کانال محمد امین مروتی
1.73K subscribers
1.97K photos
1.66K videos
142 files
2.91K links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔻زمانی می‌رسد که آخرین مسواکتان را می‌زنید، برای آخرین‌بار موهایتان را کوتاه می‌کنید، برای آخرین‌بار سوار ماشینتان می‌شوید، برای آخرین بار چمن باغچه‌هایتان را می‌زنید یا لی‌لی بازی می‌کنید.

زمانی خواهد رسید که برای آخرین بار صدای بارش باران را می‌شنوید، به بالا آمدن ماه نگاه می‌کنید، بوی ذرت بوداده به مشامتان می‌خورد، گرمای تن کودکی را که در آغوشتان خوابیده حس می‌کنید و زمانی می‌رسد که برای آخرین بار عاشق می‌شوید. روزی از همین روزها، برای آخرین بار غذا می‌خورید و اندکی پس از آن آخرین دم زندگیتان را فرو می‌دهید... .

🔻با فکر کردن به سرشت ناپایدار این جهان، ناگزیر در می‌یابیم که هربار دست به کاری می‌زنیم، ممکن است آخرین بارمان باشد. پی‌بردن به این موضوع، اهمیت و شور و حرارتی به آن کار می‌دهد که در غیر این صورت هرگز حسش نمی کردیم... .

غذایی که برای آخرین بار در این رستوران می‌خوریم بهترین غذایی خواهد بود که تا به حال در آنجا خورده‌ایم و بوسه خداحافظی، یکی از عمیق‌ترین تجربه‌های تلخ و شیرین زندگی مان را رقم خواهد زد.

📚از کتاب:
#فلسفه‌ای_برای_زندگی
#ویلیام_اروین

@rahi_be_rahaei
Marc Chagall
(Belarusian/French, 1887–1985)
I and the Village,1911.


هنرمند : مارک شاگال
عنوان: من‌و‌ دهکده

میرچا الیاده دربارهٔ مارک شاگال می‌گوید: طبیعت شاگال در تصاویر و استعاره‌ها و نمادهای باغ بهشت بسیار غنی و سرشار است.در واقع دوستی میان انسان و دنیای جانوری یک نشانه بهشت است، و شاگال دوست دارد این رابطه دوستی را با حضور خر در همه جا، در تصویر توضیح دهد.می‌دانیم که تا قبل از هبوط [از بهشت]، انسان در صلح و آرامش با حیوانات به سر می‌برد و زبان آن‌ها را می‌دانست. فقط پس از بیرون رانده شدنش از باغ فردوس بود که آدم ابوالبشر، دشمن حیوانات شد و زبان‌شان را فراموش کرد؛ بنابراین می‌توانیم بگوییم که «طبیعت» شاگال با خاطره و با حسرت و غم غربت برای باغ فردوس، دگرگون گشته و روشن و درخشان شده‌ است. زوج جاافتاده‌ای که در نقاشی‌های او مکرراً ظاهر می‌شوند، فرشتگانی که در اطراف روستاها در هوا معلق و شناورند هم تصاویر یا استعاره‌های بهشت است.

[نمادپردازی-امر قدسی و‌هنر،گفت و‌گویی با مارک شاگال_ میرچا الیاده_ترجمهٔ مانی صالحی علامه_ص ۱۷۳]
خودشناسی و سبک زندگی


تغییر خود یا دیگری؟

محمدامین مروتی


سخنی از کافکا دیدم که قابل تامل است. این که:
"آدم باید یا دیگران را همانطور که هستند بپذیرد، یا همانطور که هستند به حال خودشان بگذارد."
زیرا آدم نمی‌تواند آنها را عوض کند، فقط توازن‌شان را بر هم می‌زند. چون یک انسان از قطعه‌های واحدی درست نشده است که بتوان تکه‌ای را برداشت و بجایش چیزِ دیگری گذاشت. او یک کل است، و اگر آدم یک سویش را بکشد، سوی دیگرش، چه بخواهی چه نخواهی، کشیده می‌شود. (فرانتس_کافکا/ نامه به فلیسه)
در واقع می گوید یک انسان سعی می کند اجزای فکری و حسی و شخصیتی خود را با هم سازگار بچیند. بنابراین اگر در مورد یک موضوع مقاومت یا تعصب نشان می دهد، به این دلیل است که اگر آن موضوع را بپذیرد، ناچار است در مورد انتخاب های دیگرش هم تجدیدنظر کند و این کار آسانی نیست.
این موضوع در مورد انسان های ارتدوکس بیشتر صدق می کند تا انسان های منعطف.
مثلاً اگر یک انسان مذهبی نظریه تکامل را بپذیرد، گمان می کند باید کلی از عقاید دیگر را هم باید دور بریزد.
یک چپ ارتدوکس گمان می کند اگر مارکس یا لنین را نقد کند، ممکن است از راست سر دربیاورد و آن چه یک عمر برایش جنگیده، بیهوده شود.
اما یک انسان غیرارتدوکس می تواند پازل شخصیتی خود را دستکاری و اصلاح کند و مجبور نیست همان پازل قدیمی را بازچینی کند. این روند منجر به روزآمد و کارآمد شدن عقاید می شود.

اگر بخواهیم از منظر دیگری به موضوع نگاه کنیم، انسان ها سبک های متنوعی را برای زندگی انتخاب می کنند و این انتخاب ها مقدم بر عقاید شکل می گیرند. انسانهایی با تیپ شخصیتی عقل گرا و شهود گرا و تجربه گرا، عقاید متفاوتی پیدا می کنند. یعنی تیپ شخصیتی و سبک زندگی انسان است که اعتقادات او را رقم می زند.

نتیجه تمام این تاملات آن است که ما با استدلال و از آن بدتر با اصرار و بدتر از آن با پرخاش وبد زبانی نمی توانیم یکدیگر را تغییر دهیم. فقط می توانیم خود را ان هم به میزان کم تغییر دهیم و بهترین راه برای تاثیرگذاری بر دیگری، تغییر مثبت خودمان است.
نکته کلیدی و مهم این است همین که ما عیوب خود را پذیرفتیم، ماهیت موضوع عوض می شود و به جای گشتن دنبال مقصر و محاکمه اش، به نوعی پذیرش و عبور سریع از دعوا می رسیم و حداقل دیگر آن را کش نمی دهیم.
در عین حال پذیرفتن اشتباه یعنی اینکه هر کس به سهم خود دنبال تعدیل اشتباهاتش باشد. میزان موفقیتش در درجه دوم اهمیت قرار دارد.

3 بهمن 1403
با تو می گویم:

سنگینی تنهایی از نبودن دیگری نیست، سنگینی تنهایی به خاطر جدایی از خود است آن که دلت برایش تنگ شده، خودت هستی. (کارل گوستاو یونگ)
من با تو چنانم ای نگار ختنی
کاندر غلطم که من توام یا تو منی
گر در یمنی چو با منی پیش منی
ور پیش منی چو بی منی در یمنی

https://t.me/ostad_amirkani
شاید بر من عیب بگیری که چرا دل از وطن برنداشته و تو را به دیاری دیگر نبرده‌ام تا آنجا با خاطری آسوده‌تر به سر ببری. شاید مرا به بی‌همتی متصّف کنی. راستی آن است که این عزیمت بارها از خاطرم گذشته است. اما من و تو از آن نهال‌ها نیستیم که آسان بتوانیم ریشه از خاک خود برکَنیم و در آب و هوایی دیگر نمو کنیم. پدران تو، تا آنجا که خبر دارم، همه با کتاب و قلم سر و کار داشته‌اند، یعنی از آن طایفه بوده‌اند که مامورند میراث ذوق و اندیشه‌ی گذشتگان را به آیندگان بسپارند. جان و دل چنین مردمی با هزاران بند و پیوند به زمین و اهل زمین خود بسته است.
از این همه تعلق گسستن کار آسانی نیست.


پرویز خانلری
نامه‌ای به فرزندش

@vir486
ببخش وببخش وببخش......‌‌‌.

بالاخره زیر لب گفت: «میچ، دامنه بخشش به سایر مردم ختم نمی‌شود. ما باید خودمان را هم ببخشیم.»
_خودمان؟
«بله. برای تمام کارهایی که نکردیم. تمام کارهایی که باید می‌کردیم. تو نباید حسرت آنچه باید رخ میداد را بخوری. زمانی که به جایی که من هستم برسی، این چیزها به دردت نمیخورَد. با خودت در صلح باش. باید با خودت و تمام کسانی که اطرافت هستند در صلح باشی. خودت را ببخش. دیگران را ببخش.»

میچ_البوم
سه‌شنبه‌ها با موری
غنچه با دل گرفته گفت:
«زندگی،
لب ز خنده بستن است
گوشه‌ای درون خود نشستن است.»
گل به خنده گفت:
«زندگی شکفتن است
با زبان سبز، راز گفتن است.»
گفت‌وگوی غنچه و گل از درون باغچه
باز هم به گوش می‌رسد...
تو چه فکر می‌کنی؟
راستی کدام یک درست گفته‌اند؟
من که فکر می‌کنم
گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن
بیش‌تر ز غنچه پاره کرده است!



قیصر امین_پور
آیه هفته:
اَنَّ اللهَ يَحولُ بَينَ المَرءِ وقَلبِه: خداوند بین انسان و قلب اوست.(سوره انفال، آيه ۲۴)

شعر هفته:
یارب تو مرا به نفس طناز مده
با هر چه به جز تُست، مرا ساز مده
من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش
من آن توام، مرا به من باز مده (مولوی)

کلام هفته:
نومیدی گناه بزرگی است و ماندن در نومیدی گناه بزرگ دیگر. (کی یر که گور)

داستانک:
یکی از والیان عمربن عبدالعزیز به او گفت:
ای امیر المومنین! مردم سرکش شده و اخلاقشان تباه گشته و فقط شلاق و تازیانه آنان را اصلاح می‌کند.
فرمود: دروغ می‌گويید، فقط حق و عدالت آنان را اصلاح مى‌نماید. (سيرة ومناقب عمر بن عبد العزيز؛ ابن الجوزي)

طنز هفته:
یه سوال جدی؟!
چرا همه ی این پسرایی که میان اینستا و تلگرامو و...اسمشون آرش و آرتین و هومن و متین و ... پس غلامرضا و نقی و اکبر گوشی نخریدن هنوز؟
فیلم هفته: برادر خورشید، خواهر ماه (1972)

فیلمی است به کارگردانی فرانکو زفیرلی و بازیگری والنتینا کورتزه، آدولفو چلی و الک گینس
در قرن سيزدهم، «فرانچسکو دي برناردونه» (فاکنر) پس از شرکت در جنگ بيمار و پريشان به آسيزي برمي گردد. «فرانچسکو» ناگهان زیبایی ها و شگفتي هاي طبيعت را درک کرده و برآشفته از ثروتي که پدر به هنگام جنگ و مصيبت ديگران به دست آورده، از ثروت خانوادگي چشم مي پوشد و مهياي بازسازي کليساي ويران سان داميانو مي شود...
فرانسیس، مظاهر طبیعی مانند آسمان و زمین و باد و خاک و آب و آتش و حتی مرگ را برادر و خواهر خطاب می کند که نشانه ناتورالیسمی عارفانه است. او موسس فرقه فرانسیسکن می شود که خدا را در خدمت به فقرا عبادت می کرد.
پرندگان را خواهران خود، حیوانات چهارپا و تن آدمی را برادر خود و آسمان و زمین را مادر خود می‌نامید. او با حکومت روم در منازعه بود بر سر عدم کشتار پرندگان. از این رو به فرانسیس لقب حامی طبیعت را داده‌اند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر بتوانم یک قلب را از شکست نجات دهم،
هرگز در زندگی‌ام بیهوده نخواهم زیست؛
اگر بتوانم به کسی که در رنج است، آرامش دهم،
یا دردی را تسکین بخشم،
یا به یک پرنده ضعیف کمک کنم
تا دوباره به لانه‌اش برگردد،
هرگز در زندگی‌ام بیهوده نخواهم زیست.


#امیلی_دیکینسون

@jamemodern
با تو می گویم:

جفا نه شیوهٔ دین‌پروری بود حاشا
همه کرامت و لطف است شرع یزدانی
ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد
لطایف حکمی با کتاب قرآنی
گفتار ادبی


معرفی کتاب "حافظ اندیشه"

محمدامین مروتی


"حافظ اندیشه" کاری است از دکتر مصطفی رحیمی که توسط نشر نور در 1371 به چاپ رسیده است.
این کتاب یکی از مهمترین دیدگاه ها و سرفصل و نقطه عطفی در باره اندیشۀ حافظ را مطرح می کند که تنها از ذهن وقاد و نقاد و دقیق و نکته بین دکتر رحیمی برمی آید و متاسفانه علیرغم گذشت 32 سال از انتشارش، و مورد بی مهری یا بی توجهی و غفلت حافظ پژوهان قرار گرفته است.

رحیمی در این کتاب کوشیده است ناسازه های شعر حافظ را همساز کند. به گفته خودش، او برای این کار به جای منطق ارسطویی، از منطق دیالکتیکی بهره می گیرد تا بین می و معشوق زمینی و عرفانی، رندی و پارسایی و مستی و مستوری، موی و میان و "آن"(جمال و کمال)، عقل و عشق جمع کند:
روان را با خِرَد دَرهم سِرِشتم
وَز آن تخمی، که حاصل بود، کِشتم

حافظ به شیوۀ "خلاف آمد عادت" عمل می کند.
هگل بین تز و آنتی تز، تضاد می دید و می خواست آن دو را در سنتز سومی منحل کند، اما حافظ به عکس تفاوت تز و انتی تز را به رسمیت می شناسد و به جای تضاد، تفاوت می بیند و این تفاوت نیز باعث نمی شود که آن دو در کنار هم ننشینند. می توان عشق زمینی و آسمانی را در کنار هم نشاند. زیرا این دو مکمل و متمم یکدیگرند.

رحیمی می گوید حافظ، مولوی و خیام را ترکیب می کند و در کنار هم می نشاند. مولانا نماینده بخش متعالی ماست و عنصری بخش غیرمتعالی مان. اما حافظ نمایندۀ تمامیت وجود ماست و عاشق "این هر دو ضد" است که یادآور تفکر یونگی هم هست. مولانا شدن سخت و حافظ شدن آسان تر است. مولوی مخاطب خاص و محدود و حافظ عام و همگانی دارد.
اگر مولوی، چراغ به دست دنبال انسان کامل گشت و نیافت، حافظ به دنبال انسانی طبیعی است که همه ابعاد و ساحت های وجودیش را بپذیرد و کاملاً انسان باشد و به خصوص با غریزه در نیفتد.
او شاعر است و برخلاف فیلسوف، قصدش حل ناسازه ها نیست، بلکه همساز کردن آن ها در یک ارکستر و سمفونی چندصدایی است که هر بیتش به مثابۀ سازی جداگانه، صدای خود را دارد و همه این سازها علیرغم تفاوت هایشان، مکمل و متمم یکدیگرند و این بزرگترین سازندگی و شاهکار حافظ است. حافظ شعر و فلسفه را هم با هم آشتی می دهد. شعر چندصدایی است و می تواند زیاده روی فلسفه را چاره کند.

حافظ (مانند نیچه) از تن انسان و از زمین و نعمت هایش در مقابل روح و آسمان، اعادۀ حیثیت می کند تا روح و تن را با هم آشتی دهد و ارزش ها را باز آفرینی نماید. مثلاً مستی و مستوری را با هم می خواهد:
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتواند
در حالی که سعدی می گوید:
تو پارسایی و رندی به هم کنی سعدی
میسرت نشود، مست باش یا مستور

همینطور در مذهب پیر مغان شراب و خرقه با هم قابل جمعند:
گفتم شراب و خرقه، ز آیین مذهب است؟
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند

ننگ و نام را با هم جمع می کند تا نیچه سان، ارزش های رایج را واژگون و بازسازی نماید:
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

همه این ناسازه ها و دو قطبی ها برای یک ذهن خو کرده به عادت و القائات تاریخی و اجتماعی، پارادکسیکال به نظر می رسد ولی برای حافظ این تقابل ها ذهن ساخته و اعتباری و قراردادی است و جایی و پایی در واقعیت ندارد. هیچ منع عقلی ندارد که خدا را با خرما بخواهیم ولو اینکه این تلقین از فرط تکرار، به صورت ضرب المثل هم در آمده باشد.
پیش فرض تقابل معنا و ماده یا آسمان و زمین، چنان در دل و جان ما رسوخ کرده، که آن را بدیهی گرفته و حتی در ذهن حافظ شناسان معاصری چون دکتر استعلامی و خرمشاهی و دیگران چنان رسوب کرده که حافظ پژوهی شان را متاثر ساخته است.

حافظ از "ایهام" نیز به عنوان آرایه ای در تعمیق و گسترش، ایدۀ چندصدایی استفاده می کند و این کار را با ساختن کلمات چندوجهی انجام می دهد.

دکتر رحیمی می گوید تصوف اولیه در تقابل با دنیاداری بنی امیه و بنی عباس، به نفی غریزه رسید. اگر نابود کردن نفس و غریزه هدف متصوفه پیشین بوده، حافظ اما مهار نفس و برگذشتن از آن را در نظر دارد نه نفی و نابودی اش را. سودای نابودی نفس و غریزه، سر از ریا در خواهد آورد.

دکتر رحیمی می گوید نفی غریزه به شکست سیستم های فکری از قبیل کمونیسم و آنارشیسم هم انجامیده است.
سودای کمونیسم نفی انگیزۀ سودطلبی در بشر بود اما نابودی این غریزه ناممکن است. چون راه سودطلبی مشروع را بستند بازار سیاه نامشروع پیروز شد. کمونیسم سودای زوال دولت هم داشت ولی به برقراری بدترین سیستم دولتی انجامید. آنارشیسم هم سودای بی دولتی داشت ولی کارش به تروریسم ختم شد.
برتراند راسل هم به جای نابودی و زوال دولت از "مهار دولت" توسط افکار عمومی و مطبوعات حمایت می کرد.
حافظ اندیشه
گفتار دینی


حافظ و داستان آفرینش

محمدامین مروتی


حافظ انسان را مسافری از بهشت می داند که به واسطۀ نافرمانی از ملکوت آسمان رانده شده است. اما از این هبوط ناراحت نیست. زیرا گناه و نافرمانی را بخش جدایی ناپذیر ذات آدمی می داند و خود را فرزند خلف پدر می داند:
پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

انسان برای ثروت و قدرت به جهان نیامده بلکه به زمین آمده تا عشق را تجربه کند و آن هم عشق زمینی را. به طلبکاری گیاه مهر آمده که در سبزۀ خط معشوق زمینی، جلوه کرده است:
ما بدین در نه پِیِ حشمت و جاه آمده‌ایم
از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم
رهروِ منزلِ عشقیم و زِ سرحدِّ عَدَم
تا به اقلیمِ وجود این همه راه آمده‌ایم
سبزهٔ خطِّ تو دیدیم و زِ بُستانِ بهشت
به طلبکاریِ این مهرگیاه آمده‌ایم

و دلشاد و خرم است که فارغ از دنیا و عقبا، همه ی نعمت های بهشتی را با هوای سر کوی معشوق، عوض کرده است:
فاش می‌گویم و از گفتهٔ خود دلشادم
بندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایرِ گلشنِ قُدسم چه دهم شرحِ فِراق؟
که در این دامگَهِ حادثه چون افتادم
من مَلَک بودم و فردوسِ بَرین جایَم بود
آدم آورد در این دیرِ خراب آبادم
سایهٔ طوبی و دلجوییِ حور و لبِ حوض
به هوایِ سرِ کویِ تو بِرَفت از یادم
نیست بر لوحِ دلم جز الفِ قامتِ دوست
چه کُنَم؟ حرفِ دِگَر یاد نداد استادم
و:
من آدمِ بهشتیَم اما در این سفر
حالی اسیرِ عشقِ جوانان مَهوَشَم
شیراز معدنِ لبِ لَعل است و کانِ حُسن
من جوهریِّ مُفلِسَم، ایرا مُشَوَّشَم
شهریست پُر کِرشمهٔ حوران ز شِش جهت
چیزیم نیست وَر نه خریدارِ هر شِشَم

حافظ معتقد است این گناه و هبوط بهانه ای است برای تاکید بر نقش عشق در رستگاری بشر. مگر نه این که مهر خدای را از روز الست در دل بشر کاشته اند:
نبود نقش دو عالَم، که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبّت، نه این زمان انداخت

اول بهمن 1403
با تو می گویم:

آن کس که فقط یک دین را می شناسد، هیچ دینی را نمی شناسد. (ماکس مولر)