با تو می گویم:
برای من بدترین احساس این است که با چیزهایی که قبلاً گفتهام و نوشتهام موافق باشم؛ چون به این معنا است که دیگر فکر نمی کنم. (سوزان سانتاگ)
گفتار عرفانی
دشمن برون و دشمن درون
محمدامین مروتی
فرعون چشم به عالم مادی داشت و چشمش بر عالم غیب پوشیده بود. به همین دلیل سودای تعیین و تغییر قضا و قدر را داشت:
۷۶۶ رو به هستی داشت فرعونِ عَنود لاجَرَم از کارگاهَش کور بود
۷۶۷ لاجَرَم میخواست تَبدیلِ قَدَر تا قَضا را باز گَرداند زِ دَر
به همین دلیل برای تغییر قضا، در پی کشتن موسی هزاران طفل بی گناه را کشت و به موسی دست نیافت:
۷۶۹ صد هزاران طِفْلْ کُشت او بیگُناه تا بِگَردد حُکْم و تَقدیرِ اِله
۷۷۰ تا که موسیِّ نَبی نایَد بُرون کرد در گَردنْ هزاران ظُلْم و خون
۷۷۱ آن همه خون کرد و موسی زاده شُد وَزْ برایِ قَهْرِ او آماده شُد
در همان حال موسی در خانه خودش داشت بزرگ می شد و از کشته شدن معاف بود:
۷۷۳ اَنْدرونِ خانهاَش موسی مُعاف وَزْ بُرون میکُشت طِفْلان را گِزاف
جدال با دشمن ساختگی و بیرونی و مرئی، باعث غفلت از دشمن درونی و غیبی و ناپیدا، یعنی نفسانیت می شود که ام الخبائث و مادر همه تنازعات و گردن کشی هاست. مانند شخصی که اسیرِ نَفسِ امّاره است و به پرورش تن و پروار کردن جسم سرگرم است و گمان می کند که دیگران نسبت به او کینه و دشمنی دارند:
۷۷۴ هَمچو صاحِبنَفْس، کو تَنْ پَروَرَد بر دِگَر کَسْ ظَنِّ حِقْدی میبَرَد
۷۷۵ کین عَدوّ و آن حَسود و دشمن است خود حَسود و دُشمنِ او آن تَن است
۷۷۶ او چو فرعون و تَنَش موسیِّ او او به بیرون میدَوَد که کو عَدو؟
۷۷۷ نَفْسَش اَنْدر خانه تَنْ نازنین بر دِگَر کَسْ دست میخایَد به کین
با تو می گویم:
اگر بـا ثروتی اندک، بخشنده و بزرگوار نباشید با ثـروت زیـاد هـم نـاگـهـان بزرگوار و بخشنده نخواهید شد. (جان دویس راکفلر)
Forwarded from حضور (نوشتههای امیرعلی بنیاسدی)
یکبار پیرمردی در استانبول از قول پدرش برایم گفت که روزگار اقلا یکبار آبروی آدمی را حفظ میکند. حرفش این بود که کسی رسوا نمیشود مگر اینکه بیش از یکبار پردهدری کرده باشد چرا که اقلا یکبارش را کائنات رفع و رجوع میکند، روزگار پنهان میکند. پس هر بار که تشتی از تشتهای رسوایی جهان از بام میافتد به این فکر میکنم که چرا آدمهایی که یکبار قسر رفتهاند درس نمیگیرند؟ چرا راهزنان دوباره به سراغ کاروان میآیند؟ چرا گرگها به چراگاه گوسفندان برمیگردند؟ چرا آدمی که یکبار از کمند رسوایی گریخته همچنان دور و برش میپلکد؟
گفتار فلسفی
راجر اسکروتن (۱۹۴۴ - ۲۰۲۰)
محمدامین مروتی
راجر ورنون اسکروتن، فیلسوف بریتانیایی و منتقد سرسخت پوزیتیویسم و مارکسیسم و فمنیسم است که به حزب محافظه کار انگلیس نزدیک بود.
فلسفه سیاسی:
اسکروتن از طرفداران بازار آزاد و لیبرالیسم است. وی مخالف مهندسی اجتماعی و ایده برابری طلبی و معتقد به تحول فرگشتی بود. او معتقد است اگر ما واقعاً با فقر مخالفیم، باید نابرابری را تحمل کنیم. این ایده غلطی است که ثروت ثروتمندان، از فقرِ فقرا پدید آمده است بلکه ثروت ثروتمندان، باعث ثروت فقرا هم می شود. در حالی که برای چپ ها و امثال توماس پیکتی، منشاء شرور اجتماعی، نابرابری است و راه حل آن مصادره ثروتِ ثروتمندان از طریق گرفتن مالیات های مضاعف است.
اسکروتن اساسا متفکران چپ را کشیشانی بیخدا میدانست که توان لازم برای آنچه ادعای آن را میکند ندارند. او ضمن انتقاد از کالاپرستی گفته بود:
«من یک محافظهکار منتقد جامعهی مصرفی، ماتریالیسم و بتسازی از کالا هستم. اما برخلاف چپها فکر میکنم که این چیزها بخشی از طبیعت انسانی است و از همین رو نمیتوانیم آنها را نابود کنیم، تنها میتوانیم مهارشان کنیم، حدودی برای آنها قائل شویم و آنها را متناسب با اهدافی عالیتر سامان دهیم. خطای بزرگ چپ این است که فکر میکند چون ما چیزی را دوست نداریم، پس میتوانیم با یک حرکت، دست تمامش را نابود کنیم.»
فلسفه اخلاق:
او در حوزه زیبایی شناسی و اخلاق هم محافظه کار بود.
در کتاب "درباره سرشت انسان" به بررسی سرشت انسان و اخلاقیات می پردازد. در کتاب "مردانگی مدرن"، می گوید فمنیست ها طوری «هویّت جنسی» را تعریف می کنند که زنان و مردان را برای هم غیرجذاب می کند در حالی که جنسیّت، یک برساخت تکاملی دو سویه است که هم به زنانگی و هم به مردانگی نیاز دارد.
اسکروتن که به دلیل بیماری سرطان تحت درمان بود در آخرین ماههای زندگی اش نوشت؛ وقتی مرگ نزدیک میشود، معنی زندگی را میفهمیم و معنی آن، قدرشناسی و محبت به یکدیگر است.
کتابهای ترجمهشده به فارسی:
متفکّران چپ نو، راجر اسکروتن، بابک واحدی (مترجم)، ناشر: مینوی خرد، ۱۳۹۸
درباره سرشت انسان، راجر اسکروتن، ندا رحمانی (مترجم)، ناشر: دیبایه، ۱۳۹۷
زیبایی، راجر اسکروتن، فریده فرنودفر (مترجم)، ناشر: مینوی خرد، ۱۳۹۳
فلسفه هنر و زیباییشناسی، راجر اسکراتن، جان هاسپرس، یعقوب آژند (مترجم)، ناشر: دانشگاه تهران، ۱۳۹۳
کانت، راجر اسکروتن، علی پایا (مترجم)، ناشر: طرح نو، ۱۳۸۹
تاریخ مختصر فلسفه جدید، راجر اسکروتن، اسماعیل سعادتی خمسه (مترجم)، ناشر: حکمت، ۱۳۸۳
اسپینوزا، راجر اسکروتن، اسماعیل سعادت (مترجم)، ناشر: طرح نو، ۱۳۷۶؛ تجدید چاپ، ناشر: انتشارات فرهنگ جاوید
با تو می گویم:
فقط احمق ها و مُرده ها نظرشان را عوض نمی کنند. احمق ها نمی خواهند، مُرده ها نمی توانند. (جان هنری پترسون)
خودشناسی و سبک زندگی
تئوری انتخاب (قسمت اول)
محمدامین مروتی
"تئوری انتخاب" و "واقعیت درمانی" دو نام و عنوانی هستند که ویلیام گِلَسِر برای رویکرد انگیزشی خود برگزیده است.
تاکید بر واقعیت، در مقابل مکانیسم های روانی واقعیت گریز-به خصوص انکار و فرافکنی و توجیه- قرار دارد و مضمونش تاکید بر مسئولیت پذیری آدم ها در مقابل وضعیتی است که در آن قرار دارند.
تاکید بر موضوع انتخاب هم در مقابل روان شناسی و روانکاوی سنتی و فرویدی است که با عمده کردنِ وزنه ی دوران کودکی، نقش سنین دیگر و اکنونِ ما را در مقابل گذشته ،کمرنگ می کنند. گلسر برغم فروید، معتقد است که ما با هر انتخابی می توانیم خود را در موقعیت بهتر یا بدتری قرار دهیم و گذشته، لزوماً تعیین کننده ی آینده و سرنوشت ما نیست و با مسئولیت پذیری، باید آینده خود را رقم بزنیم. این عنوان طنینی اگزیستانسیالیستی و سارتری هم دارد.
دکتر علی صاحبی در ایران به عنوان معرف و نماینده این سبک فکری فعالیت می کند.
اهداف و روابط:
گلسر می گوید همه رفتارهای ما معطوف به 5 هدفند: عشق، آزادی، قدرت، تفریح و بقا.
اگر نتوانیم با پذیرش مسئولیت، روش های درست رسیدن به این اهداف را بیابیم، دچار افسردگی یا خشم و اضطراب و دلیل تراشی و انکار می شویم.
گلسر می گوید ما به یکدیگر نیازمندیم و این نیاز در ژن های ماست. این نیاز در چهار رابطه متجلی می شود:
رابطه با همسر، با فرزندان، با معلم و استاد و رابطه با کارفرما.
اگر نتوانیم رابطه خوبی با دیگران داشته باشیم دنبال لذت های بی رابطه مثل سکس و مستی و مواد مخدر می رویم.
نکته مهم در تئوری انتخاب این است که کنترل بیرونی جای خود را به خودکنترلی یا کنترل درونی می دهد. به این معنا برای داشتن یک رابطه خوب با همسر، فرزندان، معلم و کارفرما، نه سعی در کنترل شان می کنیم نه اجازه می دهیم کنترل مان بکنند. در عوض می کوشیم با گفتگو و منطق مسائل فیمابین را حل کنیم.
معنی انتخاب:
تئوری انتخاب در مقابل این تصور به میدان امده است که در برخورد با مشکلات گمان می کنیم انتخاب زیادی نداریم و میانمایه تئوری انتخاب، انتخاب بهتر و عقلانی تر است.
گفتیم تئوری انتخاب طنینی سارتری دارد. به این معنا که ما دائماً در حال انتخاب هستیم و حتی عدم انتخاب های مان نیز نوعی انتخاب و تایید وضع موجود است.
گلسر می گوید کسی که می گوید افسردگی دارم در واقع از فعل مناسبی استفاده نمی کند. او باید بگوید افسردگی را انتخاب کرده ام. چرا؟ زیرا در هر موقعیتی، پاسخ های گوناگونی در مقابل این سوال وجود دارد که صرف نظر از علل و عوامل گذشته، من در حال حاضر چه می توانم بکنم؟
گلسر می گوید بسیاری از بیماری های روان-تنی را می توان با تئوری انتخاب درمان کرد. زیرا بر این باور است که این بیماری ها می توانند مفرّ و پناهگاهی باشند از انتخابی که مستلزم تفکر و تلاش بیشتر است.
به همین دلیل گلسر می گوید انتخاب را معطوف به گذشته و علل و عوامل وضع موجود نکنیم بلکه موکول به آینده بکنیم. درست است که گذشته موثر است، اما تعیین کننده نیست. زیرا ما اکنون کودکانی بازیچه دست حوادث نیستیم بلکه بزرگسالانی عاقلیم که می توانیم بین شقوق مختلف، بهترین راه حل یا راه حلی را برگزینیم که گزندش کمتر است.
تاکید تئوری انتخاب این است که تمرکز بر موانع، راهی را برای ما باز نمی کند و به انفعال ما دامن می زند. پس به جای تمرکز بر موانع و نکات بازدارنده، بر "چه باید کرد" و راه های خروج از موضعیت بد تمرکز و درنگ کنیم.
تئوری انتخاب به جای نومیدی و انفعال، امید و خلاقیت را جایگزین می کند و از این رو نام فرعی آن "روانشناسی امید" است.
تئوری انتخاب به ما می آموزد که وقت خود را برای کنترل و تغییر دیگران تلف نکنیم و فقط از خودمان توقع تغییر وضعیت را داشته باشیم. به جای قضاوت دیگری، خود را ارزیابی کنیم و به جای یادآوری ناتوانی ها و موانع، بر توانایی هایمان اتکا کنیم.
یا باید خواسته هایمان را تغییر دهیم یا رفتارمان را. ...... ادامه دارد......
با تو می گویم:
ما هیچ گاه به امروز برنمی گردیم، هرچه را لازم است بردارید. (آلبرت_هوبارد)
Forwarded from تبارشناسی کتاب
🔹صلح
✍یانیس ریتسوس شاعر معاصر یونان
ترجمهی فریدون فریاد از یونانی
رؤياهای یک كودک همه از صلح است
رؤياهای یک مادر همه از صلح است
سخن عشق در زير درختان
همه از صلح است
پدر که باز میگردد در شامگاه با گسترهی لبخندی در چشمهايش
با زنبيلي سرشار از ميوه در دستهايش
و قطرات عرق بر رخسارهاش
مانندهی قطرههای شبنم بر كوزهای
كه آب اندرونش را در درگاهي پنجره خنك میگرداند
اين همه از صلحاند
هنگام كه زخمها بر رخسارهی جهان التيام مييابند
و در گودالهایی حفر شده با آتش توپها، درختان كاشته آمدهاند
و در قلبهاي سوخته با خرمن آتش، اميد نخستين جوانههايش را
به شكوفه مینشاند
و مردگان با دانش اين كه خونهايشان به عبث بر زمين نريخته
گرده تعويض میكنند و بیهيچ شكوهای
بر پهلوی دگر میخسبند
صلح است این
صلح، عطر غذا در شامگاهان است
هنگام که توقف ماشینی در خيابان نه به معنای ترس است
هنگام كه صداي كوبشي بر در، به معناي حضور رفيقي است
و گشودن پنجرهای در هر ساعت به معنای آسمانی است
که چشمهايمان را به میهمانی زنگولههای دور دست رنگهايش
میبرد، صلح است اين
صلح، پيالهای شير گرم است و كتابی است در برابر كودك بيدار
هنگام كه ساقههای گندم به يكديگر تكيه میدهند و میگويند: نور
نور، نور، و گلتاج افق لبريز میشود از نور
اين صلح است اين
هنگام كه زندانها به كتابخانهها بدل گشتهاند
هنگام كه آوازي، درگاه به درگاه در شب به فراز بر میشود
هنگام که ماه بهاری از پس ابری
به كردار كارگري كه آخر هفته، ريش زده و تر و تازه
از دكان سلماني محل، بيرون میآيد
اين صلح است اين
هنگام كه یک روز گذشته است، روزی از دست رفته نيست این
بل ریشهای است که برگهای شادماني را در شب به فراز میبرد
و روزي است پيروز ـ و خوابي است بحق
هنگام که باز حس میكني كه خورشید با شتاب زين و برگش را
میبندد تا كه اندوه را تعقيب كند و از كنجهای زمان براند
این صلح است این
صلح كومههای اشعهی خورشيد است بركشتزاران تابستان
كتاب الفباي مهرباني است بر زانوان سپيده دمان
هنگام كه ميگويي: ‹ برادر من › ـ هنگام كه ميگوييم :‹ما
فردا خواهيم ساخت
هنگام كه ميسازيم و میخوانيم
صلح است اين
سهم هميشه كوچكتر مرگ است در دلهايمان
بناهايي است كه به آيندهای شاد میرسند
عطر ميخکهاست در شفق
كه شاعر را
و پرولتاريا را ـ الهام ميدهد
صلح است این
صلح، دستان مردمان است بهم پيوسته در دوستي
دستان گره كردهی مردان است، صلح
نان بريان است بر سفرهی جهان
لبخند مادری است
تنها همین
صلح جز اين نيست
و خيشها كه در تمام زمين شيارهايي ژرف ميسازند
تنها يك نام را مینويسند
صلح. همين. صلح
بر ستون مهرههاي شعرهای من
قطاري كه به سوي آينده پيش میتازد
سرشار گندم و گل سرخ
صلح است اين
برادران من
همهی جهان با همهی رؤياهايش
عميق نفس میكشد در صلح
دستهايتان را به ما بسپاريد، برادران
صلح است اين!
@tabarshenasi_ketab
✍یانیس ریتسوس شاعر معاصر یونان
ترجمهی فریدون فریاد از یونانی
رؤياهای یک كودک همه از صلح است
رؤياهای یک مادر همه از صلح است
سخن عشق در زير درختان
همه از صلح است
پدر که باز میگردد در شامگاه با گسترهی لبخندی در چشمهايش
با زنبيلي سرشار از ميوه در دستهايش
و قطرات عرق بر رخسارهاش
مانندهی قطرههای شبنم بر كوزهای
كه آب اندرونش را در درگاهي پنجره خنك میگرداند
اين همه از صلحاند
هنگام كه زخمها بر رخسارهی جهان التيام مييابند
و در گودالهایی حفر شده با آتش توپها، درختان كاشته آمدهاند
و در قلبهاي سوخته با خرمن آتش، اميد نخستين جوانههايش را
به شكوفه مینشاند
و مردگان با دانش اين كه خونهايشان به عبث بر زمين نريخته
گرده تعويض میكنند و بیهيچ شكوهای
بر پهلوی دگر میخسبند
صلح است این
صلح، عطر غذا در شامگاهان است
هنگام که توقف ماشینی در خيابان نه به معنای ترس است
هنگام كه صداي كوبشي بر در، به معناي حضور رفيقي است
و گشودن پنجرهای در هر ساعت به معنای آسمانی است
که چشمهايمان را به میهمانی زنگولههای دور دست رنگهايش
میبرد، صلح است اين
صلح، پيالهای شير گرم است و كتابی است در برابر كودك بيدار
هنگام كه ساقههای گندم به يكديگر تكيه میدهند و میگويند: نور
نور، نور، و گلتاج افق لبريز میشود از نور
اين صلح است اين
هنگام كه زندانها به كتابخانهها بدل گشتهاند
هنگام كه آوازي، درگاه به درگاه در شب به فراز بر میشود
هنگام که ماه بهاری از پس ابری
به كردار كارگري كه آخر هفته، ريش زده و تر و تازه
از دكان سلماني محل، بيرون میآيد
اين صلح است اين
هنگام كه یک روز گذشته است، روزی از دست رفته نيست این
بل ریشهای است که برگهای شادماني را در شب به فراز میبرد
و روزي است پيروز ـ و خوابي است بحق
هنگام که باز حس میكني كه خورشید با شتاب زين و برگش را
میبندد تا كه اندوه را تعقيب كند و از كنجهای زمان براند
این صلح است این
صلح كومههای اشعهی خورشيد است بركشتزاران تابستان
كتاب الفباي مهرباني است بر زانوان سپيده دمان
هنگام كه ميگويي: ‹ برادر من › ـ هنگام كه ميگوييم :‹ما
فردا خواهيم ساخت
هنگام كه ميسازيم و میخوانيم
صلح است اين
سهم هميشه كوچكتر مرگ است در دلهايمان
بناهايي است كه به آيندهای شاد میرسند
عطر ميخکهاست در شفق
كه شاعر را
و پرولتاريا را ـ الهام ميدهد
صلح است این
صلح، دستان مردمان است بهم پيوسته در دوستي
دستان گره كردهی مردان است، صلح
نان بريان است بر سفرهی جهان
لبخند مادری است
تنها همین
صلح جز اين نيست
و خيشها كه در تمام زمين شيارهايي ژرف ميسازند
تنها يك نام را مینويسند
صلح. همين. صلح
بر ستون مهرههاي شعرهای من
قطاري كه به سوي آينده پيش میتازد
سرشار گندم و گل سرخ
صلح است اين
برادران من
همهی جهان با همهی رؤياهايش
عميق نفس میكشد در صلح
دستهايتان را به ما بسپاريد، برادران
صلح است اين!
@tabarshenasi_ketab
آیه هفته:
رَبَّنَا لَا تَجْعَلْنَا مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ: پروردگارا ما را با گروه حاکمان ستمکار قرار مده. (اعراف /۴٧)
شعر هفته:
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم (مارگوت بیکل/ ترجمه شاملو)
کلام هفته:
جوانی که سوسیالیست نباشد، قلب ندارد و پیرمردی که سوسیالیست مانده باشد، مغز ندارد.( ژرژ کلمانسو)
داستانک:
گویندکه: اندر وقت بومسلم[خراسانی] مروزی درویشی بیگناه را به تهمت دزدی بگرفتند و به چهار طاق مرو باز داشتند چون شب اندر آمد، بومسلم پیغمبر را علیه السّلام به خواب دید که وی را گفت: «یا با مسلم، مرا خداوند به تو فرستاده است که دوستی از دوستان من بی جرمی اندر زندان توست. برخیز و وی را بیرون آر.» بومسلم از خواب بجست و سر و پای برهنه به در زندان دوید و بفرمود تا در بگشادند و آن درویش را بیرون آورد و از وی عذر خواست و گفت: «حاجتی بخواه.» درویش گفت: «ایّها الأمیر، کسی که او خداوندی دارد که چنین نیم شبان بومسلم را سر و پا برهنه از بستر گرم برانگیزد و بفرستد تا او را از بلاها برهاند روا باشد که او از دیگری سؤال کند و حاجت خواهد؟» بومسلم گریان گشت و درویش برفت.... (کشف المحجوب هجویری)
طنز هفته:
خدایا برای خودم چیزی نمیخوام، فقط به پدر و مادرم یه اقا داماد با شخصیت پولدار و خوش تیپ بده. بگید الهی آمین!
فیلم هفته: اتاق (2015)
محمدامین مروتی
اتاق یک فیلم کانادایی-ایرلندی و ملهم از یک قصه واقعی است. بری لارسون در نقش جوی نیوسام (مادر)، جیکوب ترمبلی در نقش جک نیوسام(پسر او)، بازی می کنند. رمان اتاق را متاثر از ماجرای مردی اتریشی نوشت که دخترش را به مدت 24 سال در یک اتاق حبس کرد و از او صاحب هفت فرزند شد. اتاق موفق به دریافت جایزه اسکار و نیز جایزة گلدن گلوبِ بهترین بازیگر زن برای بری لارسون شد.
جوی و پسرش هیچ ارتباطی با دنیای خارج ندارند. جوی بارها قصد فرار داشته اما موفق نشده است. بالاخره مادر و فرزند موفق به فرار می شوند و روند تطبیق با دنیای جدید خود در بردارندة مسائلِ غامض جدیدی می شود.
جک 5 ساله هیچ عنوان اطلاعاتی از دنیای واقعی ندارد و گمان دارد که آنچه در تلویزیون می بیند، نوعی دنیای مجازی است.
«اتاق» علاوه بر تصویر خشونت های بی رحمانه و باورنکردنی دنیای ما، به ما می گوید چگونه می توان دنیای آدم ها را کوچک و سقف پرواز فکرشان را محدود کرد و چگونه دیکتاتورها در این عالم، از گسترش دنیای مردم وحشت دارند. وسعتِ دنیای آدم ها بستگی به وسعتِ افق دیدشان دارد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زیبایی هفته:
تلاش میکنه قل های دیگشو بخندونه🥰
Forwarded from تبارشناسی کتاب
🔹درسهایی معاصرانه از خیامیت(۱)
✍سینا جهاندیده
اگر کتابی(گذشتگان جهان را کهنه کتابی میدانستند که اول و آخر ندارد) را یک بار از اول تا آخر خوانده باشی، در خوانش دوم، اجزا، معنای روشنتری دارند؛ زیرا وقتی انتهای مقصد را میدانی راه نه آنچنان طولانی است نه آنچنان کوتاه و نقشهی راه آشکار است. بنابراین معنای هر چیز در «کلیات» آن چیز است. وقتی از انتهای چیزی خبر نداری نمیتوانی بگویی آن چیز دقیقا چیست. زمان نمیگذارد که رمان حیات تا آخر خوانده شود. به همین دلیل هر رمانی باید محاکات جهان باشد با این تفاوت که پایان رمان امکانی است برای فهم کلیات آن اما رمان حیات هرگز تا آخر خوانده نمیشود. ما همیشه به میانه هستی پرتاب میشویم.
جهان در جزئیات آنقدر دقیق است که نمیتوانی بگویی بیهدف است. اما کلیاتش آنقدر مبهم است که حتی روشنایی جزئیات را تاریک میکند. جهان در کلیات پوچ، ابسورد و بیمعنا یا به زبان خیامیت، «هیچ» است. و البته «هیچ» مفهومی عجیبتر از «پوچ» است. به همین دلیل برای فهم معنایش باید «ایمان» داشت. و دین اصرار میکند که من راز جهان را میدانم؛ زیرا کسانی هستند که ارتباط مستقیم با مولف این رمان دارند.
خیامیت گفتمانی در مقابل گفتمان شریعتمدار است؛ به همین دلیل معتقد است: رمان جهان را کسی تا پایان نخوانده است. هیچ کس نمیتواند آن را دو بار بخواند. پس هر معنایی که دربارهاش گفتهاند به حدس و گمان است:
🔹آنان که ز پیش رفتهاند ای ساقی،
در خاکِ غرور خفتهاند ای ساقی،
رو باده خور و حقیقت از من بشنو:
باد است هر آنچه گفتهاند ای ساقی.
🔹 آن بیخبران که دُرِّ معنی سُفتند،
در چرخ به انواعْ سخنها گفتند؛
آگه چو نگشتند بر اَسرارِ جهان،
اول زَنَخی زدند و آخر خفتند!
🔹آنان که محیطِ فضل و آداب شدند،
در جمعِ کمال شمعِ اَصحاب شدند،
رَه زین شبِ تاریک نبردند به روز،
گفتند فسانهای و در خواب شدند.
سخن پایانی : اگر این جهان در کلیات معنای روشنی داشت، بهیقین ارزش بودن و زیستن نداشت. عظمت این جهان در این است که هرگز رازش را با کسی درمیان نمیگذارد. به همین دلیل آسمان در برابر هر فاجعهای سکوت میکند. خیامیت بر این نکته اصرار دارد که هیچکس (هیچ انسانی) صاحب راز نیست. از این جهت در برابر گفتمان تصوف است که خود را رازدان( صاحبدل) میدانست. گفتمان خیامیت مدعیان راز را انکار میکند؛ زیرا میداند که این جهان پیچیدهتر از آن است که کسی را یارای آن باشد که از آن راززدایی کند:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما، نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد، نه تو مانی و نه من
@tabarshenasi_ketab
✍سینا جهاندیده
اگر کتابی(گذشتگان جهان را کهنه کتابی میدانستند که اول و آخر ندارد) را یک بار از اول تا آخر خوانده باشی، در خوانش دوم، اجزا، معنای روشنتری دارند؛ زیرا وقتی انتهای مقصد را میدانی راه نه آنچنان طولانی است نه آنچنان کوتاه و نقشهی راه آشکار است. بنابراین معنای هر چیز در «کلیات» آن چیز است. وقتی از انتهای چیزی خبر نداری نمیتوانی بگویی آن چیز دقیقا چیست. زمان نمیگذارد که رمان حیات تا آخر خوانده شود. به همین دلیل هر رمانی باید محاکات جهان باشد با این تفاوت که پایان رمان امکانی است برای فهم کلیات آن اما رمان حیات هرگز تا آخر خوانده نمیشود. ما همیشه به میانه هستی پرتاب میشویم.
جهان در جزئیات آنقدر دقیق است که نمیتوانی بگویی بیهدف است. اما کلیاتش آنقدر مبهم است که حتی روشنایی جزئیات را تاریک میکند. جهان در کلیات پوچ، ابسورد و بیمعنا یا به زبان خیامیت، «هیچ» است. و البته «هیچ» مفهومی عجیبتر از «پوچ» است. به همین دلیل برای فهم معنایش باید «ایمان» داشت. و دین اصرار میکند که من راز جهان را میدانم؛ زیرا کسانی هستند که ارتباط مستقیم با مولف این رمان دارند.
خیامیت گفتمانی در مقابل گفتمان شریعتمدار است؛ به همین دلیل معتقد است: رمان جهان را کسی تا پایان نخوانده است. هیچ کس نمیتواند آن را دو بار بخواند. پس هر معنایی که دربارهاش گفتهاند به حدس و گمان است:
🔹آنان که ز پیش رفتهاند ای ساقی،
در خاکِ غرور خفتهاند ای ساقی،
رو باده خور و حقیقت از من بشنو:
باد است هر آنچه گفتهاند ای ساقی.
🔹 آن بیخبران که دُرِّ معنی سُفتند،
در چرخ به انواعْ سخنها گفتند؛
آگه چو نگشتند بر اَسرارِ جهان،
اول زَنَخی زدند و آخر خفتند!
🔹آنان که محیطِ فضل و آداب شدند،
در جمعِ کمال شمعِ اَصحاب شدند،
رَه زین شبِ تاریک نبردند به روز،
گفتند فسانهای و در خواب شدند.
سخن پایانی : اگر این جهان در کلیات معنای روشنی داشت، بهیقین ارزش بودن و زیستن نداشت. عظمت این جهان در این است که هرگز رازش را با کسی درمیان نمیگذارد. به همین دلیل آسمان در برابر هر فاجعهای سکوت میکند. خیامیت بر این نکته اصرار دارد که هیچکس (هیچ انسانی) صاحب راز نیست. از این جهت در برابر گفتمان تصوف است که خود را رازدان( صاحبدل) میدانست. گفتمان خیامیت مدعیان راز را انکار میکند؛ زیرا میداند که این جهان پیچیدهتر از آن است که کسی را یارای آن باشد که از آن راززدایی کند:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما، نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد، نه تو مانی و نه من
@tabarshenasi_ketab
گفتار ادبی
معرفی کتاب "فردوسی و کاخ حیرت"
محمدامین مروتی
باستان شناسی ادبی، پروژه ای روانکاوانه است که "دکتر فرزام پروا" (روانپزشک) کمر همت به تحقیق در آن بسته است. پروژه ای که شامل قلل ادبیات ایران یعنی فردوسی، عطار، سعدی، حافظ، مولوی و نظامی -به مثابه یک رودخانه عظیم زبان محور- است.
پیش از این فروید، این مسیر را با تاملات روانکاوانه در ادبیات و اساطیر غربی گشوده بود ولی ادبیات غنی و گسترده خودمان نیز از این جهت، جای تحقیق فراوان دارد.
باز کردن چنین مدخلی به ادبیات کلاسیک، نسبتاً مبتکرانه و بی سابقه است. هرچند در بخشی از ادبیات داستانی معاصر که از هدایت و گلشیری آغاز شده است، رویکرد روانکاوانه مسبوق به سابقه است.
فردوسی با سرودن شاهنامه، این رودخانه را به خروش می آورد.
از نکته بینی های نویسنده؛ تطبیق ساحت های روانی(من، ابرمن و آن) بر سیر وقایع در شاهنامه است.
دکتر پروا، اولین بروز تاریخی "من" را در جمشید و پس از او در ضحاک می بیند. پیش از آن، زندگی غریزی و تحت تاثیر "آن" جریان دارد. جمشید که از خدمات و هنرهای خود مغرور شده بود، به نوعی ادعای خدایی می کند و فره ایزدی از او جدا می شود. به قول فردوسی:
منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
بنابراین به دست ضحاک گرفتار و کشته می شود.
اما خود ضحاک هم خواب بدی می بیند. خواب، انبارِ ناخودآگاه ضحاک است و ماران تجسم اعمال زشت او(من جمله قتل پدر). به همین دلیل هر چه آن ها را می برند و به ناخودآگاه پس می زنند، دوباره بر شانه های او رشد می کنند.
به گفته نویسنده، "فرامن" اولین ظهورش را در وجود سام نریمان می یابد که از رها کردن زال در کوهستان پشیمان می شود و عذاب وجدان می گیرد. ظهور فرامن در وجود یک پهلوان نیز حکایت از دشواری غلبه وجدان سرزنشگر(لوامه) بر هوا و هوس است.
نیروهای اهریمنی مانند دیو نیز می توانند مبین ضمیر ناخودآگاه جمعی ایرانیان باشند. ویژگی های دیو، مانند بدخواهی و وارونگی زبان و رفتار، می تواند ویژگی های پس زده به روان ناخودآگاه هم باشد. من جمله اکوان دیو که رستم را از زمین بلند می کند و از وی می پرسد به دریا بیندازمت یا به کوهسار؟ و رستم چون می داند زبان و رفتار دیوان وارونه است می گوید به کوهسار و دیو او را به دریا می اندازد و رستم با این ترفند نجات می یابد.
دکتر پروا، کار سترگی را شروع کرده و البته چنان که خودش فروتنانه در موخره کتاب می گوید در این عرصه دشوار، پژوهشگران را به تامل در این دریافت ها می خواند تا راهی که باز شده، به نتایج قطعی تر و مستندتری برسد.
به عنوان مثال به نظر می رسد که دلیل مغفول ماندن قصه آرش کمانگیر، که به قدر کافی جا نیفتاده است.
در کتاب مکرراً، املای "هفت خان"، به صورت "هفت خوان" آمده که می توانداشتباه تایپی یا شاید هم پیامی از ضمیرناخودآگاه باشد.
18 مرداد 1403
آدرس کانال مدرسه لکانی دکتر پروا:
@freudtolacan_farzamparva
با تو می گویم:
جذابیت فراتر از زیبایی است. عوامل زیادی دارد که زیبایی هم یکی از آنهاست.