کسی رو قضاوت نکنید
فقط برای اینکه گناهانش با
گناه های شما فرق داره...
فقط برای اینکه گناهانش با
گناه های شما فرق داره...
خودشناسی و سبک زندگی
معمای زندگی بشر(انسان در پی چیست؟)
محمدامین مروتی
از روزی که انسان خود را می شناسد و از عالم کودکی جدا می شود، دست و دلش در پی چیزی می گردد که هم می داند و هم نمی داند چیست. گمشدة بشر، آرامش است اما نمی داند چگونه و با چه چیزی به دستش آورد.
ابراهیم نبی ابتدا به ستارگان و بعد و به ماه و خورشید روی کرد تا بالاخره دلش به خدای واحد آرام گرفت. انسان هم، به بسیاری چیزها برای رسیدن به آرامش و سکون رو می نماید و از این سو بدان سو می رود. این جستجوی بی پایان است که آرامش را از انسان سلب می کند. به هدف مورد نظرش که می رسد، موقتاً دلش آرام می گیرد اما این آرامش موقتی است و این دور باطلِ دویدن و نرسیدن ادامه دارد. آیا اساساً قرارگاهی در آن سوی پل وجود دارد یا زندگی عبارت است مدیریتِ راه رفتنِ روی پل؟
برای این سوال، دو جوابِ خوب وجود دارد:
جواب اول این است که رسیدنی در کار نیست. آرامش یعنی قدرِ راه رفتن روی همین پل را دانستن. زندگی یک سفر است نه یک مقصد. هر سفری، زحمات و مخاطراتی دارد ولی اگر ذهنِ مسافر مشغول این زحمات و مخاطرات باشد، از سفرش لذت نمی برد بلکه بارِ خاطرش و اسبابِ اضطراب و نارضایتی اش می شود. باید خود را قانع سازیم که مقصدی در کار نیست و به قول فروغ، "همة این راه ها به آن دهانِ سردِ مکنده ختم می شود"، یعنی یک گور کوچک. پس قدرِ تک˚ تکِ قدم هایی را که برمی داریم، بدانیم و به قول خیام، عیش امروز به فردا نیفکنیم.
جواب دوم هم این است که انسان باید بداند آرامش فردی وجود ندارد. انسانی به اندازه ای که به آرامش دیگران اهمیت می دهد، آرامش دارد. به اندازه ای که در آرام کردن دیگران می کوشد، آرام و قرار پیدا می کند. در یک کلام، خوشبختیِ فردی وجود ندارد. خوشبختیِ فردی ان سرابی است که ما را به بیراهه می برد و در چرخة شوم و بی پایان دویدن و نرسیدن گرفتار می کند. خِلقتِ ما به گونه ای است که خوشبختی مان به خوشبختی دیگران، گره زده شده است. به میزانی که به سعادت دیگران اهتمام کنیم، سعادتمند می شویم. فهم این حقیقت، کلید معنای هستی و زندگی بشر است. خوشبختیِ فردی، روزی ننهاده و نامقدّر است. به قول حافظ اگر می خواهی خود را از غم آزاد کنی، باید از آرزوهای دور و دراز و دست نایافتنی، دست بکشی:
بشنو این نکته که خود را زِ غم آزاده کنی
خون خوری گر طلبِ روزیِ ننهاده کنی
به همین دلیل، همدلی، شفقت و عشق ورزی در نیل به سعادت مهم می شود. به همین دلیل بزرگان و اهل تامل، این همه در ضرورتِ عشق و عاشقی داد سخن داده اند. کسی گوی سعادت می برد که دیگران را دوست داشته باشد و سعادت دیگران برایش مهم باشد.
پس اگر آرامش می خواهیم نباید کوچکترین فرصت برای آرام کردن دلهای بی قرار دیگران را از دست بدهیم و اگر شادی می خواهیم نباید کمترین فرصت برای شادکردن دیگران را از دست بدهیم. راه شاد شدن خودمان، از مسیرِ شاد شدن دیگران می گذرد. این قانونی است که خدا و طبیعت در نهادِ ما نهاده اند و بی توجهی و کم توجهی به این قانون موجب مجازات خود ما از راهِ افسردگی و ناشاد بودن می شود:
شاد بودن هنر است، شاد کردن هنری والاتر....
پس اگر به حد کافی خوشحال نیستیم به خاطر آن است که به حد کافی در شاد کردن دیگران نکوشیده ایم. همانقدر که حال دیگران را خوش می کنیم، حال خودمان هم خوش می شود. به همان اندازه که مهر می ورزیم، مورد مهرورزی قرار می گیریم. به همان اندازه که پول می دهیم، آش می خوریم. از همان دست که می دهیم، می گیریم.
با تو می گویم:
زندگی من و تو به نوعی یک معجزه است چرا که از دل میلیونها امکان نبودن بیرون آمده است. حس شگفتی در برابر معجزه زندگی، حاصل تاملاتی است که می تواند مراتب روشن بینی و قدردانی ما را نسبت به این هدیه اتفاقی و غافلگیرکننده برانگیزد.
خط سوم.pdf
15.6 MB
خط سوم
دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی
"خط سوم" بازکاوی شجاعانه عرفان کهن ایرانی و بازنمونی خردمندانه از باورهای عرفانی اسلامی با تکیه بر روابط شمس - مولوی است.
این اثر ماندگار تکرار امانتدارانه ی مکررات دیگران نیست، بلکه نقدی نوین از ساحت مقدس مآبی است که تا کنون در بستر تنها مقدس و انتزاعی خود ، بدون ترسیم بردارهای معطوف به جامعه، تنها واگویه می شد. دکتر صاحب الزمانی، که نفس سنگین شمس را در خلوت تألیف این اثر حس می کرد، به تنها خواست شمس پاسخ گفته و آن رساندن کلام شمس بود به آنان که او می خواست، اگرچه از پس هزار سال.
این کتاب در بین آثاری که رابطه شمس و مولانا را بررسی کرده اند جزء بهترین هاست که در حجم حدود 900 صفحه به شرح و توضیح شخصیت شمس و تأثیر شمس و مولانا بر یکدیگر با زبانی ساده و جذاب می پردازد. حدود 200 صفحه از کتاب نیز به جملات کوتاه و آتش
@pdf_kotob_e_adabi
دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی
"خط سوم" بازکاوی شجاعانه عرفان کهن ایرانی و بازنمونی خردمندانه از باورهای عرفانی اسلامی با تکیه بر روابط شمس - مولوی است.
این اثر ماندگار تکرار امانتدارانه ی مکررات دیگران نیست، بلکه نقدی نوین از ساحت مقدس مآبی است که تا کنون در بستر تنها مقدس و انتزاعی خود ، بدون ترسیم بردارهای معطوف به جامعه، تنها واگویه می شد. دکتر صاحب الزمانی، که نفس سنگین شمس را در خلوت تألیف این اثر حس می کرد، به تنها خواست شمس پاسخ گفته و آن رساندن کلام شمس بود به آنان که او می خواست، اگرچه از پس هزار سال.
این کتاب در بین آثاری که رابطه شمس و مولانا را بررسی کرده اند جزء بهترین هاست که در حجم حدود 900 صفحه به شرح و توضیح شخصیت شمس و تأثیر شمس و مولانا بر یکدیگر با زبانی ساده و جذاب می پردازد. حدود 200 صفحه از کتاب نیز به جملات کوتاه و آتش
@pdf_kotob_e_adabi
به خاطر کندن گل سرخ ارّه آوردهاید؟
چرا ارّه؟
فقط به گل سرخ بگویید:
«تو؛ هی تو!»
خودش میافتد و میميرد..
بيژن نجدى
۲۴ آبان زادروز بیژن نجدی، شاعر و داستان نویس. یادش گرامی
@sahandiranmehr
آیه هفته:عدالت
…فَلا تَتَّبِعُوا الهَوىٰ أَن تَعدِلوا: از هوی و هوس پیروی نکنید؛ که از حق عدول کنید. (نساء/۱۳۵)
کلام هفته: زندگی
مردن چیزی نیست، زندگی نكردن، هولناک است. (ویکتور هوگو)
شعر هفته: عدالت
اى زبردستِ زیردستآزار
گرم تا کى بماند این بازار؟
به چه کار آیدت جهاندارى
مُردنت به که مردم آزارى (گلستان سعدی)
داستانک: سیاست
موسی و هارون به خدا گفتند: چرا به فرعون عمر دراز دادی و تا مدتها نفرین ما را در حق او اجابت نکردی؟ خدا گفت: فرعون، یک عیب داشت و یک حُسن. عیب او این بود که دعوی خدایی میکرد، و حُسن او این بود که شهرها را آباد و راهها را امن و سفرهها را رنگین کرده بود. از دعوی خدایی او زیانی به من نمیرسید اما فرمانروایی او به سود مردم بود. پس من از حق خویش گذشتم تا مردم آسوده باشند. (الملاحم و الفتن/ سید ابن طاووس ص۳۵۹ - ۳۵۸)
طنز هفته:
رفتم دندونپزشکی برای جراحی دندون عقل...دکتر اومد کارشو شروع کنه گفت:
نترس سعید یه جراحی کوچیکه... نترس سعید یه جراحی کوچیکه...
گفتم باشه ولی من سعید نیستم
گفت میدونم سعید اسم خودمه😐😂
فیلم هفته: جلو بیفت (2006)
"جلو بیفت" ( (Take the lead(رهبری را به عهده بگیر) فیلمی است به کارگردانی لیز فردلندر و با بازی آنتونیو باندراس، در ستایش رقص به عنوان یک هنر. غالب تئوری هایی که در باب فلسفه هنر و چیستی و چرائی آن سخن گفته اند، هنر را نوعی تصعید و تعالی انرژی هایی مازاد بشری تعریف کرده اند. این انرژی ها اگر محل مناسبی برای مصرف شدن پیدا نکنند به خشونت و ناهنجاری تبدیل می شوند. ارسطو این تبدیل انرژی های مزاحم به هنر را "کاتارسیس" نامیده بود.
در این فیلم نیز هنرِ یک مدرس رقص در ساماندهی انرژی های اضافی جوانانی که به نوعی خشونت و ناسازگاری با اجتماع دچار شده اند، به نمایش درمی آید.
"جلو بیفت" فیلمی دیدنی است که صرف نظر از شکل ارائه پیام، پیامی لطیف دارد.
گفتار ادبی
داستان سیاوش (قسمت اول)
محمدامین مروتی
سياوش در شاهنامه سمبل پاكي و زيبايي و شجاعت است كه خونش به ناحق ريخته ميشود.
سياوش در اوستا به صورت "سياوَرشن" آمده كه به معني "دارندهي اسب نر سياه" است. اسب سياوش به "شبرنگ بهزاد" معروف بوده است.
ماجرا از آنجا آغاز ميشود كه گيو و گودرز و طوس به شكار ميروند و در بيشهزار به زن بسيار زيبايي برميخورند و از او ميپرسند چگونه گذارش بدانجا افتاده و او ميگويد پدرم شبانه مست به خانه آمده و قصد بريدن سرم را داشته. من هم ناچار به فرار شدهام، ولي وقتي مستي از سر او بپرد، حتما كسي را به دنبالم خواهد فرستاد. پهلوانان بر سر تصاحب زن وارد مجادله و مشاجره ميشوند تا اين كه كسي به آنها ميگويد بهتر است داوري را نزد كاووس ببرند تا او بگويد زن به چه كسي برسد. چنين ميكنند. كاووس اول از او نام و نشان زن را ميپرسد و او ميگويد از طرف مادر خاتونزاده ام و از سوي پدر از نژاد فريدونم و نيايم نیز گرسيوز، برادر افراسياب است:
بــدو گفت: خـود نژاد تو چيست؟
كه چهرت همانند چهر پري است
و را گفــت از مــام، خاتــــونيم
زِ سوي پــدر بَــر، فريـــدونيــم
نيــايم، سپـــهدار گرسـيوز است
بر آن مــرز، خرگاه او مركز است
كاووس طبق معمول به سود خود داوري ميكند و خود زن را تصاحب ميكند. سياوش حاصل اين وصلت است.
چون كاووس از منجمان ميخواهد كه از طالع فرزندش بگويند به او ميگويند كه اين بچه ستاره خوبي ندارد و از نيك و بد مردم، آزار خواهد ديد:
ستـــاره بـــر آن بچّه، آشفته ديد
غمي گشت چون بخت او خفته ديد
بديـــد از بـــد و نيـــــك، آزار او
بــــه يــزدان پنــــاهيد از كـار او
پس از چند سال رستم، سياوش را مي بيند و از ادب و اخلاق و زيبايي او خوشش ميآيد و به كاووس ميگويد بهتر است كار پرورش اين بچه را به او بسپارد و كاووس هم ميپذيرد. رستم هر آنچه از آداب پهلواني و شكار و پادشاهي و جنگ و رزم و بزم است به او مي آموزد:
چــنين گفت كايـن كودكِ شيرفش
مرا پـرورانيــد بــايــد بــه كَــش
چــو دارنــدگانِ تو را، مايــه نيست
مر او را به گيتي، چو من دايه نيست
تهمتــن، بــبردش به زابُــل سِـتان
نشستــن گهش ساخت در گلستان
ســواري و تيــر و كمان و كــمند،
عنـان و ركيب و چِه و چون و چـند ،
نشــستن گــه مجلس و مي گسار،
همــان باز و شاهين و كــارِ شــكار،
ز داد و ز بيــداد و تخت و كـــلاه،
سخن گفتــن رزم و رانــدن سپــاه،
هــنرها بياموخــتش سر بــه ســر
بســي رنج بــرداشت و آمــد به بــر
سياوش چــنان شد كه انـدر جهان
به مانــند او كــس نبــود از مــهان
كيكاووس فرمانروايي ماوراءالنهر را به سياوش ميسپارد اما در همان روزي كه او عازم ماوراءالنهر می شود، چشم سودابه به او ميافتد و بر او عاشق ميشود:
برآمد بر ايــن نيز، يك روزگار
چنــان بد كه سودابهي پرنگار
زِ نــاگاه روي ســياوش بـديد
پرانديشه گشت و دلش بردميد
سودابه كسي را نزد سياوش می فرستد و از او دعوت می كند به شبستان برود و سياوش هم پيغام می دهد كه من مرد شبستان نيستم.
اين بار سودابه از كاووس ميخواهد كه به سياوش بگويد به شبستان بيايد و با خواهرانش آشنا شود. اما سياوش به پدر ميگويد:
چه آموزم انــدر شبستانِ شاه
به دانش، زنان، كي نمايند راه
كاووس از جواب او خوشش ميآيد ولي ميگويد با اين وجود بهتر است بروي و خواهرانت را ببيني. سياوش به ناچار ميپذيرد. از آن سوي سودابه بزمي رنگين در شبستان مي آرايد و سياوش را به برميگيرد و ميبوسد و از او تعريفها و تمجيدهاي فراوان ميكند:
بيــامـد خُــرامان و بــردش نــماز
به بــر هم گرفــتش زمــانــي دراز
همــي چشم و رويش ببوسیـد دير
نيــامــد زِ ديــدار آن شــير، سیــر
سرش تنگ بگرفت و يك بوسه چاك
بــداد و نبود آگــه از شــرم و بـاك
چهره سياوش از شرم گلگون مي شود و به خداوند پناه ميبرد:
رخان سياوش، چو گل شد زِ شرم
بيــاراست مژگان به خونـاب گرم
چنيـن گفت با دل، كه از كارِ ديو
مــرا دور داراد، كــيهـان خديــو
نــه من بــا پــدر بـيوفايي كنم
كه بــا اهرمــن، آشنــايي كنــم........
ادامه دارد.....
با تو می گویم:
قبول حقیقت، از بیان حقیقت سختتر است. (آلفرد_هیچکاک)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
راه رسیدن به آرامش...
گفتار دینی
معنای عبادت
محمدامین مروتی
غالبا گمان می کنیم عبادت یعنی روزه و نماز و پرستش. اما این واژة کلیدی معنای وسیع تر و عمیق تری دارد.
عبادت و عبودیت یعنی صاف شدن برای آن که خدا در شما راه بیابد و شما با خدا ارتباط پیدا کنید. در عربی به ماشین های جاده صاف کن "عابد" می گویند. به همین دلیل بالاترین مقام برای انسان عبودیت و بهترین کارها عبادت مخلصانه است که ما را با خدا متصل سازد. عبادت یعنی صاف کردن جاده وجود برای دخول معنای خداوند در دل هایمان. پس معنای عبادت و عبودیت، تسلیم بودن و داشتن حالت پذیرش نسبت به کسی است. پرستش، معنای ثانوی عبادت است و این معنای ثانوی از آنجا پیدا شده که انسان نسبت به کسی که تسلیم و پذیرش دارد، علاقه و دوستی و محبت هم دارد. چنان که خداوند می فرماید شیطان را عبادت نکنید یعنی او را به دوستی نگیرید نه این که برایش نماز و روزه نخوانید:
سوره يس آيه 60: أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ : اي آدميزادگان ! مگر من به شما پیمان نبستم كه اهريمن را پرستش (اطاعت و پیروی) نكنيد ، چرا كه او دشمن آشكار شما است ؟
واضح است کسی برای شیطان نماز و روزه نمی خواند و او را پرستش نمی کند. اما در مسیر او می تواند گام بر دارد و باز به تعبیر خود قرآن از خطوات یعنی گام های شیطان پیروی کند.
ضمنا آیه فوق مکمل "آیه الست" است که در آن خداوند با ذریات بنی آدم پیمان می بندد که خدا پرست باشند. این پیمان قولی نیست. چرا که ذریات، عقل و زبان ندارند تا با خدا عهدی ببندند، بلکه جنبة فطری دارد. یعنی خداوند، خداپرستی را در سرشت بنی آدم، سرشته است. « لا تَعبُدُوا » : مراد از عبادت در اينجا ، اطاعت است . ( نگا : توبه / 31 ، مؤمنون / 47 ) . نتیجه آن که معنای اولیه . واقعی عبادت و عبودیت، تسلیم بودن و دل در گرو کسی داشتن است.