کانال محمد امین مروتی
1.72K subscribers
1.97K photos
1.66K videos
142 files
2.92K links
Download Telegram
Forwarded from Nader Ferdowsi
یک رفیق شیرازی دارم که پروردگار پرورش گل و گیاه است. در حدی که اگر پایه‌ی میز ناهارخوری را هم فرو کند توی خاک، سبز می‌شود و سیب و موز می‌دهد. یک بار بهش گفتم که من عاشق ریحان ایرانم. حتی تخمش را از ایران آوردم و این‌جا کاشتم. اما آن نشد. بهناز کاشتم، باقر سبز شد. این‌قدر متفاوت. همه‌ی این‌ها را بهش گفتم. رفیقم گفتم تقصیر خاک است. آن تخم ریحان، فقط توی خاک ایران طعمش آن‌طور است. به نظرم منطقی آمد. لابد یک دلیل علمی هم پشتش است.

بعد رفیقم داستان یکی از فامیل‌های پدری‌اش را تعریف کرد که پنجاه سال پیش مهاجرت کرده و دیگر برنگشته. از همان روز اول به هر مسافری که می‌خواسته برود ایران یک بطری خالی داده و ازش خواسته تا آن را پر کند از خاک شیراز و برایش بیاورد. حالا بعد از پنجاه سال یک باغچه بزرگ دارد از خاک شیراز. همین‌قدر سورآل. اما عجیبی داستان این است که ریحانِ آن باغچه هم مثل ریحان ایران نشد. انگار تخم‌شان جی‌پی‌اس دارد و از مرز که خارج شدند، یک طور دیگر رشد می‌کنند.

ماجرای ریحان را تعمیم بدهم به هنر. لابد هنر هم توی خاک کشور فقط رشد می‌کند. هنری که مهاجرت کند، هیچ‌وقت اصالتش مثل هنری نیست که توی خاک خودش پرورش پیدا کرده است یا لااقل به درد مردمش بخورد. لابد دلیلش برمی‌گردد به ارتباط تنگاتنگ هنر و رنج مردم. هنرمندی که لای مردمش زندگی نکند، چطور می‌تواند رنج‌شان را تبدیل کند به هنر؟ سخت است به خدا. حالا فکر کنید که بخش عمده‌ای از هنرمندان کشوری هجرت کنند یک جای دیگر و بشوند مهره‌های منفعل و تکراری. یک گروهی هم داخل کشور استقلالشان را بفروشند بابت نان و جان‌شان. می‌ماند یک گروه معدود که حکم گُل‌های نایابی را دارند که ممکن است اگر خشک شوند، دیگر چیزی جای آن‌ها سبز نشود.

آقا، سایه و شجریان و ناظری و کدکنی و کیارستمی و الخ گل‌های نایابی هستند. با رفتن‌شان مرده‌پرستی نمی‌کنیم. برای هنری که دیگر نیست گریه می‌کنیم. می‌دانیم با جریان موجود بعید است چیزی به جا‌یشان سبز شود. البته این نظر من است و برای خودم محترم است و نه می‌خواهم کسی را متقاعد کنم و نه خلافش می‌پذیرم. تخم ریحان خوب از کجا بخریم؟
#فهیم_عطار
چهار جمله بنویسم برای دل خودم و بروم پی کارم. چند سال پیش یکی از توپولف‌های خسته‌ی ایران ایر تور سقوط کرد و مسافرانش در دم کشته شدند. فردا صبح‌اش چهار پاراگراف آه و ناله توی وبلاگم نوشتم در باب مزخرف بودن توپولف و هواپیماهای فرسوده و جان بی‌ارزش ما ایرانی‌ها. آه و ناله تنها کاری بود که از دستم برمی‌آمد. دو دقیقه بعد از این‌که آن نوشته را پست کردم، یکی به اسم آرش کامنت گذاشت که «تو که اون‌ور آبی، این چیزا به تو چه؟ تو برو دم ساحل ویسکی‌ات رو بزن». که خب متأسفانه شهر ما ساحل ندارد و ویسکی هم دوست ندارم. اما خب، با یک حرکت شمشیر ما را به دو نیمه‌ی این‌ور آب و آن ور آب تقسیم کرد.

امروز صبح هم یکی عکس خودش را با چشم گریان گذاشته بود توی توئیتر و پای عکس نوشته بود که: «با این‌که من ایران نیستم، اما دلم با خوزستان است و هم‌دردم باهاشون». بعد هم به سیاق فرهنگ غنی رایج در شبکه‌های اجتماعی، پای عکس دعوا شده بود و کلکسیونی از فحش‌های زیبای کاف‌دار و قاف‌دار به سینه‌ی‌هم الصاق کرده بودند. خلاصه‌ی دعوا سر این بود که کسانی که آنور آب هستند، دردشان مثل کسانی نیست که در خط مقدم مشکلات هستند. که خب، صاحب عکسِ با چشمان گریان و هم‌نظران‌اش می‌گفتند: «نخیرم، اصلا هم این‌طور نیست». بعد هم دوباره فحش و بزن بکوب.

یک لحظه به ذهنم خطور کرد که بروم قاطی دعوا و مثل سفیر صلح دو طرف را جدا کنم. که خب، دوباره فحش‌های باردارکننده‌ی رد و بدل شده را مرور کردم و منصرف شدم.

کلا حرف زدن خیلی ترسناک شده است. هزار دسته‌ شدیم. حتی حرف زدن از نسیمِ بهاری‌ای که لای برگ‌های درخت زیتون می‌پیچد هم بی‌خطر نیست و ممکن است مخالفانی پیدا بشود و روح آدم را لجن‌مال کنند. درست مثل همین اتفاقی که پای این عکس افتاد. بین این‌وری‌ها و آن‌وری‌ها. منطقی که به ماجرا نگاه کنیم، هر دو طرف هم درست می‌گویند و هم غلط. آن‌هایی که آن‌طرف آب هستند (مثلا من) هیچ وقت رنج‌شان شبیه به کسی وسط ماجراست نمی‌شود. آدم با شعارِ این‌که من تا آخرین قطره‌ی خونم ایرانی‌ام چه هلند باشم چه ایذه، رنج‌‌اش به مساوات نمی‌رسد. از آن‌طرف هم بعضی‌ها که داخل‌اند، هر آه و فغانی که از خارج به گوش می‌رسد را می‌گذارند به حساب یک حرکت سانتیمانتال و خدای نکرده نگاه از بالا به پائین. سرِ هیچ دعوا می‌کنیم. مثل این‌که یک روز گلبول‌های قرمز و سفید با هم جنگ کنند که احتمالا تنها برنده‌ی این جنگ حضرت ملک‌الموت است. به همین تباهی.

بدبختی‌های ما (ما= این‌ور آبی‌ها و آن‌ور آبی‌ها) کم است که بخواهیم سر موضوعی به این بیهودگی هم دعوا کنیم؟ دلم می‌خواست من هم زیر عکس نظرم را بنویسم و بگویم که آن‌ور آبی‌ها هیچ وقت رنج‌شان شبیه به رنج این‌ور آبی‌ها نمی‌شود. حتی اگر تظاهر به آن کنند. فوق‌اش گریه کنند و فوق‌اش دلشان مثل یک پارک متروک در روزهای ابری زمستان برلینِ جنگ جهانی دوم بگیرد. اما این رنج، یک رنج سانتیمانتال و از نوع هم‌دردی نیست. خودشان صاحب این رنج هستند دردش مال خودشان است. رنج دخترِ تب‌کرده‌ی توی تخت و رنج مادر مستأصل بالای سر او، هر دو اصیل و واقعی است. هر دو نفر دردمندند و هر کدام به نحوی. به جای زور زدن برای متقاعد کردن همدیگر و دسته‌بندی کردن خودمان، اجازه بدهید لااقل «ما» باقی بمانیم. «ما» بودن تنها چیزی است که برای‌مان مانده است. 
#فهیم_عطار
@fahimattar
Forwarded from گفت و چای | فهیم عطار (Fahim Attar)
این یک خاطره را بگویم و بروم. نزدیک به نیم قرن پیش، می‌خواستم با یکی از دخترهای دانشکده‌ی مکانیک دوست بشوم. من هیچ‌وقت راه‌کار مناسب برای دوست شدن با دخترها و نشستن بر مسند پادشاهیِ قلب‌شان را یاد نگرفته‌ام. این‌که از کدام در وارد بشوم و سوار کدام اسب سفید بشوم و چطور صدایم را مثل یک عاشق دلخسته از حوالی پانکراس بدهم بیرون که دلشان را بلرزانم. این‌ها برای من از شخم زدن چهل هکتار زمین بایر-حوالی کوت‌عبداله- هم سخت‌تر بود. مع‌الوصف عزمم را جزم کردم تا دختر دانشکده‌ی مکانیک را گرفتار خودم کنم. فقط یک کار از دستم برمی‌آمد. آخرین روز ترم، یک نامه‌ی عاشقانه-حماسی برایش بنویسم و شماره‌ی تلفن خانه‌‌ی اهواز را پانویس کنم و توی خیابان جلفا-همان جا که ماتیز را پارک می‌کرد- بدهم دستش. بعد جلدی سوار قطار بشوم و بروم اهواز. بشینم روبروی تلفن قرمز توی اطاق پذیرایی و تمام تابستان زل بزنم بهش و منتظر بمانم تا عاشقم بشود و زنگ بزند بهم. دو ماهی روی این نقشه و نامه کار کردم. تمام سلول‌های خاکستری و سفید و سیاه مغزم را به کار انداختم و دو صفحه برایش نامه نوشتم. رومئو و مجنون و خسرو باید جلوی این نامه لنگ می‌انداختند. طوری که خودم هم آن می‌خواندم، عاشق خودم می‌شدم. روز آخر ترم، برگه‌ی امتحان فلان را تحویل دکتر شجاعی دادم و مقتدارانه رفتم زیر درخت چنار آن طرف خیابان جلفا ایستادم تا رقم‌زننده‌ی آینده‌ی درخشانِ من، امتحانش را تمام کند و بیاید سوار ماتیز بشود و من نامه را بدهم بهش و خلاص. توی خیالم، تا بیاید، سه بار تا مراسم حنابندان و ماه عسل رفتم و برگشتم. بالاخره آمد. اما تنها نیامد. با یکی از پسرهای الدنگ دانشکده برق آمد. خوش و خرم سوار ماتیز شدند و از روی سفره‌ی عقد ما رد شدند و رفتند. من ماندم یک نامه‌ی نخوانده. همان‌جا پاره‌اش کردم و ریختم توی جوی آب خیابان جلفا و رفتم میدان راه‌آهن و قطار و الخ. بدون تلفن قرمز.

حالا بعد از نیم قرن، از همه‌ی ماجرا، فقط به آن نامه فکر می‌کنم. نامه‌های نخوانده و به مقصد نرسیده برای من از قرمه‌سبزی و انگور یاقوتی هم جذاب‌ترند. سال‌ها پیش داشتم مراسم گلدن گلوب را تماشا می‌کردم و اسپیلبرگ کاندیدای بهترین کارگردان شده بود. که خب انتخاب نشد و یکی دیگر که یادم نیست کی بود، شد بهترین کارگردان. آن لحظه من فقط یک فکر به ذهنم رسید. فکر کردم که اسپیلبرگ شب قبلش لابد یک یادداشت آماده کرده و گذاشته توی جیبش که اگر برنده شد، آن را پشت میکروفون بخواند. مثلا در آن از همه تشکر کند و بگوید رمز موفقیتش توکل به خدا بوده و کمک والدین و دود چراغ. اما حالا که برنده نشده، کاغذ یادداشت همان‌طور تا شده ماند ته جیب کت سیاهش. لابد از سالن که زده بیرون، یادداشت را بیرون آورده و جرش داده و ریخته توی جوی آب جلفای ایالات متحده. چی نوشته بود؟ خدا می‌داند.

چقدر حیف که این‌نامه‌ها قبل از خوانده شدن، پاره می‌شوند. یادداشتی که یک نفر می‌نویسدشان تا سر وقت موعدش آن را بخواند. ولی وقت موعدش نمی‌آید. یا یکی با ماتیز از رویش رد می‌شود. مثل نامه‌‌هایی که سربازها برای معشوق‌شان می‌نویسند و می‌گذارند توی جیب بغل‌شان. اما قبل از فرستادن، از غیب تیر می‌خورد توی همان جیب بغل و نامه و قلب طرف را شرحه‌شرحه می‌کند. این یادداشت‌ها برای آینده‌ی قشنگ نوشته شده‌اند. آینده‌ی قشنگی که هیچ‌وقت رخ نمی‌دهد. این یادداشت‌ها بعد از منقضی شدن‌شان، خواندنی‌تر هم هستند. نگاره‌ای هستند از آینده‌ای که می‌شد رقم بخورد اما رقم نخورد. آلترناتیو محقق نشده. به نظرم باید یک آرشیو درست کنیم و نامه‌های ته جوی آب خیابان جلفا را جمع کنیم و بخوانیم‌شان و ببینم دنیا چه رنگ‌های دیگری می‌توانست به خودش ببیند که ندیده است. والا.
#فهیم_عطار

@fahimattar