This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه آتشی؟ که بر آنم بدون بیم گناه
تو را بغل کنم و ... لا اله الا الله... !
به حق، مجسمه ای از قیامت است تنت
بهشت بهتر من، ای جهنمِ دلخواه
چه جای معجزه؟ کافی ست ادعا بکنی
که شهر پر شود از بانگِ یا رسول الله
اگر چه روز، همه زاهدند، اما شب
چه اشکها که به یاد تو می رود در چاه
میان این همه شیطان تو چیستی که شبی
هزار دین به فنا داده ای به نیم نگاه
اگر چه حافظ و سعدی مُبلّغش شده اند
هنوز برد تو قطعی ست در مقابل ماه
من آن ستاره ی دورم که می روم از یاد
اگر تو هم ننشانی مرا به روز سیاه (غلامرضا_طریقی)
تو را بغل کنم و ... لا اله الا الله... !
به حق، مجسمه ای از قیامت است تنت
بهشت بهتر من، ای جهنمِ دلخواه
چه جای معجزه؟ کافی ست ادعا بکنی
که شهر پر شود از بانگِ یا رسول الله
اگر چه روز، همه زاهدند، اما شب
چه اشکها که به یاد تو می رود در چاه
میان این همه شیطان تو چیستی که شبی
هزار دین به فنا داده ای به نیم نگاه
اگر چه حافظ و سعدی مُبلّغش شده اند
هنوز برد تو قطعی ست در مقابل ماه
من آن ستاره ی دورم که می روم از یاد
اگر تو هم ننشانی مرا به روز سیاه (غلامرضا_طریقی)
گفتار ادبی
رستم و سهراب (قسمت پنجم)
محمدامین مروتی
روز اول مي گذرد و دو پهلوان به لشكرهاي خود برمي گردند. سهراب به هومان مي گويد در دلم مهري نسبت به اين پهلوان است و فكر مي كنم كه او رستم است. ولي هومان به دروغ مي گويد من رستم را ديده ام. اين پهلوان، اسبش به رخش مي ماند ولي رستم نيست:
به هومان چنین گفت که این شیر مرد
که با من همی گردد اندر نبرد
ز بالای من نیست بالاش کم
به رزم اندرون دل ندارد دژم
بَر و کتف و یالش همانند من
تو گویی که داننده برزَد رسن
نشان های مادر بیابم همی
بدان نیز لختی بتابم همی
گمانی برم من که او رستمست
که چون او به گیتی نبرده کمست
نباید که من با پدر جنگ جوی
شوم خیره ، روی اندر آرم به روی
بدو گفت هومان که در کارزار
رسیدست رستم به من اند بار
شنیدم که در جنگ مازندران
چه کرد آن دلاور به گرز گران
بدین رخش، ماند همی رخش اوی
ولیکن ندارد پی و پخشِ اوی
بپوشید سهراب خفتان رزم
سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم
فردا صبح هم پيش از شروع جـنگ سهراب به رستم مي گويد دل من بر تو مهر مي آورد و فكر مي كنم رستمي و باز رستم انكار مي كند.
اين بار سهراب كمربند رستم را مي گيرد و بر زمين مي زند و خنجر برمي كشد كه سرش را ببرد. رستم چاره اي مي انديشد و مي گويد رسم ما اين نيست اگر در كشتي پهلواني را بر زمين بزنيم در مرتبه اول او را بكشيم و اين كار را در نوبت دوم انجام مي دهيم:
نشست از بر سینهی پیلتن
پر از خاک چنگال و روی و دهن
یکی خنجری آبگون برکشید
همی خواست از تن، سرش را برید
به سهراب گفت ای یلِ شیرگیر
کمندافگن و گُرد و شمشیرگیر
دگرگونهتر باشد آیین ما
جُز این باشد آرایشِ دین ما
کسی کو به کشتی نبرد آورد،
سر مهتری زیر گرد آورد،
نخستین که پشتش نهد بر زمین
نبُرّد سرش گرچه باشد به کین
گرش بار دیگر به زیر آورد
ز افگندنش نام شیر آورد
بدان چاره از چنگ آن اژدها
همی خواست کاید زِ کشتن رها
دلیر جوان سر به گفتار پیر
بداد و ببود این سخن دلپذیر
یکی از دلی و دوم از زمان
سوم از جوانمردیَش بیگمان
رها کرد زو دست و آمد به دشت
چو شیری که بر پیش آهو گذشت
باز هم دو پهلوان به خرگاه خود برمي گردند. سهراب ماجرا به هومان بازمي گويد و هومان با ناراحتي فراوان به او مي گويد حريف بر سرت كلاه گذاشته است:
همی دیر شد تا که هومان چو گرد
بیامد بپرسیدش از هم نبرد
به هومان بگفت آن کجا رفته بود
سخن هرچه رستم بدو گفته بود
بدو گفت هومان گُرد، ای جوان
به سیری رسیدی همانا ز جان
دریغ این بَر و بازو و یال تو
میان یلی، چنگ و گوپال تو
هژبری که آورده بودی به دام
رها کردی از دام و شد کار خام
از آن سو رستم هم به نيايش مي پردازد. فردوسي در اين جا مي گويد رستم در آغاز و پيش از اين ، چنان زور و نيرويي داشت كه از آن در رنج بود وحتي نمي توانست راه برود. لذا از خدا خواسته بود مقداري از زورش را بگيرد و اين خواسته اجابت شده بود. ولي پس از كشتي گرفتن با سهراب، به درگاه خدا مي نالد كه زورم را بازگردان و دعاي او باز اجابت مي شود.
روز بعد اين رستم است كه سهراب را بر زمين مي زند ولي او را امان نمي دهد و بي درنگ پهلوي او را مي درد:
دگر باره اسپان ببستند سخت
به سر بر، همی گشت بدخواه˚ بخت
به کشتی گرفتن نهادند سر
گرفتند هر دو دوال کمر
هرآنگه که خشم آورد، بخت شوم
کند سنگ خارا به کردار موم
سرافراز سهراب با زور دست
تو گفتی سپهر بلندش ببست
غمی بود رستم بيازید چنگ
گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ
خم آورد پشت دلیر جوان
زمانه بیامد نبودش توان
زدش بر زمین بر به کردار شیر
بدانست کو هم نماند به زیر
سبک تیغِ تیز از میان برکشید
بر شیرِ بیدار دل بَردرید
سهراب مي گويد تو گناهي نداري و اين سرنوشت من بوده كه پدرم را نديدم ولي تو اگر به دريا و آسمان روي پدرم، رستم انتقامم را خواهد گرفت:
بدو گفت کاین بر من از من رسید
زمانه به دست تو دادم کلید
تو زین بی گناهی که این گوژپشت
مرابرکشید و به زودی بکشت
به بازی به کویند همسال من
به خاک اندر آمد چنین یال من
نشان داد مادر مرا از پدر
ز مهر اندر آمد روانم بسر
هرآنگه که تشنه شدستی به خون
بیالودی آن خنجر آبگون
زمانه به خون تو تشنه شود
براندام تو موی دشنه شود
کنون گر تو در آب، ماهی شوی
و گر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره شوی بر سپهر
ببُرّی ز روی زمین پاک ، مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من
چو بیند که خاکست بالین من
ازین نامداران گردنکشان
کسی هم برد سوی رستم نشان
که سهراب کشتست و افگنده خوار
تو را خواست کردن همی خواستار
ادامه دارد....
با تو می گویم:
انبوهی آدم در جهان وجود دارند که در جهنم به سر میبرند، زیرا سخت وابسته به داوری دیگرانند. (ژان پل سارتر)
گفتار دینی/عرفانی
ماهیت فرشته و شیطان
محمدامین مروتی مولانا در دفتر سوم می گوید ماهیت نفس و شیطان و همچنین عقل و فرشته یکی است که برای مصلحت های الهی دو صورت و نمود یافته اند:
۴۰۵۴ نَفْس و شَیْطان هر دو یک تَن بودهاند در دو صورت خویش را بِنْمودهاند
۴۰۵۵ چون فرشته وْ عقل کایْشان یک بُدَند بَهرِ حِکْمَتهاش دو صورت شُدند
نفسانیت دشمنی پنهانی است که مانع عقل ورزی انسان می شود: و دشمن جان و ایمان اوست:
۴۰۵۶ دشمنی داری چُنین در سِرِّ خویش مانِعِ عقل است و خَصْمِ جان و کیش
مانند سوسمار حمله می کند و در سوراخ خود پنهان می شود و از سوراخی به سوراخ دیگر می گریزد. به همین دلیل شیطان را خناس گفته اند که مانند خارپشت سرش را بیرون می کند و دوباره پنهان می کند تا شکار نشود و با این کار مار را زبون و شکار می کند:
۴۰۵۷ یک نَفَس حَمله کُند چون سوسمار پس به سوراخی گُریزَد در فرار
۴۰۵۸ در دل، او سوراخها دارد کُنون سَر زِ هر سوراخ میآرَد بُرون
۴۰۵۹ نامِ پنهان گشتنِ دیو از نُفوس وَنْدَر آن سوراخ رفتن شُد خُنوس
۴۰۶۰ که خُنوسَش چون خُنوسِ قُنْفُذ است چون سَرِ قُنْفُذ وِرا آمد، شُد است
۴۰۶۱ که خدا آن دیو را خَنّاس خوانْد کو سَرِ آن، خارْپُشتَک را بِمانْد
۴۰۶۲ مینَهان گردد سَرِ آن خارپُشت دَمبه دَم از بیمِ صیّادِ دُرُشت
۴۰۶۳ تا چو فُرصت یافت سَر آرَد بُرون زین چُنین مَکْری شود مارش زَبون
مولانا می گوید اگر نفس از درون راهت را نزند، راهزنان بیرون هم نمی توانند گمراهت کنند:
۴۰۶۴ گَرنه نَفْس از اَنْدَرون راهَت زدی رَهَْزنان را بر تو دستی کِی بُدی؟
وظیفه نگهبانِ نفس این است که از طریق شهوت دل تو را در اختیار بگیرد:
۴۰۶۵ زان عَوانِ مُقْتَضی، که شَهوت است دلْ اَسیرِ حِرْص و آز و آفت است
این نگهبان مخفی است که باعث می شود نگهبانان حکومتی دستگیرت کنند:
۴۰۶۶ زان عَوانِ سِر، شُدی دُزد و تَباه تا عَوانان را به قَهْرِ توست راه
به همین دلیل پیامبر فرمود دشمن ترین دشمنان تو، در درون تو و قلب توست:
۴۰۶۷ در خَبَر بِشْنو تو این پَندِ نِکو بَیْنَ جَنْبَیْکُم لَکُم اَعْدی عَدُو
فریب شکوه و فریب این دشمن را مخور که کارش لجاجت و دشمنی است:
۴۰۶۸ طُمْطُراقِ این عَدو مَشْنو گُریز کو چو اِبْلیس است در لَجّ و سِتیز
با سحر خود، کاری می کند که تن به مرگ دهی و کاه را کوه و کوه را کاه ببینی:
۴۰۷۰ چه عَجَب گَر مرگ را آسان کُند او زِ سِحْرِ خویش صد چندان کُند
۴۰۷۱ سِحْر، کاهی را به صَنْعَت کُه کُند باز کوهی را چو کاهی میتَنَد
زیبایی را با ترفندی، زشت و زشتی را زیبا می نماید و حقایق را وارونه جلوه دهد:
۴۰۷۲ زشتها را نَغْز گرداند به فَن نَغْزها را زشت گرداند به ظَن
۴۰۷۳ کارِ سِحْر این است کو دَم میزَنَد هر نَفَس قَلْبِ حَقایق میکُند
آدم را خر می کند و خر را آدم مهمی جلوه می دهد:
۴۰۷۴ آدمی را خَر نِمایَد ساعتی آدمی سازد خَری را و آیَتی
این جادوگر نفس در درون تو پنهان است و وسوسه همان جادوی پنهان است:
۴۰۷۵ این چُنین ساحِرْ دَرونِ توست و سِر اِنَّ فِی الْوَسْواسِ سِحْرًا مُسْتَتِر
20 شهریور 1403
با تو می گویم:
جنگ کردن با خردمندان آسانتر است از حلوا خوردن با بیخردان. (تذکرهالاولیا / عطار)
عقل دشنامم دهد من راضیم
زانک فیضی دارد از فیاضیم
احمق ار حلوا نهد اندر لبم
من از آن حلوای او اندر تبم(مولوی)
👁 #نگاه
انسان در دوران کودکیاش فکر میکند همهی مسائل با توجه به خدا معنادار میشود، اما بعد هر چه پختهتر میشود اعتقاد پیدا میکند که بود و نبود خدا برای اینکه در این زندگی آب و رنگی پدید بیاید، تاثیری ندارد.
سیمون وی، عارف فرانسوی، یک نکته را دائم گوشزد میکرد. او میگفت: اگر میخواهیم کسانی که به خدا قائلند ماتریالیست نشوند، اعتقادشان را راسخ کنید به اینکه «خدا در امور این جهان دخالتی به نفع کسی نمیکند» چون اگر کسی به وجود خدا اعتقاد داشته باشد و بعد اعتقاد داشته باشد که خدا به نفع نیکان دخالت میکند، وقتی این دخالت را نمیبیند میگوید: «پس خدایی وجود ندارد.» برای اینکه به این حال نیفتد به او بگویید: نه، یک شق سومی بین اعتقاد به خدا و ماتریالیسم هست، و آن اینکه: «خدا وجود دارد ولی در امور دنیا دخالتی ندارد.»
خدا وجود دارد ولی در این عالم کودکانی با تومور مغزی به دنیا می آیند. خدا وجود دارد ولی در بوسنی و هرزگوین چهار تا بچه را در جلوی مادرشان در چرخ گوشت چرخ میکنند و بعد با آنها کتلت درست میکنند و به آن مادر میگویند: «این کتلت را باید بخوری». اگر کسی انتظار دارد که با بود خدا چنین چیزی پدید نیاید، وقتی میبیند که پدید میآید، اعتقادش را به خدا از دست خواهد داد.
در زلزله لیسبون ۱۷۵۵، مردی داستان عجیبی را بازگو کرد: ۴ تا بچهام و همسرم را از آوار بیرون کشیدم، کنار دیواری گذاشتم و بچههایم یکی پس از دیگری مردند و من جلوی همسرم آنها را دفن کردم. همسرم گریه میکرد و گفت که «دفن شان نکن». گفتم «آخر اگر دفنشان نکنم برای تو چه سودی دارد؟ دیگر که زنده نمی شوند.» او گفت: "درست است، ولی بگذار قبل از دفنشان آنها را ببوسم." وقتی چهارمین بچهام را دفن کردم، آمدم و دیدم که همسرم هم مرده است.» همین جمله بود که ولتر پس از خواندنش گفت: «دیگر بعد از این اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشد من میگویم که احمقترینِ احمقهای روزگار است»
سیمون وی برای اینکه ولترها چنین نتایجی را نگیرند میگوید: برای اینکه به این نتیجه نرسیم که اعتقاد به وجود خدا یک حماقت محض است، از اول برای همه جا بندازید که خدا وجود دارد، ولی بود و نبودش برای زندگیِ این جهانی تاثیری ندارد.
مصطفی ملکیان
پیاده شده کانال سخنرانی ها از کانال : @MalekianMedia
انسان در دوران کودکیاش فکر میکند همهی مسائل با توجه به خدا معنادار میشود، اما بعد هر چه پختهتر میشود اعتقاد پیدا میکند که بود و نبود خدا برای اینکه در این زندگی آب و رنگی پدید بیاید، تاثیری ندارد.
سیمون وی، عارف فرانسوی، یک نکته را دائم گوشزد میکرد. او میگفت: اگر میخواهیم کسانی که به خدا قائلند ماتریالیست نشوند، اعتقادشان را راسخ کنید به اینکه «خدا در امور این جهان دخالتی به نفع کسی نمیکند» چون اگر کسی به وجود خدا اعتقاد داشته باشد و بعد اعتقاد داشته باشد که خدا به نفع نیکان دخالت میکند، وقتی این دخالت را نمیبیند میگوید: «پس خدایی وجود ندارد.» برای اینکه به این حال نیفتد به او بگویید: نه، یک شق سومی بین اعتقاد به خدا و ماتریالیسم هست، و آن اینکه: «خدا وجود دارد ولی در امور دنیا دخالتی ندارد.»
خدا وجود دارد ولی در این عالم کودکانی با تومور مغزی به دنیا می آیند. خدا وجود دارد ولی در بوسنی و هرزگوین چهار تا بچه را در جلوی مادرشان در چرخ گوشت چرخ میکنند و بعد با آنها کتلت درست میکنند و به آن مادر میگویند: «این کتلت را باید بخوری». اگر کسی انتظار دارد که با بود خدا چنین چیزی پدید نیاید، وقتی میبیند که پدید میآید، اعتقادش را به خدا از دست خواهد داد.
در زلزله لیسبون ۱۷۵۵، مردی داستان عجیبی را بازگو کرد: ۴ تا بچهام و همسرم را از آوار بیرون کشیدم، کنار دیواری گذاشتم و بچههایم یکی پس از دیگری مردند و من جلوی همسرم آنها را دفن کردم. همسرم گریه میکرد و گفت که «دفن شان نکن». گفتم «آخر اگر دفنشان نکنم برای تو چه سودی دارد؟ دیگر که زنده نمی شوند.» او گفت: "درست است، ولی بگذار قبل از دفنشان آنها را ببوسم." وقتی چهارمین بچهام را دفن کردم، آمدم و دیدم که همسرم هم مرده است.» همین جمله بود که ولتر پس از خواندنش گفت: «دیگر بعد از این اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشد من میگویم که احمقترینِ احمقهای روزگار است»
سیمون وی برای اینکه ولترها چنین نتایجی را نگیرند میگوید: برای اینکه به این نتیجه نرسیم که اعتقاد به وجود خدا یک حماقت محض است، از اول برای همه جا بندازید که خدا وجود دارد، ولی بود و نبودش برای زندگیِ این جهانی تاثیری ندارد.
مصطفی ملکیان
پیاده شده کانال سخنرانی ها از کانال : @MalekianMedia
گفتار اجتماعی
ستیزه گری یا الگوسازی
محمدامین مروتی
پسوندِ "ستیزی" که در ادبیات سیاسی به وفور استفاده می شود، مبین نوعی رویکرد نفرت آمیز، کور و ایدئولوژیک نسبت به دیگری و اندیشة غیرخودی است.
چپ ستیزی، دین ستیزی، غرب ستیزی، یهود ستیزی، اسلام ستیزی، ایران ستیزی، عرب ستیزی و آمریکا ستیزی از جمله مفاهیم رایج در ادبیات سیاسی هستند که مصادیق متنوع خود را دارند. در مقابل این مفاهیم، چپ زدگی و دین زدگی و غربزدگی داریم.
این رویکرد "-ستیزی" گاهی هم با پسوند "هراسی" هم به کار می رود. مانند ایران هراسی و اسلام هراسی و غرب هراسی.
بدیل ستیزه گری، شناخت، پژوهش و تحقیق علمی است. بدین ترتیب بدیل اسلام ستیزی، اسلام شناسی است و بدیل غرب ستیزی؛ غرب شناسی و بدیل چپ ستیزی، چپ شناسی. باید یاد بگیریم "شناسی" را به جای "ستایی" و "ستیزی" و پژوهش را به جای شیفتگی و نفرت بگذاریم.
در فرآیند این سوگیری ستیزه گر، به شکلی مبالغه آمیز، دشمنی فرضی و نابکار، جهت توجیهِ رفتارهای نفرت آمیز خود خلق می کنیم و به ضربِ مغالطة تکرار و تبلیغ یا مغالطة تعمیم نابجای مواردی چند و نادیده گرفتن موارد خلاف آن، سعی می کنیم آن را در اذهان مخاطبان جا بیندازیم.
در مقابل، رویکرد عاقلانه و تاثیرگذار این است که خودمان را به الگوی خوبی برای عقاید و افکارمان تبدیل کنیم تا دیگران -خواه ناخواه - از ما سرمشق بگیرند و این به جای مشغولیت با دشمن و لعن و نفرین دیگران، مستلزم مشغول شدن به خود است. به قول بزرگی به جای لعن تاریکی، شمعی برافروز. اگر الگوی خوب نباشیم به الگوی بد تبدیل می شویم. یعنی آیینة عبرتِ دیگران می شویم.
این موضوع از منظر روانشناسی و خودشناسی هم قابل بررسی است. مولوی می گوید مشغول شدن به عیوب دیگران، ترفندی برای فرار از عیوب خودمان و عدم اصلاح آن عیوب است. ماهرانه ترين ترفند نفس آدرس غلط دادن است و آن هنگامي است كه به ما وعده خودشناسي و خودسازي مي دهد و مهار وجود را در دست مي گيرد مانند دزدي كه براي رد گم كردن "فرياد دزد را بگيريد" را سر مي دهد در حالي كه دزد واقعي خود اوست.
و ما نفس را در خانه تن مينوازيم و درعوض كينه و دشمني مان را نثار اين و آن ميكنيم. اتفاقا اين قضيه درسياستمان هم مصاديق بـــارز و روشني دارد:
همچو صاحب نفس، كو ، تن پرورد بـر دگركس ، ظَنِّ حِقدي ميبـرد:
كين عدو و آن حسود و دشمن است خود حسـود و دشمنِ او، آن تن است
او چو فرعـون و تنش ، موسيِّ او او بـه بيـرون مي رود ، كه كو عدو؟
نفسش اندر خانة تن ، نازنين بر دگركس، دست مي خايد به كين
نفس پس از آن كه به ما آدرس غلط داد، خودش ديگر نه تنها از گزند، مصون مي ماند ، بلكه دردرون ما جا خوش كرده و پروارتر مي شود:
پس تو را ، هرغم كه پيش آيد زِ دَرد ، بركسي تهمت منه ، بـرخـويش گَرد
تـو هم از بيـرون ، بَـدي با ديگــران واندرونﹾ خـوش گشته، با نفسِ گِران
خود ، عَدوّت اوست، قندش ميدهي وَز برون ، تهمت به هـركس مينهي
مـولـوي ميگويد اين كه پس از چهل سال ميبيني نتيجـه اعمالت هيچ است، بـدان دليل است كه هـرچه را مياندوزي، بـه خـوردِ نفس ميرود و برايت چيزي بـاقي نميماند. نفس مثل مـوشي كـه در خانهات ساكن شده و گندم زحماتت را، ميدزد و ميخورد. پس :
اول اي جان! دفع شرّ ِمـوش كن، وانگهان درجمع گندم ، كوش كن
گر نه موشي دزد، درانبار ماست ، گندمِ اعمال چل ساله ، كجاست؟
كسي كه به فكر عيوب خود است، توي نخ عيب جويي از ديگران نيست:
هركسي كو، عيب خود ديدي زِ پيش كَي بُدي فارغ ، خود از اصلاح خويش
غافلند اين خلق ، ازخود ، اي پســـر لاجــرم گـوينـد ، عيبِ همدگـــر
يا :
امتحان خـود ، چوكــردي ، اي فلان فــارغ آيي ، زِ امتحـــانِ ديگـــران
با تو می گویم:
انسانها آفریده شده اند که به آنها عشق ورزیده شود و اشیا ساخته شدهاند که مورد استفاده قرار بگیرند؛ دلیل آشفتگیهای دنیا این است که به اشیا عشق ورزیده میشود و انسانها مورد استفاده قرار میگیرند. (نلسون ماندلا)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ویدیویی دربارهی تحلیل و بررسی و خوانشِ داستان کوتاه و تأملبرانگیزِ "سگ ولگرد" نوشتهی "صادق_هدایت" توسط دکتر "رشید_کاکاوند"
@Honarrvareh
@Honarrvareh
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی مثل شطرنج
گفتار عرفانی
شرح غزل شمارهٔ ۳۲۱ مولانا
محمدامین مروتی
مولانا وصف عاشقی را می کند که از خود بیخود شده. حال خودش را نمی فهمد. ظرفیت تجارب جدید را ندارد. در جسمش نمی گنجد و سرش را به دیوار می زند:
آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شدهست
تا روز بر دیوار ما بیخویشتن سر میزدهست
آسمان و زمین از این همه سوز و گداز، به حالش می گریند. اتش از دهانش بیرون می زند و مثل تبداران در خودش می سوزد و آب می شود:
چرخ و زمین گریان شده وز نالهاش نالان شده
دمهای او سوزان شده گویی که در آتشکدهست
مولانا می پرسد این چگونه بیماریی است که علائم بیماری های معمولی مثل سردرد و تب را ندارد و با در مان های معمولی قابل معالجه نیست؟ مثل اینکه این بیماری زمینی نیست و از آسمان نازل شده:
بیماریی دارد عجب، نی درد سر، نی رنج تب
چاره ندارد در زمین، کز آسمانش آمدهست
جالینوس طبیب، برای معاینه نبضش را گرفت. خواجه گفت دستم را رها کن. دلم را ببین. این بیماری من بیماری دل است:
چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او
دستم بهل، دل را ببین، رنجم برون قاعدهست
نه صفرا دارد و نه سودا و نه دلدرد و تشنگی. در همه جای شهر از این خواجه و بیماری عجیبش سخن می گویند:
صفراش نی، سوداش نی، قولنج و استسقاش نی
زین واقعه در شهر ما هر گوشهای، صد عربدهست
خورو خواب ندارد. با عشق سیر می شود. دایه و مادر واقعیش، عشق است که او را پرورش می دهد:
نی خواب او را نی خورش، از عشق دارد پرورش
کاین عشق اکنون خواجه را، هم دایه و هم والدهست
مولانا می گوید از خدا خواستم آرامشی در جان او اندازد که مرتکب هیچ گناهی نشده. نه خون کسی را ریخته و نه مال کسی را دزدیده. او مستحق این ناآرامی نیست:
گفتم خدایا رحمتی کآرام گیرد ساعتی
نی خون کس را ریختهست، نی مال کس را بستدهست
خدا ندا داد که نگران او مباش. این بیماری عشق است که علاج ندارد:
آمد جواب از آسمان کو را رها کن در همان
کاندر بلای عاشقان دارو و درمان بیهدست
لازم نیست زنجیرش کنی یا نصیحتش نمایی. نه به فسق افتاده و نه به عبادت. عشق، راهی بیرون از فسق و عبادت است:
این خواجه را چاره مجو، بندش منه پندش مگو
کان جا که افتادست او نی مفسقه، نی معبدهست
تو خبر از عشق نداری. سحر و جادو و چشم بندی نیست که برایش سحر و ورد بخوانی:
تو عشق را چون دیدهای؟ از عاشقان نشنیدهای؟
خاموش کن، افسون مخوان، نی جادوی، نی شعبدهست
مولانا در مقطع غزل، از شمس تقاضای برگشتن می کند و از او به روحی تعبیر می کند که جسم جامد او را ترک کرده است:
ای شمس تبریزی بیا! ای معدن نور و ضیا!
کاین روحِ با کار و کیا، بیتابش تو جامدست
...................
مفسقه محل فسق و فجور و معبده محل عبادت است.
23 مرداد 1403
با تو می گویم: اندوه
و گفت هر چیز را زکاتی ست و زکات عقل اندوهی ست طویل! (تذكرة_اولياء/ عطار/ ذکر فضیل عیاض)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﺩﻝ،
دﻝ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﻏﻢ،
ﻏﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ
ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﻋﻘﻞ،
ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ
ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺗﻮ،
ﺗﻮ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﯽ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﻢ
ﻫﺮ ﺩﻭ ﭼﻮ ﺩﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ،
اﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ،
ﺩﻝ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ
🌹჻ᭂ࿐🔴 @AFARINESH8
دﻝ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﻏﻢ،
ﻏﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ
ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﻋﻘﻞ،
ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ
ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺗﻮ،
ﺗﻮ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﯽ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﻢ
ﻫﺮ ﺩﻭ ﭼﻮ ﺩﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ،
اﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ،
ﺩﻝ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ
وحشی بافقی
🌹჻ᭂ࿐🔴 @AFARINESH8
گفتار فلسفی
آلستون (۱۹۲۱–۲۰۰۹)
محمدامین مروتی
ویلیام پی. آلستون فیلسوف تحلیلی دین و اهل آمریکا بود. او به همراه الوین پلانتینگا و نیکلاس ولترزتورف، نظریه "مبناگرایی اصلاح شده" را در معرفتشناسی پایهگذاری کردند.
نوسان بین ایمان و بی ایمانی:
آلستون در خانوادهای متدیست (شاخهای از مسیحیت پروتستانی) به دنیا آمد ولی در سن بلوغ به مدت 15 سال از ایمان فاصله گرفت و این به او کمک کرد که از فاصله مناسب تری به آن بنگرد.
«این احساس به من دست داد که اگر خدا را در عیسی بجویم و در پی آن باشم که خود را به نحوی از انحا، به مبدأ و ناظم غایی امور وصل کنم، چنین کاری ناشی از احساس ترس و در حکم خیانتی است به شأن بلوغ و بزرگسالیام.» ("راه رجعت یک فیلسوف به ایمان" ص ۳۸)
این احساس، مصداق سخن اونامونو (۱۹۳۶-۱۸۶۴ میلادی) است که می گفت کافر آن نیست که میگوید خدایی نیست، کافر آن است که میگوید کاش خدایی نباشد.
اما در همان حال حس می کند چیزی را نادیده می گیرد:
«من در تلاش برای زیستنی خالی از خدا هرگز کاملا آسوده خاطر نبودم. هرگز ملحدی مشتاق و دوآتشه نبودم. تا بیش از اواسط دهه هفتاد در من این احساس در حال شکل گرفتن بود: دارم چیزی را نادیده میگیرم، چیزی که از اهمیتی بنیادین برخوردار است» (ص ۳۸).
«خداوند باید صبر میکرد من تجارب گوناگون زندگی را از سر بگذرانم […] تا آنگاه پیامش را به من برساند». (ص ۳۸).
اعتبار تجربه دینی:
از نظر آلستون تجربه دینی و عرفانی، از سنخ تجربه حسی است و به کرّات از طرف انسان های صادق و مورد وثوق گزارش شده است. پس تجربه دینی نیز مانند تجربه حسی میتواند منبعی معتبر برای معرفت است. گرچه هیچکدام از این دو همیشه خالی از خطا و اشتباه نیست. تجربه دینی موجب معرفت برای خود شخص میشود.
به نظر آلستون، مبنای انسان در شناخت امور، اعتبار داشتن منابع تجربی است و اگر این مبنا را کنار بگذاریم، به شک گرایی مطلق می رسیم. در واقع هیچ منبع و مبنایی را نمی توان کنار گذاشت مگر این که دلایل کافی برای نامعتبر بودن شان داشته باشیم.
اعتبار منابع تجربی در سطحی اجتماعی و اجماعی تثبیت شده است و دلیلی برای کنار نهادن اش نداریم. مبناگرایان معتقدند باورهای بنیانی، در توجیه خود بر سایر باورها مبتنی نیستند.
پس تجارب حسی و عاطفی از مواجهه با امر قدسی می تواند معتبر باشد مگر این که دلایلی برای بی اعتباری شان داشته باشیم.
نه تنها تجربه دینی برای خود شخص معتبر است، بلکه گزارش آن نیز میتواند موجب ایجاد معرفت برای دیگران باشد.
اما هر کس برای توصیف تجربههای حسی خود، از عادات زبانی و ذهنی و فرهنگی جامعه خود استفاده می کند.
با تو می گویم:
شما و تمامِ کسانی که دوستِشان دارید روزی خواهید مُرد؛ تنها بخشِ کوچکی از چیزهایی که گفتهاید یا کارهایی که انجام دادهاید برای تعدادِ کمی از مردم اهمیّت خواهند داشت؛ آن هم صرفاً برای یک مدّتِ کوتاه. این حقیقتِ ناخوشایندِ زندگیست. تمامِ مسائلی که به آنها فکر میکنید، یا کارهایی که انجام میدهید، تنها گریزِ استادانهای از این حقیقتاند.
ما غبارهای کیهانیِ بیاهمیّتی هستیم که در یک نقطه آبیْ پَرسه میزنیم و به هم برخورد میکنیم. عظمتی برای خودمان تجسّم میکنیم و اهدافی برای خودمان میسازیم؛ امّا راستش را بخواهید ما هیچ نیستیم. پس، از قهوهٔ لعنتیتان لذّت ببرید! (مارک_منسون)