This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیشب «و» چیز عجیبی تعریف کرد. او و [برادرش] در بچگی آهوی کوچک دستآموز عزیزی داشتند که او هم دوستشان میداشت و به آنها خو گرفته بود. در دِهِ «خانقاه» بودند. برادر حصبه میگیرد و در حال احتضار است و دیگران کنار او نشستهاند و از ناچاری درمانده و منتظر که مرگ بیاید. آهو وارد اطاق میشود؛ دیرگاهِ شب. کسی جم نمیخورد و همه خاموشند و با تعجب نگاه میکنند. آهو میرود کنار بستر بیمار، بویش میکند، لحظهای میایستد، دوری میزند، میرسد بالای سرِ [برادر] یک بار دیگر او را میبوید و همانطور که آمده بود، آرام میرود. آخر شب برادر عرق میکند و از مرگ نجات مییابد. همه از خوشی بچهآهو را از یاد میبَرند. فردا بعد از ظهر به یاد آهو میافتند، میگردند و در گوشهای از باغ پیدایش میکنند. آهو مرده بود.
#روزها_در_راه
#شاهرخ_مسکوب
@rahi_be_rahaei
#روزها_در_راه
#شاهرخ_مسکوب
@rahi_be_rahaei