ندای زنان ایران
Photo
سپیده قلیان، فعال مدنی و نویسنده، روایتهای تعدادی از زندانیان سیاسی را جمعآوری کرده و این روایتها را منتشر کرده است.
اسم من شیرینه، البته اسم مستعارم. هی این دست و اون دست میکنم. از این پهلو به اون پهلو. اینستاگرام رو باز میکنم و تصویر دخترای خوشگل و ترگل و ورگل رو میبینم. بعد میرم جلوی آینه شکسته. دلم میخواد یه آینه قشنگ داشته باشیم، یه دیوار سالم، لااقل تو خونهمون بتونم جلوی آینه عکس بگیرم. ۲۱ سالمه و نتونستم دیپلم بگیرم، چون خیلی فقیریم. خونه نداریم و توی یه اتاق کوچیک زندگی میکنیم. بابام ولمون کرد و رفت افغانستان، همونجا دوباره زن گرفت.
من اما اینجا موندم، پیش مامانم و خواهرم. هیچی برای بهدستآوردن ندارم، هیچی هم برای از دست دادن ندارم. درسته نمیتونم اون عکسِ آینه کافههای فرشته و سنایی تهران رو ریکریت (Recreate) کنم، اما مثل نیکا میتونم برم بالای سطل زباله و فریاد بزنم!
من ۲۱ سالمه، پدرم افغانستانیه، مهاجرت کردیم ایران. کشورمون جایی برای زندگی نبود؛ شاید روزی که پدر و مادرم اومدن اینجا نمیدونستن ما افغانستانیها زاده شدیم که زندگی نکنیم. اینطوری شد که حتی وقتی از کشورمون فراری شدیم، اینجا هم زندگی خوبی نداشتیم. شهر ما خیلی کوچیکه. موهام بلند و مشکی و پایینش جعد خیلی قشنگی داره؛ اگه کسی از پشتسر ببیندم، قبل از اینکه فرم چشمام رو ببینه دوستم داره، چون فکر میکنه یه دختر ایرونیِ قشنگم، نه یه دختر افغانستانی. عینکم رو میزنم و میرم بیرون. مامانم میگه کجا؟ میگم خسته شدم، کاش همون افغانستان میریختید تو خیابون، بهجای فرار از خاکتون. مامانم تا دم در میاد دنبالم، میگه نرو. میگم میرم. میگه نرو، اگه بگیرنت برت میگردونن افغانستان؛ اگه بکشنت جنازهت رو هم تحویلم نمیدن. دستشو پس میزنم و میرم سمت در. این دریایی که از در خونه تا خیابونهای شهر جاریه، فرقی بین ایرانی و افغانستانی نمیذاره. من امشب میتونم زل بزنم تو چشمای بقیه، بدون اینکه از فرم چشمام شرمنده بشم. دستهای زیادی رو لمس میکنم، گاهی پسر، گاهی دختر — تا وقتی همهمون رو بازداشت میکنن، قطاری بهم بسته میشیم و مثل سگ تو یه نیسان آبی میندازنمون. از همون اول کتک میخورم، با هرچی دم دستشونه. هی میگن «سگ افغانی نفلهت میکنیم.» اما من ناراحت نمیشم؛ با این حرفها بزرگ شدم و قبول کردم گاهی سگم. اما از کتک بازم میترسم. همه رو خیلی میزنن، منو بیشتر. نباید سرم رو پایین بیارم. مدام تو پس کلهم میزنه، میگه «سرت پایین، وگرنه ..... میکنم تو حلقت.» من افغانستانیام. پدر و مادرم از طالبان خیلی میترسن؛ من هم از طالبان میترسم، هم از جمهوری اسلامی. چند بار دعا میکنم مرگ آرومی داشته باشم. بعد مادرمو تصور میکنم که چطور از این بیمارستان به اون سردخونه میره تا جنازه دخترش رو پیدا کنه. داروهای دیابتش رو گرفته؟ بعد روونه سلول میشیم. با خودم میگم پدرم از زن جدیدش بچه داره؟ بچههای اون خوشبختترن یا من؟ اصلا بدبختی یعنی چی؟ وضعیت من بهمراتب از بدبختی بیشتره.
من ۲۱ سالمه، اولینباره بازداشت میشم، آقای بازجو. مامانم منتظره، آقای بازجو. من قصدی نداشتم، آقای بازجو. آقای بازجو میبردم تو اتاق و شماره مامانم رو با موبایلش میگیره. میگه «بهت نمیاد افغانی باشی» و دست میبره پشت گردنم، آروم لمس میکنه تا پایین. من خشک، نفس تو سینه حبس، به این فکر میکنم: این زندگی... این زندگی اگه تئاتر بود، تئاتر نفسگیری بود. اصلا بهش نگاه نکنید؛ یعنی تو این مشکلات معیشتی، پول بلیط حروم نکنید که بیاید زندگی منو ببینید، حالتون بد میشه.
من بعد از لمسکردنهای اون بازجو، منتقل شدم به سلولم و بعدش زندان. ماهها بلاتکلیف بودم و بارها تهدید شدم که از اینجا اخراج میشم و دودستی تقدیم طالبان میکنن. هزار بار تهدید شدم اعدام میکنن. همون شب اول بهم دستدرازی شد. من زندگی تلخی دارم و هنوز زندانم. خیلی گریه میکنم. امروز حتی پول خرید یه شامپو از فروشگاه زندان رو نداشتم؛ آخه موهام فر زیبایی داره و با شامپوی زندان خراب میشن.
#زن_زندگی_آزادی
@nedaeziran
اسم من شیرینه، البته اسم مستعارم. هی این دست و اون دست میکنم. از این پهلو به اون پهلو. اینستاگرام رو باز میکنم و تصویر دخترای خوشگل و ترگل و ورگل رو میبینم. بعد میرم جلوی آینه شکسته. دلم میخواد یه آینه قشنگ داشته باشیم، یه دیوار سالم، لااقل تو خونهمون بتونم جلوی آینه عکس بگیرم. ۲۱ سالمه و نتونستم دیپلم بگیرم، چون خیلی فقیریم. خونه نداریم و توی یه اتاق کوچیک زندگی میکنیم. بابام ولمون کرد و رفت افغانستان، همونجا دوباره زن گرفت.
من اما اینجا موندم، پیش مامانم و خواهرم. هیچی برای بهدستآوردن ندارم، هیچی هم برای از دست دادن ندارم. درسته نمیتونم اون عکسِ آینه کافههای فرشته و سنایی تهران رو ریکریت (Recreate) کنم، اما مثل نیکا میتونم برم بالای سطل زباله و فریاد بزنم!
من ۲۱ سالمه، پدرم افغانستانیه، مهاجرت کردیم ایران. کشورمون جایی برای زندگی نبود؛ شاید روزی که پدر و مادرم اومدن اینجا نمیدونستن ما افغانستانیها زاده شدیم که زندگی نکنیم. اینطوری شد که حتی وقتی از کشورمون فراری شدیم، اینجا هم زندگی خوبی نداشتیم. شهر ما خیلی کوچیکه. موهام بلند و مشکی و پایینش جعد خیلی قشنگی داره؛ اگه کسی از پشتسر ببیندم، قبل از اینکه فرم چشمام رو ببینه دوستم داره، چون فکر میکنه یه دختر ایرونیِ قشنگم، نه یه دختر افغانستانی. عینکم رو میزنم و میرم بیرون. مامانم میگه کجا؟ میگم خسته شدم، کاش همون افغانستان میریختید تو خیابون، بهجای فرار از خاکتون. مامانم تا دم در میاد دنبالم، میگه نرو. میگم میرم. میگه نرو، اگه بگیرنت برت میگردونن افغانستان؛ اگه بکشنت جنازهت رو هم تحویلم نمیدن. دستشو پس میزنم و میرم سمت در. این دریایی که از در خونه تا خیابونهای شهر جاریه، فرقی بین ایرانی و افغانستانی نمیذاره. من امشب میتونم زل بزنم تو چشمای بقیه، بدون اینکه از فرم چشمام شرمنده بشم. دستهای زیادی رو لمس میکنم، گاهی پسر، گاهی دختر — تا وقتی همهمون رو بازداشت میکنن، قطاری بهم بسته میشیم و مثل سگ تو یه نیسان آبی میندازنمون. از همون اول کتک میخورم، با هرچی دم دستشونه. هی میگن «سگ افغانی نفلهت میکنیم.» اما من ناراحت نمیشم؛ با این حرفها بزرگ شدم و قبول کردم گاهی سگم. اما از کتک بازم میترسم. همه رو خیلی میزنن، منو بیشتر. نباید سرم رو پایین بیارم. مدام تو پس کلهم میزنه، میگه «سرت پایین، وگرنه ..... میکنم تو حلقت.» من افغانستانیام. پدر و مادرم از طالبان خیلی میترسن؛ من هم از طالبان میترسم، هم از جمهوری اسلامی. چند بار دعا میکنم مرگ آرومی داشته باشم. بعد مادرمو تصور میکنم که چطور از این بیمارستان به اون سردخونه میره تا جنازه دخترش رو پیدا کنه. داروهای دیابتش رو گرفته؟ بعد روونه سلول میشیم. با خودم میگم پدرم از زن جدیدش بچه داره؟ بچههای اون خوشبختترن یا من؟ اصلا بدبختی یعنی چی؟ وضعیت من بهمراتب از بدبختی بیشتره.
من ۲۱ سالمه، اولینباره بازداشت میشم، آقای بازجو. مامانم منتظره، آقای بازجو. من قصدی نداشتم، آقای بازجو. آقای بازجو میبردم تو اتاق و شماره مامانم رو با موبایلش میگیره. میگه «بهت نمیاد افغانی باشی» و دست میبره پشت گردنم، آروم لمس میکنه تا پایین. من خشک، نفس تو سینه حبس، به این فکر میکنم: این زندگی... این زندگی اگه تئاتر بود، تئاتر نفسگیری بود. اصلا بهش نگاه نکنید؛ یعنی تو این مشکلات معیشتی، پول بلیط حروم نکنید که بیاید زندگی منو ببینید، حالتون بد میشه.
من بعد از لمسکردنهای اون بازجو، منتقل شدم به سلولم و بعدش زندان. ماهها بلاتکلیف بودم و بارها تهدید شدم که از اینجا اخراج میشم و دودستی تقدیم طالبان میکنن. هزار بار تهدید شدم اعدام میکنن. همون شب اول بهم دستدرازی شد. من زندگی تلخی دارم و هنوز زندانم. خیلی گریه میکنم. امروز حتی پول خرید یه شامپو از فروشگاه زندان رو نداشتم؛ آخه موهام فر زیبایی داره و با شامپوی زندان خراب میشن.
#زن_زندگی_آزادی
@nedaeziran
بر اساس دادههای مرکز آمار ایران، در مهرماه ۱۴۰۵، نرخ #تورم نقطهبهنقطه ۸۸.۷ درصد و تورم سالانه ۷۶.۸ درصد اعلام شده است؛ به بیان ساده، قیمت یک سبد یکسان از کالاها و خدمات در مهرماه نسبت به ماه مشابه سال گذشته بهطور متوسط ۸۸.۷ درصد افزایش یافته است. همچنین، مقایسه شاخصهای تورم در مناطق روستایی و شهری نشان میدهد که فشار افزایش قیمتها بر خانوارهای روستایی بیشتر بوده است؛ بهطوریکه تورم نقطهبهنقطه در مناطق روستایی ۱۰۷ درصد و در مناطق شهری ۸۵.۵ درصد گزارش شده است.
بیشترین نرخ تورم ماهانه در میان گروههای اصلی مربوط به آموزش با ۲۳.۵ درصد، حملونقل با ۱۰.۷ درصد و تفریح و فرهنگ با ۹.۸ درصد بوده است. در مقایسه با مهر سال گذشته نیز دخانیات با ۱۶۳.۲ درصد، مبلمان و لوازم خانگی با ۱۲۸.۹ درصد و حملونقل با ۱۲۸ درصد، از جمله گروههایی بودهاند که بیشترین افزایش قیمت را ثبت کردهاند.
#تورم_گرانی
@nedaeziran
بیشترین نرخ تورم ماهانه در میان گروههای اصلی مربوط به آموزش با ۲۳.۵ درصد، حملونقل با ۱۰.۷ درصد و تفریح و فرهنگ با ۹.۸ درصد بوده است. در مقایسه با مهر سال گذشته نیز دخانیات با ۱۶۳.۲ درصد، مبلمان و لوازم خانگی با ۱۲۸.۹ درصد و حملونقل با ۱۲۸ درصد، از جمله گروههایی بودهاند که بیشترین افزایش قیمت را ثبت کردهاند.
#تورم_گرانی
@nedaeziran
تصادف سرویس مدرسه در اردکان؛ یک دانشآموز جان باخت و ۱۲ تن مصدوم شدند
امروز چهارشنبه ۶ آبانماه، در پی برخورد یک دستگاه تریلی با مینیبوس سرویس مدرسه در اردکان استان یزد، یک #دانشآموز جان خود را از دست داد و ۱۲ دانشآموز دیگر مصدوم شدند.
@nedaeziran
امروز چهارشنبه ۶ آبانماه، در پی برخورد یک دستگاه تریلی با مینیبوس سرویس مدرسه در اردکان استان یزد، یک #دانشآموز جان خود را از دست داد و ۱۲ دانشآموز دیگر مصدوم شدند.
@nedaeziran
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز ششم آبان سالگرد جاویدنام خواهرم آرمیتاگراوند
برسرمزارپاکت پرازافتخارایستاده ام فرشته نازنین و شجاعم همیشه درقلبمان زنده هستی یادتوراگرامی میداریم نامت جاویدوراهت پرازنور....
#آرمیتا_گراوند
#آرمیتا
#زن_زندگی_آزادی
@nedaeziran
برسرمزارپاکت پرازافتخارایستاده ام فرشته نازنین و شجاعم همیشه درقلبمان زنده هستی یادتوراگرامی میداریم نامت جاویدوراهت پرازنور....
#آرمیتا_گراوند
#آرمیتا
#زن_زندگی_آزادی
@nedaeziran
📣
📣 📣📣 📣📣📣
#نگاهی _به_ تیتر_چند_روزنامه
⤵️
پنج شنبه 7 آبان 1405
تهیه کننده : محبوبه فرح زادی
به یاد دانش آموزان و همه
جان باختگان ♣️❤️♣️❤️
کلاس بی معلم ؛ نیمکت بی
دانش آموز .
اجرای تحصیل رایگان و با کیفیت و
به دور از آپارتاید جنسیتی یکی از
وظایف هر دولتی است .
نه به کسر حقوق بازنشسته بابت
بیمه حوادث جنگ ۰
توسعه ایرانی ✅
انتقاد میدری به وزیر آموزش و
پرورش : به چه حقی از دانش
آموزان می خواهی که چهارشنبه
ها در تجمعات شبانه شرکت کنند ؟
سلامت کارگران به اندازه جیب
آن ها گره خورده است ۰
ناتوانی تامین اجتماعی در ارائه
خدمات درمانی مناسب به بیمه
شوندگان ۰
____
مناقصه ؛ مزایده ✅
افزایش کرایه حمل کالا از ترکیه
به ایران به 7 هزار دلار ۰
پیامد بلاتکلیفی در صدور گواهی
نامه موتورسیکلت زنان چیست ؟
دختران ؛ موتور و گواهی نامه
تردد قانونی ؟
____
مهد تمدن ✅
6 استان کشور در وضعیت قرمز
شیوع عفونت های تنفسی قرار
گرفتند ۰
جولان آنفلوآنزا و کرونا بالاتر از
آستانه هشدار ۰
____
تعادل ✅
زنگ هشدار برای معیشت
تورم مهر ماه به 77 درصد رسید
واردات خودرو زیر سایه قیمت
های نجومی ۰
____
جمهوری اسلامی ✅
مدارس غیر انتفاعی " غیر دولتی "
ارتقاء سطح آموزش یا تجاری
سازی آموزش ؟
____
سازندگی ✅
آژیرقرمز 🔴
در صورت تداوم رشد منفی
اقتصادی تا پایان امسال یک
میلیون و دویست هزار شغل در
کشور از بین خواهد رفت ۰
____
خراسان ✅
وضعیت قرمز دارو زیر سایه
بدهی بیمه سلامت ۰
بحران بدهی ها زنگ خطر را
برای داروخانه ها و تامین داروی
بیماران به صدا درآورده است ۰
____
شرق ✅
چهار راه های خالی از کودکان کار
کارگاه های پر از کودکان کار
سوق دادن کودکان کار به
مشاغل پنهان و خطرناک و افزایش
محرومیت از تحصیل ۰
تصویر سخنگو : کودکی هشت
نه ساله در کارگاه تعمیر کفش
درکنار کارگری دیگر نشسته روی
چهارپایه و مشِغول کار است ۰
____
نوبنیاد ✅
سکوت مقامات ایران در قبال
اتهام اخیر به وزیر مستعفی
نفت ۰
سرنوشت مبهم 4/7 میلیارد
دلار پول نفت ۰
تداوم موج گرانی ها در مهر
گرانی در سفره مردم با تورم
88 درصدی ۰
____
هفتصبح ✅
موانع استخدام معلولان ؛ گزینش
های سلیقه ای و ضرورت نظارت
بر اجرای قانون سهمیه 3 درصدی
استخدام معلولان ۰
سهم استخدام معلولان به یک
درصد هم نمی رسد ۰
سهمیه متوسط ماهانه آرد نانوایی
ها از 300 به 70 کیسه کاهش
یافت ۰
300 کیسه کجا و 70 کیسه کجا ⁉️
____
جهان صنعت ✅
تورم از نقطه گذشت
وام برای بقا ؛ نه برای توسعه
❌ دزدی برای نان ‼️
افرادی هستند که در فروشگاه های
مواد غذایی دست به سرقت
می زنند ؛ یک عدد پنیر ؛ یک روغن
و گاهی اوقات یک بسته گوشت ۰
❌❌❌❌
دیوار آرزوهایم هر روز بلند تر می شود
#آزادی_دانش_آموزان_زندانی
#نه_به_آموزش_ایدئولگ
#داشتن_شناسنامه_و_هویت_حق
#چرا_بسیاری_از_کودکان_سیستان_و_بلوچستان_شناسنامه_ندارند
#درمان_رایگان__حق_همه
#نه_به_قطع_اینترنت
#آب_برق_اینترنت_زندگی
#نه_به_اعدام
#جنگ_کشتار_نمیخواهیم
#رفاه_امنیت_آرامش_زندگی
#زن_زندگی_آزادی
#معیشت__منزلت_سلامت
📣
📣 📣📣 📣📣📣
@nedaeziran
📣 📣📣 📣📣📣
#نگاهی _به_ تیتر_چند_روزنامه
⤵️
پنج شنبه 7 آبان 1405
تهیه کننده : محبوبه فرح زادی
به یاد دانش آموزان و همه
جان باختگان ♣️❤️♣️❤️
کلاس بی معلم ؛ نیمکت بی
دانش آموز .
اجرای تحصیل رایگان و با کیفیت و
به دور از آپارتاید جنسیتی یکی از
وظایف هر دولتی است .
نه به کسر حقوق بازنشسته بابت
بیمه حوادث جنگ ۰
توسعه ایرانی ✅
انتقاد میدری به وزیر آموزش و
پرورش : به چه حقی از دانش
آموزان می خواهی که چهارشنبه
ها در تجمعات شبانه شرکت کنند ؟
سلامت کارگران به اندازه جیب
آن ها گره خورده است ۰
ناتوانی تامین اجتماعی در ارائه
خدمات درمانی مناسب به بیمه
شوندگان ۰
____
مناقصه ؛ مزایده ✅
افزایش کرایه حمل کالا از ترکیه
به ایران به 7 هزار دلار ۰
پیامد بلاتکلیفی در صدور گواهی
نامه موتورسیکلت زنان چیست ؟
دختران ؛ موتور و گواهی نامه
تردد قانونی ؟
____
مهد تمدن ✅
6 استان کشور در وضعیت قرمز
شیوع عفونت های تنفسی قرار
گرفتند ۰
جولان آنفلوآنزا و کرونا بالاتر از
آستانه هشدار ۰
____
تعادل ✅
زنگ هشدار برای معیشت
تورم مهر ماه به 77 درصد رسید
واردات خودرو زیر سایه قیمت
های نجومی ۰
____
جمهوری اسلامی ✅
مدارس غیر انتفاعی " غیر دولتی "
ارتقاء سطح آموزش یا تجاری
سازی آموزش ؟
____
سازندگی ✅
آژیرقرمز 🔴
در صورت تداوم رشد منفی
اقتصادی تا پایان امسال یک
میلیون و دویست هزار شغل در
کشور از بین خواهد رفت ۰
____
خراسان ✅
وضعیت قرمز دارو زیر سایه
بدهی بیمه سلامت ۰
بحران بدهی ها زنگ خطر را
برای داروخانه ها و تامین داروی
بیماران به صدا درآورده است ۰
____
شرق ✅
چهار راه های خالی از کودکان کار
کارگاه های پر از کودکان کار
سوق دادن کودکان کار به
مشاغل پنهان و خطرناک و افزایش
محرومیت از تحصیل ۰
تصویر سخنگو : کودکی هشت
نه ساله در کارگاه تعمیر کفش
درکنار کارگری دیگر نشسته روی
چهارپایه و مشِغول کار است ۰
____
نوبنیاد ✅
سکوت مقامات ایران در قبال
اتهام اخیر به وزیر مستعفی
نفت ۰
سرنوشت مبهم 4/7 میلیارد
دلار پول نفت ۰
تداوم موج گرانی ها در مهر
گرانی در سفره مردم با تورم
88 درصدی ۰
____
هفتصبح ✅
موانع استخدام معلولان ؛ گزینش
های سلیقه ای و ضرورت نظارت
بر اجرای قانون سهمیه 3 درصدی
استخدام معلولان ۰
سهم استخدام معلولان به یک
درصد هم نمی رسد ۰
سهمیه متوسط ماهانه آرد نانوایی
ها از 300 به 70 کیسه کاهش
یافت ۰
300 کیسه کجا و 70 کیسه کجا ⁉️
____
جهان صنعت ✅
تورم از نقطه گذشت
وام برای بقا ؛ نه برای توسعه
❌ دزدی برای نان ‼️
افرادی هستند که در فروشگاه های
مواد غذایی دست به سرقت
می زنند ؛ یک عدد پنیر ؛ یک روغن
و گاهی اوقات یک بسته گوشت ۰
❌❌❌❌
دیوار آرزوهایم هر روز بلند تر می شود
#آزادی_دانش_آموزان_زندانی
#نه_به_آموزش_ایدئولگ
#داشتن_شناسنامه_و_هویت_حق
#چرا_بسیاری_از_کودکان_سیستان_و_بلوچستان_شناسنامه_ندارند
#درمان_رایگان__حق_همه
#نه_به_قطع_اینترنت
#آب_برق_اینترنت_زندگی
#نه_به_اعدام
#جنگ_کشتار_نمیخواهیم
#رفاه_امنیت_آرامش_زندگی
#زن_زندگی_آزادی
#معیشت__منزلت_سلامت
📣
📣 📣📣 📣📣📣
@nedaeziran
ندای زنان ایران
Photo
✍ویدا ربانی
یه مجموعه نقاشی کشیدم روی پارچه چادرهای بازداشتگاه دویست و نه، تقریباً ده دوازده تا نقاشی میشه. این یکی و یه نقاشی که از نرگس محمدی کشیدم رو بیشتر از بقیه دوست دارم.
این در واقع خودم هستم، آبان هزار و چهارصد و یک که اونجا بودم، وقتی روی زمین میکشیدنم و من محکم لولههای آب سرد و گرم رو گرفته بودم…
روزهای دردناکی بود، ولی وقتی همدرد زیاد باشه، تحمل غم خیلی آسونتر میشه.
بازداشتگاه رو تا نرفته باشید، نمیدونید لحظهها چقدر تلخ و کند میگذره. برای گذروندن هر روز توی بازداشتگاه باید تقلا کرد… مخصوصاً وقتی دیگه بازجویی هم در کار نباشه و مثل یه فراموششده اونجا رها شده باشید…و این چیزی بود که نرگس دربارش حرف زد، به رسمیاتش شناخت و فهمیدیم یه جور شکنجست…شکنجه سفید…
آدمهایی بودن مثل نیلوفر بیانی و سپیده کاشانی که دو سال رو توی بازداشتگاه گذروندن. همیشه برام عجیب بود که اصلاً چطور زنده موندن…
باورکردنی نیست که امروز داریم روزهای تلختری رو میگذرونیم. اون زمان وقتی محسن شکاری اعدام شد، همه دنیا واکنش نشون داد. این روزها هر روز اعدام میکنن و دیگه حتی اسمها توی خاطرمون نمیمونه. انگار کشتن آدمها هم برامون عادی شده…
الان روزهایی داره میگذره که اون روزهای تلخ برام آرزو شدن…
ولی باعث نمیشه که نگم تا ابد و تا همیشه، زنده باد «زن، زندگی، آزادی».
#زن_زندگی_ازادی
#بازداشتگاه_۲۰۹
#شکنجه_سفید
@nedaeziran
یه مجموعه نقاشی کشیدم روی پارچه چادرهای بازداشتگاه دویست و نه، تقریباً ده دوازده تا نقاشی میشه. این یکی و یه نقاشی که از نرگس محمدی کشیدم رو بیشتر از بقیه دوست دارم.
این در واقع خودم هستم، آبان هزار و چهارصد و یک که اونجا بودم، وقتی روی زمین میکشیدنم و من محکم لولههای آب سرد و گرم رو گرفته بودم…
روزهای دردناکی بود، ولی وقتی همدرد زیاد باشه، تحمل غم خیلی آسونتر میشه.
بازداشتگاه رو تا نرفته باشید، نمیدونید لحظهها چقدر تلخ و کند میگذره. برای گذروندن هر روز توی بازداشتگاه باید تقلا کرد… مخصوصاً وقتی دیگه بازجویی هم در کار نباشه و مثل یه فراموششده اونجا رها شده باشید…و این چیزی بود که نرگس دربارش حرف زد، به رسمیاتش شناخت و فهمیدیم یه جور شکنجست…شکنجه سفید…
آدمهایی بودن مثل نیلوفر بیانی و سپیده کاشانی که دو سال رو توی بازداشتگاه گذروندن. همیشه برام عجیب بود که اصلاً چطور زنده موندن…
باورکردنی نیست که امروز داریم روزهای تلختری رو میگذرونیم. اون زمان وقتی محسن شکاری اعدام شد، همه دنیا واکنش نشون داد. این روزها هر روز اعدام میکنن و دیگه حتی اسمها توی خاطرمون نمیمونه. انگار کشتن آدمها هم برامون عادی شده…
الان روزهایی داره میگذره که اون روزهای تلخ برام آرزو شدن…
ولی باعث نمیشه که نگم تا ابد و تا همیشه، زنده باد «زن، زندگی، آزادی».
#زن_زندگی_ازادی
#بازداشتگاه_۲۰۹
#شکنجه_سفید
@nedaeziran
ندای زنان ایران
Video
نخستین دربی زنان ایران؛ پیروزی پرسپولیس مقابل استقلال در مسابقهای تاریخی
چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، برای نخستین بار در تاریخ فوتبال زنان ایران، تیمهای استقلال و پرسپولیس در ورزشگاه شهدای شهرقدس به مصاف یکدیگر رفتند. این مسابقه از هفته پنجم لیگ برتر زنان با پیروزی ۲ بر یک پرسپولیس به پایان رسید.
فاطمه رضایی در دقیقه ۲۰ نخستین گل تاریخ دربی زنان را برای پرسپولیس به ثمر رساند و سمیه اسماعیلی در دقیقه ۲۲ اختلاف را به دو گل افزایش داد. هر دو گل با پاس محدثه ذلفی به ثمر رسید. در نیمه دوم، نیلوفر عظیمی در دقیقه ۵۵ یکی از گلها را برای استقلال جبران کرد، اما تلاش آبیپوشان برای رسیدن به تساوی بینتیجه ماند.
با این پیروزی، پرسپولیس به سرمربیگری نیلوفر اردلان پنجمین برد پیاپی خود را جشن گرفت و با ۱۵ امتیاز صدرنشینیاش را حفظ کرد. استقلال با هدایت مریم ایراندوست و هفت امتیاز در رده پنجم باقی ماند.
یکی از صحنههای جالب مسابقه، شادی گل فاطمه رضایی بود که همراه همتیمیهایش ژست تاجگذاری گرفت؛ پاسخی به شادی مشابه نیلوفر عظیمی، مهاجم استقلال، در هفتههای گذشته.
اما این مسابقه تاریخی زیر سایه محدودیتهای حکومتی برگزار شد. علی صالحی، دادستان تهران، یک روز پیش از مسابقه با استناد به حضور زنان بدون حجاب اجباری در مسابقات فوتبال و آنچه «عدم رعایت موازین شرعی» خوانده، خواستار ممنوعیت حضور مردان در مسابقات زنان شد. این ممنوعیت نهفقط تماشاگران مرد، بلکه خبرنگاران، عکاسان و حتی عوامل اجرایی و انتظامی مرد را نیز در بر میگرفت.
تا روز پیش از مسابقه حتی حضور تماشاگران زن نیز با ابهام روبهرو بود و فروش بلیت متوقف شده بود. سرانجام مسابقه با حضور هواداران زن برگزار شد. فاطمه مهاجرانی، سخنگوی دولت، و زهرا بهروزآذر، معاون امور زنان ریاستجمهوری، نیز در ورزشگاه حضور داشتند.
نخستین دربی زنان، با همه محدودیتها، فصل تازهای در تاریخ رقابت دو باشگاه پرطرفدار ایران گشود؛ رویدادی که در کنار اهمیت ورزشیاش، بار دیگر مسئله حق حضور آزادانه در ورزشگاهها و دیدهشدن فوتبال زنان را به میان کشید.
#نه_به_آپارتابد_جنسیتی
#زن_زندگی_آزادی
@nedaeziran
چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵، برای نخستین بار در تاریخ فوتبال زنان ایران، تیمهای استقلال و پرسپولیس در ورزشگاه شهدای شهرقدس به مصاف یکدیگر رفتند. این مسابقه از هفته پنجم لیگ برتر زنان با پیروزی ۲ بر یک پرسپولیس به پایان رسید.
فاطمه رضایی در دقیقه ۲۰ نخستین گل تاریخ دربی زنان را برای پرسپولیس به ثمر رساند و سمیه اسماعیلی در دقیقه ۲۲ اختلاف را به دو گل افزایش داد. هر دو گل با پاس محدثه ذلفی به ثمر رسید. در نیمه دوم، نیلوفر عظیمی در دقیقه ۵۵ یکی از گلها را برای استقلال جبران کرد، اما تلاش آبیپوشان برای رسیدن به تساوی بینتیجه ماند.
با این پیروزی، پرسپولیس به سرمربیگری نیلوفر اردلان پنجمین برد پیاپی خود را جشن گرفت و با ۱۵ امتیاز صدرنشینیاش را حفظ کرد. استقلال با هدایت مریم ایراندوست و هفت امتیاز در رده پنجم باقی ماند.
یکی از صحنههای جالب مسابقه، شادی گل فاطمه رضایی بود که همراه همتیمیهایش ژست تاجگذاری گرفت؛ پاسخی به شادی مشابه نیلوفر عظیمی، مهاجم استقلال، در هفتههای گذشته.
اما این مسابقه تاریخی زیر سایه محدودیتهای حکومتی برگزار شد. علی صالحی، دادستان تهران، یک روز پیش از مسابقه با استناد به حضور زنان بدون حجاب اجباری در مسابقات فوتبال و آنچه «عدم رعایت موازین شرعی» خوانده، خواستار ممنوعیت حضور مردان در مسابقات زنان شد. این ممنوعیت نهفقط تماشاگران مرد، بلکه خبرنگاران، عکاسان و حتی عوامل اجرایی و انتظامی مرد را نیز در بر میگرفت.
تا روز پیش از مسابقه حتی حضور تماشاگران زن نیز با ابهام روبهرو بود و فروش بلیت متوقف شده بود. سرانجام مسابقه با حضور هواداران زن برگزار شد. فاطمه مهاجرانی، سخنگوی دولت، و زهرا بهروزآذر، معاون امور زنان ریاستجمهوری، نیز در ورزشگاه حضور داشتند.
نخستین دربی زنان، با همه محدودیتها، فصل تازهای در تاریخ رقابت دو باشگاه پرطرفدار ایران گشود؛ رویدادی که در کنار اهمیت ورزشیاش، بار دیگر مسئله حق حضور آزادانه در ورزشگاهها و دیدهشدن فوتبال زنان را به میان کشید.
#نه_به_آپارتابد_جنسیتی
#زن_زندگی_آزادی
@nedaeziran
ندای زنان ایران
Photo
ژینا مدرس گرجی: کودکان مادران زندانی نیز به نوعی دوران حبس را تحمل میکنند
در پی انتقال مونا دباغ، فعال مدنی و مادر یک دختر چهار ساله، به زندان زنان سنندج برای گذراندن محکومیت سه سال و شش ماه حبس، ژینا مدرس گرجی، فعال حقوق زنان و زندانی سیاسی سابق، با انتشار یادداشتی در صفحه اینستاگرام خود به پیامدهای زندانیشدن مادران بر زندگی و سلامت روان کودکان پرداخته است.
متن یادداشت به شرح زیر است:
در چند روز گذشته، مونا دباغ برای اجرای حکم سه سال و شش ماه حبس خود به زندان زنان سنندج رفت. او در حالی به زندان رفت که مادر یک دختر چهار ساله است؛ موضوعی که قطعا گذراندن دوران محکومیت در زندان را برای مونا و خانوادهاش سختتر میکند.
او در صفحه اینستاگرام خود نوشته بود:
«امروز باید جگرگوشهام، دختر چهار سالهام را به آغوش زندگی بسپارم و با پای خودم راهی زندان شوم. باید از آغوش کوچکش دل بکنم و روزهایی را دور از خندهها، بازیها و نفسهایش بگذرانم.»
نمیخواهم هزینهها، از جمله زندانرفتن مونا دباغ را فقط به بخش نقش مادریاش تقلیل دهم؛ همچنان که در مورد فعالان و زندانیان مرد، به بچههایشان یا اشاره نمیشود یا کمتر اشاره شده است. اما در حال حاضر، مونا، دخترش و خانواده او فشار مضاعفی را تحمل میکنند.
پست اینستاگرامی مونا اهمیت مسئله کودک و مادر در زندان را دوباره برایم یادآوری کرد. چه مادرانی که فرزندشان را تا اتمام محکومیت نزد خانوادهشان میگذارند و چه مادرانی که فرزند یا فرزندانشان را همراه با خود به زندان میبرند، هر کدام چالشها و آسیبهای خود را دارند.
شرایط زندان زنان طوری است که برای بچههای کوچک امکان حضور در زندان را میدهد. بچههای زندانیان، چه در کنار مادر در زندان باشند و چه بیرون از زندان و نزد خانواده باشند، آسیب میبینند.
وقتی کودک نزد خانواده زندانی است، دلتنگی و بیقراری مادر و کودک هر دو زیاد است و حسی از عذاب وجدان و نگرانی همراه آن است.
تلفنی صحبتکردن از زندان با کودک، با صدایی که مدام میگوید «این تماس از زندان آن شهر و تماسگیرنده زندانی است»، حرفزدنی ساده نیست و پنهانکردن اینکه مادر در زندان نیست، بلکه در سفر کاری یا در جای دیگری است را سخت میکند.
در دوران عدم حضور مادر در کنار فرزند، علاوه بر تاثیرات روحی و روانی آن، از جمله حس فقدان و احتمال ایجاد طرحواره طرد و رهاشدگی، کودک دچار چندتربیتیشدن توسط باقی اعضای خانواده و مواجهشدن با سوالهای بیپاسخ نیز میشود.
از طرف دیگر، حضور کودک در زندان نهتنها برای کودک و مادر سخت است، بلکه برای بقیه زندانیان هم شرایط را سختتر میکند.
در دوران گذراندن محکومیتم در زندان، من شاهد حضور هفت کودک در سنهای مختلف بودم؛ در حالی که زندان زنان سنندج مربی کودک و بند ویژه مادر و کودک نداشت و مهدکودک زندان هم اکثر اوقات باز نبود.
کودکان در زندان، کودکیشان زودتر به اتمام میرسد. میتوان گفت که آنها هم به نوعی حبس میکشند. این کودکان تمام مدت با بزرگسالان متهم یا مجرم در محیطی بسته و محدود هستند؛ بدون امکان زیادی برای بازی و در معرض مداوم حرفها، دعواها و رفتارهای بزرگسالان زندانی.
زندانیانی که هرچند آنها هم حق دارند، اما اکثر اوقات حوصله شنیدن صدای گریه بچه را ندارند.
چندین بار اعتراض میکردند و میگفتند: «ما به زندان آمدهایم که حکم بگذرانیم، به مهدکودک که نیامدهایم.»
هرچند گاهی هم این کودکان یادآور فرزندان غایبشان بودند؛ یادآوریای که گاهی تلخ و گاهی شیرین بود.
کودکان در زندان، حتی بازیهایشان هم نقش و رنگ زندان را میگیرد.
خانوادهها معمولا با هدف جلب ترحم در دل قاضی و شاکی، گرفتن تخفیف در حکم و تحت تاثیر قراردادن آنها، کودکان را با خود به دادگاه میبرند یا موقع بازداشت، کودک همراه مادر بوده است. این باعث میشود کودکان دیالوگهای موقع بازداشت مادرشان و پلیس یا قاضی و دیالوگهای بین مامورهای زندان با مادرشان و دیگر زندانیان را بازسازی کنند.
بارها شاهد بودم که در بازیهایشان یکی نقش پلیس یا قاضی و دیگری نقش مادر را بازی میکرد.
کودکان بدون هیچ فیلتری همهچیز را از زندانیان بزرگسال میشنوند و میبینند. اگر از سن کمتری به زندان آمده باشند، با مفاهیم زیادی مانند برف، گربه، پارک، ماه و... ناآشنایند.
آنها بهشدت دچار فقر بصری، لمسی و شنوایی میشوند. همچنین آنها با مادری در زندان زندگی میکنند که خود درگیر هزار مسئله و مشکل است و گاهی حتی حوصله خودش را هم ندارد، چه برسد به بچهاش.
علاوه بر موارد ذکرشده، حضور در زندان کودکان را از آموزش و یادگیری مناسب سنشان محروم میکند. آنها شاید حرفهای قلمبه و بزرگتر از سنشان را بگویند، ولی از آموزش دیگر مهارتهای زندگی، شناخت رنگها، اعداد، حیوانات و... یا مهارتهای حرکتی محروماند.
#زن_زندگی_آزادی
@nedaeziran
در پی انتقال مونا دباغ، فعال مدنی و مادر یک دختر چهار ساله، به زندان زنان سنندج برای گذراندن محکومیت سه سال و شش ماه حبس، ژینا مدرس گرجی، فعال حقوق زنان و زندانی سیاسی سابق، با انتشار یادداشتی در صفحه اینستاگرام خود به پیامدهای زندانیشدن مادران بر زندگی و سلامت روان کودکان پرداخته است.
متن یادداشت به شرح زیر است:
در چند روز گذشته، مونا دباغ برای اجرای حکم سه سال و شش ماه حبس خود به زندان زنان سنندج رفت. او در حالی به زندان رفت که مادر یک دختر چهار ساله است؛ موضوعی که قطعا گذراندن دوران محکومیت در زندان را برای مونا و خانوادهاش سختتر میکند.
او در صفحه اینستاگرام خود نوشته بود:
«امروز باید جگرگوشهام، دختر چهار سالهام را به آغوش زندگی بسپارم و با پای خودم راهی زندان شوم. باید از آغوش کوچکش دل بکنم و روزهایی را دور از خندهها، بازیها و نفسهایش بگذرانم.»
نمیخواهم هزینهها، از جمله زندانرفتن مونا دباغ را فقط به بخش نقش مادریاش تقلیل دهم؛ همچنان که در مورد فعالان و زندانیان مرد، به بچههایشان یا اشاره نمیشود یا کمتر اشاره شده است. اما در حال حاضر، مونا، دخترش و خانواده او فشار مضاعفی را تحمل میکنند.
پست اینستاگرامی مونا اهمیت مسئله کودک و مادر در زندان را دوباره برایم یادآوری کرد. چه مادرانی که فرزندشان را تا اتمام محکومیت نزد خانوادهشان میگذارند و چه مادرانی که فرزند یا فرزندانشان را همراه با خود به زندان میبرند، هر کدام چالشها و آسیبهای خود را دارند.
شرایط زندان زنان طوری است که برای بچههای کوچک امکان حضور در زندان را میدهد. بچههای زندانیان، چه در کنار مادر در زندان باشند و چه بیرون از زندان و نزد خانواده باشند، آسیب میبینند.
وقتی کودک نزد خانواده زندانی است، دلتنگی و بیقراری مادر و کودک هر دو زیاد است و حسی از عذاب وجدان و نگرانی همراه آن است.
تلفنی صحبتکردن از زندان با کودک، با صدایی که مدام میگوید «این تماس از زندان آن شهر و تماسگیرنده زندانی است»، حرفزدنی ساده نیست و پنهانکردن اینکه مادر در زندان نیست، بلکه در سفر کاری یا در جای دیگری است را سخت میکند.
در دوران عدم حضور مادر در کنار فرزند، علاوه بر تاثیرات روحی و روانی آن، از جمله حس فقدان و احتمال ایجاد طرحواره طرد و رهاشدگی، کودک دچار چندتربیتیشدن توسط باقی اعضای خانواده و مواجهشدن با سوالهای بیپاسخ نیز میشود.
از طرف دیگر، حضور کودک در زندان نهتنها برای کودک و مادر سخت است، بلکه برای بقیه زندانیان هم شرایط را سختتر میکند.
در دوران گذراندن محکومیتم در زندان، من شاهد حضور هفت کودک در سنهای مختلف بودم؛ در حالی که زندان زنان سنندج مربی کودک و بند ویژه مادر و کودک نداشت و مهدکودک زندان هم اکثر اوقات باز نبود.
کودکان در زندان، کودکیشان زودتر به اتمام میرسد. میتوان گفت که آنها هم به نوعی حبس میکشند. این کودکان تمام مدت با بزرگسالان متهم یا مجرم در محیطی بسته و محدود هستند؛ بدون امکان زیادی برای بازی و در معرض مداوم حرفها، دعواها و رفتارهای بزرگسالان زندانی.
زندانیانی که هرچند آنها هم حق دارند، اما اکثر اوقات حوصله شنیدن صدای گریه بچه را ندارند.
چندین بار اعتراض میکردند و میگفتند: «ما به زندان آمدهایم که حکم بگذرانیم، به مهدکودک که نیامدهایم.»
هرچند گاهی هم این کودکان یادآور فرزندان غایبشان بودند؛ یادآوریای که گاهی تلخ و گاهی شیرین بود.
کودکان در زندان، حتی بازیهایشان هم نقش و رنگ زندان را میگیرد.
خانوادهها معمولا با هدف جلب ترحم در دل قاضی و شاکی، گرفتن تخفیف در حکم و تحت تاثیر قراردادن آنها، کودکان را با خود به دادگاه میبرند یا موقع بازداشت، کودک همراه مادر بوده است. این باعث میشود کودکان دیالوگهای موقع بازداشت مادرشان و پلیس یا قاضی و دیالوگهای بین مامورهای زندان با مادرشان و دیگر زندانیان را بازسازی کنند.
بارها شاهد بودم که در بازیهایشان یکی نقش پلیس یا قاضی و دیگری نقش مادر را بازی میکرد.
کودکان بدون هیچ فیلتری همهچیز را از زندانیان بزرگسال میشنوند و میبینند. اگر از سن کمتری به زندان آمده باشند، با مفاهیم زیادی مانند برف، گربه، پارک، ماه و... ناآشنایند.
آنها بهشدت دچار فقر بصری، لمسی و شنوایی میشوند. همچنین آنها با مادری در زندان زندگی میکنند که خود درگیر هزار مسئله و مشکل است و گاهی حتی حوصله خودش را هم ندارد، چه برسد به بچهاش.
علاوه بر موارد ذکرشده، حضور در زندان کودکان را از آموزش و یادگیری مناسب سنشان محروم میکند. آنها شاید حرفهای قلمبه و بزرگتر از سنشان را بگویند، ولی از آموزش دیگر مهارتهای زندگی، شناخت رنگها، اعداد، حیوانات و... یا مهارتهای حرکتی محروماند.
#زن_زندگی_آزادی
@nedaeziran
معاون نوسازی مدارس لرستان از شناسایی حدود ۳۰ مدرسه سنگی در این استان خبر داد و ادعا کرد که ساماندهی مدارس کانکسی دارای بیش از ۱۰ دانشآموز نیز تا حدود زیادی انجام شده است. عبدی همچنین درباره یک دبستان کپری در روستای گرهشیر تختچو در شهرستان پلدختر گفت که این مدرسه فضایی چادری برای آموزش دانشآموزان عشایر کوچرو است و در حال حاضر تنها دو دانشآموز دارد.
💥جنگ افروزی را رها کنید،فکری به حال ما کنید
#آموزش_رایگان_استاندارد
@nedaeziran
💥جنگ افروزی را رها کنید،فکری به حال ما کنید
#آموزش_رایگان_استاندارد
@nedaeziran
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«بازار دستفروشان هم این روزها کساد است.»
تصاویر از دسنفروشهای خیابان انقلاب گرفته است، «بسیاری از جوانها این روزها دستفروشی میکنند. هر جا بتوانند بساطشان را پهن میکنند. با وجود اینکه قیمتهای دستفروشها پایینتر از مغازهها است اما از فروش پایین شکایت دارند.»
@nedaeziran
تصاویر از دسنفروشهای خیابان انقلاب گرفته است، «بسیاری از جوانها این روزها دستفروشی میکنند. هر جا بتوانند بساطشان را پهن میکنند. با وجود اینکه قیمتهای دستفروشها پایینتر از مغازهها است اما از فروش پایین شکایت دارند.»
@nedaeziran
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این موزیسین مقابل مرکز خرید ایران مال نشسته بود و شهروندان برای همراهی با موزیک او میرقصند.
او میگوید نوازندگی در خیابان این روزها در تهران و سایر شهرهای ایران رایج شده است.
@nedaeziran
او میگوید نوازندگی در خیابان این روزها در تهران و سایر شهرهای ایران رایج شده است.
@nedaeziran
ندای زنان ایران
Photo
گزارش
روایت دوم؛ یک شب خیلی سرد، انتهای بلوار وکیلآباد
✍سپیده قلیان
اسم من «مهناز» است یا بهتر بگویم شما قرار است من را با اسم مهناز بشناسید. سه شب است که نخوابیدهام. امروز به مسعود گفتم دیگر بس است؛ ما نرویم، کی برود؟ هوا خیلی سرد بود. هودیِ مشکی را از توی کمد درآوردم، ماسک زدم و با مسعود زدیم بیرون. من مسعود را خیلی دوست دارم، برای بهدستآوردنش خیلی تلاش کردهام. تازه ازدواج کردهایم، قسطهای جهیزیهمان را ندادهایم، خیلی قسط عقبافتاده داریم، هنوز عکسهای عروسیمان را از آتلیه نگرفتهایم و پیش خانوادههامان خیلی سرکوفت میخوریم. قبل از بیرونرفتن، برای مسعود و خودم سه تا تخممرغ توی تابه انداختم. همینطور که روغن جلز و ولز میکند، توی اینستا بالا و پایین میروم؛ یکی میگوید لباس مشکی بپوش، آن یکی یاد میدهد چطور از خودمان دفاع کنیم و دیگری میگوید گوشیِ موبایل با خودمان نبریم.
تابه را از روی اجاق برمیدارم و میروم سمت میز، به مسعود میگویم باید برویم تا بروند. یک لقمه برایش نیمرو میگیرم و او با خونسردی میجود، میگوید دیگر خستهام. خیلی هیجان دارم؛ هنوز سیساله نشدهام. امروز ۱۹دیماه ۱۴۰۴ است. هودیِ مشکی را از کمدِ لباس درمیآورم. دلم میخواهد قبلش حسابی مسعود را ببوسم و یک کارهایی از ایندست، اما حس میکنم نباید اینقدر منفی فکر کنم؛ میرویم و میآییم، تابه را بعدا میشورم.
به سمت بلوار وکیلآباد میرویم؛ سیلِ جمعیت است، از هر سنی، که وارد خیابان میشوند. انگار به بالاترین نقطه زندگیِ مشترکمان رسیده باشیم. فکر میکنیم یک روزی میتوانیم بچهدار شویم و بچهمان را آنطور که دلمان میخواهد بزرگ کنیم. فکر میکنیم یک روزی میتوانیم پاسپورت بگیریم و به جاهای خوبِ دنیا سفر کنیم. همین فکرها قدمهایمان را تند و تندتر میکند. مسعود دستم را محکمتر میگیرد و هر دویمان شاید به چیزهای مشترکی فکر میکنیم. هوا خیلی سرد است و برفِ ریزی از آسمان میبارد. مامورها به سمتمان حمله میکنند. مسعود محکم بغلم میکند، میگوید بدو بیا. میدویم؛ هیچی به ذهنم نمیرسد. وارد کوچه میشویم و مامورها همینطور دنبالمان میآیند. صدای تیراندازی یک لحظه هم قطع نمیشود. هیچی نمیتوانم بگویم، فقط با مسعود میدویم. یکهو زمان، با صدای تیری از انتهای کوچه، شاید برای همیشه متوقف میشود. ما میایستیم، چون گلوله به پای مسعود میخورد. هیچی... تا یک، دو، سه، زمان تیره و تار میشود و شروع میکنم به جیغزدن. آن پنج ثانیه یادم نمیآید چه شد. فقط مامورها میآیند و من و مسعود را توی ون میاندازند و خونِ مسعود همینطور میرود. هوا خیلی سرد است. من تا حالا اسلحه از نزدیک ندیده بودم، صدای گلوله از نزدیک نشنیده بودم. مامور برای اولینبار موهایم را لمس میکند، دست میبرد توی موهای بلندم که با کمک مسعود بالا، توی کلاهم جمع کرده بودیم. التماس میکنم مسعود را به بیمارستان برسانند. چند مامور لباسشخصیِ دیگر هم توی ون هستند. دستِ مسعود را به دستگیره دستبند میزنند و با باتوم توی سینهاش میزند، میگوید: «حالا جاسوسی میکنی، نجس؟ اومدی براندازی؟ خودشو ببینین.» بعد مرا روی زمین میخوابانند. مسعودِ نیمهجان، خون از تنش میرود و انگار پایانِ زندگیام به تلخترین شکل ممکن دارد رقم میخورد. هوا خیلی سرد است. مامور، درحالیکه من روی زمینِ ون دراز کشیدهام، پاهایم را از بالای سرم باز میکند و میگوید زیپ شلوارم را باز کن. میگویم: «تو رو خدا رحم کن.» مامورِ دیگر میگوید: «باز نکنی، گلوله بعدی را روی سرش خالی میکنیم.» دستم را میبرم سمت شلوار مامور. دارم چه میکنم؟ جانِ مسعود چه؟ زنده بماند چه؟ نماند چه؟ روی دستهایم قطراتِ خونِ مسعود است. میگوید: «تا بیمارستان ده دقیقه راه است، دِ یالا، باز کن یالا، تا هر دوتاتون نجات پیدا کنید.» کاش اینها کابوس باشد.
من قصه خیلیها را خوانده بودم، اما خواندن کجا و روی سرِ خودت خرابشدن کجا. دست میبرد لای سینههایم، جیغ میزنم، تمامِ مدت جیغ میزنم. مامور به مسعودِ نیمهبیهوش میگوید: «زنت هم که جندهس.» بعد صدای قهقهه. مرا از ماشینِ ون پیاده میکنند. توی دلم نمیدانم بگویم چه احساسی بود. یک چیزهایی توی سرم تکرار میشود و دلم میخواهد خودم را بکشم.
خانواده شوهرم از اول هم با ازدواجمان مخالف بودند، مرا مناسب مسعود نمیدیدند و ما خیلی تلاش کردیم بههم برسیم؛ یک قصه تکراری از زندگیهای تکراری در ایران. اما نمیدانستم تهش این میشود. دو ساعتی همراه چهار مامور مرد توی پژو هستم. همهچیز کمی آرام شده است. نمیدانم مسعود را کجا بردهاند. من خودم با دستهایم زیپ شلوار مامور را باز کردم و سه مرد در فاصله زمانیِ کوتاهی، جلوی شوهرم، به من تجاوز کردند. مسعود نیمهبیهوش بود و حالا توی پژو بودم و هوا باز هم سرد بود.
روایت دوم؛ یک شب خیلی سرد، انتهای بلوار وکیلآباد
✍سپیده قلیان
اسم من «مهناز» است یا بهتر بگویم شما قرار است من را با اسم مهناز بشناسید. سه شب است که نخوابیدهام. امروز به مسعود گفتم دیگر بس است؛ ما نرویم، کی برود؟ هوا خیلی سرد بود. هودیِ مشکی را از توی کمد درآوردم، ماسک زدم و با مسعود زدیم بیرون. من مسعود را خیلی دوست دارم، برای بهدستآوردنش خیلی تلاش کردهام. تازه ازدواج کردهایم، قسطهای جهیزیهمان را ندادهایم، خیلی قسط عقبافتاده داریم، هنوز عکسهای عروسیمان را از آتلیه نگرفتهایم و پیش خانوادههامان خیلی سرکوفت میخوریم. قبل از بیرونرفتن، برای مسعود و خودم سه تا تخممرغ توی تابه انداختم. همینطور که روغن جلز و ولز میکند، توی اینستا بالا و پایین میروم؛ یکی میگوید لباس مشکی بپوش، آن یکی یاد میدهد چطور از خودمان دفاع کنیم و دیگری میگوید گوشیِ موبایل با خودمان نبریم.
تابه را از روی اجاق برمیدارم و میروم سمت میز، به مسعود میگویم باید برویم تا بروند. یک لقمه برایش نیمرو میگیرم و او با خونسردی میجود، میگوید دیگر خستهام. خیلی هیجان دارم؛ هنوز سیساله نشدهام. امروز ۱۹دیماه ۱۴۰۴ است. هودیِ مشکی را از کمدِ لباس درمیآورم. دلم میخواهد قبلش حسابی مسعود را ببوسم و یک کارهایی از ایندست، اما حس میکنم نباید اینقدر منفی فکر کنم؛ میرویم و میآییم، تابه را بعدا میشورم.
به سمت بلوار وکیلآباد میرویم؛ سیلِ جمعیت است، از هر سنی، که وارد خیابان میشوند. انگار به بالاترین نقطه زندگیِ مشترکمان رسیده باشیم. فکر میکنیم یک روزی میتوانیم بچهدار شویم و بچهمان را آنطور که دلمان میخواهد بزرگ کنیم. فکر میکنیم یک روزی میتوانیم پاسپورت بگیریم و به جاهای خوبِ دنیا سفر کنیم. همین فکرها قدمهایمان را تند و تندتر میکند. مسعود دستم را محکمتر میگیرد و هر دویمان شاید به چیزهای مشترکی فکر میکنیم. هوا خیلی سرد است و برفِ ریزی از آسمان میبارد. مامورها به سمتمان حمله میکنند. مسعود محکم بغلم میکند، میگوید بدو بیا. میدویم؛ هیچی به ذهنم نمیرسد. وارد کوچه میشویم و مامورها همینطور دنبالمان میآیند. صدای تیراندازی یک لحظه هم قطع نمیشود. هیچی نمیتوانم بگویم، فقط با مسعود میدویم. یکهو زمان، با صدای تیری از انتهای کوچه، شاید برای همیشه متوقف میشود. ما میایستیم، چون گلوله به پای مسعود میخورد. هیچی... تا یک، دو، سه، زمان تیره و تار میشود و شروع میکنم به جیغزدن. آن پنج ثانیه یادم نمیآید چه شد. فقط مامورها میآیند و من و مسعود را توی ون میاندازند و خونِ مسعود همینطور میرود. هوا خیلی سرد است. من تا حالا اسلحه از نزدیک ندیده بودم، صدای گلوله از نزدیک نشنیده بودم. مامور برای اولینبار موهایم را لمس میکند، دست میبرد توی موهای بلندم که با کمک مسعود بالا، توی کلاهم جمع کرده بودیم. التماس میکنم مسعود را به بیمارستان برسانند. چند مامور لباسشخصیِ دیگر هم توی ون هستند. دستِ مسعود را به دستگیره دستبند میزنند و با باتوم توی سینهاش میزند، میگوید: «حالا جاسوسی میکنی، نجس؟ اومدی براندازی؟ خودشو ببینین.» بعد مرا روی زمین میخوابانند. مسعودِ نیمهجان، خون از تنش میرود و انگار پایانِ زندگیام به تلخترین شکل ممکن دارد رقم میخورد. هوا خیلی سرد است. مامور، درحالیکه من روی زمینِ ون دراز کشیدهام، پاهایم را از بالای سرم باز میکند و میگوید زیپ شلوارم را باز کن. میگویم: «تو رو خدا رحم کن.» مامورِ دیگر میگوید: «باز نکنی، گلوله بعدی را روی سرش خالی میکنیم.» دستم را میبرم سمت شلوار مامور. دارم چه میکنم؟ جانِ مسعود چه؟ زنده بماند چه؟ نماند چه؟ روی دستهایم قطراتِ خونِ مسعود است. میگوید: «تا بیمارستان ده دقیقه راه است، دِ یالا، باز کن یالا، تا هر دوتاتون نجات پیدا کنید.» کاش اینها کابوس باشد.
من قصه خیلیها را خوانده بودم، اما خواندن کجا و روی سرِ خودت خرابشدن کجا. دست میبرد لای سینههایم، جیغ میزنم، تمامِ مدت جیغ میزنم. مامور به مسعودِ نیمهبیهوش میگوید: «زنت هم که جندهس.» بعد صدای قهقهه. مرا از ماشینِ ون پیاده میکنند. توی دلم نمیدانم بگویم چه احساسی بود. یک چیزهایی توی سرم تکرار میشود و دلم میخواهد خودم را بکشم.
خانواده شوهرم از اول هم با ازدواجمان مخالف بودند، مرا مناسب مسعود نمیدیدند و ما خیلی تلاش کردیم بههم برسیم؛ یک قصه تکراری از زندگیهای تکراری در ایران. اما نمیدانستم تهش این میشود. دو ساعتی همراه چهار مامور مرد توی پژو هستم. همهچیز کمی آرام شده است. نمیدانم مسعود را کجا بردهاند. من خودم با دستهایم زیپ شلوار مامور را باز کردم و سه مرد در فاصله زمانیِ کوتاهی، جلوی شوهرم، به من تجاوز کردند. مسعود نیمهبیهوش بود و حالا توی پژو بودم و هوا باز هم سرد بود.
ندای زنان ایران
Photo
چهار روز بعد، با دمپاییهایی خیلی بزرگتر از پاهایم، یک چادر و لباس شکلاتیرنگ، توی دفتر بازپرسی نشستهام. یکسری اتهام ردیف میکند. هیچی نمیگویم؛ اصلا حرف نزدهام، چه بگویم؟ فقط از بازپرس حال شوهرم را میپرسم. میگوید: «اگه مهم بود، این بلا رو سرش نمیآوردی؛ باید جلوش را میگرفتی.» بعد گزارش تجاوز را صورتجلسه میکند و میگوید پیگیری میکند. با دمپاییها و انگشتهای یخزدهام دوباره سوار پژو میشوم، چشمبندم را میگذارم و به گذر عمرِ خودم و مسعود فکر میکنم. الان کجاست؟ چقدر از من متنفر است؟ آیا زنده است؟ اینها کی میروند؟ دنیا خواهد فهمید با من چه کردهاند؟
#زن_زندگی_آزادی
@nedaeziran
#زن_زندگی_آزادی
@nedaeziran