Forwarded from اَزدانامه | محمدمهدی حاتمی
📌 نظریهزدگی چیست؟
✍ محمدمهدی حاتمی
این روزها مقالهها، رسالهها و کتابهای زیادی منتشر میشود که نویسندگانش میکوشند متنهای فلسفی، تاریخی، ادبی و هنری را از طریق نظریههای جدید تفسیر کنند. این امر، در رسالههای ارشد و دکتری و مقالات مستخرج از آنها به کرات مشاهده میشود؛ به این علت که نویسنده تحت فشار است که نشان دهد پژوهش او نوآورانه است و چیزی بر علم افزوده است. لذا عجیب نیست که با چنین عنوانهایی در پژوهشهای دانشگاهی روبهرو میشویم:
– خوانش نوفرویدی داستان اکوان دیو
– تفسیر نئومارکسیستی داستان کنیزک و خر خاتون در مثنوی معنوی
– رویکردی پساساختارگرا به کرامات رابعه عدویه در تذکرهالاولیا عطار نیشابوری
– کهنالگوهای یونگی در کباب غاز سید محمد علی جمالزاده
– فمینیسم دریدایی در مواجهه با غیاب عنصر زنانه در شعر زمستان مهدی اخوان ثالث
– کاوش فوکوییِ رابطهی معرفت و قدرت در عارفنامهی ایرج میرزا
و... .
قاعدهی این پژوهشها چنین است: انتخاب نظریهای غربی، جدید و غالباً دهانپُرکن و قرار دادنش در کنار یک متن کهن؛ نوشتن مقدار زیادی اصطلاحات پیچیده، سردرگمکننده، بیربط و نامنسجم به عنوان مبانی نظری؛ انتخاب چند شاهد متنی سازگار با نظریه و نهایتاً چند نتیجهگیری پیشپاافتاده و یا کاملاً عجیبوغریب.
برای مثال: رستم نماد نرینگی و اکوان دیو نماد مادینگی است. غلبهی رستم بر اکوان، نشانهی چیرگیِ مرد بر زن و کاشف از ناخودآگاه آنتیفمنیستی فردوسی است. (کشفی تکاندهنده در علوم ادبی–جنسی و لذا ارزشمند برای انتشار در مقالات علمی–پژوهشی!)
مثالی دیگر: در داستان کنیزک و خر خاتون، خر نمایندهی سرمایهداری افسار گسیخته، خاتون نمایندهی طبقهی بورژوا و کنیزک نمایندهی طبقهی کارگر است. طبعاً خاتون از سرمایه و ابزار تولید، سود میبرد، چون بلد کار است و کنیزک، دچار جراحت شدید میشود چون از خود بیگانه است! (کشفی بدیع در تکنولوژیِ مارکسیستی جهت بهبود وضع طبقهی کارگر با تکیه بر توزیع عادلانهی کدو! و اگر بپرسید چرا جای کنیزک و خاتون در داستان عوض شده است میتوان گفت مولوی همیشه نعل وارونه میزد!!)
این دو مثال، البته، طنزند اما اگر در مجلات علمی–پژوهشی جستوجو کنید میبینید از حقیقت بیبهره نیستند (خیلیها شوخی شوخی و با همین جنس مقالات عضو هیئت علمی، دانشیار و استاد تمام دانشگاه شدهاند). حقیقتِ فارغ از طنزِ مثالها چیزی است که آن را «نظریهزدگی» مینامم.
منظور از نظریهزدگی استفادهی نامناسب، بیربط، تحمیلکننده و نامعقول از نظریهها است. تفسیرهای نظریهزده دارای ویژگیهای زیرند:
۱. توضیحی قانعکننده دربارهی این مسئله ارائه نمیدهند که چرا متنِ X میتواند بهشکل معقولی توسط نظریهی T تفسیر شود و چرا و چگونه این تفسیر، زوایای تاریک متن را آشکار میکند؛
۲. غالباً یک نظریه را برای متنهای کاملاً متفاوت استفاده میکنند و نسبت به تناسب متن و نظریه، بیتوجهاند؛
۳. شواهد متنی را برای تأیید نظریه دستچین میکنند و شواهد عدم تأیید نظریه را نادیده میگیرند یا تحریف میکنند؛
۴. نتایج را به نفع نظریه مصادره میکنند و هر کجا نتیجه چیز دیگری بود، آن را کنار میگذارند؛
۵. پیشفرضها را با خواندن دقیق متن تصحیح نمیکنند بلکه فقط آنها را تأیید میکنند؛
۶. اصطلاحات نظری را مهمتر از روندهای تفسیری میدانند و دقیقاً نشان نمیدهند روند تفسیری آنها چگونه شکل گرفته است و با پیگری روششناسی دقیق به کجا میانجامد؛
۷. زمینهی متن را نادیده میگیرند و زمینهی جدیدی که نظریه آن را معتبر میداند، جایگزینش میکنند.
نظریهزدگی، شکل تقلبیِ استفادهی معقول از نظریه در تفسیر متن است و بهجای آنکه دانش واقعی تولید کند، امکان فهم را مسدود میکند. این از مصیبتهای علوم انسانی در ایران معاصر است.
💠 اَزدانامه | محمدمهدی حاتمی
@azdanameh
✍ محمدمهدی حاتمی
این روزها مقالهها، رسالهها و کتابهای زیادی منتشر میشود که نویسندگانش میکوشند متنهای فلسفی، تاریخی، ادبی و هنری را از طریق نظریههای جدید تفسیر کنند. این امر، در رسالههای ارشد و دکتری و مقالات مستخرج از آنها به کرات مشاهده میشود؛ به این علت که نویسنده تحت فشار است که نشان دهد پژوهش او نوآورانه است و چیزی بر علم افزوده است. لذا عجیب نیست که با چنین عنوانهایی در پژوهشهای دانشگاهی روبهرو میشویم:
– خوانش نوفرویدی داستان اکوان دیو
– تفسیر نئومارکسیستی داستان کنیزک و خر خاتون در مثنوی معنوی
– رویکردی پساساختارگرا به کرامات رابعه عدویه در تذکرهالاولیا عطار نیشابوری
– کهنالگوهای یونگی در کباب غاز سید محمد علی جمالزاده
– فمینیسم دریدایی در مواجهه با غیاب عنصر زنانه در شعر زمستان مهدی اخوان ثالث
– کاوش فوکوییِ رابطهی معرفت و قدرت در عارفنامهی ایرج میرزا
و... .
قاعدهی این پژوهشها چنین است: انتخاب نظریهای غربی، جدید و غالباً دهانپُرکن و قرار دادنش در کنار یک متن کهن؛ نوشتن مقدار زیادی اصطلاحات پیچیده، سردرگمکننده، بیربط و نامنسجم به عنوان مبانی نظری؛ انتخاب چند شاهد متنی سازگار با نظریه و نهایتاً چند نتیجهگیری پیشپاافتاده و یا کاملاً عجیبوغریب.
برای مثال: رستم نماد نرینگی و اکوان دیو نماد مادینگی است. غلبهی رستم بر اکوان، نشانهی چیرگیِ مرد بر زن و کاشف از ناخودآگاه آنتیفمنیستی فردوسی است. (کشفی تکاندهنده در علوم ادبی–جنسی و لذا ارزشمند برای انتشار در مقالات علمی–پژوهشی!)
مثالی دیگر: در داستان کنیزک و خر خاتون، خر نمایندهی سرمایهداری افسار گسیخته، خاتون نمایندهی طبقهی بورژوا و کنیزک نمایندهی طبقهی کارگر است. طبعاً خاتون از سرمایه و ابزار تولید، سود میبرد، چون بلد کار است و کنیزک، دچار جراحت شدید میشود چون از خود بیگانه است! (کشفی بدیع در تکنولوژیِ مارکسیستی جهت بهبود وضع طبقهی کارگر با تکیه بر توزیع عادلانهی کدو! و اگر بپرسید چرا جای کنیزک و خاتون در داستان عوض شده است میتوان گفت مولوی همیشه نعل وارونه میزد!!)
این دو مثال، البته، طنزند اما اگر در مجلات علمی–پژوهشی جستوجو کنید میبینید از حقیقت بیبهره نیستند (خیلیها شوخی شوخی و با همین جنس مقالات عضو هیئت علمی، دانشیار و استاد تمام دانشگاه شدهاند). حقیقتِ فارغ از طنزِ مثالها چیزی است که آن را «نظریهزدگی» مینامم.
منظور از نظریهزدگی استفادهی نامناسب، بیربط، تحمیلکننده و نامعقول از نظریهها است. تفسیرهای نظریهزده دارای ویژگیهای زیرند:
۱. توضیحی قانعکننده دربارهی این مسئله ارائه نمیدهند که چرا متنِ X میتواند بهشکل معقولی توسط نظریهی T تفسیر شود و چرا و چگونه این تفسیر، زوایای تاریک متن را آشکار میکند؛
۲. غالباً یک نظریه را برای متنهای کاملاً متفاوت استفاده میکنند و نسبت به تناسب متن و نظریه، بیتوجهاند؛
۳. شواهد متنی را برای تأیید نظریه دستچین میکنند و شواهد عدم تأیید نظریه را نادیده میگیرند یا تحریف میکنند؛
۴. نتایج را به نفع نظریه مصادره میکنند و هر کجا نتیجه چیز دیگری بود، آن را کنار میگذارند؛
۵. پیشفرضها را با خواندن دقیق متن تصحیح نمیکنند بلکه فقط آنها را تأیید میکنند؛
۶. اصطلاحات نظری را مهمتر از روندهای تفسیری میدانند و دقیقاً نشان نمیدهند روند تفسیری آنها چگونه شکل گرفته است و با پیگری روششناسی دقیق به کجا میانجامد؛
۷. زمینهی متن را نادیده میگیرند و زمینهی جدیدی که نظریه آن را معتبر میداند، جایگزینش میکنند.
نظریهزدگی، شکل تقلبیِ استفادهی معقول از نظریه در تفسیر متن است و بهجای آنکه دانش واقعی تولید کند، امکان فهم را مسدود میکند. این از مصیبتهای علوم انسانی در ایران معاصر است.
💠 اَزدانامه | محمدمهدی حاتمی
@azdanameh
👍20
Forwarded from نشر همرخ
📚نشست رونمایی و نقد کتاب ضیافت کلمات
با حضور:
▫️مقصود فراستخواه (نویسنده کتاب)
و با سخنرانی:
▫️حمیدرضا نمازی
▫️مریم نصر اصفهانی
▫️مالک شجاعی جشوقانی
به میزبانی:
▫️محسن آزموده
🔸شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵ تا ۱۷
🔸بزرگراه حقانی، سازمان اسناد و کتابخانه ملی، اندیشگاه فرهنگی
🔹حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
با حضور:
▫️مقصود فراستخواه (نویسنده کتاب)
و با سخنرانی:
▫️حمیدرضا نمازی
▫️مریم نصر اصفهانی
▫️مالک شجاعی جشوقانی
به میزبانی:
▫️محسن آزموده
🔸شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵ تا ۱۷
🔸بزرگراه حقانی، سازمان اسناد و کتابخانه ملی، اندیشگاه فرهنگی
🔹حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
Forwarded from عطششکن
باشه عزیزم
مهیاس چشم و ابروی مشکی داشت با پوست سبزهی ملایم که بانمکش میکرد. از دختر من کمی قد بلندتر و چهار شانهتر. به مادرش رفته بود. قلدر و زورگو نبود. چون هیچوقت ندیدم دخترم شکایتش را به خانه بیاورد. ساکت و مظلوم هم نبود، پرحرف نبود، کمحرف هم نبود. فرقش را یکوری باز میکرد و بافتهی موهایش از زیر مقنعه بیرون میزد. درسش خوب بود. نه اینکه شاگرد اول باشد اما گلیم خودش را از آب بیرون میکشید. لابد از کفشدوزک خوشش میآمد چون دخترم یکبار پیله کرده بود که مهیاس انگشتر کفشدوزکی آورده مدرسه، میشه منم ببرم؟!
مادرش نماینده مامانها بود. شمارهاش را اینطوری ذخیره کردهام: خ فضلی مامان مهیاس.
برای جشنهای مدرسه یا کارهای دیگر که لازم بود مادرها حرکت جمعی بکنند به او زنگ میزدم یا پیام میفرستادم. آخرین پیاممان این است:
"سلام خانم جان. اگر ممکنه دخترم را با شماره جدید عضو گروه کلاسی کنید"و او جواب داده "باشه عزیزم".
"باشه عزیزم" میان گفتگوهای روزمره ما زنها عبارتی مرسوم است. قاعدتا نباید گریه داشته باشد. پس چرا الان که پروفایلش را باز میکنم و "باشه عزیزم" را میبینم این همه درد دارد؟! پروفایلی که بالایش نوشته fatemeh و هنوز پر از عکسهای مهیاس است: نوزادی، تولد پنجسالگی، جشن روز اول مدرسه، کنار آدم برفی، میان شکوفههای درخت...
همان روز اول گفتم باید بروم خیزاب و آن خانه را از نزدیک ببینم. چند روز گذشته بود که از خمین بیست و یک کیلومتر رانندگی کردم و رسیدم. روستایی کوچک با حدود پنجاه نفر جمعیت. فروردین بود و باغهای انگور روستا برگهای سبز جوان داشتند. درختهای بادام پر از شکوفه بودند و آواز گنجشکها به راه بود. لابد آن عکسهای قشنگ را همینجا از دخترش گرفته بود. از خانه اما فقط تلی از خاک و پارههای مصالح قدیمی مانده بود. مگر یک خانهی روستایی، آن هم خانهی یک پدربزرگ چقدر جان دارد که بخواهد جلوی یک موشک نظامی بایستد؟ باد میآمد و کتاب علوم کلاس پنجم میان خاک و آجر پارهها ورق میخورد. انگار که دختری با دامن چیندارش بچرخد و بچرخد. دو مداد صورتی با سرمدادهای کرومی و ملودی آنطرفتر افتاده بودند و کنارشان یک برس چوبی. از آنها که نمیگذارند موی بلند موخوره بگیرد. چیزهای خرد و ریز دیگر هم بود که چشمم سیاهی رفت و ندیدمشان.
پیرمرد با لهجهی محلی گفت: "خمینِ شبانهروز مِزِدن. بَچّام پِناه اووُردن به خانه ما. دخترام و بچّاشان، پسرام و بچّاشان. بچیَن دیَه، اونُم دختربچَه، مِتِرسَن اِز سروصدا" و بعد شروع کرد زیر لب چیزی غمگین خواندن و گشتن میان آجرهای شکسته و تیر آهنهای کج و مآوج. میگفت از بیست و سوم اسفند تا یک هفته تکههای بدن، از روی پشتبام همسایهها جمع میکردهاند. بندانگشتهای ظریف مهیاس را لابد از روی انگشتر کفشدوزکی شناختند.
به دخترم گفتم مهیاس امسال مدرسه نمیآید. نگفتم که او با مادر و مادربزرگ، دایی و زندایی و دو دختر خالهاش در گلزار شهدا خوابیدهاند.
آخرین بازدید خ فضلی مامان مهیاس خیلی وقت پیش است. اما من بالاترین جای ایتا سنجاقش کردم. آن باشه عزیزم هر روز جلوی چشمم است.
یک روز گفت عکس مهیاس را با خودت به مراسم تشییع رهبر میبری؟ گفتم باشه عزیزم. روز دیگر گفت قصهی خیزاب را مینویسی؟ گفتم باشه عزیزم. عهد کردهام هرچه بگوید همین جواب را بدهم.
امروز از او پرسیدم میشود برای عاقبت به خیری من دعا کنی؟ کاش گفته باشد باشه عزیزم...
مهیاس چشم و ابروی مشکی داشت با پوست سبزهی ملایم که بانمکش میکرد. از دختر من کمی قد بلندتر و چهار شانهتر. به مادرش رفته بود. قلدر و زورگو نبود. چون هیچوقت ندیدم دخترم شکایتش را به خانه بیاورد. ساکت و مظلوم هم نبود، پرحرف نبود، کمحرف هم نبود. فرقش را یکوری باز میکرد و بافتهی موهایش از زیر مقنعه بیرون میزد. درسش خوب بود. نه اینکه شاگرد اول باشد اما گلیم خودش را از آب بیرون میکشید. لابد از کفشدوزک خوشش میآمد چون دخترم یکبار پیله کرده بود که مهیاس انگشتر کفشدوزکی آورده مدرسه، میشه منم ببرم؟!
مادرش نماینده مامانها بود. شمارهاش را اینطوری ذخیره کردهام: خ فضلی مامان مهیاس.
برای جشنهای مدرسه یا کارهای دیگر که لازم بود مادرها حرکت جمعی بکنند به او زنگ میزدم یا پیام میفرستادم. آخرین پیاممان این است:
"سلام خانم جان. اگر ممکنه دخترم را با شماره جدید عضو گروه کلاسی کنید"و او جواب داده "باشه عزیزم".
"باشه عزیزم" میان گفتگوهای روزمره ما زنها عبارتی مرسوم است. قاعدتا نباید گریه داشته باشد. پس چرا الان که پروفایلش را باز میکنم و "باشه عزیزم" را میبینم این همه درد دارد؟! پروفایلی که بالایش نوشته fatemeh و هنوز پر از عکسهای مهیاس است: نوزادی، تولد پنجسالگی، جشن روز اول مدرسه، کنار آدم برفی، میان شکوفههای درخت...
همان روز اول گفتم باید بروم خیزاب و آن خانه را از نزدیک ببینم. چند روز گذشته بود که از خمین بیست و یک کیلومتر رانندگی کردم و رسیدم. روستایی کوچک با حدود پنجاه نفر جمعیت. فروردین بود و باغهای انگور روستا برگهای سبز جوان داشتند. درختهای بادام پر از شکوفه بودند و آواز گنجشکها به راه بود. لابد آن عکسهای قشنگ را همینجا از دخترش گرفته بود. از خانه اما فقط تلی از خاک و پارههای مصالح قدیمی مانده بود. مگر یک خانهی روستایی، آن هم خانهی یک پدربزرگ چقدر جان دارد که بخواهد جلوی یک موشک نظامی بایستد؟ باد میآمد و کتاب علوم کلاس پنجم میان خاک و آجر پارهها ورق میخورد. انگار که دختری با دامن چیندارش بچرخد و بچرخد. دو مداد صورتی با سرمدادهای کرومی و ملودی آنطرفتر افتاده بودند و کنارشان یک برس چوبی. از آنها که نمیگذارند موی بلند موخوره بگیرد. چیزهای خرد و ریز دیگر هم بود که چشمم سیاهی رفت و ندیدمشان.
پیرمرد با لهجهی محلی گفت: "خمینِ شبانهروز مِزِدن. بَچّام پِناه اووُردن به خانه ما. دخترام و بچّاشان، پسرام و بچّاشان. بچیَن دیَه، اونُم دختربچَه، مِتِرسَن اِز سروصدا" و بعد شروع کرد زیر لب چیزی غمگین خواندن و گشتن میان آجرهای شکسته و تیر آهنهای کج و مآوج. میگفت از بیست و سوم اسفند تا یک هفته تکههای بدن، از روی پشتبام همسایهها جمع میکردهاند. بندانگشتهای ظریف مهیاس را لابد از روی انگشتر کفشدوزکی شناختند.
به دخترم گفتم مهیاس امسال مدرسه نمیآید. نگفتم که او با مادر و مادربزرگ، دایی و زندایی و دو دختر خالهاش در گلزار شهدا خوابیدهاند.
آخرین بازدید خ فضلی مامان مهیاس خیلی وقت پیش است. اما من بالاترین جای ایتا سنجاقش کردم. آن باشه عزیزم هر روز جلوی چشمم است.
یک روز گفت عکس مهیاس را با خودت به مراسم تشییع رهبر میبری؟ گفتم باشه عزیزم. روز دیگر گفت قصهی خیزاب را مینویسی؟ گفتم باشه عزیزم. عهد کردهام هرچه بگوید همین جواب را بدهم.
امروز از او پرسیدم میشود برای عاقبت به خیری من دعا کنی؟ کاش گفته باشد باشه عزیزم...
👍20👎5
Critic l مریم نصر
🎬 پیشنهاد تماشا برای آخر هفته داستانهای موازی (۲۰۲۶) کارگردان : اصغر فرهادی @neocritic
✍🏻
پیشنهاد تماشا
از فیلم آخر فرهادی چندان استقبال نشده و آنقدر کنایه منفی خوانده بودم که اگر زمینگیری سرماخوردگی نبود نمینشستم به دیدن فیلمی اینقدر طولانی با ریتم کند. با اینحال، به نظرم تجربه باارزشی بود و پیشنهاد میکنم.
⚠️ لو رفتن خط کلی داستان (جزئیات این اثر ارزشمندند)
نویسندهای تنها، خانه همسایهها را دید میزند تا داستان خیالی زندگی آنها / خودش / مادرش را بنویسد و این وسط «آدام» نامی به دنیای او وارد میشود که دزدی سابقهدار است و بعد داستانها توی داستانها میپیچند.
اول قصه اینطور است که آدام کیف خواهرزاده نویسنده را از دست کیفقاپ پس میگیرد و اعتماد خواهرزاده نویسنده و بعد خود نویسنده را جلب میکند، بعد وارد زندگی آدمهای واقعی و الهامبخشِ نویسنده میشود و گند میزند به همه چیز (ذهنشان، روابطشان و کارشان).
آدام همزمان معصومیتی دارد که حتی اعتماد شما را هم جلب میکند.
نه فقط خانم نویسنده که شما هم ته دلتان از او که حتی قصه نویسنده را دزدیده میگذرید که عاشق است و عاشق مجنون است و در پناه خداست! توجیه میکنید آنها چقدر تاثیرپذیر و سست عنصرند که اینطور راحت بههم میریزند و شک میکنند به هم!
آخر قصه که آدام هیچ چیز را گردن نمیگیرد و پنهان میشود، آخرِ آخر قصه که انگار به اول قصه برمیگردید و میبینید آدام با تظاهر دارد زن دیگری را تحت تأثیر قرار میدهد و اعتماد او را هم جلب میکند؛ شما هم شک میکنید:
آدام به مرور گاو شد؟ آدام بیجنبه بود و زود گاو شد؟ آدام از اول گاو بود و ما خر بودیم؟
@neocritic
پیشنهاد تماشا
داستانهای موازی (۲۰۲۶)
کارگردان : اصغر فرهادی
از فیلم آخر فرهادی چندان استقبال نشده و آنقدر کنایه منفی خوانده بودم که اگر زمینگیری سرماخوردگی نبود نمینشستم به دیدن فیلمی اینقدر طولانی با ریتم کند. با اینحال، به نظرم تجربه باارزشی بود و پیشنهاد میکنم.
⚠️ لو رفتن خط کلی داستان (جزئیات این اثر ارزشمندند)
نویسندهای تنها، خانه همسایهها را دید میزند تا داستان خیالی زندگی آنها / خودش / مادرش را بنویسد و این وسط «آدام» نامی به دنیای او وارد میشود که دزدی سابقهدار است و بعد داستانها توی داستانها میپیچند.
اول قصه اینطور است که آدام کیف خواهرزاده نویسنده را از دست کیفقاپ پس میگیرد و اعتماد خواهرزاده نویسنده و بعد خود نویسنده را جلب میکند، بعد وارد زندگی آدمهای واقعی و الهامبخشِ نویسنده میشود و گند میزند به همه چیز (ذهنشان، روابطشان و کارشان).
آدام همزمان معصومیتی دارد که حتی اعتماد شما را هم جلب میکند.
نه فقط خانم نویسنده که شما هم ته دلتان از او که حتی قصه نویسنده را دزدیده میگذرید که عاشق است و عاشق مجنون است و در پناه خداست! توجیه میکنید آنها چقدر تاثیرپذیر و سست عنصرند که اینطور راحت بههم میریزند و شک میکنند به هم!
آخر قصه که آدام هیچ چیز را گردن نمیگیرد و پنهان میشود، آخرِ آخر قصه که انگار به اول قصه برمیگردید و میبینید آدام با تظاهر دارد زن دیگری را تحت تأثیر قرار میدهد و اعتماد او را هم جلب میکند؛ شما هم شک میکنید:
آدام به مرور گاو شد؟ آدام بیجنبه بود و زود گاو شد؟ آدام از اول گاو بود و ما خر بودیم؟
@neocritic
👍6
🗞️
گزارش خانم حدیث منتظری از رونمایی کتاب
ضیافت کلمات
به قلم مقصود فراستخواه:
مریم نصراصفهانی عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ادامه گفت: در این روزگار، بهانههای بیشماری برای اضطراب، احساس ناامنی، بیچشماندازی، فقدان و اندوه در زندگی روزمره داریم. مردم مدام از یکدیگر و به ویژه از اساتیدی چون فراستخواه میپرسند: حالا چه میشود؟ چه کنیم و بالاتر از آن، چگونه در این روزگار دوام بیاوریم و تاب آوریم. کتاب «ضیافت کلمات» حاصل تأملات پیرامون همین پرسشهای بنیادین است. هفتاد تأمل کوتاه که حاصل چند دهه تامل نویسنده درباره موضوعاتی مثل اضطراب، دموکراسی، صلح، یأس، تلاش، خستگی و امید است. نکته آن است که نویسنده در مقام یک دانای کل با پاسخهای آماده و جزمی سخن نمیگوید؛ بلکه با صدای بلند در کنار ما فکر میکند و توشهای از خرد زیسته و تفکر را با ما به اشتراک میگذارد.
نصراصفهانی با تحلیل ژانر کتاب توضیح داد: این کتاب را نمونهای موفق در ژانر فلسفی-ادبی نوشتههای تسلیبخش میدانم؛ سنتی دیرین که در آن فیلسوفان در مقام طبیبان روح، رسالاتی برای مواجهه با آلام وجودی انسان مینگاشتند. این ژانر بر دو پایه اساسی استوار است: یک چشمانداز فلسفی مشخص و دیگری بلاغت/ رتوریک برای ملموس ساختن آن اندیشه در زیست روزمره.
وی با مرور تاریخی این سنت افزود: در یونان باستان، نمونه بارز آن رساله «فایدون» افلاطون و مواجهه سقراط با مرگ است. سپس در میان رواقیان، تأملات مارکوس اورلیوس و نامههای سنکا و نقطه اوج آن در گذار از باستان به قرون وسطی، کتاب جاودان «تسلیبخشی فلسفه» اثر بوئتیوس بود؛ دولتمردی اشرافی که در زندان و در آستانه اعدام، رنج فردیاش را به تجربه کلان بشری پیوند زد. در سنت جهان اسلام نیز متفکرانی چون یعقوب بن اسحاق کِندی در رساله «الحیله لدفع الاحزان» و ابنمسکویه در تهذیب اخلاق، و رازی به شیوههای مواجهه با حزن پرداختند.
نصراصفهانی در ادامه گفت: البته تسلیبخشیهای کلاسیک بیشتر در بستر انسانشناسی افلاطونی شکل گرفته بودند؛ جایی که بدن زندان نفس دانسته میشد و عقل بهمثابه ارابهرانی بود که باید با شلاق، اسبهای سرکش احساس و عواطف را مهار کند. اما امروزه میدانیم انسان موجودی درهمتنیده است و عواطف، عقل و بدن از یکدیگر جداییناپذیرند.
این پژوهشگر فلسفه با مقایسه آثار امروزی نظیر کتابهای آلن دوباتن «تسلیبخشیهای فلسفه» یا لارس اسوندسن «فلسفه تنهایی و ملال» تأکید کرد: کتابهای تسلیبخش معاصر عموماً به مسائل فردی مانند شکستهای عاطفی، بیپولی یا احساس تنهایی میپردازند؛ اما ویژگی کمنظیر کتاب استاد فراستخواه این است که سنت تسلیبخشی را ارتقا داده و از دغدغه صرفاً فردی به ساحت رنجهای جمعی و اجتماعی کشانده است.
وی با توضيح اینکه جامعه ما جامعهای است که مسائل جمعی بنیادینش هنوز حل نشده و رنجهایی با پیوندی جمعی دارد گفت: این کتاب صرفاً به دنبال آرامبخشی کاذب و تخدیری نیست، بلکه هدف آن زنده نگهداشتن حس مسئولیت در قبال خود و جهانی است که در آن زندگی میکنیم.
نصراصفهانی در تشریح اضلاع فکری و تمایزهای ساختاری کتاب «ضیافت کلمات»، بر چهار مؤلفه بنیادین تأکید کرد و گفت: این اثر نخست با تکیه بر «اخلاق مراقبت و فهم دیگری»، کانون توجه خود را بر صلح و به رسمیت شناختن تکثر انسانی متمرکز کرده و نشان میدهد چگونه همواره برای جنایتها استدلال تراشیده میشود اما در ساحت صلح کمکاری صورت میگیرد؛ دوم، برخلاف سنت کلاسیک عقلمحور که عواطف را سرکوب میکرد، باعبارت درخشان «برخیز و اشک بریز که گریستن کار آدمی است»، «رسمیت بخشیدن به بدن، عواطف و اشک» را تا ساحت امر قدسی امتداد داده و از خدایی همدرد با رنجهای انسان سخن به میان میآورد؛ سوم، از رهگذر پذیرش واقعبینانه رنج و خستگی جمعی، به پیوند میان تسلیبخشی و زیست دموکراتیک میرسد و تسلی را نه در گریز از واقعیت، بلکه در تعمیق تابآوری و کنشگری اجتماعی میجوید؛ و در نهایت با بهرهگیری هوشمندانه از تصویرگریهای شاهمقصود تیموری و کدهای کیوآر خوانش صوتی مؤلف، نوعی بلاغت چندرسانهای مدرن پدید آورده تا اندیشه را بهطور همزمان با چشم، گوش، ذهن و عواطف مخاطب پیوند زند.
مریم نصراصفهانی در پایان با ارائه پیشنهادی برای چاپهای بعدی کتاب گفت: پیشنهاد من به استاد عزیز این است که در چاپهای آینده، دایره دغدغهمندی و مفهوم «دیگری» فراتر از مرزهای انسانی گسترش یابد و شامل تمام زیستبوم، حیوانات و موجوداتی شود که بر روی این کره خاکی همزیست ما هستند؛ چراکه بحرانهای محیطزیستی نیز امروز به یکی از بزرگترین سرچشمههای رنج و اضطراب جمعی ما بدل شدهاند.
🔗گزارش کامل نشست را اینجا بخوانید.
@neocritic
گزارش خانم حدیث منتظری از رونمایی کتاب
ضیافت کلمات
به قلم مقصود فراستخواه:
مریم نصراصفهانی عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ادامه گفت: در این روزگار، بهانههای بیشماری برای اضطراب، احساس ناامنی، بیچشماندازی، فقدان و اندوه در زندگی روزمره داریم. مردم مدام از یکدیگر و به ویژه از اساتیدی چون فراستخواه میپرسند: حالا چه میشود؟ چه کنیم و بالاتر از آن، چگونه در این روزگار دوام بیاوریم و تاب آوریم. کتاب «ضیافت کلمات» حاصل تأملات پیرامون همین پرسشهای بنیادین است. هفتاد تأمل کوتاه که حاصل چند دهه تامل نویسنده درباره موضوعاتی مثل اضطراب، دموکراسی، صلح، یأس، تلاش، خستگی و امید است. نکته آن است که نویسنده در مقام یک دانای کل با پاسخهای آماده و جزمی سخن نمیگوید؛ بلکه با صدای بلند در کنار ما فکر میکند و توشهای از خرد زیسته و تفکر را با ما به اشتراک میگذارد.
نصراصفهانی با تحلیل ژانر کتاب توضیح داد: این کتاب را نمونهای موفق در ژانر فلسفی-ادبی نوشتههای تسلیبخش میدانم؛ سنتی دیرین که در آن فیلسوفان در مقام طبیبان روح، رسالاتی برای مواجهه با آلام وجودی انسان مینگاشتند. این ژانر بر دو پایه اساسی استوار است: یک چشمانداز فلسفی مشخص و دیگری بلاغت/ رتوریک برای ملموس ساختن آن اندیشه در زیست روزمره.
وی با مرور تاریخی این سنت افزود: در یونان باستان، نمونه بارز آن رساله «فایدون» افلاطون و مواجهه سقراط با مرگ است. سپس در میان رواقیان، تأملات مارکوس اورلیوس و نامههای سنکا و نقطه اوج آن در گذار از باستان به قرون وسطی، کتاب جاودان «تسلیبخشی فلسفه» اثر بوئتیوس بود؛ دولتمردی اشرافی که در زندان و در آستانه اعدام، رنج فردیاش را به تجربه کلان بشری پیوند زد. در سنت جهان اسلام نیز متفکرانی چون یعقوب بن اسحاق کِندی در رساله «الحیله لدفع الاحزان» و ابنمسکویه در تهذیب اخلاق، و رازی به شیوههای مواجهه با حزن پرداختند.
نصراصفهانی در ادامه گفت: البته تسلیبخشیهای کلاسیک بیشتر در بستر انسانشناسی افلاطونی شکل گرفته بودند؛ جایی که بدن زندان نفس دانسته میشد و عقل بهمثابه ارابهرانی بود که باید با شلاق، اسبهای سرکش احساس و عواطف را مهار کند. اما امروزه میدانیم انسان موجودی درهمتنیده است و عواطف، عقل و بدن از یکدیگر جداییناپذیرند.
این پژوهشگر فلسفه با مقایسه آثار امروزی نظیر کتابهای آلن دوباتن «تسلیبخشیهای فلسفه» یا لارس اسوندسن «فلسفه تنهایی و ملال» تأکید کرد: کتابهای تسلیبخش معاصر عموماً به مسائل فردی مانند شکستهای عاطفی، بیپولی یا احساس تنهایی میپردازند؛ اما ویژگی کمنظیر کتاب استاد فراستخواه این است که سنت تسلیبخشی را ارتقا داده و از دغدغه صرفاً فردی به ساحت رنجهای جمعی و اجتماعی کشانده است.
وی با توضيح اینکه جامعه ما جامعهای است که مسائل جمعی بنیادینش هنوز حل نشده و رنجهایی با پیوندی جمعی دارد گفت: این کتاب صرفاً به دنبال آرامبخشی کاذب و تخدیری نیست، بلکه هدف آن زنده نگهداشتن حس مسئولیت در قبال خود و جهانی است که در آن زندگی میکنیم.
نصراصفهانی در تشریح اضلاع فکری و تمایزهای ساختاری کتاب «ضیافت کلمات»، بر چهار مؤلفه بنیادین تأکید کرد و گفت: این اثر نخست با تکیه بر «اخلاق مراقبت و فهم دیگری»، کانون توجه خود را بر صلح و به رسمیت شناختن تکثر انسانی متمرکز کرده و نشان میدهد چگونه همواره برای جنایتها استدلال تراشیده میشود اما در ساحت صلح کمکاری صورت میگیرد؛ دوم، برخلاف سنت کلاسیک عقلمحور که عواطف را سرکوب میکرد، باعبارت درخشان «برخیز و اشک بریز که گریستن کار آدمی است»، «رسمیت بخشیدن به بدن، عواطف و اشک» را تا ساحت امر قدسی امتداد داده و از خدایی همدرد با رنجهای انسان سخن به میان میآورد؛ سوم، از رهگذر پذیرش واقعبینانه رنج و خستگی جمعی، به پیوند میان تسلیبخشی و زیست دموکراتیک میرسد و تسلی را نه در گریز از واقعیت، بلکه در تعمیق تابآوری و کنشگری اجتماعی میجوید؛ و در نهایت با بهرهگیری هوشمندانه از تصویرگریهای شاهمقصود تیموری و کدهای کیوآر خوانش صوتی مؤلف، نوعی بلاغت چندرسانهای مدرن پدید آورده تا اندیشه را بهطور همزمان با چشم، گوش، ذهن و عواطف مخاطب پیوند زند.
مریم نصراصفهانی در پایان با ارائه پیشنهادی برای چاپهای بعدی کتاب گفت: پیشنهاد من به استاد عزیز این است که در چاپهای آینده، دایره دغدغهمندی و مفهوم «دیگری» فراتر از مرزهای انسانی گسترش یابد و شامل تمام زیستبوم، حیوانات و موجوداتی شود که بر روی این کره خاکی همزیست ما هستند؛ چراکه بحرانهای محیطزیستی نیز امروز به یکی از بزرگترین سرچشمههای رنج و اضطراب جمعی ما بدل شدهاند.
🔗گزارش کامل نشست را اینجا بخوانید.
@neocritic
خبرگزاری بین المللی قرآن (ایکنا)
زندگی ملاحت یک اتفاق ساده است، باید زیست و به تمدن وفادار بود
«ضیافت کلمات» مجموعهای از جستارها و یادداشتهای مقصود فراستخواه؛ حدیثِ نفس اندیشمندی است که هفتاد سال زیست فکری خود را در متن تحولات ایران معاصر، به روی کاغ...
👍10
Critic l مریم نصر
🗞️ گزارش خانم حدیث منتظری از رونمایی کتاب ضیافت کلمات به قلم مقصود فراستخواه: مریم نصراصفهانی عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ادامه گفت: در این روزگار، بهانههای بیشماری برای اضطراب، احساس ناامنی، بیچشماندازی، فقدان و اندوه در…
✍🏻
از ضیافت كلمات نوشته مقصود فراستخواه، نشر همرخ، ۱۴۰۵، ص ۴۶
@neocritic
خشونت کلید هیچ در بستهای نشد
تا صد قفل تازه بر درها نزد
خشونت هیچ گرهی نگشود تا
هزار گره کور به گرههای مردمان نزد
خشونت برای درمان هیچ دردی به کار نیامد،
تا خود درد بیدارمان نشد
خشونت بسیار فریاد کشید، ولی هیچ آواز نخواند
خشونت همان راه حل ساده بود که پیچیده ترین مسئله شد
خشونت به مشکلات ما هزار پاسخ سریع داشت
که همه غلط بود ...
از ضیافت كلمات نوشته مقصود فراستخواه، نشر همرخ، ۱۴۰۵، ص ۴۶
@neocritic
👍8
Forwarded from نشر همرخ
drNasr_14050711
<unknown>
مریم نصر اصفهانی
مراسم رونمایی کتاب ضیافت کلمات اثر مقصود فراستخواه
۱۱ مهر ۱۴۰۵
"اهمیت ضیافت کلمات برای من این است که سنت تسلیبخشی را از سطح فردی به سطح اجتماعی میبرد. ما در جامعهای زندگی میکنیم که مسائل جمعی آن هنوز حل نشده است. پرسش "حالا چه کنیم؟" برای ما فقط پرسش فردی کسی نیست که با تنهایی یا شکست مواجه شده بلکه پرسشی جمعی درباره چگونگی زیستن با یکدیگر است."
چکیده سخنرانی را در همرخ بخوانید:👇
https://hamrokh.com/book-launch-ziafat-e-kalamat-050711-drnasr/
مراسم رونمایی کتاب ضیافت کلمات اثر مقصود فراستخواه
۱۱ مهر ۱۴۰۵
"اهمیت ضیافت کلمات برای من این است که سنت تسلیبخشی را از سطح فردی به سطح اجتماعی میبرد. ما در جامعهای زندگی میکنیم که مسائل جمعی آن هنوز حل نشده است. پرسش "حالا چه کنیم؟" برای ما فقط پرسش فردی کسی نیست که با تنهایی یا شکست مواجه شده بلکه پرسشی جمعی درباره چگونگی زیستن با یکدیگر است."
چکیده سخنرانی را در همرخ بخوانید:👇
https://hamrokh.com/book-launch-ziafat-e-kalamat-050711-drnasr/
👍7
✍🏻
زنان، تحصیل، تخصص و آزادفکری
آلیسون مری جاگر، متولد ۱۹۴۹ و از نسل اول فیلسوفان فمینیست، در کتاب سرود خواندن در آتش یادداشتی دارد با عنوان «آزادفکری؟».
آنجا از مسیر خودش در فلسفه نوشته؛ از اینکه چگونه زنی تحصیلکرده و علاقهمند به اندیشهٔ رها از محدودیتها، قدمبهقدم متوجه شد فکر کردن جدا از موقعیت و وضعیت ما نیست.
از مدرسه شروع میکند و اینکه چگونه مطالبات متناقض زنان تحصیلکرده آن نسل را محاصره کرده بود. جاگر میگوید در دوره مدرسه به انحای مختلف این پیام را دریافت میکرد که «باهوش باش، اما نه بیش از حد». حتی مادرش برایش میخوانده:
«خوب باش، ای دوشیزه شیرین، و بگذار هر که میخواهد، باهوش باشد.»
با پایان دوران مدرسه، آغاز تلاش برای تحصیلات دانشگاهی اعتمادبهنفسش را نابود میکند: تیپ ساده، لهجه شهرستانی، قد بلند و ناآگاهی از اصول و شیوههای قروفِر و شیکپوشی در دانشگاههای لندن.
با این حال چند سال در زمینه علوم انسانی تحصیل میکند و در کنار تحصیل، به کار و ازدواج هم فکر میکند. در روزگار او شغل طلایی دخترانی با مدرک علوم انسانی «منشیگری» بود؛ دخترانی همهفنحریف که آموزش میدیدند «امتداد شخصیت رئیس خود» باشند.
بنا به روایت آلیسون، دختران تحصیلکرده یا امتداد شخصیت رئیسشان میشدند یا امتداد شخصیت شوهرانشان. خود او منشی بیمواجب همسر دامپزشکش میشود و زنان تحصیلکرده دیگر، منشیها و ماشیننویسهای دقیق و تمیزِ رؤسا و همسران تحصیلکردهشان.
آلیسون همراه با همسرش به آمریکا مهاجرت میکند و در جریان جنبشهای دانشجویی و دانشگاهی قرار میگیرد. گرچه فضای امریکا پذیراتر از انگلستان است، اما آنجا هم شکل دیگری از همین مناسبات برقرار است:
حتی وقتی تحصیلاتش را با موفقیت تمام میکند و در رشتهای مردانه، یعنی فلسفه، شغل خوبی به دست میآورد، کسانی به او طعنه میزنند که کوتاهی دامنش بیش از سخنرانی استخدامی درباره کواین در موفقیت او نقش داشته است.
و بعد مادر شدن و هجوم احساس ناکافی بودن:
نهایتاً، همین تجربه زیسته در موقعیت اجتماعی یک زن، تجربه مادری، و سالها تحصیل و کار در رشتهای منحصرا مردانه، نگاه او را به آزادفکری تغییر میدهد.
اما جاگر از اینجا به نفی فلسفه یا آزادفکری نمیرسد. میگوید فلسفه همچنان یکی از شکلهای آزاداندیشی است؛ یا دستکم میتواند چنین باشد. مسئله این است که آزاداندیشی را نباید مساوی با فراتر رفتن کامل از موقعیت خودمان بدانیم. چنین چیزی نه ممکن است و نه مطلوب.
@neocritic
زنان، تحصیل، تخصص و آزادفکری
آلیسون مری جاگر، متولد ۱۹۴۹ و از نسل اول فیلسوفان فمینیست، در کتاب سرود خواندن در آتش یادداشتی دارد با عنوان «آزادفکری؟».
آنجا از مسیر خودش در فلسفه نوشته؛ از اینکه چگونه زنی تحصیلکرده و علاقهمند به اندیشهٔ رها از محدودیتها، قدمبهقدم متوجه شد فکر کردن جدا از موقعیت و وضعیت ما نیست.
از مدرسه شروع میکند و اینکه چگونه مطالبات متناقض زنان تحصیلکرده آن نسل را محاصره کرده بود. جاگر میگوید در دوره مدرسه به انحای مختلف این پیام را دریافت میکرد که «باهوش باش، اما نه بیش از حد». حتی مادرش برایش میخوانده:
«خوب باش، ای دوشیزه شیرین، و بگذار هر که میخواهد، باهوش باشد.»
از یک سو، مدرسه استانداردهای بالایی طلب میکرد و ما را به رفتن به دانشگاه تشویق میکرد و برجستهترین دستاوردهای دختران را بر روی تابلوهای افتخار در سالن بزرگ مدرسه ثبت میکرد. از سوی دیگر، هیچوقت برایم روشن نبود که قرار است از این آموزش و تحصیلات دقیقاً چگونه استفاده کنیم. این تصور برایم ایجاد شده بود که دانشگاه جایی است که آدم در آن با پسران جالبتری آشنا میشود و شاید حتی با مردی ازدواج میکند. مدرک دانشگاهی «چیزی برای روز مبادا» بود؛ چیزی که اگر آنقدر خوششانس نبودیم که ازدواج کنیم، یا اگر شوهرمان میمرد (طلاق هنوز تا حد زیادی رسوایی محسوب میشد) به ما امکان میداد از طریق تدریس در مدرسه هزینه زندگی خودمان را تأمین کنیم.مینویسد در مدرسه خواندن مقدار زیادی لاتین در کنار درسهای تدبیر منزل، آداب معاشرت زنانه و آموزش راه رفتن خانمانه، بیشتر گیجش میکرد؛ بهخصوص که از کارهای خانه خوشش نمیآمد و به فلسفه و «اندیشه آزاد» علاقه داشت.
با پایان دوران مدرسه، آغاز تلاش برای تحصیلات دانشگاهی اعتمادبهنفسش را نابود میکند: تیپ ساده، لهجه شهرستانی، قد بلند و ناآگاهی از اصول و شیوههای قروفِر و شیکپوشی در دانشگاههای لندن.
با این حال چند سال در زمینه علوم انسانی تحصیل میکند و در کنار تحصیل، به کار و ازدواج هم فکر میکند. در روزگار او شغل طلایی دخترانی با مدرک علوم انسانی «منشیگری» بود؛ دخترانی همهفنحریف که آموزش میدیدند «امتداد شخصیت رئیس خود» باشند.
بنا به روایت آلیسون، دختران تحصیلکرده یا امتداد شخصیت رئیسشان میشدند یا امتداد شخصیت شوهرانشان. خود او منشی بیمواجب همسر دامپزشکش میشود و زنان تحصیلکرده دیگر، منشیها و ماشیننویسهای دقیق و تمیزِ رؤسا و همسران تحصیلکردهشان.
آلیسون همراه با همسرش به آمریکا مهاجرت میکند و در جریان جنبشهای دانشجویی و دانشگاهی قرار میگیرد. گرچه فضای امریکا پذیراتر از انگلستان است، اما آنجا هم شکل دیگری از همین مناسبات برقرار است:
برخی از زنان با فعالان مرد دانشگاهی رابطه داشتند و از نقشی که به آنها واگذار شده بود بسیار سرخورده بودند... کار با دستگاههای تکثیر، انجام کارهای دفتری و رفتوآمدهای خُرد، و فراهم کردن پاداشهای جنسی برای قهرمانان مرد.
حتی وقتی تحصیلاتش را با موفقیت تمام میکند و در رشتهای مردانه، یعنی فلسفه، شغل خوبی به دست میآورد، کسانی به او طعنه میزنند که کوتاهی دامنش بیش از سخنرانی استخدامی درباره کواین در موفقیت او نقش داشته است.
و بعد مادر شدن و هجوم احساس ناکافی بودن:
همیشه احساس میکردم نه به اندازه کافی با بچهها وقت میگذرانم، نه برای کلاسها به اندازه کافی آماده میشوم و نه انرژی کافی برای فعالیت اجتماعی میگذارم. نوشتن فلسفه بیش از همه برایم خودخواهانه به نظر میرسید و معمولاً پیش از طلوع آفتاب از خواب بیدار میشدم تا این کار را انجام دهم. بدون تردید، فیلسوف و مادری با اعتمادبهنفس بیشتر میتوانست این مسئولیتهای رقیب را با اضطراب بسیار کمتری از آنچه من داشتم، متعادل کند؛ اما الزامات کار دانشگاهی تماموقت با انتظارات رایج درباره مادری ناسازگار بوده و هست.
نهایتاً، همین تجربه زیسته در موقعیت اجتماعی یک زن، تجربه مادری، و سالها تحصیل و کار در رشتهای منحصرا مردانه، نگاه او را به آزادفکری تغییر میدهد.
تجربههای من بهعنوان یک زن در رشتهای که تقریباً بهطور کامل در اختیار مردان بود، به من نشان داد که هیچ فیلسوفی واقعاً «فکری آزاد» نیست؛ دستکم نه به این معنا که کاملاً از دغدغهها و پیشداوریهای زمان و مکان خاص خود رها باشد.
اما جاگر از اینجا به نفی فلسفه یا آزادفکری نمیرسد. میگوید فلسفه همچنان یکی از شکلهای آزاداندیشی است؛ یا دستکم میتواند چنین باشد. مسئله این است که آزاداندیشی را نباید مساوی با فراتر رفتن کامل از موقعیت خودمان بدانیم. چنین چیزی نه ممکن است و نه مطلوب.
@neocritic
👍18
Critic l مریم نصر
✍🏻 زنان، تحصیل، تخصص و آزادفکری آلیسون مری جاگر، متولد ۱۹۴۹ و از نسل اول فیلسوفان فمینیست، در کتاب سرود خواندن در آتش یادداشتی دارد با عنوان «آزادفکری؟». آنجا از مسیر خودش در فلسفه نوشته؛ از اینکه چگونه زنی تحصیلکرده و علاقهمند به اندیشهٔ رها از محدودیتها،…
🔗
آزاداندیشی، از جایی آغاز میشود که بفهمیم لازمه آزادی فکر شناختن محدودیتهای ناگریزی است که از مسیر آنها به افکارمان شکل میدهیم.
🔗 Alcoff L., . (2003). Singing in the fire : stories of women in philosophy. Lanham, Md: Rowman & Littlefield
@neocritic
بجای اینکه آزاداندیشی را برابر با فراتر رفتن از موقعیت خودمان بدانیم، باید تا بیشترین حد ممکن، آگاهی از موقعیتهایمان و تأثیری که آن موقعیتها بر ما میگذارند افزایش دهیم... بنابراین، هرچه افراد بیشتری با پیشینههای متنوعتر وارد فلسفه میشوند، جزمهای آن را به چالش میکشند و آن را به آرمان آزاداندیشی نزدیکتر میکنند.
آزاداندیشی، از جایی آغاز میشود که بفهمیم لازمه آزادی فکر شناختن محدودیتهای ناگریزی است که از مسیر آنها به افکارمان شکل میدهیم.
🔗 Alcoff L., . (2003). Singing in the fire : stories of women in philosophy. Lanham, Md: Rowman & Littlefield
@neocritic
👍19
Forwarded from انجمن علمی فلسفه دانشگاه شهید بهشتی
🔸 میان پاریس و تهران، فلسفه اسلامی، روانکاوی و سینما در اندیشهی جوآن کاچجک
👤 سخنران: خانم دکتر فائقه حاج حسینی، فارغالتحصیل از دانشگاه ایالتی نیویورک، رشته فلسفه و ادبیات تطبیقی
📆زمان برگزاری: دوشنبه ۲۰ مهر ماه، ساعت ۱۵
🔹مکان برگزاری: دانشگاه شهید بهشتی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، تالار ناصر خسرو
👤 سخنران: خانم دکتر فائقه حاج حسینی، فارغالتحصیل از دانشگاه ایالتی نیویورک، رشته فلسفه و ادبیات تطبیقی
📆زمان برگزاری: دوشنبه ۲۰ مهر ماه، ساعت ۱۵
🔹مکان برگزاری: دانشگاه شهید بهشتی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، تالار ناصر خسرو
👍3
🎙️
🔹دانشکشی (scholasticide)
پژوهش و تدریس در سایه نسلکشی اسرائیل، تجربیاتی از دانشگاه شیکاگو
🔸سخنران:
دکتر علیرضا دوستدار
🔸دبیر نشست:
دکتر آمنه بختیاری
✔️زمان و مکان:
سهشنبه، 21 مهرماه 1405
ساعت: 10 تا 12
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
سالن اندیشه
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
سالن اندیشه
@ihcssir
🔹دانشکشی (scholasticide)
پژوهش و تدریس در سایه نسلکشی اسرائیل، تجربیاتی از دانشگاه شیکاگو
🔸سخنران:
دکتر علیرضا دوستدار
🔸دبیر نشست:
دکتر آمنه بختیاری
✔️زمان و مکان:
سهشنبه، 21 مهرماه 1405
ساعت: 10 تا 12
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
سالن اندیشه
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
سالن اندیشه
@ihcssir
👍8👎3
Forwarded from دکتر نعمت الله فاضلی
📝 تابآوری؛ چگونه ادامه میدهیم؟
🔻نعمت الله فاضلی، 19 مهر 1405
✅ این روزها مقاله ای مفصل با عنوان "انسان شناسی تاب آوری" نوشتم که در کتاب "مردم نگاری های بدیل" امیدوارم بزودی منتشر شود. این مقاله می پرسد انسان شناسی چگونه در هنگام فاجعه می تواند به افراد کمک کند؟ از آنجا که حال و روز جامعه ما وخیم است، عصاره آن را تقدیم شما می کنم و امیدوارم که مفید باشد.
✅ انسانشناسی به من آموخته است که برای فهم انسان، گاهی باید به همان لحظههایی نگاه کرد که همهچیز به هم میریزد؛ لحظهای که خانهای ویران میشود، شهری زیر آب میرود، بیماری فراگیر میشود، جنگ از راه میرسد یا جامعهای با آیندهای نامعلوم روبهرو میشود. در چنین لحظههایی، یک پرسش همیشه برای من مهم بوده است: چرا بعضی آدمها، بعضی خانوادهها و بعضی جوامع، با وجود همه آنچه بر آنها گذشته است، باز هم زندگی را ادامه میدهند؟
🔻این پرسش مرا به مفهوم تابآوری رسانده است. اما هرچه بیشتر درباره تابآوری فکر کردهام، کمتر توانستهام آن را به معنای ساده «تحمل کردن» یا «دوام آوردن» بپذیرم. انسان فقط موجودی نیست که بتواند ضربه بخورد و نشکند. انسان موجودی است که میتواند پس از شکستن، معنای تازهای برای ادامه زندگی پیدا کند.
🔻تابآوری، به گمان من، بازگشت ساده به گذشته نیست. گاهی دیگر نمیتوان به گذشته بازگشت. خانهای که ویران شده، همان خانه قبلی نمیشود؛ کودکی که پدر یا مادرش را از دست داده، دیگر به زندگی پیش از فقدان بازنمیگردد؛ جامعهای که جنگ یا فاجعهای بزرگ را تجربه کرده، نمیتواند وانمود کند که هیچ اتفاقی نیفتاده است.
✅ تابآوری در این معنا، توانایی ساختن امکان تازهای برای زندگی است.
این نکته برای من، از تجربه انسانشناختی بسیار مهم است. انسانشناس وقتی به میان مردم میرود، فقط با «قربانیان فاجعه» روبهرو نمیشود. با انسانهایی روبهرو میشود که در دل فاجعه، هنوز زندگی میکنند؛ غذا میپزند، کودکانشان را به مدرسه میفرستند، با هم حرف میزنند، شوخی میکنند، خاطره تعریف میکنند، مراسم برگزار میکنند، کتاب میخوانند، کار میکنند و برای فردا برنامه میریزند.
🔻این جزئیات کوچک، از نظر من، حاشیه فاجعه نیستند؛ خودِ متن زندگیاند. در تجربههای مختلفی که از انسانشناسی بحران داشتهام، از سیل و زلزله گرفته تا بیماری و همهگیری کرونا، و آنها را در کتاب "فرهنگ و فاجعه" آورده ام، بارها دیدهام که در لحظه بحران، آنچه انسان را سرپا نگه میدارد فقط امکانات مادی نیست. البته نان، خانه، دارو، امنیت و منابع اقتصادی ضروریاند؛ اما انسان با نان تنها زندگی نمیکند. او به معنا، رابطه، اعتماد، خاطره، امید و احساس تعلق نیز نیاز دارد.
🔻 شاید به همین دلیل است که فرهنگ در تابآوری چنین اهمیت بزرگی پیدا میکند. فرهنگ چیزی نیست که فقط در کتابها و موزهها نگهداری شود. فرهنگ در شیوهای است که مردم در سختترین روزهای زندگی کنار یکدیگر میایستند. در مادری است که با وجود همه نگرانیها برای فرزندش صبحانه آماده میکند. در همسایهای است که در روزهای دشوار در خانه همسایه را میزند. در پیرمردی است که در میانه بحران هنوز خاطرهای از گذشته تعریف میکند. در کودکی است که در میان ویرانهها بازی میکند.
✅ من بهتدریج فهمیدهام که تابآوری بیش از آنکه ویژگی فرد باشد، رابطهای اجتماعی است. آدمها به تنهایی تاب نمیآورند. ما به کمک دیگران، به واسطه خاطرات مشترک، زبان مشترک، اعتماد و شبکههای اجتماعی تاب میآوریم.
🔻اما اینجا باید مراقب یک سوءتفاهم مهم باشیم. نباید تابآوری را به توصیهای اخلاقی برای قربانیان تبدیل کنیم: «قوی باش»، «تحمل کن»، «خودت را جمع کن» و «از بحران فرصت بساز». این سخنان گاهی بیش از آنکه کمککننده باشند، بیرحمانهاند. زیرا همه انسانها از امکانات برابر برای تابآوری برخوردار نیستند. فقر، تبعیض، نابرابری، بیاعتمادی، فقدان حمایت اجتماعی و سیاستهای نادرست میتوانند ظرفیت تابآوری یک جامعه را فرسوده کنند.
🔻بنابراین، اگر از تابآوری سخن میگوییم، باید از مسئولیت اجتماعی برای ساختن شرایط تابآوری نیز سخن بگوییم. جامعهای تابآورتر است که در آن انسانها احساس کنند تنها نیستند؛ صدایشان شنیده میشود؛ آیندهای هرچند مبهم، اما ممکن وجود دارد؛ و در لحظه دشواری کسی یا نهادی هست که بتوانند به آن تکیه کنند.
✅ از این منظر، انسانشناسی برای من فقط دانشی برای شناخت فرهنگها نیست. انسانشناسی دانشی است برای دیدن انسان در لحظههایی که زندگی شکننده میشود. برای دیدن آنچه در آمارها دیده نمیشود؛ برای شنیدن صداهایی که معمولاً در روایتهای رسمی گم میشوند؛ و برای فهمیدن اینکه مردم چگونه در میان شکستها، هنوز امکان ادامه دادن را پیدا میکنند.
🔻نعمت الله فاضلی، 19 مهر 1405
✅ این روزها مقاله ای مفصل با عنوان "انسان شناسی تاب آوری" نوشتم که در کتاب "مردم نگاری های بدیل" امیدوارم بزودی منتشر شود. این مقاله می پرسد انسان شناسی چگونه در هنگام فاجعه می تواند به افراد کمک کند؟ از آنجا که حال و روز جامعه ما وخیم است، عصاره آن را تقدیم شما می کنم و امیدوارم که مفید باشد.
✅ انسانشناسی به من آموخته است که برای فهم انسان، گاهی باید به همان لحظههایی نگاه کرد که همهچیز به هم میریزد؛ لحظهای که خانهای ویران میشود، شهری زیر آب میرود، بیماری فراگیر میشود، جنگ از راه میرسد یا جامعهای با آیندهای نامعلوم روبهرو میشود. در چنین لحظههایی، یک پرسش همیشه برای من مهم بوده است: چرا بعضی آدمها، بعضی خانوادهها و بعضی جوامع، با وجود همه آنچه بر آنها گذشته است، باز هم زندگی را ادامه میدهند؟
🔻این پرسش مرا به مفهوم تابآوری رسانده است. اما هرچه بیشتر درباره تابآوری فکر کردهام، کمتر توانستهام آن را به معنای ساده «تحمل کردن» یا «دوام آوردن» بپذیرم. انسان فقط موجودی نیست که بتواند ضربه بخورد و نشکند. انسان موجودی است که میتواند پس از شکستن، معنای تازهای برای ادامه زندگی پیدا کند.
🔻تابآوری، به گمان من، بازگشت ساده به گذشته نیست. گاهی دیگر نمیتوان به گذشته بازگشت. خانهای که ویران شده، همان خانه قبلی نمیشود؛ کودکی که پدر یا مادرش را از دست داده، دیگر به زندگی پیش از فقدان بازنمیگردد؛ جامعهای که جنگ یا فاجعهای بزرگ را تجربه کرده، نمیتواند وانمود کند که هیچ اتفاقی نیفتاده است.
✅ تابآوری در این معنا، توانایی ساختن امکان تازهای برای زندگی است.
این نکته برای من، از تجربه انسانشناختی بسیار مهم است. انسانشناس وقتی به میان مردم میرود، فقط با «قربانیان فاجعه» روبهرو نمیشود. با انسانهایی روبهرو میشود که در دل فاجعه، هنوز زندگی میکنند؛ غذا میپزند، کودکانشان را به مدرسه میفرستند، با هم حرف میزنند، شوخی میکنند، خاطره تعریف میکنند، مراسم برگزار میکنند، کتاب میخوانند، کار میکنند و برای فردا برنامه میریزند.
🔻این جزئیات کوچک، از نظر من، حاشیه فاجعه نیستند؛ خودِ متن زندگیاند. در تجربههای مختلفی که از انسانشناسی بحران داشتهام، از سیل و زلزله گرفته تا بیماری و همهگیری کرونا، و آنها را در کتاب "فرهنگ و فاجعه" آورده ام، بارها دیدهام که در لحظه بحران، آنچه انسان را سرپا نگه میدارد فقط امکانات مادی نیست. البته نان، خانه، دارو، امنیت و منابع اقتصادی ضروریاند؛ اما انسان با نان تنها زندگی نمیکند. او به معنا، رابطه، اعتماد، خاطره، امید و احساس تعلق نیز نیاز دارد.
🔻 شاید به همین دلیل است که فرهنگ در تابآوری چنین اهمیت بزرگی پیدا میکند. فرهنگ چیزی نیست که فقط در کتابها و موزهها نگهداری شود. فرهنگ در شیوهای است که مردم در سختترین روزهای زندگی کنار یکدیگر میایستند. در مادری است که با وجود همه نگرانیها برای فرزندش صبحانه آماده میکند. در همسایهای است که در روزهای دشوار در خانه همسایه را میزند. در پیرمردی است که در میانه بحران هنوز خاطرهای از گذشته تعریف میکند. در کودکی است که در میان ویرانهها بازی میکند.
✅ من بهتدریج فهمیدهام که تابآوری بیش از آنکه ویژگی فرد باشد، رابطهای اجتماعی است. آدمها به تنهایی تاب نمیآورند. ما به کمک دیگران، به واسطه خاطرات مشترک، زبان مشترک، اعتماد و شبکههای اجتماعی تاب میآوریم.
🔻اما اینجا باید مراقب یک سوءتفاهم مهم باشیم. نباید تابآوری را به توصیهای اخلاقی برای قربانیان تبدیل کنیم: «قوی باش»، «تحمل کن»، «خودت را جمع کن» و «از بحران فرصت بساز». این سخنان گاهی بیش از آنکه کمککننده باشند، بیرحمانهاند. زیرا همه انسانها از امکانات برابر برای تابآوری برخوردار نیستند. فقر، تبعیض، نابرابری، بیاعتمادی، فقدان حمایت اجتماعی و سیاستهای نادرست میتوانند ظرفیت تابآوری یک جامعه را فرسوده کنند.
🔻بنابراین، اگر از تابآوری سخن میگوییم، باید از مسئولیت اجتماعی برای ساختن شرایط تابآوری نیز سخن بگوییم. جامعهای تابآورتر است که در آن انسانها احساس کنند تنها نیستند؛ صدایشان شنیده میشود؛ آیندهای هرچند مبهم، اما ممکن وجود دارد؛ و در لحظه دشواری کسی یا نهادی هست که بتوانند به آن تکیه کنند.
✅ از این منظر، انسانشناسی برای من فقط دانشی برای شناخت فرهنگها نیست. انسانشناسی دانشی است برای دیدن انسان در لحظههایی که زندگی شکننده میشود. برای دیدن آنچه در آمارها دیده نمیشود؛ برای شنیدن صداهایی که معمولاً در روایتهای رسمی گم میشوند؛ و برای فهمیدن اینکه مردم چگونه در میان شکستها، هنوز امکان ادامه دادن را پیدا میکنند.
👍2
Forwarded from دکتر نعمت الله فاضلی
✅ من بهتدریج فهمیدهام که تابآوری بیش از آنکه ویژگی فرد باشد، رابطهای اجتماعی است. آدمها به تنهایی تاب نمیآورند. ما به کمک دیگران، به واسطه خاطرات مشترک، زبان مشترک، اعتماد و شبکههای اجتماعی تاب میآوریم.
🔻اما اینجا باید مراقب یک سوءتفاهم مهم باشیم. نباید تابآوری را به توصیهای اخلاقی برای قربانیان تبدیل کنیم: «قوی باش»، «تحمل کن»، «خودت را جمع کن» و «از بحران فرصت بساز». این سخنان گاهی بیش از آنکه کمککننده باشند، بیرحمانهاند. زیرا همه انسانها از امکانات برابر برای تابآوری برخوردار نیستند. فقر، تبعیض، نابرابری، بیاعتمادی، فقدان حمایت اجتماعی و سیاستهای نادرست میتوانند ظرفیت تابآوری یک جامعه را فرسوده کنند.
🔻بنابراین، اگر از تابآوری سخن میگوییم، باید از مسئولیت اجتماعی برای ساختن شرایط تابآوری نیز سخن بگوییم. جامعهای تابآورتر است که در آن انسانها احساس کنند تنها نیستند؛ صدایشان شنیده میشود؛ آیندهای هرچند مبهم، اما ممکن وجود دارد؛ و در لحظه دشواری کسی یا نهادی هست که بتوانند به آن تکیه کنند.
✅ از این منظر، انسانشناسی برای من فقط دانشی برای شناخت فرهنگها نیست. انسانشناسی دانشی است برای دیدن انسان در لحظههایی که زندگی شکننده میشود. برای دیدن آنچه در آمارها دیده نمیشود؛ برای شنیدن صداهایی که معمولاً در روایتهای رسمی گم میشوند؛ و برای فهمیدن اینکه مردم چگونه در میان شکستها، هنوز امکان ادامه دادن را پیدا میکنند.
🔻شاید مهمترین درس تابآوری همین باشد: زندگی همیشه با پیروزی ادامه پیدا نمیکند؛ گاهی با معنا ادامه پیدا میکند. و شاید وظیفه ما در برابر انسانهایی که از بحران عبور کردهاند، این نباشد که از آنها بخواهیم قویتر باشند؛ بلکه باید کاری کنیم که تنها نباشند. تابآوری، در نهایت، هنر تنها ماندن و دوام آوردن نیست؛ هنر دوباره ساختن امکان زندگی در کنار دیگران است.
🔻اما اینجا باید مراقب یک سوءتفاهم مهم باشیم. نباید تابآوری را به توصیهای اخلاقی برای قربانیان تبدیل کنیم: «قوی باش»، «تحمل کن»، «خودت را جمع کن» و «از بحران فرصت بساز». این سخنان گاهی بیش از آنکه کمککننده باشند، بیرحمانهاند. زیرا همه انسانها از امکانات برابر برای تابآوری برخوردار نیستند. فقر، تبعیض، نابرابری، بیاعتمادی، فقدان حمایت اجتماعی و سیاستهای نادرست میتوانند ظرفیت تابآوری یک جامعه را فرسوده کنند.
🔻بنابراین، اگر از تابآوری سخن میگوییم، باید از مسئولیت اجتماعی برای ساختن شرایط تابآوری نیز سخن بگوییم. جامعهای تابآورتر است که در آن انسانها احساس کنند تنها نیستند؛ صدایشان شنیده میشود؛ آیندهای هرچند مبهم، اما ممکن وجود دارد؛ و در لحظه دشواری کسی یا نهادی هست که بتوانند به آن تکیه کنند.
✅ از این منظر، انسانشناسی برای من فقط دانشی برای شناخت فرهنگها نیست. انسانشناسی دانشی است برای دیدن انسان در لحظههایی که زندگی شکننده میشود. برای دیدن آنچه در آمارها دیده نمیشود؛ برای شنیدن صداهایی که معمولاً در روایتهای رسمی گم میشوند؛ و برای فهمیدن اینکه مردم چگونه در میان شکستها، هنوز امکان ادامه دادن را پیدا میکنند.
🔻شاید مهمترین درس تابآوری همین باشد: زندگی همیشه با پیروزی ادامه پیدا نمیکند؛ گاهی با معنا ادامه پیدا میکند. و شاید وظیفه ما در برابر انسانهایی که از بحران عبور کردهاند، این نباشد که از آنها بخواهیم قویتر باشند؛ بلکه باید کاری کنیم که تنها نباشند. تابآوری، در نهایت، هنر تنها ماندن و دوام آوردن نیست؛ هنر دوباره ساختن امکان زندگی در کنار دیگران است.
👍13
Forwarded from علیاصغر سیدآبادی (Ali Seidabadi)
در دفاع از آزادی بیان
تاملی در واکنشها به تورج دریایی
من اگر جای تورج دریایی بودم، از کنار ناسزاها و توهینها بیاعتنا عبور میکردم، حتی با دل شکسته. میفهمم که چنین ماجراهایی برای کسی که اهل تحقیق و نوشتن است، چقدر تأثیرگذار است، چه وقتی میگیرد و چقدر اعصاب خرد میکند، اما پشت پردهٔ این حملههای گروهی پیچیده است. درست است که بسیاری از حملهکنندگان آدمهای معمولیاند، اما کسانی که حمله به تورج دریایی را به دغدغهٔ جمعی بخشی از مردم تبدیل میکنند، آدمهای معمولی نیستند. اینکه ناگهان، پس از نقد علمی سخنان روبیو، تمام اسمورسمدارهای یک جریان میریزند سر او، اتفاقی نیست. حالا، مثل هر حملهٔ گروهی، ممکن است رهگذرانی هم همراه شوند و مشتی نثار کنند.
من از اینها تعجب نمیکنم، اما از کسانی تعجب میکنم که خود را طرفدار حقیقت میدانند و با پیداکردن ایرادی که تا دیروز برایشان مهم نبود، به این موجها میپیوندند. درست است که پیوستن به این موجها شبیه اعلام وفاداری عمل میکند و لایکهای گروهی را به صفحه هدایت میکند، اما آیا اخلاقی است؟ آیا به نفع آیندهٔ ایران است؟
چرا باید در برابر سخن مخالف چنان برآشوبید که گویندهاش را به جایی برسانید که بهانهای هم به دستتان بدهد و بعد برای اخراجش کارزار راه بیندازید؟ مدارا و آزادی بیان و حق مخالف چه میشود؟
ما در این یک قرن، استبداد جوّ را بارها آزمودهایم و پیامدهایش را دیدهایم. ارزش آزادی بیان وابسته به حمایت از کسی یا وفاداری به کسی دیگر نیست. به گمانم، امروز ایستادن در برابر حملههای گروهی، یا دستکم همراهنشدن با آنها، دفاع از آزادی بیان است.
البته در دل این حملهها نوعی وسوسهٔ درهمکوبیدن هر کسی هست که نامی و آبرویی و اعتباری دارد؛ وسوسهٔ سرکوب هر کسی که قدش بلندتر است و استقلالی دارد.
ممکن است کسی مصداقهایی از زندگی و سخنان تورج دریایی ردیف کند تا حمله به او را توجیه کند، اما واقعیت این است که نخستین حملهها هیچ دلیلی جز نقد روبیو نداشتند. اول سرکوبش شروع شد و بعد دلایلش را پیدا کردند، دلایلی که چنان حملهای را توجیه نمیکنند یا در واکنش به حمله گروهی شکل گرفتهاند.
زندگی هر آدمی را در هر موقعیتی زیر ذرهبین بگذارید، بالاخره در چهلپنجاه سال زندگی چندتایی اشتباه پیدا میکنید! نیازی نیست راه دور برویم؛ کافی است خاطرات خودمان را مرور کنیم.
این اشتباهات معمولاً آنقدرها مهم نیستند که دیگران علیهشان بنویسند، اما کافی است آدم خشونتی را محکوم کند، با تجاوز به کشورش مخالفت کند یا به دیدار کسی نرود که هواداران انتظار دارند، برود تا غلطهای دیکتهای و ترجمهای و گافهایش در جواب دادن و مواضع سالها پیش را برای نابودیاش بیرون بکشند.
چند سال است این بازی راه افتاده که هر ایرانی با اندکی اعتبار و استقلال و آبرو، هدف حملههای گروهی قرار میگیرد. یک سر این بازی در اسرائیل است و روزنامهنگاران تحقیقی دربارهاش نوشتهاند و سر دیگرش در ایران است.
ما نباید در دام این سناریوها بیفتیم و تورج دریایی و محمود دولتآبادی و اصغر فرهادی و هر کس دیگری را که نظری مخالف نظرمان دارد، به باد ناسزا بگیریم. تورج دریایی یکی از مهمترین و پرکارترین پژوهشگران ایران باستان است. آثار او و آثاری که به همت او و مشارکت دیگران دربارهی ایران به زبان انگلیسی منتشر شدهاند، در شناخت ایرانیان تاثیرگذار است.
چنین افرادی سرمایههای ملی ما هستند، با همهٔ ضعفهایشان. بیاعتبارکردن آنان هیچ دردی را درمان نمیکند و به هیچ تغییری کمک نمیکند. تنها ما را از پیوند با فرهنگ و هنر این سرزمین محروم میکند و به پراکندگی و تکهپارهشدنمان میانجامد.
تاملی در واکنشها به تورج دریایی
من اگر جای تورج دریایی بودم، از کنار ناسزاها و توهینها بیاعتنا عبور میکردم، حتی با دل شکسته. میفهمم که چنین ماجراهایی برای کسی که اهل تحقیق و نوشتن است، چقدر تأثیرگذار است، چه وقتی میگیرد و چقدر اعصاب خرد میکند، اما پشت پردهٔ این حملههای گروهی پیچیده است. درست است که بسیاری از حملهکنندگان آدمهای معمولیاند، اما کسانی که حمله به تورج دریایی را به دغدغهٔ جمعی بخشی از مردم تبدیل میکنند، آدمهای معمولی نیستند. اینکه ناگهان، پس از نقد علمی سخنان روبیو، تمام اسمورسمدارهای یک جریان میریزند سر او، اتفاقی نیست. حالا، مثل هر حملهٔ گروهی، ممکن است رهگذرانی هم همراه شوند و مشتی نثار کنند.
من از اینها تعجب نمیکنم، اما از کسانی تعجب میکنم که خود را طرفدار حقیقت میدانند و با پیداکردن ایرادی که تا دیروز برایشان مهم نبود، به این موجها میپیوندند. درست است که پیوستن به این موجها شبیه اعلام وفاداری عمل میکند و لایکهای گروهی را به صفحه هدایت میکند، اما آیا اخلاقی است؟ آیا به نفع آیندهٔ ایران است؟
چرا باید در برابر سخن مخالف چنان برآشوبید که گویندهاش را به جایی برسانید که بهانهای هم به دستتان بدهد و بعد برای اخراجش کارزار راه بیندازید؟ مدارا و آزادی بیان و حق مخالف چه میشود؟
ما در این یک قرن، استبداد جوّ را بارها آزمودهایم و پیامدهایش را دیدهایم. ارزش آزادی بیان وابسته به حمایت از کسی یا وفاداری به کسی دیگر نیست. به گمانم، امروز ایستادن در برابر حملههای گروهی، یا دستکم همراهنشدن با آنها، دفاع از آزادی بیان است.
البته در دل این حملهها نوعی وسوسهٔ درهمکوبیدن هر کسی هست که نامی و آبرویی و اعتباری دارد؛ وسوسهٔ سرکوب هر کسی که قدش بلندتر است و استقلالی دارد.
ممکن است کسی مصداقهایی از زندگی و سخنان تورج دریایی ردیف کند تا حمله به او را توجیه کند، اما واقعیت این است که نخستین حملهها هیچ دلیلی جز نقد روبیو نداشتند. اول سرکوبش شروع شد و بعد دلایلش را پیدا کردند، دلایلی که چنان حملهای را توجیه نمیکنند یا در واکنش به حمله گروهی شکل گرفتهاند.
زندگی هر آدمی را در هر موقعیتی زیر ذرهبین بگذارید، بالاخره در چهلپنجاه سال زندگی چندتایی اشتباه پیدا میکنید! نیازی نیست راه دور برویم؛ کافی است خاطرات خودمان را مرور کنیم.
این اشتباهات معمولاً آنقدرها مهم نیستند که دیگران علیهشان بنویسند، اما کافی است آدم خشونتی را محکوم کند، با تجاوز به کشورش مخالفت کند یا به دیدار کسی نرود که هواداران انتظار دارند، برود تا غلطهای دیکتهای و ترجمهای و گافهایش در جواب دادن و مواضع سالها پیش را برای نابودیاش بیرون بکشند.
چند سال است این بازی راه افتاده که هر ایرانی با اندکی اعتبار و استقلال و آبرو، هدف حملههای گروهی قرار میگیرد. یک سر این بازی در اسرائیل است و روزنامهنگاران تحقیقی دربارهاش نوشتهاند و سر دیگرش در ایران است.
ما نباید در دام این سناریوها بیفتیم و تورج دریایی و محمود دولتآبادی و اصغر فرهادی و هر کس دیگری را که نظری مخالف نظرمان دارد، به باد ناسزا بگیریم. تورج دریایی یکی از مهمترین و پرکارترین پژوهشگران ایران باستان است. آثار او و آثاری که به همت او و مشارکت دیگران دربارهی ایران به زبان انگلیسی منتشر شدهاند، در شناخت ایرانیان تاثیرگذار است.
چنین افرادی سرمایههای ملی ما هستند، با همهٔ ضعفهایشان. بیاعتبارکردن آنان هیچ دردی را درمان نمیکند و به هیچ تغییری کمک نمیکند. تنها ما را از پیوند با فرهنگ و هنر این سرزمین محروم میکند و به پراکندگی و تکهپارهشدنمان میانجامد.
👍21
✍🏻
معرفتکشی / عقیمسازی معرفتی
در سخنرانی دکتر علیرضا دوستدار، انسانشناس دانشگاهشیکاگو، با مفهوم «معرفتکشی / اسکولایتساید» آشنا شدم. گزارشی از تلاشهای اساتید حامی فلسطین در دانشگاه شیکاگو داد و انواع راهبردهای موفق / ناموفقی که برای برجستهکردن نسلکشی در فلسطین و معرفتکشی در غزه انجام دادهاند. تلاشهایی که روایتشان شنیدنی و اثراتشان در مقام کنشهای جمعهای کوچک در امریکا ستودنی بود. دانشگاهیانی که خشم را مولد معرفت کرده بودند: معرفت مستند، غنی و شورمند.
دوستدار جایی به تنظیم درسگفتارهایی درباره «خشونت رهاییبخش» برای دانشجویان امریکایی اشاره کرد. برهههای خاصی از تاریخ را با تکیه بر محتوا و متون جالبی برجسته کرده بود. خارخاری در ذهنم حس کردم. یادداشت کردم «خشونت رهاییبخش».
سخنرانی که تمام شد، برخی شنوندگان ضمن تقدیر از تلاشهای تحسینبرانگیز دانشگاهیان در دانشگاه شیکاگو، برای اوضاع و احوال دانشگاهیان ایران و کمکاریشان درباره فلسطین ابراز تأسف کردند. (بله! دانشگاهیان همیشه متهم ایرانی که ساکتسازی و خالصسازی رمقی برایشان نگذاشته و حتی یک نهاد نمایندگی مستقل ندارند)
اما دو نفر نقدهای پراکندهای به «خشونت رهاییبخش» داشتند که ارتباطی با حرفهای سخنران نداشت، من ولی هشیار شدم که خارخار در ذهن من تنها نبود.
ماجرا این بود که دوستدار و موافقان او از دایره مفاهیم گسترده، پروپیمان، روزآمد و در پیوند با گفتمان چپ در جهان استفاده میکردند. در مقابل، ما که جزو تحسینکنندگان آنها هم بودیم، قلاب ذهنمان روی مفهوم «خشونت رهاییبخش» گیر کرده بود، اما مفاهیم، اطلاعات و ادبیات غنی مورد نیاز برای پیوند زدن خودمان با بحث را در اختیار نداشتیم. ما در عین همدلی حس میکردیم چیزی درست نیست، ولی دستگاه نظری مناسب برای صورتبندی خوب و پاکیزه آن، در شرایط نیمه تعطیل نهادهای دانشگاهی، خاموشسازی نظاممند صداها و نداشتن اطلاعات، مفاهیم و کلمات مناسب وجود نداشت.
ذهن برخی از ما با شنیدن عبارت «خشونت رهاییبخش» آژیر میکشید. بهنظرمان در بافتار ما تنها توصیفی هوشمندانه از پیچیدگیهای کاربرد خشونت در رهاییبخشی نبود، که بوی نحوی توجیه یا شاید تجویز خشونت میداد. ذهن ما در بافت جامعهای خسته، خشن و زخم زخم؛ ازپاافتاده از زخم باز دو جنگ، زخم عفونی دیماه، زخم نوبهنو خونریز مهسا، حملههای سایبری گروههای تندرو از هر طرف و هفتهای یکی دو خبر از قتلهای خانوادگی و زنکشی نفس میکشید، ولی کلمات مناسب، نظام فکری منسجم و ادبیات نظری غنی برای صورتبندی دلیل این نگرانی نداشتیم.
آنها معتبر و محترم بودند. علاوه بر امتیازهای داخلی، نحوی قهرمانی جهانی در هزینهدادن برای فلسطین وجود دارد که شما را وصل میکند به تاریخ بلندی از ظلم و استعمارستیزی، شما را وصل میکند به معرفت معتبر و محترم دانشگاهی ...با گردنی افراشته.
ما در کنار آنها چه داشتیم جز یک مشت عاطفه مثل «ترس» و «غم» و ایدههای کهنه «جامعه کلنگی» و «مدارا» و «اصلاح»؟ ما که راهبردی نداریم جز اینکه اجازه بدهیم دانشجویمان هرقدر دوست دارد حرف بزند و تحمل کنیم فحش بدهد و بعد بغلاش کنیم تا گریه کند؛ که آماده نشده برای واقعیتی که باید آن را بفهمد و با آن زندگی کند...
«عقیمسازی معرفتی» شاید اسم وضعیت ما باشد. نمیکُشد، ازکار میاندازد.
@neocritic
معرفتکشی / عقیمسازی معرفتی
در سخنرانی دکتر علیرضا دوستدار، انسانشناس دانشگاهشیکاگو، با مفهوم «معرفتکشی / اسکولایتساید» آشنا شدم. گزارشی از تلاشهای اساتید حامی فلسطین در دانشگاه شیکاگو داد و انواع راهبردهای موفق / ناموفقی که برای برجستهکردن نسلکشی در فلسطین و معرفتکشی در غزه انجام دادهاند. تلاشهایی که روایتشان شنیدنی و اثراتشان در مقام کنشهای جمعهای کوچک در امریکا ستودنی بود. دانشگاهیانی که خشم را مولد معرفت کرده بودند: معرفت مستند، غنی و شورمند.
دوستدار جایی به تنظیم درسگفتارهایی درباره «خشونت رهاییبخش» برای دانشجویان امریکایی اشاره کرد. برهههای خاصی از تاریخ را با تکیه بر محتوا و متون جالبی برجسته کرده بود. خارخاری در ذهنم حس کردم. یادداشت کردم «خشونت رهاییبخش».
سخنرانی که تمام شد، برخی شنوندگان ضمن تقدیر از تلاشهای تحسینبرانگیز دانشگاهیان در دانشگاه شیکاگو، برای اوضاع و احوال دانشگاهیان ایران و کمکاریشان درباره فلسطین ابراز تأسف کردند. (بله! دانشگاهیان همیشه متهم ایرانی که ساکتسازی و خالصسازی رمقی برایشان نگذاشته و حتی یک نهاد نمایندگی مستقل ندارند)
اما دو نفر نقدهای پراکندهای به «خشونت رهاییبخش» داشتند که ارتباطی با حرفهای سخنران نداشت، من ولی هشیار شدم که خارخار در ذهن من تنها نبود.
ماجرا این بود که دوستدار و موافقان او از دایره مفاهیم گسترده، پروپیمان، روزآمد و در پیوند با گفتمان چپ در جهان استفاده میکردند. در مقابل، ما که جزو تحسینکنندگان آنها هم بودیم، قلاب ذهنمان روی مفهوم «خشونت رهاییبخش» گیر کرده بود، اما مفاهیم، اطلاعات و ادبیات غنی مورد نیاز برای پیوند زدن خودمان با بحث را در اختیار نداشتیم. ما در عین همدلی حس میکردیم چیزی درست نیست، ولی دستگاه نظری مناسب برای صورتبندی خوب و پاکیزه آن، در شرایط نیمه تعطیل نهادهای دانشگاهی، خاموشسازی نظاممند صداها و نداشتن اطلاعات، مفاهیم و کلمات مناسب وجود نداشت.
ذهن برخی از ما با شنیدن عبارت «خشونت رهاییبخش» آژیر میکشید. بهنظرمان در بافتار ما تنها توصیفی هوشمندانه از پیچیدگیهای کاربرد خشونت در رهاییبخشی نبود، که بوی نحوی توجیه یا شاید تجویز خشونت میداد. ذهن ما در بافت جامعهای خسته، خشن و زخم زخم؛ ازپاافتاده از زخم باز دو جنگ، زخم عفونی دیماه، زخم نوبهنو خونریز مهسا، حملههای سایبری گروههای تندرو از هر طرف و هفتهای یکی دو خبر از قتلهای خانوادگی و زنکشی نفس میکشید، ولی کلمات مناسب، نظام فکری منسجم و ادبیات نظری غنی برای صورتبندی دلیل این نگرانی نداشتیم.
آنها معتبر و محترم بودند. علاوه بر امتیازهای داخلی، نحوی قهرمانی جهانی در هزینهدادن برای فلسطین وجود دارد که شما را وصل میکند به تاریخ بلندی از ظلم و استعمارستیزی، شما را وصل میکند به معرفت معتبر و محترم دانشگاهی ...با گردنی افراشته.
ما در کنار آنها چه داشتیم جز یک مشت عاطفه مثل «ترس» و «غم» و ایدههای کهنه «جامعه کلنگی» و «مدارا» و «اصلاح»؟ ما که راهبردی نداریم جز اینکه اجازه بدهیم دانشجویمان هرقدر دوست دارد حرف بزند و تحمل کنیم فحش بدهد و بعد بغلاش کنیم تا گریه کند؛ که آماده نشده برای واقعیتی که باید آن را بفهمد و با آن زندگی کند...
«عقیمسازی معرفتی» شاید اسم وضعیت ما باشد. نمیکُشد، ازکار میاندازد.
@neocritic
👍25👎2
Forwarded from خستو
توماس مان و محافظهکاری آیرونیک
ایرج آذرفزا
من اگر بخواهم شیوه یا نحوهٔ مواجههٔ خودم با ایران در حال جنگ را بهلحاظ نظری توضیح دهم، از مفهومِ «محافظهکاری آیرونیک/اروتیک» توماس مان در کتاب تاملات یک غیرسیاسی کمک میگیرم.
ازقضا مان نیز کتابش را در میانهٔ جنگ جهانی اول (۱۹۱۵–۱۹۱۸) نوشت، زمانی که آلمان زیر ضرب حملاتِ فرانسه بود. کتاب دروهلۀ نخست، در پاسخ به برادرش هاینریش مان و دیگر روشنفکران «تمدنگرا» (Zivilisationsliterat) نوشته شد—کسانی که از ارزشهای روشنگری فرانسوی، دموکراسی، پیشرفت و عقلگرایی سیاسی دفاع میکردند. مان در برابر آنها از «فرهنگ» (Kultur) آلمانی، از درونگرایی، از موسیقی، و از آنچه «روح آلمانی» مینامید دفاع کرد—اصطلاحاً برخلافِ موضعِ «لیبرال» برادر و دوستانِ روشنفکرش موضعی «محافظهکارانه» گرفت؛ و حتی از جانبِ برادر بهطرفداری از قدرت نیز متهم شد! اما موضعگیری محافظهکارانه مان ساده و یکسویه نبود؛ دقیقاً به همین دلیل است که مفهوم «آیرونی» و «اروس» در اندیشهٔ او جایگاه محوری مییابد.
مان در فصلِ آخر همین کتاب، با عنوانِ «آیرونی و رادیکالیسم»، مینویسد:
«رادیکالیسم نیهیلیسم است. فردِ آیرونیست محافظهکار است. با این حال، تنها محافظهکاریای آیرونیک است که پژواکِ آوای زندگی نباشد — آن آوایی که خود [=زندگی] را طلب میکند— بلکه پژواکِ آوای روح باشد — آن آوایی که نه خود [=روح] بلکه زندگی را طلب میکند. در اینجا پای اروس به صحنه باز میشود. میتوان آن [=اروس] را چنین تعریف کرد: «تصدیقِ یک انسان جدا از ارزشِ او». حال، این [تصدیق] چندان روحانی و چندان اخلاقی نیست؛ همچنین تصدیقِ زندگی از جانب روح نیز نیست. این [تصدیق] آیرونیک است. اروس همیشه آیرونیست بوده است. و آیرونی عاشقپیشگی است.»
اما منظور مان از «محافظهکاریِ آیرونیک/اروتیک» دقیقا چیست؟
1. دوگانهٔ بنیادین: روح در برابر زندگی (Geist gegen Leben)
برای فهم پیوند میان محافظهکاری و آیرونی، باید نخست دوگانهٔ بنیادینی را که مان از نیچه و شوپنهاور به ارث برده درک کرد:
از یک سو زندگی (Leben) قرار دارد: امر طبیعی، غریزی، زاینده، بیخبر از خود، خام، و سرشار از اراده به بقا. زندگی نمیاندیشد؛ فقط هست و میخواهد باشد.
از سوی دیگر روح یا عقل (Geist) قرار دارد: امر آگاه، انتقادی، تحلیلگر، اخلاقی، و در نهایت بیمار. روح بهذات خود علیه زندگی است، چون زندگی را موضوع تأمل و نقد قرار میدهد و با این کار، خامیِ مقدسِ زندگی را میآلاید.
رادیکالیسم در نظر مان یعنی جانبداری مطلق از روح علیه زندگی—یعنی همان روشنفکر روشنگریمسلکی که میخواهد زندگی را بر اساس عقل، اخلاق و ایدئولوژی بازسازی کند. و چون روح در ذات خود ضدزندگی است، رادیکالیسم در نهایت به نیهیلیسم میانجامد: نفی زندگی به نام ایدهای انتزاعی. این معنای آن جملهٔ آغازین است: «رادیکالیسم نیهیلیسم است.»
2. محافظهکار کیست؟
در نگاه سادهانگارانه، محافظهکار کسی است که از زندگی، از سنت، از آنچه هست در برابر هرگونه تغییر دفاع میکند. اما این محافظهکاریِ ساده، در نظر مان هنوز آیرونیک نیست؛ این صرفاً «صدای زندگی است که خود را میخواهد»—یعنی غریزهای که از خود دفاع میکند، بیآنکه بداند چرا.
محافظهکاریِ راستین و آیرونیک نزد مان چیز دیگری است: محافظهکاریای که از سوی روح صورت میگیرد، نه از سوی غریزه. یعنی روشنفکری که با وجود برخورداری از تمام ابزارهای نقد، تحلیل و ویرانگریِ عقلانی، آگاهانه تصمیم میگیرد در کنار زندگی بایستد. این همان «صدای عقل است که خود را نمیخواهد، بلکه زندگی را میخواهد».
اینجاست که آیرونی متولد میشود.
3. چرا این موضع آیرونیک است؟
آیرونی در معنای مورد نظر مان (که از رمانتیکهای آلمانی و بهویژه از کیرکگور و نیچه میآید) یعنی فاصلهٔ آگاهانه از موضع خود. آیرونیست کسی است که میداند چه میگوید و در عین حال میداند که میتوانست خلاف آن را هم بگوید. او در موضع خود ساکن نیست؛ بر فراز آن ایستاده است.
محافظهکارِ آیرونیک یعنی روشنفکری که:
—از زندگی دفاع میکند، اما نه از سرِ ناآگاهی، بلکه با تمام آگاهی از ضعفها، خامیها و حتی ابتذال زندگی. —میداند که عقل بر زندگی برتری دارد، و با این حال جانب زندگی را میگیرد. —میداند که سنت قابل دفاع عقلانی نیست، و با این حال آن را پاس میدارد.
این موضع ذاتاً آیرونیک است، چون نوعی خیانت روح به خود است: روح، با ابزارهای خود، علیه خود رأی میدهد و به نفع چیزی که در ذات خود مخالف آن است (یعنی زندگی) شهادت میدهد.
4. ورود اروس
و حال چرا اروس؟ اروس در سنتی که مان از آن وام میگیرد (افلاطون، نیچه، و بعدها فروید) نیرویی است که به سوی دیگری، به سوی بدن، به سوی زندگی کشیده میشود—نه به دلیل ارزش اخلاقی یا عقلانی آن دیگری، بلکه به دلیل خودِ بودنِ او.
ایرج آذرفزا
من اگر بخواهم شیوه یا نحوهٔ مواجههٔ خودم با ایران در حال جنگ را بهلحاظ نظری توضیح دهم، از مفهومِ «محافظهکاری آیرونیک/اروتیک» توماس مان در کتاب تاملات یک غیرسیاسی کمک میگیرم.
ازقضا مان نیز کتابش را در میانهٔ جنگ جهانی اول (۱۹۱۵–۱۹۱۸) نوشت، زمانی که آلمان زیر ضرب حملاتِ فرانسه بود. کتاب دروهلۀ نخست، در پاسخ به برادرش هاینریش مان و دیگر روشنفکران «تمدنگرا» (Zivilisationsliterat) نوشته شد—کسانی که از ارزشهای روشنگری فرانسوی، دموکراسی، پیشرفت و عقلگرایی سیاسی دفاع میکردند. مان در برابر آنها از «فرهنگ» (Kultur) آلمانی، از درونگرایی، از موسیقی، و از آنچه «روح آلمانی» مینامید دفاع کرد—اصطلاحاً برخلافِ موضعِ «لیبرال» برادر و دوستانِ روشنفکرش موضعی «محافظهکارانه» گرفت؛ و حتی از جانبِ برادر بهطرفداری از قدرت نیز متهم شد! اما موضعگیری محافظهکارانه مان ساده و یکسویه نبود؛ دقیقاً به همین دلیل است که مفهوم «آیرونی» و «اروس» در اندیشهٔ او جایگاه محوری مییابد.
مان در فصلِ آخر همین کتاب، با عنوانِ «آیرونی و رادیکالیسم»، مینویسد:
«رادیکالیسم نیهیلیسم است. فردِ آیرونیست محافظهکار است. با این حال، تنها محافظهکاریای آیرونیک است که پژواکِ آوای زندگی نباشد — آن آوایی که خود [=زندگی] را طلب میکند— بلکه پژواکِ آوای روح باشد — آن آوایی که نه خود [=روح] بلکه زندگی را طلب میکند. در اینجا پای اروس به صحنه باز میشود. میتوان آن [=اروس] را چنین تعریف کرد: «تصدیقِ یک انسان جدا از ارزشِ او». حال، این [تصدیق] چندان روحانی و چندان اخلاقی نیست؛ همچنین تصدیقِ زندگی از جانب روح نیز نیست. این [تصدیق] آیرونیک است. اروس همیشه آیرونیست بوده است. و آیرونی عاشقپیشگی است.»
اما منظور مان از «محافظهکاریِ آیرونیک/اروتیک» دقیقا چیست؟
1. دوگانهٔ بنیادین: روح در برابر زندگی (Geist gegen Leben)
برای فهم پیوند میان محافظهکاری و آیرونی، باید نخست دوگانهٔ بنیادینی را که مان از نیچه و شوپنهاور به ارث برده درک کرد:
از یک سو زندگی (Leben) قرار دارد: امر طبیعی، غریزی، زاینده، بیخبر از خود، خام، و سرشار از اراده به بقا. زندگی نمیاندیشد؛ فقط هست و میخواهد باشد.
از سوی دیگر روح یا عقل (Geist) قرار دارد: امر آگاه، انتقادی، تحلیلگر، اخلاقی، و در نهایت بیمار. روح بهذات خود علیه زندگی است، چون زندگی را موضوع تأمل و نقد قرار میدهد و با این کار، خامیِ مقدسِ زندگی را میآلاید.
رادیکالیسم در نظر مان یعنی جانبداری مطلق از روح علیه زندگی—یعنی همان روشنفکر روشنگریمسلکی که میخواهد زندگی را بر اساس عقل، اخلاق و ایدئولوژی بازسازی کند. و چون روح در ذات خود ضدزندگی است، رادیکالیسم در نهایت به نیهیلیسم میانجامد: نفی زندگی به نام ایدهای انتزاعی. این معنای آن جملهٔ آغازین است: «رادیکالیسم نیهیلیسم است.»
2. محافظهکار کیست؟
در نگاه سادهانگارانه، محافظهکار کسی است که از زندگی، از سنت، از آنچه هست در برابر هرگونه تغییر دفاع میکند. اما این محافظهکاریِ ساده، در نظر مان هنوز آیرونیک نیست؛ این صرفاً «صدای زندگی است که خود را میخواهد»—یعنی غریزهای که از خود دفاع میکند، بیآنکه بداند چرا.
محافظهکاریِ راستین و آیرونیک نزد مان چیز دیگری است: محافظهکاریای که از سوی روح صورت میگیرد، نه از سوی غریزه. یعنی روشنفکری که با وجود برخورداری از تمام ابزارهای نقد، تحلیل و ویرانگریِ عقلانی، آگاهانه تصمیم میگیرد در کنار زندگی بایستد. این همان «صدای عقل است که خود را نمیخواهد، بلکه زندگی را میخواهد».
اینجاست که آیرونی متولد میشود.
3. چرا این موضع آیرونیک است؟
آیرونی در معنای مورد نظر مان (که از رمانتیکهای آلمانی و بهویژه از کیرکگور و نیچه میآید) یعنی فاصلهٔ آگاهانه از موضع خود. آیرونیست کسی است که میداند چه میگوید و در عین حال میداند که میتوانست خلاف آن را هم بگوید. او در موضع خود ساکن نیست؛ بر فراز آن ایستاده است.
محافظهکارِ آیرونیک یعنی روشنفکری که:
—از زندگی دفاع میکند، اما نه از سرِ ناآگاهی، بلکه با تمام آگاهی از ضعفها، خامیها و حتی ابتذال زندگی. —میداند که عقل بر زندگی برتری دارد، و با این حال جانب زندگی را میگیرد. —میداند که سنت قابل دفاع عقلانی نیست، و با این حال آن را پاس میدارد.
این موضع ذاتاً آیرونیک است، چون نوعی خیانت روح به خود است: روح، با ابزارهای خود، علیه خود رأی میدهد و به نفع چیزی که در ذات خود مخالف آن است (یعنی زندگی) شهادت میدهد.
4. ورود اروس
و حال چرا اروس؟ اروس در سنتی که مان از آن وام میگیرد (افلاطون، نیچه، و بعدها فروید) نیرویی است که به سوی دیگری، به سوی بدن، به سوی زندگی کشیده میشود—نه به دلیل ارزش اخلاقی یا عقلانی آن دیگری، بلکه به دلیل خودِ بودنِ او.
👍4👎1
Forwarded from خستو
تعریفی که مان نقل میکند بسیار گویاست: «تصدیقِ یک انسان فارغ از ارزش او».
این یعنی: اروس نه داوری میکند، نه میسنجد، نه دلیل میخواهد. اروس فقط آری میگوید—به آنچه هست، به همانگونه که هست.
و این دقیقاً کاری است که محافظهکارِ آیرونیک با زندگی میکند: به زندگی آری میگوید، بدون آنکه ارزش عقلانی یا اخلاقی آن را اثبات کند. این آری گفتن، عقلانی نیست، اخلاقی هم نیست—اروتیک است. عشقی است از سوی روح به آنچه روح نیست.
پس وقتی مان میگوید: «اروس همواره آیرونیست بوده و آیرونی، اروتیسم است»، منظورش این است: هر دو حرکتی یکسان دارند—حرکتی که در آن روح خود را به نفع آنچه ورای روح است، کنار میگذارد. هر دو نوعی تسلیم آگاهانهاند.
بنابراین پیوند میان محافظهکاری و آیرونی نزد مان از این قرار است: محافظهکاریِ راستین، موضعی غریزی نیست، بلکه دستاورد روحی است که از خود فراتر میرود.
این یعنی: اروس نه داوری میکند، نه میسنجد، نه دلیل میخواهد. اروس فقط آری میگوید—به آنچه هست، به همانگونه که هست.
و این دقیقاً کاری است که محافظهکارِ آیرونیک با زندگی میکند: به زندگی آری میگوید، بدون آنکه ارزش عقلانی یا اخلاقی آن را اثبات کند. این آری گفتن، عقلانی نیست، اخلاقی هم نیست—اروتیک است. عشقی است از سوی روح به آنچه روح نیست.
پس وقتی مان میگوید: «اروس همواره آیرونیست بوده و آیرونی، اروتیسم است»، منظورش این است: هر دو حرکتی یکسان دارند—حرکتی که در آن روح خود را به نفع آنچه ورای روح است، کنار میگذارد. هر دو نوعی تسلیم آگاهانهاند.
بنابراین پیوند میان محافظهکاری و آیرونی نزد مان از این قرار است: محافظهکاریِ راستین، موضعی غریزی نیست، بلکه دستاورد روحی است که از خود فراتر میرود.
👍3👎1
Forwarded from خستو
خستو
توماس مان و محافظهکاری آیرونیک ایرج آذرفزا من اگر بخواهم شیوه یا نحوهٔ مواجههٔ خودم با ایران در حال جنگ را بهلحاظ نظری توضیح دهم، از مفهومِ «محافظهکاری آیرونیک/اروتیک» توماس مان در کتاب تاملات یک غیرسیاسی کمک میگیرم. ازقضا مان نیز کتابش را در میانهٔ…
«کدام آلمانی که در سینهاش تنها جرقهای از احساس ملی میدرخشد، میتواند این فکر را تاب آورد که مردمی بیگانه بخواهند با زور تفنگ بر ما توهمی سیاسی را تحمیل کنند که ویرانگر تمام روابط داخلی و شهروندی ماست؟ و همانها، درست در لحظهای که چیزی جز حقوق بشر، آزادی، برابری، شهروندی جهانی و برادری جهانی بر زبان ندارند، ما را در برابر انتخابی مشمئزکننده قرار دهند: یا خیانت به قوانین سرزمین پدریمان، به حکمرانان قانونیمان، و به خود و فرزندانمان را بپذیریم، یا اجازه دهیم با ما همچون پستترین بردگان رفتار شود؟» *تاملات یک غیرسیاسی*، توماس مان
👍6👎1