شعر، فرهنگ و ادبیات
3.9K subscribers
253 photos
36 videos
78 files
384 links
✍ یادداشت‌های محسن احمدوندی
(اهل کرمانشاه، معلم زبان و ادبیات فارسی، دوست‌دار کتاب خواندن و دویدن)
ارتباط با من:
@mohsenahmadvandy
Download Telegram
◾️خوانش و نقد رمان ایرانی
◾️جلسهٔ سی‌ام: «آذرباد» نوشتهٔ نسیم مرعشی
◾️زمان: شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
◾️ساعت: ۱۶:۳۰ - ۱۸
◾️مکان: کرمانشاه، چهارراه نوبهار، کوچهٔ ۱۰۷، مؤسسهٔ فرهنگی «کوچه کتاب»

[ورود برای عموم علاقه‌مندان آزاد است]

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
🗒یادداشت
🔺اشتباهات رمان‌نویسان ایرانی: عبّاس معروفی و سمفونی مردگان
✍محسن احمدوندی

«سمفونی مردگان» نخستین رمان عبّاس معروفی است که آن را در فاصلۀ سال‌های ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۷ نوشت و در سال ۱۳۶۸ منتشر کرد. روایت اصلی رمان یک شبانه‌روز از زندگی اورهان را نقل می‌کند که قصد کشتن برادرش آیدین را دارد و در کنار روایت اصلی، چند خرده‌روایت وجود دارد که گذشتۀ این دو برادر و خانواده‌شان را، از چند سال قبل از شهریور ۱۳۲۰ و حملۀ متّفقین به ایران تا سال ۱۳۵۵، روایت می‌کند.

درون‌مایۀ اصلی رمان «سمفونی مردگان» کهن‌الگوی برادرکشی است و نویسنده در آغاز رمان به عنوان براعت‌استهلال به آیاتی از سورۀ مائده که مربوط به داستان کشتن هابیل به‌دست قابیل است، اشاره می‌کند. ما عکس این صفحه از رمان را از دو چاپ گردون و ققنوس در اینجا آورده‌ایم.

اگر به تصاویر دقت کنید، این نقل‌قول از قرآن در آغاز رمان «سمفونی مردگان» یک اشکال اساسی دارد و آن این‌که داستان هابیل و قابیل در آیات ۲۷ تا ۳۱ سورۀ مائده روایت شده است و آیۀ ۲۶ این سوره هیچ ارتباطی به داستان پسران آدم ندارد و دربارۀ موسیٰ و قوم بنی‌اسرائیل است. بنابراین درست این بود که نویسنده یا ناشر در پایان این نقل‌قول می‌نوشت: «قرآن مجید، سورۀ مائده، آیات ۲۷-۳۱». امّا متأسّفانه نه نویسنده و نه دو نشر گردون و ققنوس متوجّه این خطا نشده‌اند و این اشتباه از چاپ نخست کتاب تا امروز، که به چاپ هفتادم رسیده‌است، هم‌چنان تکرار شده‌است. امیدوارم که در چاپ‌های بعدی این خطا اصلاح شود.

▪️منابع
ـ معروفی، عبّاس. (۱۳۶۸). سمفونی مردگان. تهران: گردون.

ـ معروفی، عبّاس. (۱۳۸۸). سمفونی مردگان. چاپ چهاردهم. تهران: ققنوس.

[یادداشت بالا پیش از این در شمارهٔ سی‌‌وچهارم فصل‌نامهٔ قلم در صفحهٔ ۳۱ منتشر شده است.]

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
▪️تصویر سمت راست: «سمفونی مردگان»، چاپ ققنوس
▪️تصویر سمت چپ: «سمفونی مردگان» چاپ گردون

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
دست‌اندرکاران نشر ققنوس قول دادند که در چاپ بعدیِ رمان «سمفونی مردگان» خطایی را که در یادداشت بالا به آن پرداختم، اصلاح کنند. از توجه و همراهی ایشان بسیار متشکرم.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: تراژدی/کمدی پارس (بخش اول)
◾️نویسنده: اسماعیل فصیح
◾️نوبت چاپ: چهارم
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: ذهن‌آویز
◾️سال چاپ: ۱۳۸۶
◾️تعداد صفحات: ۴۴۹
◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی

«تراژدی/کمدی پارس» چهاردهمین رمان اسماعیل فصیح است که آن را نخستین‌بار در سال ۱۳۷۷ منتشر کرد. ماجراهای این رمان از این قرار است: شبِ آخرِ اردیبهشت‌ماه ۱۳۷۱ است. جلال آریان، کارمند شرکت نفت، طبق معمول برای خوش‌گذرانی به خانۀ دوستش بهرام آذری می‌رود. دکتر محسن الله‌یاربیگ، پزشک اعصاب و روان، هم در خانۀ آذری است. دکتر الله‌یاربیگ در بیمارستانی در حوالی میدان تجریش مشغول به کار است. او برای جلال تعریف می‌کند که چند روز پیش خانمی حدوداً چهل ـ چهل‌و‌یک‌ساله را به بیمارستان رسانده‌اند که دچار آمنه‌زیا (فراموشی) شده و در خواب و بیداری فقط یک کلمه را تکرار می‌کند: «آریان». و از جلال می‌خواهد سری به بیمارستان بزند، شاید این زن را بشناسد و بتواند به او کمکی بکند.

جلال روز بعد به بیمارستان می‌رود و متوجه می‌شود این زن، لیلا صالح، کارمند شرکت نفت است که سال‌ها پیش در یکی از دوره‌های نامه‌نگاری بازرگانی به زبان انگلیسی در شرکت نفت اهواز دانشجویش بوده است. پدر لیلا، میلیاردری اهوازی به نام سعید صالح است. جلال شمارۀ او را از طریق دوستان جنوبی‌اش گیر می‌آورد و با او تماس می‌گیرد، اما سعید صالح می‌گوید دخترم را عاق کرده‌ام و او دیگر دختر من نیست. سعید صالح از رؤسای شرکت نفت بوده و هشت نه سال است که بازنشسته شده است و چندین شرکت در اهواز دارد. او سه زن گرفته و از این سه زن صاحب دو پسر و یک دختر شده است. دو پسرش ساکن کویت بوده‌اند و چند سال پیش در جنگ عراق با کویت کشته شده‌اند و دخترش لیلا هم از زن سومش ماهرخ است. ماهرخ، مادر لیلا و زن سوم سعید صالح، از یک طایفۀ بزرگ بختیاری بوده که سال‌ها پیش به عمان مهاجرت کرده‌اند و سعید صالح در سفری کاری که از طرف شرکت نفت به این کشور عربی داشته، با او آشنا شده و ازدواج کرده است. وقتی لیلا به دنیا آمده، ماهرخ سر زا مرده است. لیلا بزرگ می‌شود و در شرکت نفت استخدام می‌شود. او اوایل سال ۱۳۵۷ با یکی از همکارانش به نام ایرج آبتین آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند، ازدواجی که با وجود مخالفت پدران هر دو پا می‌گیرد.

ایرج آبتین تنها پسر سپهبد بهرام آبتین، یکی از ژنرال‌های برجستۀ ارتش شاهنشاهی و دانش‌آموختۀ اقتصاد و مدیریت از دانشگاه کمبریج انگلستان است. بهرام، پدر ایرج، اهل شمال است و فتانه، مادرش، جنوبی است و ماجرای ازدواج این دو هم از این قرار بوده که سپهبد بهرام آبتین در سال ۱۳۲۹ طی مأموریتی برای برگرداندن جنازۀ رضاشاه ـ که قرار است از مصر به ایران برگردانده شود ـ به جنوب کشور می‌رود و در خرمشهر با فتانه آشنا می‌شود، فتانه دختری پانزده‌ ـ شانزده‌ساله و بی‌کس‌وکار و آواره در خرمشهر بوده است. بهرام آبتین فتانه را با خودش به تهران می‌آورد و با او ازدواج می‌کند و ماحصل این ازدواج دو دختر ـ که حالا ساکن سوئیس هستند ـ و یک پسر ـ که همان ایرج باشد ـ بوده است. فتانه هم هنگام تولد ایرج سر زا مرده است. بهرام که با ازدواج ایرج و لیلا موافق نبوده، تمام دارایی‌هایش را به اسم دو دخترش می‌زند و ایرج را از ارث محروم می‌کند.

بعد از سقوط سلطنت و وقوع انقلاب اسلامی، سعید صالح از لیلا می‌خواهد که از ایرج جدا شود، چون می‌ترسد به بهانۀ خانوادۀ سلطنتی ایرج، اموال او هم مصادره شود؛ اما لیلا نمی‌پذیرد. لیلا و ایرج برای رهایی از فشارهای سعید صالح، اوایل سال ۱۳۵۹ به آبادان مهاجرت می‌کنند. سعید صالح برادری به نام جاسم دارد که بسیار خون‌ریز و خطرناک است. او زن و بچه‌ای ندارد و هر جا رفته با زنی هم‌بستر شده، بچه‌ای پس انداخته و رهایش کرده است. در ادامۀ رمان متوجه می‌شویم که فتانه، مادر ایرج، در اصل دختر جاسم، عموی لیلا، بوده که آن را در سال ۱۳۲۹، توی قطار خرمشهر رها کرده است و دلیل شباهت ایرج و لیلا هم به همین برمی‌گردد، به سخن دیگر ایرج در اصل نوۀ جاسم و پسرِ دخترعموی لیلاست. البته جاسم از این قضایا اطلاعی ندارد.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: تراژدی/کمدی پارس (بخش دوم)
◾️نویسنده: اسماعیل فصیح
◾️نوبت چاپ: چهارم
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: ذهن‌آویز
◾️سال چاپ: ۱۳۸۶
◾️تعداد صفحات: ۴۴۹
◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی

روز اول جنگ ایران و عراق، جاسم از بلبشوی پیش‌آمده استفاده می‌کند و با دو نفر دیگر به آبادان می‌رود و ایرج را جلوی چشم لیلا می‌کشد و خاک می‌کند و لیلای حامله را به اهواز برمی‌گرداند. لیلا به جاسم قول می‌دهد اگر بچه‌اش را نکشد، از قتل ایرج پیش کسی سخن نگوید و وانمود کند که ایرج در بمباران عراقی‌ها کشته شده است.

مدتی بعد پسر لیلا، آرین، به دنیا می‌آید و لیلا از ترس جاسم او را مخفیانه به آبادان می‌برد و به دوستش آذر کشتکار و همسرش سرهنگ بهرام دبیرسیاقی ـ که در آبادان با آن‌ها رفت‌وآمد خانوادگی داشته‎اند ـ می‌سپارد و از آن‌ها می‌خواهد که از بچه‌اش مراقبت کنند و سپس به اهواز برمی‌گردد و به پدر و عمویش می‌گوید که بچه را سر راه گذاشته است. او پنج شش سال دورادور پسرش را، که در خانۀ دوستش آذر می‌بالد، می‌پاید. آرین به مدرسه می‌رود و چند سال ابتدایی را هم می‌گذراند، تا این‌که سعید و جاسم از جا و مکان آرین باخبر می‌شوند و به زور او را از آذر و شوهرش پس می‌گیرند و دور از دسترس لیلا، نزد دایه‎ای به نام گلنار می‌گذارند. جاسم همیشه این نگرانی را دارد که آرین، تنها نوۀ سعید صالح، بعد از مرگ او صاحب تمام دارایی‌هایش بشود، چراکه سعید صالح پسری ندارد.

لیلا بعد از این ماجرا به تهران می‌‌آید و پناهندۀ پدرشوهرش، بهرام آبتین، می‌شود تا شاید آرین را از سعید و جاسم پس بگیرد، اما بهرام آبتین به درخواست او پاسخ رد می‌دهد و لیلا بعد از شنیدن پاسخ رد او شوکه می‌شود و در کنار بیمارستانی حوالی میدان تجریش بی‌هوش می‌افتد و زنی رهگذر او را به بیمارستان می‌رساند و باقی ماجراهایی پیش می‌آید که در آغاز یادداشت به آن‌ها اشاره شد. بنابراین برخلاف تصور دکتر الله‌یاربیگ، نامی که او مدام تکرار می‌کند، «آریان» نیست، بلکه «آرین» است.

جلال بعد از آگاهی از این اتفاقات، به سراغ بهرام آبتین می‌رود و از او می‌خواهد به اهواز برود و وکیلی استخدام کند و نوه‌اش را پس بگیرد، اما بهرام نمی‌پذیرد و می‌گوید توان رودررویی با این خاندان خطرناک را ندارد. زمان به پیش می‌رود و لیلا رفته‌رفته حافظه‌اش برمی‌گردد و با جلال ازدواج می‌کند و با هم به انگلیس مهاجرت می‌کنند. مدتی بعد در شهریور ۱۳۷۱ جلال برای ده روز به ایران برمی‌گردد و با خبر می‌شود که سعید صالح در هشتادوسه‌‌سالگی مرده و همۀ دارایی‌هایش طبق وصیت‌نامه‌اش به جاسم رسیده است. جلال راهی اهواز می‌شود و در آنجا با سرهنگ دبیرسیاقی در مراسم عزاداری و شبِ هفتِ سعید صالح شرکت می‌کند و در این اندیشه است که شاید بتواند آرین را به هر شیوه‌ای که شده از جاسم پس بگیرد و به لیلا برگرداند. روز بعد، ابراهیم، پسر گلنار، برای جلال خبر می‌آورد که آرین از پله‌های خانه به پایین پرت شده و مرده است. جلال پیگیر ماجرا می‌شود و می‌فهمد که آرین فهمیده که عمویش جاسم پدرش را کشته و برای همین به او حمله کرده و جاسم هم او را از پله‌ها به پایین هُل داده و کشته است. به این ترتیب جاسم نتیجۀ خودش را هم می‌کشد، زیرا پیش از این گفتیم که فتانه، مادر ایرج، دختر جاسم بوده و ایرج و آرین به ترتیب نوه و نتیجه‌اش بوده‌اند.

در این هیر و ویر از تهران خبر می‌رسد که فرنگیس، خواهر جلال، تصادف کرده است. جلال با شتاب به تهران برمی‌گردد و در بدو ورود به تهران باخبر می‌شود که لیلا خبر مرگ پدرش را شنیده و به ایران برگشته و راهی اهواز شده است. جلال به خانۀ آذر و سرهنگ دبیرسیاقی در اهواز زنگ می‌زند و می‌فهمد که لیلا آنجاست. برای همین خواهرش را در بیمارستان رها می‌کند و دوباره راهی اهواز می‌شود، اما وقتی به آنجا می‌رسد می‌بیند لیلا در وان حمام خانۀ آذر و سرهنگ دبیرسیاقی رگ دستش را زده و به زندگی‌اش پایان داده است. جلال همسرش را، مطابق وصیتش، در مزارستان بهشت‌آباد و در کنار پسرش آرین به خاک می‌سپرد و رمان در اینجا خاتمه می‌یابد.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📚معرّفی کتاب
📗نام کتاب: تراژدی/کمدی پارس (بخش دوم)
◾️نویسنده: اسماعیل فصیح
◾️نوبت چاپ: چهارم
◾️محل چاپ: تهران
◾️ناشر: ذهن‌آویز
◾️سال چاپ: ۱۳۸۶
◾️تعداد صفحات: ۴۴۹
◾️معرفی‌کننده: محسن احمدوندی

در نقد و تحلیل رمان «کمدی/ تراژدی پارس» چند نکته را باید یادآور شوم:

نخست این‌که این رمان هم مثل رمان‌های دیگر فصیح پر از حشو و زیاده‌گویی است. برای مثال حضور شخصیت‌هایی مانند منصور فربدی و کامران شرف‌الدینی در رمان کاملاً زائدند یا فصل‌هایی که به توصیف چارت‌های ساختاری‌ای که لیلا از داستان لیلی و مجنون و فریدون و ضحاک می‌کشد حشو و حوصله‌سربَرَند.

دوم این‌که راوی هر چند فصل یک بار ـ مثل سریال‌های تلویزیونی که در بخش آغازین قسمت جدید، خلاصه‌ای از قسمت‌های قبلی را تکرار می‌کنند ـ خلاصه‌ای از وقایع رمان را با خودش یا برای یکی از شخصیت‌های رمان تکرار می‌کند. این مرور فشردۀ وقایع پیشین یک حسن و یک عیب دارد: حسنش این است که خواننده آنچه را خوانده یک بار دیگر مرور می‌کند و وقایع را بهتر در خود حل و هضم می‌کند و عیبش این است که وقتی در چند جای رمان تکرار می‌شود، ملال‌آور می‌شود. البته این ویژگی خاص این رمان نیست و در خیلی دیگر از رمان‌های فصیح وجود دارد.

سوم این‌که ایران‌گرایی و عرب‌ستیزیِ متأثر از هدایت در این رمان نیز هست، حتی اسم‌گذاری شخصیت‌ها نیز این جهت‌گیری را روشن می‌کند: در یک سمتِ داستان بهرام و ایرج و آرین آبتین قرار دارند که شخصیت‌های مثبت داستان هستند و اسامی‌شان ایرانی است و در سمت دیگر سعید و جاسم صالح قرار دارند که شخصیت‌های منفی داستان هستند و اسامی‌شان عربی است.

چهارم این‌که فصیح در اینجا هم مانند رمان «درد سیاوش»، بین شخصیت‌های داستانش و اسطوره‌های ایرانی پیوند برقرار می‌کند. برای نمونه شخصیت ایرج آبتین که قربانی حسادت جاسم، پدربزرگش و عموی همسرش، می‌شود با شخصیت ایرج، پسر فریدون و نوۀ آبتین در شاهنامۀ فردوسی، که قربانی حسد برادرانش می‌شود، پیوند می‌یابد. در جایی دیگر از رمان لیلا خواب می‌بیند که تهمینه است و آرین نوجوان با سهراب همانند می‌شود.

پنجم این‌که فصیح با به تصویر کشیدن شخصیت لیلا به خوبی توانسته ستم‌هایی را که در جامعه‌ای عشیره‌ای بر زن می‌رود به تصویر بکشد.

ششم این‌که در اینجا هم مانند اغلب رمان‌های فصیح، جلال آریان ناجیِ زن تنها و بی‌پناه داستان می‌شود.

هفتم این‌که این رمان هم مثل دیگر رمان‎های فصیح پیوندهای بینامتنی متعددی با دیگر رمان‌های خود نویسنده از جمله «دل‌کور»، «زمستان ۶۲» و «فرار فروهر» دارد.

هشتم این‌که در این رمان هم مانند اغلب رمان‌های فصیح، مشروب‌خواری و زن‌بارگی دو جزء لاینفک زندگی جلال آریان هستند و به نظر من یکی از دلایل پرفروش بودن رمان‌های فصیح در دهه‌های هفتاد و هشتاد به همین روحیۀ خوش‌باشی جلال آریان، شخصیت اصلی داستان‌هایش، برمی‌گردد.

(۱۴۰۵/۷/۹)
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
🗒یادداشت
🔺اشتباهات رمان‌نویسان ایرانی: اسماعیل فصیح و بادۀ کهن
✍محسن احمدوندی

پیش از این، خلاصهٔ رمان «بادهٔ کهن» را در کانال منتشر کرده‌ام (اینجا)‌. اسماعیل فصیح در این رمان دچار اشتباهاتی شده‌است که در ادامه به آن‌ها خواهم پرداخت:

۱. اشتباه نخست در فصل دوم رمان و جایی است که دکتر آدمیّت از پری کمال دربارۀ گذشته‌اش می‌پرسد و پری می‌گوید که لیسانسش را قبل از انقلاب از دانشگاه پهلوی شیراز گرفته و همان‌جا بوده که با همسرش رضا کمال آشنا شده‌است:

ـ «لیسانستون رو کجا گرفتید؟»
ـ  «[...] بنده لیسانسم را از دانشگاه شیراز، قبل از انقلاب اسلامی گرفتم [...].»
ـ «صحیح، دانشگاه پهلوی شیراز آن‌وقت‌ها وابسته به دانشگاه پنسیلوانیا بود.»
به چشم‌های دکتر نگاه کرد. «همان‌جا بود که من با رضا آشنا شدم، رضا کمال.»
ـ «و چه‌طور شد بعد از شروع جنگ در آبادان ماندید؟»
ـ «او متعهّد بود.» لحن کلامش مطلق بود. «ایمان داشت. ماند. شهید شد.» (فصیح، ۱۳۷۳: ۲۶-۲۷).

از این بخش از رمان چنین برمی‌آید که پری کمال و رضا کمال دو غریبه بوده‌اند که برای نخستین بار در دانشگاه به هم برخورده‌اند و با هم آشنا شده‌اند؛ امّا فصیح این مسئله را در ادامۀ رمان به‌کلّی فراموش می‌کند و در فصل ششم رمان می‌گوید که این دو دخترعمو و پسرعمو بوده‌اند. کسی هم نیست که از نویسنده بپرسد که کدام دخترعمو و پسرعمو برای نخستین بار در دانشگاه با هم آشنا می‌شوند:

[دکتر آدمیّت] موقع عقد فهمیده بود که نام خانوادگی خودش [پری] هم کمال است. با رضا کمال دخترعمو ـ پسرعمو بودند (همان: ۱۲۸).

۲. اشتباه دوم به ناآگاهی نویسنده از مسائل شرعی برمی‌گردد. می‌دانیم که عقد موقّت، چنان‌که از نامش پیداست، مدّت‌زمان مشخّصی دارد که در هنگام خواندن خطبۀ عقد و با توافق طرفین تعیین می‌شود، یعنی زن و مرد توافق می‌کنند که برای مدّتی مشخّص زن‌وشوهر باشند، امّا فصیح بعد از رفتن پری کمال و تلاش دکتر آدمیّت برای یافتن او، دراین‌باره چنین می‌نویسد:

از روز سوم دکتر شروع کرد به پرس‌وجو و نگران شد. در خطبۀ عقد موقّت آن‌ها زمان معیّنی ذکر نشده بود؛ بنابراین علاوه بر عشق و احساس‌های یگانگی، آن‌ها مثلاً زن‌وشوهر محسوب می‌شدند (همان: ۱۷۴).

نویسنده فراموش کرده که صحّت عقد موقّت منوط به تعیین مدّت آن است و اساساً عقد موقّت بدون تعیین مدّت معنا ندارد. این خطای فصیح نشان می‌دهد که اگر رمان‌نویسی می‌خواهد در حوزه‌ای بنویسد که اطّلاعاتی دربارۀ آن ندارد، باید قبلش در آن حوزه، اندک مطالعاتی داشته باشد که در بدیهی‌ترین موضوعات دچار خطا و اشتباه نشود.

▪️منبع
ـ فصیح، اسماعیل. (۱۳۷۳). بادۀ کهن. چاپ اول. تهران: البرز.

[یادداشت بالا پیش از این در شمارهٔ سی‌‌وچهارم فصل‌نامهٔ قلم در صفحات ۳۲-۳۴ منتشر شده است.]

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
🗒کوتاه‌نوشت‌ها
✍محسن احمدوندی

صابر همدانی (۱۲۸۲ - ۱۳۳۵ هـ . ش.) بیتی دارد که من خیلی دوستش دارم. او در میانهٔ یکی از غزل‌هایش با حسرتی تلخ می‌گوید:

کسی در سایهٔ لطفت نیاسود
به گیتی کار دیواری نکردی

این بیت برای کسانی چون من که وارد نیمهٔ دوم عمرشان شده‌اند و قرار است کارنامهٔ نیمهٔ اول عمرشان را ارزیابی کنند، خیلی مهم است. من هر بار که این بیت را در ذهنم مرور می‌کنم، با خودم می‌گویم: واقعاً در طول زندگی‌ام به چه دردی خورده‌ام؟ آیا گره از کار کسی گشوده‌ام؟ به کسی خیری رسانده‌ام؟ منشأ خوبی‌ای بوده‌ام؟ آیا اگر درختی نبوده‌‌ام و بار و بری نداشته‌ام، توانسته‌ام لااقل دیواری باشم و در گرمای نیمروز تابستانی سایه‌ای بر سر رهگذری بگسترانم؛ سایه‌ای هرچند کوتاه و کم‌ارج و نه‌چندان دلپذیر؟ به نظرم پاسخ این پرسش از یک‌جایی به بعد بسیار مهم می‌شود و معنای زندگی آدمی در گرو آن است.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Madaram Iran
Ali Zandvakili
🎼 مادرم ایران
شعر: علی صفری
خواننده: علی زند وکیلی
آهنگ‌ساز: محمد زند وکیلی

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
تا آنجا که دیده و شنیده و خوانده بود، می‌دانست تا دنیا دنیا بوده است، پول و قدرت همواره در دست اشخاصِ لئيم و بدخواه گِرد آمده و چنین اشخاصی بوده‌اند که جهانی را برای حرص و آز نامحدود خود
سوزانیده و به خون کشانیده‌اند.

#مرتضی_مشفق‌_کاظمی (۱۳۴۰). تهران مخوف. جلد اول. چاپ پنجم. تهران: ابن‌سینا. صفحهٔ ۲۲۵.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
🗒یادداشت
🔺اشتباهات رمان‌نویسان ایرانی: اسماعیل فصیح و فرار فروهر (بخش اول)
✍محسن احمدوندی

پیش از این خلاصۀ رمان «فرار فروهر» را در کانال منتشر کرده‌ام (اینجا). اسماعیل فصیح در این رمان دچار اشتباهاتی شده‌است که در ادامه به آن‌ها خواهم پرداخت.

۱. نخستین اشتباه او دربارۀ تاریخ تولّد زرتشت است. خرتک ‌دین‌یار در آغاز رمان، تاریخ تولّد خودش و تاریخِ به پیامبری رسیدنِ زرتشت را سال ۱۷۲۸ ق.م. ذکر می‌کند:

تاریخ زایش من هم سال ۱۷۲۸ قبل از میلاد مسیح است [...] البتّه ویژگی و خجستگی ارجمند سال زایش من نشانۀ شگرف دیگری دارد؛ این همان سالی است که در ایران نخستین پیامبر خداوندگار، اشو زرتشت، از خانوادۀ اسپیتامان، در سنّ پنجاه‌وپنج‌سالگی از جانب ایزد دانا پدیدار گشته است [...] به‌هرحال خجسته‌ترین چیزهایی (که از دهان پدرم شنیده‌ام) این بود که اشو زرتشت در سال زایش من، از سوی خداوند یکتا (مزدا اهورا) با کتاب آسمانی گاثا[ها] به زبان اوستایی پدیدار گشته بود (فصیح، ۱۳۸۸: ۱۹ـ۲۰).

اگر سال تولّد خرتک دین‌یار یعنی ۱۷۲۸ ق.م. مصادف با پنجاه‌وپنج‌سالگی زرتشت و به پیامبری رسیدن او باشد، بنابراین تولّد زرتشت در سال ۱۷۸۳ ق.م. بوده‌است. این در حالی است که راوی در صفحۀ بعد سال تولّد زرتشت را ۱۷۶۸ ق.م. اعلام می‌کند:

با پژوهش‌های خودم، اکنون می‌توانم بگویم که تاریخ راستین زایش خود زرتشت نیز روز خورداد (یا ششم) فروردین‌ماه سال ۱۷۶۸ پیش از میلاد مسیح بوده‌است (همان: ۲۱).

۲. دومین خطای فصیح این است که در اواخر رمان، وقتی خرتک دین‌یار در آستانۀ پیری به لندن می‌رود، دخترش بتی و دامادش جرج نول او را به بیمارستان می‌برند تا برایش عینک و سمعک بگیرند و برای همین چند روزی در بیمارستان بستری می‌شود:

فردای آن روز آن‌ها مرا به این بیمارستان سن‌جیمس، نزدیکی‌های هاید پارک، بردند و چند دکتر مرا معاینه کردند و پس از تست‌ها و مداواها گفتند اوّلاً باید از سال‌ها و سال‌ها پیش عینک می‌زدم، چون درست نمی‌بینم و برایم عینک هم گرفتند. برای گوش‌هایم گوشی گذاشتند، چون معلوم شد من درست نمی‌شنوم. جدّی. چند روز اوّل به مداواهای اوّلیّه و کمی هم کتاب خواندن گذشت. [...] من در بیمارستان به بهانۀ رژیم خوراک سنّتی غذاهای بیمارستان را رد می‌کردم. فقط نان و تخم‌مرغ و میوه و شیر می‌خوردم (همان: ۴۶۹ـ۴۷۰).

بتی و نول خرتک را بعد از مرخّصی از بیمارستان به آسایشگاه سالمندان می‌برند و در آن‌جا سکنیٰ می‌دهند:

روزی که مرا از بیمارستان به یک آسایشگاه سالمندان بردند، کت‌وشلوار شیک تازه ـ که برایم خریده بودند ـ تنم بود. یک چیزی به اسم کراوات هم به گردنم بسته بودند (همان: ۴۷۱ـ۴۷۲).

امّا چند صفحه بعد نویسنده فراموش می‌کند که خرتک در خانۀ سالمندان است و این‌گونه می‌نویسد:

به‌هرروی چون انگار خودم هنوز به مداوا و آرامش نیاز داشتم و ماندن در بیمارستان باعث راحتی خیال خانواده‌ام می‌شد، قبول کردم چند روز دیگر هم بمانم، بعد سفر کنم برای یزد (همان: ۴۷۶).

و تازه چند روز بعد از بیمارستان مرخّص می‌شود تا به آپارتمانش در لندن برگردد و بعدش هم عازم یزد شود:

وقتی سیر بیماری‌ام در وضعیّتی رسید که رو به وخامت رفتن متوقّف شد، مرا به خانه فرستادند، یعنی به آپارتمانم در لندن فرستادند تا تحت مراقبت باشم [...] و آمادۀ بازگشت به یزد بودم (همان: ۴۷).

چنان‌که می‌بینید فصیح یادش رفته که شخصیّت اصلی رمان را از بیمارستان به خانۀ سالمندان برده‌است و اگر قرار باشد به آپارتمانش برگردد و بعدش به یزد رجعت کند، این اتّفاق باید از خانۀ سالمندان بیفتد، نه از بیمارستانی که قبلاً از آن ترخیص شده‌است.

۳. سومین اشتباه فصیح این است که جملۀ دعاییِ «طابَ ثَراهُ» (= پاک و پاکیزه باد خاک او) را، که برای مردگان به کار می‌رود، برای سیّدعباس عابدینی‌فرد و از دوستان زنده و در قید حیات دکتر فروهر به کار می‌برد. بدیهی است که در این بافت‌ها که راوی این عبارت را به کار می‌برد، هیچ نشانی هم از طنز نیست که بتوان آن را از باب شوخی و خنده دانست. کاربرد این عبارت دعایی نشان می‌دهد که فصیح آن را شنیده‌است، امّا به معنای آن دقّت نکرده و سهل‌انگارانه آن را به کار برده‌است:

این خانم، زنِ جناب دکتر سیّدعباس عابدینی‌فرد ـ طاب ثراه ـ استاد بازنشستۀ دانشگاه علامۀ طباطبایی تهرانه (همان: ۲۲۲ ـ ۲۲۳).

خونه‌ش کجاست؟ این دکتر عابدینی طاب ثراه. خانم فروهر بلده؟ من می‌تونم بیام اون‌جا با هم بریم. شاید مسیو رو به حرف بیاریم (همان: ۳۲۴).

این جناب عابدینی‌فرد طاب ثراه حرف‌های زیادی می‌زد ـ و متأسّفانه با خیلی بلغور ـ آکادمیک. باید بودید و کسب فیض می‌کردید (همان: ۳۳۸).

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
🗒یادداشت
🔺اشتباهات رمان‌نویسان ایرانی: اسماعیل فصیح و فرار فروهر (بخش دوم)
✍محسن احمدوندی

۴. چهارمین خطای نویسنده آن‌جاست که بعد از حملۀ اعراب به ایران و اشغال آن، نام ایران را به «ملوک عجم» تغییر می‌دهد، درحالی‌که درست این بود که از «مُلک عجم» استفاده می‌کرد، زیرا «مُلک عجم» یعنی «سرزمین ایرانیان» و «ملوک عجم» یعنی «پادشاهان ایرانی» و این دو کاملاً از یک‌دیگر متمایز هستند. این اشتباه نه در یک جا که در چندین جا تکرار شده‌است:

در شب‌هایی که کاروان در دهستان‌های شمال تاکستان بیتوته می‌کرد و کم‌کم به راگا نزدیک می‌شدیم، من زیر آسمان آبی سرزمین زادگاه دوست‌داشتنی و دیرینه‌ام دراز می‌کشیدم و به سال‌های گذشتۀ خودم و ایران فکر می‌کردم. اگرچه می‌شنیدم عمر ابن خطاب نام ایران را حالا گذاشته بود ملوک عجم (همان: ۱۹۱).

این‌ها (یعنی بنی‌امیّه) که حکومت سرزمین ایران، ملوک عجم، را در دست داشتند، خودشان هم در عربستان و بین‌النّهرین و سوریه و آن‌جاها با این طایفه و آن طایفه کشت‌وکشتار و جدال و سفّاکی‌های فجیع می‌کردند و خدشه بر اسلام حضرت محمّد (ص) بودند (همان: ۲۰۵).

گفتند حکومت ایران در عمل از دست ابوحمار بنی‌امیه به ابوسفّاح بنی‌عبّاس افتاده [...] آهی کشیدم و باز دلم چرک ماند [...] او هم کارهای تازی‌ها را می‌کرد و وضع حکومتی ملوک عجم خرتوخر ماند یا سگ‌توسگ (همان: ۲۲۷).

پس از اندک مدّتی در ملوک عجم، حالا فهمیده بودم لال و کر بودن یا به قول حکیم‌الشّرق صُمّ و بُکم بودن در درازمدّت به سود آدمی است تا وارد حکومت و سیاست و دیپلماسی شدن (همان: ۲۳۰).

جنوب و مناطق مرکزی ملوک عجم هم این روزها در یدِ ولایت یک مشت آل‌بویۀ رشتی بود. این‌ها البتّه از نوکران و سرسپردگان آل‎عبّاس بودند (همان: ۲۴۱).

شاید مردمِ ملوک عجم راستی پس از این‌همه سال‌ها داشتند بیدار می‌شدند و روشن می‌شدند (همان: ۴۶۴).

۵. پنجمین خطای نویسنده این است که در اواخر رمان در دو جا واژۀ «شهیر» را در معنای «بانگ و فریاد» به کار برده‌است:

از آخرین پس‌کوچه‌های کاه‌گِلی که رد می‌شدم، کم‌کم در تاریکی شبگیر کوچه گویی خروش‌هایی موج می‌زد و پژواک داشت یا فرشته‌هایی بودند که از چپ و راست ندایم می‌دادند و شهیر می‌زدند (همان: ۵۲۴).

سرم را از دیوار بلند کردم. فکر کردم به خواب یا چرتی فرورفته بودم و همه خروش‌ها و شهیرها و سخنان آن که با من سخن گفته بود، در خواب بود (همان: ۵۲۵).

روشن است که «شهیر» به معنای «معروف و مشهور و بلندآوازه» است و در معنایی که در این متن آمده، تا جایی که من جسته‌ام، در هیچ متن دیگری به کار نرفته‌است. به نظرم فصیح در این‌جا هم دچار خطا شده‌است و برای این خطا دو حدس می‌توانم بزنم:

الف) نویسنده احتمالاً واژۀ «شهیق» به معنای «بانگ خر» را در ذهن داشته و آن را «شهیر» تصوّر کرده و متوجّه معنای زشت آن نبوده‌است.

ب) شاید اصل کلمه «صفیر» به معنای «بانگ و آواز» بوده و در تایپ و حروف‌چینی به اشتباه چنین نوشته شده‌است.

▪️منبع
ـ فصیح، اسماعیل. (۱۳۸۸). فرار فروهر، چاپ هشتم. تهران: البرز.


[یادداشت بالا پیش از این در شمارهٔ سی‌‌وچهارم فصل‌نامهٔ قلم در صفحات ۳۵-۴۴ منتشر شده است.]

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
یادداشت «جهان شگفت و از یاد رفتهٔ دکتر پرویز ناتل خانلری» را استاد علی‌اشرف صادقی، اول شهریور امسال، به مناسبت سالروز درگذشت زنده‌یاد خانلری منتشر کرد (اینجا). من در این مدت چند بار این یادداشت را خواندم و پیشنهاد می‌کنم شما هم بخوانید، اما نه برای این‌که بدانید خانلری چگونه آدمی بوده، بلکه برای این‌که بدانید چگونه می‌شود بزرگان علم و ادب و فرهنگ را نقد کرد و در همان حال منصف و متین و بااخلاق یا به قول امروزی‌ها باکلاس و جنتلمن بود. در روزگاری که هر کس می‌خواهد سری توی سرها درآورد، بزرگی از بزرگان این آب و خاک را لجن‌مال می‌کند، ما باید بیش از پیش از کسانی چون استاد صادقی ادبِ نقد را بیاموزیم. روح استاد خانلری شاد و خداوند استاد صادقی را برای ما نگه‌دارد.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
🗒نوآموخته‌ها
✍محسن احمدوندی

یکی از معانی «تیکه» در فارسی محاورهٔ امروز «زن/دختر زیبا و جذاب» است. برای نمونه چنین جملاتی را می‌توان نقل کرد:

- این دختره چه تیکه‌ای بود.
- بیا ببین چه تیکه‌بازاریه.


این کلمه بار جنسی دارد و نشان‌دهنده نگاه خریدارانه و تحقیرآمیز به زن است و به همین دلیل در زبان رسمی و مؤدبانه کاربرد ندارد. من تا امروز فکر می‌کردم که این کلمه با این معنا، در یکی دو دههٔ اخیر، در جامعهٔ فارسی‌زبان رواج پیدا کرده است؛ اما حالا متوجه شدم که قدمت این کلمه لااقل به سال ۱۳۰۱ و اولین رمان اجتماعی فارسی یعنی «تهران مخوف» برمی‌گردد:

- خوب، محمدتقی این که نشد. تیر ما در این قسمت به سنگ خورد. باید فکر دیگری بکنی و تیکهٔ تازه‌ای را برایم پیدا کنی (مشفق کاظمی، ۱۳۴۰: ۲۴۵).

- همان‌طور که عرض کردم، این را فقط برای خوش‌آمد او گفتم و الّا بنده می‌دانستم دیگر تیکه‌ای که به درد حضرت والا بخورد و مطابق سلیقهٔ مخصوصشان باشد، در آنجا وجود ندارد (همان: ۲۴۵).

▪️منبع
- مشفق کاظمی، مرتضی. (۱۳۴۰). تهران مخوف. جلد اول. چاپ پنجم. تهران: ابن‌سینا.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
◾️خوانش و نقد رمان ایرانی
◾️جلسهٔ سی‌ویکم: «آوانسن» نوشتهٔ فائزه مرزوقی
◾️زمان: شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۵
◾️ساعت: ۱۶:۳۰ - ۱۸
◾️مکان: کرمانشاه، چهارراه نوبهار، کوچهٔ ۱۰۷، مؤسسهٔ فرهنگی «کوچه کتاب»

[ورود برای عموم علاقه‌مندان آزاد است]

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
🔺نقد مقاله
🗒نام مقاله: دایی‌جان‌ ناپلئون، صدای مشکوک و ماجراهای دیگر (بخش اول)
◾️نویسنده: عبدالعلی دست‌غیب
◾️نام نشریه: گزارش
◾️شماره: ۸۵ و ۸۶
◾️سال چاپ: ۱۳۷۶-۱۳۷۷
◾️صفحات: ۱۵۵-۱۵۹
◾️منتقد: محسن احمدوندی

عبدالعلی دست‌غیب در مجلّۀ «گزارش» مقاله‌ای با عنوان «دایی‌جان ناپلئون، صدای مشکوک و ماجراهای دیگر» نوشته‌است که بعدها در کتاب «کالبدشکافی رمان فارسی» نیز چاپ شده‌است. او در این یادداشت در چند جا دچار خطا شده‌است و نشان می‌دهد که رمان ایرج پزشک‌زاد را با دقّت کافی نخوانده‌است.

۱. طبق متن رمان پزشک‌زاد، دایی‌جان ناپلئون در زمان محمّدعلی‌شاه در ژاندارمری مشغول به کار بوده‌است:

دایی‌جان گویا در زمان محمّدعلی‌شاه در ژاندارمری آن زمان درجۀ نایب سومی داشت و داستان جنگ‌ها و مبارزات او را با سارقین و اشرار هر کدام از ما چهل ـ پنجاه دفعه شنیده بودیم (پزشک‌زاد، ۱۳۵۳: ۱۱).

امّا دست‌غیب به اشتباه دربارۀ شخصیّت دایی‌جان ناپلئون در بخشی از این مقاله چنین می‌نویسد:

دایی‌جان [...] که در ژاندارمری زمان مظفّرالدّین‌شاه درجۀ نایب سومی داشته، همیشه از نبرد خود با اشرار کازرون و ممسنی داد سخن داده و می‌دهد (دست‌غیب، ۱۳۷۷: ۱۵۵؛ نیز نگر دست‌غیب، ۱۳۸۳: ۲۸۳).

۲. در رمان پزشک‌زاد، شبی که آقاجان آسپیران و قمر را می‌خواهد پاگشا کند، عده‌ای از آدم‌های سرشناس شهر را هم به این مهمانی دعوت می‌کند تا آب‌روی دایی‌جان را پیش چشم مردم ببرد و نشان دهد که خانوادۀ اشرافی دایی‌جان با چه خانوادۀ سطح پایینی وصلت کرده‌اند. یکی از این آدم‌های سرشناس که به این مهمانی دعوت می‌شود آقایی است با نام سالار. اسداللٰه میرزا دربارۀ این شخص به راوی داستان می‌گوید:

ـ این آقا یکی از کلّه‌گنده‌های شهر است. آدمی است که زور و قدرتش بدل ندارد. با مهمان کردن سالار دو نشانه را با یک تیر می‌زند. اوّلاً دایی‌جان و دوست‌علی‌خان و خانواده را در نظر او کنفت می‌کند. ثانیاً دایی‌جان را باز به هول و وحشت می‌اندازد، برای این‌که سالار معروف به طرفداری انگلیسی‌هاست (پزشک‌زاد، ۱۳۵۳: ۳۳۳).

این شخصیّت فقط در همین مهمانی ظاهر می‌شود و دیگر اثری از او در رمان نمی‌بینیم. در پایان رمان و گذشت نزدیک به بیست‌وچهار سال از این ماجرا، وقتی راوی در سال ۱۳۴۵ به کشور برمی‌گردد و برای دیدن یکی از دوستانش به یکی از شهرستان‌ها می‌رود و به همراه این دوست در مجلس مهمانی‌ای‌ ـ که به‌مناسبت خداحافظی یا گودبای‌پارتی پسر خانواده است که می‌خواهد برای ادامه تحصیل به آمریکا برود ـ شرکت می‌کند، متوجّه می‌شود که صاحب‌ این مهمانی مجلّل سالار نام دارد:

در این موقع دوستم به طرف من آمد:
ـ باز قنبرک کردی، یک گوشه نشستی؟
ـ نه، خسته شدم. با اجازه‌ات یک دقیقه می‌نشینم.
ـ پس بگذار گیلاست را پر کنم.
ـ مرسی ... ببینم، این آقایی که سبیل سفید دارد کیست؟
ـ به، تو آقای سالار را ندیده بودی؟ ... آقای سالار صاحب‌خانه است.
شغل و کارش چیست؟ مثل این‌که از گردن‌کلفت‌هاست؟
ـ واللٰه کاری نمی‌کند. ملّاک است. این‌طوری که می‌گویند در تهران مقدار خیلی زیادی زمین داشته که وقتی خریده، بیابان بوده. بعد به متری هزار و دو هزار تومان رسیده ... خلاصه ظرف چند سال میلیونر شده‌است... ولی آدم خیلی خوبی است. بیا برویم به او مُعرّفی‌ت کنم... حتماً ازش خوشت می‌آید. خاطرات زیادی دارد... آخر می‌دانی از مشروطه‌خواهان بوده‌است ... سال‌ها با انگلیسا جنگ کرده‌است (پزشک‌زاد، ۱۳۵۳: ۴۵۷).

امّا باید بدانیم که این سالار با آن سالار در میانۀ رمان فرق دارد. این سالار همان مش قاسم، نوکر دایی‌جان، است که حالا با گران شدنِ زمین‌های بی‌ارزشی که یک روز دایی‌جان در قبال بدهی‌هایش به او داده بود، بسیار ثروتمند شده و اسم خودش را به سالار تغییر داده‌است. این نکته وقتی روشن می‌شود که راوی به خاطراتی که آقای سالار برای مهمانان تعریف می‌کند گوش می‌سپارد. او متوجّه می‌شود که این خاطرات همان خاطرات دایی‌جان ناپلئون است و سالار همان مش قاسم است، به‌ویژه وقتی در پایان خاطراتش ناخواسته تکیه‌کلامش را تکرار می‌کند:

صدا و آدم را تقریباً شناخته بودم، ولی هنوز مطمئن نبودم. دختر ناگهان خود را روی زانوهای پدرش انداخت و با خنده گفت:
ـ اصلاً بابا، شما مگر انگلیسی بلدید؟
ـ واللٰه دروغ چرا؟ تا قبر آآ...
آقای سالار ناگهان ساکت شد. مثل این‌که این کلمات را نمی‎خواست بگوید، ولی از دهنش پریده بود. نگاهی به اطراف خود کرد و دنبالۀ صحبت را گرفت (همان: ۴۵۸-۴۵۹).

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
🔺نقد مقاله
🗒نام مقاله: دایی‌جان‌ ناپلئون، صدای مشکوک و ماجراهای دیگر (بخش دوم)
◾️نویسنده: عبدالعلی دست‌غیب
◾️نام نشریه: گزارش
◾️شماره: ۸۵ و ۸۶
◾️سال چاپ: ۱۳۷۶-۱۳۷۷
◾️صفحات: ۱۵۵-۱۵۹
◾️منتقد: محسن احمدوندی

کاملاً بدیهی است این آقای سالار، که در پایان رمان از او سخن می‌رود، همان مش قاسم است که به پول‌و‌پله‌ای رسیده و برای این‌که شناخته نشود تغییر هویّت داده‌است؛ امّا دست‌غیب این را بد فهمیده و این سالار را که اسم مستعار مش قاسم است با آن سالار که در میانۀ رمان از آن سخن رفت، یکی گرفته و دراین‌باره نوشته‌است:

نویسنده در اشاره به زمامداران و رویدادهای سیاسی قبل از شهریور ماه ۱۳۲۰ بسیار محافظه‌کار است. او هیچ سخنی دربارۀ رضاشاه و گریز او از ایران و روابط زیرجُلی زمامداران آن روز ایران با انگلیسی‌ها نمی‌گوید. افراد داستان دربارۀ مهم‌ترین واقعۀ سیاسی آن روز، رفتن رضاشاه از ایران و به قدرت رسیدن مجدّد فروغی‌ها خاموشند. تنها سالار یکی از گروه ماسونی به‌طور سایه‌وار نشان داده می‌شود. آقاجان با این شخص آشناست و او را به میهمانی به خانۀ خود می‌خواند تا دایی‌جان را از انگلیسی‌ها بیش‌تر بترساند و از او نقل‌قول می‌کند که اگر دایی‌جان ناپلئون نبود، خیلی چیزها به این صورت در این کشور نبود که این نیز مطایبه‌ای است برای دامن زدن بیشتر به توهّمات دایی‌جان. طُرفه این‌جاست که سال‌ها بعد راوی در سفر به یکی از شهرهای کوچک ایران، همین سالار را در باغی بزرگ و اشرافی و زیبا می‌بیند که در جشن خداحافظی و به سفر رفتن پسر خودش به آمریکا شرکت دارد. او پیرمردی است موقّر که سبیل بزرگ سفیدی دارد و به سبب بالا رفتن بهای زمین‌هایش ثروتمند شده. بعضی‌ها باور دارند که سالار از مشروطه‌خواهان بوده و سال‌ها با انگلیسی‌ها مبارزه کرده. راوی در این جشن صدای سالار را می‌شنود که برای جوانان از جنگ‌های خود سخن می‌گوید [...] به این ترتیب سالار پس از مرگ دایی‌جان ناپلئون، خیال‌بافی‌های او را از آن خود می‌کند و جانشین روحی او می‌شود (دست‌غیب، ۱۳۷۶-۱۳۷۷: ۱۵۹، نیز نگر. دست‌غیب، ۱۳۸۳: ۲۹۴).

در پایان این نکته را هم اضافه کنم که این سخنی که دست‌غیب از زبان سالار دربارۀ دایی‌جان ناپلئون نقل می‌کند: «اگر دایی‌جان ناپلئون نبود، خیلی چیزها به این صورت در این کشور نبود»، سخن سالار نیست و هیچ ارتباطی به او ندارد؛ بلکه در متن رمان سخن میجرساکسونِ انگلیسی است:

آقاجان درحالی‌که چشم به گل‌های قالی دوخته بود، با صدای غریبی گفت:
ـ امروز یک اتّفاقی افتاد که تمام وجود مرا منقلب کرد. به یکی از رجال سرشناس برخوردم. وقتی صحبت از شما شد یک چیزی گفت که مرا تکان داد. به من گفت شما باید افتخار کنید که همچه آدمی در خانواده دارید. [...] می‌گفت از میجرساکسون که در جنگ اوّل سال‌ها این‌جا مأموریّت داشته شنیده که اگر شما نبودید خیلی چیزها در این مملکت به این صورت نبود. اگر مبارزات شما و اگر وطن‌پرستی شما نبود، انگلیسا خیلی کارها می‌توانستند بکنند (پزشک‌زاد، ۱۳۵۳:۱۶۵).

▪️منابع
ـ پزشک‌زاد، ایرج. (۱۳۵۳). دایی‌جان ناپلئون. چاپ سوم. تهران: صفی‌علی‌شاه.

ـ دست‌غیب، عبدالعلی. (۱۳۷۶-۱۳۷۷). «دایی جان ناپلئون، صدای مشکوک و ماجراهای دیگر». گزارش. شمارۀ ۸۵ و ۸۶. صفحات ۱۵۵-۱۵۹.

ـ دست‌غیب، عبدالعلی. (۱۳۸۳). کالبدشکافی رمان فارسی. تهران: سورۀ مهر.

[یادداشت بالا پیش از این در شمارهٔ سی‌‌وچهارم فصل‌نامهٔ قلم در صفحات ۴۵-۴۶ منتشر شده است]

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
📑نوآموخته‌ها
✍محسن احمدوندی

کسی که نمی‌تواند روشن و دقیق و منسجم حرف بزند یا بنویسد، قاعدتاً روشن و دقیق و منسجم هم فکر نمی‌کند. چنین کسی نمی‌تواند چیزی به شما بیاموزد و شما هم نمی‌توانید چیزی از او بیاموزید؛ پس وقتتان را برای شنیدن حرف‌هایش یا خواندن نوشته‌هایش هدر ندهید.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi