کانال محمد امین مروتی
1.73K subscribers
1.97K photos
1.66K videos
142 files
2.91K links
Download Telegram
با تو می گویم:

زني از یک ﺣﻘﻮقدان ﭘﺮﺳﯿﺪ: تا کی می خواهید ﺑﻪ ﻣﺮدان اﺟﺎزه ﺑﺪهید زن دوم ﺑﮕﯿﺮند؟
ﺣﻘﻮقدان جواب داد: تا زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ زﻧﻬﺎ ﯾﺎد ﺑﮕﯿﺮند زن دوم ﻫﯿﭻ ﻣﺮدی نشوند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چهارگروهِ
خداناباور، مسیحی، یهودی و مسلمان؛
براساس اعتقاداتشان به سوالاتی پاسخ می‌دهند.
@Tafakkor
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به یاد زنده یاد استاد شجریان

چنان مستم، چنان مستم، چنان مستم من امشب
که از چنبر، برون جستم، برون جستم من امشب
چنان مستم، چنان مستم، چنان مستم من امشب
که از چنبر، برون جستم، برون جستم من امشب
چنان چیزی، چنان چیزی، که در خاطر نیاید
چنان چیزی، چنان چیزی، که در خاطر نیاید.....

‎‌‌ @delnavazankh
گفتار اجتماعی


روز و روزگار امیر عباس هویدا

محمدامین مروتی


هویدا (1298-1358) در خانواده ای روشنفکر زاده شد. به اقتضای دیپلمات بودن پدر، تحصیلاتش را در مدرسه فرانسوی بیروت به انجام رساند. به فرانسوی و عربی و سپس انگلیسی مسلط شد. حتی فرانسوی را از فارسی بهتر صحبت می کرد.
علاقمند به روشنفکری فرانسوی و اهل مطالعه بود. با صادق هدایت دوست بود. روشنفکری که با حکومت همکاری می کرد و همین همکاری باعث شد آل احمد و گلستان و شاملو با او در افتادند. گلستان یک بار به او گفته بود "تو روحت را به شیطان فروخته ای" و او دم نزده بود. پیش از هویدا کسانی مانند خلیل ملکی همراهی با حکومت برای پیش بردن اصلاحات را جایز شمرده بودند اما این کار برای امثال گلستان و آل احمد، تابو و خط قرمز بود.
دوستی او یا حسنعلی منصور پایش را به سیاست باز کرد. منصور معتقد بود که شاه باید سلطنت کند نه حکومت و بر سر همین موضوع درگیری هایی با اسدالله علم داشت. به همین دلیل شاه از ترور او توسط فداییان اسلام ناراحت نشد و در سال 43 نخست وزیری را به هویدا پیشنهاد کرد. پیش از آن هویدا وزیر دارایی کابینه منصور بود. با هم "کانون مترقی" را بنیاد نهادند که بعدها تبدیل به "حزب ایران نوین" شد.
هویدا معتقد بود برای اصلاحات باید با حکومت همراه شد اما به تدریج به یک پادوی انجام اوامر ملوکانه تبدیل شد و به دلیل همین فرمان پذیری به مدت سیزده سال تا مرداد 56 در قدرت ماند.
تا سال 50 هویدا کماکان آرمانهای خود را داشت. ایران رشد اقتصادی 11 درصد و تورم 4 در صد را تجربه کرد. اما از آن به بعد که مصادف با افزایش انفجاری قیمت نفت بود، اعلیحضرت، عملاً وظایف کابینه را هم به عهده گرفت به گونه ای که هویدا می گفت نخست وزیر شاه است و من یکی از وزرای شاه هستم. مع هذا در سمت خود ماند.
خوی فرمان پذیری هویدا نسبت به زنش لیلا امامی هم وجود داشت. در سال 45 با او ازدواج کرد و درسال 50 از او جدا شد. وی پیشنهاد شاه برای سفارت بلژیک را نپذیرفت و عملاً خود را به حکومت برآمده از انقلاب تسلیم کرد در حالی که می توانست مانند سایرین جان از مهلکه به در برد.
شاه علیرغم توصیه اقتصاددانان ریخت و پاش دلارهای نفتی را آغاز کرد که به افزایش نقدینگی و تورم و نارضایتی مردم انجامید. سازمان برنامه و بودجه را تعطیل کرد به این بهانه که عده ای مارکسیست آمریکایی آنجا هستند. سازمان برنامه، با محاسبات اقتصادی در بهار 56 انقلاب ایران را پیش بینی کرده بود. شاه گفته بود 34 سال ایران را بدون کارشناس اداره کرده ام. از این به بعد هم می کنم.
در سال 53 حزب رستاخیز را جایگزین حزب مردم و ایران نوین کرد. ایده ی حزبی واحد با دوشاخه لیبرال و محافظه کار در درون خود ایده ساموئل هانتینگتون بود که شاه از آن متاثر شد ولی در عمل این حزب هم وسیله اجرای منویات ملوکانه شد و کاریکاتوری شد از آن چه مورد نظر هانتینگتون بود.
منوچهر آزمون که از توده ای های سابق بود به شاه پیشنهاد کرده بود که خود رهبری انقلاب را به عهده بگیرد و به اصلاح امور بپردازد. شاه در عمل همین رویه را پیش گرفت هر چند خود می گفت داریم به تابوت خود میخ می کوبیم. هم به تابوت خود و نظام سلطنتی و هم بر تابوت نخست وزیر مطیع و سیزده ساله اش.

هویدا قربانی سیستمی شد که خود نیز-ولو نه با رضایت قلبی- جزئی از آن شده بود.

منبع:
اندیشه پویا شماره 92 مهر 1403

23 مهر 1403
با تو می گویم:

وقتی کوچک بودم فکر می‌کردم آدم‌ها چقدر بزرگند و ترس برم می داشت. بزرگ که شدم دیدم بعضی آدما چقدر کوچکند و بیشتر ترسیدم. (آلفرد هیچکاک)
گفتار عرفانی


شرح غزل شمارهٔ ۱۳۹۳ مولانا
مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)

محمدامین مروتی


شاید هیچیک از غزل های مولانا به اندازه غزل 1393 ماجرای مواجهه شمس با او و تاثیر شگرف و شگفت او را در مولانا به این خوبی و زیبایی بیان نکرده باشند. مولانا در این غزل با کلمات زنده و گویا و ملموس، از احوال و دگرگونی خود در برابر شمس سخن می گوید. تعبیر مولانا از این تحول این است که پیش از آشنایی با شمس من مرده بودم و الآن زنده شده ام و تولدی نو یافته ام و معنای شادی و خنده ی واقعی را الآن می فهمم. همه این دگرگونی ناشی از عاشق شدن من است و دولت عشق. یعنی سعادت ناشی از عشق و عاشقی و این سعادتی است که برغم سعادت های دنیوی، زائل نمی شود:
مرده بُدم، زنده شدم،گریه بُدم، خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

چشم و دل عاشق سیر است، یعنی تعلق مادی ندارد. همینطور شجاع و نورانی است. عشق انسان را همچون شیر شجاع و پاکباز و همچون سیاره زهره، نورانی می کند:
دیده‌یِ سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زَهره‌یِ شیر است مرا زُهره تابنده شدم

وجه مشترک عاشق و دیوانه، فارغ بودن از عقل و محاسبات عقلی است. مولانا می گوید شمس به من گفت تا دیوانه نشوی، لیاقت همنشینی با مرا نداری. لذا من هم زنجیر عشق را به دست و پای خود بستم:
گفت که دیوانه نه‌ای، لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم

شمس به مولانا سماع را آموخت. لازمه ی سماع عارفانه، سرمستی و ابراز شادی خود است. مولانا پیش از آن، به واسطه ی موقعیت و مقام اجتماعی اش، به عنوان فقیهی مشهور، اهل سماع و طرب نبود:
گفت که سرمست نه‌ای، رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم، وز طرب آکنده شدم


فراتر از آن عاشق باید از نفسانیت و تعین خود مرده باشد تا بتواند عاشقانه برقصد و طرب نماید. مولانا به خواست شمع از خویشتن خویش فارغ شد و همین مرگ اختیاری او را تولدی جدید بخشید:
گفت که تو کُشته نه‌ای، در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده‌کُنش کشته و افکنده شدم

لازمه دیگر عاشقی، دست برداشتن از زیرکی و عقل فلسفی و خیال پردازی های فیلسوفانه است. مولانا می گوید به خواست شمس، عقل فلسفی را کنار نهادم و نادان شدم و مثل عاشقان جوان، دست پاچه شدم و دیگر مقید قضاوت دیگران نبودم:
گفت که تو زیرککی، مست خیالی و شکی
گول شدم، هول شدم، وز همه بَرکنده شدم

شمس به مولانا می گوید تو حشم و خدم و احترام بسیار داری و همه رو سوی تو دارند که شمع انجمن و قبله جمع هستی. مولانا در پاسخ می گوید دیگر به شمع بودن و به جمع کردن مرید اهمیت نمی دهم تا مثل دود همان شمع، پراکنده و گم شوم. یعنی تعین خود را به عنوان مرکز توجه دیگران از دست بدهم:
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیَم شمع نیَم دود پراکنده شدم

شمس می گوید تو اگر ادعای شیخی و رهبری داشته باشی، لیلاقت همنشینی با مرا نداری. مولانا می گوید نه شیخم و نه پیشرو. هر چه تو بگویی، همان خواهم شد:
گفت که شیخی و سَری، پیش‌رو و راهبری
شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم

شمس می گوید تو بال و پر خودت را داری که بال و پر شیخی و رهبری است و تا این بال و پر را داشته باشی، از بال و پر عشق خبری نیست. مولانا می گوید همه را به خاطر بال و پر تو رها می کنم:
گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش، بی‌پر و پرکنده شدم

سعادت جدیدی به من رو کرده بود که نیاز نبود خود را به زحمت اندازم و من به طرف آن بروم بلکه او بود که به طرف من می آمد. منظور این است که عشق دوسویه است و معشوق هم به طرف عاشق می آید:
گفت مرا دولت نو، راه مرو، رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم، سوی تو آینده شدم

این عشق قدیمی به من مولانا گفت دیگر از بر من مرو و بر درم ساکن شو. من نیز چنین کردم:
گفت مرا عشق کهُن، از بر ما نَقل مکن
گفتم آری، نکنم ساکن و باشنده شدم

مولانا خطاب به شمس می گوید تو خورشید و منبع نوری و من سایه بیدی بیش نیستم که بر سرم می تابی. سایه ای که به زمین چسبیده و در عین حال از عشق به تو در سوز و گداز است:
چشمه خورشید توی، سایه‌گه بید منم
چونک زدی بر سر من، پست و گدازنده شدم

حاصل این تابش، آن بود که دلم روشن و گشوده شد. گویی لباس کهنه و پاره را با لباسی نو و گرانبها، جایگزین کردم:
تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم

جانم به وقت سحر سرمست بود. گویی از بندگی به شاهی و خداوندی رسیدم:
صورت جان، وقت سحر، لاف همی‌زد ز بطر
بنده و خربنده بدم، شاه و خداونده شدم

مولانا در ابیات بعدی مراتب شکرگزاری و قدردانی خود را از این احوال تازه بیان می کند و می گوید ای شمس شیرین و شکرین، کسی که با تو همنشین شود، خود نیز شیرین می شود. همچون کاغذی که به شکر پیچیده شده باشد:
شُکر کند کاغذ تو از شَکر بی‌حدِ تو
کآمد او در بر من، با وی ماننده شدم 👇👇ادامه در پست بعدی👇👇
1
👆👆ادامه ی پست بالا👆👆 نسبت من به تو مانند خاک تیره ای است که از برکت چرخ خمیده ی گردون، نورانی شده باشد:
شکر کند خاک دژم، از فلک و چرخِ به خم،
کز نظر و گردش او، نورپذیرنده شدم

نه تنها من مولانا شاکرم بلکه فلک – که تو باشی- نیز از شاه و فرشته و کشور، یعنی از همه ی کائنات تشکر می کند که توانسته است مرا روشن و بخشنده کند. در اینجا مولانا می گوید نه تنها من از شمس شاکرم که شمس هم از روشن شدن من شاکر است که سخنان وی را به دیگران منتقل می کنم:
شکر کند چرخِ فلک، از مَلِک و مُلک و مَلَک
کز کرم و بخشش او، روشنِ بخشنده شدم

هر عارفی واقعی وقتی بدین مقام برسد و بر فراز فلک، نور بپراکند، طبیعتاً شکرگزار است:
شکر کند عارف حق، کز همه بردیم سَبَق
بر زبر هفت طبق، اختر رخشنده شدم

نورم از ستاره به ماه افزون گشت و از آن بیشتر، دویست برابر چرخ فلک بزرگ شدم. دیگر یوسف نیستم، بلکه یوسف ها را به دنیا می آورم:
زهره بدم، ماه شدم، چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم، ز کنون یوسف زاینده شدم

مولانا به شمس می گوید ای ماه مشهور، خنده ای که بر رویم زدی مرا چون گلستان، خندان کرده است:
از توام ای شهره قمر، در من و در خود بنگر
کز اثر خنده ی تو، گلشنِ خندنده شدم

تخلص مولانا، "خموش" است. در مقطع غزل به خود می گوید بیش از این از شمس تبریزی مگو. مانند مهره های شطرنج، خاموش و گویا و متحرک باشو. به برکت اینکه شاه این شطرنج یعنی شمس، به تو برکت بخشیده است:
باش چو شطرنج˚ روان، خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان، فرخ و فرخنده شدم


30 مهر 1403
با تو می گویم:

باید قدر اشتباهاتمان را هم بدانیم. اشتباهات مان ما را به اینجا رسانده و جهان آموزگاری است که به ما درس می دهد. آینده ما ادامه گذشته ماست. اشتباه اگر به تجربه تبدیل شود، قدمی به جلو است و اگر نشود، تکرار فاجعه خواهد بود.
جسم يك زن،
همانند پيانو است!
و بيشتر مردان؛
نواختن نمی‌دانند!!

پيكرِ زنانه؛
كلمه است..
و بيشتر مردان
در زندگى‌شان،
يك كتاب هم،
نخوانده‌اند!!!

نزار قبانی
Guernica_Pablo Picasso_1937
oil on canvas,349 x 776 cm



تابلوی گوئرنیکا که از مشهورترین تابلوهای پیکاسو و از شناخته‌ شده‌ترین آثار تجسمی قرن بیستم به شمار می‌رود، با کاغذ ساخته شد. در سال ۱۹۳۷ دولت اسپانیا از پیکاسو خواست که برای غرفه‌ء این کشور در نمایشگاه جهانی پاریس نقاشی دیواری خلق کند. هنرمند بمباران روستای گوئرنیکای اسپانیا به دست آلمان نازی در همان سال را به عنوان موضوع اثر خویش برگزید. نخست حدود پنجاه طرح بر انواع کاغذ از ورق طراحی تا اوراق باطله ساخت. در فرایند نهایی، کاغذ را در مقام سازه‌ اصلی به کارگرفت. ترکیب‌بندی‌اش را با تکه‌های بزرگ کاغذ دیواری و با تکنیک تکه‌چسبانی پدید آورد. در غیاب رنگ، که برای تشدید تنش و ترس هولناک بمباران از اثر کنار گذاشته شده، پاره‌های بزرگ کاغذها تنش و هراس را در قالب سطوحی که به یکدیگر هجوم می‌برند و بر هم می‌افتند نشان می‌دهد.

#نقاشی
گفتار فلسفی


جان رالز (1921 –۲۰۰۲)

محمدامین مروتی


جان برودلی رالز، متولد در امریکا به واسطة نظریه اش در باب عدالت و کتاب "نظریه‌ای در باب عدالت"(1972) A Theory of Justice شهرت دارد.
او شاگردان مهمی چون "تامس نیگل" و "مایکل سندل" دارد. بیل کلینتون رئیس جمهور از هواداران پرو پاقرص او بود. رالز فیلسوف اخلاق و سیاست است.

پرده بی خبری و عدالت به مثابه انصاف:
رالز به لحاظ اخلاقی شهودگراست. یعنی معتقد است که شهودات اخلاقی، ما عدالت خواهانه است.
"وضع نخستین" (original position)، تعبیری است که رالز برای اشاره به منشأ و منبع شهودات اخلاقی از آن استفاده می کند. "وضع نخستین" جایی است در "پس پرده بی خبری" که اگر طی یک آزمایش ذهنی از آن بیاغازیم، خواهان عدالت هستیم.
توضیح آن که در وهله نخست هر انسان منصفی می پذیرد جهان عادلانه ای نداریم و باید به سمت عدالت(بیشتر) حرکت کنیم. اما اگر در حال حاضر از هریک از ما بخواهند عدالت را تعریف یا تصویر کنیم، هر یک برحسب پایگاه و جایگاه اجتماعی که در آن قرار داریم، تعریفی به دست می دهیم که در اغلب موارد منصفانه نیست.
قرار گرفتن در وضع اولیه ما را قادر می سازد که انصاف بورزیم. این جایگاه نخستین، حاصلِ یک تصور خلاق یا آزمایش ذهنی است.
در این آزمایش ما تصور می کنیم که جایی در پشت پرده هستیم و هنوز به این عالم نیامده ایم و قرار است به این عالم بیاییم و قرار است به شکلی تصادفی در کشوری فرود آییم و زندگی کنیم. ممکن است زن یا مرد شویم. در آفریقا به دنیا بیاییم یا اروپا.
در این وضعیت نخستین به ما می گویند اگر تصادفاٌ به جایی در این کره ی خاکی پرتاب شوید، چه شرایط مشترکی و منصفانه ای برای کشور متبوع تان خواهید خواست تا به احدی ظلم نشود.
در این شرایط برای خاطر آینده ی خود و بچه های مان هم که شده، شرایطی حداقلی را برای عادلانه بودن جوامع، لحاظ می کنیم. چون این نوع موضع گیری در عین حال که در سرنوشت خود ما موثر است، حاصلِ گذاشتن خودمان به جای همه انسان هاست از آن به "انصاف" تعبیر می کنیم. "عدالت به مثابة انصاف. به عبارت دیگر به نوعی قانون طلایی اخلاق را به سطح جامعهی مطلوب مان تسری می دهیم. این نوع عدالت، مستلزمِ دو چیز است:
آزادی در انتخاب به معنی لیبرالی آن و قائل شدن به حداقل امکانات آموزشی و بهداشتی و زیستی و از این دو اولویت با آزادی است.
در واقع وضع اولیه، مجلسی موسسانی است که در آن- در یک وضعیت خالی الذهنی و بی خبری از اینکه به کجای عالم خواهیم افتاد- مهمترین تصمیم زندگی مان را می گیریم و آن این است که تصمیم می گیریم حداقل خواسته های مشترکی که باید برای تک تک آدمیان و من جمله خودمان بخواهیم کدام هاست؟ به گونه ای که اگر خود نیز در بدترین جای عالم هبوط کنند، آن عالم حداقل عدالت برقرار و قابل تحمل و منصفانه باشد. شخص در این شرایط مجبور می شود برای تعقیب منفعت شخصی خودش هم که شده، عادلانه ترین جهان ممکن را مطابق عقلانیت انتخاب کند. برای منصف بودن توپ در زمین اوست. باید شرایطی را رقم بزند که عزت نفس همه انسان ها حفظ شود. مجبور است به همان گونه با دیگری رفتار کند که می خواهد دیگری با او رفتار کند و به این ترتیب نظریه رالز به گونه ای اصل زرین اخلاق را-علاوه بر روابط بینافردی- در روابط اجتماعی هم متحقق می کند.

در واقع رالز می گوید یک سیستم اجتماعی اخلاقی، سیستمی است که دشمن ما هم بتواند برای خودش آن را در عمل ترجیح دهد. یعنی سیستم طوری طراحی شود که دشمن ما نیز برای خود بپسندد. چگونه چنین چیزی میسر می شود؟
ما سیستمی طراحی می کنیم که هر کسی از ابنای بشر که بخواهد از پرده غیب یا جهل در این دنیا پرتاب شود، ترجیح دهد در آن سیستم فرود آید. مثلا اگر در کشوری مانند دانمارک به طور تصادفی بیفتید، در برآورده شدن حداقل نیازها و پرورش استعدادهای تان تفاوت چندانی با دیگران ندارید. اما اگر در یک دیکتاتوری فرود آیید، همه چیز بستگی به میزان فرمانبرداری شما از سیستم دارد نه قوا و توانایی های خودتان.

نظریه پرده غفلت یا بی خبری، شباهت زیادی به کار پدری دارد که می خواهد به دو فرزندش آموزش انصاف ورزی دهد. او برای بچه هایش کیکی خریده است. می گوید یکی از شما کیک را قسمت کند ولی دیگر سهم اول را انتخاب کند. طبیعی است چون حقِ انتخاب، با قسمت کننده نیست و او به نحوی در پس پرده بی خبری است، می کوشد کیک را به منصفانه ترین شکل ممکن تقسیم کند تا سر خودش هم بی کلاه نماند.
بازگشت به این نگاه نخستین به ما کمک می کند از بالا و از جایگاهی بی طرفانه در موضوع بنگریم و آنگاه انصاف بورزیم. روشی برای آشتی دادن همه ی باورها براساس تواضع و مهربانی.
👆👆ادامه از پست بالایی👆👆 منظر اخلاقی:
نظریه عدالت رالز مقتبس از نظریه اخلاقی اوست. رالز کسی است که سیاست را اخلاقی می کند. از اخلاق شروع می کند تا به عدالت برسد. اصل طلایی اخلاق این است که هر چه بر خود نمی پسندی بر دیگران نپسندی. اصل طلایی اخلاق چیزی جز منصف بودن نسبت به دیگران نیست. رالز از همین منظر مردمان را به فکر وامی دارد تا به دیدة انصاف در یکدیگر بنگرند.
رالز از منظری اخلاقی، مسئله عدالت را می گشاید. یعنی فرد را در موقعیتی قرار می دهد که بتواند به خاطر خودش هم که شده، انصاف بدهد و انصاف بستاند. ما به خاطر خودمان هم که شده، حداقلی از رفاه را برای همگان خواهیم خواست. به خاطر خودمان هم که شده، انصاف بورزیم. بدینسان جمع بین منافع خود و دیگری اتفاق می افتد. مجبور می شوی آنچه را بر خود نمی پسندی، برای دیگران هم نخواهی و این همان اصل طلایی اخلاق است.

سوسیال لیبرالیسم:
رالز عدالت و آزادی را با هم می خواست و عدالت را مساوی برابری نمی دانست بلکه به معنای "عدم تبعیض" می دانست. نابرابری‌های اجتماعی و اقتصادی به دو شرط قابل قبول هستند:
۱) ناشی از فرصت های برابر باشند نه رانت،
۲) بیشترین سود را برای محروم‌ترین اعضای جامعه داشته باشند (اصل تفاوت یا تبعیض مثبت).
رالز مبلغ نوعی از سوسیال لیبرالیسم است.
با تو می گویم:

در زمانِ جنگ، قوانین ساکت‌اند. (سیسرون)
پارسایی‌ست در آن‌جا، که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز، رسیدن به نگاهی‌ست که از حادثهٔ عشق تَر است.


❤️‍🩹#سهراب_سپهری