کانال محمد امین مروتی
1.73K subscribers
1.97K photos
1.66K videos
142 files
2.91K links
Download Telegram
قطعه #ثلث_جلی اثر علی ایرانی 🇮🇷

◼️ آیات ۱۰ تا ۱۸ سوره نجم:

فَأَوْحَىٰ إِلَىٰ عَبْدِهِ مَا أَوْحَىٰ ﴿١٠﴾
آن گاه به بنده اش آنچه را باید وحی می کرد، وحی کرد.
مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَىٰ ﴿١١﴾
آنچه را دل [پیامبر] دید [به پیامبر] دروغ نگفت [تا او را درباره حقیقت فرشته وحی به وهم و خیال اندازد، بلکه به حضور و شهودش یقین کامل داشت.]
أَفَتُمَارُونَهُ عَلَىٰ مَا يَرَىٰ ﴿١٢﴾
آیا در آنچه [به حقیقت] می بینید با او به سختی مجادله و ستیزه می کنید؟
وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ ﴿١٣﴾
و بی تردید یک بار دیگر هم او را دیده است.
عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَىٰ ﴿١٤﴾
نزد سدره المنتهی
عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَىٰ ﴿١٥﴾
در آنجا که جنت الماوی است.
إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَىٰ ﴿١٦﴾
آن گاه که سدره را احاطه کرده بود آنچه [از فرشتگان، نور و زیبایی] احاطه کرده بود.
مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ ﴿١٧﴾
دیده [پیامبر آنچه را دید] بر غیر حقیقت و به خطا ندید و از مرز دیدن حقیقت هم درنگذشت.
لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَىٰ ﴿١٨﴾
به راستی که بخشی از نشانه های بسیار بزرگ پروردگارش را دید.

@MehdiQorbani
.

💢 فقه و منطق فازی 💢


🔹فقه سنتی، عین شریعت اسلام نیست و صرفا برداشتی است از اسلام با تکیه افراطی بر منطق ارسطویی. این منطق اولا یک منطق صوری است و تنها بر صورت استدلال تاکید دارد و با تاثر ازجوامع بسته‌ی فئودالی دوران سنت، از نگاه انتقادی به ماده و مقدمات استدلال غافل است و این باعث شده است که فقیه در اتاق دربسته و غرق در منقولات، با ترتیب قیاس منطقی، حکم صادر کند. ثانیا این منطق، یک منطق دو ارزشی(باینری) است با دو ارزش درست/نادرست یا با بیانی دیگر 0/1 .
از عهد رنسانس به این طرف دو منطق جدید در غرب متولد شده است که موجد تحولات عظیم در جوامع بشری و پرتاب بشر از دنیای "سنت" به دنیای "مدرنیته" شده است. این دو منطق یکی "منطق مادی" توسط فرانسیس بیکن بود و دیگری"منطق فازی" توسط کمپانی‌های معظم ساخت هوش مصنوعی. اولی بر مواد و مقدمات استدلال متمرکز بود و بر تجربه و تفکر استقرایی تاکید داشت و دومی مبتنی بر سیستم چند ارزشی بود بجای دو ارزشی. این دو منطق دو پارادایم متفاوت از اندیشه‌ورزی است و نسبت این دو با منطق ارسطویی، مانند نسبت دو فیزیک کوانتمی و نسبیتی با فیزیک کلاسیک است.

🔹اگر آیات و روایات را بجای منطق ارسطویی، در منطق فازی بریزیم که یک منطق چند ارزشی است، فقهی جدید متولد می‌شود که نتایج آن کاملا متفاوت خواهد بود. توضیح اجمالی این تاثیرگذاری این است که فقها کلیه احکام فقهی را به دو دسته‌ی وضعی و تکلیفی تقسیم می‌کنند. اما احكام وضعى، احكام شرعى نيستند و صرفا انتزاعى هستند که فقها از احكام شرعى کرده‌اند. بنابراین احکام شرعی فقط تکلیفی هستند که فقها در آنها قائل به "احکام خمسه" شده‌اند و بر اساس آن همه‌ی اعمال انسان را به ۵ دسته‌ی "واجب، مستحب، مباح، مکروه، حرام" تقسیم کرده‌اند. ولی برای این تقسیم بندی هیچ آیه و روایتی وجود ندارد و این تقسیم‌بندی صرفا تراوش‌های ذهنی فقها بوده است. آنها با عقل خود، افعال یک مکلف را در منطق ارسطویی ریخته و با چهار حصر عقلیِ دو ارزشی با صورتبندی زیر به این ۵ دسته رسیده‌اند:
- حصر اول: اراده و خواست شارع حکیم نسبت به هر عمل یک مکلف چنین است که یا فعل و ترک آن علی السویه است یا نیست.
قسم اول مباح نامیده می‌شود.
- حصر دوم: قسم دوم از حصر قبلی خودش بر دو نوع است:
یا فعلش مطلوب شارع است یا ترکش.
- حصر سوم: نوع اول از حصر دوم خود بر دو حالت تقسیم می‌شود:
یا فعل الزامی است که واجب خوانده می‌شود. یا فعل الزامی نیست که مستحب گفته می‌شود.
- حصر چهارم: نوع دوم از حصر دوم هم به دو حالت تقسیم می‌شود:
یا ترک الزامی است که حرام خوانده می‌شود. یا ترک الزامی نیست که مکروه گفته می‌شود.

🔹فرض کنید اعمال یک مکلف را بجای منطق ارسطویی، با یک منطق فازی که چند ارزشی است بررسیم. در این صورت بجای ۵ حالت، طیفی پیوسته از حالات مقول به تشکیک خواهیم داشت که در یک سر آن واجب اکید خواهد بود و به تدریج اعمال با وجوب کمتر و سپس مستحبات و آنگاه مباحات و سپس مکروهات که در انتها به حرام اکید می رسد. این مقول به تشکیک بودن هم ازمانی و هم افرادی است. یعنی هم برای یک فرد در زمانهای مختلف احکام متفاوتی خواهد بود که در اولویت بندی اعمال نسبت به هم و مفهوم "عمل صالح" معنا پیدا می کند. و هم عناوین اولی و ثانوی و لحاظ شرایط زمان و مکان منطقی‌تر خواهند بود. و هم برای افراد مختلف در موضوع یکسان، احکام متفاوتی وجود خواهد داشت و نمی‌توان همه را با یک حکم راند.
در اینصورت اختلاف اصولیون در مورد امر و نهی رخت برخواهد بست که آیا در آنها ظهور در الزام است یا در رخصت یا در هر دو. با منطق فازی قائل به تفصیل خواهیم شد و به تعداد افراد در ازمان مختلف، حالت خواهیم داشت.

🔹از قضا این نوع فقه، به فقه قرآنی و مفهوم قرآنی "عمل صالح" و سنت نبوی بسیار نزدیکتر است و خروجی آن بسیار اخلاقی‌تر و معنوی‌تر خواهد بود و به کارگیری این منطق در فقه بکلی آن را متحول کرده و بیشتر تبدیل به اخلاق و معنویت می‌کند، بجای قوانین خشک و متصلب فعلی.
در این رویکرد هم روایات معارض معنا پیدا می‌کند، زیرا این روایات را قضایای خارجیه و فی‌الواقعه می‌داند که ناظر به شرایط و اقتضائات خاص بوده‌اند، هم بسیاری از دعواهای اصولی در بخش الفاظ منتفی خواهند شد.
بدیهی است این فقه جدید به همان اندازه غربزده و التقاطی است که فقه سنتی. هر دو فقه مبتنی بر منطقی هستند که از غرب وارد فقه اسلامی شده‌اند، یکی ۱۱۰۰ سال پیش و دیگری ۵۰ سال پیش، و هر دو هم در دوران غیبت و بدون امضای معصوم(ع). فقط یکی ۱۰۵۰ سال جلوتر وارد فقه ما شده است و در این اثنا فقها بر اساس آن فتوا داده‌اند. آیا این تقدم زمانی فقه سنتی، به آن حجیت شرعی می‌بخشد؟ قطعا خیر، و البته روحانیت موجود از درک و کاربست چنین حقیقتی عاجز است و این مهم تنها از نواندیشی دینی برمی آید.


@Cmorghgrom30
.
تابلوی نقاشی "ایوان مخوف و پسرش ایوان"

اثرِ "ایلیا_رِپین" (Ilya_Repin)
هنرمند و نقاش برجسته‌ی روسی که آن را با تکنیک رنگ و روغن روی بوم و در بین سال‌های 1883 تا 1885 خلق کرده است و هم‌اکنون در "گالری هنری ترتیاکوف"
این نقاشی شاهکاری پُراحساس است که عواقب یک رویداد تاریخی غم‌انگیز را به تصویر می‌کشد و لحظه‌ای را نشان می‌دهد که "ایوان مخوف" معروف‌ترین تزار روسیه، پسر در حال مرگش "ایوان ایوانوویچ" را با چشمانی برآمده از وحشت، یأس و جنون در آغوش گرفته است. نقاشی بیان‌گر واقعه‌ی تاریخی است که در آن "ایوانِ چهارم" (ایوان مخوف) در سال 1581 پسرش "ایوان" را به دلیل یک مشاجره‌ی شدید با زدن ضربه به سرش به قتل می‌رساند، این واقعه به خاطر جنون و خشونتِ ایوان مخوف رخ می‌دهد که بلافاصله به شدت از این کارش پشیمان می‌شود اما دیگر خیلی دیر شده است و همین‌طور که در نقاشی می‌بینیم خون از شقیقه‌ی پسرش جاری شده و ایوان مخوف تلاش می‌کند با دست چپش جلوی خون‌ریزی را بگیرد اما دیگر بی‌فایده است. "ایلیا_رِپین" نقاشِ اثر به طرز ماهرانه‌ای وحشت، ناامیدی و گناهِ پدر را در کنار دل‌شکستگی و شوکی که به او وارد شده است نشان می‌دهد.
گفتار اجتماعی


روشنفکران مستقل

محمدامین مروتی


روشنفکری مستقل ما قبل از روشنفکری حزبی آغاز شده است.
در زمان مشروطه و پیش از آن، روشنفکران دست به قلمی مانند آخوندزاده، طالبوف، میرزا آقاخان، ملکم خان، سید جمال، زین العابدین مراغه ای و مستشارالدوله را داشتیم که هر یک سهم به سزایی در پیشبرد ایده های روشنفکرانه داشتند.
"روشنفکران مرزی" مانند قائم مقام و امیرکبیر نیز در درون حکومت می کوشیدند این ایده ها را پیش ببرند.

پس از پیروزی نهضت مشروطه، روشنفکران چپ و حزبی به تدریج دست بالا را پیدا کردند. امثال حیدرعمواغلو با همکاری تقی زاده و حتی دهخدا و دیگران، روشنفکرانی حزبی بودند که سمت و سویۀ چپ داشتند.

در زمان رضا شاه، روشنفکران ملی گرایی چون فروغی، داور، نصرت الدوله فیروز، تیمورتاش داشتیم که دستی در قدرت داشتند و منشأ خدمات بسیار شدند و روشنفکرانی حزبی مانند بهار و عشقی و تقی ارانی و سلیمان میرزای اسکندری که سمت و سوی حزبی داشتند.
در این میان نقش فروغی بی بدیل و شاخص تر از همه است.
فروغی که دل در احیای آرمان های مشروطه داشت، اولین کسی است که کتابی فلسفی در حجم زیاد راجع به فلسفه غرب می نویسد که پس از گذشت یک قرن تا کنون جایگزینی نیافته است. همچنین اولین کسی است که کتابی در زمینه اقتصا بازار می نویسد که ایده های لیبرال را به خوبی تشریح کرده است. همینطور در زمینه حق و قانون ایده های نابی را مطرح می کند. در زمینه آموزش و پرورش هم کتبی می نویسد که در این عرصه به نوعی پیشگام بوده اند. سه کتاب "سیر حکمت در اروپا"، «اصول علم ثروت ملل» و «حقوق اساسی»، ماندگارتریم میراث او محسوب می شوند. در کنار تمام این ها، به عنوان روشنفکری مرزی، سعی دربرساختن و تقویت نمادهای فرهنگی و آموزشی و ادبی می کند. فروغی را می توان کامل ترین و پرکارترین و خدوم ترین روشنفکر مستقل ایرانی دانست. مع الاسف او نیز مورد سوء ظن رضا شاه قرار گرفت و خانه نشین شد.

ارانی را می توان روشنفکر چپ مستقلی دانست که هم صاحب قلم و اندیشه بود و هم دهه ها قبل از مکتب فرانکفورت، مارکسیسم را با روانکاوی در آمیخت.
با پیروزی انقلاب اکتبر و تاسیس حزب توده، روشنفکری حزبی کاملاً دست بالا را پیدا کرد و تقریباً تمام هنرمندان و اهل اندیشه به حزب پیوستند و به عنوان روشنفکر حزبی در خدمت توجیه سیاست های حزب قرار گرفتند و در واقع استقلال روشنفکرانه شان را از دست دادند.
معدودی از روشنفکران مانند فریدون آدمیت و کسروی و تقی زاده توانستند مستقل بمانند و بنویسند.
اما در میان حزبیون نیز زمزمه های اعتراض و انکار بالا گرفت. پس از مرداد 32، روشنفکرانی چون شاملو، سایه، نیما، هدایت آل احمد و... از حزب توده فاصله گرفتند.

اما مهمترین روشنفکر صاحب اندیشه ای که از حزب جدا شد، خلیل ملکی بود که شاگردانی چون داریوش آشوری و همایون کاتوزیان از مکتب فکری او تغذیه کردند و هر یک برای خود صاحب اندیشه و آرا مهمی شدند.
ملکی از سوسیالیسم انسانی با چهرۀ ملی و مستقل سخن می گفت. از آسیب هایی که "توهم توطئه" در تحلیل های سیاسی ایدئولوژیک به وجود می آورد. از اصلاحات تدریجی و غیرانقلابی و مذاکره با حکومت و...
داریوش آشوری به ریشه های فرهنگی و فلسفی نقب زد و کثیری از کتاب های مفید در این زمینه ها تالیف و ترجمه کرد.
همایون کاتوزیان، ایدۀ مهم جامعۀ کوتاهمدت و کلنگی را طرح کرد که کماکان موضوعیت دارد.
به موازات این روشنفکران، روشنفکران حزبی نیز کار خود را می کردند که گرایش عمده شان ترویج ایده های چپ بود.

از دیگر روشنفکران چپ مستقل می توان از امیرحسین آریان پور نام برد که او هم ترکیبی از مارکسیسم و فرویدسم را عرضه می کرد.

در این میان نمی توان از سهم دکتر علی شریعتی در بنیاد نهادن نوعی روشنفکری چپ و دینی مستقل سخن نگفت. گفتمانی که به یکی از مهمترین گفتمان های انقلاب و جناح چپ حکومت تبدیل شد.

پس از انقلاب، روشنفکری حزبی کم کم به محاق رفت و روشنفکری غیرحزبی هم شاخه های گوناگونی پیدا کرد. روشنفکری دینی، یا مفهوم سازی ها و تاملات عبدالکریم سروش جای پایی به دست آورد و روشنفکری لیبرال در ایده های امثال مهدی تدینی، مرتضی مردیها و موسی غنی نژاد پیش رفت.
روشنفکری چپ به سمت ترجمه مجدد آثار مارکس و خوانش های جدید از آثار او رفت. حسام سلامت، یوسف اباذری، محمدرضا نیکفر، بابک احمدی، مهرداد درویش پور، محمدجعفر پوینده، ناصر فکوهی، حسن مرتضوی، فریبرز رئیس دانا و سعید رهنما از جمله نام هایی است که به عنوان چپ مستقل در این زمینه کارهایی کرده اند.

27 دی 1403
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از بچگی فکر می‌کردم مگر آدم‌ها مجبورند با هم بجنگند و حالا می‌بینم بله. گاهی مجبورند ...
چون آن‌ها که دستور جنگ را می‌دهند زیر باران نیستند.
میان گل‌ولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمی‌میرند.
آن‌ها در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. سیگار می‌کشند و دستور می‌دهند ... کاش اسلحه‌ام را به سمت رییسانی می‌گرفتم که در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. بچه‌هایشان در استخر شنا می‌کنند و آنها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا می‌کنند. راحت‌تر از نوشتن یک سلام.
جنگ را شرورترین افراد برمی انگیزانند
و شریفترین افراد اداره میکنند.

- آندره مالرو




نه به جنگ
مجله هنری آرت ژورنال
@ARTTJOURNAL
با تو می گویم:

هر کس که حساب تاریخ سه هزار ساله انسان را نداشته باشد، نمی تواند شناخت درستی از خود هم داشته باشد. (گوته)
چرا می‌کوشیم آدم‌ها را تغییر دهیم؟

این درست نیست.

"آدم باید یا دیگران را همانطور که هستند بپذیرد، یا همانطور که هستند به حال خودشان بگذارد."

آدم نمی‌تواند آنها را عوض کند، فقط توازن‌شان را بر هم می‌زند. چون یک انسان از قطعه‌های واحدی درست نشده است که بتوان تکه‌ای را برداشت و بجایش چیزِ دیگری گذاشت. او یک کل است، و اگر آدم یک سویش را بکشد، سوی دیگرش، چه بخواهی چه نخواهی، کشیده می‌شود.

#فرانتس_کافکا
کتاب: نامه به فلیسه



کانال مخفیگاه: @makhfigah_channel
گفتار عرفانی


حافظ: از لاادریگری تا تجربۀ عرفانی

محمد امین مروتی


خارخاری در دل حافظ است که او را به سوی تامل و تفکر در "راز دهر" می کشاند:
در اندرونِ منِ خسته‌دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

حافظ از لاادریگری خیام می آغازد. او در ابتدا به مانند خیام، در مورد معمای وجود دچار حیرت وسرگردانی است و می گوید این راز به کمک حکمت و فلسفه باز نشده و باز نخواهد شد:
سخن از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
و:
وجود ما معمایی است حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه

و خطاب به زاهد که خود را دانای کل می پندارد هم می گوید:
برو ای زاهد خودبین که ز چشم منو تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

و نومید از همه سخنان و گزاره ها، همچون خیام به بی خبری و می و مطرب پناه می برد:
چو هر خبر که شنیدم دری به حیرت داشت
ازین سپس من و رندی و وضع بی خبری

به نظر حافظ خدا چهره نهان کرده است و تا کنون هر کس تصور خود را به خدا فرافکنی کرده است:
معشوقه چون نقاب ز رخ بر نمی کشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کشد؟

و هر کسی گوشه ای از وصف جمال او را- آن هم به تصور و خیال خود- شرح داده است:
این شرح بی نهایت کز حسن یار گفتند
حرفی است از آن هزاران کاندر عبارت آمد

اندک اندک حافظ به این نتیجه می رسد که باده فروش و مردم عوام با دلشان به سوی خدا می روند نه با فلسفه و حکمت. لذا از نور خدا بهره مند می شوند:
در خرابات مغان نور خدا می بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
و:
گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت؟
در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست

حافظ در بن بست حکمت و فلسفه، از خداوند طلب همت و توجه می کند و به عشق امید می بندد:
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
و:
عشق می‌ورزم و امّید که این فَنِّ شریف
چون هنرهایِ دگر موجب حِرمان نشود
و:
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصود
از گوشه‌ای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان، وین راهِ بی‌نهایت

در این تاملات و اندیشه هاست که عنایت حق شامل حالش می شود و احوال عرفانی را تجربه می کند:
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروشِ عالَمِ غیبم چه مژده‌ها دادست
که ای بلندنظر شاهبازِ سِدره نشین
نشیمن تو نه این کُنجِ محنت آبادست
تو را ز کنگرهٔ عرش می‌زنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست

دیر مغان دیر زرتشتی هاست و در این آیین، روشن نگه داشتن آتش، وظیفه است. حافظ به دلالت پیر مغان، از این آتش را رمزی از عشق می داند که از ابد تا بخ ازل در دل اوست و خورشید با همۀ عظمتش، شعله ای از ان است:
از آن به دیرِ مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دلِ ماست
و:
زین آتشِ نَهُفته که در سینه‌یِ من است،
خورشید، شُعله‌ای‌ست که در آسمان گرفت

در وصف این عنایت و گشایش است که حافظ می گوید به دنبال کشف راز دهر به دنبال جام جمی بودم که دنیا را در آن ببینم. به دنبال کسانی بودم که خود گم شده بودند و در خشکی و لب دریا به دنبال گوهر معنا بودند بی آن که دل به دریا بزنند. منظور از گمشدگان فلاسفه و متکلمین و فقهاست. اما به عنایت او متوجه شدم که جام جم دل خود من است که باید صاف شود تا خدایی را که ز رگ گردن به من نزدیک تر است دریابم و در دور دست پی اش نگردم:
سال‌ها دل طلبِ جامِ جم از ما می‌کرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد
گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد
بی‌دلی در همه‌احوال خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد

همین مضمون را سعدی نیز بیان کرده است:
عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم
دوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم

و این بیت که مشخص نیست از کیست:
آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم

فضای سینه اش از هوای دوست پر می شود و خود را فراموش می کند:
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم

به او آب حیات می نوشانند و باده ای از تجلی صفات خدا می نوشانند و بدین ترتیب حافظ به شب قدر خود می رسد و نه از راه حکمت که از راه عشق، گوهر مقصود را در آغوش می کشد:
دوش وقتِ سَحَر از غُصّه نجاتم دادند
واندر آن ظلمتِ شب آبِ حیاتم دادند
چه مبارک‌سَحَری بود و چه فرخنده‌شبی
آن شبِ قدر که این تازه‌براتم دادند
ممکن است این شبهه مطرح شود که از کجا معلوم روند تحولات حافظ معکوس و از عرفان به لاادریگری نبوده باشد و این ترتیب تاریخی را از کجا نتیجه گرفته اید.
پاسخ این است که عادتاً و منطقاً حرکت اندیشه از جزم به شک و از شک به یقین است. انسان جازم بر اساس تعصب و تقلید حرکت می کند. انسان عالم شک می کند و انسان عارف به چشم می بیند، شهود و تجربه می کند.
روند تحولات بسیاری از اهل عرفان چنین بوده است.
همین طور کسی که چیزی را به شهود، تجربه کند بدان یقین می یابد و از آن عدول نمی کند. در حالی که کسی که شک دارد می تواند از آن عبور کند. خلاصه لازمۀ حرکت تکاملی و رو به جلو، حرکت تز جزم به شک و از شک به یقین است.

24 دی 1403
با تو می گویم:

یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است؟
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری (حافظ)
جوانان باید آگاهی ملّی به دست آورند، از پراکندگی بیرون آیند. مردم یک کشور ممکن است به گروه‌های مرامیِ مختلفی تقسیم شوند: چپ یا راست، سنّتی یا متجدّد، دینی‌اندیش یا بی‌باور؛ ولی چون در این کشور زندگی می‌کنند، باید گِردِ آنچه «محورِ ایران» است جمع بمانند. ایران بیش از یک راه در پیش ندارد و آن خطّی است که با سرشتِ تاریخی و امکاناتِ او مطابقت داشته باشد، و سرانجام هم پس از آزمایش‌های مختلف، اگر بخواهد پا برجـا بماند، به همین راه روی خواهد کرد.

            #یگانگی_در_چندگانگی

💎کانال دکتر محمّد‌علی اسلامی نُدوشن
گفتار فلسفی


حافظ، نیچۀ فرهنگ ایرانی

محمدامین مروتی

حافظ متفکری شاعر است. حتی وجهه فکری او بر وجهه شاعری اش تقدم دارد. وی صاحب جهان بینی و اندیشه ای است که می توان آن را عصارۀ فرهنگ ایرانی برشمرد. "قبول خاطر و لطف سخن" حافظ در میان ایرانیان به واسطۀ همین نمایندگی کردن از حافظۀ فرهنگی شان است. او این عصاره را در قالب شخصیتی دوست داشتنی و غیرآرمانی به نام "رند" مصور ساخته است و البته این بازسازی شخصیتی را بیش از هر کس مدیون خیام است که رند را به عنوان انسانی آزاده و عاقل تعریف می کرد:
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت، نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان که را بود زهرۀ این؟

چرا حافظ از چنین شخصیتی که سابقۀ خوبی در فرهنگ عامه و ادبی ندارد استفاده می کند؟ زیرا حافظ به فرهنگ و گفتمان مسلط به عصر خود معترض است. در غرب جریان هایی مثل هیپیسم، در اعتراض به فرهنگ مسلط شکل گرفتند و نوعی دهن کجی به آن محسوب می شدند. اما حافظ به جای دهن کجی می گوید "خلاف آمد عادت". خلاف آمد یعنی خرق عادت یا به زبان امروز، پارادکس. لذا شخصیت رند را برمی گیرد و ویژگی های یک انسان آزاده و متفکر و متعادل و ریاستیز و زهد ستیز به او می دهد و در نهایت عشق را نیز به خصال او می افزاید تا از ترکیب عشق و رندی، یک انسان زمینی متعادل و معتدل و خوشخو و در عین حال عاقل و زیرک بسازد:
عاشق و رند و نظربازم و می گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام

رند منتقد مناسک و مراسم و رسومات ظاهری و بی محتواست که اهل تصوف و اهل زهد بدان ریا می کنند. منتقد خرقه و مرقع و لباس شهرت و ریاست. عقل سلیم حافظ است که با همه مکاتب مسخ شده و بی محتوای زمانش در می افتد.
ریا و زهد دو عنصر و ویژگی اساسی هستند که حافظ به هیچوجه نمی تواند با آن ها کنار بیاید و معتقد است به انسانیت انسان لطمه می زنند و آن را ناقص می کنند.
این رند، به تعبیر خرمشاهی، کاملاً انسان است نه انسان کامل. یعنی می کوشد همه قوای انسانی خود را بالفعل کند.
زهد نمی ورزد، عقل سلیم به او می گوید از دنیا بهره خود را ببر. معشوق زمینی را گرامی بدار. خطاها و گناهان کوچک هم لازمۀ انسان بودن توست. از می خوردن تو قانون شرع بی ساز نمی شد و اگر نتوانی گناه کنی، "معنی لطف و بخش کردگار چیست؟" پس اگر کسی "به اندازه خورد نوشش باد". به علاوه، می علاوه بر عیب، هنر هم دارد.
می گویند نمی شود هم خدا را خواست و هم خرما را. هم دین و هم دنیا را. هم معشوق زمینی و هم معشوق آسمانی را. هم صنم و هم صمد را. هم عقل و هم عشق را. عقل سلیم حافظ می گوید چرا نتوان؟ "یار ما این دارد و آن هم":
ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابد
کسی که سیب زنخدان شاهدی نگزید
و:
گفتم صَنم‌پَرست مشو با صَمَد نشین
گفتا به کویِ عشق هم این و هم آن کنند
عقل سلیم به ما می کوید چرا نتوان از دنیا بهره برد؟ چرا نتوان غذای خوشمزه و به قول آندره ژید، "مائده های زمینی" نوش جان کرد؟ چرا نتوان با نوشیدن، دمی از سختی ها آرمید؟ چرا باید خود را با ریاضت های مختلف تنبیه کرد؟ چرا نتوان از زیبایی های عالم – اعم از طبیعی و انسانی- محظوظ شد؟ تصوف جمال پرستانۀ فارس، از زیبایی جزئی به زیبایی کلی می رسد. دنیا را مزرعۀ آخرت می داند نه رقیب و هووی آن و حافظ از این مکتب نیز بهره مند شده است و نظربازی و جمال پرستی جزء لایتجزای اندیشۀ اوست.
در واقع شاهکار حافظ، "تقابل شکنی" بین دو قطبی های کاذبی از قبیل دین و دنیا و آسمان و زمین است که در کار پست مدرن هایی از قبیل فوکو و دریدا برجسته شده است.
همه این ناسازه ها و دو قطبی ها برای یک ذهن خو کرده به عادت و القائات تاریخی و اجتماعی، پارادکسیکال به نظر می رسد ولی برای حافظ این تقابل ها ذهن ساخته و اعتباری و قراردادی است و جایی و پایی در واقعیت ندارد. هیچ منع عقلی ندارد که خدا را با خرما بخواهیم ولو اینکه این تلقین از فرط تکرار، به صورت ضرب المثل هم در آمده باشد. عقل سلیم حافظ از خود می پرسد چرا نتوان دین و دنیا را با هم داشت؟
پیش فرض تقابل معنا و ماده یا آسمان و زمین، چنان در دل و جان ما رسوخ کرده، که آن را بدیهی گرفته و حتی در ذهن حافظ شناسان معاصری چون دکتر استعلامی و خرمشاهی و دیگران چنان رسوب کرده که حافظ پژوهی شان را متاثر ساخته است. 👇👇ادامه در فرسته ی بعدی👇👇
👆👆ادامه از فرسته ی قبلی👆👆 به اين نقد روانشناسانة درخشان نیچه از زهد توجه كنيد:
" گمان مبريدكه من شما را به كشتن غرايزتان رهبـري مي كنم . من تنها شما را بـه معصوم نگه داشتن غـرايزتان مي خوانم . . . مـاده سگ شهوت ازكليه حركـات و سكنات مردمان پاكدامن و پرهيزكار سر به در مي آورد . . . كسي كه نمي توان عفيف باشد بهتراست از آن بپرهيزد مبادا روحش آلوده گردد." (چنين گفت زرتشت)
رویکرد دنیوی حافظ، عین رویکرد نیچه در نقد مسیحیت و کشیشان مسیحی است. از این رو می توان حافظ را نیچۀ ایرانی تلقی کرد که قرن ها قبل از نیچه می زیسته. رمز تعلق خاطر گوته و نیچه به حافظ نیز همین رویکردهای زاهذستیزانه و دنیاگرایانۀ اوست. حافظ مانند نیچه، به فراسوی نیک و بد می رود و ارزش های زمانۀ خود را واژگون و بازسازی می کند. ننگ و نام را با هم جمع می کند تا نیچه سان، ارزشهای رایج را واژگون و بازسازی نماید:
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
حتی شاید به تعبیر دینی، نوعی "مجدد راس ماته" مانند غزالی باشد که ساز شرع را که به دلیل افراط و تفریط، ناساز گشته و خارج می زند، به ساز می کند.

در عین حال رند می داند که حقیقت کاملاً روشن نیست و کسی به حکمت معمای وجود را نگشوده است و باید به جای جنگ هفتاد و دو ملتی و ره افسانه زدن، با دوست و دشمن، مروت و تساهل و مدارا پیشه کرد.

21 دی 1403
با تو می گویم:

کس چو حافظ نَگُشاد از رخِ اندیشه نقاب
تا سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند
چلیپا نستعلیق
غلامحسین امیرخانی


هو المحبوب

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
طالب لعل و گهر نیست و گر نه خورشید
همچنان در عمل معدن و کان است که بود

حافظ

#غلامحسین_امیرخانی
#هنر_خوشنویسی

@MohamadRezaKalhor
*ممکن است‌ من اشتباه کنم*؟؟