Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
صدای خوب/خانم ساریه نويد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دستگاه های موسیقی ایرانی
عیدانه
محمدامین مروتی
ایام را مبارک باد از شما، مبارک شمایید، ایام می آیند تا به شما مبارک شوند. " شمس تبریزی"
نوروز در ذهن کودکی هایمان، معنی نونوارشدن و خریدن لباس های تازه و بعدش هم عیدی گرفتن و دید و بازدید داشت.
اما در گفتمان های سیاسی-اجتماعی، شعار غالب این بود: "عید ما روزی است کز ظلم آثاری نباشد." یعنی عید و شادی موکول به یک تحول اجتماعی در آینده ی نامعلوم می شد. در مقابلِ این جماعت، اهل دل، عید را موکول به خوشیِ دل می کردند. به قول سهراب: "دل خوش سیری چند؟"
نادر ابراهیمی می گفت:" هزار بهار طبیعت به یک بهار دل نمی ارزد و یک پاییز دل ، غم هزار پاییز طبیعت را در خود دارد."
در ادبیات دینی و عرفانیمان، تحول روزگار را با تحول دل و قلب هماهنگ می خاستیم که در قالب شعر معروف نوروزی متبلور شده است که "یا مقلب القلوب و الاحوال. یا محول الحال والاحوال.یا مدبر الیل والنهار! حَوّل حالنا الی احسن الحال. " و از قول بزرگان دینی آمده است که عید واقعی، روزی است که در آن گناه نکرده باشیم.
سخن شمس نیز همین است. او می گوید تبرک و برکت ایام به ما بستگی دارد و به آنچه در درون ماست. اگر خودمان مبارک باشیم و مبارک شویم، به ایام هم برکت خواهیم داد و هر لحظه در درونمان عیدی دیگر خواهیم داشت:
عارفان هر لحظه عید کنند
عنکبوتان مگس قدید کنند
عنکبوت مگس ها را شکار و خشک می کند تا بعدا از آن استفاده کند ولی عاشق در هر لحظه ی حال خوش است و شادیش را موکول به ایام خاص نمی کند بلکه ایام به واسطه ی شور و شوق درونی او، رنگ شادی می گیرند. عارفان برغم عنکبوتان، نو به نو زندگی می کنند و از این رو هر روزشان نوروز است. پس شمس می گوید: "ایام را مبارک باد از شما، مبارک شمایید، ایام می آیند تا به شما مبارک شوند." خانم "پیرایه یغمایی" نیز همین معنا را از شمس می گیرد و می گوید همه ی شادی ها و طراوت های عالم خارج و همه ی زیبایی گل ها و سبزه ها و کوه ها و پرنده ها ، انعکاسِ طراوت درون شماست. اگر دل خوش نباشد، هیچ چیز زیبا نیست:
نوروز بمانید که ایّام شمایید!
آغاز شمایید و سرانجام شمایید!
آن صبحِ نخستینِ بهاری که زِ شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید!
آن دشتِ طراوت زده، آن جنگلِ هشیار
آن گنبد گردنده ی آرام شمایید!
خورشید گر از بام فلک عشق فِشاند،
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!
نوروزِ کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!
عشق از نفس گرمِ شما تازه کند جان
افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!
هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،
هم صاعقه ی خشم بهنگام شمایید!
حوصله و ظرفیت شما چنان فراخ است که ابلیس غم را به دام می اندازد و مجال تنگ خلق کردنمان را به او نمی دهد:
امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست
در فنِّ کمین، حوصله ی دام شمایید!
گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،
در کوچه ی خاموشِ زمان، گام شمایید
ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید
با زبان اهل دل برای همه ی دوستانم آرزو می کنم:
آن نکو سالی که هستی در پی اش ...امسال باد...
محمدامین مروتی
ایام را مبارک باد از شما، مبارک شمایید، ایام می آیند تا به شما مبارک شوند. " شمس تبریزی"
نوروز در ذهن کودکی هایمان، معنی نونوارشدن و خریدن لباس های تازه و بعدش هم عیدی گرفتن و دید و بازدید داشت.
اما در گفتمان های سیاسی-اجتماعی، شعار غالب این بود: "عید ما روزی است کز ظلم آثاری نباشد." یعنی عید و شادی موکول به یک تحول اجتماعی در آینده ی نامعلوم می شد. در مقابلِ این جماعت، اهل دل، عید را موکول به خوشیِ دل می کردند. به قول سهراب: "دل خوش سیری چند؟"
نادر ابراهیمی می گفت:" هزار بهار طبیعت به یک بهار دل نمی ارزد و یک پاییز دل ، غم هزار پاییز طبیعت را در خود دارد."
در ادبیات دینی و عرفانیمان، تحول روزگار را با تحول دل و قلب هماهنگ می خاستیم که در قالب شعر معروف نوروزی متبلور شده است که "یا مقلب القلوب و الاحوال. یا محول الحال والاحوال.یا مدبر الیل والنهار! حَوّل حالنا الی احسن الحال. " و از قول بزرگان دینی آمده است که عید واقعی، روزی است که در آن گناه نکرده باشیم.
سخن شمس نیز همین است. او می گوید تبرک و برکت ایام به ما بستگی دارد و به آنچه در درون ماست. اگر خودمان مبارک باشیم و مبارک شویم، به ایام هم برکت خواهیم داد و هر لحظه در درونمان عیدی دیگر خواهیم داشت:
عارفان هر لحظه عید کنند
عنکبوتان مگس قدید کنند
عنکبوت مگس ها را شکار و خشک می کند تا بعدا از آن استفاده کند ولی عاشق در هر لحظه ی حال خوش است و شادیش را موکول به ایام خاص نمی کند بلکه ایام به واسطه ی شور و شوق درونی او، رنگ شادی می گیرند. عارفان برغم عنکبوتان، نو به نو زندگی می کنند و از این رو هر روزشان نوروز است. پس شمس می گوید: "ایام را مبارک باد از شما، مبارک شمایید، ایام می آیند تا به شما مبارک شوند." خانم "پیرایه یغمایی" نیز همین معنا را از شمس می گیرد و می گوید همه ی شادی ها و طراوت های عالم خارج و همه ی زیبایی گل ها و سبزه ها و کوه ها و پرنده ها ، انعکاسِ طراوت درون شماست. اگر دل خوش نباشد، هیچ چیز زیبا نیست:
نوروز بمانید که ایّام شمایید!
آغاز شمایید و سرانجام شمایید!
آن صبحِ نخستینِ بهاری که زِ شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید!
آن دشتِ طراوت زده، آن جنگلِ هشیار
آن گنبد گردنده ی آرام شمایید!
خورشید گر از بام فلک عشق فِشاند،
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!
نوروزِ کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!
عشق از نفس گرمِ شما تازه کند جان
افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!
هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،
هم صاعقه ی خشم بهنگام شمایید!
حوصله و ظرفیت شما چنان فراخ است که ابلیس غم را به دام می اندازد و مجال تنگ خلق کردنمان را به او نمی دهد:
امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست
در فنِّ کمین، حوصله ی دام شمایید!
گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،
در کوچه ی خاموشِ زمان، گام شمایید
ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید
با زبان اهل دل برای همه ی دوستانم آرزو می کنم:
آن نکو سالی که هستی در پی اش ...امسال باد...
با تو می گویم:
از ایران هم که خارج شوی، ایران از تو خارج نمی شود، در تو می ماند و تداوم می یابد.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فیلم مستند سماع، حاصل پنج سال پژوهش و تصویربرداری از مراسمهای طریقت قادریه سوله ای دولاب (کردستان ایران) و گردآوری فیلمهای قدیمی خاندان سادات هاشمی حدودا از سال 1349 (1368) تا 1402 (2023) وتبدیل فایل های آنالوگ به دیجیتال میباشد. تصاویر سیاه و سفید و رنگی که توسط تصویر بردارانی گرفته شده که نام شان مشخص نمی باشد و در انتهای فیلم از تصاویر اینجانب که با دوربین های حرفه ای عکاسی و گوپورو ثبت شده تدوین شده است.
خلاصه فیلم
طریقت قادریه، اصلیترین و قدیمیترین شاخهی تصوُّف در خاورمیانه است. این سلسله منسوب به شیخ عبدالقادر گیلانی (471-561 هجری قمری) است. مستند سماع، مربوط به خاندان هاشمی سوله دولاب با سابقه طولانی چندین قرن در ایران میباشد.
مجله هنری آرت ژورنال
@ARTTJOURNAL
خلاصه فیلم
طریقت قادریه، اصلیترین و قدیمیترین شاخهی تصوُّف در خاورمیانه است. این سلسله منسوب به شیخ عبدالقادر گیلانی (471-561 هجری قمری) است. مستند سماع، مربوط به خاندان هاشمی سوله دولاب با سابقه طولانی چندین قرن در ایران میباشد.
مجله هنری آرت ژورنال
@ARTTJOURNAL
شرح غزل شمارهٔ ۱۸۹دیوان شمس (به رقص آ)
مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
محمدامین مروتی
ذهن مولانا با دیدن همه مظاهر طبیعی، خود به خود معطوف عوالم معنوی می شود. بهار عاشقان فصل عشق و عاشقی و زیبا دیدن است. مولانا همنوا و هماهنگ با درختان، جان تازه ای می گیرد تا جایی که به رقص و پایکوبی و دست افشانی و سماع در می آید.
آمد بهارِ جانها، ای شاخِ تَر به رقص آ
چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ
بهار شده. شاخ خشک درختان سبز شده. بهار به جان عاشقان هم رسوخ کرده. تو گویی یوسف به مصر وارد شده. شکر محصول مهم مصر بوده. مولانا می گوید مصر از دیدار یوسف، غرق در شکر شده و خود شکر هم رقصان شده است.
ای شاهِ عشقپرور، مانندِ شیرِ مادر
ای شیرجوش! در رو، جانِ پدر، به رقص آ
شاهی که عشق را می پرورد همچون شیر مادر است. یعنی مثل شیر مادر در درون رگ های ما جاری می شود. پسر عزیزم! اگر جویای چنین شیری هستی، وارد جان شو و برقص.
چوگان ِ زلف دیدی، چون گوی دررسیدی
از پا و سر بُریدی، بیپا و سر به رقص آ
وقتی زلف چوگان مانند معشوق را دیدی، دست و پا را رها کردی تا مدور و گرد شوی و مثل گوی در خم زلفش روی و از خوشی برقصی.
تیغی به دست خونی، آمد مرا که: چونی؟
گفتم:«بیا که خیر است»، گفتا: «نه شر» به رقص آ
در حالی که شمشیر به دست داشت احوالم را پرسید. گفتم خیر است؟ گفت نه آمده ام تا جانت را بگیرم. از این مژده به رقص آی.
از عشق، تاجداران در چرخِ او چو باران
آن جا قبا چه باشد؟ ای خوشکمر! به رقص آ
هزاران پادشاه از عشق او، مانند قطرات باران به گردش می چرخند و می رقصند و در فکر قبای انانیت و تشخص خود نیستند. پس تو هم از آنان بیاموز و خوش برقص.
ای مست ِ هستگشته، بر تو فنا نبشته
رقعهی فنا رسیده، بهرِ سفر به رقص آ
کسی که مست دنیاست، فانی می شود و باید برای مردن آماده شود، مگر اینکه به دنیای معنا و شادی سفر کند. یعنی برای پرهیز از فنا باید رقصید.
در دست، جام ِ باده، آمد بُتم پیاده
گر نیستی تو ماده، ز آن شاه ِ نر به رقص آ
معشوق باده به دست آمده است. اگر مرد معنا هستی تحت تاثیر او و به خاطر او به رقص آی.
پایان ِ جنگ آمد، آواز ِ چنگ آمد
یوسف زِ چاه آمد، ای بیهنر! به رقص آ
صلح آمد و آوای موسیقی طنین آنداز شد. گویی یوسف از چاه نجات یافته است. بی هنر مباش و تو هم بارقص خودی بنما.
تا چند وعده باشد؟ وین سَر به سجده باشد؟
هَجرم ببُرده باشد، دنگ و اثر به رقص آ
تا کی در هجر بمانم و به امید وعدۀ وصال سجده کنم. مست و مدهوش به رقص آی.
کی باشد آن زمانی؟، گوید مرا: «فلانی!»
کای بیخبر! فنا شو! ای باخبر! به رقص آ
آن محبوب من چه موقع به من می گوید ای بی خبر! در من فنا شو تا از عالم عشق با خبر شوی و از شوق به رقص آییو
طاووس ِ ما درآید و آن رنگها برآید
با مرغ ِ جان سراید: بیبال و پر به رقص آ
طاووس عشق با رنگ هایش جلوه می کند و به مرغ جان مان می گوید برای رقص معنا به پرو بال نیازی نداری. برقص.
کور و کران ِ عالَم، دید از مسیح، مرهم
گفته مسیح ِ مریم کِ:«ای کور و کر!» به رقص آ
مسیح، کوران و کران را شفا داد و آنان را به رقص در آورد.
مخدوم، شمسِ دینست، تبریز رشکِ چینست
اندر بهار حُسنش، شاخ و شجر به رقص آ
شمس تبریزی مخدوم من است و تبریز به واسطۀ وجودش از چین زیباتر است. ای درختان به شکرانۀ بهار زیبایی شمس به رقص آیید.
9 دی 1403
مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
محمدامین مروتی
ذهن مولانا با دیدن همه مظاهر طبیعی، خود به خود معطوف عوالم معنوی می شود. بهار عاشقان فصل عشق و عاشقی و زیبا دیدن است. مولانا همنوا و هماهنگ با درختان، جان تازه ای می گیرد تا جایی که به رقص و پایکوبی و دست افشانی و سماع در می آید.
آمد بهارِ جانها، ای شاخِ تَر به رقص آ
چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ
بهار شده. شاخ خشک درختان سبز شده. بهار به جان عاشقان هم رسوخ کرده. تو گویی یوسف به مصر وارد شده. شکر محصول مهم مصر بوده. مولانا می گوید مصر از دیدار یوسف، غرق در شکر شده و خود شکر هم رقصان شده است.
ای شاهِ عشقپرور، مانندِ شیرِ مادر
ای شیرجوش! در رو، جانِ پدر، به رقص آ
شاهی که عشق را می پرورد همچون شیر مادر است. یعنی مثل شیر مادر در درون رگ های ما جاری می شود. پسر عزیزم! اگر جویای چنین شیری هستی، وارد جان شو و برقص.
چوگان ِ زلف دیدی، چون گوی دررسیدی
از پا و سر بُریدی، بیپا و سر به رقص آ
وقتی زلف چوگان مانند معشوق را دیدی، دست و پا را رها کردی تا مدور و گرد شوی و مثل گوی در خم زلفش روی و از خوشی برقصی.
تیغی به دست خونی، آمد مرا که: چونی؟
گفتم:«بیا که خیر است»، گفتا: «نه شر» به رقص آ
در حالی که شمشیر به دست داشت احوالم را پرسید. گفتم خیر است؟ گفت نه آمده ام تا جانت را بگیرم. از این مژده به رقص آی.
از عشق، تاجداران در چرخِ او چو باران
آن جا قبا چه باشد؟ ای خوشکمر! به رقص آ
هزاران پادشاه از عشق او، مانند قطرات باران به گردش می چرخند و می رقصند و در فکر قبای انانیت و تشخص خود نیستند. پس تو هم از آنان بیاموز و خوش برقص.
ای مست ِ هستگشته، بر تو فنا نبشته
رقعهی فنا رسیده، بهرِ سفر به رقص آ
کسی که مست دنیاست، فانی می شود و باید برای مردن آماده شود، مگر اینکه به دنیای معنا و شادی سفر کند. یعنی برای پرهیز از فنا باید رقصید.
در دست، جام ِ باده، آمد بُتم پیاده
گر نیستی تو ماده، ز آن شاه ِ نر به رقص آ
معشوق باده به دست آمده است. اگر مرد معنا هستی تحت تاثیر او و به خاطر او به رقص آی.
پایان ِ جنگ آمد، آواز ِ چنگ آمد
یوسف زِ چاه آمد، ای بیهنر! به رقص آ
صلح آمد و آوای موسیقی طنین آنداز شد. گویی یوسف از چاه نجات یافته است. بی هنر مباش و تو هم بارقص خودی بنما.
تا چند وعده باشد؟ وین سَر به سجده باشد؟
هَجرم ببُرده باشد، دنگ و اثر به رقص آ
تا کی در هجر بمانم و به امید وعدۀ وصال سجده کنم. مست و مدهوش به رقص آی.
کی باشد آن زمانی؟، گوید مرا: «فلانی!»
کای بیخبر! فنا شو! ای باخبر! به رقص آ
آن محبوب من چه موقع به من می گوید ای بی خبر! در من فنا شو تا از عالم عشق با خبر شوی و از شوق به رقص آییو
طاووس ِ ما درآید و آن رنگها برآید
با مرغ ِ جان سراید: بیبال و پر به رقص آ
طاووس عشق با رنگ هایش جلوه می کند و به مرغ جان مان می گوید برای رقص معنا به پرو بال نیازی نداری. برقص.
کور و کران ِ عالَم، دید از مسیح، مرهم
گفته مسیح ِ مریم کِ:«ای کور و کر!» به رقص آ
مسیح، کوران و کران را شفا داد و آنان را به رقص در آورد.
مخدوم، شمسِ دینست، تبریز رشکِ چینست
اندر بهار حُسنش، شاخ و شجر به رقص آ
شمس تبریزی مخدوم من است و تبریز به واسطۀ وجودش از چین زیباتر است. ای درختان به شکرانۀ بهار زیبایی شمس به رقص آیید.
9 دی 1403
با تو می گویم:
گفت: سنگی دیدم در راه افکنده و بر آن سنگ نبشته که مرا بگردان و بخوان!
گفتا بگردانیدم. بدان سو نبشته بود که چون تو عمل نمیکنی بدانچ میدانی، چه گونه میطلبی آنچه نمیدانی؟ (ذکر ابراهیم ادهم /تذکرةالاولیاء عطّار /به تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهار دلکش، رسید و دل به جا نباشد
از آنکه دلبر دمی به فکر ما نباشد
در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن
که جنگ و کین با من حزین روا نباشد....🎼💚
"ملک الشعرای بهار"
قطعه / بهار دلکش
آواز / استاد محمدرضا شجریان
آهنگ / درویش خان
آلبوم / عشق داند
از آنکه دلبر دمی به فکر ما نباشد
در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن
که جنگ و کین با من حزین روا نباشد....🎼💚
"ملک الشعرای بهار"
قطعه / بهار دلکش
آواز / استاد محمدرضا شجریان
آهنگ / درویش خان
آلبوم / عشق داند
جامعه شناسی اعیاد و مناسک
محمدامین مروتی
اسطوره شناسان معروف نظیر ژرژ دومزیل فرانسوی- امیل بنونسیت فرانسوی و میرچا الیاده درباره "جشن" می گویند جـشن نوعی بازگشت به نـقطه صفر و آغـاز آفـرینش و تکرار زمان آغازین (ازل) و در واقع نوعی تعلیق در زمان و مکان و شخصیت و معانی و مفاهیم می باشد. کلمه "عید" هم به معنی نوعی عودت و بازگشت است.
جامعه شناسانی نظیر "وبر" می گویند جشن نوعی خروج موقت از نظم اجتماعی است. تکوین جامعه در واقع نوعی خروج از طبیعت و فاصله گذاری با آن می باشد در حالی که جشن نوعی بازگشت به طبیعت و آزادی طبیعی و غرایز طبیعی است که در جریان آن، تقسیم بندی های اجتماعی از قبیل کار، تقسیمات طبقاتی و تابوها و قواعد و قوانین کنار گذاشته می شود و نوعی آمیزش طبقاتی و زیر پا گذاشتن آداب و رسوم و تابوها جای آن را می گیرد.
آرنولد وانژنپ روانشناس بلژیکی هم از "مناسکِ گذار" سخن می گوید که هر کدام معرف و مبین انتقال از مرحله ای به مرحله دیگر زندگی اند. مانند مناسک تولد- بلوغ- ازدواج و مرگ...
"بازی" هم مانند جشن، سوای کارکرد آموزشی، نوعی تخلیه غرایز است.
بازی و جشن مکانیسم های کم خطر و بی خطر خروج از نظم اند و جنگ و شورش و انحرافات اجتماعی ساز و کارهای پرخطر و تنش زا. بازگشت به طبیعت اگر حالت دسته جمعی و غیرگذرا داشته باشد "جنون تاریخی" نام دارد که چیزی نظیر جنون فاشیسم و نازیسم از آب در می آید.
انسان نیاز به بازی و سرگرمی و خودمشغولی دارد. بسیاری از این مناسک، همان بازی ها هستند که در دوران بچگی هم می کردیم و خیلی هم برای سلامت روانمان مفید بودند ولی اگر در جدّی گرفتن این بازی ها مبالغه شود، می تواند دستاویزِ تبلیغِ نفرت و درگیری های فرقه ای شود و دیگر از یک بازی مفید و لااقل بی ضرر تبدیل به یک بازی خطرناک و حتی خونین شود. بنابراین هشدار نسبت به تعصب نسبت به این باورها مهم است تا سعی نکنیم بازی مورد علاقه ی خود را به زور و ضرب و جنگ همه تحمیل کنیم.
(منبع: گفتگوی دکتر ناصر فکوهی با همشهری 25/ 12/ 79)
محمدامین مروتی
اسطوره شناسان معروف نظیر ژرژ دومزیل فرانسوی- امیل بنونسیت فرانسوی و میرچا الیاده درباره "جشن" می گویند جـشن نوعی بازگشت به نـقطه صفر و آغـاز آفـرینش و تکرار زمان آغازین (ازل) و در واقع نوعی تعلیق در زمان و مکان و شخصیت و معانی و مفاهیم می باشد. کلمه "عید" هم به معنی نوعی عودت و بازگشت است.
جامعه شناسانی نظیر "وبر" می گویند جشن نوعی خروج موقت از نظم اجتماعی است. تکوین جامعه در واقع نوعی خروج از طبیعت و فاصله گذاری با آن می باشد در حالی که جشن نوعی بازگشت به طبیعت و آزادی طبیعی و غرایز طبیعی است که در جریان آن، تقسیم بندی های اجتماعی از قبیل کار، تقسیمات طبقاتی و تابوها و قواعد و قوانین کنار گذاشته می شود و نوعی آمیزش طبقاتی و زیر پا گذاشتن آداب و رسوم و تابوها جای آن را می گیرد.
آرنولد وانژنپ روانشناس بلژیکی هم از "مناسکِ گذار" سخن می گوید که هر کدام معرف و مبین انتقال از مرحله ای به مرحله دیگر زندگی اند. مانند مناسک تولد- بلوغ- ازدواج و مرگ...
"بازی" هم مانند جشن، سوای کارکرد آموزشی، نوعی تخلیه غرایز است.
بازی و جشن مکانیسم های کم خطر و بی خطر خروج از نظم اند و جنگ و شورش و انحرافات اجتماعی ساز و کارهای پرخطر و تنش زا. بازگشت به طبیعت اگر حالت دسته جمعی و غیرگذرا داشته باشد "جنون تاریخی" نام دارد که چیزی نظیر جنون فاشیسم و نازیسم از آب در می آید.
انسان نیاز به بازی و سرگرمی و خودمشغولی دارد. بسیاری از این مناسک، همان بازی ها هستند که در دوران بچگی هم می کردیم و خیلی هم برای سلامت روانمان مفید بودند ولی اگر در جدّی گرفتن این بازی ها مبالغه شود، می تواند دستاویزِ تبلیغِ نفرت و درگیری های فرقه ای شود و دیگر از یک بازی مفید و لااقل بی ضرر تبدیل به یک بازی خطرناک و حتی خونین شود. بنابراین هشدار نسبت به تعصب نسبت به این باورها مهم است تا سعی نکنیم بازی مورد علاقه ی خود را به زور و ضرب و جنگ همه تحمیل کنیم.
(منبع: گفتگوی دکتر ناصر فکوهی با همشهری 25/ 12/ 79)
با تو می گویم:
آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
هر گیاهی که به نوروز نجنبد، حطب است (سعدی)
حیف باشد دلِ آزاده به نوروز غَمین
این من امروز شنیدم زِ زبانِ سوسن
هفتشین ساز مَکن جانِ من اندر شبِ عید
شِکوه و شین و شَغَب، شَهقه و شور و شیوَن
هفتسین ساز کن از سبزه و از سُنبل و سیب
سنجد و ساز و سُرود و سَمَنو سَلْوی و من
باشد این هفت به همراهِ تو و در بَرِ تو
از قد و چهره و خال و لب و گیسو و ذَقَن
هفتسین را به یکی سفرهی دلخواه بِنِه
هفتشین را به درِ خانهی بدخواه فِکن
صبحِ عید است بُرون کن زِ دل، این تاریکی
کآخر این شامِ سیه، خانه نماید روشن...
"ملکالشعرای بهار"
تصویر: تابلوی نقاشی "سفرهی هفتسین" اثرِ "حسینخان شیخ"، او از شاگردان کمالالملک بود.
@Honarrvareh
این من امروز شنیدم زِ زبانِ سوسن
هفتشین ساز مَکن جانِ من اندر شبِ عید
شِکوه و شین و شَغَب، شَهقه و شور و شیوَن
هفتسین ساز کن از سبزه و از سُنبل و سیب
سنجد و ساز و سُرود و سَمَنو سَلْوی و من
باشد این هفت به همراهِ تو و در بَرِ تو
از قد و چهره و خال و لب و گیسو و ذَقَن
هفتسین را به یکی سفرهی دلخواه بِنِه
هفتشین را به درِ خانهی بدخواه فِکن
صبحِ عید است بُرون کن زِ دل، این تاریکی
کآخر این شامِ سیه، خانه نماید روشن...
"ملکالشعرای بهار"
تصویر: تابلوی نقاشی "سفرهی هفتسین" اثرِ "حسینخان شیخ"، او از شاگردان کمالالملک بود.
@Honarrvareh
در باب سفر
محمدامین مروتی
خاطرات فروغ در سفرش به اروپا را می خواندم. انگیزه اش از سفر را فشار های روحی اعلام می کند و از تاثیر آرامش بخش سفر در روحیه اش می گوید. خودم هم تجربه ی مشابهی از سفر دارم. یک جورهایی موتور ذهن خلاص می شود و دغدغه ها و نگرانی ها و فشار های روحی گم می شوند. شاید علتش این است که احساس نمی کنی بابت همه ی حرکات باید به کسی حساب پس بدهی و مجبور نیستی مواظب نگاه هایی باشی که دائم تو را می پایند و قضاوت می کنند. فکرش را می کنم فشار اجتماع، کمر روح انسان را خم و او را دچار پیری زودرس می کند. انسان در میان غریبه های بی آزار بیشتر به خودش نزدیک می شود.
این جملات را حین خواندن یادداشت های فروغ نوشتم و سپس سراغ ادامه ی آن رفتم و با تعجب متوجه شدم در بند 30 این یادداشت ها عین مطالبی که راجع به غربت و آشنایی نوشته ام، آمده است. او می گوید آشنایی تولید تکلف و حجاب می کند و آدم با غریبه ها خود را هم بهتر می شناسد و این البته راجع به همه ی سفرها صادق است ولی در کشورهایی مثل کشور ما یک تکلف عام و فراگیر، به صورت مضاعفی باعث می شود نتوانیم خودمان نباشیم.
انگیزه ی فریب دیگران مانع اصلی آن است که ما بتوانیم خودمان باشیم و این فریب خود دو دلیل دارد. یکی فریب دیگران برای بهتر جلوه کردن و جلب و جذب خیر آنان. یعنی خود را بهتر از آن چه هستم نشان می دهیم و دیگری فریب دیگران برای درامان ماندن از شر آنان که در این مورد حافظ و رندی او نماینده ی فرهنگ ما ایرانیانی است که بعضا مجبور شده ایم خودمان و مکنونات قلبیمان را از ترس آزار محتسبان پنهان کنیم. هر دو دلیل، راحتی و آرامش و باز بودن ما را مختل و مخدوش می کند و موجب صرف انرژی بسیار و تحمل فشار عصبی زائدی می شوند که کیفیت زندگی و حس و حال واقعی ما را می گیرند و ما را از خود بیگانه می کنند. ما گاهی برای جلب خیر دیگران از خود دور می شویم و به نمایش دچار می شویم و گاهی برای درامان ماندن از شر آنان. درد این است و اما درمان؟ انسان تنها وقتی عشق می ورزد متوجه ی خود راحت و صمیمی و بی تکلف خویشتن می شود. عشق تکلف ها و حجاب ها و ترس ها و طمع ها را از میان برمی دارد و به تو اجازه می دهد از سنگر و پیله ی خود به در آیی و با آدم و عالم در آمیزی.
محمدامین مروتی
خاطرات فروغ در سفرش به اروپا را می خواندم. انگیزه اش از سفر را فشار های روحی اعلام می کند و از تاثیر آرامش بخش سفر در روحیه اش می گوید. خودم هم تجربه ی مشابهی از سفر دارم. یک جورهایی موتور ذهن خلاص می شود و دغدغه ها و نگرانی ها و فشار های روحی گم می شوند. شاید علتش این است که احساس نمی کنی بابت همه ی حرکات باید به کسی حساب پس بدهی و مجبور نیستی مواظب نگاه هایی باشی که دائم تو را می پایند و قضاوت می کنند. فکرش را می کنم فشار اجتماع، کمر روح انسان را خم و او را دچار پیری زودرس می کند. انسان در میان غریبه های بی آزار بیشتر به خودش نزدیک می شود.
این جملات را حین خواندن یادداشت های فروغ نوشتم و سپس سراغ ادامه ی آن رفتم و با تعجب متوجه شدم در بند 30 این یادداشت ها عین مطالبی که راجع به غربت و آشنایی نوشته ام، آمده است. او می گوید آشنایی تولید تکلف و حجاب می کند و آدم با غریبه ها خود را هم بهتر می شناسد و این البته راجع به همه ی سفرها صادق است ولی در کشورهایی مثل کشور ما یک تکلف عام و فراگیر، به صورت مضاعفی باعث می شود نتوانیم خودمان نباشیم.
انگیزه ی فریب دیگران مانع اصلی آن است که ما بتوانیم خودمان باشیم و این فریب خود دو دلیل دارد. یکی فریب دیگران برای بهتر جلوه کردن و جلب و جذب خیر آنان. یعنی خود را بهتر از آن چه هستم نشان می دهیم و دیگری فریب دیگران برای درامان ماندن از شر آنان که در این مورد حافظ و رندی او نماینده ی فرهنگ ما ایرانیانی است که بعضا مجبور شده ایم خودمان و مکنونات قلبیمان را از ترس آزار محتسبان پنهان کنیم. هر دو دلیل، راحتی و آرامش و باز بودن ما را مختل و مخدوش می کند و موجب صرف انرژی بسیار و تحمل فشار عصبی زائدی می شوند که کیفیت زندگی و حس و حال واقعی ما را می گیرند و ما را از خود بیگانه می کنند. ما گاهی برای جلب خیر دیگران از خود دور می شویم و به نمایش دچار می شویم و گاهی برای درامان ماندن از شر آنان. درد این است و اما درمان؟ انسان تنها وقتی عشق می ورزد متوجه ی خود راحت و صمیمی و بی تکلف خویشتن می شود. عشق تکلف ها و حجاب ها و ترس ها و طمع ها را از میان برمی دارد و به تو اجازه می دهد از سنگر و پیله ی خود به در آیی و با آدم و عالم در آمیزی.
با تو می گویم:
اگر چیزی برای آفریدن ندارید، خود را باز بیافرینید. (کارل_گوستاو_یونگ)
آیه هفته:
كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى: حقا كه انسان سركشى مىكند، أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى: اگر خود را بينياز ببيند. (سوره علق آيه 6 و7)
شعر هفته:
نشانِ اهلِ خدا عاشقیست، با خود دار
که در مشایخِ شهر این نشان نمیبینم (حافظ)
کلام هفته:
شخصی جهنم را اینطور تعریف می کرد:
در آخرین روز زندگی ات روی زمین آن شخصی که هستی، شخصی را که می توانستی باشی ملاقات خواهد کرد و جهنم را حس خواهی کرد. (مارک_فیشر/کتاب: حکایت آنکه دلسرد نشد)
داستانک:
شيخ ما را گفتند كه مردان او در مسجد باشند؟ گفت در خرابات هم باشند. (محمد بن منور/ مقامات شیخ ابوسعید ابی الخیر)
طنز هفته:
متنفرم از اینا که تازه پدر مادر شدن هی میپرسن بچه شبیه کیه؟
بابا ده دقیقه س دنیا اومده! بزار يكم بگذره...الان شبیه قورباغس فقط😂😂
كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى: حقا كه انسان سركشى مىكند، أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى: اگر خود را بينياز ببيند. (سوره علق آيه 6 و7)
شعر هفته:
نشانِ اهلِ خدا عاشقیست، با خود دار
که در مشایخِ شهر این نشان نمیبینم (حافظ)
کلام هفته:
شخصی جهنم را اینطور تعریف می کرد:
در آخرین روز زندگی ات روی زمین آن شخصی که هستی، شخصی را که می توانستی باشی ملاقات خواهد کرد و جهنم را حس خواهی کرد. (مارک_فیشر/کتاب: حکایت آنکه دلسرد نشد)
داستانک:
شيخ ما را گفتند كه مردان او در مسجد باشند؟ گفت در خرابات هم باشند. (محمد بن منور/ مقامات شیخ ابوسعید ابی الخیر)
طنز هفته:
متنفرم از اینا که تازه پدر مادر شدن هی میپرسن بچه شبیه کیه؟
بابا ده دقیقه س دنیا اومده! بزار يكم بگذره...الان شبیه قورباغس فقط😂😂
فیلم هفته: گل صحرا (2009)
گل صحرا فیلمی در ژانر زندگینامه است به کارگردانی شری هورمن و بازی لیا کبده و سالی هاوکینز .
این فیلم بر اساس زندگی واقعی واریس دیری دختری سومالیایی ساخته شده که در خانواده ای فقیر و سنتی به دنیا آمده و به رسم کشورش ختنه شده است. در زمانی که هنوز بچه است پدرش در ازای پول، او را به عنوان زن چهارم به پیرمردی می دهد. واریس به موگادیشو فرار می کند و از آنجا به فرانسه و به ولگردی می پردازد تا مورد توجه مدسازان قرار می گیرد و به مدل تبدیل و کم کم مشهور می شود.....
گل صحرا قصه زندگی پر غصه زنان در جوامع عقب افتاده و سرنوشت پر فراز و نشیب شان است.
گل صحرا فیلمی در ژانر زندگینامه است به کارگردانی شری هورمن و بازی لیا کبده و سالی هاوکینز .
این فیلم بر اساس زندگی واقعی واریس دیری دختری سومالیایی ساخته شده که در خانواده ای فقیر و سنتی به دنیا آمده و به رسم کشورش ختنه شده است. در زمانی که هنوز بچه است پدرش در ازای پول، او را به عنوان زن چهارم به پیرمردی می دهد. واریس به موگادیشو فرار می کند و از آنجا به فرانسه و به ولگردی می پردازد تا مورد توجه مدسازان قرار می گیرد و به مدل تبدیل و کم کم مشهور می شود.....
گل صحرا قصه زندگی پر غصه زنان در جوامع عقب افتاده و سرنوشت پر فراز و نشیب شان است.
گفتار ادبی
"معمای حافظ" از نظر داریوش آشوری
محمدامین مروتی
داریوش آشوری در مقالة "معمای حافظ" بن مایه و ریشۀ اندیشه حافظ در آفرینش دو کاراکتر اصلی غزل هایش یعنی "رند و زاهد" را در تفسیرِ عرفانی خواجه عبدالله انصاری و تفسیر کشف الاسرار میبدی می داند:
"به گمانِ من، تفسیرِ عرفانی کشف الاسرار را باید “متنِ مادر” برای تمامی ادبیاتِ عرفانِ عاشقانه ی پس از آن دانست. این تأویل سرچشمه ی آثارِ شعری و نثری صوفیانه در روایتِ رابطه ی عاشقانه ی انسان و خداست. ، از سنایی و عطار و عراقی و مولوی و احمدِ غزالی و عین القضاتِ همدانی تا روزبهانِ بقلی و نجم الدینِ رازی و سعدی و خواجو و حافظ."
همه ماجرا ریشه در قصه آفرینش و مباحثات خدا، فرشتگان، آدم و ابلیس دارد.
"در این روایت، "آدم “گناهکار” و فسادکار و خونریز است، چنان که فرشتگان او را وصف می کنند، اما از نظرِ مقام در عالمِ آفرینش و نزدیکی به خدا برتر است از فرشتگانِ بی گناهِ عابد و زاهدی که وقتِ خود را، به عبادتِ خدا می گذرانند...... خدا در مقامِ “معشوق”، “بارِ امانت” را بر دوشِ او می گذارد و او را روانه ی “سفر”ی پرخطر از بهشت به عالمِ خاکی می کند، یعنی از عالمِ بی گناهی به عالمِ گناه کاران. از دلِ این تأویل است که دو سَرنمون archetype ازلی یا نمونه ی مثالی “زهد” و “رندی” پدیدار می شود. فرشتگانِ زاهدِ عابدِ به ظاهر مقرّبِ درگاهِ الاهی، نمونه و نمادِ مثالِ نخستین اند، یعنی زهد و بی گناهی، و آدمِ دارای استعدادِ گناه کاری و فسق و بدکاری نمونه و نمادِ مثالِ دوّمین، یعنی “رندی"..... از دلِ تأویلِ شاعرانه ی صوفیانه ی داستانِ آفرینش در قرآن، خداشناسی، انسان شناسی و فرشته شناسی ای بیرون می آید که اساسِ نظری عرفانِ عاشقانه و آفرینندگی شاعرانه ی آن است."
9 فروردین 1404