با تو می گویم:
مردم منعکس کنندهی رفتار خود شما هستند. هرقدر به دیگران بیشتر کمک کنید، دیگران هم بیشتر میخواهند به شما کمک کنند. اگر در هر رابطه کمی بهتر باشید، در طول زمان شبکهای از روابط محکم و قوی می سازید. (جیمز کلییر)
«عزیز من! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم. بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید. بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم، اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقاً واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل.»
چهل نامهی کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی
گفتار دینی
چگونگی تحریف ادیان
شریعتی انحراف ادیان را حاصل تبدیلشان از نهضت به نهاد می داند. توضیح این که نهضت های دینی در پاسخ به ضرورت های روزگار و حل مسائل نظری و عملی ادوار انحطاط ایجاد می شوند ولی پس از استقرار، توسط متولیانشان از پویایی و سیّالیت می افتند و به نهادهای بی انعطاف و منجمد تبدیل می شوند. اهداف نهضت قربانی موضوع استقرار و استمرار قدرت سیاسی یا اجتماعی حکام سیاسی یا متولیان دینی می شود.
این تحلیل کمابیش در عرصة تاریخ صادق است. همه ادیان یک دوره پری ارتدوکسی داشته اند. یعنی دوره مباحثات بر روی تئوری پردازی های دینی. در اسلام این دوران طلایی دو قرن طول کشید که از دل آن علوم اسلامی نشو و نما یافتند اما به تدریج یک قرائت به قوت برهان یا قدرت حکومتی بر سریر قدرت نشست و دین ارتدوکس (راست دینی) را از طریق دو منبعی کردن دین و انحصار تفسیر دین به قرائت مسلط، پدید آورد. دوران غلبه تفکر ارتدوکسی، وفق تئوری انقلاب های علمی و فکریِ کوهن، پس از درمانده شدن از دادن جواب های جدید به پرسش های کهن راه را برای روی کار آمدن گفتمان منتقد باز می کند. گفتمانی که چه بسا در برهه ای از تاریخ سرکوب شده و مانند تفکر معتزلی، ققنوس وار از خاکستر خود بر می خیزد. پرتستانیزم در مسیحیت و نواندیشی در ادیان دیگر از همین رهگذر پدید آمدند.
روحانیان یهودی (احبار و به قول عیسی ع؛ "فریسیان")، در کتاب "تلمود" ده فرمان موسی ؛ را تبدیل به احکام پیچیده و دور و درازی کردند. بر دایرة حرام ها و سخت گیری ها افزودند و روحِ اخلاقیِ ده فرمان را تحت الشعاع مناسک و مراسمی قرار دادند که نه معطوف به اخلاق که معطوف به کسب هویتی متمایز از دیگران بود.
پولس رسول که خود ابتدا یهودی سختگیری بود؛ پس از درآمدن به آیین مسیحیت، بنیان تثلیث را گذاشت. عیسی را پسر خدا و خدای متجسد شده خواند، فلسفة تجسد را باز خرید گناهان انسان تلقی کرد؛ رستگاری از راهی غیر از ایمان به مسیح را نفی کرد و احکام شریعت برای غیر یهودیان را ملغی نمود. در حالی که اصلا محضر عیسی را درک نکرده بود و آموزه هایش با حواریونی چون پطرس، که عیسی از آن ها به نحوی اعتمادآمیز سخن گفته بود، اختلافات عمیق داشت. اما بیشتر کتاب های عهد جدید را نوشت و یکسره از آیین مسیح فاصله گرفت. ظاهرا در دفتر نخست مثنوی، داستان پادشاه یهود که نصرانیان را به تعصب می کشد و وزیرش که احکام انجیل را تخلیط می کرد، اشاره به قصه پولس باشد.
موبدان زرتشتی در قالب "وندیداد" احکام دینی را از شعار محوری "گفتار و پندار و رفتار نیک"، فرسنگ ها دور کردند و دین را به احکام متصلب تقلیل دادند.
مسلمین نیز در همین راه قدم نهادند و به طرق مختلف از آموزه های محوری قرآن فاصله گرفتند و منابع دیگری را جایگزین آن کردند و کار را به دعواهای هفتاد و دو فرقه ای کشاندند.
انحراف ادیان از وقتی شروع شد که نهضت آرمان هایش را فراموش کرد. از عقلانیت و حکمت و اخلاق غفلت کرد و به فرم و قالب و نقل قول و قدرت چسبید و حقیقت را فدای هویت و مسما را فدای اسم کرد و دین را به احکام متصلب فروکاست.
با تو می گویم:
كسي كه فقط يك دين را می شناسد، دين دار خوبی نيست. (ماكس مولر)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خانه بر دوش
آواز: مهدی تفکری
شاعر:ساعد باقری
پیانو: شیدا بیژنفر
بر اساس آهنگ فولکلور ساری گلین
آواز: مهدی تفکری
شاعر:ساعد باقری
پیانو: شیدا بیژنفر
بر اساس آهنگ فولکلور ساری گلین
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سخنرانی استاد محمدجعفر محجوب دربارهی زبان و خط فارسی
▪️به همراه شاهنامهخوانی اعضای انجمن
و شعرخوانی زهرا اقبال: همسرِ استاد
▫️۱۷ فروردینماه ۱۳۷۲ / سندیگو
@NazariyehAdabi
گفتار اجتماعی
قدرتِ نرمِ زنان
محمدامین مروتی
زنان نگهبانانِ آتشِ آتشکده ی زندگی اند. زن، زندگی محور است. سیمین دانشور در "سووشون" می گوید:
"كاش دنيا دست زنها بود؛ زنها كه زائيدهاند يعني خلق كردهاند و قدر مخلوق خودشان را ميدانند. قدر تحمل و حوصله و يكنواختي و براي خود هيچ كاري نتوانستن را. شايد مردها چون هيچ وقت عملاً خالق نبوده اند، آن قدر خود را به آب و آتش ميزنند تا چيزي بيافرينند. اگر دنيا دست زنها بود جنگ كجا بود؟"
فروید از وجود دو غریزه مرگ(تاناتوس) و زندگی(اروس) در وجود بشر سخن می گوید. او در جواب نامه انشتین که از او پرسیده بود چگونه بشر توانست جنگ های جهانی با این ابعاد راه بیندازد، گفته بود جنگها غلبه غریزه مرگ بر غریزه زندگی اند. البته فروید از این نظر تفکیکی بین مرد و زن نمی نهد ولی به واقع چنین تفکیکی به صورت نسبی وجود دارد حتی در عالم حیوانات، غریزه زندگی در جنس ماده و مادر قوی تر از جنس نر است.
زنانه شدن سیاست، به نرمش و انعطاف و صلح و سازش می افزاید.
زن قدرت نرم دارد و مرد قدرت سخت. اراده مردان، معطوف به قدرت است و قدرت معطوف به سلاح و ابزار آلات جنگی. سلاح زن قصه گویی است. مثل قصه های مادران و مادر بزگ هایمان که همیشه عاقبت خوش و خیری داشت.
جلال ستاری در کتاب "افسون شهرزاد" قصه گو، تحلیل خیره کننده ای دربارهی" هزار و یک شب" دارد. او میگوید یکی از امکانات زن برای زدن حرفش، قصه بوده است چرا که با قصه نمیتوان برخورد تنبیهی کرد. ادبیات تنها عرصهای است که در فرهنگ مردسالار ما، زن احترام و شخصیت دارد.
زن به زبان خود مرد را رام ميكند. با او نميجنگد. در گوش او قصه عاشقانه زمزمه ميكند. معجزهي شهرزاد با كلام انجام ميگيرد نه با شمشير و از این طریق بلاگردان زناني ميشود كه قرار است هر شب قرباني هوس شهريار شوند. جامعهي مردسالار اين راهكار زنانه را "مكر زنان" و "محتاله" ناميدهاند و زن را اغواگر و عمله شيطان دانستهاند ولي زنان از اين راه با ستمي كه بر آنها ميرود مقابله ميكنند
مردان بر سر مسائل كم اهميت در هم ميآويزند و خون یکدیگر را ميريزند و آن گاه زنان را وجه المصالحه "خون صلح" ميكنند. در واقع باز این زن است که براي وصلت و پايان دادن كينه، به قیمت زندگی خود، ایفای نقش می کند.
18 دی 1402
با تو می گویم:
کمونیستها معتقد بودند دموکراسی بورژوایی، پرورشگاه فاشیسم است و فاشیستها معتقد بودند دموکراسی مقدمهی بلشویسم است، و هر دو برای نابودی آن مبارزه میکردند. (فرانسوا_فوره)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
وقتی تاریخ لبخند میزند!
اینبار شوخی هوش مصنوعی با قهرمانان مشروطه و جنگلیها!
کار دیگری از: استودیو کوالیا آرت
#فرهیختگان راهی به رهایی
اینبار شوخی هوش مصنوعی با قهرمانان مشروطه و جنگلیها!
کار دیگری از: استودیو کوالیا آرت
#فرهیختگان راهی به رهایی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
« آلبوم همایونهای همایون »
آثار مهندس همایون خرم
پیانو : سامان احتشامی
41:40
این آلبوم که در دسته «پیانو ایرانی» قرار میگیرد، شامل 11 قطعه پیانو است که این قطعات گزیدهای از آثار «استاد همایون خرم» هستند.
◽️درآمد همایون
◽️بگذر از کوی ما
◽️درمیان گلها
◽️چکاوک
◽️خسته دلان
◽️راز دل
◽️بیات راجع
◽️اشک من هویدا شد
◽️طاقتم ده
◽️شهزاده رویا
◽️فرود به همایون (پری کجایی)
نام یازده قطعه این آلبوم هستند.
اجراهای سامان احتشامی بینیاز از هر صدای دیگری است و میتوان آنها را بارها شنید.
آثار مهندس همایون خرم
پیانو : سامان احتشامی
41:40
این آلبوم که در دسته «پیانو ایرانی» قرار میگیرد، شامل 11 قطعه پیانو است که این قطعات گزیدهای از آثار «استاد همایون خرم» هستند.
◽️درآمد همایون
◽️بگذر از کوی ما
◽️درمیان گلها
◽️چکاوک
◽️خسته دلان
◽️راز دل
◽️بیات راجع
◽️اشک من هویدا شد
◽️طاقتم ده
◽️شهزاده رویا
◽️فرود به همایون (پری کجایی)
نام یازده قطعه این آلبوم هستند.
اجراهای سامان احتشامی بینیاز از هر صدای دیگری است و میتوان آنها را بارها شنید.
تا به حال صدایی بلندتر
از صدای چشمها شنیدهای.
تا به حال کسی همزمان از دو پنجره
عشق را
فریاد زده است؟
نزار قبانی
از صدای چشمها شنیدهای.
تا به حال کسی همزمان از دو پنجره
عشق را
فریاد زده است؟
نزار قبانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شما اگر روزنامه نخوانید از اخبار بیاطلاعید، اما اگه روزنامه بخوانید از واقعیت بیاطلاعید.
کتاب درست برعکس این جمله است، اگر کتاب نخوانید از واقعیت بیاطلاعید، مطالعه باعث میشود همه چیز را واقعیتر ببینی و اتفاقات پیرامونتان را بهتر درک کنید
آدمی که کتاب بخواند نیازی به چراغ ندارد، چون فکرش به اندازهی کافی نور دارد، این بستگی به خودمون داره که توی زندگی روزنامه خوان باشیم یا کتاب خوان.
مارک تواین
@Beheshteketab
کتاب درست برعکس این جمله است، اگر کتاب نخوانید از واقعیت بیاطلاعید، مطالعه باعث میشود همه چیز را واقعیتر ببینی و اتفاقات پیرامونتان را بهتر درک کنید
آدمی که کتاب بخواند نیازی به چراغ ندارد، چون فکرش به اندازهی کافی نور دارد، این بستگی به خودمون داره که توی زندگی روزنامه خوان باشیم یا کتاب خوان.
مارک تواین
@Beheshteketab
زشت، بد، خوب
زن زیبا بود، بلند بالا، گندمگون و جذاب. ولی آن چه او را متفاوت می کرد، آرامش، وقار، متانت، نجیب و صبوریش بود. سال ها پیش پدر تاجرش ورشکسته شده و بزرگترین طلبکارش در ازای طلبش، ایران را از پدرش خواستگاری کرده بود. کل عبدالله مردی کوتاه قامت، آبله رو، طاس، با پاهای پرانتزی و شکم ورقلمبده بود. پدر ورشکسته زندان را بر تسلیم دختر ترجیح داد و مدتی در حبس ماند؛ تا بالاخره دختر طاقت نیاورد و پذیرفت زن عبدالله زقوم شود. زقوم که تلخ ترین گیاه و خوراکی در دوزخ است، لقبی بود که همشهری ها به عبدالله سقط فروش و نزول خوار داده بودند. در کمال ناباوری مردم شهر، ایران دختر رویاها، همسر زقوم شد. از همان آغاز مصیبت و درد و اندوه و آه و ناله بخشی جدا نشدنی از خانه زقوم شد. تنها قیافه مشمئز کننده عبدالله نبود که اورا مشهور به زقوم کرده بود، بلکه بد دهنی، خساست، پول دوستی، شکمبارگی، هیزی و کتککاری ، جزو منش زقوم بود. روزی نبود که ایران زیر شلاق، تهمت زنی، چوب و کتکاری و شلاق زقوم نباشد. چنین صحنه های دلخراشی برای همسایه ها به سریال تراژدی گونه پسین ها تبدیل شده بود. پدر ایران هم از زور غصه و پشیمانی بالاخره جان داد و تنهایش گذاشت.
سال ها گذشت و ایران دو دختر و سه پسر زایید. بچه ها بزرگ شدند و مرتب شاهد و در جریان آزار و شکنجه پدرشان زقوم.
البته خانه فراخ و محکم بود. ولی فرزندان افسرده و درهم شکسته. تنبیه و کتک زدن هر روزه و تحقیر شدن همیشگی و سخت گیری بیمارگونه، به ویژه در باره دختران، برای بچه ها احساس خفگی ایجاد کرده بود. همین احساس نیز بالاخره موجبات عصیان درونی شد. شهروندان خانه زقوم-ایران، سه راه در پیش گرفتند و سه دسته شدند. تهمینه و سهراب راه ینگه دنیا را در پیش گرفتند و با کمک دایی خود راهی دیار غربت شدند. اوایل دائم با مادر و خواهر و برادرانشان در تماس بودند، ولی کم کم تماس ها کمتر و کمتر شد. هر دو ازدواج کردند و به کار خود مشغول و چه قدر هم موفق.
سیاووش هم پس از کتک زدن پدرش زقوم و لت و پار کردنش، خانه پدری را رها کرد و در کنجی دیگر بساطی بر پا کرد. خاطرات سخت کودکی و نوجوانی او را رها نمی کرد. افیونی شد و دردهای ایران از این رویداد بیشتر و بیشتر.
با این همه ایران خانم، پسر کوچکش آرش و آرزو در خانه ماندند. حالا دیگر زقوم پیر شده و از کار افتاده شده بود، ولی خباثتش همچنان پابرجا.
از قضا روزی زقوم در ایوان فراخ و دلباز خانه نشسته بود. در زدند. یکی از همسایه ها که مردی میانسال و خوش سیما بود، نذری آورده بود. کلی دم در با ایران خانم چاق سلامتی کرد و بعد رفت. زقوم که دیگر توان کتک کاری نداشت و برادران و فامیل هایش هم از او دل کنده بودند، شروع به فحاشی و تهمت زنی به ایران کرد. آرش و آرزو مثل همیشه خموش بودند. دهها بار پدرشان را در این شرایط دیده بودند. بدبین و فحاش. به ویژه نسبت به ارتباط مادرشان با حسین مرد میانسال مجرد همسایه.
آن روز فحاشی زقوم تا نیمه های شب هم ادامه داشت. ایران آن شب به موجود دیگری تبدیل شده بود. بیگانه با احتیاط و محافظه کاری. قهقهه زنان برای نخستین بار جلوی زقوم ایستاد و گفت: بدبخت به چیه تو بنازم؛ قد بلندت، زلف های پرپشتت، چشمای بزرگت، عضلات قدرتمندت، سخاوت زیادت، آواز نیکت، نرمش گفتارت. بعد در کمال حیرت چوب انار کنار اجاق دیواری را در دست گرفت، بلند کرد و پشت سرهم به پشت و سر وصورت زقوم زد. آرزو و آرش هم به کمک مادر شتافته و با جارو و انبر هر کدام ضربه می زدند. از فریادهای بی پایان و دلخراش زقوم، همسایه ها به خانه ایران سرازیر شدند و همه شاهد کتک خوردن و ضجه های زقوم. ولی احدی جلوی ایران هنوز زیبا را نگرفت.
فردا خروس خوان، همسایه ها دو باره به خانه زقوم ریختند. آتش همه خانه را در برگرفته بود. زقوم بامدادان پیت نفت را در همه جای خانه ریخته و خانه را به آتش کشیده بود. زودتر از هر چیز و هر کس خودش در آتش گرفتار آمده و شعله ور شده بود. کمک همسایه ها هم نتوانست زقوم را از مرگ نجات دهد. هفته بعد در کنج خلوت گورستان، با کمک چند تن از فامیلش به خاک سپرده شد. ایران و دو فرزندش رهایی یافته بودند. ولی با کاشانه ای سوخته.
ایران فرزند بازرگانی خبره ولی بد شانس بود. او و فرزندانش دوباره خانه را نوسازی کردند. تجارت خانه را در قالبی مناسب و آبرومند راه اندازی کرده و سیاووش را به خانه برگرداندند. ایران و فرزندانش سربلند و مفتخر زیستند.
این افسانه و رویا پردازی نیست و داستان راستان است. ولی پرسشی کوتاه دارم. در این سرگذشت، ایران و فرزندانش سه رویکرد متفاوت داشتند: فرار از خانه و دیار، فرار از خانه و گزینش راهی آسان و ماندن در خانه و دیار و جنگیدن برای بقا.
شما کدام رویکرد را می پسندید؟!
#یدالله_کریمی_پور
@karimipour_k
زن زیبا بود، بلند بالا، گندمگون و جذاب. ولی آن چه او را متفاوت می کرد، آرامش، وقار، متانت، نجیب و صبوریش بود. سال ها پیش پدر تاجرش ورشکسته شده و بزرگترین طلبکارش در ازای طلبش، ایران را از پدرش خواستگاری کرده بود. کل عبدالله مردی کوتاه قامت، آبله رو، طاس، با پاهای پرانتزی و شکم ورقلمبده بود. پدر ورشکسته زندان را بر تسلیم دختر ترجیح داد و مدتی در حبس ماند؛ تا بالاخره دختر طاقت نیاورد و پذیرفت زن عبدالله زقوم شود. زقوم که تلخ ترین گیاه و خوراکی در دوزخ است، لقبی بود که همشهری ها به عبدالله سقط فروش و نزول خوار داده بودند. در کمال ناباوری مردم شهر، ایران دختر رویاها، همسر زقوم شد. از همان آغاز مصیبت و درد و اندوه و آه و ناله بخشی جدا نشدنی از خانه زقوم شد. تنها قیافه مشمئز کننده عبدالله نبود که اورا مشهور به زقوم کرده بود، بلکه بد دهنی، خساست، پول دوستی، شکمبارگی، هیزی و کتککاری ، جزو منش زقوم بود. روزی نبود که ایران زیر شلاق، تهمت زنی، چوب و کتکاری و شلاق زقوم نباشد. چنین صحنه های دلخراشی برای همسایه ها به سریال تراژدی گونه پسین ها تبدیل شده بود. پدر ایران هم از زور غصه و پشیمانی بالاخره جان داد و تنهایش گذاشت.
سال ها گذشت و ایران دو دختر و سه پسر زایید. بچه ها بزرگ شدند و مرتب شاهد و در جریان آزار و شکنجه پدرشان زقوم.
البته خانه فراخ و محکم بود. ولی فرزندان افسرده و درهم شکسته. تنبیه و کتک زدن هر روزه و تحقیر شدن همیشگی و سخت گیری بیمارگونه، به ویژه در باره دختران، برای بچه ها احساس خفگی ایجاد کرده بود. همین احساس نیز بالاخره موجبات عصیان درونی شد. شهروندان خانه زقوم-ایران، سه راه در پیش گرفتند و سه دسته شدند. تهمینه و سهراب راه ینگه دنیا را در پیش گرفتند و با کمک دایی خود راهی دیار غربت شدند. اوایل دائم با مادر و خواهر و برادرانشان در تماس بودند، ولی کم کم تماس ها کمتر و کمتر شد. هر دو ازدواج کردند و به کار خود مشغول و چه قدر هم موفق.
سیاووش هم پس از کتک زدن پدرش زقوم و لت و پار کردنش، خانه پدری را رها کرد و در کنجی دیگر بساطی بر پا کرد. خاطرات سخت کودکی و نوجوانی او را رها نمی کرد. افیونی شد و دردهای ایران از این رویداد بیشتر و بیشتر.
با این همه ایران خانم، پسر کوچکش آرش و آرزو در خانه ماندند. حالا دیگر زقوم پیر شده و از کار افتاده شده بود، ولی خباثتش همچنان پابرجا.
از قضا روزی زقوم در ایوان فراخ و دلباز خانه نشسته بود. در زدند. یکی از همسایه ها که مردی میانسال و خوش سیما بود، نذری آورده بود. کلی دم در با ایران خانم چاق سلامتی کرد و بعد رفت. زقوم که دیگر توان کتک کاری نداشت و برادران و فامیل هایش هم از او دل کنده بودند، شروع به فحاشی و تهمت زنی به ایران کرد. آرش و آرزو مثل همیشه خموش بودند. دهها بار پدرشان را در این شرایط دیده بودند. بدبین و فحاش. به ویژه نسبت به ارتباط مادرشان با حسین مرد میانسال مجرد همسایه.
آن روز فحاشی زقوم تا نیمه های شب هم ادامه داشت. ایران آن شب به موجود دیگری تبدیل شده بود. بیگانه با احتیاط و محافظه کاری. قهقهه زنان برای نخستین بار جلوی زقوم ایستاد و گفت: بدبخت به چیه تو بنازم؛ قد بلندت، زلف های پرپشتت، چشمای بزرگت، عضلات قدرتمندت، سخاوت زیادت، آواز نیکت، نرمش گفتارت. بعد در کمال حیرت چوب انار کنار اجاق دیواری را در دست گرفت، بلند کرد و پشت سرهم به پشت و سر وصورت زقوم زد. آرزو و آرش هم به کمک مادر شتافته و با جارو و انبر هر کدام ضربه می زدند. از فریادهای بی پایان و دلخراش زقوم، همسایه ها به خانه ایران سرازیر شدند و همه شاهد کتک خوردن و ضجه های زقوم. ولی احدی جلوی ایران هنوز زیبا را نگرفت.
فردا خروس خوان، همسایه ها دو باره به خانه زقوم ریختند. آتش همه خانه را در برگرفته بود. زقوم بامدادان پیت نفت را در همه جای خانه ریخته و خانه را به آتش کشیده بود. زودتر از هر چیز و هر کس خودش در آتش گرفتار آمده و شعله ور شده بود. کمک همسایه ها هم نتوانست زقوم را از مرگ نجات دهد. هفته بعد در کنج خلوت گورستان، با کمک چند تن از فامیلش به خاک سپرده شد. ایران و دو فرزندش رهایی یافته بودند. ولی با کاشانه ای سوخته.
ایران فرزند بازرگانی خبره ولی بد شانس بود. او و فرزندانش دوباره خانه را نوسازی کردند. تجارت خانه را در قالبی مناسب و آبرومند راه اندازی کرده و سیاووش را به خانه برگرداندند. ایران و فرزندانش سربلند و مفتخر زیستند.
این افسانه و رویا پردازی نیست و داستان راستان است. ولی پرسشی کوتاه دارم. در این سرگذشت، ایران و فرزندانش سه رویکرد متفاوت داشتند: فرار از خانه و دیار، فرار از خانه و گزینش راهی آسان و ماندن در خانه و دیار و جنگیدن برای بقا.
شما کدام رویکرد را می پسندید؟!
#یدالله_کریمی_پور
@karimipour_k