خودشناسی و سبک زندگی
بعد از من....
محمدامین مروتی
از لوئي شانزدهم منقول است که گفت بگذار بعد از من، دنيا را آب ببرد.
این سخن کسی است که خودمحوری را به نهایت درجه رسانده و همه چیز را برای خود می خواهد و اگر لازم باشد همه چیز و همه کس را فدای خود می کند.
این سخن بسیاری از دیکتاتورها هم هست. کسانی که اگر نتوانند در قدرت هم بمانند، زمین سوخته ای بر جای می گذارند تا احدی نتواند از زندگی لذت ببرد. کسانی که از خوش بودن دیگران پژمرده می شوند و می میرند.
در مقابل نگاه مادرانه به هستی را داریم. والدین برای فرزندان شان از جان مایه می گذارند و پس از مرگ نیز سعی می کنند میراث درخوری برای آنان به جای نهند.
والدین به حکم غریزه، خیرخواه فرزندان شان هستند اما هستند کسانی که از خیرخواهی غریزی فراتر می روند و به سائقة نوع خواهی و خیرخواهی، خیر حداکثری را برای بیشینة مردم می خواهند.
به نظرم کسانی که اعضای شان را پس از مرگ به دیگران هدیه می کنند، نمونه بارز این سوگیری اند. کسانی که دوست دارند پس از مرگ شان دیگران کماکان خوش باشند و خوش بگذرانند و دنیای بهتری داشته باشند.
با تو می گویم: خودشناسی
هیچچیز را به خود نگیرید.آن چیزی که دیگران از ما میبینند یا تصور میکنند، ربطی به خودِ واقعی ما ندارد و زاییدۀ قضاوت، ذهنیت و شناخت خودشان از ما است. (دون میگوئل روئیز)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ظرف و مظروف مادی و معنوی
به تجربه دیدم؛
● "اون خصوصیتی که عامل جذب اولیه دختر پسرها به هم بوده، بعدها تبدیل به اصلیترین عامل اختلافشون میشه".
● مثلا : میپرسیم؛ چی شد که جذبش شدی!
میگه؛ پر انرژی بودن و شوخ طبعی و خندهدار بودنش.
● میپرسیم؛ الان بیشترین دعواتون سر چیه!؟
میگه؛ سر اینکه لودهست، هر جا میشینه مسخره بازی در میاره و یه جاهایی حتی خود من رو هم مسخره میکنه.
● میپرسیم؛ چی شد که جذبش شدی!
میگه؛ اهل کار و پیشرفت بودن و مسئولیتپذیریش.
🌴 میپرسیم؛ الان بیشترین دعواتون سر چیه!؟
میگه؛ تبدیل شده به یه آدم خشک و حوصلهسر بری که به شکل افراطی کار میکنه و مسئولیت همه رو هم میخواد به گردن بگیره، حتی مسئولیت پدر و مادرش رو ...
● میپرسیم؛ چی شد که جذبش شدی!
میگه؛ خوشگل بود و تو جمع مثل الماس میدرخشید.
● میپرسیم؛ الان بیشترین دعواتون سر چیه!؟
میگه؛ توجه طلبه و میخواد فقط تو چشم باشه.
● میپرسیم؛ چی شد که جذبش شدی!
میگه؛ خیلی خونگرم بود، همون جلسه اول با وجود کلی استرس کنارش آروم گرفتم.
● میپرسیم؛ الان شکایت اصلی چیه!
میگه؛ مرزبندی بلد نیست!، با هرکسی که از راه میرسه گرم میگیره.
● یادت نره که؛ هر ویژگی مثبت میتونه جنبه منفی هم داشته باشه. پس:
🌴 " اگه تو مسیر آشنایی پیش از ازدواجی، حواست باشه که توجه به جنبه منفی ویژگی مثبتی که بیشتر از همه چشمت رو گرفته رو فراموش نکنی!. یه انتخاب درست، انتخاب میانگینهاست".
🌴 زوجها جلسه اول معمولا با این شکایتها میان پیش ما که "زن من توجه طلبه"؛ "شوهر من همهش به فکر خانوادشه!"؛ "لوده و مسخره بازه!"؛ "همهش تو لپ تاپه و به فکر کار و درسه و از زندگی هیچی نمیفهمه!"؛ "وقت گذروندن با منو بلد نیست" و... بعدها تو جلسات ارزیابی…
● وقتی میریم سراغ سیر رابطهشون متوجه میشیم که یه رگههایی از این مشکلات همون عامل جذابیت اولیهشون بوده.
● یادت باشه اونی که به چشم تو مسئولیتپذیر میاد، در قبال همه عزیزانش مسئولیتپذیره.
● پس؛ هر ویژگی مثبتی میتونه جنبه منفی هم داشته باشه
💡 اگه تو مسیر آشنایی پیش از ازدواجی، مراقب باش رو یه ویژگی مثبت پررنگ مغزت لنگر نندازه و قفلی نزنه!، تو باید مجموعه عوامل رو لحاظ کنی و یه میانگین از هر شاخص رو برای خودت داشته باشی تا بهتر بتونی تصمیم بگیری.
📝 دکتر امید امانی
🛄 @zistboommedia || مدرسه علوم انسانی
● "اون خصوصیتی که عامل جذب اولیه دختر پسرها به هم بوده، بعدها تبدیل به اصلیترین عامل اختلافشون میشه".
● مثلا : میپرسیم؛ چی شد که جذبش شدی!
میگه؛ پر انرژی بودن و شوخ طبعی و خندهدار بودنش.
● میپرسیم؛ الان بیشترین دعواتون سر چیه!؟
میگه؛ سر اینکه لودهست، هر جا میشینه مسخره بازی در میاره و یه جاهایی حتی خود من رو هم مسخره میکنه.
● میپرسیم؛ چی شد که جذبش شدی!
میگه؛ اهل کار و پیشرفت بودن و مسئولیتپذیریش.
🌴 میپرسیم؛ الان بیشترین دعواتون سر چیه!؟
میگه؛ تبدیل شده به یه آدم خشک و حوصلهسر بری که به شکل افراطی کار میکنه و مسئولیت همه رو هم میخواد به گردن بگیره، حتی مسئولیت پدر و مادرش رو ...
● میپرسیم؛ چی شد که جذبش شدی!
میگه؛ خوشگل بود و تو جمع مثل الماس میدرخشید.
● میپرسیم؛ الان بیشترین دعواتون سر چیه!؟
میگه؛ توجه طلبه و میخواد فقط تو چشم باشه.
● میپرسیم؛ چی شد که جذبش شدی!
میگه؛ خیلی خونگرم بود، همون جلسه اول با وجود کلی استرس کنارش آروم گرفتم.
● میپرسیم؛ الان شکایت اصلی چیه!
میگه؛ مرزبندی بلد نیست!، با هرکسی که از راه میرسه گرم میگیره.
● یادت نره که؛ هر ویژگی مثبت میتونه جنبه منفی هم داشته باشه. پس:
🌴 " اگه تو مسیر آشنایی پیش از ازدواجی، حواست باشه که توجه به جنبه منفی ویژگی مثبتی که بیشتر از همه چشمت رو گرفته رو فراموش نکنی!. یه انتخاب درست، انتخاب میانگینهاست".
🌴 زوجها جلسه اول معمولا با این شکایتها میان پیش ما که "زن من توجه طلبه"؛ "شوهر من همهش به فکر خانوادشه!"؛ "لوده و مسخره بازه!"؛ "همهش تو لپ تاپه و به فکر کار و درسه و از زندگی هیچی نمیفهمه!"؛ "وقت گذروندن با منو بلد نیست" و... بعدها تو جلسات ارزیابی…
● وقتی میریم سراغ سیر رابطهشون متوجه میشیم که یه رگههایی از این مشکلات همون عامل جذابیت اولیهشون بوده.
● یادت باشه اونی که به چشم تو مسئولیتپذیر میاد، در قبال همه عزیزانش مسئولیتپذیره.
● پس؛ هر ویژگی مثبتی میتونه جنبه منفی هم داشته باشه
💡 اگه تو مسیر آشنایی پیش از ازدواجی، مراقب باش رو یه ویژگی مثبت پررنگ مغزت لنگر نندازه و قفلی نزنه!، تو باید مجموعه عوامل رو لحاظ کنی و یه میانگین از هر شاخص رو برای خودت داشته باشی تا بهتر بتونی تصمیم بگیری.
📝 دکتر امید امانی
🛄 @zistboommedia || مدرسه علوم انسانی
قدح مگیر چو حافظ مگر به نالهی چنگ
که بستهاند بر ابریشمِ طرب دلِ شاد
در قدیم سیمها یا تارهای سازهای زهی را با ابریشم میساختهاند. از «ابریشم» خودِ ساز زهی را نیز مراد میکردهاند، و حتی به اجرتی که به رامشگران میپرداختهاند نیز «ابریشمبها» میگفتهاند. همچنین، در طب قدیم، چنانکه ابنسینا نیز در کتاب قانون اشاره میکند، ابریشم را مقوی و مفرحِ قلب میدانستند. در اینجا بعید نیست که مراد حافظ از دلهای شادی که بر ابریشم طرب میبستهاند، گرههایی باشد که در چنگ، در انتهای رشتههای ابریشم میزدهاند… و چون زخمه بر تار ابریشمین میخورده، این دلها یا گرهها همچون دل انسان از خرمی به لرزه درمیآمدهاست؛ بنابراین، حافظ با ظرافت و ایهام به کاربرد طبیِ ابریشم و همچنین بهنوعی به موسیقیدرمانی نیز اشاره کردهاست.
#حافظ
@vir486
که بستهاند بر ابریشمِ طرب دلِ شاد
در قدیم سیمها یا تارهای سازهای زهی را با ابریشم میساختهاند. از «ابریشم» خودِ ساز زهی را نیز مراد میکردهاند، و حتی به اجرتی که به رامشگران میپرداختهاند نیز «ابریشمبها» میگفتهاند. همچنین، در طب قدیم، چنانکه ابنسینا نیز در کتاب قانون اشاره میکند، ابریشم را مقوی و مفرحِ قلب میدانستند. در اینجا بعید نیست که مراد حافظ از دلهای شادی که بر ابریشم طرب میبستهاند، گرههایی باشد که در چنگ، در انتهای رشتههای ابریشم میزدهاند… و چون زخمه بر تار ابریشمین میخورده، این دلها یا گرهها همچون دل انسان از خرمی به لرزه درمیآمدهاست؛ بنابراین، حافظ با ظرافت و ایهام به کاربرد طبیِ ابریشم و همچنین بهنوعی به موسیقیدرمانی نیز اشاره کردهاست.
#حافظ
@vir486
بار دیگر شهری که دوست میداشتم
نادر ابراهیمی
این کتاب در کنار کتاب «یک عاشقانه آرام» از زمره عاشقانه ترین و پرفروشترین کتابهای نادر ابراهیمی است.
بار دیگر شهری که دوست میداشتم ، داستان عاشقی پسر مردی کشاورز است که سخت دلباخته دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت میکند که عشقش (هلیا) پس از گذر روزها از فرارشان از شهری که در آن کودکی خود را به دست جوانی سپرده بودند، او را تنها رها کرده و به خانه بازگشته بود.
@Beheshteketab
نادر ابراهیمی
این کتاب در کنار کتاب «یک عاشقانه آرام» از زمره عاشقانه ترین و پرفروشترین کتابهای نادر ابراهیمی است.
بار دیگر شهری که دوست میداشتم ، داستان عاشقی پسر مردی کشاورز است که سخت دلباخته دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت میکند که عشقش (هلیا) پس از گذر روزها از فرارشان از شهری که در آن کودکی خود را به دست جوانی سپرده بودند، او را تنها رها کرده و به خانه بازگشته بود.
@Beheshteketab
آیه هفته: رأفت
وَلَو كُنتَ فَظًّا غَليظَ القَلبِ لَانفَضّوا مِن حَولِكَ: اگر خشن و سنگدل بودی، از اطراف تو، پراکنده میشدند. (آل عمران/۱۵۹)
شعر هفته: عیبجویی
آگه از عیبِ عیان خود نهایم
پردههای عیبِ مردم، میدریم
واعِظیم، اما نه بهر خویشتن
از برای دیگران، بَر مِنبریم (پروین اعتصامی)
کلام هفته:بدبینی
بدبین در هر فرصتی دشواری میبیند. خوشبین در هر دشواری فرصتی میبیند. (وینستون چرچیل)
داستانک: فلسفه
فرويد: تو هنوز هم يه دختربچه موندى. بچه ها خود به خود فيلسوفن، مى پرسن.
آنا: بزرگها چى؟
فروید: بزرگ ها خود به خود احمقن، جواب مى دن ... (اریک_امانوئل_اشمیت/ کتاب مهمان ناخوانده)
طنز هفته:
ﯾﺎﺭﻭ ﻓﯿﻠﻢ ﺳﺎﺧﺘﻪ:
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﯾﺪﺯ ﺩﺍﺭﻩ!!!
ﻣﺎﺩﺭﻩ ﻣﺮﯾﻀﻪ!!!
ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻫﻢ ﻣﻌﺘﺎﺩﻩ!!!
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺍﺳﻢ ﻓﯿﻠﻢ ﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ: "ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺍﺗﻔﺎﻕ بیفتد..."
ایشالا برا خودت اتفاق بیفته روانی...😂😂...
فیلم هفته: بچه جایگزین(2008)
بچه جایگزین(Changeling) یا بچه اشتباهی یا بچهی بدلی یا همزاد فیلمی به کارگردانی کلینت ایستوود و بازیگری آنجلینا جولی، جان مالکویچ و امی ران است درباره یک داستان واقعی در سال ۱۹۲۸.
كريستين كالينز، مادر مجردی است که در بازگشت از سر کار، پسر 9 ساله اش والتر را در خانه نمييابد. مراجعهاش به پليس نيز سودي ندارد. اما خطابه كشيش گوستاو برايگلب درباره فساد و بيلياقتي پليس لسآنجلس سبب ميشود تا رئيس پليس و مامورين پرونده تلاش خود را چند برابر كنند. چند ماه بعد، پليس به كريستين اطلاع ميدهد فرزندش زنده در شهري ديگر يافته شده است. اما زماني كه كريستين براي تحويل گرفتن پسرش در مراسم برگزار شده توسط پليس در ايستگاه راهآهن حاضر ميشود، خود را با بچهاي اشتباهي روبرو ميبيند.....
بچه جایگزین، مثل همه فیلم های کلینت ایستوود، دیدنی و پر کشش است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهرام صادقی (۱۳۶۳-۱۳۱۵)
▪️دقایقی چند دربارهی بهرام صادقی، پزشک و از بزرگترین نویسندگان معاصر ایران که فرم و ساختار داستاننویسی در ایران را متحول کرد.
▫️از وی یک مجموعه داستان کوتاه به نام سنگر و قمقمههای خالی و همچنین یک داستان بلند به نام ملکوت باقی مانده است.
#بهرام_صادقی
@vir486
گفتار ادبی
رستم و سهراب (قسمت ششم )
محمدامین مروتی
در قسمت قبل گفتیم سهراب به دست رستم کشته شد و رستم را تهدید کرد که پدرم رستم است و انتقام مرا از تو می گیرد.
رستم اين را كه مي شنود دنيا پيش چشمش تيره و تار مي شود و بيهوش مي گردد و پس از به هوش آمدن مي گويد اگر تو پسر رستم هستی، چه نشاني از وی داري. سهراب مهره ي يادگاري پدر را به او نشان مي دهد:
چو بشنید رستم، سرش خیره گشت
جهان پیش چشم اندرش، تیره گشت
بپرسید زان پس که آمد به هوش
بدو گفت با ناله و با خروش:
که اکنون چه داری ز رستم نشان
که گُم باد نامش ز گردنکشان؟
كه رستم منم كِم مماناد نام
نشيناد بر ماتمم پورِ سام
سهراب می گوید هر کاری کردم که تو را بشناسم، خود را پنهان کردی و ذره ای مهر پدریت نجنبید.
بدو گفت ار ایدون که رستم تویی
بکشتی مرا خیره از بدخویی
ز هر گونهای بودمت رهنمای
نجنبید یک ذره مهرت ز جای
وقتی عازم جنگ می شدم مادرم رخ خود را خراشید و چون نتوانست مانع من شود، این مهره را بر بازوی من بست، تا تو مرا بشناسی. اما این مهره اکنون که به در نمی خورد، به درد خورد:
چو برخاست آواز کوس از درم
بیامد پر از خون، دو رخ مادرم
همی جانش از رفتن من بخست
یکی مهره بر بازوی من ببست
مرا گفت کاین از پدر یادگار
بدار و ببین تا کی آید به کار
كنون كارگر شد كه بيكار گشت
پسر پیش چشم پدر خوار گشت
همینطور مادر برای آگاهی من هومان" و "بارمان" را با من فرستاد تا تو را به من معرفی کنند که نکردند:
همان نیز مادر به روشن روان
فرستاد با من یکی پهلوان
بدان تا پدر را نماید به من
سخن برگشاید به هر انجمن
چو آن نامور پهلوان کشته شد
مرا نیز هم روز برگشته شد
کنون بند بگشای از جوشنم
برهنه نگه کن تن روشنم
رستم که مهره را دید، مویش را کند و بر سر خود زد. سهراب گفت خود را مزن که سرنوشتم چنین بوده است:
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید
همه جامه بر خویشتن بردرید
همی گفت کای کشته بر دست من
دلیر و ستوده به هر انجمن
همی ریخت خون و همی کند موی
سرش پر ز خاک و پر از آب روی
بدو گفت سهراب کین بدتریست
به آب دو دیده نباید گریست
ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود
چنین رفت و این بودنی کار بود
تا غروب آفتاب رستم به لشکر برنگشت و از سپاه ایران کسانی برای علت این تاخیر نزد وی رفتند:
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
تهمتن نیامد به لشکر ز دشت
ز لشکر بیامد هشیوار بیست
که تا اندر آوردگه، کار چیست
سهراب به رستم وصيت مي كند كار من تمام شد ولي از شاه بخواه به توران لشكر نراند كه آن ها هم به خاطر من به ايران لشكر رانده اند:
چو آشوب برخاست از انجمن
چنین گفت سهراب با پیلتن
که اکنون که روز من اندر گذشت
همه کار ترکان دگرگونه گشت
همه مهربانی بَر آن کن که شاه
سوی جنگِ ترکان نراند سپاه
که ایشان ز بهر مرا جنگجوی
سوی مرز ایران نهادند روی
نباید که بینند رنجی به راه
مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه
رستم با چشم پر اشك حكايت را به ایرانیان بازمي گويد و آنان نیز شروع به سوگواری کردند:
چو زان گونه دیدند بر خاک سر
دریده برو جامه و خسته بر
به پرسش گرفتند که این کار چیست
ترا دل برین گونه از بهر کیست؟
بگفت آن شگفتی که خود کرده بود
گرامیترِ خود بیازرده بود
همه برگرفتند با او خروش
زمین پر خروش و هوا پر ز جوش
رستم بدیشان گفت من دیگر حوصله جنگ ندارم. شما هم جنگ را ادامه ندهید و کار را به خدا بسپارید:
چنین گفت با سرفرازان که من
نه دل دارم امروز گویی نه تن
شما جنگ ترکان مجویید کس
همین بد که من کردم امروز، بس
که درمان این کار یزدان کند
مگر کین سخن بر تو آسان کند رستم هجير را بر زمين مي زند كه سر او ببرد كه چرا نشانه هايش را به سهراب نگفته بود. ولي بزرگان مي گويند او قصد بدي نداشته. اين بار مي خواهد سر خود را ببرد. گودرز به او مي گويد اگر عالم را هم ویران کنی، نمی توانی با تقدیر در افتی:
یکی دشنه بگرفت رستم به دست
که از تن ببرد سر خویش پست
بزرگان بدو اندر آویختند
ز مژگان همی خون فرو ریختند
بدو گفت گودرز که اکنون چه سود
که از روی گیتی برآری تو دود
تو بر خویشتن گر کنی صدگزند
چه آسانی آید بدان ارجمند؟
اگر مانَد او را به گیتی ، زمان
بماند ؛ تو بیرنج با او بمان
وگر زین جهان این جوان رفتنیست
به گیتی نگه کن که جاوید کیست
شکاریم یکسر همه پیش مرگ
سری زیر تاج و سری زیر ترگ..........
ادامه دارد....
با تو می گویم:
جهنم، عذابِ قلبی است که نمیتواند عشق بورزد. (داستایفسکی)