مي كند. لذا از دادن نوشدارو طفره می رود:
بیامد سپهبد به کردار باد
به کاووس یکسر پیامش بداد
بدو گفت کاووس کز انجمن
اگر زنده ماند چنان پیلتن
شود پشت رستم به نيروترا
هلاک آورد بی‌گمانی مرا
شنیدی که او گفت کاووس کیست
گر او شهریارست، پس طوس کیست
کجا باشد او پیش تختم به پای
کجا راند او زیر فرّ همای

گودرز دست خالي پيش رستم برمي گردد و حكايت بازمي گويد.
رستم خود مي خواهد نزد كاووس برود كه مرگ سهراب درمي رسد. رستم آه سردی می کشد و به خود می گوید هیچکس چنین به خود بد نکرده و پسر پهلوانش را به دست خود و با خیره سری هلاک نکرده است. جواب زال و رودابه و مردم را چه بدهم:
گو پیلتن سر سوی راه کرد
کس آمد پسش زود و آگاه کرد
که سهراب شد زین جهان فراخ
همی از تو تابوت خواهد نه کاخ
پدر جست و بر زد يكي سردباد
بنالید و مژگان به هم بر نهاد
همی گفت زار ای نَبَرده جوان
سرافراز و از تخمه ی پهلوان
نبیند چو تو نیز خورشید و ماه
نه جوشن، نه تخت و نه تاج و کلاه
کرا آمد این پیش کامد مرا
بکشتم جوانی به پیران سرا
کدامین پدر هرگز این کار کرد
سزاوارم اکنون به گفتار سرد
به گیتی که کُشتست فرزند را
دلیر و جوان و خردمند را
نکوهش فراوان کُند زال زر
همان نیز رودابه‌ی پرهنر
بدین کار پوزش چه پیش آورم
که دل‌شان به گفتار خویش آورم
چه گویم چو آگه شود مادرش
چه گونه فرستم کسی را برش
چه گویم چرا کشتمش بی‌گناه
چرا روز کردم برو بر سیاه
برین تخمه‌ی سام نفرین کنند
همه نام من نیز بی‌دین کنند

کاووس لشکر را به ایران بازگرداند و رستم تنها ماند. زواره خبر عقب نشینی کاووس را به رستم داد. رستم هم به زابل برگشت و زال هم از ماجرا خبردار شد:
سپه راند رستم هم اندر زمان
پس آنگه سوی زابلستان کشید
چو آگاهی از وی به دستان رسید
همه سیستان پیش باز آمدند
به رنج و به درد و گداز آمدند
چو تابوت را دید دستان سام
فرود آمد از اسپ زرین ستام
تهمتن پیاده همی رفت پیش
دریده همه جامه، دل کرده ریش

زال به ملامت رستم پرداخت:
همی گفت زال اینت کاری شگفت
که سهراب گرز گران برگرفت
نشانی شد اندر میان مهان
نزاید چنو مادر اندر جهان
همی گفت و مژگان پر از آب کرد
زبان پر ز گفتار سهراب کرد

رستم به خانه خود رفت و تابوت را باز کرد. خروش از همه بر آمد و جامه ها را بر تن خود دریدند:
چو آمد تهمتن به ایوان خویش
خروشید و تابوت بنهاد پیش
ازو میخ برکند و بگشاد سر
کفن زو جدا کرد پیش پدر
تنش را بدان نامداران نمود
تو گفتی که از چرخ برخاست دود
مهان جهان جامه کردند چاک
به ابر اندر آمد سرِ گرد و خاک
همه کاخ ، تابوت بد سر به سر
غنوده به صندوق در ، شیر نر
تو گفتی که سام است با یال و سُفت
غمی شد ز جنگ اندر آمد بخفت

فردوسی در پایان از قول بهرام گور می گوید مردگان را باید فراموش کرد که هر کس نوبتی دارد و می آید و می رود. پدران نوبت به پسران می سپارند و نوبت ایشان هم در می رسد و این رازی است که کسی نگشوده است:
چنین گفت بهرام نیکو سخن
که با مردگان آشنایی مکن
نه ایدر همی ماند خواهی دراز
بسیچیده باش و درنگی مساز
به تو داد یک روز نوبت ، پدر
سزد گر ترا نوبت آید پسر
چنین است و رازش نیامد پدید
نیابی به خیره چه جویی کلید
یکی داستانست پر آب چشم
دل نازک از رستم آید به خشم

خبر كشته شدن سهراب كه به تهمينه مي رسد از هوش مي رود و پس از سالي كه در سوگ او مي نشيند، فراق فرزند را تاب نمي آورد و بدو مي پيوندد. در اينجا فردوسي به تراژدي سوزناك ديگري مي پردازد:
برین داستان كه من سخن ساختم
به کار سیاووش پرداختم
با تو می گویم:

دو خدا داريم؛ يكى آن كه ما را آفريده، ديگرى آن كه شما او را آفريديد؛ درباره خداى اول حرفى نيست؛ اما خداى دوم مانند خود شماست!
Ⓜ️ ما و «جامعه‌ی شمشادی» ما



🌀 «جامعه‌ی شمشادی» یعنی جامعه‌ای که از قدبلندها خوشش نمی‌آید و تنوع را دوست ندارد؛ و متاسفانه جامعه‌ی ما یک جامعه‌ی شمشادی است!

🌀 «جامعه‌ی شمشادی» همان جامعه‌ای است که هر روز باغبانانی قیچی به دست آماده‌اند تا گیاهان قد بلندتر را کوتاه کنند؛ یعنی ردیفی از گیاهان مشابه هم، گیاهانی بدون هیچ تنوعی! همه یکرنگ و یکدست.

🌀این همان پیش‌فرضی است که مفهوم «وحدت» را در ذهن برخی از افراد شکل داده است. در ذهن آنان وحدت یعنی یکدست کردن و یک‌شکل کردن ردیفی از گیاهان در یک قامت و در یک شکل، به فرمان قیچی!


🔻ویژگی‌های جامعه‌ی شمشادی
"جامعه‌ی شمشادی" از بعضی جنبه‌ها مشابه با مفاهیمی است که پیش‌تر نیز طرح شده است؛ و برخی نیز خاص این مفهوم است:

1️⃣ "جامعه‌ی کلنگی": کاتوزیان از تمثیل ساختمان‌ها استفاده می‌کند؛ ساختمان‌های ایرانی نوسازی و بازسازی نمی‌شوند؛ بلکه به اتهام کلنگی بودن ویران می‌شوند تا خانه‌ای نو بر آنها بنا شود. عمر کوتاه ساختمان‌ها در ایران باعث شده او از این تمثیل استفاده کند و ایران را "جامعه‌ی کلنگی" بنامد؛ یعنی جامعه‌ای که بسیاری از جنبه‌های آن همواره در این خطر است که هوی و هوس کوتاه‌مدت جامعه با کلنگ به جانش بیافتد". به این ترتیب است که هیچگاه انباشت سرمایه اتفاق نمی‌افتد. شمشاد برخلاف درخت گردویی که سال‌ها باید منتظر محصولش ماند، کوتاه‌مدت است.

2️⃣ "شوق ویرانگری": نراقی در کتاب "پی‌نکته‌هایی بر جامعه‌شناسی خودمانی" می‌گوید: "این یک واقعیت است که تخریب برای خودش یک شوق، یک جاذبه و یک شیفتگی مخصوص ایجاد می‌کند که فقط با خویشتن‌داری و تامل در عواقب آن می‌شود از خیرش گذشت [...] می‌بینیم، مدیریت تازه به دوران رسیده و جدید [..... دوست دارد] خودش همه‌ی کارها را از نو آغاز کند که ضمن لذت بردن از تخریب و منهدم کردن فرد یا گروه قبلی، به خیال خود طرحی نو درافکند»! شمشمادها همیشه منتظر طرح نویی هستند که از فردا هم قابلیت اجرا داشته باشد.

3️⃣ یکدست کردن جامعه: شمشادها یک رنگ و یکدست هستند. زیبایی شمشمادی از یکدست بودن می‌آید؛ اما زیبایی باغچه‌ی متنوع از گل‌های مختلف، از تنوع می‌آید. چشم‌اندازِ "قیچی شمشاد" آن است که هر روز اندازه را تعیین کند و باغبان با اندکی صبر بتواند طرح مورد نظرش را آن‌گونه که می‌پسندد اجرا نماید. سی‌مرغ اما وحدتش از پرندگان متنوع و هم‌دل زاییده می‌شود.


📌📌پیامدهای «جامعه‌ی شمشادی»
در «جامعه‌ی شمشادی» تنها به شرط همرنگ و هم‌اندازه‌ی دیگران بودن است که بقا امکان‌پذیر می‌شود. وقتی شرکت‌های قدبلند باید حذف شوند، وقتی حتی افراد نباید بیش از حد مشخصی شناخته‌شده یا محبوب شوند، یعنی ما با "جامعه‌ی شمشادی" روبه‌رو هستیم؛ یعنی در این جامعه انباشت سرمایه اتفاق نمی‌افتد و این یعنی اندازه‌ی ملی ما کوتاه می‌ماند!

📌در جامعه‌ی شمشادی نوآوری هم سخت است. وقتی رنگت یکدست با ردیف شمشادها نباشد، یا برگ‌ات هم‌شکل با آن ردیف سبز و یکدست، محکوم به کنده شدن هستی. نوآوری یعنی تفاوت و تمایز با شیوه‌ی پیشین و مدافعان وضع موجود همواره در برابر هر تنوعی هراس می‌یابند.

📌هر یک از ما جزیی از جامعه‌ی شمشادی هست. هر یک از مایی که از تنوع بیزار است، هر یک از مایی که دوست ندارد نظر مخالف بشنود، استادی که شاگرد توانمندتر از خود را تحمل نمی‌کند، مدیری که از ترس جانشینی، زیردست حرفه‌ای‌اش را با قیچی می‌برد، پدر و مادری که محبت را از فرزندی که متفاوت از آن‌ها فکر می‌کند، دریغ می‌کنند؛ همه‌ی این‌ها نمونه‌هایی از «جامعه‌ی شمشادی» است.

▪️اما رویای ما رسیدن به سی‌مرغ متنوع است. پرواز دسته‌جمعی پرندگان متنوع و رنگارنگ، ما را سیمرغ خواهد کرد! ما را به پرواز درخواهد آورد.





📝 امیر ناظمی +++



🛄
@zistboommedia || مدرسه علوم انسانی
آن را که مرا دشنام می‌دهد دعا می‌گویم که خدایا او را ازین دشنام دادن بهتر و خوشتر کاری بده؛ تا عوض این، تسبیحی گوید و تهلیلی، مشغول عالم حق گردد.

#روزنگار، ۷ مهر، بزرگداشت
#شمس_تبریزی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
هر روز بشمار





💙گروه آموزشی مجتبی تمسکی💙

💙 t.me/mojtaba_tamassoki 💙
گفتار دینی


حضرت علی ع در نهج البلاغه به اصحابش می گوید عمروعاص و معاویه را دشنام ندهید. من دوست ندارم شما سبّاب(دشنام گو) باشید. إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ، وَ لَكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ وَ ذَكَرْتُمْ حَالَهُمْ كَانَ أَصْوَبَ فِي الْقَوْلِ وَ أَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ، وَ قُلْتُمْ مَكَانَ سَبِّكُمْ إِيَّاهُمْ اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُمْ وَ أَصْلِحْ ذَاتَ بَيْنِنَا وَ بَيْنِهِمْ وَ اهْدِهِمْ مِنْ ضَلَالَتِهِمْ، حَتَّى يَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ وَ يَرْعَوِيَ عَنِ الْغَيِّ وَ الْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ. (خطبه 206)
دوست ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد. ولى اگر به توصيف اعمال و بيان حالشان بپردازيد، سخنتان به صواب نزديكتر و عذرتان پذيرفته تر است. به جاى آنكه دشنامشان دهيد، بگوييد: بار خدايا خونهاى ما و آنها را از ريختن نگه دار و ميان ما و ايشان آشتى انداز و آنها را كه در اين گمراهى هستند راه بنماى. تا هر كه حق را نمى شناسد، بشناسد و هر كه آزمند گمراهى و دشمنى است از آن باز ايستد.
با تو می گویم:

مال بی تجارت و علم بی مذاکَرَت و مُلک بی سیاست پایدار نباشد. (کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی. به تصحیح مجتبی مینُوی.)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
هر روز دوش بگیر





💙گروه آموزشی مجتبی تمسکی💙

💙 t.me/mojtaba_tamassoki 💙
غزلی مولوی‌وار از امیرهوشنگ ابتهاج (سایه)
به مناسبت روز بزرگداشت مولوی
(همراه با توضیحاتی دربارۀ این غزل برگرفته از کتاب پیر پرنیان‌اندیش)
[سایه]: تو همین دیوان‌های شمس که اینجاست نگاه کنین. اون چیزهایی که من زیرش خط کشیدم چیزهای فوق‌العاده شاعرانه و فکرهای فوق‌العاده باریکه. از این دیدگاه با دقت تک‌تک بیت‌ها رو خوندم و خوندم. سی چهــــل بار این کتابو خوندم. به شیوۀ خودم هم خوندم. تأثیر هم داشت؛ «نامدگان و رفتگان» از کجا اومده؟... هر چی بیشتر می‌خوندم، بیشتر حیرت می‌کردم. (پیر پرنیان‌اندیش، ص ۸۲۷)

[سایه]: پریشب جایی مهمون بودیم. شفیعی حرف عجیبی زد. گفت: من با نهایت اشراف که بر سرتاسر شعر عرفانی ایران دارم این حرفو می‌زنم. در سرتاسر شعر عرفانی ایران، معادل این غزل پیدا نمی‌شه!
[توضیح عظیمی]: برق شادی در چشم سایه می‌درخشد...
[سایه]: خیلی حرف عجیبی زد. اگه این حرفو بنویسه فکر کنم کله‌شو می‌شکنن.
[توضیح عظیمی]: غش‌غش می‌خندد و من این غزل تابناک را در ذهنم مرور می‌کنم... (پیر پرنیان‌اندیش، ص ۶۵۷)

نامدگان و رفتگان، از دو کرانۀ زمان
سوی تو می‌دوند، هان ای تو همیشه در میان

در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان
گرد سرِ تو می‌پرد باز سپید کهکشان

هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم درین چمن
آینۀ ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان

ای گل بوستان‌سرا از پس پرده‌ها درآ
بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان

ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ای
هسته فروشکسته‌ای کاین‌همه باغ شد روان

مست نیاز من شدی، پردۀ ناز پس زدی
از دل خود برآمدی، آمدن تو شد جهان

آه که می‌زند برون، از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان

پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می‌شنویم بوی جان

پیش تو، جامه در برم نعره زند که بردرم
آمدمت که بنگرم گریه نمی‌دهد امان
@pireparnianandish
به مناسبت هشتم مهرماه روز بزرگداشت حضرت خداوندگار، مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، این شگفتی تبار بشری، بخشی از گفته‌های سایه درباره‌ی ایشان،‌ برگرفته از کتاب پیر پرنیان‌اندیش، ص ۸۲۷:
وقتی آدمی مثل مولانا هست، چرا به نیرو و شکوه انسان باور نباید داشت؟
شما به دیوان شمس نگاه کنین؛ اونچه در مغز این آدم گذشته و بخشی‌ش تو دیوان شمس اومده حیرت‌آوره. من حق ندارم این حرفو بزنم چون مستلزم اینه که همه‌ی شعرا و متفکرین عالمو بشناسم، ولی من ندیدم مغزی به عظمت مغز مولانا! اگه بود خبرش لااقل به ما می‌رسید.
این آدم به جاهایی نگاه کرده که اصلاً باورکردنی نیست.

نقاشی مینیاتور: شمس و مولانا از محمود فرشچیان
@pireparnianandish
@sokhanranihaa
@sokhanranihaa
🔊فایل صوتی

پرسش پاسخ با عبدالکریم سروش

درباره ی ابطال ناپذیر خواندن نظریه ی تکامل انواع داروین از سوی کارل پوپر
بسیاری از کاربران فضای مجازی فارسی هر مطلبی را هرجا پیدا می‌کنند می‌خوانند و بازنشر می‌کنند!
(می‌گویند یک نفر قبض تلفتی را در جوی آب پیدا کرد، رفت آن را پرداخت! گفتند مگر قبض تلفن خودت بود که پرداختی؟ گفت نه! اما رویش نوشته بود اگر تا تاریخ ... نپردازید تلفن «شما» قطع می‌شود!😃)

تکذیب تک‌تک پیام‌های نادرست ممکن نیست، باید کاربران را قانع کنیم که مطالب را از منابع معتبر بخوانند و بازنشر کنند اما ظاهراً این هم چندان ممکن نیست!

خبری که ساعتی‌ست در فضای مجازی فارسی (با ورود از فضای مجازی عربی) با عنوان خبر تازه در حال انتشار است سال‌های ۲۰۱۴ و ۲۰۱۲ هم منتشر شده بوده.

درستی‌سنجی شایعات مجازی را دنبال کنید:
t.me/Fact_Check
بازنشر تکذیبیه‌های پیام‌های نادرست «ممکن است» «به تدریج» چشم و گوش «بعضی» از کسانی را که هر پیامی را هرجا دیدند بازنشر می‌کنند «کمی» باز کند!