شعر هفته:
گــر هـــر دو ديده هيچ نبيند به اتفاق
بهتر ز ديده اي كه نبيند خطاي خويش (سعدي)
داستانک:
سالکی دائماً در سير و سلوك آفاقي بود. بايزيد گفتش يك جا ساكن شو تا مردم از تو استفاده كنند.
سالک جواب داد: آب اگر در يك جا بماند ميگندد.
بايزيد گفت: دريا باش تا نگندي.
طنز هفته:
یکی خری گم کرده بود سه روز روزه داشت به نیّت آنک خر خود را بیابد بعد از سه روز خر را مُرده یافت رنجید و از سر رنجش روی به آسمان کرد و گفت که «اگر عوض این سه روز که داشتم شش روز از رمضان نخورم پس من مرد نباشم! از من صرفه خواهی بردن؟!» (مولوی، فیه ما فیه)
فیلم هفته: پاککنی در ذهن من (2004)
محمدامین مروتی
فرصتی برای به یاد آوردن یا پاککنی در ذهن من (A Moment to Remember) محصول کرهٔ جنوبی به کارگردانی لی جه-هان (جان اچ. لی) و بازی سون یه-جین و جونگ وو-سونگ است.
موضوع فیلم رابطه عاشقانه ای است که تحت تاثیر بیماری آلزایمر زن قرار می گیرد.
وجه فلسفی و تراژیک فیلم، آن را دیدنی می کند و آن هنگامی است که آلزایمر، به مثابه پاک کنی عمل می کند که عشق را نیز از میدان به در می کند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎙 با قضاوت ها و ارزش داوری های دیگران چه کنیم؟
👤استاد مصطفی ملکیان
👤استاد مصطفی ملکیان
گفتار ادبی
هفت خان رستم
محمدامین مروتی
ماجراهای هفت خان رستم در همين سفر به مازندران اتفاق می افتد:
در خان اول رستم به چراگاهي ميرسد و مشغول استراحت ميشود. شير ژياني در آن بيشه، منزل دارد و وقتي ميبيند رستم در خواب است به خود ميگويد اول رخش را از ميان بردارم و پس از آن به سوار بپردازم:
در آن ني سِتان، بيِشهي شير بود
كه پيلي نيارست از او، نَي درود
سوي رخـشِ رخشان، برآمد دمان
چو آتش بجوشيد، رخش آن زمان
دو دست انـدر آورد و زد بر سرش
همان تــيزدندان، به پشت اندرش
همي زد بــر آن خاك تا پاره كرد
ددي را بــر آن چاره، بيچاره كرد
رستم كه بيدار ميشود و با لاشة شير روبرو ميگردد، به شدت رخش را سرزنش ميكند كه چرا مرا بيدار نكردي و اگر كشته ميشدي، من چگونه بايد خود را به كاووس شاه ميرساندم و به او ميگويد منبعد حق چنين كاري را نداري:
چنين گفت با رخــش، اي هوشيار
كه گفتت كه با شيرين كن كارزار؟
در خان دوم گذار رستم و رخش به بيابان بيآب و علفي مي رسد و از تشنگي به مرز هلاك ميرسند:
پــيِ اسب و گويــا زبــانِ سوار
زِ گرمــا و از تشــنگي شد زِ كار
تن پيــلوارش چــنان تَفــته شد
كه از تشنگي، سست و آشفته شد
بيفتــاد رستم بـــر آن گرم خاك
زبان گشته از تشنگي، چاك چاك
توصیفات گويا و فصيح فردوسي از اين صحنه ها نيازي به توضیح ندارد.
رستم دست به دامان اهورا مزدا ميشود و از او چاره مي خواهد. در اين حال به خواست خداوند ميشي پديدار ميشود و رستم مي داند اگر آن را دنبال كند به آبشخوري ميرسد و نجات مييابد و چنين هم ميشود. رستم يزدان پاك را سپاس ميگويد و به راه خود ادامه مي دهد. به گفتة دكتر محجوب چنين صحنهاي در سرگذشت بسياري از قهرمانان ديگر نظيرابو مسلم (در ابومسلم نامه)، اسكندر(در اسكندرنامه)، حمزه(در حمزه نامه) و حتي در سرگذشت سلطان محمود غزنوي هم وجود دارد.
در خان سوم باز رستم به استراحت در چراگاهي مشغول ميشود و اين بار اژدهايي پديدار ميشود. رخش كه در خان اول با شماتت رستم مواجه شده بود اين بار ميكوشد رستم را بيدار كند. اما هر بار كه رستم را بيدار ميكند، اژدها ناپديد ميشود و اين كار دوبار تكرار ميشود و رستم بر ميآشوبد و به رخش اخطار ميكند كه اگر بار ديگر مزاحم استراحتم شوي، سرت را ميبرم ولي خوشبختانه در بار سوم رستم اژدها را ميبيند و كارزار آغاز ميشود:
بـدو اژدهــا گفت نام تو چيست
كه زاينده را، بر تو بايد گريست
چنيــن گفت كه مـــن رستمم
زِ دســتان و از سـام و از نيرمم
به تنها، يــكي كينه ور لشكرم
به رخش دلاور، زميـــن بسپرم
بر آويــخت با او بـه جنگ اژدها
نيامد به فرجــام هـم، زو ، رها
رستم با كمك رخش اژدها را ميكشد و سپس سرو رویش را ميشويد و يزدان را سپاس ميگويد.
در خان چهارم رستم به جايي ميرسد كه وسايل عيش و عشرت و طنبوري فراهم است. طنبور را مي نوازد و از بخت خود گله ميكند كه عمرش هميشه در جنگ و جدال ميگذرد و فراغتي براي تفريح و عيش نمييابد. در این حال زن جادويي به صورت زن زيبايي بر او ظاهر ميشود. در اثناي گفتگو با او، رستم نامي از يزدان ميبرد و در همان دم اثر جادو باطل و زن سيهرو ميشود و رستم پي به دام او ميبرد و او را در جا ميكشد.
در خان پنجم نيز رستم شبانه به جاي با صفايي ميرسد:
شـــبي تيره چون رويِ زنگي سياه
ستاره نه پــيدا، نه خورشـيد و ماه
تو گفتي خورشيد، به بند اندر است
ستاره به خــمِّ كمــند، انـدر است
اما بعد از آن به روشنايي و جاي خوش آب و هوايي ميرسد. لباسهايش را ميشويد و مشغول استراحت ميشود و عنان رخش را هم باز ميكند تا در چراگاه شكمي سير كند. صاحب چمنزار دشت باني است كه به رستم معترض ميشود كه چرا رخش را به كشتزار او در انداخته است و از قبل رنج نابرده، ميوه چيني ميكند:
چرا آب در خويد ، بگذاشتي
برِ رنجِ نابــرده، بــرداشتي؟
اما رستم به شيوهاي كه با سلوك مردانه او ناسازگار است، گوشهاي دشت بان بيچاره را كف دست او ميگذارد:
ز گفــتار او تيز شــد مـردِ هوش
بجست و گرفتش يكايك دو گوش
بيفـــشرد و بــر كند هر دو زِ بُن
نگفـــت از بـد و نيك بـا او سُخُن 👇👇ادامه در پست بعدی👇👇
👆👆ادامه پست قبلی👆👆 دشتبان شكايت به پهلواني به نام "اولاد" ميبرد:
بدو گفت مــردي چـو ديوي سياه
پلنگينه جــوشن، از آهــن كــلاه
برفتم كه اسبـــش، برانم زِ كشت
مرا خود، به آب و به گندم نهشت
مرا ديــد و برجـست و ياوه نگفت
دو گوشم بكــند و همان جا بخفت
دكتر محجوب از اعجاز سخن فردوسي در اين بيت آخر كه شامل پنج جمله ی درهم فشرده است سخن ميگويد.
القصه اولاد به جنگ رستم ميآيد و البته اسير كمند او ميشود:
ز اسب اندر آورد و دستش ببست
به پيش اندر، افكندش و برنشست
رستم به اولاد ميگويد اگر او را به جايگاه ديوسپيد راهنمايي كند، او را بر جاي شاه مازندران مي نشاند و اولاد هم ميپذيرد؛ هر چند اولاد، رستم را نصيحت ميكند كه به مصاف ديو سپيد نرود و برگردد ولی رستم هم البته در عزم خود جزم دارد.
در خان ششم رستم "ارژنگ ديو" را -كه نگهبان كاووس و ساير اسراست- ميكشد و سر او را از تنش بر ميكند و بالاخره در خان هفتم خود ديو سپيد را از پاي در ميآورد او را بر سر دست بلند ميكند و بر زمين ميكوبد و جگرگاهش را مي درد چون براي درمان نابينايي كاوس و همراهان بايد خون دل و مغز ديو سپيد را در چشم آن ها بچكاند.
بدو گفت مــردي چـو ديوي سياه
پلنگينه جــوشن، از آهــن كــلاه
برفتم كه اسبـــش، برانم زِ كشت
مرا خود، به آب و به گندم نهشت
مرا ديــد و برجـست و ياوه نگفت
دو گوشم بكــند و همان جا بخفت
دكتر محجوب از اعجاز سخن فردوسي در اين بيت آخر كه شامل پنج جمله ی درهم فشرده است سخن ميگويد.
القصه اولاد به جنگ رستم ميآيد و البته اسير كمند او ميشود:
ز اسب اندر آورد و دستش ببست
به پيش اندر، افكندش و برنشست
رستم به اولاد ميگويد اگر او را به جايگاه ديوسپيد راهنمايي كند، او را بر جاي شاه مازندران مي نشاند و اولاد هم ميپذيرد؛ هر چند اولاد، رستم را نصيحت ميكند كه به مصاف ديو سپيد نرود و برگردد ولی رستم هم البته در عزم خود جزم دارد.
در خان ششم رستم "ارژنگ ديو" را -كه نگهبان كاووس و ساير اسراست- ميكشد و سر او را از تنش بر ميكند و بالاخره در خان هفتم خود ديو سپيد را از پاي در ميآورد او را بر سر دست بلند ميكند و بر زمين ميكوبد و جگرگاهش را مي درد چون براي درمان نابينايي كاوس و همراهان بايد خون دل و مغز ديو سپيد را در چشم آن ها بچكاند.
كه پيلي نيارست از او، نَي درود یعنی فیل هم جرات کندن یک نی از آن بیشه را نداشت
پی یعنی پا
بسپرم: طی کنم
خوید: کشتزار
گندم در ایجا یعنی گندمزار
با تو می گویم:
ویرانه ای ست این جهان...عمر کفاف نمی دهد آباد کنیم. غیرت رخصت نمی دهد رها کنیم! ( ملاصدرا)
Forwarded from فلسفه ™️
#فلسفه™️
غیر اخلاقی ترین عادت بشر اینست که مدام و بی وقفه، در باره هرکس و پیش از آنکه بفهمد ودرک کند قضاوت می کند. این آمادگی پرشور برای قضاوت کردن، نفرت انگیزترین حماقت و مخرب ترین شرارتهاست ...
✍ #میلان_کوندرا
📕 وصیت خیانت شده
@phiilosophiy
غیر اخلاقی ترین عادت بشر اینست که مدام و بی وقفه، در باره هرکس و پیش از آنکه بفهمد ودرک کند قضاوت می کند. این آمادگی پرشور برای قضاوت کردن، نفرت انگیزترین حماقت و مخرب ترین شرارتهاست ...
✍ #میلان_کوندرا
📕 وصیت خیانت شده
@phiilosophiy
گفتار دینی
آیا حکمت همان سنت است؟
محمدامین مروتی
بسیاری از مفسران قرآن به تاسی از امام شافعی گفته اند که حکمت همان سنت است. البته امام شافعی خود در پایان فرمایششان مانند همه علمای دیگر می فرمایند الله اعلم. یعنی راه را برای برداشت های دیگر هم باز می گذارند. کما اینکه خودشان یک بار کلیه فتاوی قدیمشان را به دور انداختند.
عدول بی قرینه از معنای مصطلح و رایج واژه ها، جایز نیست و همان گونه که از معنا و ریشه "حکمت" بر می آید، این واژه افاده عقلانیت می کند نه "سنت". زیرا:
اولا قرآن مُبین است و مُبین نیاز به مُبیِّن ندارد.
ثانیا اگر چنین باشد، خدا به راحتی می توانست از لفظ سنت به جای حکمت -که ریشه و معنای متفاوتی دارد- استفاده کند تا خلق دچار ضلالت و تحیر نشوند.
ثالثا کلمه حکمت برای سایر پیامبران هم به کار رفته است و پیامبران دیگر نمی توانسته اند تابع سنت پیامبر ما باشند.
رابعا صفت حکمت برای غیرپیامبرانی نظیر لقمان هم به کار رفته است.
بنابراین دوگانه تکرار شوندة "کتاب و حکمت" یعنی "جمع نقل و عقل" و قرائت حکیمانه از آیات قرآنی.
با تو می گویم:
شَرُّ النّاسِ مَنْ اَكْرَمَهُ النّاسُ اتِّقاءَ شَرِّهِ: بدترين مردم كساني هستند كه مردم از روي ترس به آنها احترام بگذارند. (پیامبر ص)
Forwarded from Amin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Amin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفتار اجتماعی
امکان و عدم امکان کمونیسم
محمدامین مروتی
شعار نهایی جامعه کمونیستی این است که "از هر کس به قدر توان و استعدادش و به هر کس به قدر نیازش".
یعنی انسان ها به درجه ای از دیگرخواهی می رسند که فزونی طلب نیستند. به اندازه نیازشان مصرف می کنند و از آن سوی، از کار و تلاش برای بهبود وضعیت جمعی، فروگذار هم نمی کنند. تا آنجا که می توانند کار می کنند ولی جز به اندازه نیازشان برنمی دارند. به قول شاعر: "این بهشتی است که در عالم امکان من است."
در واقع شعار جامعه کمونیستی، روی دیگر اصل طلایی اخلاق است:
آنچه بر خود می پسندی بر دیگری هم بپسند و آنچه بر خود روا نمی داری، بر دیگری نیز روا مدار.
آیا انسان به مثابه انسان می تواند به چنین مقامی برسد؟
این درست است که قلیلی از انسان ها چنین می زیند اما اکثریت مطلق مردمان چنین نیستند.
پس با چنین مردمانی، چگونه می توان بدان بهشت عالم امکان دست یافت؟
لنین و پیرانش عقیده داشتند که با برپا کردن انقلاب سوسیالیستی و تربیت مجدد انسان ها می توان انسان طراز نوینی خلق کرد که تا کنون در تاریخ وجود نداشته است. اما شرایط و ضوابط تربیت انسان ها از کودکی را چه کسی تعیین می کند؟ حزب. بیایید فکر کنیم این ایده می تواند عملی شود.
اما مهمترین مشکل اینجاست همین حزب و اعضایش، خلق و خویی طراز کهنه دارند و می خواهند دیگران را طراز خود سازند. کسی که خود طراز نوین نیست، چگونه می توان انسان طراز نوین خلق کند؟
ذاتِ نایافته از هستی، بخش،
کَی تواند که شود هستی بخش
از طرف دیگر انسان های متفاوت قلیلی را در اطراف خود می بینیم که با خودشناسی و روانشناسی و علوم تربیتی، تلاش در ساختن خود و دیگران در سطحی محدودتر و تدریجی تر دارند و کارشان هم کم کم پیش می رود. درواقع پیشرفت تاریخی بشر حاصل همین خشت روی خشت گذاشتن ها بوده است نه انقلاب های تربیتی.
بنا به هرم نیازهای مازلو، انسان ها و جوامع پس از رفاه نسبی و اولیه به فکر دیگران و دیگرخواهی می افتند و این اتفاقی است که در هیئت جمعیت های نیکوکاری در جوامع می افتد. اگر تعداد نیکوکاران به حدی برسد که بتوانند قدرت سیاسی را به دست آورند، همین اتفاق در سطح سیاسی و در قالب دولت های رفاه و نظایرهم، می تواند راه را بر توزیع عادلانه تر درآمدها بگشاید.
لذا تبدیل شدن به انسانی آرمانی و دیگر خواه، ابتدا به ساکن از مسیر اصلاح فردی می گذرد تا بدانجا که به طور طبیعی و تدریجی به یک حرکت اجتماعی تبدیل شود و تغییر ذات و ماهیت بشر از بالا و به شکل دستوری و سیاسی، نتیجه معکوس دارد.
در تحلیل نهایی، آرمان کمونیسم، آرمانی انسانی و متعالی است که راه حل انقلابی و سیاسی ندارد، بکه راه حل تدریجی و اصلاحی و تمدنی دارد.
کمونیسم در بهترین حالت، می تواند رویکردی فردی و اخلاقی و حتی عارفانه در جهت خودسازی باشد و در بدترین حالت رویکردی سیاسی و زورمدار برای خلق انسان طراز نوین که نتیجه اش را دیده ایم و آزموده ایم.
19 خرداد 1403
با تو می گویم:
انسان سالم به دیگران آسیب نمیرساند. (کارل گوستاو یونگ)
Forwarded from برنامه های کنفرانس اکادمی فلسفه مارزوک
🔻 آکادمیِ فلسفهی مارزوک تقدیم میکند...
🔹 موضوع: ضمیر ناخود اگاه
🔸 با حضور: محمد امین مروتی
نویسنده، پژوهشگر فلسفه،
🕒 زمان:دوشنبه ۸ مرداد ماه۱۴۰۳،
ساعت ۲۲ بوقت تهران
در گروه اکادمی مارزوک
https://t.me/+kNTrH-rWkmk0MzA0
کانالِ آکادمی
@marzockacademy
اینستاگرام
http://www.instagram.com/marzockacademy
🔹 موضوع: ضمیر ناخود اگاه
🔸 با حضور: محمد امین مروتی
نویسنده، پژوهشگر فلسفه،
🕒 زمان:دوشنبه ۸ مرداد ماه۱۴۰۳،
ساعت ۲۲ بوقت تهران
در گروه اکادمی مارزوک
https://t.me/+kNTrH-rWkmk0MzA0
کانالِ آکادمی
@marzockacademy
اینستاگرام
http://www.instagram.com/marzockacademy
گفتار عرفانی
فرق مُخلِص و مُخلَص
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر دوم می گوید انسان نباید خود را کاره ای بداند. اگر لطف خدا نباشد، در دمی جای صدیق و زندیق عوض می شود:
۱۳۱۵ ساعتی کافِر کُند صِدّیق را ساعتی زاهِد کُند زِنْدیق را
مُخلِص کسی است که با اخلاص در راه گام نهاده ولی مُخلَص آن است که از شر نفس خلاص شده است. پس مخلِص، باید مخلَص شود یعنی از دام خود و نفس خود که راهزن ماست، خلاص شویم و خود را به حساب نیاورد:
۱۳۱۶ زان که مُخْلِص در خَطَر باشد زِ دام تا زِ خود خالِص نگردد او تمام
۱۳۱۷ زان که در راه است و رَهزن بیحَد است آن رَهَد کو در اَمانِ ایزد است
مثلاً آینه، مخلِص است چون صادقانه حقیقت را می نمایاند و مثل شکارچی تصویر را به دام می اندازد، ولی هنوز از دام خود، خلاص نشده و مخلَص نشده و ممکن است دوباره به آهن تبدیل شود. وقتی مخلَص شد، به مقام امن می رسد و دیگر به وضع قبلی یعنی آهن بودن برنمی گردد:
۱۳۱۸ آیِنه خالِص نگشت، او مُخْلِص است مُرغ را نگرفته است، او مُقْنِص است
۱۳۱۹ چون که مُخْلَص گشت، مُخْلِص باز رَست در مَقامِ اَمْن رفت و بُرد دست
فقط در مقام خلاص شدن برگشت آیینه به آهن و نان به گندم و انگور به غوره منتفی می شود:
۱۳۲۰ هیچ آیینه دِگَر آهن نَشُد هیچ نانی گندمِ خَرمَن نَشُد
۱۳۲۱ هیچ انگوری دِگَر غوره نَشُد هیچ میوهیْ پُخته، باکوره نَشُد
مخلِص: انسان با اخلاص و صادق
مقنص: صیاد، شکارچی
مخلَص: خلاص شده و به رهایی رسیده
باکوره: میوه نورس و ناپخته
با تو می گویم:
زمانی که بخواهید وصیتنامه بنویسید متوجه خواهید شد تنها کسی که از داراییتان سهمی ندارد خودتان خواهید بود. پس از زندگی تان تا میتوانید لذت ببرید! (تولستوی)
Audio
🔻 آکادمیِ فلسفهی مارزوک تقدیم میکند...
🔹 موضوع: ضمیر ناخود اگاه
🔸 با حضور: محمد امین مروتی
نویسنده، پژوهشگر فلسفه،
🕒 زمان:دوشنبه ۸ مرداد ماه۱۴۰۳،
ساعت ۲۲ بوقت تهران
کانالِ آکادمی
@marzockacademy
اینستاگرام
http://www.instagram.com/marzockacademy
🔹 موضوع: ضمیر ناخود اگاه
🔸 با حضور: محمد امین مروتی
نویسنده، پژوهشگر فلسفه،
🕒 زمان:دوشنبه ۸ مرداد ماه۱۴۰۳،
ساعت ۲۲ بوقت تهران
کانالِ آکادمی
@marzockacademy
اینستاگرام
http://www.instagram.com/marzockacademy