کانال محمد امین مروتی
1.73K subscribers
1.97K photos
1.66K videos
142 files
2.91K links
Download Telegram
گفتار اجتماعی


معرفی کتاب بیشعوری اثر خاویر کرمنت


بیشعوری کتابی با مضمون طنز است که به «تجاوز حماقت‌آمیز اما آگاهانه به حقوق دیگران» در عصر معاصر اشاره دارد، این کتاب نوشته خاویر کرمنت است.
این کتاب نخستین بار توسط محمود فرجامی در سال ۱۳۸۶ ترجمه شد و به دلیل عدم دریافت مجوز نشر به صورت رایگان برای دانلود روی سایت شخصی وی قرار گرفت. سرانجام در سال ۱۳۹۳ توسط انتشارات تیسا در ۲۳۲ صفحه منتشر و به سرعت تبدیل به یکی از پرفروش‌ترین کتابهای غیرداستانی شد.

کتاب بیشعوری نوشته خاویر کرمنت، به بررسی و نقد رفتارهای ضد اجتماعی و خودخواهانه‌ای می‌پردازد که در افراد مختلف دیده می‌شود. نویسنده در این کتاب، این رفتارها را به عنوان یک بیماری به نام بیشعوری معرفی می‌کند و علائم و نشانه‌های آن را شرح می‌دهد. کرمنت نویسنده کتاب بیشعوری، با لحنی طنز و گزنده، نمونه‌هایی از رفتارهای بیشعورانه را در موقعیت‌های مختلف زندگی روزمره بیان می‌کند و خواننده را به تأمل در این موضوع وا می‌دارد. او معتقد است که بیشعوری یک بیماری مسری است و می‌تواند به روابط افراد، محیط کار و جامعه آسیب برساند. کتاب بیشعوری از زمان انتشار تاکنون مورد استقبال زیادی قرار گرفته است و به زبان‌های مختلف ترجمه شده است.
با خواندن این کتاب، خواننده یاد می‌گیرد که چگونه با دیگران با احترام و همدلی رفتار کند و از بروز رفتارهای خودخواهانه و ضد اجتماعی پرهیز کند.

پشت جلد کتاب بیشعوری متنی آمده است که به خوبی تصویری از بیشعوری و افراد بیشعور ارائه می‌کند. سوال‌هایی در این متن پرسیده می‌شود که بدون شک بیشتر ما پاسخ مثبتی برای آن‌ها داریم:
آیا از اینکه همسایه‌تان زباله‌هایش را در جوی آب می‌ریزد عصبانی هستید؟ آیا تا به حال پیش آمده که در اداره‌ای برای گرفتن یک امضا روزها و ساعت‌ها در آمدوشد باشید؟ آیا احساس می‌کنید برخوردهای رئیس‌تان با شما توهین‌آمیز است؟ آیا با شنیدن حرف‌های سیاست‌مداران دچار رعشه و ناسزاگویی می‌شوید؟ هیچ دلتان خواسته یک صندلی را بر فرق پزشکی بکوبید که بدون آنکه اجازه بدهد در مورد بیماری‌تان توضیحی بدهید شروع به نوشتن نسخه کرده است؟ ....

تقریبا همه در این امر اتفاق نظر دارند که بی‌شعور کسی است که رفتار وقیح و نفرت‌انگیزی را به صورت کاملا ارادی و عمدی از خود بروز می‌دهد و از ایجاد اختلالی که در کارها به وجود آورده و آزاری که به دیگران رسانده قلبا خوشحال است. (کتاب بیشعوری – صفحه ۵۲)
بی شعوری صفت کسانی است که ملاحظه و رعایت دیگران را نمی کنند. بر اساس خودخواهی و نادیده گرفتن دیگران عمل می کنند. منافع خود را بر منافع دیگران ترجیح می دهند و این رفتارهایشان را تحت عنوان زرنگی توجیه می کنند.
نوبت دیگران را در صف رعایت نمی کنند.
در رانندگی، قوانین را زیر پا می گذارند. سبقت بیجا می گیرند. لایی می کشند. دیگران را به معرض خطر می گذارند.
محیط زیست را آلوده می کنند و آشغال هایشان را در همه جا رها می کنند.
از آزار دیگران لذت می برند و کیف می کنند.
رفتارهای حال به هم زن مانند آروغ زدن، فین در مقابل دیگران یا فروکردن انگشت در دماغ یا ریختن آب دهان و بینی در معابر عمومی می کنند.
جلوی پارکینگ مردم توقف می کنند و در مقابل اعتراض دیگران، طلبکار هم هستند و رفتارشان را توجیه می کنند.
حرف دیگران را نمی شنوند و فقط حرف خود را می زنند.
در یک کلمه بیشعور کسی است که خودخواهانه با دیگران برخورد می کند. بیشعوری ترکیبی از خودخواهی، کردم آزاری و کوتاه فکری است.

در مورد این کتاب یک نکته مهم و اساسی وجود دارد که نباید آن را از یاد برد. خواننده کتاب بیشعوری باید مراقب باشد در دام خودبرتربینی (!) گرفتار نشود. پس وقتی سراغ این کتاب رفتید باید با این ذهنیت شروع به خواندن آن کنید که من در پی اصلاح رفتار خودم هستم نه اینکه انسان‌های بیشعور را بهتر بشناسم که فردا در خیابان یا سر کار یا هرجای دیگر آن‌ها را شناسایی کنم.
این کتاب را برای آن نخوانید که از این به بعد هر رفتار نامناسب و نادرستی مشاهده کردید، فورا به آن شخص کتاب بیشعوری را معرفی کنید.
به‌شخصه هنگام مطالعه کتاب، کاغذ و قلمی در کنار خودم قرار دادم و بعد از هرفصل، رفتارهای نامناسب خودم را یادداشت می‌کردم تا در مورد آن‌ها فکر کنم و با رفتارهای بهتر و مناسب‌تری جایگزین‌شان کنم. چیزی که در انتهای به عنوان تمرین نیز آمده است و از خواننده می‌خواهد این کار را انجام دهد.
سخت‌ترین مرحله در درمان و ترک بی‌شعوری همان مرحله نخست است؛ یعنی پذیرفتنِ بی‌شعور بودن. هیچ‌کس دوست ندارد قبول کند که بی‌شعور است و بنابراین لحظه برداشتن نخستین گام، دردآور است. لحظه‌ای که رسیدن به آن، شهامت و اراده بالایی نیاز دارد. (کتاب بیشعوری – صفحه ۲۰۹)
با تو می گویم: قدرت اراده

جمله ادموند هیلاری (اولین فاتح اورست) پس از اولین تلاش ناموفقش برای صعود:
من برمی گردم و بالاخره تو را فتح می‌کنم. تو به عنوان یک کوه نمی‌توانی بیشتر رشد کنی، اما من آدمم و می توانم!
.

تصنیف : #سلسله_مو

خواننده : #رضوی_سروستانی
آهنگساز : #علی_اکبر_شیدا
دستگاه/مایه : #بیات_اصفهان
شعر : #سعدی، #علی_اکبر_شیدا

=====================
سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونهٔ زردش دلیل ناله زارش گواست

مایهٔ پرهیزگار قوت صبر است و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشدهٔ پایبند گردن جان در کمند
زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

کانال ترانه های ماندگار

🆔@mosighiasilvaclasiic
گفتار عرفانی


خودشناسی از منظر روانکاوی و عرفان

محمدامین مروتی


از منظر فروید، یک دهم وجود ما در حیطه خودآگاهمان قرار دارد. نه دهم آن در حیطه ناخودآگاه. ناخودآگاه بخش سرکوب شده و پس رانده شده ذهن است که نیاز به التفات و توجه و پذیرش مجدد دارد و سلامت روان وابسته به همین توجه دارد.
یونگ، ضمن تایید باور استادش فروید، نکات بسیار مهمی را بدان می افزاید که مورد تایید استاد نبود.
اول اینکه یونگ بر این دوبخش، ناخودآگاه جمعی را هم افزود. ناخودآگاه جمعی حیطه ای است که دربردارنده ی تمام تاریخ و فرهنگ بشر است.
اگر خودآگاه نوک کوه یخی باشد که مرئی باشد، ناخودآگاه باقی کوه یخ است که دیده نمی شود. اما این ناخودآگاه در اقیانوسی پهناور قرار دارد که همان ناخودآگاه تاریخی بشر است.
یونگ برای توصیف جنبه های مختلف ضمیر از اصطلاحاتی استفاده می کند که خود برساخته است. نظیر نقاب و کهن الگوهای سایه، انیما و انیموس و نقاب.
نقاب، ماسکی است که انسان به چهره می زند تا حقیقت وجود خود را از دیگران مخفی کند. این پنهان کاری گاهی لازم است ولی اگر انسان خود را به نقاب خود تقلیل دهد و ا را باور نماید دچار اختلال شده است.
سایه نماد نیروهای منفی وجود است که یک شخصیت سالم به جای انکار، باید بدان ها اذعان نماید و آن ها را بپذیرد و از نیرویشان در جهت خودسازی استفاده نماید. انیما بخش زنانه و مادرانه ناخوداگاه ماست و انیموس بخش مردانه اش. هر دو بخش برای متعادل ساختن وجود لازم است.
نکته مهم دیگری که در آموزه های یونگ هست و در تعالیم فروید نیست این است که وظیفه شناخت ناخودآگاه بر عهده "من" یا خرد و ایگوی انسان است. در حالی که نزد یونگ دسترسی به ناخودآگاه جمعی تنها کار عقل نیست و برای این شناسایی شهود هم لازم است. از اینجا راه یونگ و فروید از هم جدا می شود. فروید بر جنبه علمی و عقلی روانکاوی تاکید می کند و یونگ به جنبه های دینی، عرفانی و شهودی آن نیز توجه می کند.

در مجموع چه نزد فروید و چه نزد یونگ، خودشناسی به شناخت "ایگو" قابل تقلیل نیست. نزد یونگ حتی به شناخت ناخودآگاه فردی هم قابل تقلیل نیست.
انسان موجودی مجزا و منفرد نیست بلکه ارتباطی تام و تمام با گذشته ی اقیانوسی خود دارد. در واقع انسان عبارت از جهان عبارت از همه چیز و به قول لاکان، عبارت از دیگری است. لذا خودشناسی را نمی توان به شناخت بخش مرئی وجود تقلیل داد. و از اینجاست که بحث وحدت وجود در عرفان های مختلف مطرح می شود.
در عرفان نیز به ما می گویند که انسان همین آگاهی محدودی که می نماید نیست. انسان هزار تو و لایه دارد. این هزارتویی یا نفسانیت، تعبیر دیگری برای ناخودآگاه فردی و جمعی است. در عرفان، از ناخودآگاه فردی معمولاً به نفسانیت و از ناخودآگاه جمعی به دریا تعبیر می شود. مولانا نسبت خود و ناخود را یک به نهصد می داند:
تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق!
بلکه گردونی و دریای عمیق
آن تویِ زفتت، که آن نهصد تو است
قلزم است و غرقه گاه صد تو است
در تعبیر عارفانه دیگر می گویند انسان عالم صغیر است و دنیا عالم کبیر و انسان آینه تمام نمای عالم بیرون است. بدینسان خودشناسی به وحدت وجود و شناخت جنبه های مختلف رابطه انسان با آدم و عالم مرتبط می شود. چسب و ملات این رابطه نزد عارفان عشق است و جداکننده ی این رابطه، نفسانیت یا همان ایگوی خودهمه چیز پندار که دیر یا زود سر از خودشیفتگی هم در می آورد. لذا به قول شیخ بهایی:
علم نبود غیر علم عاشقی
مابقی تلبیس ابلیس شقی
و به قول حافظ:
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند

اول مهر 1403
با تو می گویم: خودشناسی

زندگی، پرسشِ دشواری‌ست؛ من تصمیم گرفته‌ام آن را صرفِ تأمّل بر خودش کنم. (آرتور_شوپنهاور)
گفتار فلسفی


محمدامین مروتی

وحدت اسطوره، دین، علم، فلسفه و هنر


در فلسفه علم امروز- با بر افتادن نگرش های پوزیتویستی به علم- دیگر تقابلی بین داستان و حقیقت وجود ندارد. اسطوره ها نخستین کوشش های بشری برای فهم جهانند و تئوری های علمی نیز همواره سهمی از استعاره، مجاز و اسطوره دارند. اسطوره، علم دیروز بود و علم، اسطورة امروز.
اسطوره ها، داستانسرایی پیشینیان ما برای فهم جهان و در عین حال سازگار شدن با قوانین آن بودند. این داستان ها، زندگی کردن را حداقل به جهت روحی و روانی برایشان راحت تر می کرد.
فلسفه نوع دیکری از داستانسرایی بشر است و دین و علم هم نوعی دیگر. تا جهان را بفهیم، با آن بهترکنار بیاییم و بهتر از قوانین آن استفاده کنیم و حتی آن را تغییر دهیم.
نظریه های های دینی عمدتا برای شکل دادن به زیست اخلاقی بشر تئوریزه می شوند.
پیشرفت های علمی را ما در قالب تئوری ها و نظریات علمی به داستان های علمی تبدیل می کنیم تا به ما کمک کنند جهانی را که در آن زندگی می کنیم، قابل پیش بینی تر سازیم و در نتیجه بتوانیم با آن تعامل و مراوده بهتری داشته باشیم.
از این منظر- برغم تصور رایج- دیگر علم و فلسفه و دین، دشمن یکدیگر نیستند و هر یک در فضایی و کانتکستی به تعامل بهتر بشر با جهان به او کمک می کنند و هریک برای پاسخ دادن به دسته ای از نیازهای نوع بشر به وجود آمده اند.
یک مقالة عالی و جذاب از خانم "ماریانا الساندری"، در شماره سوم ماهنامة " فرهنگ امروز" درج شده که با نفی امری به نام دقت علمی، به معنای تنها حقیقت موجود، می گوید ما باید به کمک داستان های زیبا و خوبی که هرگز خالی از ابهام نیستند و نخواهند شد، به زندگیمان رنگ و معنا دهیم و همین ابهام و عدم قطعیت است که زندگی را سه بعدی می کند.
ایشان با نقل جمله ای از "الی ویسل"، می نویسد: "خدا انسان را آفرید، چون او عاشق داستان است." الساندری ادامه می دهد که من ابهامی را که در "او" وجود دارد، خیلی دوست دارم. خدا عاشق داستان است یا انسان؟
در ادامه از "اونامونو" مطالبی در نقش "ایمان" در تئوری پردازی های علمی می کند که گفته است ما با شک شروع می کنیم ولی چون نمی توانیم همه چیز را بدانیم، دست به دامان ایمان می شویم. اما به قول کی یرکگور، ایمان با چشمان باز نه کورکورانه. لذا داستان های علمی هم مستلزم نوعی ایمانند. این همان سخن پوپر در باب منطق کشف علمی و مبتنی بودن آن بر حدسها و ابطال هاست و این که هر نظریة علمی از حدس ها شروع می شود و با ابطال ها کامل تر می گردد.
با تو می گویم: بازی های زبانی

ارتباط وقتی شکست می‌خورد که نمی‌دانیم فرد وارد چه بازی زبانی شده است. (ویتگنشتاین)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قانون عدد یک



💙گروه آموزشی مجتبی تمسکی💙

💙 t.me/mojtaba_tamassoki 💙
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جاری شو ...


در پردهٔ دل خیال تو رقص کند

من رقص خوش از خیال تو آموزم

#مولانا

🌎flowwithmusic🌍
جوادی آذر
خودشناسی و سبک زندگی


ذن چیست؟

محمدامین مروتی


ذن و عرفان شرقی، حلقه مفقوده تمدن غربی است که در عین حال مورد توجه کسانی چون سقراط، رواقیون، اسپینوزا، شوپنهاور، نیچه، اگزیستانسیالیسم، هایدگر قرار گرفته است.

درد بشر: خودآگاهی مفرط و دوگانگی
به گفته آلن واتس، ذن درمانی برای خودآگاهی مفرطی است که ما را تحت فشار و استرس قرار داده است. ذن آگاهی ناب، بدون دخالت "ایگو" است. ادراک است منهای ادراک کننده.
این خودآگاهی، ایگوی اغراق آمیزی است که به جای هماهنگی با دنیا می خواهد با آن بجنگد. ایگو کارش، دوگانه سازی و تقابل است. لذا دوگانه ی کاذب عین/ ذهن را جعل می کند و از طریق زمانمندی و خلق دوگانه کاذب دیگری به نام گذشته/ آینده بدان استمرار می دهد. کل ماجرا فهم این نکته است که گذشته و آینده وجود ندارند و نباید ما را درگیر خود نمایند. بودا کسی است که در اینجا و اکنون می زید. نه حسرتی دارد از گذشته و نه آرزویی دارد برای آینده.

درمانش: جور دیگر دیدن
ذن، تغییر خود و نگاه خود به جای تغییر جهان است. جور دیگر دیدن است. ذنرین همان چیزی را می بیند که دیگران می بینند. کوه، دریا و آسمان به اضافه ی آرامش و حال خوب. ذن، فهم و درک جهان است.
این تغییر نگاه، خودش مستلزم نوعی آگاهی و بیداری است که عصاره اش این است که من، بخشی از عالمم نه مدیر آن، نه در مقابل آن.
این تغییر نگاه، مستلزم رها شدن از گذشته و آینده است که به باز تولید دوگانه کاذب عین و ذهن، استمرار می دهند.

تیپ ایدئال ذن:
تیپ ایدئال ذن موجودی است که دو صفت "آرامش و پذیرش" را به غایت در خود دارد. آرامش دارد چون عجله نمی کند و دچار شتابزدگی نیست و از روی لحظه ها نمی پرد، بلکه متمرکز در حال بی پایان است. زمان حال، بی پایان است چون ما همیشه در زمان حال به سر می بریم. اما گذشته و آینده هم توهمند و وجود خارجی ندارند. اقامت در این حال بی پایان، نوعی آرامش و آهستگی و متانت به ذنرین می دهد.
"پذیرش" تیپ ذن نیز نوعی گشودگی به تجربه و سخنان تازه است نوعی دانشجویی همیشگی و مستمر و عشق به دانستن بی پایان است.
تیپ ذن انسانی کودک وش و بذله گو و شوخ طبع است. تیپ ذن کاملا انسان است نه انسان کاملی که در رویاهای مردم وجود دارد. کاملا انسان بودن یعنی کارها به مهم و نامهم تقسیم نکنیم و معمولی ترین و عادی ترین کارها را کامل و درست انجام دهیم. ذن، عاشقانه دهان باز کردن و عاشقانه دهان بستن، عاشقانه زیستن و عاشقانه مردن است.
رهروی از "جوشو" خواست بدو ذن را بیاموزد. گفت برو کاسه ات را بشوی.
کاسه را باید با حالتی روحانی و عاشقانه بشویی. طوری که حس کنی به کار مهم و مقدسی مشغولی.
هرکاری را برای دل خودت انجام بده نه دیگران.

تیپ ذن انسان طبیعی و معمولی است نه کسی که می خواهد استادباشد، مهم باشد و مورد توجه قرار گیرد. عادی و طبیعی بودن به سخت ترین کاری تبدیل شده که با آن مواجهیم. انسانی که وقتی خوابش بیاید بخوابد و وقتی گرسنه شود بخورد نه بر حسب ساعت و عادت. انسانی که هر کاری را با تمرکز و جدیت انجام دهد. تیپ ذن دنبال متافیزیک پیچیده و پر رمز و راز نیست. دنبال فیزیک و طبیعتِ دم دست است. 👇👇ادامه در فرسته بعدی👇👇
👆👆ادامه از فرسته بالایی👆👆 هستی شناسی و جهان نگری:
این خوشخویی و آرامش، حاصل نگاهی است که او به دنیا دارد. اینکه جهان مادر است و من فرزند او. اینکه جهان اصل است و من فرع او. اینکه جهان قانون است و من تابع او. من باید با جهان هماهنگ باشم نه جهان با من. من نمی توانم جهان را تغییر دهم بلکه باید با خودم را با قوانینش تطبیق دهم. زور بیخودی نزنم. تیپ ذن حرکاتش متین و کامل و ساده و آهسته و متاملانه است. خود را با کسی مقایسه نمی کند. خودش است و به تعبیر یونگی آن، بهترین نسخه وجود خودش است. به تعبیر ذنرین ها، هیچکس می تواند مقلد بودا باشد، بلکه هر کس باید بودای خودش باشد.
وقتی از منظر خود در جهان نظر نکردم، قضاوت اجزای عالم را رها می کنم و نگاه کردن و هوشیاری و آگاه بودن را جای داوری و نیک و بد کردن عالم و رد و قبول آن می گذارم. بدترین نوع قضاوت آن است که به حب یا بغض آمیخته باشد و تیپ ذن می کوشد به جای قضاوت اوضاع آن را بفهمد. او نگاهی بی تبعیض دارد و می کوشد تا مشکلات را درک کند و بفهمد، نه اینکه آن را به مشغله ذهنی تبدیل نماید. نگاه بی تبعیض و عدل نگاه، همان است که ابوسعید بدان "یکسان نگریستن" می گوید.
نگریستن و تجربه کردن به جای قضاوت کردن، حاصل همان نگاهی است که خود را فرزند جهان و جزئی از جهان می داند و مشکلات ما ناشی از نگاهی که خود را دائرمدار عالم و مدیر جهان می داند. نگاهی که حاصل یک ایگوی قوی و اغراق شده است. نگاهی برخاسته از خودبزرگ بینی.
زمانی که از منظری وسیع تر به این نتیجه رسیدی که در چشم طبیعت اهمیت تو از هیچکس و از هیچ موجودی – ولو یک مگس- بیشتر نیست، درک درستی از واقعیت و تائو پیدا کرده ای. من از هیچ کس و هیچ چیزی مهمتر نیستم. ذهن من و ایگوی من است که این خودبینی را به من تحمیل کرده است. هر چیزی و هر کسی ارزش علیحده، مستقل و غیر قابل قیاس با دیگری دارد. یعنی ما نیز نسبت به دیگران برتری نداریم.
تیپ ذن، آنچه را طبق قوانین نمی تواند تغییر دهد، وامی گذارد و آنچه را می تواند طبق قوانین تغییر دهد، تغییر می دهد و مهمتر اینکه تفاوت این دو را هم می داند.
این نگاه، تحمل ناملایمات و سختی ها را آسان می کند نه اینکه آن ها را منکر شود. در زندگی ما درد واقعی وجود دارد ولی نشخوار درد کردن، رنجی مضاعف است که حاصل نپذیرفتن واقعیت درد است.

معرفت شناسی ذن:
معرفت شناسی ذن بر تهی بودگی استوار است. تهی بودگی یعنی بدون پیشداوری و با ذهن باز و گشوده، تجربه کردن و شنیدن و خواندن. این همان ذهنی است که از استعاره آینه برای آن استفاده می کنیم. آینه، گیرندگی کامل دارد ولی به هیچ باوری نمی چسبد و آن را تبدیل به عقیده سفت و سخت نمی کند.
معرفت شناسی ذن بر این اساس است که تقسیم بندی ها و داوری های ما در باب خوب و بد، نسبی و ذهنی اند. یعنی ما این مفاهیم ذهنی را بر خواسته ها و آرزوها و منافع شخصی خود حمل می کنیم. از منظری وسیع تر خوب و بدی وجود ندارد و تنها واقعیت وجود دارد. خوب و بد تفسیرها و تعبیرهای ما از واقعیت اند نه خود واقعیت. در واقع ذن می کوشد ذهنیت گرایی و نسبی گرایی را در رابطه با واقعیت، نقد کند و به جای قضاوت نوعی گشودگی و پذیرش به واقعیت را جایگزین سازد. ذهن قضاوتگر مانعی بر سر دیدن اشیا کماهی(آنچنان که در واقع هستند) می باشد. ما کمابیش در رویا و خواب به سر می بریم. این مضمون عین حدیثی است که عرفا از پیامبر نقل کرده اند: "اللهم ارنی اشیاء کماهی." ارزش های ذهنی برای خود جعل می کنیم و می سازیم و بعد آن ها را خیلی جدی می گیریم و زندگی مان را فدای آن ذهنیات می کنیم.
بیداری یا ساتوری، همین بیداری از توهم بزرگی است که ایگوی اغراق شده ی ما بدان دچار شده است. این که ما تافته ای جدابافته از دیگر موجودات هستیم. بیداری از این خواب و این رویا و حرکت به سمت واقعی شدن است.

خلاصه:
از نظر ذن مشکل بشر در خودآگاهی مفرطی است که پای از گلیمش درازتر کرده است.
درمان این بیماری، منوط به خروج از توهم و شناخت واقعیت خود و جهان است.
واقعیت این است که من تافته جدابافته نیستم و به همان اندازه وجود و اهمیت دارم که یک مورچه یا یک مگس یا یک فیل.
وقتی از این توهم خارج شوم، رابطه درستی با جهان پیدا می کنم و آن این است که به جای درافتادن با جهان، بکوشم و بتوانم خود را با قوانین هستی(تائو) تطبیق دهم. آرامش و پذیرش، نتیجه این تطابق و هماهنگی است. در این صورت پیشداوری ها و تعصبات جایشان را به ذهنی می دهند که از آن به خالی و عالی(تهی شدگی) می دهند. ذهنی پذیرا و گیرا و آینه گون. ذهنی گشوده و گشاده بر روی حقیقت و واقعیت. ذهنی متمرکز و حال محور. آرام و متین و باحوصله.

منبع:
درسهایی از استادان ذن/ نویسنده:رینالد هوراس بلیث/ مترجم:نسرین مجیدی/ ناشر:هیرمند 1371


11 مهر 1403
با تو می گویم: داوری

دنیای قضاوت‌ها یعنی تحلیل رفتار و گفتار دیگران بر اساس نیازها و ارزش‌های خودمان. (مارشال روزنبرگ)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴شعر این اثر داستان جالبی دارد که شنیدنیست!

درسال ۱۳۰۵روزنامه (اقدام)به مدیریت عباس خلیلی(پدر سیمین بهبهانی)مسابقه‌ای ترتیب میدهد بین شاعران فارسی آن زمان مانند وحید دستگردی،رشیدیاسمی،ایرج میرزا و...در مورد برگرداندن افسانه‌ای اروپایی به شعرفارسی.

از بین شرکت کنندگان ایرج میرزا با امتیاز بسیار برنده میشود
او درین شعر کوتاه و بسیار زیبا چنان استادانه ضرب المثلها و اصطلاحات فارسی را به کار برده و چنان نکات ظریفی به داستان می‌افزاید که آنرا صدچندان زیباتر ساخته و خود به شاهکاری در ادبیات فارسی تبدیل شده

اصل داستان: دو دلداده در کنار رود دانوب ایستاده بودند که گل زیبایی بر روی آب پدیدار میشود و دلبر به آن ابراز علاقه میکند عاشق بیدرنگ به رودخانه میپرد و گُل را گرفته بسوی دلبر خود پرتاب میکند و میگوید"فراموشم مکن"و خود در آبهای خروشان غرق میشود
ازآن پس این گل را(گل فراموشم مکن)میخوانند
اما ببینید ایرج میرزا با این داستان چه کرده وچه نکات باریک و هنرمندانه‌ای به آن افزوده
بعدها مرتضی نی‌داود بر روی این شعر آهنگی ساخت و قمرالملوک وزیری آنرا خواند وسالها بعد هنگامه اخوان آنرا بازخوانی کرد که میشنوید
چه غمناک!😪
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کجاست هسته‌‌ی پنهانِ این ترنّمِ مرموز؟

#سهراب_سپهری
‌‌ما تربیت نشدیم

رضا بابایی

تربیت ما بیش از این نبوده است که به بزرگ‌ترها احترام بگذاریم، کلمات زشت نگوییم، پیش دیگران پای خود را دراز نکنیم، حرف‌شنو باشیم، صبح‌ها به همه سلام کنیم، دست و روی خود را با صابون بشوییم، لباس تمیز بپوشیم، دست در بینی نبریم و …
اما ساده‌ترین و ضروری‌ترین مسائل زندگی را به ما یاد ندادند.
کجا به ما آموختند که چگونه نفس بکشیم، چگونه اضطراب را از خود دور کنیم، موفقیت چیست، ازدواج برای حل چه مشکلی است، در مواجهه با مخالف چگونه رفتار کنیم …
در کودکی به ما آموختند که چموش نباشیم، اما پرسشگری و آزاداندیشی و شیوه‌های نقد را به ما نیاموختند.
داگلاس سیسیل نورث، اقتصاددان آمریکایی و برندۀ جایزۀ نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۳می‌گوید: «اگر می‌خواهید بدانید کشوری توسعه می‌یابد یا نه، سراغ صنایع و کارخانه‌های آن کشور نروید. اینها را به‌راحتی می‌توان خرید یا دزدید یا کپی کرد. می‌توان نفت فروخت و همۀ اینها را وارد کرد. برای اینکه بتوانید آیندۀ کشوری را پیش‌بینی کنید، بروید در دبستان‌ها؛ ببینید آنجا چگونه بچه‌ها را آموزش می‌دهند. مهم نیست چه چیزی آموزش می‌دهند؛ ببینید چگونه آموزش می‌دهند. اگر کودکانشان را پرسشگر، خلاق، صبور، نظم‌پذیر، خطر‌پذیر، اهل گفتگو و تعامل و برخوردار از روحیۀ مشارکت جمعی و همکاری گروهی تربیت می‌کنند، مطمئن باشید که آن کشور در چند قدمی توسعۀ پایدار و گسترده است.»
از «نفس کشیدن» تا «سفر کردن» تا «مهرورزی» به آموزش نیاز دارد. بخشی از سلامت روحی و جسمی ما در گرو «تنفس صحیح» است.
آیا باید در جوانی یا میان‌سالی یا حتی پیری، گذرمان به یوگا بیفتد تا بفهمیم تنفس انواعی دارد و شکل صحیح آن چگونه است و چقدر مهم است؟!
به ما حتی نگاه کردن را نیاموختند. هیچ چیز به اندازۀ «نگاه» نیاز به آموزش و تربیت ندارد. کسی که بلد است چطور ببیند، در دنیایی دیگر زندگی می‌کند؛ دنیایی که بویی از آن به مشام بینندگان ناشی نرسیده است.
هزار کیلومتر، از شهری به شهری دیگر می‌رویم و وقتی به خانه برمی‌گردیم، چند خط نمی‌توانیم دربارۀ آنچه دیده‌ایم بنویسیم. چرا؟ چون در واقع «ندیده‌ایم». همه چیز از جلو چشم ما گذشته است؛ مانند نسیمی که بر آهن وزیده است.
جان راسکین، آموزگار بزرگ نگاه، در قرن نوزدهم می‌گفت: «اگر دست من بود، درس طراحی را در همۀ مدارس جهان اجباری می‌کردم تا بچه‌ها قبل از اینکه به نگاه‌های سرسری عادت کنند، درست نگاه کردن به اشیا را بیاموزند.»
می‌گفت: «کسی که به کلاس‌های طراحی می‌رود تا مجبور شود به طبیعت و پیرامون خود، بهتر و دقیق‌تر نگاه کند، هنرمندتر است از کسی که به طبیعت می‌رود تا در طراحی پیشرفت کند.»
اگر در خانه یا مدرسه، یاد گرفته بودیم که چطور نگاه کنیم، چطور بشنویم و بیندیشیم، انسانی دیگر بودیم.
انسانی که نمی‌‌تواند از چشم و گوش و زبان خود درست استفاده کند، پا ازغار بدویت بیرون نگذاشته است؛ اگرچه نقاشی‌های غارنشینان نشان می‌دهد که آنان با «نگاه» بیگانه نبودند.
بسیارند پدرانی که نمی‌دانند اگر همۀ دنیا را برای دخترشان فراهم کنند، به اندازۀ یک‌بار در آغوش گرفتن او و بوسیدن روی او، به او آرامش و اعتماد به نفس نمی‌دهد.
عجایب را در آسمان‌ها می‌جوییم، ولی یک‌بار به شاخۀ درختی که جلو خانۀ ما مظلومانه قد کشیده است، خیره نشده‌ایم.
نگاه کردن، شنیدن، گفتن، نفس کشیدن، راه رفتن، خوابیدن، سفر کردن، بازی، تفریح، مهرورزی، عاشقی، زناشویی و اعتراض، بیشتر از املا و انشا نیاز به معلم و آموزش دارند.کانال‌نویسنده
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#تاریخ
تمدن بشری!
۲۸ جلد تاریخ تمدن ویل دورانت در ۳ دقیقه!




مجله هنری آرت ژورنال
@ARTTJOURNAL