https://telegram.me/Justafg0093
«شوربازار» یک کانال تفریحی افغانستانی است. شاید اول بار که به آن گام میگذارید قدری عجیب و حتی غیر قابل توصیه به نظر آید ولی به نظر من از این جهت ارزش دارد که تصویری نسبتاً درست از حقیقت کشور ما را نشان میدهد، از زیباییهای این کشور، از گامهایی که بهسوی پیشرفت برمیدارد و از زندگی و نشاط و انگیزه در مردم ما.
من دوستانم را، به ویژه دوستان ایرانی را به این کانال دعوت میکنم تا بتوانند چهرهای جز آنچه بدان عادت دارند، از کشور ما ببینند.
گفتنی است که «شوربازار» نام بازاری قدیمی و یکی از محلات کهن کابل است.
@mkazemkazemi
«شوربازار» یک کانال تفریحی افغانستانی است. شاید اول بار که به آن گام میگذارید قدری عجیب و حتی غیر قابل توصیه به نظر آید ولی به نظر من از این جهت ارزش دارد که تصویری نسبتاً درست از حقیقت کشور ما را نشان میدهد، از زیباییهای این کشور، از گامهایی که بهسوی پیشرفت برمیدارد و از زندگی و نشاط و انگیزه در مردم ما.
من دوستانم را، به ویژه دوستان ایرانی را به این کانال دعوت میکنم تا بتوانند چهرهای جز آنچه بدان عادت دارند، از کشور ما ببینند.
گفتنی است که «شوربازار» نام بازاری قدیمی و یکی از محلات کهن کابل است.
@mkazemkazemi
Forwarded from مهاجر آنلاین
🌓 نگاهی به 2 اثر داستانی از «محمداکرم عثمان»
https://telegram.me/mohajeronline
🌒 محمدکاظم کاظمی نوشت: کسانی که در دهههای پنجاه و شصت خورشیدی شنونده رادیو کابل بودهاند، حتماً با «مردا ره قول اَس» آشنا هستند، داستانی بلند از محمداکرم عثمان که با صدای گرم نویسنده آن، به صورت دنبالهدار در رادیو کابل روایت میشد.
🌒 به گزارش سایت مهاجرآنلاین به نقل از فارس، «محمدکاظم کاظمی» نویسنده و شاعر مهاجر افغانستانی طی یادداشتی اختصاصی به بررسی 2 اثر داستانی «محمداکرم عثمان» پرداخت.
http://mohajeronline.org/index.php/2015-01-13-06-39-39/2656-2016-08-17-12-43-11
🌏"مهاجرآنلاین؛ رسانه ای فرا قومی، فرا نژادی و فرا ملیتی، انعکاس دهنده متوازن اخبار و رویدادها
https://telegram.me/mohajeronline
🌒 محمدکاظم کاظمی نوشت: کسانی که در دهههای پنجاه و شصت خورشیدی شنونده رادیو کابل بودهاند، حتماً با «مردا ره قول اَس» آشنا هستند، داستانی بلند از محمداکرم عثمان که با صدای گرم نویسنده آن، به صورت دنبالهدار در رادیو کابل روایت میشد.
🌒 به گزارش سایت مهاجرآنلاین به نقل از فارس، «محمدکاظم کاظمی» نویسنده و شاعر مهاجر افغانستانی طی یادداشتی اختصاصی به بررسی 2 اثر داستانی «محمداکرم عثمان» پرداخت.
http://mohajeronline.org/index.php/2015-01-13-06-39-39/2656-2016-08-17-12-43-11
🌏"مهاجرآنلاین؛ رسانه ای فرا قومی، فرا نژادی و فرا ملیتی، انعکاس دهنده متوازن اخبار و رویدادها
Telegram
مهاجر آنلاین
آخرین اخبار و تحلیل ها درباره مهاجرین در ایران و جهان
«ارتباط با مدیر»
@mohajeronlineorg
«ارتباط با مدیر»
@mohajeronlineorg
«امروز با بیدل» در شهرآرا
به پیشنهاد و همت شاعر گرامی سلمان نظافت، سلسلۀ «امروز با بیدل» به صورت یادداشتهایی هفته وار در روزنامۀ شهرآرا چاپ میشود. تا حال شش یادداشت از این سلسله در این روزنامه چاپ شده است و آخرین آن، چهارشنبه ۲۷ مرداد ۹۵ بوده است. آن را در اینجا هم نقل میکنم.
🍀
نام و نگین
ذوق شهرتها دلیل فطرت خام است و بس
صورت نقش نگین، خمیازۀ نام است و بس
«شهرت» و «نقش نگین» در شعر بیدل پیوندی ناگسستنی با هم دارند. اما این ارتباط از کجا آمده است؟ در قدیم، شاهان و امرا نام خود را به عنوان مُهر بر نگین نقش میکردند. این مُهر در پای مکتوبها و منشورها حک میشد و به اطراف گیتی فرستاده میشد. پس میشد گفت که نقش نگین، اسباب نامداری و شهرت بوده است.
این موضوع، دستمایۀ تصویرها و سخنان بسیاری در شعر بیدل شده است. او گاهی این نقش کردن نام بر نگین را «زخم جبین» میشمارد و مینکوهد. میگوید مجبوری که مثل نگین پیشانیات را زخم کنی تا به نامداری برسی؟
خیال نامداری، تا کیات خاطرنشین باشد؟
چه لازم سرنوشتت چون نگین، زخم جبین باشد؟
خوب میدانیم که نگین هم نوعی سنگ است. پس میشود پای سنگ را هم به ماجرا کشاند و او را هم شهرتطلب دانست.
بس که بیدل، بر طبایع حرص شهرت غالب است،
جانکنیها سنگ هم در آرزوی نام داشت
ایهام قشنگ «جانکنی» را میبینید؟ هم جان کندن را میرساند، هم کنده شدن نام بر سنگ را. بیدل در جایی دیگر هم شهرتطلبی را سر بر سنگ زدن دانسته است:
آنها که لاف افسر و اورنگ میزنند،
در نام هم سری است که بر سنگ میزنند
حالا با این توضیحات، میشود این بیت نسبتاً دشوار را هم معنی کرد:
ز ساز و برگِ آسایش، چه دارد مُنعِم غافل؟
همه گر نام دارد، در زمین آبکن دارد
میگوید همین آدم پولدار هم خیلی آرام نیست. چون سنگی که نامش بر آن حک شده است، مثل زمینی است که آب آن را شسته باشد و از حاصلخیزی انداخته باشد. نقشی که بر روی نگین حک میشود، مثل شیاری دانسته شده است که به خاطر عبور آب بر روی زمین ایجاد میشود. زمین آبکن هم که به مفت نمیارزد. فقط میتوان در آن برج ساخت!
@mkazemkazemi
به پیشنهاد و همت شاعر گرامی سلمان نظافت، سلسلۀ «امروز با بیدل» به صورت یادداشتهایی هفته وار در روزنامۀ شهرآرا چاپ میشود. تا حال شش یادداشت از این سلسله در این روزنامه چاپ شده است و آخرین آن، چهارشنبه ۲۷ مرداد ۹۵ بوده است. آن را در اینجا هم نقل میکنم.
🍀
نام و نگین
ذوق شهرتها دلیل فطرت خام است و بس
صورت نقش نگین، خمیازۀ نام است و بس
«شهرت» و «نقش نگین» در شعر بیدل پیوندی ناگسستنی با هم دارند. اما این ارتباط از کجا آمده است؟ در قدیم، شاهان و امرا نام خود را به عنوان مُهر بر نگین نقش میکردند. این مُهر در پای مکتوبها و منشورها حک میشد و به اطراف گیتی فرستاده میشد. پس میشد گفت که نقش نگین، اسباب نامداری و شهرت بوده است.
این موضوع، دستمایۀ تصویرها و سخنان بسیاری در شعر بیدل شده است. او گاهی این نقش کردن نام بر نگین را «زخم جبین» میشمارد و مینکوهد. میگوید مجبوری که مثل نگین پیشانیات را زخم کنی تا به نامداری برسی؟
خیال نامداری، تا کیات خاطرنشین باشد؟
چه لازم سرنوشتت چون نگین، زخم جبین باشد؟
خوب میدانیم که نگین هم نوعی سنگ است. پس میشود پای سنگ را هم به ماجرا کشاند و او را هم شهرتطلب دانست.
بس که بیدل، بر طبایع حرص شهرت غالب است،
جانکنیها سنگ هم در آرزوی نام داشت
ایهام قشنگ «جانکنی» را میبینید؟ هم جان کندن را میرساند، هم کنده شدن نام بر سنگ را. بیدل در جایی دیگر هم شهرتطلبی را سر بر سنگ زدن دانسته است:
آنها که لاف افسر و اورنگ میزنند،
در نام هم سری است که بر سنگ میزنند
حالا با این توضیحات، میشود این بیت نسبتاً دشوار را هم معنی کرد:
ز ساز و برگِ آسایش، چه دارد مُنعِم غافل؟
همه گر نام دارد، در زمین آبکن دارد
میگوید همین آدم پولدار هم خیلی آرام نیست. چون سنگی که نامش بر آن حک شده است، مثل زمینی است که آب آن را شسته باشد و از حاصلخیزی انداخته باشد. نقشی که بر روی نگین حک میشود، مثل شیاری دانسته شده است که به خاطر عبور آب بر روی زمین ایجاد میشود. زمین آبکن هم که به مفت نمیارزد. فقط میتوان در آن برج ساخت!
@mkazemkazemi
🍀 امروز با بیدل
گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت
اسیر الفت خود کن اگر میخواهی آزادم
عجب بیتی است. میگوید همین که تو با من با بیرحمی ناز میكنی، مرا گرفتار رنگ و جلوههای دنیا میسازد. بالاخره وقتی تو برانی، ناچار به دیگر چیزها پناه میبرم. اگر میخواهی از همه تعلقات دیگر آزاد شوم، تو مرا اسیر خود بساز.
@mkazemkazemi
گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت
اسیر الفت خود کن اگر میخواهی آزادم
عجب بیتی است. میگوید همین که تو با من با بیرحمی ناز میكنی، مرا گرفتار رنگ و جلوههای دنیا میسازد. بالاخره وقتی تو برانی، ناچار به دیگر چیزها پناه میبرم. اگر میخواهی از همه تعلقات دیگر آزاد شوم، تو مرا اسیر خود بساز.
@mkazemkazemi
💐 چوب و شیشه
به همسر گرامیام زینب بیات
به یاد ۲۹ مرداد ۱۳۷۴، آغاز زندگی مشترک ما
🔸
تو را از شیشه میسازد، مرا از چوب میسازد
خدا کارش درست است، این و آن را خوب میسازد
تو را از سنگ میآرد برون، از قلب کوهستان
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب میسازد
در آتش میگدازد تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان میتراشد تا مرا مطلوب میسازد
تو را جامی که از شیر و عسل پُر کردهاش دهقان
مرا بر روی خرمن بسته، خرمنکوب میسازد
تو را گلدان رنگینی که با یک لمس میافتد
مرا، گرد سرت میچرخم و جاروب میسازد
تو از من میگریزی، میروی تا مصر رؤیاها
مرا گرگی کنار خانۀ یعقوب میسازد
مرا سر میدهد در دشتهای آهن و آتش
و آخر در مصاف غمزهای مغلوب میسازد
خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی
یکی را شیشه میسازد، یکی را چوب میسازد
@mkazemkazemi
به همسر گرامیام زینب بیات
به یاد ۲۹ مرداد ۱۳۷۴، آغاز زندگی مشترک ما
🔸
تو را از شیشه میسازد، مرا از چوب میسازد
خدا کارش درست است، این و آن را خوب میسازد
تو را از سنگ میآرد برون، از قلب کوهستان
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب میسازد
در آتش میگدازد تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان میتراشد تا مرا مطلوب میسازد
تو را جامی که از شیر و عسل پُر کردهاش دهقان
مرا بر روی خرمن بسته، خرمنکوب میسازد
تو را گلدان رنگینی که با یک لمس میافتد
مرا، گرد سرت میچرخم و جاروب میسازد
تو از من میگریزی، میروی تا مصر رؤیاها
مرا گرگی کنار خانۀ یعقوب میسازد
مرا سر میدهد در دشتهای آهن و آتش
و آخر در مصاف غمزهای مغلوب میسازد
خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی
یکی را شیشه میسازد، یکی را چوب میسازد
@mkazemkazemi
🍀 امروز با بیدل
غزلی از بیدل، همراه با دیکلمه.
🔹
خیالش برنمیتابد شعور، ای بیخودی! جوشی
نمیگنجد به دیدن جلوهاش، ای حیرت! آغوشی
ضعیفیها به ایمای نگاه افکند کار من
چو مژگان میکنم مضرابیِ آهنگ خاموشی
از آن نامهربان منّتکش صد رنگ احسانیم
به این حسرت که گاهی میکند یاد فراموشی
نه از صبحی خبر دارم، نه از شامی اثر دارم
نگه میپرورم در سایۀ خطّ بناگوشی
به روی جلوۀ او هر چه باداباد، میتازم
به این یک مشت خس در بحر آتش میزنم جوشی
چنین محو خرام کیست طاووس خیال من؟
که وا کرده است فردوس از بن هر مویم آغوشی
هنر کن محو نسیان تا صفای دل به عرض آید
ز جوهر چشمۀ آیینه دارد آب خسپوشی
به غفلت از نوای ساز هستی بیخبر رفتم
شنیدن داشت این افسانه گر میداشتم گوشی
ز بار حسرت دنیا دو تا گشتیم و زین غافل
که عقبا هم نمیارزد به خَم گرداندن دوشی
حباب من ز درد بینگاهی داغ شد بیدل
فروغ کلبهام تا چند باشد شمع خاموشی؟
@mkazemkazemi
غزلی از بیدل، همراه با دیکلمه.
🔹
خیالش برنمیتابد شعور، ای بیخودی! جوشی
نمیگنجد به دیدن جلوهاش، ای حیرت! آغوشی
ضعیفیها به ایمای نگاه افکند کار من
چو مژگان میکنم مضرابیِ آهنگ خاموشی
از آن نامهربان منّتکش صد رنگ احسانیم
به این حسرت که گاهی میکند یاد فراموشی
نه از صبحی خبر دارم، نه از شامی اثر دارم
نگه میپرورم در سایۀ خطّ بناگوشی
به روی جلوۀ او هر چه باداباد، میتازم
به این یک مشت خس در بحر آتش میزنم جوشی
چنین محو خرام کیست طاووس خیال من؟
که وا کرده است فردوس از بن هر مویم آغوشی
هنر کن محو نسیان تا صفای دل به عرض آید
ز جوهر چشمۀ آیینه دارد آب خسپوشی
به غفلت از نوای ساز هستی بیخبر رفتم
شنیدن داشت این افسانه گر میداشتم گوشی
ز بار حسرت دنیا دو تا گشتیم و زین غافل
که عقبا هم نمیارزد به خَم گرداندن دوشی
حباب من ز درد بینگاهی داغ شد بیدل
فروغ کلبهام تا چند باشد شمع خاموشی؟
@mkazemkazemi
https://telegram.me/kelidedarebaz
کانال کلید در باز، ویژۀ ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل افتتاح شد. مدیریت آن با جمعی از دوستداران بیدل است.
من هم از این پس بیشتر مطالبم دربارۀ بیدل را در آنجا منتشر خواهم کرد.
کانال کلید در باز، ویژۀ ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل افتتاح شد. مدیریت آن با جمعی از دوستداران بیدل است.
من هم از این پس بیشتر مطالبم دربارۀ بیدل را در آنجا منتشر خواهم کرد.
📝 نکتههای نگارش
🔹 منجر شدن
این جملهها را ببینید.
1. مشخص کردن جو معنوی خاص برای کل اعضای سازمان منجر به شکست آن میگردد.
2. توجه به معنویت سازمانی منجر به تأیید این مطلب شده است.
3. درک کارکنان از معنویت سازمانی منجر به افزایش عملکرد سازمانی افراد میگردد.
4. در دیدگاه بوداییها معنویت سختکوشی و تلاش بیوقفه میباشد که منجر به اصلاح زندگی افراد میگردد و سرانجام منجر به غنای زندگی فردی و کاری آنها میگردد.
5. فقدان معنا در کار روزانه، منجر به بیماری هستیگرایی میشود.
6. فقدان هدف و مقصود در کار منجر به از خود بیگانگی میگردد، که میتواند به شدت بهرهوری را کاهش دهد و منجر به ناامیدی نیروی کار گردد.
7. تشویق معنویت در محیط کار میتواند به ایجاد خلاقیت، اعتماد و صداقت، خودشکوفایی و تعهد منجر گردد. که در نهایت همه اینها به افزایش عملکرد سازمانی منجر میگردد.
8. معنویت میتواند به افراد کمک کند تا مرزهای آگاهیشان را فراتر از مرزهای عادی گسترش دهند که این خود منجر به افزایش بصیرت و خلاقیت میگردد.
9. تقویت و پرورش معنویت منجر به دید بهتر و همچنین رشد و توسعهی ذهنی بیشتر و در نتیجه بهبود شخص به عنوان کل میگردد.
10. بیاعتمادی منجر به مشکلات ارتباطی در سازمان میگردد.
11. ایجاد معنویت منجر به خلق معنا و مقصود برای کاری میشود.
12. با این وجود اجرای اصول معنوی مشترک در سازمان می¬تواند منجر به ایجاد مشکل برای کارکنانی شود...
13. این منجر به نارضایتی و ناامیدی میشود.
14. در اینجا ممکن است کارکنان آگاه باشند که نتیجهی نهایی به عاملی مشترک و هماهنگ منجر میشود.
من این چهارده جملهی «منجردار» را از یک مقاله بیروننویس کردم. به نظر شما این قدر «منجر» در یک مقاله قدری زیاد نیست؟ به نظر من که هست.
ولی تعداد اینها مشکل اصلی نیست. اگر کلمهای ضرور و بهجا باشد، پرشماربودنش آزاردهنده نمیشود. وقتی آزاردهند میشود که بهجا و به معنی دقیق خود به کار نرفته باشد.
«منجر» یعنی «کشیده شونده»، «کشیده» و «منتهی شونده». پس «منجر شدن» وقتی درست است که پدیدهای خودش به جایی برسد یا به پدیدهای دیگر منتهی شود. یعنی نوعی تغییر یا استحاله در خود آن در کار باشد. مثلاً میگوییم «این تصادف به فوت منجر شد.» یا «ازدواج آنها به طلاق منجر شد.» یا «بحث ما به نزاع منجر شد.» و در همه موارد میتوان «منجر» را برداشت و به جایش «منتهی» یا «کشیده» گذاشت.
ولی وقتی چیزی سبب چیزی دیگر شده باشد، منجر شدن مناسب نیست، مثل این مورد: «سختکوشی و تلاش بیوقفه میباشد که منجر به اصلاح زندگی افراد میگردد.» در واقع این سختکوشی و تلاش، «سبب» یا «باعث» اصلاح زندگی میشود، نه این که خودش به اصلاح زندگی کشیده شود.
با این وصف بسیاری از این جملات چهاردهگانه را به شکلی دیگر نوشت. مثلاً مورد 7 را من چنین مینویسم.
7. تشویق معنویت در محیط کار میتواند خلاقیت، اعتماد و صداقت، خودشکوفایی و تعهد ایجاد کند که در نهایت همه اینها عملکرد سازمانی را افزایش خواهد داد.
یک نویسندهی توانا، فقط به یک شکل ثابت و تکراری جملهسازی متکی نیست، بلکه جملات گوناگون را با توجه به ساختار معنایی و لفظیشان، به شکلهایی مختلف سامان میدهد تا هم متنوع باشند و هم متناسب با مقام.
دیگر این که بهتر است میان «منجر» و فعل جمله فاصلهی زیادی نیفتد. یعنی «منجر شدن» تا حد امکان به هم پیوسته باشد. مثلاً نگوییم «ایجاد معنویت منجر به خلق معنا و مقصود برای کاری میشود.» بلکه بگوییم «ایجاد معنویت به خلق معنا و مقصود برای کاری منجر میشود.»
اما دست آخر من باید به این «میگردد»ها و «میباشد»ها اشاره کنم. من در جایی دیگر به تفصیل به این موضوع پرداختهام، ولی اینجا همین قدر میگویم که «میگردد» و «میباشد» به جای «میشود» و «است» شایسته نیست. ممکن است درست باشد، ولی فصیح نیست و در ضمن از زبان گفتار ـ که اصل زبان است ـ هم دور است. ما به پسرخالهمان نمیگوییم «بایسکل تو کمباد میباشد و این طور راه ببری پنچر میگردد.» بلکه میگوییم «بایسکل تو کمباد است و این طور راه ببری پنچر میشود.»
اصلاً این شاهکلید نگارش است. همیشه فرض کنید که با یک شخص از اطرافیان خود حرف میزنید. آن وقت نگارش شما تا حدود زیادی بهنجار و زیبا خواهد شد. برعکس، هیچ وقت فکر نکنید که به رئیستان یک نامه اداری مینویسید. بدترین نگارش، در وقتی رخ میدهد که تصور کنیم نامهی اداری مینویسیم.
@mkazemkazemi
🔹 منجر شدن
این جملهها را ببینید.
1. مشخص کردن جو معنوی خاص برای کل اعضای سازمان منجر به شکست آن میگردد.
2. توجه به معنویت سازمانی منجر به تأیید این مطلب شده است.
3. درک کارکنان از معنویت سازمانی منجر به افزایش عملکرد سازمانی افراد میگردد.
4. در دیدگاه بوداییها معنویت سختکوشی و تلاش بیوقفه میباشد که منجر به اصلاح زندگی افراد میگردد و سرانجام منجر به غنای زندگی فردی و کاری آنها میگردد.
5. فقدان معنا در کار روزانه، منجر به بیماری هستیگرایی میشود.
6. فقدان هدف و مقصود در کار منجر به از خود بیگانگی میگردد، که میتواند به شدت بهرهوری را کاهش دهد و منجر به ناامیدی نیروی کار گردد.
7. تشویق معنویت در محیط کار میتواند به ایجاد خلاقیت، اعتماد و صداقت، خودشکوفایی و تعهد منجر گردد. که در نهایت همه اینها به افزایش عملکرد سازمانی منجر میگردد.
8. معنویت میتواند به افراد کمک کند تا مرزهای آگاهیشان را فراتر از مرزهای عادی گسترش دهند که این خود منجر به افزایش بصیرت و خلاقیت میگردد.
9. تقویت و پرورش معنویت منجر به دید بهتر و همچنین رشد و توسعهی ذهنی بیشتر و در نتیجه بهبود شخص به عنوان کل میگردد.
10. بیاعتمادی منجر به مشکلات ارتباطی در سازمان میگردد.
11. ایجاد معنویت منجر به خلق معنا و مقصود برای کاری میشود.
12. با این وجود اجرای اصول معنوی مشترک در سازمان می¬تواند منجر به ایجاد مشکل برای کارکنانی شود...
13. این منجر به نارضایتی و ناامیدی میشود.
14. در اینجا ممکن است کارکنان آگاه باشند که نتیجهی نهایی به عاملی مشترک و هماهنگ منجر میشود.
من این چهارده جملهی «منجردار» را از یک مقاله بیروننویس کردم. به نظر شما این قدر «منجر» در یک مقاله قدری زیاد نیست؟ به نظر من که هست.
ولی تعداد اینها مشکل اصلی نیست. اگر کلمهای ضرور و بهجا باشد، پرشماربودنش آزاردهنده نمیشود. وقتی آزاردهند میشود که بهجا و به معنی دقیق خود به کار نرفته باشد.
«منجر» یعنی «کشیده شونده»، «کشیده» و «منتهی شونده». پس «منجر شدن» وقتی درست است که پدیدهای خودش به جایی برسد یا به پدیدهای دیگر منتهی شود. یعنی نوعی تغییر یا استحاله در خود آن در کار باشد. مثلاً میگوییم «این تصادف به فوت منجر شد.» یا «ازدواج آنها به طلاق منجر شد.» یا «بحث ما به نزاع منجر شد.» و در همه موارد میتوان «منجر» را برداشت و به جایش «منتهی» یا «کشیده» گذاشت.
ولی وقتی چیزی سبب چیزی دیگر شده باشد، منجر شدن مناسب نیست، مثل این مورد: «سختکوشی و تلاش بیوقفه میباشد که منجر به اصلاح زندگی افراد میگردد.» در واقع این سختکوشی و تلاش، «سبب» یا «باعث» اصلاح زندگی میشود، نه این که خودش به اصلاح زندگی کشیده شود.
با این وصف بسیاری از این جملات چهاردهگانه را به شکلی دیگر نوشت. مثلاً مورد 7 را من چنین مینویسم.
7. تشویق معنویت در محیط کار میتواند خلاقیت، اعتماد و صداقت، خودشکوفایی و تعهد ایجاد کند که در نهایت همه اینها عملکرد سازمانی را افزایش خواهد داد.
یک نویسندهی توانا، فقط به یک شکل ثابت و تکراری جملهسازی متکی نیست، بلکه جملات گوناگون را با توجه به ساختار معنایی و لفظیشان، به شکلهایی مختلف سامان میدهد تا هم متنوع باشند و هم متناسب با مقام.
دیگر این که بهتر است میان «منجر» و فعل جمله فاصلهی زیادی نیفتد. یعنی «منجر شدن» تا حد امکان به هم پیوسته باشد. مثلاً نگوییم «ایجاد معنویت منجر به خلق معنا و مقصود برای کاری میشود.» بلکه بگوییم «ایجاد معنویت به خلق معنا و مقصود برای کاری منجر میشود.»
اما دست آخر من باید به این «میگردد»ها و «میباشد»ها اشاره کنم. من در جایی دیگر به تفصیل به این موضوع پرداختهام، ولی اینجا همین قدر میگویم که «میگردد» و «میباشد» به جای «میشود» و «است» شایسته نیست. ممکن است درست باشد، ولی فصیح نیست و در ضمن از زبان گفتار ـ که اصل زبان است ـ هم دور است. ما به پسرخالهمان نمیگوییم «بایسکل تو کمباد میباشد و این طور راه ببری پنچر میگردد.» بلکه میگوییم «بایسکل تو کمباد است و این طور راه ببری پنچر میشود.»
اصلاً این شاهکلید نگارش است. همیشه فرض کنید که با یک شخص از اطرافیان خود حرف میزنید. آن وقت نگارش شما تا حدود زیادی بهنجار و زیبا خواهد شد. برعکس، هیچ وقت فکر نکنید که به رئیستان یک نامه اداری مینویسید. بدترین نگارش، در وقتی رخ میدهد که تصور کنیم نامهی اداری مینویسیم.
@mkazemkazemi
Forwarded from کانال محمدکاظم کاظمی
🍀 امروز با بیدل
خامشنفسم، شوخیِ آهنگ من این است
سرجوش بهار ادبم، رنگ من این است
نی ذوق هنر دارم و نی محو کمالم
مجنون تو ام، دانش و فرهنگ من این است
با هر که طرف گشتهام، آرایش اویم
آیینهام و خاصیت جنگ من این است
بیدل آهنگ خود را خاموشی میداند. متناقضنمایی زیبایی است. گویا این خاموشی است که به جای او صدا میدهد. اما چرا خاموشی؟ چون این اقتضای ادب است. ادب در شعر بیدل، یعنی خود را به حساب نیاوردن. کسی که خود را چیزی حساب نمی کند، همان بهتر که خاموش باشد.
بیت سوم هم بسیار جالب است. خاصیت آینه چیست؟ این که هر جلوهای که در او بتابد بازتاب میدهد. اگر نقش یک لبخند در آینه بیفتد، آینه هم لبخند میزند و اگر به او اخم کنند، او هم اخم میکند. ولی این در ذات آینه نیست، بلکه انعکاس چیزی است که در آینه جلوه کرده است.
بیدل در جایی دیگر هم تصویری زیبا از آینه دارد. میگوید من وقتی برابر تو قرار میگیرم، سرشار از جلوههای رنگارنگ میشوم. پس اگر میخواهی رنگین باشم، از من کناره مگیر. وگرنه، رنگ از رخ من میپرد.
به اقبال حضورت، صد گلستان عیش در چنگم
مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
این هر دو غزل، از غزلهای خوب بیدل است و استاد سرآهنگ هر دو را به زیبایی تمام خوانده است. یک وقتی آنها را در کانال تلگرامی استاد سرآهنگ خواهم گذاشت. نشانی آن کانال این است:
@ostad_sarahang
🍀
@mkazemkazemi
خامشنفسم، شوخیِ آهنگ من این است
سرجوش بهار ادبم، رنگ من این است
نی ذوق هنر دارم و نی محو کمالم
مجنون تو ام، دانش و فرهنگ من این است
با هر که طرف گشتهام، آرایش اویم
آیینهام و خاصیت جنگ من این است
بیدل آهنگ خود را خاموشی میداند. متناقضنمایی زیبایی است. گویا این خاموشی است که به جای او صدا میدهد. اما چرا خاموشی؟ چون این اقتضای ادب است. ادب در شعر بیدل، یعنی خود را به حساب نیاوردن. کسی که خود را چیزی حساب نمی کند، همان بهتر که خاموش باشد.
بیت سوم هم بسیار جالب است. خاصیت آینه چیست؟ این که هر جلوهای که در او بتابد بازتاب میدهد. اگر نقش یک لبخند در آینه بیفتد، آینه هم لبخند میزند و اگر به او اخم کنند، او هم اخم میکند. ولی این در ذات آینه نیست، بلکه انعکاس چیزی است که در آینه جلوه کرده است.
بیدل در جایی دیگر هم تصویری زیبا از آینه دارد. میگوید من وقتی برابر تو قرار میگیرم، سرشار از جلوههای رنگارنگ میشوم. پس اگر میخواهی رنگین باشم، از من کناره مگیر. وگرنه، رنگ از رخ من میپرد.
به اقبال حضورت، صد گلستان عیش در چنگم
مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
این هر دو غزل، از غزلهای خوب بیدل است و استاد سرآهنگ هر دو را به زیبایی تمام خوانده است. یک وقتی آنها را در کانال تلگرامی استاد سرآهنگ خواهم گذاشت. نشانی آن کانال این است:
@ostad_sarahang
🍀
@mkazemkazemi
🎼🎼🎼🎼
چهار قطعه موسیقی برای زنگ تلفن همراه. 👇
من معمولاً آهنگهایی را که خیلی دوست دارم برای زنگ تلفن خود انتخاب میکنم و اینها معمولاً از تکنوازیهای هندی است.
خیلی وقتها که تلفن من زنگ میزند، دوستانی مشتاق داشتن آن موسیقی میشوند. به خصوص که من معمولاً تلفن را برنمیدارم و بهرۀ کاملی از آن موسیقی میبریم.
ما هم که بخیل نیستیم و از آنها نیستیم که بگوییم همه چیز ما باید منحصر به فرد باشد. این سه قطعه را پیشکش دوستداران این نوع موسیقی میکنم. اینها از قطعاتی طولانی برش زده شده و برای زنگ تلفن آماده شده است.
ان شاءالله کار به جایی برسد که در جمعی از دوستان، تا صدای زنگ تلفن یک نفر بلند شد، همه به سراغ گوشیهایشان بروند.
آمین.
یک قطعه سرود امجدعلی خان
یک قطعه سیتار امراد خان با طبلۀ ارشاد خان
یک قطعه همنوازی کیهان کلهر و شجاعتحسین خان
یک قطعه موسیقی بیکلام آهنگ هندی مستانه هزار.
خیرش را ببینید. 👇
چهار قطعه موسیقی برای زنگ تلفن همراه. 👇
من معمولاً آهنگهایی را که خیلی دوست دارم برای زنگ تلفن خود انتخاب میکنم و اینها معمولاً از تکنوازیهای هندی است.
خیلی وقتها که تلفن من زنگ میزند، دوستانی مشتاق داشتن آن موسیقی میشوند. به خصوص که من معمولاً تلفن را برنمیدارم و بهرۀ کاملی از آن موسیقی میبریم.
ما هم که بخیل نیستیم و از آنها نیستیم که بگوییم همه چیز ما باید منحصر به فرد باشد. این سه قطعه را پیشکش دوستداران این نوع موسیقی میکنم. اینها از قطعاتی طولانی برش زده شده و برای زنگ تلفن آماده شده است.
ان شاءالله کار به جایی برسد که در جمعی از دوستان، تا صدای زنگ تلفن یک نفر بلند شد، همه به سراغ گوشیهایشان بروند.
آمین.
یک قطعه سرود امجدعلی خان
یک قطعه سیتار امراد خان با طبلۀ ارشاد خان
یک قطعه همنوازی کیهان کلهر و شجاعتحسین خان
یک قطعه موسیقی بیکلام آهنگ هندی مستانه هزار.
خیرش را ببینید. 👇
🍀 امروز با بیدل
گداز درد طوفان کرد، دست از ما بشو، بیدل
نبرد این سیل اگر امروز، فردا میبرد ما را
@mkazemkazemi
گداز درد طوفان کرد، دست از ما بشو، بیدل
نبرد این سیل اگر امروز، فردا میبرد ما را
@mkazemkazemi
🍀 غزلی از بیدل، با دیکلمه
کیم من؟ شخص نومیدیسرشتی، عبرتایجادی
به صحرا، گَرد مجنونی، به کوه آواز فرهادی
به سر دارم هوای تُرک شوخی، فتنهبنیادی
که تیغش شاخ گلریز است و تیرش سرو آزادی
زمینگیر سجود حیرتم؛ ای چرخ! نپسندی
که گیرد بعد مردن هم غبارم دامن بادی
دل صید آب شد در حسرت شوق گرفتاری
رسد یارب به گوش حلقۀ دام تو فریادی
حریفان! جام افسون تغافل چند پیمودن؟
بهار است، از فراموشان رنگ رفته هم یادی
گرفتاری به قدر رنگ بر ما دام میچیند
ندارد غیر نقش بال و پر، طاووس، صیادی
به صد دام آرمیدم، دامن از چندین قفس چیدم
ندیدم جز به بال نیستی پروازِ آزادی
دماغ شعله از خار و خس افسرده میبالد
غرور سرکشان را بی ضعیفان نیست امدادی
به یک طرز تغافل هر دو عالم را محرّف زن
ندارد قطع الفت احتیاج تیغ جلاّ دی
بنای اعتبار ما به حرفی میخورد بر هم
به چندین رنگ، میگردد بهار از سیلی بادی
ز سعی جانکنیهایم مباش ای همنشین! غافل
که در هر نالۀ من تیشه دزدیده است فرهادی
جدا زان بزم، نتوان کرد منع نالهام بیدل
چو موج افتد به ساحل، میکند ناچار فریادی
@mkazemkazemi
کیم من؟ شخص نومیدیسرشتی، عبرتایجادی
به صحرا، گَرد مجنونی، به کوه آواز فرهادی
به سر دارم هوای تُرک شوخی، فتنهبنیادی
که تیغش شاخ گلریز است و تیرش سرو آزادی
زمینگیر سجود حیرتم؛ ای چرخ! نپسندی
که گیرد بعد مردن هم غبارم دامن بادی
دل صید آب شد در حسرت شوق گرفتاری
رسد یارب به گوش حلقۀ دام تو فریادی
حریفان! جام افسون تغافل چند پیمودن؟
بهار است، از فراموشان رنگ رفته هم یادی
گرفتاری به قدر رنگ بر ما دام میچیند
ندارد غیر نقش بال و پر، طاووس، صیادی
به صد دام آرمیدم، دامن از چندین قفس چیدم
ندیدم جز به بال نیستی پروازِ آزادی
دماغ شعله از خار و خس افسرده میبالد
غرور سرکشان را بی ضعیفان نیست امدادی
به یک طرز تغافل هر دو عالم را محرّف زن
ندارد قطع الفت احتیاج تیغ جلاّ دی
بنای اعتبار ما به حرفی میخورد بر هم
به چندین رنگ، میگردد بهار از سیلی بادی
ز سعی جانکنیهایم مباش ای همنشین! غافل
که در هر نالۀ من تیشه دزدیده است فرهادی
جدا زان بزم، نتوان کرد منع نالهام بیدل
چو موج افتد به ساحل، میکند ناچار فریادی
@mkazemkazemi