Forwarded from ادبیات، فلسفه و سینما
سهراب سپهری به قلم خودش
زندگی من آرام میگذشت، اتفاقی نمیافتاد. دگرگونیهای من پنهانی بود و داشت آفتابی میشد. با دوستان قدیم -یاران دبیرستانی- به شکار میرفتیم. آنقدر زود از خواب پا میشدیم که سپیدهدم را در آبادیهای دور تجربه میکردیم. ما فرزندانِ وسعتها بودیم. سطوح بزرگ را میستودیم. در نفس فصل روان میشدیم. شنزارها فروتنی میآموختند. جایی که افق بود نمیشد فروتن نبود. زیر آفتاب سوزان میرفتیم و حرمت خاک از کفشهای ما جدایی نداشت.
اواخر دسامبر ۱۹۴۶ بود و من در ادارهی فرهنگ کار گرفتم. آشنایی من با جوان شاعری که در آن اداره کار میکرد، رنگ تازهای به زندگیام زد. شعرهای مشفق کاشانی را خوانده بودم. خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت و مرا به راه نوشتن کشید. الفبای شاعری را او به من آموخت. غزل میساختم و او سستی و لغزش کار را باز میگفت، خطای وزن را نشان میداد. اشارات او هوای مرا داشت. هر شب مینوشتم.
هنوز در سفرم
#سهراب_سپهری
@NazariyehAdabi
گفتار فلسفی
وجود و عدم
محمدامین مروتی
دنیا بیش از آن که باشد، نیست. عدم بیش از وجود است. فواصل بین ستاره ای و بین اتمی، یک میلیارد بار بیشتر از خود اجرام آسمانی و اتم ها هستند.
به این ترتیب نسبت خلأ با وجود چیست؟ اصالت با عدم است یا وجود؟
در عین حال خلأ مطلق هم نداریم و همیشه ذره یا ذراتی در میان خلأ وجود دارد.
در لحظة بیگ بنگ شرایط به عکس بود. کل عالم وجود در فضایی به اندازه یک انگشتانه متمرکز بود که ناگهان در خود فرور یخت و به اصطلاح رُمبش کرد و شروع به انبساط کرد و مکان و زمان را پدید آورد تا برسیم به امروز.
طبق قانون آنتروپی، این مسیر بار دیگر وارونه خواهد شد و حرکت انقباضی شروع می شود تا جهان به جای اولش برگردد.
آیا عدم و وجود یک مسیر ادواری و تکراری را طی می کنند؟
حتی نظریه ادواری نیز توضیح نمی دهد که چرا جهان به جای آن که نباشد، هست و فقط مسئله را به تعویق می اندازد و گامی به عقب تر می برد.
اما خدا کجای کار است؟
شاید مفهوم خدا وجود عالم را توضیح دهد ولی خود خدا را چگونه می توان توضیح داد؟
دانشمندان از ذرّة خدا در آغاز بیگ بنگ سخن می گویند. آیا جهان انکشاف و انبساط و انفطارِ وجودی ذره خداست؟
مولانا ترجیحاً از کلمه "عدم" استفاده می کند:
از عدم ها سوی هستی هر زمان
هست یا رب کاروان در کاروان
دشوارة لاینحل وجود و عدم بیش از آن که یک مسئله باشد، یک راز است. فهمیدن این راز، یا غیرممکن است یا اگر ممکن شود، هیچ چیز سر جایش نخواهد ماند. به قول خیام:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من
این جواب ها آرامش بخش نیست و بیش از پیش ما را حیران و سردرگم می کند:
خوشا سیلی که می داند به دریا می رسد آخر
مآل این تکاپو را نمی دانم، نمی دانم (صائب تبریزی)
منبع:
پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است، دنیل کُلاک و ریموند مارتین، ترجمه حمیده بحرینی، نشر هرمس
با تو می گویم:
توهم دانایی خطرناک از نادانی است. نادانی قابل درمان است، توهم دانایی نه.
خودشناسی و سبک زندگی
انسان باز و جامعه باز
محمدامین مروتی
گشودگی ذهن و گشادگی رو، می توانند به بیشتر چالشها و استرس های ما خاتمه دهند.
گشودگی ذهن به روی حقیقت و گشاده رویی نسبت به دیگران.
منبع و منشأ بیشتر نگرانی های ما، حالت آماده باش غیرضروری ذهن و جسم ما نسبت به دیگران است. ما به جهت ذهنی و جسمی، به تعبیر محمدجعفر مصفا، حالت سرباز مسلح و سنگر نشینی را داریم که سلاحش خالی است ولی باید تظاهر به قدرت مندی و پر بودن توپش بکند. این جنگ سرد، این صلح مسلّح و این وضعیت آماده باش و سنگر نشینی دائمی، روح و جسم ما را می فرساید.
کافی است نه به چشم دشمن و رقیب بلکه به چشم دوست به یکدیگر بنگریم. به قول مصفا باید به چشم سوم شخص به خود وبه چشم اول شخص در دیگران بنگریم که البته کار سهل و ممتنعی است و نیاز به تمرین و ممارست دارد.
این وضعیت سنگر نشینی، ناشی از گره زدن نفسانیت به حقیقت است در حالی که حقیقت دقیقاً از گرایش های نفسانی آسیب می بیند.
اما به نظرم خوشرویی و گشاده رویی به مراتب آسان تر از گشودگی ذهن به حقیقت است. لبخند زدن خرجی ندارد ولی سود بسیار می دهد و از دیوارها و موانع ذهنی و نفسانی عبور می کند.
عقلانیت فردی و تاریخی حکم می کند تعامل همیشه بهتر از تقابل جواب می دهد. به جای رقیب سازی و دشمن سازی به رفیق سازی روی آوریم.
تفاهم هم مهمتر از تفهیم است. یک مشکل مهم ما این است که فکر می کنیم در برابر هر چیزی باید موضع رد یا قبول داشته باشیم و خود را با آن موضوع هم هویت کنیم. در حالی که تماشا و تجربه، لذتبخش تر و آموزنده تر از داوری و قضاوت است. آموختن هم مهمتر از آموزش است. تعلم مهمتر از تعلیم است. همه این ترجیحات وقتی میسر است که به جای عقل کل، عقل جزء باشیم و فروتنی علمی داشته باشیم و آمادة یادگرفتن باشیم. جامعه باز را انسان های باز می آفرینند.
فکر می کنم نهایت کمال همین گشودگی به سمت فهم و ادراک است. فهم دیگران و شناخت عالم. انسانی که مثل یک پنجره به سوی فهم آدم و عالم گشوده است. مقاومت نمی کند. حمله نمی کند. فقط می خواهد بفهمد. فقط می خواهد دیگران را درک کند. انسان راحت. انسان باز. انسان بی تعصب. انسان خوش اخلاق و خلّاق و اهل تعامل و تفاهم. در مقابل انسان خودمدار و متعصب و بسته و متوهم که خود را عقل کل و دیگران را نادان یا دشمن یا رقیب تلقی می کند.
با تو می گویم:
در بدترینِ ما آنقدر خوبی هست و در بهترینِ ما آنقدر بدی هست که هیچ یک از ما حق برخورد عیب جویانه[ و از موضع بالا] با دیگری را نداریم. (شکسپير)
آیه هفته:بدزبانی
وَيْلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ : واي به حال هر كه عيبجو و طعنهزن باشد! الَّذِي جَمَعَ مَالاً وَعَدَّدَهُ : همان کسی که مالی جمع کرده و دایم به حساب و شمارهاش سر گرم است. يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ : گمان ميكند كه اموالش سبب جاودانگي او است! (همزه/1 و 2 و 3)
کلام هفته:تعصب
هر تعصبي، نشان دهندهی ترديدی سركوب شده است. (كارل گوستاو يونگ)
شعر هفته:شادمانگی
مست و خندان ز خرابات خدا میآیی
بر شر و خیر جهان، همچو شَرَر میخندی
همچو گُل،ناف تو بر خنده بُریدهست خدا
لیک امروز مها! نوع دگر میخندی
باغ با جمله درختان، ز خزان خشک شدند
ز چه باغی تو، که همچون گُلِ تَر میخندی؟ (مولانا)
داستانک: جوانمردی
از شیخ سؤال کردند که ای شیخ فتوت چیست؟ شیخ گفت: قال النبی صلی اللّه علیه ان ترضی لاخیک ما ترضی لنفسک. پیامبر فرمود هر آنچه برای خود می خواهی برای برادرت هم بخواه. پس حقیقت جوانمردی در آن است که خلق را در آنچه هستند، معذور داری. (محمد بن منور /اسرار التوحید)
طنز هفته:
یک شهروند شوروی به دلیل اینکه با به کار بردن واژهی خوک به همسر یکی از وزیران بیاحترامی کرده بود، دستگیر و دادگاهی میشود. قاضی او را به پرداخت بیست روبل جریمهی نقدی و ده روز حبس محکوم میکند. پس از اتمام جلسهی دادگاه، محکوم از قاضی میپرسد: «رفیق قاضی، آیا اگر من یک خوک را «سرکار خانم» بنامم، باز هم باید در دادگاه پاسخگو باشم؟» قاضی پس از اندکی فکر پاسخ میدهد: «خیر!» در این هنگام محکوم رو به زن وزیر میکند و میگوید: «پس خداحافظ، سرکار خانم!» (به آن میخندم/میخاییل میلنیچینکو)
فیلم هفته: بخور عبادت کن عشق بورز (2010)
محمدامین مروتی
بخور عبادت کن عشق بورز Eat Pray Love) ) فیلمی از رایان مورفی و بازیگری جولیا رابرتس و خاویر باردم است.
الیزابت گیلبرگ بعد از جدایی از شوهرش، به این فکر میافتد که برای فهم معنای زندگی دست به مسافرتی دور دنیا بزند.
ابتدا به ایتالیا میرود. فرهنگ ایتالیایی خوشگذرانی و خوردن است. مدتی بدون توجه به اضافه وزن فقط می خورد.
سپس به هند می رود. هندی ها به او می آموزند که عصاره زندگی در عبادت است.
و بالاخره به اندونزی می رود و دوباره عاشق می شود.
پیام فیلم این است که باید بین خوردن و عبادت و عاشقی تعادل برقرار کرد.
گفتار ادبی
داستان کاووس و سودابه
محمدامین مروتی
رستم پس از از سرگذراندن هفت خان، به قولي كه به اولاد داده بود عمل ميكند و او را شهريار مازندران ميكند. اما كاووس دوباره شروع به كشورگشايي ميكند و این بار "مصر" و "بربر" را تسخير ميكند و پادشاه "هاماوران" را هم باجگزار خود می کند. شخصي نزد كاووس به تعريف و تمجيد از زيبايي تنها دختر شاه هاماوران يعني "سودابه" ميپردازد و با این تعاریف دل از کاووس ميبرد:
به بــالا بلند و بـــه گيسو كمند
دهانش چو خنجر، لبانش چو قند
بهشــتي است آراســته، پــرنگار
چو خورشيد تابان ، به خــرّم بهار
نشايد كه باشد به جــز جفتِ شاه
چه نيكو بـود شاه را جــفت ؛ ماه
كاووس سودابه را خواستگاري ميكند. شاه هاماوران كه مخالف اين وصلت است، از دخترش نظرخواهي ميكند ولي سودابه به پدر ميگويد چارهاي از این وصلت نداریم و با كاووس ازدواج ميكند. پس از چندي شاه هاماوران نقشه ميكشد كه با دعوت كاووس، هم او را اسير كند و هم دخترش را نجات دهد. سودابه كه دل با كاووس دارد او را از رفتن به اين ميهماني منع ميكند. شاه مطابق معمول به دليل غرورش پند نميشنود و راهي ضيافت ميشود. از آن سوي پادشاه هاماوران به كمك پادشاه بربرها لشگر ميآرايند و كاووس و سران سپاهش را به اسارت ميگيرند.
فردوسي در اشعاري پندگونه به كاووس تعريضي دارد با اين مضمون که آن كس كه با تو پيوستگي خوني دارد(یعنی دخترت) هم در زمان نگون بختيِ تو، ممكن است دل از تو بردارد چه رسد به كاووس كه نسبت خوني به او نداري. بدينگونه فردوسي بر اهميت ارتباط نسبي و خوني در آن روزگار تاكيد ميكند:
چو پيوستهي خون نباشد كسي
نبـــايـد بر او بودن ايمن، بسي
بُــود نيز، پيوسته خوني كه مهر
ببُـــرَّد زِ تـــو تا بگـــردد چهر
شاه هاماوران كسي را به دنبال سودابه ميفرستد تا به نزد پدر برگردد. ولي سودابه مهر كاووس در دل دارد و به زناني كه از پي او آمدهاند ميگويند پدرش، كاووس را با ناجوانمردي اسير كرده است. سپس فرستادگان را سگ مينامد و گونه ميخراشد و ميگويد تا پاي مرگ به پاي كاووس ميايستم:
چو سودابه، پوشــيدگان را بـــــديد
زِ بَــر، جــامهي خسروي بــــردريد
بديشـــان چنين گفت: كاين كارکَرد
ســتوده نـــدانــند، مــردانِ مـــرد
چـــرا روز جنــگش، نكــرديد بنـــد
كه جامهش زره بود و تختش، كمند؟
فرســتادگان را سگـــان كــــرد نام
همي كـــرد خونابه بـــر گُل، مــدام
جدايــي نخــواهم زِ كـــاووس، گفت
وَگــر چه لــَـحَد باشـــد او را نهفت
چـــو كاووس را بنــد بايــد كشــيد
مــرا بـــيگنه، ســر ببـــايد بـــريد
پدر ناچار ميشود دخترش را هم با كاووس، زنداني كند. كاووس دوباره پيكي به سوی رستم ميفرستد و از او كمك ميخواهد. رستم نامهاي سراسر تهديد به پادشاه هاماوران مي نويسد كه يا كاووس را كه به نيرنگ و نامردي اسير كردهاي رها كن و يا آماده مجازات باش:
يكي نامـــه بنوشت با گيــــــرودار
پر از گــرز و شمــشير و پُـر كارزار
كه بـــر شاه ايــران، كمين ساختي
به پـــيوستن انــدر، برانـــــداختي
نه مردي بود چاره جُستن به جنگ
نــرفتـن بـــه رســمِ دلاور پـــلنگ
كه در جــنگ هــرگز نسـازد كمين
اگــر چند باشد، دلــش پُــر زِ كين
اگــر شــاه كـــاووس يــابد رهـــا
تــو رستي زِ چنـــگ و دمِ اژدهــا؛
و گرنـــه بيــــاراي جنـــگِ مــرا
بـه گـــردن بپيمـــاي هنـــگِ مرا
پادشاه هاماوران نميپذيرد و در نتيجه مغلوب رستم ميشود و توسط او مجازات ميشود. كاووس و سودابه هم به ايران باز ميگردند.
با تو می گویم:
سکوت همیشه به معنای رضایت نیست. گاهی یعنی خستهام از اینکه مدام به کسانی که هیچ اهمیتی برای فهمیدن نمیدهند توضیح دهم. (سیمین دانشور)
سکوت همیشه به معنای رضایت نیست. گاهی یعنی خستهام از اینکه مدام به کسانی که هیچ اهمیتی برای فهمیدن نمیدهند توضیح دهم. (سیمین دانشور)
یه زن نمیتونه دوستت داشته باشه
بعد دوستت نداشته باشه
بعد دوباره دوستت داشته باشه!
یه زن فقط میتونه دوستت داشته باشه
دوستت داشته باشه
دوستت داشته باشه
و بعد دیگه
هیچوقت دوستت نداشته باشه!
📕 #خداحافظ_گاری_کوپر
✍🏻 #رومن_گاری
بعد دوستت نداشته باشه
بعد دوباره دوستت داشته باشه!
یه زن فقط میتونه دوستت داشته باشه
دوستت داشته باشه
دوستت داشته باشه
و بعد دیگه
هیچوقت دوستت نداشته باشه!
📕 #خداحافظ_گاری_کوپر
✍🏻 #رومن_گاری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پارک آبی هاردکور در چین با امواج طوفان شبیه سازی شده
گفتار دینی
ملاک رستگاری
در قرآن، دو آیۀ پیاپی است که به عقیدۀ من از مهمترین گزارههای دینشناختی در متون اسلامی و از راهگشاترین محکمات قرآنی در تفسیر سعادت و رستگاری انسان است. در سورۀ بقره آیۀ ۱۱۱، آن گروه از یهودیان و مسیحیان را که گمان میکنند کلید بهشت در دست آنان است، خیالباف و آرزواندیش میخواند: تِلْکَ أَمَانِيُّهُمْ. آیۀ بعد، راه بهشت را به روی کسانی میگشاید که دو ویژگی دارند: فروتنی در برابر خدا(حق) و نیکوکاری با خلق خدا: بَلَى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ.
اهمیت آیه در کلمۀ «اسلم» است. قرآن پس از آنکه رستگاری را از رهن یهودیان و مسیحیان بیرون میآورد، آن را به مسلمانان اسمی هم نمیدهد؛ بلکه با کلمۀ «اسلم» که وصف است، نه اسم و عنوان، سعادت را نصیب خداپرستان مردمنواز میکند. پس بهشت رستگاری در گرو هیچ دینی نیست و دینداری اگر به معنای فروتنی در برابر حق و مهربانی با مردم نباشد، هیچ دری از درهای سعادت را نمیگشاید. نیمۀ اول آیه، رستگاری را از انحصار یهودیان و مسیحیان بیرون میآورد و نیمۀ دوم از دست مسلمانان نافروتن در برابر وجه الله و زشتکار. قرآن با کلمۀ «اسلم» یادآوری میکند که شما مسلمانان اسمی نیز آرزواندیشی نکنید و بدانید که نصیبی از بهشت رستگاری نخواهید برد، مگر اینکه بهواقع در برابر حق، دستهای خود را بالا ببرید و هیچ چیز را بهانۀ سرکشی از آستان حقیقت و عدالت نکنید. مسلمانی اگر وصف است نه اسم، نشانهای برتر و آشکارتر از تواضع در برابر سخن حق و نوعدوستی ندارد.
اما انسان چگونه خدایی را بپرستد که به گفتۀ ادیان، شناختنی نیست و قدر و منزلت او دانسته نیست(وَ ما قَدَرُوا حقَ قدرِهِ) و در وهم بنیآدم نمیگنجد؟ پرستیدن ناشناخته چگونه ممکن است؟ ناشناختگی خدا، برهانی قاطع است برای آنان که «الله» را اسم رمز حقیقت میدانند و خداپرستی را تعبیری دینی برای حقجویی و حقیقتخواهی میشمارند. خداپرستی، یعنی نپرستیدن غیر خدا. اگر خدا یکتا و ناشناخته است، «غیر خدا» فراوان و آشکار است. خداپرستی یعنی فروتنی در برابر خدا و فروتنی در برابر خدا معنایی ندارد جز فروتنی در برابر هر چیزی جز او. «خدا را بپرست تا رستگار شوی» یعنی هیچ چیز را در این جهان پرستش مکن؛ هیچ چیز را؛ نه عقیدهات را و نه ایمانت را و نه گذشتهات را و نه آیندهات را و نه عادتهای بیشمارت را و نه آنچه بدان خو کردهای و آرام میگیری و نه هیچ تنابندهای را و نه هیچ موجود یا مفهومی را و نه دنیا را و نه خود را و نه آخرت را. خداپرستی یعنی نپرستیدن غیر او، و چیست که «غیر او» نیست؟ پس خداپرستی یعنی نپرستیدن هیچ چیز؛ هیچ چیز جز آنچه اکنون و تا اطلاع ثانوی، عقل و قلب و مغزت به درستی آن گواهی میدهد.
پرستیدن نیز تنها سر بر خاک نهادن نیست. هر گونه فروتنی و خاکساری پرستش است. پس بنگر که سر بر کدام آستان فرود میآوری و دل به کدام عشوه میدهی و حقیقت را به مسلخ کدام مصلحت میبری و اندیشهات را گروگان کدام منفعت میکنی؟
رضا بابایی
۹۷/۲/۲۷
با تو می گویم:
ترس از مرگ، بهترین نشانه برای وجود یک چیزِ اشتباه است: زندگیِ نامرغوب.(ویتگنشتاین)
گفتاراجتماعی
اثر پروانه ای و مدینه فاضله
محمدامین مروتی
طبق اثر پروانه ای یا نظریه آشوب، پیش بینی دقیق و طولانی آینده غیرممکن است. زیرا تعیین دقیق مختصات حال غیرممکن است. کمترین زاویه این این مختصات با واقعیت، آینده متفاوتی را رقم خواهد زد. همانگونه که بال زدن یک پروانه در این سوی عالم، می تواند زمانی موجب توفان در آن سوی جهان شود.
اگر در علوم فیزیکی این عدم تعین و قطعیت تا این حد زیاد است، به طریق اولی در علوم اجتماعی و انسانی، پیش بینی آینده دشوار است.
هر چه این پیش بینی ها دور ودرازتر باشد، حتمال زاویه گرفتن آن از واقعیت، بیشتر و بیشتر می شود.
عدم تحقق مارکسیسم یکی از مصادیق این پیش بینی های دور و دراز (طول امل) است.
پیشنهاد جایگزین این است که باید راه را قدم به قدم رفت و بر اساس منطق موقعیت قدم بعدی را برداشت نه اینکه کل نقشه را روی کاغذ کشید و بعد سراغ تحققش رفت. به قول شاعر:
تو پای به ره در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
این همان سخن پوپر است که سودای بیشترین خوشبختی، منجر به خلق بیشترین بدبختی شده. به جای آن باید تمرکزمان را روی کاهش بدبختی و تحقق کمترین بدبختی بگذاریم.
1 مرداد 1403