کانال محمد امین مروتی
1.73K subscribers
1.97K photos
1.66K videos
142 files
2.91K links
Download Telegram
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
گفتار اجتماعی


قدرتِ نرمِ زنان

محمدامین مروتی


زنان نگهبانانِ آتشِ آتشکده ی زندگی اند. زن، زندگی محور است. سیمین دانشور در "سووشون" می گوید:
"كاش دنيا دست زن‌ها بود؛ زن‌ها كه زائيده‌اند يعني خلق كرده‌اند و قدر مخلوق خودشان را مي‌دانند. قدر تحمل و حوصله و يكنواختي و براي خود هيچ كاري نتوانستن را. شايد مردها چون هيچ وقت عملاً خالق نبوده اند، آن قدر خود را به آب و آتش مي‌زنند تا چيزي بيافرينند. اگر دنيا دست زن‌ها بود جنگ كجا بود؟"
فروید از وجود دو غریزه مرگ(تاناتوس) و زندگی(اروس) در وجود بشر سخن می گوید. او در جواب نامه انشتین که از او پرسیده بود چگونه بشر توانست جنگ های جهانی با این ابعاد راه بیندازد، گفته بود جنگها غلبه غریزه مرگ بر غریزه زندگی اند. البته فروید از این نظر تفکیکی بین مرد و زن نمی نهد ولی به واقع چنین تفکیکی به صورت نسبی وجود دارد حتی در عالم حیوانات، غریزه زندگی در جنس ماده و مادر قوی تر از جنس نر است.
زنانه شدن سیاست، به نرمش و انعطاف و صلح و سازش می افزاید.
زن قدرت نرم دارد و مرد قدرت سخت. اراده مردان، معطوف به قدرت است و قدرت معطوف به سلاح و ابزار آلات جنگی. سلاح زن قصه گویی است. مثل قصه های مادران و مادر بزگ هایمان که همیشه عاقبت خوش و خیری داشت.

جلال ستاری در کتاب "افسون شهرزاد" قصه گو، تحلیل خیره کننده ای درباره‌ی" هزار و یک شب" دارد. او می‌گوید یکی از امکانات زن برای زدن حرفش، قصه بوده است چرا که با قصه نمی‌توان برخورد تنبیهی کرد. ادبیات تنها عرصه‌ای است که در فرهنگ مردسالار ما، زن احترام و شخصیت دارد.
زن به زبان خود مرد را رام مي‌كند. با او نمي‌جنگد. در گوش او قصه عاشقانه زمزمه مي‌كند. معجزه‌ي شهرزاد با كلام انجام مي‌گيرد نه با شمشير و از این طریق بلاگردان زناني مي‌شود كه قرار است هر شب قرباني هوس شهريار شوند. جامعه‌ي مردسالار اين راهكار زنانه را "مكر زنان" و "محتاله" ناميده‌اند و زن را اغواگر و عمله شيطان دانسته‌اند ولي زنان از اين راه با ستمي كه بر آن‌ها مي‌رود مقابله مي‌كنند
مردان بر سر مسائل كم اهميت در هم مي‌آويزند و خون یکدیگر را مي‌ريزند و آن گاه زنان را وجه المصالحه "خون صلح" مي‌كنند. در واقع باز این زن است که براي وصلت و پايان دادن كينه، به قیمت زندگی خود، ایفای نقش می کند.

18 دی 1402
با تو می گویم:

کمونیست‌ها معتقد بودند دموکراسی بورژوایی، پرورشگاه فاشیسم است و فاشیست‌ها معتقد بودند دموکراسی مقدمه‌ی بلشویسم است، و هر دو برای نابودی آن مبارزه می‌کردند. (فرانسوا_فوره)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
وقتی تاریخ لبخند می‌زند!

این‌بار شوخی هوش مصنوعی با قهرمانان مشروطه و جنگلی‌ها!
کار دیگری از: استودیو کوالیا آرت

#فرهیختگان راهی به رهایی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
« آلبوم همایون‌های همایون »
آثار مهندس همایون خرم
پیانو : سامان احتشامی
41:40
این آلبوم که در دسته «پیانو ایرانی» قرار می‌گیرد، شامل 11 قطعه پیانو است که این قطعات گزیده‌ای از آثار «استاد همایون خرم» هستند.

◽️درآمد همایون
◽️بگذر از کوی ما
◽️درمیان گل‌ها
◽️چکاوک
◽️خسته ‌‌دلان
◽️راز دل
◽️بیات راجع
◽️اشک من هویدا شد
◽️طاقتم ده
◽️شهزاده رویا
◽️فرود به همایون (پری کجایی)

نام یازده‌ قطعه‌ این آلبوم هستند.
اجراهای سامان احتشامی بی‌نیاز از هر صدای دیگری است و می‌توان آنها را بارها شنید.
تا به حال صدایی بلندتر
از صدای چشم‌ها شنیده‌ای.
تا به حال کسی همزمان از دو پنجره
عشق را
فریاد زده است؟

نزار قبانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شما اگر روزنامه نخوانید از اخبار بی‌اطلاعید، اما اگه روزنامه بخوانید از واقعیت بی‌اطلاعید.

کتاب درست برعکس این جمله است، اگر کتاب نخوانید از واقعیت بی‌اطلاعید، مطالعه باعث می‌شود همه چیز را‌ واقعی‌تر ببینی و اتفاقات پیرامونتان را بهتر درک کنید

آدمی که کتاب بخواند نیازی به چراغ ندارد، چون فکرش به اندازه‌ی کافی نور دارد، این بستگی به خودمون داره که توی زندگی روزنامه خوان باشیم یا کتاب خوان.

مارک تواین
@Beheshteketab
زشت، بد، خوب

زن‌ زیبا بود، بلند بالا، گندمگون و جذاب. ولی آن چه او را متفاوت می کرد، آرامش‌، وقار، متانت، نجیب و صبوریش بود. سال ها پیش پدر تاجرش ورشکسته شده و بزرگترین‌ طلبکارش در ازای طلبش، ایران را از پدرش خواستگاری کرده بود. کل عبدالله مردی کوتاه قامت، آبله رو، طاس، با پاهای پرانتزی و شکم ورقلمبده بود. پدر ورشکسته زندان را بر تسلیم دختر ترجیح داد و مدتی در حبس ماند؛ تا بالاخره دختر طاقت نیاورد و پذیرفت زن عبدالله زقوم شود. زقوم که تلخ ترین گیاه و خوراکی در دوزخ است، لقبی بود که همشهری ها به عبدالله  سقط فروش و نزول خوار داده بودند. در کمال ناباوری مردم شهر، ایران دختر رویاها، همسر زقوم شد. از همان آغاز مصیبت و درد و اندوه و آه و ناله بخشی جدا نشدنی از خانه زقوم شد. تنها قیافه مشمئز کننده عبدالله نبود که اورا مشهور به زقوم‌ کرده بود، بلکه بد دهنی، خساست، پول دوستی، شکمبارگی، هیزی و کتک‌کاری ، جزو منش زقوم بود. روزی نبود که ایران زیر شلاق، تهمت زنی، چوب و کتکاری و شلاق زقوم نباشد. چنین صحنه های دلخراشی برای همسایه ها به سریال تراژدی گونه پسین ها تبدیل شده بود. پدر ایران هم‌ از زور غصه و پشیمانی بالاخره جان داد و تنهایش گذاشت.

سال ها گذشت و ایران دو دختر و سه پسر زایید. بچه ها بزرگ شدند و مرتب شاهد و در جریان آزار و  شکنجه پدرشان زقوم.

البته خانه فراخ و محکم بود. ولی فرزندان افسرده و درهم شکسته. تنبیه و کتک زدن هر روزه و تحقیر شدن‌ همیشگی و سخت گیری بیمارگونه، به ویژه در باره دختران، برای بچه ها احساس خفگی ایجاد کرده بود. همین احساس نیز بالاخره موجبات عصیان درونی شد. شهروندان خانه زقوم-ایران، سه راه در پیش گرفتند و سه دسته شدند.  تهمینه و سهراب راه ینگه دنیا را در پیش گرفتند و با کمک دایی خود راهی دیار غربت شدند. اوایل دائم با مادر و خواهر و برادرانشان در تماس بودند، ولی کم کم تماس ها کمتر و کمتر شد. هر دو ازدواج‌ کردند و به کار خود مشغول و چه قدر هم‌ موفق.

سیاووش هم پس از کتک زدن پدرش زقوم و لت و پار کردنش، خانه پدری را رها کرد و در کنجی دیگر بساطی بر پا کرد. خاطرات سخت کودکی و نوجوانی او را رها نمی کرد. افیونی شد و دردهای ایران از این رویداد بیشتر و بیشتر.

با این همه ایران خانم، پسر کوچکش آرش و آرزو در خانه ماندند. حالا دیگر زقوم پیر شده و از کار افتاده شده بود، ولی خباثتش همچنان پابرجا.

از قضا روزی زقوم در ایوان فراخ و دلباز خانه نشسته بود. در زدند. یکی از همسایه ها که مردی میانسال و خوش سیما بود، نذری آورده بود. کلی دم در با ایران خانم چاق سلامتی کرد و بعد رفت. زقوم که دیگر توان کتک کاری نداشت و برادران و فامیل هایش هم‌ از او دل کنده بودند، شروع به فحاشی و تهمت زنی به ایران کرد. آرش و آرزو مثل همیشه خموش بودند. دهها بار پدرشان را در این شرایط دیده بودند. بدبین و فحاش. به ویژه نسبت به ارتباط مادرشان با حسین مرد میانسال مجرد همسایه.

آن روز فحاشی زقوم تا نیمه های شب هم ادامه داشت. ایران آن شب به موجود دیگری تبدیل شده بود. بیگانه با احتیاط و محافظه کاری. قهقهه زنان برای نخستین بار جلوی زقوم ایستاد و گفت: بدبخت به چیه تو بنازم؛ قد بلندت، زلف های پرپشتت، چشمای بزرگت، عضلات قدرتمندت، سخاوت زیادت، آواز نیکت، نرمش گفتارت. بعد در کمال حیرت چوب انار کنار اجاق دیواری را در دست گرفت، بلند کرد و پشت سرهم‌ به پشت و سر وصورت زقوم زد. آرزو و آرش هم‌ به کمک مادر شتافته و با جارو و انبر هر کدام‌ ضربه می زدند. از فریادهای بی پایان و دلخراش زقوم، همسایه ها به خانه ایران سرازیر شدند و همه شاهد کتک خوردن و ضجه های زقوم. ولی احدی جلوی ایران هنوز زیبا را نگرفت.

فردا خروس خوان، همسایه ها دو باره به خانه زقوم ریختند. آتش همه خانه را در برگرفته بود. زقوم‌ بامدادان پیت نفت را در همه جای خانه ریخته و خانه را به آتش کشیده بود. زودتر از هر چیز و هر کس خودش در آتش گرفتار آمده و شعله ور شده بود. کمک همسایه ها هم نتوانست زقوم را از مرگ نجات دهد. هفته بعد در کنج خلوت گورستان، با کمک چند تن از فامیلش به خاک سپرده شد. ایران و دو فرزندش رهایی یافته بودند. ولی با کاشانه ای سوخته.

ایران فرزند بازرگانی خبره ولی بد شانس بود. او و فرزندانش دوباره خانه را نوسازی کردند. تجارت خانه را در قالبی مناسب و آبرومند راه اندازی کرده و سیاووش را به خانه برگرداندند. ایران و فرزندانش سربلند و مفتخر زیستند.
این افسانه و رویا پردازی نیست و داستان راستان است. ولی پرسشی کوتاه دارم. در این سرگذشت، ایران و فرزندانش سه رویکرد متفاوت داشتند: فرار از خانه و دیار، فرار از خانه و گزینش راهی آسان و ماندن در خانه و دیار و جنگیدن برای بقا.
شما کدام رویکرد را می پسندید؟!
#یدالله_کریمی_پور
@karimipour_k
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که افتاده بر جان یکدیگرند

چو عضوی به درد آورد روزگار
همه نیش‌خندی کنندش نثار

تو کز محنت دیگران بی‌غمی
ادامه بده با همان بی‌غمی

الهام_تمدن
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#هنر
این سبک نقاشی رو بهش #هایپررئالیسم یا بسیارواقع گرایانه میگن به طوری که نقاش جوری نقاشی رو می کشه که فکر میکنی عکسه باور کردنش خیلی دشوار میشه

مجله هنری آرت ژورنال
@ARTTJOURNAL
گفتار عرفانی


شرح غزل شمارهٔ ۵۵۳ دیوان شمس (بی همگان به سر شود، بی‌تو به سر نمی‌شود)

مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

محمدامین مروتی


این غزل مشخصاً سوز و گداز مولانا در فراق شمس است و این سوز چنان خوب بیان شده که زبان حال بسیاری از ایرانیان در فراق دوست و محبوب شده است.

بی همگان به سر شود، بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
بدون تو نمی توانم زندگی کنم که دلم داغدار توست.

دیده ی عقل مست، تو چرخه ی چرخ پست تو
گوش طرب به دست، تو بی‌تو به سر نمی‌شود
عقلم مدهوش توست و چرخش روزگار به دست توست. شادمانی من هم گوش به فرمان تو دارد.

جان ز تو جوش می‌کند، دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند، بی‌تو به سر نمی‌شود
جوش و خروش جان و دل و عقلم از توست و از تو تغذیه می کنند.

خمر من و خمار من، باغ من و بهار من
خواب من و قرار من، بی‌تو به سر نمی‌شود
مستی و خماری سبزی و خواب و قرارم همه ز توست.

جاه و جلال من توی، مِلکت و مال من توی
آب زلال من توی، بی‌تو به سر نمی‌شود
شکوه و سربلندی و ثروت من ز توست. تو آن آب زلالی هستی که مرا سیراب می کنی.

گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی
آن منی، کجا روی؟ بی‌تو به سر نمی‌شود
وفا و جفا را با هم جمع کرده ای. از کنار من مرو.

دل بنهند، برکنی، توبه کنند، بشکنی
این همه خود تو می‌کنی، بی‌تو به سر نمی‌شود
دلی را که به تو بسته می شود، رها می کنی و توبه دوستدارانت را می شکنی.

بی تو اگر به سر شدی، زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی، بی‌تو به سر نمی‌شود
اگر بودن بدون تو میسر بود، جهان زیر و رو می شد و بهشت به جهنم تبدیل می شد. یعنی بی تو به سر بردن برایم ممکن نیست.

گر تو سری قدم شوم، ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم، بی‌تو به سر نمی‌شود
سرم فدای قدمت. می خواهم پرچمی در دستانت باشم و اگر بروی دلم می خواهد بمیرم.

خواب مرا ببسته‌ای، نقش مرا بشُسته‌ای
وز همه‌ام گسسته‌ای، بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو خواب ندارم. نقشم و جسمم را به آب فنا داده ای. مرا از همه بریده ای.

گر تو نباشی یار من، گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من، بی‌تو به سر نمی‌شود
تو غمم را می خوری. بی تو کارم و حالم خراب است.

بی تو نه زندگی خوشم، بی‌تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم؟ بی‌تو به سر نمی‌شود
بدون تو مرگ و زندگی برایم خوش نیستند. پس نمی توانم غم فراقت را نخورم.

هر چه بگویم ای سند! نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود، بی‌تو به سر نمی‌شود
هر چه در وصف تو بگویم، ناقص است و کمی و کاستی دارد. پس تو از زبان بگو که زندگی بی تو بر من نمی گذرد.

25 آبان 1403
با تو می گویم:

خوشبختی و خرد با هم یک تفاوت اساسی دارند.
کسی که فکر می کند خوشحال ترین آدم است، واقعا هست.
اما کسی که فکر می کند خرمندترین آدم است، معمولاً ابله ترین است. (فرانسیس بیکن)
مَجمَعِ خوبی و لطف است عِذار چو مَهَش
لیکَنَش مِهر و وفــا نیست خــــدایا بِدَهَش
بویِ شیر از لبِ همچــون شِکَرَش می‌آیـــد
گرچه خون می‌چکد از شیوهٔ چشمِ سیَهَش
حافظ
❀࿐✾🍃🌸🍃✾࿐❀
خط : استاد غلامحسین امیرخانی
گفتار فلسفی


صدای وجدان و ندای دل

محمدامین مروتی


گوش دادن به صدای ناخودآگاه جمعی، در بن بست های عقلی، کارساز است. گاهی شما برای رفتن به راهی دلیل کافی ندارید ولی دلتان گواهی می دهد که بهتر است به همان راه بروید.

عده ای می گویند این صدای وجدان آدمی است.عده ای می گویند صدای وجدان هم صدای خداست. پیامبر می گوید از دلت فتوا بگیر ولواینکه همه مفتیان علیه آن فتوا دهند.

دون خوان می گوید هر کسی یک رویای شخصی دارد که باید برای تحقق آن بکوشد. علاوه بر ندای دل و وجدان، به علائم و نشانه هایی که در زندگی ات ظاهر می شوند، توجه کن. این نشانه ها مثل علائم راهنمایی در جاده اند. باید به آن ها اعتماد کنی.

رابرت جانسون می گوید تصمیم های کوچک و روزمره را با ایگویتان و تصمیمات بزرگ و سرنوشت ساز را با قلبتان یا همان ناخودآگاهتان بگیرید. با ایگوی تان اطلاعات جمع کنید و با قلب تان تصمیم بگیرید. بگذارید تصمیم به دلتان بیفتد.

در ذن بودیسم به این وجدان یا فطرت می گویند "خرد بنیادین".

یونگ به جای همه این ها، از اصطلاح "ناخودآگاه جمعی" استفاده می کند.
ناخودآگاه جمعی عقل تراکم یافته و تاریخی نوع بشر است که خشت روی خشت روی هم گذاشته شده و سینه به سینه منتقل شده است.

در همه این رویکردها، فرض بر این است که عقل فردی(ایگو) برای یافتن راه درست، کافی نیست و ما باید به تجارب متراکمی که آن ها را با تعابیر مختلفی مثل وجدان، دل ، فطرت، تاریخ و سنت، آن ها را می شناسیم، احترام بگذاریم.

اول آذر 1403
با تو می گویم:

از خطایی به خطای دیگر،آدمی به کشفِ واقعیت می‌رسد. (فروید)
#فلسفه™️


خبر بد :
هيچ چيز هميشگى نيست ...

خبر خوب :
هيچ چيز هميشگى نيست ...

@phiilosophiy
خودشناسی و سبک زندگی


غلبه بر اینرسی و گریز از یکنواختی

محمدامین مروتی


برای همه ما پیش آمده که گاهی حوصله هیچ کاری را نداریم. اما اگر به هر دلیلی، تکانی به خود می دهیم و به محیطی دیگر می رویم، خیلی زود اوضاع عض می شود و حال مان سر جایش می آید.
در واقع انسان تمایل دارد در وضعیت موجود بماند تا اینکه وضع موجود را تغییر دهد. این همان مفهوم "اینرسی" در فیزیک است که در مورد احوال انسان هم صدق می کند. درواقع اینرسی روانی نوعی "محافظه کاری"، برای ماندن در وضع موجود است. اینرسی تمایل هر جسمی است به ماندن در همان وضعیتی که در آن قرار دارد.
به همین دلیل انسان هایی که ریسک پذیری بالاتری دارند، معمولاً موفق ترند. رفتن در ره های نرفته، راه ها و امکانات جدیدی در اختیار انسان می گذارد که از پیش بدان ها فکر نکرده است یا به فکرش نمی رسید.
این موضوع هم در مورد موقعیت های شغلی صدق می کند و هم در مورد شیوه زندگی و قدم نهادن در راه های معنوی.
زندگی های مختلف امکانات متفاوتی در اختیار انسان می گذارند. به قول عطار:
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت

7 آذر 1403
فرار از خویشتن

محمدامین مروتی


بعضاً خود را به شدت مشغول می کنیم تا کسل نشویم. نمی توانیم یک لحظه بیکار بمانیم تا حس تنهایی و انزوا پیدا نکنیم. تا هیچوقت با خودمان تنها نمانیم. اما لازم است گاهی تنها باشیم با خودمان و به صدایی غیر از صدای دیگران گوش دهیم. برقراری تعادل بین مشغول بودن و هیچ کاری نکردن، نیز از جمله هنرهای زیستن است. تعادل بین خلوت و جلوت. جمع و تنهایی. اینکه بتوانی در جمع باشی و تنها. در میان جمع باشی و کار خود را بکنی.
زندگی روزمره نوعی مشغول شدن به دنیاست که می تواند موجب غفلت از خود بشود. لذا باید زمانی برای "خود" بگذاریم تا مشغولیت دنیای مان هم معنا پیدا کند و ما را با خود نبرد. مولانا می گوید مردم برای غفلت کردن از زندگی، خود را به مسکرات و لهو و لعب و حتی کار زیاد مشغول می کنند تا دمی با خود روبرو نشوند:
تا دمی از هوشیاری وا رهند
ننگ خمر و زَمر بر خود می‌نهند
می‌گریزند از خودی در بیخودی
یا به مستی یا به شغل، ای مهتدی

7 آذر 1403
با تو می گویم:

تفاوت نابهنجاری انسان ها، تفاوتی کمّی است نه کیفی. تفاوت های هنجاری نیز همین گونه است. انسان ها طیفی از رنگ های همسایه و متداخل اند، نه رنگ های خالص. رنگ خالص نداریم.