گفتار ادبی
تاثیر سعدی و نظامی بر شعر حافظ
محمدامین مروتی
حافظ در دیوان خود بیشترین استفاده را از شعر سعدی، کمال الدین اسماعیل اصفهانی و خواجوی کرمانی کرده است. این استفاده گاهی به صورت تضمین مصرع و بیت و گاه به صورت استفاده از مضمون و کلمات شاعران دیگر بوده است.
سعدی می گوید:
کجا خود شکر این نعمت گذارم
که زور مردم آزاری ندارم
حافظ:
من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم آزاری ندارم
سعدی:
بعضی مصرع های سعدی مثل:
من از آن روز که دربند توام آزادم/جز اینقدر نتوان گفت در جمال تو عیب/ در سراپای وجودت، هنری نیست که نیست/ دیوبگذرد از آن قوم که قرآن خوانند و.... عینا توسط حافظ تضمین شده اند.
بعضی مصرع ها هم با اندکی دخل و تصرف استفاده شده اند. نظیر:
باز پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
که حافظ گفته:
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
یا:
"نفس عیسویت در لب شکرخا بود" که حافظ نفس را به معجر تبدیل کرده است.
سعدی گفته: "ای ماه سرقامت شکرانه سلامت"
حافظ گفته: "ای صاحب کرامت، شکرانۀ سلامت"
سعدی گفته:
قفا خورند و ملامت برند و خوش باشند
حافظ گفته:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
سعدی گفته:
من دعا گویم اگر تو همه دشنام دهی
حافظ:
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم
سعدی: که روز هجر تو را خود ز عمر می نشمردم
حافظ: روز فراق را که نهد در شمار عمر
علاوه بر این ها، حافظ ده ها غزل سعدی را استقبال کرده است که شرحشان در این مختصر نمی گنجد.
خرمشاهی مقاله ای در باره تاثیر خواجوی کرمانی بر حافظ نوشته که نمونه هایش به حد کافی و وضوح این تاثیر را نشان نمی دهد.
حافظ از میان شاعران دیگر، توجه زیادی هم به نظامی و خصوصاً "ساقی نامه"های او داشته است.
نظامی می گوید:
هم قصه نانموده دانی
هم نامۀ نانوشته خوانی
حافظ هم می گوید:
....که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
نظامی می گوید:
پری، پیکر نگارِ پرنیان پوش
بت سنگین دل سیمین بناگوش
حافظ می گوید:
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
بت سنگین دل سیمین بناگوش
16 دی 1403
منبع:
ذهن و زبان حافظ/ بهاءالدین خرمشاهی
با تو می گویم:
دنیا پر از آدمهاییست که همدیگر را گم کردهاند. (عباس معروفی)
شرح بیتی از حافظ (ماجرا کم کن)
محمدامین مروتی
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
این بیت شاید دشوارترین بیت دیوان حافظ باشد تا جایی که مفسران در تفسیر آن دچار تکلف شده اند و حتی بزرگانی مانند فروزانفر و دهخدا گفته اند تفسیر قانع کننده ای از آن را ندیده اند.
شاید بهتر باشد برای یافتن معنای مورد نظر حافظ ابتدا بیت را به نثر بنویسیم:
ماجرا کم کن و بازآ که مردمک چشم من، خرقه مرا از سرم بیرون آورد و به شکرانه آتش زد.
معنی بیت:
دست از مجادله و دعوا بردار و کوتاه بیا و نزد من برگرد. چرا که به شکرانه این بازگشت، چشمم خرقۀ تزویر را از تن من بیرون آورد و آتش زد و اکنون عاشقانه و بی ریا، منتظر بازگشت توام. خرقه لباس صوفیان بوده که جلوش بسته بوده و ناچار آن را از سر بیرون می آورده اند. ضمناً "از سر بیرون کردن" معنای گسستن تعلق به خرقه، یعنی لباس شهرت و ریا را هم می دهد. یعنی انانیتم را از سر بیرون کردم تا جا برای بازگشت تو باز شود.
به نظر می آید این معنا با کلیت اندیشه حافظ در باب خرقه و فتنه انگیزی آن نیز همخوان است. تا چه در نظر آید.
اول بهمن 1403
محمدامین مروتی
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
این بیت شاید دشوارترین بیت دیوان حافظ باشد تا جایی که مفسران در تفسیر آن دچار تکلف شده اند و حتی بزرگانی مانند فروزانفر و دهخدا گفته اند تفسیر قانع کننده ای از آن را ندیده اند.
شاید بهتر باشد برای یافتن معنای مورد نظر حافظ ابتدا بیت را به نثر بنویسیم:
ماجرا کم کن و بازآ که مردمک چشم من، خرقه مرا از سرم بیرون آورد و به شکرانه آتش زد.
معنی بیت:
دست از مجادله و دعوا بردار و کوتاه بیا و نزد من برگرد. چرا که به شکرانه این بازگشت، چشمم خرقۀ تزویر را از تن من بیرون آورد و آتش زد و اکنون عاشقانه و بی ریا، منتظر بازگشت توام. خرقه لباس صوفیان بوده که جلوش بسته بوده و ناچار آن را از سر بیرون می آورده اند. ضمناً "از سر بیرون کردن" معنای گسستن تعلق به خرقه، یعنی لباس شهرت و ریا را هم می دهد. یعنی انانیتم را از سر بیرون کردم تا جا برای بازگشت تو باز شود.
به نظر می آید این معنا با کلیت اندیشه حافظ در باب خرقه و فتنه انگیزی آن نیز همخوان است. تا چه در نظر آید.
اول بهمن 1403
بیشترین ایرادی را که به پروین اعتصامی میگیرند (ایراد و نه نقد، چون در نقّادی شما نیازمند دانش نظری ورزیدهای هستی تا با آن بتوانی متن را تحلیل کنی امّا در «ایراد گرفتن»، انسان میتواند از در و دیوار با هر ذهن خام و سادهاندیشی هم «نکته بگیرد» و آن را به جای نقد، جا بزند)، این است که شعرهای او «زنانه» نیست چرا که «زبانش مردانه» است و برای همین همیشه زبان شعر پروین را در مقابل «زبان زنانه»ی فروغ قرار میدهند و آخرش نتیجه میگیرند که در شعر پروین عناصری همچون: «گوشواری به دو گوشم میآویزم/ از دو گیلاس سرخ همزاد/ و به انگشتانم برگ گل کوکب میچسبانم»، نیست و به همین دلیل هم سعی در کوچکشماری جایگاه هنری او دارند. این ایراد خود هیچ نیست بجز غلبهی نگاه «مردسالارنه»ی روبهپسی که ادراکش از «جنسیّت» چیزی در مایههای همین «گوشوار» و «برگ گل کوکب» است که فروغ دارد و مثلاً پروین ندارد! و یا اینکه چون فروغ گفته است:
«من خوشههای نارس گندم را
به زیر پستان میگیرم
و شیر میدهم».
او از پروین، «زنتر» است. میدانیم که در حوزهی نوع ادبی تعلیمی، از رودکی تا قبل از پروین ما همیشه با گفتمان غالب patriarchy (پدرشاهی، پدرسالاری) سروکار داشتهایم. یعنی معلّم و ادبیّات تربیّتی کلاسیک ما، در اختیار مردان شاعر بود و نماینده بزرگ شاخص آن هم، سعدی شیرازی است. پروین برای اوّلین بار بود که ادب تعلیمی را در قالب مناظرهها و قطعاتش از فضاهای مدرسی و مستبدانهی مردسالارانه درآورد، و تعلیم را که ذاتاً ویژگیای زنانه و مادرانه است را به جایگاه اصیل خودش بازگرداند. او بدون آنکه از واژگان و عناصر «تابوی» زنانه در فرهنگ مردسالارانه ما استفاده کند، از طریق همین زبان «نمادین» بهقول ژولیا کریستوا، راه به انرژی «امر نشانهای» برد. شما در غالب مناظرههای پروین، با یک «دیگری» مواجهاید که در طول تاریخ ما، یا بهواسطهی اجتماع یا اخلاقیّات رسمی یا سیاست، صدایش خفه و «ضعیف» شده است. این صدای «ضعیفه» همان صدای دیگریِ زنانه است که خودش را برای نمونه در مناظرهی «محتسب و مست» نشان میدهد:
«محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیست»...
یا در حکایت مشهور «اشک یتیم»:
«روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست»..
در تمامی این «تقابلهای دوگانه»، شاعر همیشه «مادرانه» طرفِ صدای ضعیف را میگیرد که در حقیقت همهوهمه انعکاسی از وجه خاموشِ وضعیّت زن در جامعهی سنتی ما بوده است. این «کورای نشانهای» از نگاه کریستوا، به زبان نمادینِ پروین صبغهی «زایشی» و تأویلی میدهد و برای همین هم هست که شعر او در دورههای بعدی که «ادبیّات زنانه» وضعیّتی بهتر پیدا کرد، باز هم زنده و پوینده است. و اینچنین هم نیست که فروغ فرخزاد بهقول اخوان ثالث: «پریشادخت شعر آدمیزادان» باشد! کوتاه کنم: حقوقی که پروین اعتصامی بر گردن ادبیّاتِ ایران دارد، از رهگذر «رنگ زنانه دادن به ادبیّات تعلیمی» است و واکاوی عمیقتر این بحث هم از سمت نظریات روانکاوانهی زبان کریستوا و لاکان بیشتر میسّر است.
«اسد آبشیرینی»
@vir486
«من خوشههای نارس گندم را
به زیر پستان میگیرم
و شیر میدهم».
او از پروین، «زنتر» است. میدانیم که در حوزهی نوع ادبی تعلیمی، از رودکی تا قبل از پروین ما همیشه با گفتمان غالب patriarchy (پدرشاهی، پدرسالاری) سروکار داشتهایم. یعنی معلّم و ادبیّات تربیّتی کلاسیک ما، در اختیار مردان شاعر بود و نماینده بزرگ شاخص آن هم، سعدی شیرازی است. پروین برای اوّلین بار بود که ادب تعلیمی را در قالب مناظرهها و قطعاتش از فضاهای مدرسی و مستبدانهی مردسالارانه درآورد، و تعلیم را که ذاتاً ویژگیای زنانه و مادرانه است را به جایگاه اصیل خودش بازگرداند. او بدون آنکه از واژگان و عناصر «تابوی» زنانه در فرهنگ مردسالارانه ما استفاده کند، از طریق همین زبان «نمادین» بهقول ژولیا کریستوا، راه به انرژی «امر نشانهای» برد. شما در غالب مناظرههای پروین، با یک «دیگری» مواجهاید که در طول تاریخ ما، یا بهواسطهی اجتماع یا اخلاقیّات رسمی یا سیاست، صدایش خفه و «ضعیف» شده است. این صدای «ضعیفه» همان صدای دیگریِ زنانه است که خودش را برای نمونه در مناظرهی «محتسب و مست» نشان میدهد:
«محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیست»...
یا در حکایت مشهور «اشک یتیم»:
«روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست»..
در تمامی این «تقابلهای دوگانه»، شاعر همیشه «مادرانه» طرفِ صدای ضعیف را میگیرد که در حقیقت همهوهمه انعکاسی از وجه خاموشِ وضعیّت زن در جامعهی سنتی ما بوده است. این «کورای نشانهای» از نگاه کریستوا، به زبان نمادینِ پروین صبغهی «زایشی» و تأویلی میدهد و برای همین هم هست که شعر او در دورههای بعدی که «ادبیّات زنانه» وضعیّتی بهتر پیدا کرد، باز هم زنده و پوینده است. و اینچنین هم نیست که فروغ فرخزاد بهقول اخوان ثالث: «پریشادخت شعر آدمیزادان» باشد! کوتاه کنم: حقوقی که پروین اعتصامی بر گردن ادبیّاتِ ایران دارد، از رهگذر «رنگ زنانه دادن به ادبیّات تعلیمی» است و واکاوی عمیقتر این بحث هم از سمت نظریات روانکاوانهی زبان کریستوا و لاکان بیشتر میسّر است.
«اسد آبشیرینی»
@vir486
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آیا حقیقت جهان همان چیزی است که با حواسمان ادراک میکنیم؟
#روپرت_اسپایرا
«عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفتهام من بارها»
#مولانا
آیا دنیایی که میبینیم همان چیزی است که در حقیقت وجود دارد یا محدودیتهای ذهن آن آگاهی را به این فرم برایمان نمایان کردهاند؟
آیا اگر به جای حواس پنجگانه، هفت حس ادراکی داشتیم باز جهان را به همین شکل میدیدیم؟
@eshgh_javdanegi_channel
#روپرت_اسپایرا
«عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفتهام من بارها»
#مولانا
آیا دنیایی که میبینیم همان چیزی است که در حقیقت وجود دارد یا محدودیتهای ذهن آن آگاهی را به این فرم برایمان نمایان کردهاند؟
آیا اگر به جای حواس پنجگانه، هفت حس ادراکی داشتیم باز جهان را به همین شکل میدیدیم؟
@eshgh_javdanegi_channel
گفتار دینی
چرا خدا اینگونه به نظر میرسد؟
علی زمانیان
📌 علل و عوامل موثر بر تصور از خدا
➕ خداباوران با "بود" خدا روبرو نیستند، بلکه با "نمود" و با پنداری از خدا مواجه میشوند.
➕اکنون وقت طرح این پرسش است که: پندار هر یک خداباوران تحت چه علل و عواملی شکل میگیرد و چه عواملی در کیفیت و ماهیت پندار از خدا مدخلیت دارد؟ علل متعدد و متکثری در شکلگیری پندار هر یک از خداباوران، دخالت دارد.
📌برخی از این علل عبارتند است از:
➕ ۱. تجربههای شخصی
یکی از عوامل بسیار موثر و اساسی در این که خدا نزد خداباور چگونه تجلی مییابد، "تجربههای شخصیِ" خداباور است. برای مثال، فردی که با بیماری سخت مواجه میشود، ممکن است با دعا و نیایش به خدا پناه ببرد. فردی که عزیزی را از دست داده است، ممکن است از خود بپرسد: "چرا خدا اجازه داد چنین اتفاقی بیفتد؟"
گرچه تجربهی مصیبت و رنج آثار فراوانی بر تصور از خدا دارد، اما تجربههای خوشایند و مطلوب نیز میتواند ذهنیت خداباور را به سوی خدای مهربان و حامی سوق دهد.
➕۲. ساختار روانشناختی
ساختار روانشناختی افراد نقش مهمی در شکلگیری و تغییر تصور و پندار از خدا دارد. به عنوان مثال، "سبک دلبستگی" افراد در این که چه تصوری از خدا دارند مدخلیت دارد.
افرادی که "دلبستگی ایمن" دارند، معمولاً خدا را به عنوان موجودی حمایتگر، مهربان و قابل اعتماد تصور میکنند.
افرادی که "دلبستگی اضطرابی" دارند، خدا را به عنوان موجودی تنبیهگر یا غیرقابل پیشبینی میببینند و دائماً نگران رضایت یا خشم او هستند.
خدا نزد افرادی که دلبستگی شان از نوع "دلبستگی اجتنابی" است، خدای بی احساس، بیتفاوت و یا غیرقابل دسترس تصور می گردد.
خدای افراد با تفکر انتزاعی و خدای افراد با تفکر عینی با یکدیگر متفاوت است: خدا در تفکر انتزاعی، مفهومی ذهنی، فراگیر و غیرشخصی است و در تفکر عینی به شکل انسانوار و شخصی تصور میشود، مانند پدری مهربان یا قاضی عدالتگر.
کسی که احساس گناه دایمی دارد ممکن است فرد خدا را به عنوان قاضی سختگیری ببیند که دائماً در حال نظارت و تنبیه است.
➕ هم چنین "ویژگیهای شخصیتی"، بر تصور از خدا تاثیر میگذارد.
افراد، با شخصیتی با ثبات و گشوده، پنداری خلاقانهتر وانعطاف پذیرتری از خدا دارند و او را به عنوان مفهومی پیچیده و چندبعدی میببینند. افراد با شخصیت سازگار و آرام، معمولاً خدا را به عنوان موجودی مهربان و بخشنده تصور میکنند.
➕ ۳. عوامل و رخدادهای فرهنگی و اجتماعی
تجربههای جمعی مانند بیماریهای همهگیر، جنگها، مصیبتها و مسایلی از این قبیل، سبب میشود که خدا نزد افراد به چهرههای مختلف ظاهر شود و هر یک از دینداران، تصوری برگرفته از شرایط اجتماعی خود را داشته باشند.
به عنوان مثال، در زمانهی بروز انقلاب، تصور خدایی فعال، انقلابی، منتقم، خشن و کوبندهی ستمگران بر اذهان خداباوران سایه میافکند. خدای انقلابیون، خدای سیاستورز و حساس به دگرگونی اجتماعی است.
تحول اجتماعی اساسا نسبت جامعه با دین را تغییر میدهد.
➕ 4. خدا در آیینهی نیازها
"آبراهام مازلو"، روانشناس انسانگرا، نظریهای درباره سلسله مراتب نیازهای انسان ارائه کرد که شامل پنج سطح اصلی است.
📌 شخصی که در "مرتبهی نیازهای فیزیولوژیک" است، خدا را اغلب به عنوان تأمینکننده نیازهای اساسی مانند غذا و آب تصور میکند. از این رو دعاها و نیایشهایش برای درخواست روزی و رفع گرسنگی است.
📌 خداباوری که در "سطح نیازهای ایمنی" قراردارد، خدا را به عنوان محافظ و پناهدهندهای تصور میکند که امنیت و آرامش او را فراهم میآورد.
📌 "نیازهای تعلق و عشق"، سبب میگردد خداباور، خدا را به عنوان منبع عشق و تعلق تصور کند. خدا را موجودی مهربان و دوستداشتنی ببینند که به آنها عشق میورزد.
📌 خداباوری که در سطح پنجم از هرم نیازها یعنی "سطح نیازهای احترام" قرار دارند، پندارش از خدا به عنوان منبع عزت نفس و احترام است. افراد ممکن است خدا را به عنوان موجودی ببینند که به آنها ارزش میدهد و به موفقیتهایشان افتخار میکند.
📌 در نهایت، خداباوری که به "سطح نیازهای خودشکوفایی" رسیده است، خدا را به عنوان منبع معنویت و تحقق خودشکوفایی تصور میکند. نیرویی درونی یا مفهومی انتزاعی که به او کمک میکند تا به پتانسیل کامل خود برسد.
با تو می گویم:
تفاوت سگ و گربه این است که سگ فکر میکند انسانها از من مراقبت میکنند و به من غذا میدهند و آنها حتماً خدا هستند. در حالی که گربه فکر میکند که انسانها از من مراقبت میکنند، به من غذا میدهند، پس بیشک من خدا هستم. (گربه راهنمای ما/استفان گارنیه)
اشخاص مختلف دنیا را به صور مختلف میبینند، زیرا حواس ما، اگرچه به ظاهر یکی است، دنیا را متفاوت دریافت میکنند.
ما نمونهای از این حقیقت را در معانی مبهم و نامحدود کلمات میبینیم. یک کلمه واحد ممکن است برای اشخاص مختلف معانی گوناگون در برداشته باشد.
بنابراین زبان قادر نیست که افکار دقیق ما را بیان کند، و این ناشی از آن است که حواس ما برای دریافت صحيح عالم نابسنده است.
از دانستن این حقیقت چه چیز نتیجه میشود؟ ضرورت تساهل و اغماض.
از آنجا که ما حداکثر قادریم که به امور محتمل پی ببریم نه به يقينيات، و از آنجا که حتی این امور محتمل را اشخاص مختلف به صورتهای مختلف مشاهده میکنند، ما نباید عقاید خود را به دیگران تحمیل کنیم.
«با یارانت به تعقل سخن بگوی، و نیز اجازه بده تا آنان تعقل کنند.»
▪️جان لاک- #هنری_توماس/ مترجم: فریدون بدرهای- صفحه: 354
#جان_لاک
@NazariyehAdabi
ما نمونهای از این حقیقت را در معانی مبهم و نامحدود کلمات میبینیم. یک کلمه واحد ممکن است برای اشخاص مختلف معانی گوناگون در برداشته باشد.
بنابراین زبان قادر نیست که افکار دقیق ما را بیان کند، و این ناشی از آن است که حواس ما برای دریافت صحيح عالم نابسنده است.
از دانستن این حقیقت چه چیز نتیجه میشود؟ ضرورت تساهل و اغماض.
از آنجا که ما حداکثر قادریم که به امور محتمل پی ببریم نه به يقينيات، و از آنجا که حتی این امور محتمل را اشخاص مختلف به صورتهای مختلف مشاهده میکنند، ما نباید عقاید خود را به دیگران تحمیل کنیم.
«با یارانت به تعقل سخن بگوی، و نیز اجازه بده تا آنان تعقل کنند.»
▪️جان لاک- #هنری_توماس/ مترجم: فریدون بدرهای- صفحه: 354
#جان_لاک
@NazariyehAdabi
گفتار اجتماعی
پول، بازار و اخلاق
محمدامین مروتی
مایکل سندل کتاب معروفی دارد با عنوان " آنچه با پول نمی توان خرید".
مرزهای اخلاقی بازار:
مایکل سندل منطق بازار آزاد را مفید می داند ولی بازاری شدن جامعه را آفت آن می داند.
قیمت هرچیزی با مکانیسم بازار آزاد تعیین می شود اما بازار هم باید مرزهای اخلاقی داشته باشد. یعنی بعضی چیزها باید از خرید و فروش معاف باشند تا شئون اخلاقی و انسانی محفوظ بماند. مثلاً خرید اعضای بدن مثل کلیه، خرید خدمت سربازی، خرید و فروش مدرک، اجاره کردن رحم، خریدو فروش برده و بچه، خرید و فروش رای، خرید و فروش رابطه جنسی و نظایر آن.
مرز اخلاقی بازار کجاست؟ یک جواب آن است تا جایی که به ضرر دیگری نباشد. یک جواب دیگر آن است تا جایی که کرامت انسان مخدوش نشود.
منطق صف و منطق بازار:
منطق صف منطق برابری طلبانه است. اگر کسی بخواهد نوبت شکنی بکند و خارج از صف به خواسته اش برسد، به حق مورد اعتراض دیگران قرار می گیرد.
اما کسانی هستند که برای دور زدن صف، پول بیشتری پرداخت می کنند یا کسانی را اجیر می کنند که برایشان نوبت بگیرند.
برابری طلبان می پرسند چرا باید نوبت گیری تبدیل به یک شغل بشود؟ به خصوص که این شغل گاهی برای گرفتن نوبت دکتر، به وجود آمده است. در آمریکا گاهی باید روزها منتظر نوبت دکتر شد. در چین که بدتر است. برای این کار بازار سیاه وجود دارد. دلال فریاد می زند: نوبت دکتر تانگ! روماتولوژی، ایمونولوژی.
در آمریکا برای حل موضوع "پزشکان ملازم" یا همراه به وجود آمده اند که با دریافت هزینه قابل توجهی، نوبت هر دکتری را در اسرع وقت فراهم می کنند. چون این دکترها به تعداد محدودتری خانواده سرویس می دهند.
از نظر منطق بازار آزاد این کار اشکالی ندارد. چرا؟
زیرا از منظر لیبرتاریانیسم هر کسی آزاد است در صف بایستد و نوبت خودش را بفروشد به کسی که هزینه آن را پرداخت می کند. از منظر فایده باوری هم هر دو سود برده اند. من دوست دارم پولم را به کسی بدهم که برایم نوبت گرفته و او هم دوست دارد وقتش را صرف این کار کند و پولی به جیب بزند. روسپی گر و فروش اعضای بدن نیز تابع همین منطق است.
منطق بازار دلایل دیگری هم دارد. کسی که پول بیشتری برای صف شکنی می دهد، با این کارش به برقراری این تعادل کمک می کند تا افزایش عرضه خدمت مربوطه، اقتصادی و به صرفه شود. هنر بازار آزاد تخصیص بهینه منابع در زمان کمبود منابع است.
مایکل سندل با آوردن مثال های متعدد و طرح منطق طرفین در هر مورد، به این نتیجه می رسد که منطق بازار باید جای خودش باشد، ولی نه در مورد همه خدمات.
خدماتی که مبنای زندگی حداقلی است باید برای همگان فراهم باشد. خدماتی مثل آموزش و بهداشت. و تنها پس از تامین حوائج اولیه است که می توان فرصت برابر برای رقابت به همه داد تا عده ای با کمک امکانات مالیشان، مسابقه را زودتر از بقیه شروع نکنند. سندل می گوید درست است که قیمت در بازار آزاد، نمایانندۀ تمایل بیشتر خریدار به خرید کالاست، ولی نماینندۀ قدرت خرید و توانایی او نیست. تنگدستی که به خرید کلیه نیاز دارد، تمایلش از توانگران کمتر نیست، توانایی اش کمتر است.
اگر کسی در صف نان یا اتوبوس نوبت شکنی کند با اعتراض همگان مواجه می شود مگر اینکه فوریتی در کارش باشد و دیگران را نسبت بدان متقاعد کند. ولی اگر از ته صف بگوید پول بیشتری می دهم تا جلو بیفتم، حتماً او را هو می کنند. منظور سندل این است که منطق بازار یا صف، هر یک را باید در جای خود، ارزیابی کرد. بستگی به نوع جنسی دارد که فروخته می شود.
به این ترتیب کلیه فروشی و مدرک فروشی در عین آزادی رقابت برای تولید کالای بهتر و ارزان تر، ممنوع می شود و ضمن حفظ منطق سودآوری، احساسات و عواطف جامعه هم جریحه دار نمی شود.
دو نقد اصلی به منطق بازار:
خرید و فروش کلیه و بچه از دو نظر ایراد دارد. از نظر عدالت از نظر فساد. از نظر عدالت ایراد دارد زیرا اکثرا فقرا هستند که ناچارند علیرغم میل و اختیار بچه شان یا کلیه شان را برای زنده ماندن بفروشند. از نظر فساد نیز اشکال دارد زیرا حس و عاطفۀ مادری را برای فروشنده بچه تضعیف می کند. فحشا نیز همین حکم را دارد هم موجب وهن و ننگ فاحشه است و هم از سر اضطرار و ناچاری است
سندل می گوید چیزی به نام کالایی شدن فضیلت ها واقعی است و دارد اتفاق می افتد. چیزهایی که قبلاً قابل معامله نبوده امروز قابل معامله می شوند. سندل می گوید نیکوکاری، کمیتی نیست که با مصرف کردن ته بکشد بلکه مثل استفاده از عضلات است که به کار گرفتن شان، تقویت شان می کند. بنابراین قابل معامله کردن خرید و فروش خون، نیکوکاری را تضعیف می کند در حالی که انجام ان به عنوان یک وظیفه اجتماعی، آن را تقویت می کند.
منبع:
آنچه با پول نمی توان خرید/ مایکل سندل/ مترجم:حسن افشار/ نشر مرکز
16 اسفند 1403
با تو می گویم:
دست یافتن به قدرت بهایی گران دارد: قدرت احمق میکند." (نیچه/ غروب_بتها)
پیشینه چهارشنبهسوری
در قدیمیترین اشاره به «شب سوری» در قرن چهارم در تاریخ بخارا اشارهای به روز چهارشنبه نیست ولی از لفظ «عادت قدیم» استفاده شدهاست که نشاندهنده پیشینه این جشن است:
"و چون امیر منصور بن نوح به مُلک بنشست، اندر ماه شوال سال سیصد و پنجاه، به جوی مولیان، فرمود تا آن سرای را دیگر بار عمارت کردند و هر چه هلاک و ضایع شده بود بهتر از آن به حاصل کردند. آنگاه امیر به سرای بنشست و هنوز سال تمام نشده بود که چون شبِ سوری چنانکه عادت قدیم است، آتشی عظیم افروختند. پارهای از آن بجست و سقف سرای درگرفت و دیگر باره جمله سرای بسوخت."
طبیعتا از روی آتش به این بزرگی نمی توانستند بپرند و رسم پریدن بعدها افزوده شده است. ترکیب اصلی "چهارشنبة سوری" بوده است (سرخ=آتش) که بعدها برای تسهیل تلفظ، اضافة آن قطع شده است.
در کتاب "نخبه الدهر" در قرن هفتم و هشتم آمده که همه ایرانیان در عیدهای خویش آتش می افروزند تا عفونت های زمستان را از بین ببرند. چنان که امروز هم می گوییم "زردی من از تو، سرخی تو از من."
در کتاب "مجمل رشوند" 1274 از برگزاری چهارشنبه صوری در زمان ناصرالدین شاه سخن رفته است.
دکتر آیدین لو مهمترین ریشة چهارشنبه سوری را در اعتقاد به بازگشت فروهرها در روزهای پایان سال می داند که باید به وسیلة روشن کردن آتش در پشت بام ها آن ها را به خانه های خودشان راهنمایی می کردند. اما لفظ" چهارشنبه" به بعد اسلام مربوط است. چون چهارشنبه در نظر اعراب نحس است و در این روز نحسی هایشان را به آتش می سپردند یا به آتش می کشیدند. ایرانیان قبل از اسلام، هفته نداشتند و هریک از روزهای ماه را به نامی میخواندند.
برخی پژوهشگران واژه «سور» در ترکیب «چهارشنبهسوری» را بهمعنای "جشن" و برخی «سور» را شکلی دیگر از "سُرخ" میدانند (مانند گل سوری بهمعنای گل قرمز) و آن را نشانهای از سرخبودن آتش، یا سرخی و سلامتی فرد میدانند.
ابراهیم پورداوود می گوید چهارشنبهسوری ریشه در جشن نزول فروهرها دارد که شش روز پیش از فرارسیدن نوروز برگزار میشد.
در شهرهای کردنشین ایران، در عصر این روز آتش بر بالای کوهها افروخته میشود و دختران و پسران کرد دور آتش حلقه زده و دست به دست هم با خواندن آوازها و سرودهای ملی و باستانی خود، رقص کردی را اجرا میکنند و این روز را به رسم نیاکان خود پاس میدارند
قاشقزنی:
در این رسم دختران و پسران جوان، چادری بر سر و روی خود میکشند تا شناخته نشوند و به در خانه دوستان و همسایگان خود میروند. صاحبخانه از صدای قاشقهایی که به کاسهها میخورد به در خانه آمده و به کاسههای آنان آجیل چهارشنبهسوری، شیرینی، شکلات، نقل و پول میریزد.
فالگوشی و گرهگشایی:
یکی از رسمهای چهارشنبهسوری است که در آن دختران جوان نیت میکنند، پشت دیواری میایستند و به سخن رهگذران گوش فرا میدهند و سپس با تفسیر این سخنان پاسخ نیت خود را میگیرند.
به نظر می آید که تمام اتفاقات و اسطوره ها در این ماجرا به هم آمیخته باشند. کما اینکه شیوة رشد و پرورش اسطوره ها همین افزودن و کاستن به مراسم مربوطه به فراخور پسند مردمان هر روزگار است.
منابع:
ویکی پدیا
سخنرانی سجادآیدینلو به همین مناسبت در اسفند 97
در قدیمیترین اشاره به «شب سوری» در قرن چهارم در تاریخ بخارا اشارهای به روز چهارشنبه نیست ولی از لفظ «عادت قدیم» استفاده شدهاست که نشاندهنده پیشینه این جشن است:
"و چون امیر منصور بن نوح به مُلک بنشست، اندر ماه شوال سال سیصد و پنجاه، به جوی مولیان، فرمود تا آن سرای را دیگر بار عمارت کردند و هر چه هلاک و ضایع شده بود بهتر از آن به حاصل کردند. آنگاه امیر به سرای بنشست و هنوز سال تمام نشده بود که چون شبِ سوری چنانکه عادت قدیم است، آتشی عظیم افروختند. پارهای از آن بجست و سقف سرای درگرفت و دیگر باره جمله سرای بسوخت."
طبیعتا از روی آتش به این بزرگی نمی توانستند بپرند و رسم پریدن بعدها افزوده شده است. ترکیب اصلی "چهارشنبة سوری" بوده است (سرخ=آتش) که بعدها برای تسهیل تلفظ، اضافة آن قطع شده است.
در کتاب "نخبه الدهر" در قرن هفتم و هشتم آمده که همه ایرانیان در عیدهای خویش آتش می افروزند تا عفونت های زمستان را از بین ببرند. چنان که امروز هم می گوییم "زردی من از تو، سرخی تو از من."
در کتاب "مجمل رشوند" 1274 از برگزاری چهارشنبه صوری در زمان ناصرالدین شاه سخن رفته است.
دکتر آیدین لو مهمترین ریشة چهارشنبه سوری را در اعتقاد به بازگشت فروهرها در روزهای پایان سال می داند که باید به وسیلة روشن کردن آتش در پشت بام ها آن ها را به خانه های خودشان راهنمایی می کردند. اما لفظ" چهارشنبه" به بعد اسلام مربوط است. چون چهارشنبه در نظر اعراب نحس است و در این روز نحسی هایشان را به آتش می سپردند یا به آتش می کشیدند. ایرانیان قبل از اسلام، هفته نداشتند و هریک از روزهای ماه را به نامی میخواندند.
برخی پژوهشگران واژه «سور» در ترکیب «چهارشنبهسوری» را بهمعنای "جشن" و برخی «سور» را شکلی دیگر از "سُرخ" میدانند (مانند گل سوری بهمعنای گل قرمز) و آن را نشانهای از سرخبودن آتش، یا سرخی و سلامتی فرد میدانند.
ابراهیم پورداوود می گوید چهارشنبهسوری ریشه در جشن نزول فروهرها دارد که شش روز پیش از فرارسیدن نوروز برگزار میشد.
در شهرهای کردنشین ایران، در عصر این روز آتش بر بالای کوهها افروخته میشود و دختران و پسران کرد دور آتش حلقه زده و دست به دست هم با خواندن آوازها و سرودهای ملی و باستانی خود، رقص کردی را اجرا میکنند و این روز را به رسم نیاکان خود پاس میدارند
قاشقزنی:
در این رسم دختران و پسران جوان، چادری بر سر و روی خود میکشند تا شناخته نشوند و به در خانه دوستان و همسایگان خود میروند. صاحبخانه از صدای قاشقهایی که به کاسهها میخورد به در خانه آمده و به کاسههای آنان آجیل چهارشنبهسوری، شیرینی، شکلات، نقل و پول میریزد.
فالگوشی و گرهگشایی:
یکی از رسمهای چهارشنبهسوری است که در آن دختران جوان نیت میکنند، پشت دیواری میایستند و به سخن رهگذران گوش فرا میدهند و سپس با تفسیر این سخنان پاسخ نیت خود را میگیرند.
به نظر می آید که تمام اتفاقات و اسطوره ها در این ماجرا به هم آمیخته باشند. کما اینکه شیوة رشد و پرورش اسطوره ها همین افزودن و کاستن به مراسم مربوطه به فراخور پسند مردمان هر روزگار است.
منابع:
ویکی پدیا
سخنرانی سجادآیدینلو به همین مناسبت در اسفند 97
🔹پیام اخلاقی و انسانی استاد مهرداد بهار
در ایدههای استاد مهرداد بهار یک پیام مهم انسانی و اخلاقی پنهان است: جستجوی رد پای «دیگری» در فرهنگ خویشتن نه دیگریزدایی از فرهنگ خود؛ زیرا هیچ فرهنگی اصیل نیست. او به اسطورهشناسان وطنی هشدار میدهد، هیچ فرهنگی خودبسنده نیست و هر فرهنگی در واقع حاصل اتصالات فرهنگهای مختلف است پس هر نوع سرهگرایی فرهنگی و سیاسی نوعی فاشیسم است.
سینا جهاندیده
@tabarshenasi_ketab
در ایدههای استاد مهرداد بهار یک پیام مهم انسانی و اخلاقی پنهان است: جستجوی رد پای «دیگری» در فرهنگ خویشتن نه دیگریزدایی از فرهنگ خود؛ زیرا هیچ فرهنگی اصیل نیست. او به اسطورهشناسان وطنی هشدار میدهد، هیچ فرهنگی خودبسنده نیست و هر فرهنگی در واقع حاصل اتصالات فرهنگهای مختلف است پس هر نوع سرهگرایی فرهنگی و سیاسی نوعی فاشیسم است.
سینا جهاندیده
@tabarshenasi_ketab
گفتار عرفانی
شرح غزل شمارهٔ ۵۹۳ دیوان شمس (برون شو ای غم از سینه)
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
محمدامین مروتی
در این غزل کوتاه، مولانا مطابق معمول از حال بسیار خوشش سخن می گوید که در لفظ نمی گنجد.
برون شو ای غم از سینه، که لطف یار میآید
تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار میآید
مولانا ای غم! از من دور شو که محبوبم دارد می آید. دلم را هم تقدیم دلدار کرده ام و هویتی و انانیتی برایم باقی نمانده است.
نگویم یار را شادی، که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او، ز شادی عار میآید
نمی گویم سوغات یارم شادی است که عشق ورای شادی و غم است.
مسلمانان مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من، مسلمانوار میآید
ای مسلمانان! دوباره مسلمان شوید که کفر هم از محبوب من خجالت می کشد و به یار من ایمان آورده است.
شیخ محمود شبستری هم در گلشن راز همین مضمون را پروده و می گوید:
به باطن، نفس ما چون هست کافر
مشو راضی به دین اسلام ظاهر
ز نو، هر لحظه ایمان تازه گردان
مسلمان شو، مسلمان شو، مسلمان
برو ای شُکر، کاین نعمت، ز حدّ شُکر بیرون شد
نخواهم صبر گرچه او، گهی هم کار میآید
صبر بر نداشته و شکر داشته، دو فضیلت بزرگند. مولانا می گوید عاشق از شکر و صبر هم در می گذرد، هر چند صبر کردن بر جفای معشوق هم لازم است.
رَوید ای جمله صورتها، که صورتهای نو آمد
عَلَمهاتان نگون گردد، که آن بسیار میآید
صورت های کهنه و تکراری در عشق، وجود ندارند و جهان بر عاشق نو به نو صورت می نماید. مولانا می گوید پرچم کهنگی سرنگون شود تا به جایش پرچم عشق بلند شود که صورت های نو و فراوان با خود می آورد.
دَر و دیوار این سینه، همیدَرَّد ز انبوهی
که اندر دَر نمیگنجد، پس از دیوار میآید
مولانا می گوید سینه ام گنجایش این فراوانی نعمت و خوشی را ندارد. اگر شادی معمولی از در بیاید شادی من از در و دیوار هجوم می آورد.
20 اسفند 1403
با تو می گویم:
يك كندو عسل به قدر يك قطره ی محبت شيرين نيست. نادر ابراهیمی
عقل باید در همهیِ تعهّداتش، خود را تابعِ نقد کند و نمیتواند آزادیِ نقد را به وسیلهیِ هیچ مانعی از بین ببرد، بیآنکه به خود ضرر برساند. هیچ چیز آنقدر مقدّس نیست که خود را از نقد و تحقیقِ آزمونگر، که هیچ اعتبار و اقتدارِ شخصیای را به رسمیّت نمیشناسد، معاف کند. در اصل، وجودِ عقل مبتنی بر آزادی است. زیرا عقل هیچ اعتبار و اقتدارِ مستبدّانهای ندارد.
( #ایمانوئل_کانت ؛ #نقد_عقل_محض ؛ A739/B767؛ ترجمهی بهروز نظری)
گفتار فلسفی
ادوارد سعید (1935-2003)
محمدامین مروتی
شرق شناسی یا اورینتالیسم، محل نزاع مخالفان و موافقان بوده است. ادوارد سعید، خاورشناسان را دارای مطامع استعماری ارزیابی کرده است. وی معتقد بود شرق شناسان با معیارهای خودشان به شرق شناسی پرداخته اند.
منشاء سوء ظن ها به شرق شناسان، تا حدی تبلیغاتِ میسیونرهای مذهبی مسیحی برای تبلیغ مسیحیت بود. علت دیگر تکه پاره شدن خلافت عثمانی توسط پیروزمندان جنگ اول و به خصوص ایجاد اسرائیل و شکست اعراب از آنان بود. جالب است که خاورشناسان به همان اندازه که در کشورهای شرقی در معرض سوء ظن بوده اند، در کشورهای خود نیز متهم به ترویج اسلام می شدند. برعکس کسانی مانند علامه طباطبایی معتقدند شخصیت هایی مانند آنه ماری شیمل و کربن، به تشیع و تصوف گراییده بودند.
"رابرت اروین" در کتاب دانش خطرناک،(نشر ماهی، با ترجمه محمد دهقانی) رویه سعید را افراطی می داند و او را به سوء نیت و مغالطه متهم می کند. به نظر او سعید، شرق را به عالم اسلام و عالم اسلام را هم به دنیای عرب تقلیل داده است. محمد دهقانی مترجم کتاب می گوید:
"رابرت اروین از شاگردان برنارد لوییس، دانشمند و شرقشناس مشهور بوده که ...نشان داده است شرقشناسی جریان واحدی نیست که عدهای از پیش تصمیم گرفته باشند آن را در مسیر استثمار و استعمار ملتهای شرق پیش ببرند. این کتاب به خوبی نشان میدهد که انگیزههای شرقشناسان بسیار متفاوت بوده است. برخی از آنها حقوقبگیر دولتها یا همسان با مواضعی ایدئولوژیک و در خدمت آنها بودند. اما برخی دیگر هم افرادی مستقل بودند که از سر علاقه شخصی به شرق و سنتهای شرقی وارد این عرصه شدند. برخی از این ها مبلغان مذهبی بودند که شرقشناس شدند تا بتوانند در سرزمینهای مسلمانان، بوداییها، هندوهای هندوستان یا در چین مرام مذهبی و دینی خودشان را تبلیغ کنند. همچنین برخی برای کسب ثروت شرقشناس شدند و برخی نظامی بودند و مقاصد نظامی داشتند اما به زبان و ادبیات آن کشورها علاقهمند شدند. به هرحال انگیزهها بسیار مختلف و متفاوت بوده و نمیتوان مانند سعید این انگیزهها را ساده کرد و همه شرقشناسان را عوامل استعمار غرب دانست.... کتاب به مصائب و گرفتاریهایی اشاره میکند که شرقشناسان متحمل شدند. برخی از این افراد جان، ثروت، سلامت و حیثیت اجتماعی خودشان را در این راه به خطر انداختند، برخی دیوانه تلقی شدند یا دیوانه شدند، برخی در کشورهای خودشان به جرم اشاعه اسلام یا از بین بردن مسیحیت به زندان افتادند، برخی دیگر به اتهام خیانت، دشمنی و جاسوسی به دست مسلمانان یا اعراب کشته شدند بنابراین شرقشناسی دانشی خطرناکی و توام با مصائب بوده است."
حق این است که شرق شناسان مانند سایر دانشمندان، رویکردهای بسیار متفاوتی از استعماری تا تحقیقاتی و حتی شیفتگی داشته اند. نیکلسون و ادوارد براون و کربن و شیمل به واقع شیفته فرهنگ و ادب ایران بودند. تا قبل از حفاری های اروپاییان در تخت جمشید و تخت سلیمان، ما از گذشته تاریخی خود اطلاعات چندانی نداشتیم. اگر شرق شناسان نبودند بخش مهمی از میراث فرهنگی شرق کماکان ناشناخته بود. اتفاقا بیشتر شرق شناسان کوشیده اند سویة فرهنگی و لطیف فرهنگ شرقی را برجسته کنند و سویه خشن و سیاسی اش را به حساب این فرهنگ نگذارند.
مثلا "ارنست رنان"، زبان و ذهنیت عربی را (به عکس زبان فارسی)، فاقد ظرفیت برای اندیشه فلسفی می دانست.
"لویی ماسینیون"، برخلاف استادش گولدزیهر، رویکردی شورمندانه به تاریخ دارد تا جایی که کسی مانند علامه قزوینی او را بنگی و چرسی می داند و تحقیقاتش را بی ارزش می داند ولی شخصیتی مانند شریعتی به شدت تحت تاثیر او بود. ماسینیون در قالب یک کاتولیک مومن، دنبال برکشیدنِ اسطوره های مسیح واری مانند ژاندارک و حلاج از درون تاریخ است. او که ابتدا موافق استعمار فرانسه بود، بعدا مخالف آن شد و در کنار سارتر، از استقلال الجزایر حمایت کرد. اما در تمام عمر مخالف استعمار انگلیس و همچنین مخالف صهیونیسم بود.
احمد کریمیحکاک هم معتقد است:
ادوارد سعید عرب فلسطینی تحصیل کرده در غرب(انگلیس و امریکا) بود و وقتی به شرقشناسی فکر میکرد بیشتر به اعراب فکر میکرد و مساله فلسطین را در ذهن داشت....من فکر میکنم سعید در این موضوع به گزافه رفت. .... ادوارد سعید در آثاری که در دهه 80 و 90 میلادی نوشت، بعضی از سخنان خودش را پس گرفت و از آن تعمیم پا پس کشید .... در قرن نوزدهم غربیانی که به ایران میآمدند و در زبان فارسی تحقیق میکردند، مشتاقانه و با روحیه دانشطلبی و دانشپژوهی میآمدند و حتی خطهای قدیمی ایران مثلا خط میخی را خواندند و برای ما معنادار کردند.... مثلا در قرن بیستم ما گفتوگویی وسیع میان بدیعالزمان فروزانفر و نیکلسون داریم .... "
منابع:
روزنامه اعتماد/ گزارش نقد و بررسی دو کتاب:«دانش خطرناک، شرقشناسی و مصائب آن» نوشته رابرت اروین با ترجمه محمد دهقانی و «شرقشناسی» نوشته الکساندر لئون مکفی با ترجمه مسعود فرهمندفر / نشست هفتگی شهر کتاب روز سهشنبه ۲۵ آذر
روزنامه اعتماد/ گزارش نقد و بررسی دو کتاب:«دانش خطرناک، شرقشناسی و مصائب آن» نوشته رابرت اروین با ترجمه محمد دهقانی و «شرقشناسی» نوشته الکساندر لئون مکفی با ترجمه مسعود فرهمندفر / نشست هفتگی شهر کتاب روز سهشنبه ۲۵ آذر
با تو می گویم:
انسان با توجه به تعداد چیزهایی که میتواند بدون آنها به زندگی ادامه دهد، ثروتمند است. (اضطراب موقعیت - آلن دوباتن)