Forwarded from مخفیگاه
نگاهش به سبزه عید که افتاد رفت توی فکر؛ لحظاتی گذشت ... وقتی سرشو بالا آورد و فهمید که دارم با تعجب نگاه می کنم ، لبخند تلخی زد.
گفتم: گیله مرد! توی سبزهها چی دیدی که رفتی تو فکر؟! کمی سکوت کرد و گفت: به این دونههای سبز شده نگاه کن؛ چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند ...
گفتم: خب !
گفت: سیصد شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود؛ میترسم رشد که نکرده باشم هیچ، افت هم کرده باشم! دونهای که نخواد رشد کنه؛ هر چقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط بیشتر میگنده ...
#بزرگ_علوی
کتاب: گیله مرد
کانال مخفیگاه: @makhfigah_channel
گفتم: گیله مرد! توی سبزهها چی دیدی که رفتی تو فکر؟! کمی سکوت کرد و گفت: به این دونههای سبز شده نگاه کن؛ چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند ...
گفتم: خب !
گفت: سیصد شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود؛ میترسم رشد که نکرده باشم هیچ، افت هم کرده باشم! دونهای که نخواد رشد کنه؛ هر چقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط بیشتر میگنده ...
#بزرگ_علوی
کتاب: گیله مرد
کانال مخفیگاه: @makhfigah_channel
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
▪️گفتوگو با بزرگ علوی دربارهی دید صادق هدایت به موضوع زن
او عقب دختر اثیری میگشت؛ [...] زن عادی برای او کافی نبود. او دنبال یک موجود آسمانی میگشت.
#بزرگ_علوی
#صادق_هدایت
@NazariyehAdabi
او عقب دختر اثیری میگشت؛ [...] زن عادی برای او کافی نبود. او دنبال یک موجود آسمانی میگشت.
#بزرگ_علوی
#صادق_هدایت
@NazariyehAdabi