کانال محمد امین مروتی
1.73K subscribers
1.97K photos
1.66K videos
142 files
2.91K links
Download Telegram
گفتار دینی


124 هزار پيامبر


خداوند مي فرمايد براي هر قومي پيامبري را به زبان آن قوم فرستاده ايم:
سوره غافر آيه 78:‏ وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِّن قَبْلِكَ مِنْهُم مَّن قَصَصْنَا عَلَيْكَ وَمِنْهُم مَّن لَّمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ وَمَا كَانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ فَإِذَا جَاء أَمْرُ اللَّهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ وَخَسِرَ هُنَالِكَ الْمُبْطِلُونَ: پيش از تو پيامبرانى فرستاده‌ايم. داستان بعضى را برايت گفته‌ايم و داستانى بعضى را نگفته‌ايم.

اما در محدوده شناخت تاريخي ما، پيامبران شناخته شده انگشت شمارند. بر مبناي اين آيه شريفه بايد بپذيريم كه پيامبراني هم براي چين و هند و استراليا و قطب شمال و افريقا و اروپا و امريكا فرستاده شده اند كه يا ما آن ها را نمي شناسيم يا به عنوان پيامبر آن ها را به رسميت نشناخته ايم. مثلاً از كجا معلوم كه بودا يا زرتشت يا كنفوسيوس يكي از آن ها نباشند. در جايي كه قرآن صائبينِ ستاره پرست و مشرك را به عنوان يك گروه ديني به رسميت مي شناسد، هزاران نحلة مذهبي از نوع صائبين را هم -كه در قرآن كريم از آن ها نامي برده نشده - مي توان به عنوان دين تلقي كرد. مدلول آيه شريفه جز اين نيست كه هيچ كس بي بهره از نام "هادي" خداوند و هدايت گري او نيست. اگر به تعداد اقوام پيامبر فرستاده نشده باشد، نام هادي خداوند موضوعيتش را از دست مي دهد.

اين كه در روايات از 124 هزار پيامبر سخن گفته شده هم مي تواند مويد همين موضوع باشد.
روایتى هم از «انس بن مالک» از پیامبر(ص)، چنین نقل شده است: «بُعِثْتُ عَلى أَثَرِ ثَمانِیَةِ آلافِ نَبِىٍّ»؛ (من به دنبال 8 هزار پیامبر، مبعوث شده ام).
با تو می گویم:

هنگامی که جهان تغییر می‌کند؛ دین نیز تحول می یابد. (جوزف کمبل)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چین: تلاش میمون برای نجات بچه گربه
گفتار اجتماعی


تفاوت سرمایه داری و کمونیسم از نظر مارکس

محمدامین مروتی


مارکس تقسیم کار، مبادله و بازار آزاد را جوهر و گوهر سرمایه داری می داند ولی معتقد است دیگر انسان به موقعیتی رسیده است که می تواند از این مرز فراتر رود و مالکیت خصوصی( تقسیم کار و مبادله) را از بین ببرد:
"گفتن اینکه تقسیم کار و مبادله مبتنی بر مالکیت خصوصی است چیزی نیست جز تصدیق اینکه کار، جوهر مالکیت خصوصی است. تصدیقی که اقتصاددان نمی تواند اثبات کند و ما این کار را به جای او خواهیم کرد. دقیقا در این واقعیت که تقسیم کار و مبادله، شکل هایی از مالکیت خصوصی اند، این دلیل دوگانه نهفته است که از یک سو، زندگی انسانی نیازمند مالکیت خصوصی بوده است تا خود را تحقق بخشد و از سوی دیگر، همین زندگی انسانی اکنون نیازمند این است که مالکیت خصوصی را از بین ببرد." (مارکس،1844، 117)

به نظر مارکس، انسان ذاتاً موجودی اجتماعی است و مالکیت خصوصی او را به خودخواهی و فردگرایی هدایت کرده. اما کمونیسم می خواهد او را به اصالت و ذات خود یعنی زندگی اجتماعی برگرداند و این کار با نفی مالکیت خصوصی و تقسیم کار میسر است:
"... [کمونیسم] با از میان برداشتن تقسیم کار و مالکیت خصوصی، ذات اجتماعی انسان را به وی بازمی-گرداند. کمونیسم راه حل حقیقی تضاد میان انسان و طبیعت، میان انسان و انسان، راه حل حقیقی ستیز میان هستی و ذات، میان عینیت بخشی و تصدیق خود، میان آزادی و ضرورت، میان فرد و نوع است. کمونیسم معمای حل شده تاریخ است و خود را چنین راه حلی می داند." (مارکس، 1844، 87)

مارکس می گوید در کمونیسم کار به یک تفریح ضروری تبدیل می شود و انسان با طیب خاطر تولید ثروت می کند تا جایی که فوران ثروت اتفاق می افتد و زمینه برای رشد و تکامل همه جانبه بشر و یگانگی افراد در قالب جامعه فراهم می شود. آدم ها تمام توانایی هایشان را به اشتراک می گذارند بی آنکه سهم بیشتری از دیگری بخواهند:
"در مرحله بالاتر جامعه کمونیستی، زمانی که تبعیت اسارت آور افراد از تقسیم کار از میان برود، و همراه با آن تضاد میان کار فکری و کار بدنی رخت بر بندد، زمانی که کار صرفا وسیله ای برای زندگی نباشد، بلکه خود به نخستین نیاز حیاتی تبدیل شود؛ زمانی که با توسعه چندوجهی افراد، نیروهای تولیدی نیز رشد یابند و همه منابع ثروت جمعی به فراوانی فوران کند، تنها در آن زمان است که افق محدود حق بورژوایی پشت سر گذاشته خواهد شد و جامعه خواهد توانست این سخن را شعار خود قرار دهد: «از هرکس به اندازه توانایی اش، به هرکس به اندازه نیازش.» (مارکس،1875، 32)

در تحلیل نهایی مارکس بیش از این از جامعه آرمانی و نحوه پدید آمدنش نمی گوید و با آن تمرکز و دقتی که در نقد سرمایه دارید، به تشریح جامعه ایدئال خود و نحوه تحققش نمی پردازد.
قدرت مارکس در نفی و خراب کردن بود و نه اثبات و ساختن. ویژگی نفی گرای او توسط پیروانش ادامه یافت اما اثبات هایش روی کاغذ ماندند.

منبع:
ریشه های گنوسی نظریه تاریخی مارکس/ سرمقاله روزنامه دنیای اقتصاد/۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۳


7 خرداد 1403
با تو می گویم:

خواست انقلابی تنها یک پیامد دارد. این خواست همواره به گفتمان ارباب ختم می شود. تجربه این را ثابت کرده است، شما انقلابی ها آرزومند ارباب هستید و صاحب ارباب خواهید شد. (ژاک لکان در جمع دانشجویان انقلابی 1968 پاریس)
گفتار عرفانی


گفتگوی کَران

محمدامین مروتی


انسان پیش از هر چیز عبارت از رابطه است و رابطه پیش از هر چیز گفت و گوست. هر چه کیفیت گفت و گوهایمان بالاتر باشد، انسان تر هستیم. گفتگو های ما وقتی مثمر ثمر است که تعاملی و بده بستانی و به قول روانشناسان، "موازی" باشد. اما غالبا این گفت و گوها "متقاطع" و منجر به سوء تفاهم و بعضا منم منم و دعوا می شود. برای این که هر یک حرف خود را می زنیم بی آنکه حرف طرف مقابل را بشنویم. اگر هم حرف یکدیگر را می شنویم، اولا آن را مطابق میل و ذهنیت خود تفسیر می کنیم و می فهمیم و ثانیا حرف او را می شنویم تا نوبت سخنرانی خودمان برسد. در حالی که اگر هنر شنیدن داشته باشیم، از هر کس می توان چیزی بیاموزیم. به قول پیامبر انسان عاقل کسی است که عقل دیگران را به عقل خود بیفزاید و این "هم افزایی" مستلزم خوب شنیدن است.

تفسیر سخنان دیگران بر اساس امیال خود، ما را به یاد داستان ناشنوایی می اندازد که در مثنوی به عیادت همسایة بیمارش می رود و چون می خواهد ناشنواییش را بپوشاند، بر اساس ظن و گمان خود سوال و جواب های متداول در عیادت بیماران را پیش خود مرور و حفظ می کند. غافل از این که این ناشنوایی کار دستش می دهد و سوال و جواب ها با ظنون و تخیلات او موافق نمی افتد و رابطة دوستی و همسایگی آن ها را شکراب می کند. در واقع ما با پیشداوری ها و ظنون خود روابطمان را تخریب می کنیم. گفتگوهای ما با هم گفتگوهای کران است که متقاطع و مخرب است نه مکمل و موازی. بر سوء تفاهماتمان می افزاید نه بر مفاهمه هایمان.

کر با خود می گوید من گوشم سنگین است و او هم به علت بیماری صدایش در نمی آید. پس بهتر است بر اساس حدس و گمان و قیاسات ذهنی جوابش را بدهم:
آن کری را گفت افزون مایه‌ای
که تو را رنجور شد همسایه‌ای
گفت با خود کر که با گوشِ گران
من چه دریابم ز گفت آن جوان؟
خاصه رنجور و ضعیف آواز شد
لیک باید رفت آنجا نیست بُد
چون ببینم کان لبش جنبان شود
من قیاسی گیرم آن را هم ز خَود

کر پیش خود می گوید من می پرسم که چطوری او می گوید خوبم. من هم شکر می کنم و می پرسم چه آشی خورده ای و طبیبت کیست الی آخر:
چون بگویم چونی ای محنت‌کشم،
او بخواهد گفت نیکم یا خوشم
من بگویم شُکر، چه خوردی ابا
او بگوید شربتی یا ماش با
من بگویم صحّه نوشت کیست آن
از طبیبان، پیش تو؟ گوید فلان
من بگویم بس مبارک‌پاست او
چون که او آمد شود کارت نکو
پای او را آزمودستیم ما
هر کجا شد، می‌شود حاجت روا

اما ماجرا به خلاف خیالات و قیاسات کر شکل می گیرد:
این جوابات قیاسی راست کرد
پیش آن رنجور شد آن نیک‌مرد
گفت: چونی؟ گفت: مُردم؛ گفت: شُکر
شد ازین رنجور پر آزار و نُکر
کین چه شکرست او مگر با ما بَدَست؟
کَر قیاسی کرد و آن کژ آمدست
بعد از آن گفتش: چه خوردی؟ گفت: زهر
گفت نوشت باد، افزون گشت قهر
بعد از آن گفت: از طبیبان کیست او
که همی‌آید به چاره پیش تو؟
گفت: عزرائیل می‌آید برو
گفت پایش بس مبارک شاد شو

کر از پیش بیمار می آید و خوشحال که کار خیری انجام داده است:
کَر برون آمد بگفت او شادمان
شکر کِش کردم مراعات این زمان
اما رنجور این گفت و شنید را به دل می گیرد:
گفت رنجور این عدوِّ جان ماست
ما ندانستیم کو کانِ جفاست
چون عیادت بهرِ دل‌آرامیَست
این عیادت نیست، دشمن کامیَست

مولانا نتیجه می گیرد چه بسیار کسانی که مانند آن کر، فکر می کنند کارهای نیک و عبادت گونه انجام می دهند و خود را بهشتی می دانند ولی در ضلالت و گمراهیند. چون محاسباتشان نه بر پایة شناخت بلکه بر مبنای تقلید و قیاسات ذهنی است:
بس کسان کایشان ز طاعت گمرهند
دل به رضوان و ثواب آن دهند
خود حقیقت، معصیت باشد خفی
بس کَدَر کان را تو پنداری صفی
همچو آن کر کو همی پنداشتست
کو نکویی کرد و آن بر عکس جست
او نشسته خوش که خدمت کرده‌ام
حق همسایه به جا آورده‌ام
بهر خود او آتشی افروختست
در دل رنجور و خود را سوختست
چنانچه پیامبر به ریاکاری فرمود نمازت از سر ریا بود و باید قضایش کنی. به همین دلیل در نماز از خدا هدایت به راه مستقیم می خواهیم:
گفت پیغامبر به یک صاحب‌ریا
صلِّ انک لَم تَصُل یا فَتی
از برای چاره این خوفها
آمد اندر هر نمازی "اهدنا"
کین نمازم را میامیز ای خدا
با نمازِ ضالّین وَ اهلِ ریا
از قیاسی که بکرد آن کر، گُزین
صحبت ده‌ساله باطل شد بدین
چرا که گوش ظاهر، نسبت به دریافت های باطنی بیگانه و نامحرم است:
گوش حس تو به حرف ار در خورست
دان که گوش غیب‌گیر تو کَرَست
با تو می گویم:

دوستان را در دل رنج‌ها باشد که آن به هیچ داروی خوش نشود. نه به خفتن، نه به گشتن و نه به خوردن، الّا به دیدار دوست! (فیه ما فیه مولانا)
Ⓜ️ سندروم ماه عسل


احتمالا همه شما آنجلینا جولی و برد پیت را می شناسید. دو بازیگر معروف و خوش چهره هالیوودی که معروفیتی جهانی دارند. آن ها در سال ۲۰۰۶ زندگی مشترک شان را شروع کردند. هر کدام به تنهایی محبوب و مشهور بودند اما زندگی مشترک بر شهرت شان افزود. خانواده ای نماد عشق و خوشبختی، جذابیت و سخاوت.
آن ها شش فرزند داشتند که سه نفر از آنها را از کامبوج، ویتنام و اتیوپی به نام های مدوکس، زهرا و تین به فرزندی پذیرفته‌ بودند. آنقدر مشهور و محبوب بودند که وقتی می خواستند اولین فرزند بیولوژیکی خود را در نامیبیا به دنیا آورد، عکس های اولین کودکشان را به دو مجله فروختند و پول آن که بالغ بر ۷ میلیون دلار بود (معادل ۱۰۰ میلیارد تومان) را به خیریه اهدا کردند.
همچنین وقتی دوقلوهای این زوج یعنی پسرشان ناکس لئون و دخترشان ویوین در شهر نیس فرانسه به دنیا آمدند. آنها اولین عکس دوقلوها را به مبلغ ۱۴میلیون دلار (۲۰۰ میلیارد تومان) به مجلات فروختند و یک بار دیگر این مبلغ را به خیریه اهدا کردند.

موسسه خیریه بنیاد «جولی-پیت» را تاسیس کردند. مردم نام این زوج خوشبخت را گذاشته بودند برانجلینا! این دو همراه با ۶ فرزند (که نیمی از آن ها را به فرزندخواندگی قبول کرده بودند) به مثابه خانواده ای شاد و خوشبخت به دور دنیا سفر می کردند تا اینکه خبر از هم پاشیدن چنین خانواده ای بعد از بیش از یک دهه زندگی مشترک همه را شوکه کرد. این جدایی برخلاف زندگی رویایی شان، اصلا جذاب و دلچسب نبود. کاملا تلخ!
این فرآیندها روزها و ماه ها به طول کشید. اختلافات این دو بسیار جدی شد. پس از اعلام جدایی این دو زوج برای ماه‌ها درگیر دعوای حقوقی بر سر حضانت فرزندان خود شدند. علیه برد پیت پرونده حقوقی تشکیل شد در ارتباط با سوء رفتار احتمالی با پسرش. اما در نهایت اعلام شد که او مرتکب هیچ تخلفی نشده است. هزینه های حقوقی و .... مربوط به این جدایی از مرز ۴ میلیون دلار نیز گذشت. برد پیت به دنبال طلاق از آنجلینا جولی برای گذر از این دوره به روان درمانی روی آورد و این تلخی همچنان ادامه دارد.


🛜 تحلیل و تجویز راهبردی


زمانی که می خواهید یک کسب وکار جدید راه بیاندازید، یک زندگی مشترک را شروع کنید، یک سرمایه گذاری تازه را استارت بزنید، یک شراکت جدید را کلید بزنید. آن زمان، زمان ماه عسل است. و ممکن است شما در دام سندروم ماه عسل بیفتید. سندروم ماه عسل به این معناست که:

🔻1- شما بر جنبه های مثبت (کسب وکار/زندگی مشترک/شراکت/سرمایه گذاری) تمرکز دارید.

🔻2- احتمال سناریوهای شکست را خیلی کمتر از آن چه هست در نظر می گیرید.

🔻3- پیامدهای تلخ سناریوهای شکست را قابل تحمل یا قابل صرف نظر کردن می دانید.

🔻4- فرض می کنید که اگر مشکلی هم پیش آمد می توانید با طرف مقابل به راحتی حل و فصلش کنید.

🔻5- فرض می کنید که طرف مقابل شما خیلی نایس (Nice) تر از این هاست که شما بخواهید با او به مشکل جدی (خیانت در امانت، طلاق، بدرفتاری، اختلاف حساب و ....) بخورید.

📌جمله معروفی هست که می گوید ازدواج برای همیشه پایدار است .... البته تا زمان طلاق! (Marriages last forever. Until divorce) همین نکته در مورد شراکت، سرمایه گذاری و تاسیس کسب وکار نیز معنا دارد. کسب وکار و سرمایه گذاری و شراکت همیشه پرسود است فقط تا اولین دست انداز!

📌یکی از ریشه های سندروم ماه عسل، سوگیری خوش بینی است؛ در آن فرد خود را در مقایسه با سایرین کمتر در معرض خطر می‌بیند. مثلا افراد سیگاری بر این باورند که آنها از سایر سیگاری‌ها شانس کمتری در برابر سرطان ریه دارند. دو پژوهشگر معروف در تحقیقاتی که در سال ۱۹۹۷ انجام دادند، نشان دادند ۸۰% افراد احتمال تصادف خودشان را کمتر از میانگین واقعی می‌دانند. در سال ۱۹۹۳ محققان سراغ زوج‌های جوان رفتند و مطالعات آنان نشان داد که با وجود احتمال واقعی ۵۰ درصدی طلاق برای هر ازدواج در آن جامعه (از هر دو ازدواج یکی به طلاق می انجامد)، اکثر زوج‌های جوان احتمال طلاق در ازدواج خود را صفر ارزیابی می‌کردند. چه باید کرد؟ «بدبینی حصاربندی شده» و «استراتژی خروج».

📌لازم نیست کلا بدبین باشیم چون اینگونه نه زندگی مشترکی آغاز می شود و نه یک ریال سرمایه گذاری می شود. بلکه کافیست با خوش بینی آغاز کنید اما در طول فرآیند تصمیم گیری 20% از زمان تصمیم گیری را به بررسی سناریوهای شکست، پیامدهای تلخ و احتمال نایس نبودن شرکا بپردازیم (بدبینی حصاربندی شده) سپس از خود سوال بپرسیم که اگر آنچه می خواستیم نشد، اگر طرف خیانت کرد و اگر ... آنگاه چه باید کرد؟ (استراتژی خروج). خوشبینی و بدبینی هردو برای ما مفید هستند، خوشبینی هواپیما را اختراع می‌کند و بدبینی چتر نجات را.


📝 دکتر مجتبی لشکربلوکی +++




🛄
@zistboommedia || مدرسه علوم انسانی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔸خاطره مرحوم قیصر امین‌پور از ابداع و ذوق شعری استاد شهریار
@sahandiranmehe
گفتار فلسفی


مکتب فرانکفورت و "دیالکتیک روشنگری"

محمدامین مروتی


"آدورنو" در کنار "ماکس هورکهایمر"، واضع "مکتب فرانکفورت" است که واضع "نظریه انتقادی" اند و همانطور که از عنوان نظریه پیداست، ناقد وضع موجودند. متفکران فرانکفورت نظیر آدورنو، مارکوزه، هورکهایمر، فروم و حتى هابرماس، از ترکیب مارکس و فروید سخن می گویند.
والتر بنیامین (۱۹۴۰ - ۱۸۹۲) فیلسوف و ناقد ادبی، اریش فروم (۱۹۸۰ - ۱۹۰۰) روانکاو آمریکایى، لئو لوونتال (۱۹۹۳ - ۱۹۰۰) جامعه شناس آمریکایى - آلمانى ، فریدریش پولاک (۱۸۹۴ - ۱۹۷۰) اقتصاددان و جامعه شناس آلمانى، هربرت مارکوزه (۱۸۹۸ - ۱۹۷۹) و یورگن هابرماس(۱۹۲۹) کمابیش در حلقة این مکتب قرار دارند.

نقد عقلانیت ابزاری:
آدورنو و هورکهایمر در سال 1947 کتاب مهم مکتب فرانکفورت یعنی"دیالکتیک روشنگری" را نوشتند که به نقد عقل مدرن اختصاص داشت. پیش از آن ها جرج لوکاچ در "ویرانی عقل" (سال 1952) هم از این مقوله سخن گفته بود. آدورنو و هورکهایمر می گویند اندیشه روشنگری نه تنها ناجی بشر نبوده که خود به یک اسطوره غیرعقلانی تبدیل شده و نازیسم هم ریشه در خود ویران گریِ خرد غربی و رابطه دیالکتیکی آن با اسطوره دارد.

ماکس هورکهایمر(1895-1973) "موسسه مستقل تحقیقات اجتماعی" را در فرانکفورت به همراه آدورنو، مارکوزه و فروم راه انداخت. کتاب مهم او "به سوی نقد عقل ابزاری" نام دارد. هورکهایمر می گوید عقلانیت ابزاری، فقط بخشی از عقلانیت است که می خواهد جای کل عقلانیت را بگیرد و این غیرعقلانی است. عقل ابزاری، محصول "نظم بورژوایی" است و همه چیز را به چشم وسیله می نگرد. نقد آن ها به کل دوران روشنگری است و نه صرفا کاپیتالیسم.

بازگشت به مارکس جوان و نقد فرهنگی:
نگاه هورکهایمر و آدورنو به مارکس متقدم و جوان است که فرهنگ را طفیلی اقتصاد و روبنا نمی دانست. آدورنو که شیفته موسیقی بود، هنر را راه نجات انسان از عقل ابزاری می دانست. نگاه فرانکفورتی ها، معطوف به فرهنگ است. آنان فرهنگ توده یا عامه را، کالایی تلقی می کنند و به فرهنگ قشر دانشگاهی دل می بندند. فرهنگ توده، بخشی از آگاهی کاذبِ جامعة بورژوایی است. روابط سوژه ها در چنین جامعه ای به رابطة بین ابژه ها تبدیل می شود. هنر به شبه هنر فروکاسته می شود و حتی امر جنسی هم از کارکرد طبیعی اش خارج می شود. آدورنو رسما از آرمانشهر، به عنوان بدیل کاپیتالیسم سخن می گوید.

آدورنو یکی از مظاهر سلطه بورژوازی را عقلانیت ابزاری (صنعت فرهنگ) می داند.
آدورنو می گوید رابطه انسان با طبیعت، برخلاف آغاز زندگی انسان اولیه، تسلط بر طبیعت را هدف گرفته اسـت نه هماهنگی با آن و این تسلط به لحاظ روانـی، ابـعاد سـادیستی و مـازوخیستی دارد. در این نگاه "عقلِ ابزاری" مطلق العنان است تا آنجا که به خود انسان و سایر افراد انسانی هم به چشم "شیء" نگریسته می شود و نوعی سیستم و نظام و ماشین سلطه اجتماعی به رفتار بشر خط می دهد. مصرف گرایی به عنوان ارزش تبلیغ و فراگیر می شود و در عمق فرهنگ عامه جای می گیرد. سوژه به ابژه و ارزش به قیمت تبدیل می شود. رابطه بین جامعه پذیری و تمایل به وضعیت طبیعی در آراء هابز و روسو هم آمده بود. سویه طبیعت خواهِ انسان گاه بر سویه جامعه پذیرش غلبه می کند و همین طور اسطوره بر عقل.

دیالکتیک منفی و ابژه انگاری انسان:
در دیالکتیک هگلی، هم انسان به مثابه سوژه نگریسته نمی شود. اما نظام و ماشین سلطه، همه چیز و از جمله انسان را به صورت پیچ و مهره و اجـزاء ماشین در می آورد. آدورنو می گوید در ساحت هـنر، انسان به فردیت خـود بازمی گردد و حـلقه معیوب شیء شدگی را در هم مـی شکند. این نوع دیالکتیک را آدورنو در مقابل دیالکتیک هگل، "دیالکتیک منفی" می نامد.
اقتصاد سیاسی هم با تبدیل ارزش مصرف به ارزش مبادله، در جهت" نظام سلطه" گام بر می دارد.
جامعه شناسی پوزیتویستی و کارکردگرا و روانشناسی رفتارگرا هم- همه و همه- در صدد نفی سوژه و تبدیل آن به ابژه اند. این جامعه شناسی می خواهد نوعی تعادل را جای تضاد و تخالف بنشاند تا وضع موجود را حفظ کند.

نقد و بررسی:
راجر اسکروتن در کتاب"متفکران چپ نو" می گوید فرانکفورتی ها، که نمی توانستند آزادی بورژوایی را منکر شوند، آن را به توهم آزادی تعبیر کردند. مردم خودشان در نتیجه غلبة آگاهی کاذب(ایدئولوژی) نمی دانند که آزادند، ولی توهم آزادی دارند. با این وجود نظریات آدورنو انقلابی و براندازانه نیست و بیشتر سویه فرهنگی و خودشناسانه دارد تا اجتماعی و سیاسی. لذا راهش را از انقلابیون دهه شصت به کلی جدا کرد. او در تئوری زیبایی شناسانه اش "اعتراض مستقیم را ارتجاعی" توصیف می کند و به فرهنگ عامه، اعتراضات عمومی و کیچ به یکسان حمله می کند.
در نقد تفکرات آدورنو، کسانی مثل پوپر او را سیاه اندیش و سیاه بین دانسته اند.
با تو می گویم:

اگر اصلاح بر انقلاب پیشی نگیرد، از انقلاب جز «ترور و وحشت» زاده نخواهد شد.
خودشناسی و یبک زندگی


تئوری انتخاب (قسمت دوم و آخر)

محمدامین مروتی

شیوه حل اختلاف:

گلسر مفهومی به نام "دایره حل اختلاف" مطرح می کند و آن دایره ای است که افراد می توانند در درون آن با هم کنار بیایند. آمدن به داخل دایره معنی اش این اشت که طرفین می خواهند از خواسته هایشان-حتی المقدور- به نفع دیگری کوتاه بیایند و گرنه بدون امتیاز دادن، در داخل دایره قرار نمی گیرند. این در زمانی میسر می شود که اولویت طرفین حفظ رابطه باشد و ارزش رابطه از خواسته های شخصی بیشتر باشد.
گلسر می گوید در مورد دو تیپ از آدم ها این دایره معنی ندارد. شخصیت های ضد اجتماعی و شخصیت های بیکاره و تنبل. اصل بر این است که این آدم ها قابلیت امتیاز دادن ندارند و بنابراین راهی به دایره ندارند.
اختلافات معمولاً در مورد همان 5 نیاز اصلی است، یعنی عشق، آزادی، قدرت، تفریح و بقا.
در میان این نیازها، علاقه به قدرت مشکل سازتر است. کسی که می خواهد حتما حرف آخر را او بزند، ظرفیت مصالحه ندارد. کسی هم که می خواهد کاملاً آزاد باشد، پابند رابطه ای خاص و پابند مقررات نمی شود.
کسی که نیاز به بقای متوسط داشته باشد، می تواند با کمی و کسری زندگی بسازد و اهل ریسک نیست. کسی که نیاز به عشق در او ضعیف است، معمولاً دوستان اندکی دارد. کسی که اهل تفریح است، اهل بگو بخند هم هست.
گلسر تاکید می کند که این انتخاب، انتخاب من است نه دیگری. به این معنی که منظور از انتخاب این است که من از کنترل دیگری دست بردارم و سعی کنم در دایره انتخاب های خودم، انتخاب بهتر را بکنم. کنترل دیگری ممکن نیست و ما را در مقام انفعال و نق زدن قرار می دهد، در حالی که کنترل خودمان ما را در مقام تفکر و تامل و عمل قرار می دهد.

حل اختلافات زناشویی:
زن و شوهر قبل از هر چیز باید به امید نجات زندگی خانوادگی آمده باشند نه برای محاکمه دیگری.
در مرحله بعد با قبول کنند که کنترل دیگری ممکن نیست و اگر قرار باشد راه حلی پیدا شود، از طریق کنترل خودم میسر است. سوال اساسی است است که من چه کاری می توانم بکنم و باید بکنم؟
سپس به این بیاندیشند که چه نکته مثبت و برجسته ای در طرف مقابل می بینند و آن را بر زبان بیاورند. در این صورت، به لحاظ ذهنی امادگی بیشتری برای حل مسئله پیدا می کنند.
سپس باید هر یک به این یک کار معین و خوب فکر کند که خودش می تواند به عنوان حسن نیت در این زمینه بردارد. کاری که دیگری را خوشحال کند.
در مرحله بعد باید یک قدم معین برای حل مشکل به جلو بردارد. پس از برداشتن این قدم عملی، نتیجه ی مثبتی در زندگی عایدش می شود و موضوع به طرف حل شدن پیش می رود.

حل اختلاف با فرزندان:
در مشکلات با فرزندان، مسئله "اعتماد" مهم است. در هر صورت "رابطه" والدین و فرزندان نباید قطع شود. این یک اصل است.
در رابطه با فرزندان هم اصل بر عدم کنترل است. اصل بر دادن اطلاعات و واگذاری تصمیم به خود آن هاست.
والدین نباید کاری کنند که از دنیای مطلوب بچه ها بیرون روند. در ساعاتی که ما با فرزندانمان نیستیم می توانند هر کاری بدون اطلاع ما بکنند. پس رفتار ما باید به گونه ای باشد که در دنیای مطلوب شان بمانیم و وقتی در کنارشان نیستیم در ذهنشان باشیم. رفتارمان باید به گونه ای باشد که به تقویت این حضور بیانجامد.

مدارس کیفی:
نقد گلسر به سیستم آموزشی این است که حالتی اقتارگرایانه دارد و علاقه دانش آموزان را لحاظ نمی کند. دانش آموز نباید مجبور باشد مطالبی را که دوست ندارد حفظ کند یا یاد بگیرد. این مطالب خیلی زود از ذهن او می پرد و در تمام عمرش به دردش نخواهد خورد.
گلسر به خصوص اجبار به آموزش ریاضیات را نقد می کند که بسیاری از بچه ها بدان علاقه ندارند و جز عمل محاسبه، چیزی از آن در ذهنشان نمی ماند. او می گوید ذهن ما برای رقابت با ماشین حساب برنامه ریزی نشده است.
بسیاری از اطلاعاتی که ما حفظ می کنیم بی فایده اند و پس از دادن امتحان فراموش می کنیم.
مدارس کیفی، مهارت های کاربردی را به دانش اموزان یاد می دهند.
این مدارس که گلسر و همسرش بسیاری از آن ها را در آمریکا راه اندازی کرده اند، رتبه بندی ندارند. رقابت دانش آموز نه با دیگری بلکه با خودش است. این مدارس مردودی ندارند. رقابت ندارند لذت بازنده هم ندارند.
این مدارس، بچه ها را برای زندگی کردن در اجتماع یاری می کنند. اصل در تئوری انتخاب داشتن رابطه خوب و خلاقیت است.

محیط کار:
در محیط کار نیز داشتن رابطه خوب اصل است. گلسر بین ریاست و مدیریت، تفاوت می نهد.
مبنای ریاست بر سوء ظن نسبت به زیردستان است. رئیس به افراد متکی است و آن ها را در مقابل هم قرار می دهد.
مدیریت بر همکاری و همفکری و مشورت و برانگیختن خلاقیت کارکنان متکی است.
نقد و بررسی:
شاید مهمترین نقدی که به این تئوری وارد باشد تعارض بین دو عنوان آن باشد.
تاکید بر انتخاب، تا آنجا که جنبه انگیزشی و اراده دارد، می تواند با واقعیت موجود در تعارض باشد. یعنی به علل مختلف بیرونی، انتخاب درست به آن سادگی که گلسر می گوید میسر نباشد.
نقد دوم می تواند این باشد که خود گلسر تاثیر گذشته در شخصیت انسان را می پذیرد ولی آن را تعیین کننده نمی داند. این سخن درستی است ولی گاهی کنکاش در گذشته و علل و عوامل وضع موجود، می تواند ما را در حل و فصل بهتر مشکلات مان یاری کند و این بخش از آموزه های فروید می تواند کماکان معتبر باشد.
نقد سوم همه به طولانی بودن و تکراری بودن بسیاری از مطالب کتاب برمی گردد. این کتاب خوب، به جای 600 صفحه می توانست در 200 صفحه عرضه شود.


8 مرداد 1403
با تو می گویم:

اخلاق، هرآن چیزی است که انسان را وادار می‌کند دیگران را به حساب آورد، کنش‌هایش را با چیزی غیر از انگیزه‌های خودخواهیِ خویش تنظیم کند.
آیه هفته: تعقل

إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ: قطعا بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى‏‌اند كه نمى‏‌انديشند (أنفال/۲۲)
کلام هفته: محبت

اثر انگشت ما از قلب‌هایی که لمس‌شان کرده‌ایم هیچ‌وقت پاک نمی‌شود. (چارلز بوکوفسکی)
شعر هفته: شور زندگی

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است (اقبال لاهوری)
داستانک:حکمرانی

درویشی مستجاب‌الدّعوه در بغداد پدید آمد. حجّاج یوسف را خبر کردند، بخواندش و گفت: دعای خیری بر من بکن. گفت: خدایا جانش بستان. گفت: از بهر خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعای خیرست تو را و جمله مسلمانان را. (گلستان سعدی)
طنز هفته: کتاب

هرگز به کسی کتاب امانت ندهید، کتابخانه‌ی من پُر از کتاب‌های امانتی‌ست. (آناتول فرانس)