✍🏻خاموشان
سر سال تحویل شبکههای تلویزیون را عوض میکردم که جایی متوقف شدم. پسر ده یازدهسالهای بر صدر مجلس نشسته بود و پایینتر، یک طرف مجری و طرف دیگر مادرش. پسر با لحنی پرشور و حماسی از ایران میگفت و مهارت خوبی در سخنوری داشت...جایی مجری از او پرسید «آیا در این ایام از احوال دوستانش باخبر است؟» چهرهاش تغییر کرد. با دلخوری گفت هیچ خبری از هیچیک ندارد، ولی آرزو میکند خوب باشند.
شاید اشتباه کنم، ولی از حالت چهرهاش بهنظرم رسید، شور و شعارهای او آنقدر که برای آنتن زنده جذابیت دارد برای دوستانش جذاب نیست.
غریب هم نیست. شنبه جهنمی آغاز جنگ، در مترو، دختر جوانی که هنوز بیستسال نداشت درحالیکه میلرزید گفت «کاش بزننشون. راحتمون کنند.» با تعجب نگاهش کردم. گفت «یا ما رو بزنند راحت شیم. بخدا که من حاضرم». گفتم «دور از جونت». کمی آرام شد و همان حرفهایی را زد که خیلی از مردم میزنند.
همان حرفهای «وحدت شکن» که میگویند الان وقت گفتنش نیست؛ انگار که قبلا وقتی برایش بوده.
اینروزها برخی روشنفکران و متفکران و دانشگاهیان و فعالان مجازی، حتی زندانیان سیاسی را مواخذه میکنند که «چرا ساکتید؟» و لابد که «خائناید» و حتما «بیشرفید» و «وطن فروشید» و مردم عامی خیلی بیشتر از شما میفهمند. (همانطور که آن پسربچه خوشصحبت یازدهساله).
علیه آنها که ساکتند فحش جور میکنیم و شعر میسراییم و جک میسازیم و دهها متن ادبی و تاریخی و استدلالی ردیف میکنیم و شاید ته دلمان تخم نفرت را آب میدهیم: «تصمیم گرفتی ساکت باشی، پس برای من مردهای».
دعوت میکنیم تاریخ مناسبات ایران و امریکا و سرگذشت نجاتبخشیهای ارتش امریکا و تاریخ اسرائیل و خاورمیانه را بخوانند و درنظربگیرند، ولی حاضر نیستم بستر تاریخی آنچه بر منتقدانِ مصلحِ وطندوست رفته و امروز خاموششان کرده مرور کنیم. بله، الان وقتش نیست!
میدانیم کسی با جوسازی و تهدید و تحقیر و فحش متنبه یا مشتاق موضعگیری نخواهد شد؛ که اگر میشد تلویزیون ایران بخش بزرگی از مخاطبانش را نفرستاده بودی پای اینترنشنال تا شاید آنجا ردی از درشمارآمدن پیدا کنند.
معمولاً هدفِ بیشترِ بازجوییها و تندیها و خطکشیها، حذف و محو و ارعاب است (وحدت کلمه با متکلم وحده بودن) وگرنه که هیچ وقت مجال ندادیم «او» حرف بزند. اغلب میدانیم اگر «او» حرف بزند معلوم میشود قضیه آنقدرها هم که ما مینمایانیم «ساده» نیست. همینکه «او» شروع به سخنگفتن کند قالب پیشساخته و تحقیرآمیز ما ترک میخورد.
شاید توقع داشته باشیم حالا که پای «ایران ما» درمیان است آدمها کدورتها را فراموش کنند. بارها این اتفاق افتاده، چرا این بار نه؟ اینترنت قطع است که باشد. مگر اینهمه آدم نیستند که چه پولها نمیدهند که اینترنت بخرند و چند جمله در رثای وطن بنویسند؟ شبکه خبر که حتی سروش را هم پخش میکند! چرا اینبار برخی حتی خوشحالند که قطعی اینترنت معذورشان داشته؟ چرا دهانها دوخته و قلبها سنگ شدهاند؟
حقیقت اینکه ما آدمها بیش از آنکه تحت تاثیر استدلال انتخاب کنیم تابع عواطفیم و عواطف همیشه ناموجه نیستند. حتی اگر باشد از زیر سنگ هم شده «استدلالی» برای خودشان دستوپا میکنند تا سکوت و حتی کشتار بیگناهان را پذیرفتنی کنند. خود ما گاهی همینطور نبودهایم؟
هیوم میگفت «عقل برده عواطف است». امروزیها میگویند میشود رابطه «آبرومندانهتری» میان عقل و عاطفه برقرار باشد اگر به نقش اصلی عواطف در باورهای خودمان و دیگران اعتراف کنیم و دست از سادهسازی برداریم. جای ساختن تصویری کاریکاتوری یا شیطانی از کسانی که مثل ما فکر نمیکنند سعی کنیم بفهمیم «او» دنیا را چطور میبیند و چه خواستهها و چه احساساتی دارد. جای فحاشی و طلبکاری و محاکمه و اعلام برائت و هیزم ریختن بر آتش خشم نفرت و حقبهجانبی گوش کنیم و نشان بدهیم که اراده داریم برای فهمیدن و کنارآمدن باهم. رجزخوانی و روضه خوانی مربوط به تبلیغات جنگ با دشمن خارجی است. اختلاف درون جامعه طبیعی است و مخالف و متفاوت دشمن نیستند. قرار نیست همه مثل هم فکر کنیم.
درعین حال، آدم بودن و این زمین که امانتدار آنیم و زمانی که برای زیستن داریم را باهم شریکیم. تلاش برای فهمیدن قصه غصه هموطن و همسرنوشت وظیفه اخلاقی و انسانی دشوار امروز زیر صدای انفجار و بمب و موشک است.
ازقضا در همین برهه حساس کنونی، هرکجای این طیف که ایستادهایم، با زخمهای کهنه و تازه، باید نیش کلمات و کنایهها را بکشیم و یک قدم به سمت فهم دنیای دیگری و عواطف، اخلاقیات، رنجها، نگرانیها و ارزشهای حاکم بر دنیای او پیش برویم. ایران در خیال «او» چه شکلی است؟ اگر از در تواضع وارد شویم در دل اختلاف نظرها چیزهای زیادی برای یادگرفتن هست که ما را نسبت به هم روادارتر کند.
که در عمل و نظر تایید کند ایران تو، ایران من هم هست.
@neocritic
سر سال تحویل شبکههای تلویزیون را عوض میکردم که جایی متوقف شدم. پسر ده یازدهسالهای بر صدر مجلس نشسته بود و پایینتر، یک طرف مجری و طرف دیگر مادرش. پسر با لحنی پرشور و حماسی از ایران میگفت و مهارت خوبی در سخنوری داشت...جایی مجری از او پرسید «آیا در این ایام از احوال دوستانش باخبر است؟» چهرهاش تغییر کرد. با دلخوری گفت هیچ خبری از هیچیک ندارد، ولی آرزو میکند خوب باشند.
شاید اشتباه کنم، ولی از حالت چهرهاش بهنظرم رسید، شور و شعارهای او آنقدر که برای آنتن زنده جذابیت دارد برای دوستانش جذاب نیست.
غریب هم نیست. شنبه جهنمی آغاز جنگ، در مترو، دختر جوانی که هنوز بیستسال نداشت درحالیکه میلرزید گفت «کاش بزننشون. راحتمون کنند.» با تعجب نگاهش کردم. گفت «یا ما رو بزنند راحت شیم. بخدا که من حاضرم». گفتم «دور از جونت». کمی آرام شد و همان حرفهایی را زد که خیلی از مردم میزنند.
همان حرفهای «وحدت شکن» که میگویند الان وقت گفتنش نیست؛ انگار که قبلا وقتی برایش بوده.
اینروزها برخی روشنفکران و متفکران و دانشگاهیان و فعالان مجازی، حتی زندانیان سیاسی را مواخذه میکنند که «چرا ساکتید؟» و لابد که «خائناید» و حتما «بیشرفید» و «وطن فروشید» و مردم عامی خیلی بیشتر از شما میفهمند. (همانطور که آن پسربچه خوشصحبت یازدهساله).
علیه آنها که ساکتند فحش جور میکنیم و شعر میسراییم و جک میسازیم و دهها متن ادبی و تاریخی و استدلالی ردیف میکنیم و شاید ته دلمان تخم نفرت را آب میدهیم: «تصمیم گرفتی ساکت باشی، پس برای من مردهای».
دعوت میکنیم تاریخ مناسبات ایران و امریکا و سرگذشت نجاتبخشیهای ارتش امریکا و تاریخ اسرائیل و خاورمیانه را بخوانند و درنظربگیرند، ولی حاضر نیستم بستر تاریخی آنچه بر منتقدانِ مصلحِ وطندوست رفته و امروز خاموششان کرده مرور کنیم. بله، الان وقتش نیست!
میدانیم کسی با جوسازی و تهدید و تحقیر و فحش متنبه یا مشتاق موضعگیری نخواهد شد؛ که اگر میشد تلویزیون ایران بخش بزرگی از مخاطبانش را نفرستاده بودی پای اینترنشنال تا شاید آنجا ردی از درشمارآمدن پیدا کنند.
معمولاً هدفِ بیشترِ بازجوییها و تندیها و خطکشیها، حذف و محو و ارعاب است (وحدت کلمه با متکلم وحده بودن) وگرنه که هیچ وقت مجال ندادیم «او» حرف بزند. اغلب میدانیم اگر «او» حرف بزند معلوم میشود قضیه آنقدرها هم که ما مینمایانیم «ساده» نیست. همینکه «او» شروع به سخنگفتن کند قالب پیشساخته و تحقیرآمیز ما ترک میخورد.
شاید توقع داشته باشیم حالا که پای «ایران ما» درمیان است آدمها کدورتها را فراموش کنند. بارها این اتفاق افتاده، چرا این بار نه؟ اینترنت قطع است که باشد. مگر اینهمه آدم نیستند که چه پولها نمیدهند که اینترنت بخرند و چند جمله در رثای وطن بنویسند؟ شبکه خبر که حتی سروش را هم پخش میکند! چرا اینبار برخی حتی خوشحالند که قطعی اینترنت معذورشان داشته؟ چرا دهانها دوخته و قلبها سنگ شدهاند؟
حقیقت اینکه ما آدمها بیش از آنکه تحت تاثیر استدلال انتخاب کنیم تابع عواطفیم و عواطف همیشه ناموجه نیستند. حتی اگر باشد از زیر سنگ هم شده «استدلالی» برای خودشان دستوپا میکنند تا سکوت و حتی کشتار بیگناهان را پذیرفتنی کنند. خود ما گاهی همینطور نبودهایم؟
هیوم میگفت «عقل برده عواطف است». امروزیها میگویند میشود رابطه «آبرومندانهتری» میان عقل و عاطفه برقرار باشد اگر به نقش اصلی عواطف در باورهای خودمان و دیگران اعتراف کنیم و دست از سادهسازی برداریم. جای ساختن تصویری کاریکاتوری یا شیطانی از کسانی که مثل ما فکر نمیکنند سعی کنیم بفهمیم «او» دنیا را چطور میبیند و چه خواستهها و چه احساساتی دارد. جای فحاشی و طلبکاری و محاکمه و اعلام برائت و هیزم ریختن بر آتش خشم نفرت و حقبهجانبی گوش کنیم و نشان بدهیم که اراده داریم برای فهمیدن و کنارآمدن باهم. رجزخوانی و روضه خوانی مربوط به تبلیغات جنگ با دشمن خارجی است. اختلاف درون جامعه طبیعی است و مخالف و متفاوت دشمن نیستند. قرار نیست همه مثل هم فکر کنیم.
درعین حال، آدم بودن و این زمین که امانتدار آنیم و زمانی که برای زیستن داریم را باهم شریکیم. تلاش برای فهمیدن قصه غصه هموطن و همسرنوشت وظیفه اخلاقی و انسانی دشوار امروز زیر صدای انفجار و بمب و موشک است.
ازقضا در همین برهه حساس کنونی، هرکجای این طیف که ایستادهایم، با زخمهای کهنه و تازه، باید نیش کلمات و کنایهها را بکشیم و یک قدم به سمت فهم دنیای دیگری و عواطف، اخلاقیات، رنجها، نگرانیها و ارزشهای حاکم بر دنیای او پیش برویم. ایران در خیال «او» چه شکلی است؟ اگر از در تواضع وارد شویم در دل اختلاف نظرها چیزهای زیادی برای یادگرفتن هست که ما را نسبت به هم روادارتر کند.
که در عمل و نظر تایید کند ایران تو، ایران من هم هست.
@neocritic
👍40👎5
✍🏻
زندگی روز به روز
تقریباً یکماه از شروع جنگ گذشته، همچنان تهرانیم و مگر صبحهایی که با صدای انفجار از خواب پریدمایم، هر صبح چند ثانبه طول میکشد تا بیاد بیاورم جنگ است... چراغ را روشن کنم با این اضطراب که آیا برق هست؟
کتری را آب کنم که آیا آب هست؟
زیر گاز را روشن کنم که آیا گاز هست؟
نفس راحتی بکشم و جرات کنم سراغ پیامرسان «بله» بروم که ببینم چه میتوانم بفهمم...
این چای که دم میکشد همان چای یکماه قبل نیست.
از خواب بیدار شدن تقریبا هربار حرفهای هایدگر را بیادم میآورد در مورد «بیداری» که با از دست خارج شدن چیزهای دردسترس برای آدم حاصل میشود... مجبور میشویم نسبتهایمان را مجدداً وارسی کنیم.
بعضی روزها این یادآوری با رنگ تازهای که به جهان میدهد حالم را بهتر میکند. سعی میکنم تماشا کنم. بعضی روزها واقعا بدحال میشوم. احوالم را مینویسم، ولی نوشتن در حین فاجعه مثل همان چای است که همان چای نیست. پاره پاره و گنگ و بلاتکلیف است: شجاع و ترسیده... گر گرفته و رنگپریده ... بیاعتنا و نگران ...تماشاچی همزمان کمدی و تراژدی...رقیق برای همدلی و خشمگین برای وحشیگری... شبیه توفان شن است.
درعین حال نحوی بیدارباش وجودی است. اول بدن خودم را بیاد میآورم و بعد اینکه چرا کنج دیوار خوابیدهایم و بعد نسبت خودم با اشیا و انرژیها را وارسی میکنم و بعد ارتباط با بقیه آدمها و جهان.فکر میکنم داریم سطح دیگری از در جهان بودن را تجربه میکنیم... بعد از این چه بر سر روابط ما خواهد آمد؟ «ما(ها)» از پشت کدام عینک به «آن(ها)» نگاه خواهیم کرد؟ آنها «ما» را نمونه بررسی کدام کتاب اخلاق، سیاست یا اقتصاد خواهند کرد؟ چقدر صادق خواهند بود؟
و بعد خودم را بابت دغدغههایم سرزنش میکنم ...
میلیونها حسرت معلق مانده در هوا به چشمانم هجوم میآورند؛
حسرت ابدی دهها مادر برای یکبار دیگر بغل کردن فرزندشان.
حسرت ابدی دهها کودک برای یکبار دیگر پدر/مادر را دیدن.
حسرت برگشتن به هزاران خانهای که خراب شده و خوابیدن در امنیتی که سوخته.
فیلم بیرون آوردن حلمای گریان از زیر آوار را بیاد میآورم و صدای امدادگر آذریزبان که «قربون چشمهات بشم عمو» و صدای نورا را میشنوم که «خاله آخه دلم تنگ میشه... من مدرسه را دوست دارم» و صدای بهاره که «رفتم اداره وسایلم را بردارم و موقع قفل کردن در دفتر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم...هق هق گریه کردم» و صدای فروشنده که «دیگه هرچی هست همینهاست تا...» و پیام آن فروشنده ماگهای دستساز و آن مدرس دورههای آزاد و آن ناشر و ...
چند ماه پیش حرف از «حسرت یک زندگی معمولی» و تلاش برای رسیدن به آن بود... حالا اصل زندگی از ما ربوده شده است. پتوی چهلتکهای که خودمان را در آن میپیچیدیم شکافته.
سایههای مانده از همان زندگی که بود و حالا نیست، مثل کالایی تجملی که از «پس زمینه» کنده شده، جلو میآید، چشم در چشم میایستد و لجوجانه خودش را تحمیل میکند...مثلا همین چای که هنوز دم میکشد و میچسبد، یا بهار که باران و شکوفه آورده و لب را به تبسم محوی باز میکند.
@neocritic
زندگی روز به روز
تقریباً یکماه از شروع جنگ گذشته، همچنان تهرانیم و مگر صبحهایی که با صدای انفجار از خواب پریدمایم، هر صبح چند ثانبه طول میکشد تا بیاد بیاورم جنگ است... چراغ را روشن کنم با این اضطراب که آیا برق هست؟
کتری را آب کنم که آیا آب هست؟
زیر گاز را روشن کنم که آیا گاز هست؟
نفس راحتی بکشم و جرات کنم سراغ پیامرسان «بله» بروم که ببینم چه میتوانم بفهمم...
این چای که دم میکشد همان چای یکماه قبل نیست.
از خواب بیدار شدن تقریبا هربار حرفهای هایدگر را بیادم میآورد در مورد «بیداری» که با از دست خارج شدن چیزهای دردسترس برای آدم حاصل میشود... مجبور میشویم نسبتهایمان را مجدداً وارسی کنیم.
بعضی روزها این یادآوری با رنگ تازهای که به جهان میدهد حالم را بهتر میکند. سعی میکنم تماشا کنم. بعضی روزها واقعا بدحال میشوم. احوالم را مینویسم، ولی نوشتن در حین فاجعه مثل همان چای است که همان چای نیست. پاره پاره و گنگ و بلاتکلیف است: شجاع و ترسیده... گر گرفته و رنگپریده ... بیاعتنا و نگران ...تماشاچی همزمان کمدی و تراژدی...رقیق برای همدلی و خشمگین برای وحشیگری... شبیه توفان شن است.
درعین حال نحوی بیدارباش وجودی است. اول بدن خودم را بیاد میآورم و بعد اینکه چرا کنج دیوار خوابیدهایم و بعد نسبت خودم با اشیا و انرژیها را وارسی میکنم و بعد ارتباط با بقیه آدمها و جهان.فکر میکنم داریم سطح دیگری از در جهان بودن را تجربه میکنیم... بعد از این چه بر سر روابط ما خواهد آمد؟ «ما(ها)» از پشت کدام عینک به «آن(ها)» نگاه خواهیم کرد؟ آنها «ما» را نمونه بررسی کدام کتاب اخلاق، سیاست یا اقتصاد خواهند کرد؟ چقدر صادق خواهند بود؟
و بعد خودم را بابت دغدغههایم سرزنش میکنم ...
میلیونها حسرت معلق مانده در هوا به چشمانم هجوم میآورند؛
حسرت ابدی دهها مادر برای یکبار دیگر بغل کردن فرزندشان.
حسرت ابدی دهها کودک برای یکبار دیگر پدر/مادر را دیدن.
حسرت برگشتن به هزاران خانهای که خراب شده و خوابیدن در امنیتی که سوخته.
فیلم بیرون آوردن حلمای گریان از زیر آوار را بیاد میآورم و صدای امدادگر آذریزبان که «قربون چشمهات بشم عمو» و صدای نورا را میشنوم که «خاله آخه دلم تنگ میشه... من مدرسه را دوست دارم» و صدای بهاره که «رفتم اداره وسایلم را بردارم و موقع قفل کردن در دفتر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم...هق هق گریه کردم» و صدای فروشنده که «دیگه هرچی هست همینهاست تا...» و پیام آن فروشنده ماگهای دستساز و آن مدرس دورههای آزاد و آن ناشر و ...
چند ماه پیش حرف از «حسرت یک زندگی معمولی» و تلاش برای رسیدن به آن بود... حالا اصل زندگی از ما ربوده شده است. پتوی چهلتکهای که خودمان را در آن میپیچیدیم شکافته.
سایههای مانده از همان زندگی که بود و حالا نیست، مثل کالایی تجملی که از «پس زمینه» کنده شده، جلو میآید، چشم در چشم میایستد و لجوجانه خودش را تحمیل میکند...مثلا همین چای که هنوز دم میکشد و میچسبد، یا بهار که باران و شکوفه آورده و لب را به تبسم محوی باز میکند.
@neocritic
👍32👎3
شاید هرگونه اتصال سختتر شود از این که هست
آدرس این کانال در پیامرسان بله:
«مریم نصر / Critic»
شناسه:
https://ble.ir/neocritic
@neocritic
آدرس این کانال در پیامرسان بله:
«مریم نصر / Critic»
شناسه:
https://ble.ir/neocritic
@neocritic
👍8👎7
✍🏻آن قدمی که برنمیداریم
مدیر کافهای در تهران تعریف میکرد؛ مدتی پیش یکی از بچهها زنگ زد که «چندتا از نیروهای ایستبازرسی آمدهاند و کاپوچینو میخواهند. بدهم؟» گفتم «چرا ندهی؟» گفت «اگر پولش را ندهند؟» گفتم «ما کی با مشتری اینطور برخورد کردهایم؟ خواستند بدهند، ندادند هم که هیچ.»
میگفت گرچه ته ذهن خودم خارخاری بود…
اما مامورها قهوههایشان را حساب کردند و رفتند.
چند روز بعد، که سرد شد و طوفان، یکی از بچهها سینی چای تازهدمی برایشان برد. گفت «بالاخره اینها برای حفظ امنیت ما اینجا ایستادهاند»
🔸 این همان قدمی است که بهسوی هم برنمیداریم. بهجایش علیه هم شکوائیه مینویسیم، شکایت تنظیم میکنیم، بیاعتنا به التهاب فضا، دست در زخم میچرخانیم. گاهی حتی در موقعیتهای بالاتر، فرصت قدرتنمایی را از دست نمیدهیم_بهویژه حالا که فضا امنیتیتر است، خیابان در تصرف ماست، بلندگو و بیلبورد هم که بهوفور، فجازی هم تعطیل...
ضمن اینکه حالا اتهامها بُرندهتر شدهاند و بسیاری، به ملاحظه وضعیت، همراهی/ سکوت کردهاند تا بار اضافه ایجاد نکنند. دقیقاً همینجاها میزان صداقت در «اهمیت دادن» به چیزی فراتر از منفعت شخصی/ دستهای خودش را نشان میدهد.
درعین حال، در مقابلِ این قسم کینتوزی بیامان دستهای و رسانهای چیزی هست که در آن کافه رخ داد: معجزه مراوده چهرهبهچهره. وقتی آدمها بیواسطه با هم روبهرو میشوند. نه نماینده یک دستهاند، نه حامل برچسب. نه دنبال فرصتی برای تلافیاند، نه در پی اثبات برتری. فقط انساناند، هموطن، که زیر یک آسمان ایستادهاند، که بمب و بارانش یکسان بر سرشان میبارد.
چهرهها هرچه دورتر میشوند جزئیات کمتری از آنها پیداست. هرچه این فاصله بیشتر شود، قدرتِ تحمیل تصویر ساختگی به چهرهها بیشتر میشود. مواجه رخ در رخ، اما، معادله را بههم میزند. میگویند «چشمها پنجره روح هستند». لابد برای همین چشم در چشم شدن مساوی میشود با مکث، با تردید، با تعلیق قضاوت که مرزها را جابجا میکند. مرزهابی که از هرطرف تلاش میشود ما را درون خودش نگاه دارد، در دورترین فاصله ممکن از هم.
مواجه رخ به رخ دیگری را از پیله «آن شخص مجهول» خارج و به پروانه «توی معلوم و آشنا» تبدیل میکند. آن زمان تشخیص پیوندهای عمیقی که بین «من» و «تو» وجود دارد دشوار نیست.
(متوجه هستم که در شرایط جنگی براحتی نمیتوان بر این موضع ایستاد. در شرایط «دفاع» از سرزمین، به اقتضای اوضاع فاصلهها عمداً ساخته و نگه داشته میشوند. آنچه در اغلب این یادداشتها میخواهم بر آن پافشاری کنم تلاش برای زندهنگاه داشتن اقلی مقاومت اخلاقی و انسانی است، دست کم در حق هموطنانمان. «نه» گفتن به ماهیگیران از آب خونآلود است.
تمنا و تلاش برای دعوت به ایجاد چتری انسانی و ارتباطی است که شاید بتواند همبستگی زخمخورده ما را التیام دهد یا حداقل گروههایی از ما را از گزند مضاعف رساندن به هموطنان و دمیدن بر اتش تفرقه منصرف کند.)
@neoceitic
مدیر کافهای در تهران تعریف میکرد؛ مدتی پیش یکی از بچهها زنگ زد که «چندتا از نیروهای ایستبازرسی آمدهاند و کاپوچینو میخواهند. بدهم؟» گفتم «چرا ندهی؟» گفت «اگر پولش را ندهند؟» گفتم «ما کی با مشتری اینطور برخورد کردهایم؟ خواستند بدهند، ندادند هم که هیچ.»
میگفت گرچه ته ذهن خودم خارخاری بود…
اما مامورها قهوههایشان را حساب کردند و رفتند.
چند روز بعد، که سرد شد و طوفان، یکی از بچهها سینی چای تازهدمی برایشان برد. گفت «بالاخره اینها برای حفظ امنیت ما اینجا ایستادهاند»
🔸 این همان قدمی است که بهسوی هم برنمیداریم. بهجایش علیه هم شکوائیه مینویسیم، شکایت تنظیم میکنیم، بیاعتنا به التهاب فضا، دست در زخم میچرخانیم. گاهی حتی در موقعیتهای بالاتر، فرصت قدرتنمایی را از دست نمیدهیم_بهویژه حالا که فضا امنیتیتر است، خیابان در تصرف ماست، بلندگو و بیلبورد هم که بهوفور، فجازی هم تعطیل...
ضمن اینکه حالا اتهامها بُرندهتر شدهاند و بسیاری، به ملاحظه وضعیت، همراهی/ سکوت کردهاند تا بار اضافه ایجاد نکنند. دقیقاً همینجاها میزان صداقت در «اهمیت دادن» به چیزی فراتر از منفعت شخصی/ دستهای خودش را نشان میدهد.
درعین حال، در مقابلِ این قسم کینتوزی بیامان دستهای و رسانهای چیزی هست که در آن کافه رخ داد: معجزه مراوده چهرهبهچهره. وقتی آدمها بیواسطه با هم روبهرو میشوند. نه نماینده یک دستهاند، نه حامل برچسب. نه دنبال فرصتی برای تلافیاند، نه در پی اثبات برتری. فقط انساناند، هموطن، که زیر یک آسمان ایستادهاند، که بمب و بارانش یکسان بر سرشان میبارد.
چهرهها هرچه دورتر میشوند جزئیات کمتری از آنها پیداست. هرچه این فاصله بیشتر شود، قدرتِ تحمیل تصویر ساختگی به چهرهها بیشتر میشود. مواجه رخ در رخ، اما، معادله را بههم میزند. میگویند «چشمها پنجره روح هستند». لابد برای همین چشم در چشم شدن مساوی میشود با مکث، با تردید، با تعلیق قضاوت که مرزها را جابجا میکند. مرزهابی که از هرطرف تلاش میشود ما را درون خودش نگاه دارد، در دورترین فاصله ممکن از هم.
مواجه رخ به رخ دیگری را از پیله «آن شخص مجهول» خارج و به پروانه «توی معلوم و آشنا» تبدیل میکند. آن زمان تشخیص پیوندهای عمیقی که بین «من» و «تو» وجود دارد دشوار نیست.
(متوجه هستم که در شرایط جنگی براحتی نمیتوان بر این موضع ایستاد. در شرایط «دفاع» از سرزمین، به اقتضای اوضاع فاصلهها عمداً ساخته و نگه داشته میشوند. آنچه در اغلب این یادداشتها میخواهم بر آن پافشاری کنم تلاش برای زندهنگاه داشتن اقلی مقاومت اخلاقی و انسانی است، دست کم در حق هموطنانمان. «نه» گفتن به ماهیگیران از آب خونآلود است.
تمنا و تلاش برای دعوت به ایجاد چتری انسانی و ارتباطی است که شاید بتواند همبستگی زخمخورده ما را التیام دهد یا حداقل گروههایی از ما را از گزند مضاعف رساندن به هموطنان و دمیدن بر اتش تفرقه منصرف کند.)
@neoceitic
👍33👎21
Forwarded from DEEPA.research
Critic l مریم نصر
✍🏻آن قدمی که برنمیداریم مدیر کافهای در تهران تعریف میکرد؛ مدتی پیش یکی از بچهها زنگ زد که «چندتا از نیروهای ایستبازرسی آمدهاند و کاپوچینو میخواهند. بدهم؟» گفتم «چرا ندهی؟» گفت «اگر پولش را ندهند؟» گفتم «ما کی با مشتری اینطور برخورد کردهایم؟ خواستند…
البته حال و روزگار تلخ و ایام هولناکی را که تجربه میکنند عزیزان ما در ایران نمیتوان به زبان ساده آن هم از دور، توصیف یا تبیین یا تحلیل کرد؛ و بسیار صادقانه تلاش متعهدانه دوستانی همچون خانم دکتر مریم نصر را برای چیزی گفتن و چیزی نوشتن ارج میگذارم؛ لیکن، شایسته است در نقد را لااقل بین خودمان گشوده نگه بداریم. اما بخشی از واقعیت وضعیت موجود همین هست که شما میتوانید این مطلب ر منتشر کنید اما کسی مثل من لااقل جرئت ندارد و بزدل تر از آن هست که در نقد چیزی که نوشتید و منتشر کردید با شما وارد گفت و گوی جدی انتقادی بشود و آن را منتشر هم بکند. پس به همین اندازه که در برابر نوشته شما سکوت نکنم اکتفا می کنم که:
میتوان ایدهی متن شما را حفظ کرد، اما آن را دقیقتر و مسئولانهتر بازفرموله کرد:
بله، انسانیت در سطح فردی مهم است،
بله، اهریمنیسازی کامل دیگری خطرناک است.
اما در عین حال:
انسانیتِ واقعی در شرایط اقتدارگرایانه، فقط در مهربانیِ بینفردی خلاصه نمیشود؛
بلکه شامل حساسیت به ساختار قدرت، امتناع از نرمالسازی ظلم، و حفظ فاصلهی اخلاقی آگاهانه نیز هست.
مواجههی چهرهبهچهره فقط زمانی میتواند اخلاقاً معنا داشته باشد که طرفین در وضعیتی نسبتاً برابر، امن و عاری از ترس از پیامدها باشند.
متن شما با زبانی بسیار شاعرانه، «هموطن بودن زیر یک آسمان» را تصویر میکند. اما این تصویر ممکن است تضادهای واقعی، دردناک و نابرابر را به طرزی زیباشناسانه نرم و توجیه کند. در حالی که در واقعیت: همه زیر یک آسماناند، اما همه به یک شکل آن چیزی که بر روی زمین رخ می دهد را تجربه و تحمل و معنا و دریافت نمی کنند.
میتوان ایدهی متن شما را حفظ کرد، اما آن را دقیقتر و مسئولانهتر بازفرموله کرد:
بله، انسانیت در سطح فردی مهم است،
بله، اهریمنیسازی کامل دیگری خطرناک است.
اما در عین حال:
انسانیتِ واقعی در شرایط اقتدارگرایانه، فقط در مهربانیِ بینفردی خلاصه نمیشود؛
بلکه شامل حساسیت به ساختار قدرت، امتناع از نرمالسازی ظلم، و حفظ فاصلهی اخلاقی آگاهانه نیز هست.
مواجههی چهرهبهچهره فقط زمانی میتواند اخلاقاً معنا داشته باشد که طرفین در وضعیتی نسبتاً برابر، امن و عاری از ترس از پیامدها باشند.
متن شما با زبانی بسیار شاعرانه، «هموطن بودن زیر یک آسمان» را تصویر میکند. اما این تصویر ممکن است تضادهای واقعی، دردناک و نابرابر را به طرزی زیباشناسانه نرم و توجیه کند. در حالی که در واقعیت: همه زیر یک آسماناند، اما همه به یک شکل آن چیزی که بر روی زمین رخ می دهد را تجربه و تحمل و معنا و دریافت نمی کنند.
👍23👎6
DEEPA.research
البته حال و روزگار تلخ و ایام هولناکی را که تجربه میکنند عزیزان ما در ایران نمیتوان به زبان ساده آن هم از دور، توصیف یا تبیین یا تحلیل کرد؛ و بسیار صادقانه تلاش متعهدانه دوستانی همچون خانم دکتر مریم نصر را برای چیزی گفتن و چیزی نوشتن ارج میگذارم؛ لیکن، شایسته…
✍🏻
یادگرفتهایم بین سطور را بخوانیم و اغلب ما، مگر معدودی، پر از «زخمهایی که نشمردهایم».
اگر اشتباه نکنم هانا آرنت است که میگوید فکر کردن در شرایط بحرانی فکر کردن بدون نرده است. تاریک است و انگار میخواهی از پله بالا بروی، ولی نردهای نیست که دستت را به آن بگیری. همه جا مهآلود، اخبار و اطلاعات نادقیق و تو هم که جاکَنشده. مثل شرایط عادی نیست که حداقل توی ذهن خودت تکلیفات روشن باشد. بهشیوه سقراط بدون اینکه مخاطبی داشته باشی با خودت گفتگو میکنی و مچ خودت را میگیری که چه شد «برای...» و بهسوی...؟
در تاریکترین ساعات شب که خواب نیست و ذهن دوبار هوشیارتر است به برکت شرایط جنگی، باز هم بهقول آرنت، تلاش میکنی ذهنیت خودت را چندان توسعه بدهی که قابلیت درک همدلانه (و نه الزاما موافقت با) چشماندازهای متفاوت برای حفظ «ما» را پیدا کند و دوباره از اول میپرسی که در این زمانۀ بلا و عزا «برایِ...» چطور معنا میشود؟ آن هم با عواطفی چنین جوشیده و بخار شده که حتی اجازه نمیدهد تماس تلفنی دوست دغدغهمندت را جواب بدهی. ( به چشم من در این شرایط عواطف نه فقط برای من که برای او که چرخیده، سکوت کرده یا روگردانده هم نیروی اول و اصلی است. باید به آن گوش کرد و با آن حرف زد.)
باز، تجربه مشترک خیلی از ماست بار درد را زمین گذاشتن و دوباره بلند شدن و « برایِ...» را دنبال کردن. که اگر به محاسبه بود، اگر هر قاعدهای جز عشق به تحقق رویاهای مشترک داشت، هیچ کدام بعد از بار دوم بلند نمیشدیم. همه تا الان گم شده بودیم.
ولی اگر «بودن»مان را «برای...» معنا میبخشد، با علم به پسزده شدن، دوباره که دهباره باید ارزیابی کرد «بودن برای» را...اگر وطن است، اگر اخلاق است، اگر حق تعیین سرنوشت است، اگر کرامت انسان(ها) است، اگر برابری و حرمت است، اگر رواداری است، اگر تکثر است، اگر خودآیینی و آزادی است ...اگر «برای دانشآموزا برای آینده» است... باید هربار جای ایستادن کنارِ و برایِ اینها را در نسبتهای نو به نو بههمپیچیده و برزمین پاشیده پیدا کرد، با انتخابِ نحوه بودنِ خود.
به «خود» یادآوری کرد که «برای زندگی» ایستادن یعنی مخالفت دربرابر هر «ظلمی» و هر «قلدری و خشونتی». یعنی مقاومت دربرابر کینتوزی و نفرت و حذف و ریختن خون بیگناهان.
«عشق یعنی تو [هم] باشی»
@neocritic
یادگرفتهایم بین سطور را بخوانیم و اغلب ما، مگر معدودی، پر از «زخمهایی که نشمردهایم».
اگر اشتباه نکنم هانا آرنت است که میگوید فکر کردن در شرایط بحرانی فکر کردن بدون نرده است. تاریک است و انگار میخواهی از پله بالا بروی، ولی نردهای نیست که دستت را به آن بگیری. همه جا مهآلود، اخبار و اطلاعات نادقیق و تو هم که جاکَنشده. مثل شرایط عادی نیست که حداقل توی ذهن خودت تکلیفات روشن باشد. بهشیوه سقراط بدون اینکه مخاطبی داشته باشی با خودت گفتگو میکنی و مچ خودت را میگیری که چه شد «برای...» و بهسوی...؟
در تاریکترین ساعات شب که خواب نیست و ذهن دوبار هوشیارتر است به برکت شرایط جنگی، باز هم بهقول آرنت، تلاش میکنی ذهنیت خودت را چندان توسعه بدهی که قابلیت درک همدلانه (و نه الزاما موافقت با) چشماندازهای متفاوت برای حفظ «ما» را پیدا کند و دوباره از اول میپرسی که در این زمانۀ بلا و عزا «برایِ...» چطور معنا میشود؟ آن هم با عواطفی چنین جوشیده و بخار شده که حتی اجازه نمیدهد تماس تلفنی دوست دغدغهمندت را جواب بدهی. ( به چشم من در این شرایط عواطف نه فقط برای من که برای او که چرخیده، سکوت کرده یا روگردانده هم نیروی اول و اصلی است. باید به آن گوش کرد و با آن حرف زد.)
باز، تجربه مشترک خیلی از ماست بار درد را زمین گذاشتن و دوباره بلند شدن و « برایِ...» را دنبال کردن. که اگر به محاسبه بود، اگر هر قاعدهای جز عشق به تحقق رویاهای مشترک داشت، هیچ کدام بعد از بار دوم بلند نمیشدیم. همه تا الان گم شده بودیم.
ولی اگر «بودن»مان را «برای...» معنا میبخشد، با علم به پسزده شدن، دوباره که دهباره باید ارزیابی کرد «بودن برای» را...اگر وطن است، اگر اخلاق است، اگر حق تعیین سرنوشت است، اگر کرامت انسان(ها) است، اگر برابری و حرمت است، اگر رواداری است، اگر تکثر است، اگر خودآیینی و آزادی است ...اگر «برای دانشآموزا برای آینده» است... باید هربار جای ایستادن کنارِ و برایِ اینها را در نسبتهای نو به نو بههمپیچیده و برزمین پاشیده پیدا کرد، با انتخابِ نحوه بودنِ خود.
به «خود» یادآوری کرد که «برای زندگی» ایستادن یعنی مخالفت دربرابر هر «ظلمی» و هر «قلدری و خشونتی». یعنی مقاومت دربرابر کینتوزی و نفرت و حذف و ریختن خون بیگناهان.
«عشق یعنی تو [هم] باشی»
@neocritic
👍12👎6
✍🏻
موشکهایی که به مدرسه میناب اصابت کرد تفاوتی میان دختران و پسران ما قائل نشد. کشتار کودکان دبستانی و پیشدبستانی سوگنامه مطلق است. وقتی رسانه تنها بر یک گروه تمرکز میکند، ناخودآگاه رنجِ گروه دیگر را «کماهمیتتر» جلوه میدهد. نادیده گرفتنِ پسران خردسال در روایتهای رسانهای، با هر نیتی، پاک کردنِ بخشی از حقیقتِ این جنایت و غفلت از داغ سنگین خانوادههای آنهاست.
چه نیازی به بازتولید کلیشههای جنسیتی در بازنمایی سوگی چنین جانخراش؟
@neocritic
موشکهایی که به مدرسه میناب اصابت کرد تفاوتی میان دختران و پسران ما قائل نشد. کشتار کودکان دبستانی و پیشدبستانی سوگنامه مطلق است. وقتی رسانه تنها بر یک گروه تمرکز میکند، ناخودآگاه رنجِ گروه دیگر را «کماهمیتتر» جلوه میدهد. نادیده گرفتنِ پسران خردسال در روایتهای رسانهای، با هر نیتی، پاک کردنِ بخشی از حقیقتِ این جنایت و غفلت از داغ سنگین خانوادههای آنهاست.
چه نیازی به بازتولید کلیشههای جنسیتی در بازنمایی سوگی چنین جانخراش؟
@neocritic
👍36
Forwarded from مشق نو
📝📝📝پس از هابرماس
🔺یورگن هابرماس را چگونه میتوان توصیف کرد؟
✍️نانسی فریزر | فیلسوف
🖊...جهان در حال تغییر بود. همانطور که «آسیبشناسیهای حقوقیشدن» جای خود را به هرجومرجِ نئولیبرالسازی میداد، نقد نیز باید تغییر مسیر میداد. بهویژه، نقدِ بحران نیاز به احیاء داشت. در غیر این صورت، چگونه میتوان «ناکارآمدیهای» نظاممند آشکاری مانند همهگیریهای جهانی و گرمایش سیاره، بدهیهای سرسامآور و سقوط دستمزدها، کاهش خدمات عمومی و زیرساختهای رو به زوال، مرزهای سختگیرانه و قربانیکردنهای آزارگرانه، دموکراسیزدایی و نظامیگری، نسلکشی و جنگ گرم را درک کرد– و چگونه میتوان آنها را نه بهعنوان «بدیهای» تصادفی، بلکه بهعنوان پیامدهای غیرتصادفیِ منطق درونی سرمایهداری فهمید؟
🖊در جستجوی شکلهای غیراقتصادیِ نظریهی بحران، بار دیگر به سراغ هابرماس رفتم. بحران مشروعیت این شایستگی بزرگ را داشت که چرخش نسل من به سمت ارزشهای «پسا-مادی» را در دگرگونیهای ساختاری-نهادیِ جامعهی سرمایهداری ریشهیابی کند. اما دو مورد از تزهای اصلیِ آن چندان درست به نظر نمیرسیدند. من نه متقاعد شده بودم که بحران سیاسیِ مشروعیت، جایگزین بحران اقتصادیِ انباشت شده است، و نه بر این باور بودم که شهروندان دموکراتیک باید جایگزین فرودستانِ تحتستم بهعنوان عاملان اصلیِ دگرگونی شوند.
🖊من به جاهایی دیگر رو آوردم: به گرامشی در باب هژمونی و ضدهژمونی؛ به آلتوسر دربارهی ایدئولوژی؛ به نظریهپردازان فمینیست دربارهی بازتولید اجتماعی؛ به اکو-مارکسیستها در مورد «طبیعتهای» سرمایه؛ به دانیل بل و لوک بولتانسکی پیرامون فرهنگهای آن؛ به رزا لوکزامبورگ و دیو بویس در باب امپریالیسم نژادپرستانه؛ به ادوارد سعید و رشید خالدی در خصوص استعمار شهرکنشین؛ به کارل پولانی در مورد کالاییسازیِ موهوم و مبارزهی اجتماعی؛ به دیوید هاروی دربارهی نئولیبرالیسم؛ و به خود مارکس در باب منطق سرمایه. با این وجود، احساس میکردم که هابرماس بهنوعی در هر قدم با من همراه است.
🖊این هابرماس بود که در ابتدا مسیر مرا بهعنوان نظریهپرداز انتقادی روشن ساخت. من عمیقاً از این بابت سپاسگزارم. اما با گذشت سالها، نوری که او میتاباند سوسو زد و کمرنگ شد– تا اینکه، با موضعگیریاش دربارهی غزه، گویی کاملاً خاموش شد. مورخان در نهایت تصمیم خواهند گرفت که آیا این موضعگیری استثناء بود، یا نقطهی اوج فرآیند طولانیای که در آن نظریهی انتقادی مکتب فرانکفورت به شکلی از لیبرالیسم تبدیل شد که اغلب با امپریالیسم آمریکا همدست بوده است.
🖊من تمایل دارم در کنار کسانی قرار بگیرم که معتقدند هابرماس در ابتدا نظریهی انتقادی را احیاء کرد، اما در نهایت به آن پایان داد. حتی اگر چنین باشد، او با حضور فوقالعاده و غنای تفکرش، الهامبخش بسیاری از کسانی شد که همچنان به «نظریهپردازی انتقادی با نیت رهاییبخشی» و آرمانهای سوسیالیستِ دموکراتیک مرتبط با آن متعهد ماندهاند. شاید برخی از ما دیگر هابرماسی نباشیم، اما ما از او، همراه با او و در تقابل با او آموختیم که وفادار ماندن به مفهوم نقد به چه معناست.
🔸متن کامل این نوشتار را در لینک زیر بخوانید یا روی Instant View کلیک کنید
mashghenow.com/?p=6367
#نانسی_فریزر #یورگن_هابرماس #ترجمه
🔸نشانی تلگرام «مشق نو»:
t.me/mashghenowofficial
🔺یورگن هابرماس را چگونه میتوان توصیف کرد؟
✍️نانسی فریزر | فیلسوف
🖊...جهان در حال تغییر بود. همانطور که «آسیبشناسیهای حقوقیشدن» جای خود را به هرجومرجِ نئولیبرالسازی میداد، نقد نیز باید تغییر مسیر میداد. بهویژه، نقدِ بحران نیاز به احیاء داشت. در غیر این صورت، چگونه میتوان «ناکارآمدیهای» نظاممند آشکاری مانند همهگیریهای جهانی و گرمایش سیاره، بدهیهای سرسامآور و سقوط دستمزدها، کاهش خدمات عمومی و زیرساختهای رو به زوال، مرزهای سختگیرانه و قربانیکردنهای آزارگرانه، دموکراسیزدایی و نظامیگری، نسلکشی و جنگ گرم را درک کرد– و چگونه میتوان آنها را نه بهعنوان «بدیهای» تصادفی، بلکه بهعنوان پیامدهای غیرتصادفیِ منطق درونی سرمایهداری فهمید؟
🖊در جستجوی شکلهای غیراقتصادیِ نظریهی بحران، بار دیگر به سراغ هابرماس رفتم. بحران مشروعیت این شایستگی بزرگ را داشت که چرخش نسل من به سمت ارزشهای «پسا-مادی» را در دگرگونیهای ساختاری-نهادیِ جامعهی سرمایهداری ریشهیابی کند. اما دو مورد از تزهای اصلیِ آن چندان درست به نظر نمیرسیدند. من نه متقاعد شده بودم که بحران سیاسیِ مشروعیت، جایگزین بحران اقتصادیِ انباشت شده است، و نه بر این باور بودم که شهروندان دموکراتیک باید جایگزین فرودستانِ تحتستم بهعنوان عاملان اصلیِ دگرگونی شوند.
🖊من به جاهایی دیگر رو آوردم: به گرامشی در باب هژمونی و ضدهژمونی؛ به آلتوسر دربارهی ایدئولوژی؛ به نظریهپردازان فمینیست دربارهی بازتولید اجتماعی؛ به اکو-مارکسیستها در مورد «طبیعتهای» سرمایه؛ به دانیل بل و لوک بولتانسکی پیرامون فرهنگهای آن؛ به رزا لوکزامبورگ و دیو بویس در باب امپریالیسم نژادپرستانه؛ به ادوارد سعید و رشید خالدی در خصوص استعمار شهرکنشین؛ به کارل پولانی در مورد کالاییسازیِ موهوم و مبارزهی اجتماعی؛ به دیوید هاروی دربارهی نئولیبرالیسم؛ و به خود مارکس در باب منطق سرمایه. با این وجود، احساس میکردم که هابرماس بهنوعی در هر قدم با من همراه است.
🖊این هابرماس بود که در ابتدا مسیر مرا بهعنوان نظریهپرداز انتقادی روشن ساخت. من عمیقاً از این بابت سپاسگزارم. اما با گذشت سالها، نوری که او میتاباند سوسو زد و کمرنگ شد– تا اینکه، با موضعگیریاش دربارهی غزه، گویی کاملاً خاموش شد. مورخان در نهایت تصمیم خواهند گرفت که آیا این موضعگیری استثناء بود، یا نقطهی اوج فرآیند طولانیای که در آن نظریهی انتقادی مکتب فرانکفورت به شکلی از لیبرالیسم تبدیل شد که اغلب با امپریالیسم آمریکا همدست بوده است.
🖊من تمایل دارم در کنار کسانی قرار بگیرم که معتقدند هابرماس در ابتدا نظریهی انتقادی را احیاء کرد، اما در نهایت به آن پایان داد. حتی اگر چنین باشد، او با حضور فوقالعاده و غنای تفکرش، الهامبخش بسیاری از کسانی شد که همچنان به «نظریهپردازی انتقادی با نیت رهاییبخشی» و آرمانهای سوسیالیستِ دموکراتیک مرتبط با آن متعهد ماندهاند. شاید برخی از ما دیگر هابرماسی نباشیم، اما ما از او، همراه با او و در تقابل با او آموختیم که وفادار ماندن به مفهوم نقد به چه معناست.
🔸متن کامل این نوشتار را در لینک زیر بخوانید یا روی Instant View کلیک کنید
mashghenow.com/?p=6367
#نانسی_فریزر #یورگن_هابرماس #ترجمه
🔸نشانی تلگرام «مشق نو»:
t.me/mashghenowofficial
مشق نو
پس از هابرماس
وبسایت «مشق نو» بهعنوان تریبونی برای تأمل عمیق در مسائل سیاسی، میکوشد با فراروی از سطحِ رویدادها، رویکردی تحلیلی- انتقادی را در بازخوانی مسائل ایران دنبال کند. این مجموعه در قالب یادداشتها، جستارها و گفتوگوهای عمیق، در پیِ صورتبندیِ نظریِ چالشهای اکنونِ…
👍3👎2
Forwarded from فرنوشت (Fatemeh Farnaz Hosseini)
عجب روزی بود.
تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم، خانمی همسن و سال مادرم اون ورتر نشسته بود. ساعت رو ازم پرسید. گفتم. پرسید «چقدر طول می کشه تا اتوبوس بیاید»، گفتم «پنج دقیقه»، اما دوباره ساعت رو نگاه کردم و گفتم « نه، سه دقیقه دیگر». با خنده گفت «اینطوری میگی که خیال من رو راحت کنی؟» گفتم «نه، واقعیتش اینه که فقط میشه امیدوار باشیم تاخیر نداشته باشه و سه دقیقه دیگه اینجا باشه.» لبخند بیرمقی زد، انگار خستهترین آدم عالم بود. به خنده گفتم «همیشه یه امیدی هست!»
خیلی جدی رو کرد به من و گفت « واقعا اینطور فکر می کنی؟» گفتم «آره.» سرش رو تکان داد و گفت «نه، گاهی هیچ امیدی نیست. من حالم خیلی بده!» (اونهایی که آلمانیها رو میشناسن، میدونن احتمال شنیدن چنین جملهای از یک غریبه در خیابون چقدر کمه). گفت «دنیا خیلی بد شده. این جنگ و این بدبختیها، و من اینجام و باید شکرگزار این امنیت و آرامش باشم، اما نمیتونم، دیگه هیچ امیدی نیست.» گفتم « میدونی من دارم کجا میرم؟ دارم میرم وسط تظاهرات آمریکاییهای مخالف ترامپ برای اعتراض به جنگ ایران. همین خودش مایه امیده که میشه کنار آدمایی که کشورشون به کشورت حمله کرده وایستی و با همونا داد بزنی که ترامپ باید این جنگ رو تموم کنه.» حرف کشید به ایرانی بودن من و نفرت و ترس اون از ترامپی که چون پول داره ـ و دائم رو این تاکید میکرد ـ داره دنیا رو نابود میکنه. وسط صحبتاش چند بار گفت آدمیزاد که چیز زیادی برای زندگی کردن نمیخواد اما اینها دائم بیشتر و بیشتر میخوان! بغض کرده بود...
مثل هر روز شنبه، مرکز شهر دیروز هم پذیرای تجمعهای اعتراضی و فرهنگی جورواجور بود. پلیس هم در میانه حاضر و ناظر که کار به بینظمی و برخورد و خشونت و نکشه. از دور سبز پرچم ایران رو دیدم و بعد شیر و خورشیدش رو. اما قرار ما کنار حوض نپتون، خدای یونانی آبها، بود. بارون شدیدی می بارید، به محل قرار که رسیدم هیچ پرچم آمریکایی نبود، فقط پلاکاردهایی با نقش یک تاج و ضربدری روش : No kings! شاه بی شاه!
اول از مسوول تجمع اجازه گرفتم که پرچم ایران رو بلند کنم و بعد پرچم سه رنگ رو از کیفم درآوردم و بلند کردم. همون موقع یه صدای سلام آشنا شنیدم. سر برگردوندم و یه آشنای ایرانی رو دیدم. فکر کردم که اون هم برای همین تجمع اینجاست که گفت داره میره تظاهرات اون ور میدون: همونجایی که پرچم شیر و خورشید رو دیده بودم و با پلاکارد بزرگ جشن نوروز سال ۲۵۸۵ شاهنشاهی رو اعلام کرده بودند. گفتم من با آمریکاییها میمونم. تظاهراتNo kings ریشه در سنت آزادیخواهی و دموکراسی آمریکایی داره که مشخصا الان ترامپ اون رو به خطر انداخته چون هر روز داره مستبدانهتر و شاهمآبانهتر و فاشیستیتر رفتار میکنه.
دوست ایرانیمون رو هم دعوت کرده بودند که چند دقیقه درباره تجاوز آمریکا به ایران صحبت کنه که صحبتهاش درباره بچههای میناب و حمله به زیرساختها و تروریستی نامیدن هر مقاومتی علیه امپریالیسم و زایونیسم در غرب، استقبال حاضران رو به همراه داشت.
تجمع با سرود Die Gedanken sind frei (فکر کردن آزاد است) که یه سرود قدیمی آلمانی درباره آزادی اندیشه است و معمولا جزء ثابت تجمعات ضدجنگ آلمانه به پایان رسید.
صدای موسیقی شاد ایرانی از پشت سرمون، از اون طرف میدون میومد، زنانی رو از دور با لباسهای محلی ایرانی میدیدم. کمی نزدیکتر که رفتیم، پرچم اسراییلشون هم نمایان شد! پرچم آمریکا دستشون ندیدم، شاید میدونستند اون طرف میدان خود آمریکاییها علیه ترامپ و سیاستهای داخلی و خارجیاش تجمع کردهاند و تشکر از دولت آمریکا به خاطر حمله به ایران در حضور این جمع آمریکایی اصلا «به صلاح» نیست!
با دو دوست دیگر ایرانی به سرعت از کنارشون رد شدیم و از فرط سرما به کافهای پناه بردیم. کافه چنان شلوغ بود که به زحمت جایی پیدا کردیم، اون هم سر میز چهار نفرهای که آقایی قبل از ما اونجا نشسته بود. اجازه گرفتیم و نشستیم و فارسی حرف زدنمون شروع شد.
آقای صاحب میز با احتیاط پرسید اهل کجایین؟ گفتم ایران. چهرهاش شکفت و گفت: «من لبنانیام. همین دیروز خونهپدریم در جنوب لبنان تو بمباران اسراییل ویران شد، اما خونوادهام سالمند، شکر خدا خونه رو از قبل ترک کرده بودند. خونوادههاتون تو ایران چطورن؟» این جملهها را چنان راحت گفت که من مات و مبهوت موندم. گفت «ما به جنگ عادت داریم، سال ۲۰۰۶ تو بمباران مجروح شدم، همه ما لبنانیها به نوعی مجروح جنگیم!» و این آغاز یکی دو ساعت مکالمه بود. مستقیم و صریح و کنجکاو اما بسیار مودب سوال میپرسید. از مکالماتش با اسراییلیها و برداشتش از شرایط گفت و اینکه به محض اینکه تخصصش در جراحی پلاستیک ترمیمی رو بگیره برمیگرده لبنان.
دیروز انگار مرزها رو زبان مشترک انسانیت تعیین کرده بود نه جغرافیا ...
فاطمه حسینی
۱۴۰۵/۱/۹
@far_newesht
تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم، خانمی همسن و سال مادرم اون ورتر نشسته بود. ساعت رو ازم پرسید. گفتم. پرسید «چقدر طول می کشه تا اتوبوس بیاید»، گفتم «پنج دقیقه»، اما دوباره ساعت رو نگاه کردم و گفتم « نه، سه دقیقه دیگر». با خنده گفت «اینطوری میگی که خیال من رو راحت کنی؟» گفتم «نه، واقعیتش اینه که فقط میشه امیدوار باشیم تاخیر نداشته باشه و سه دقیقه دیگه اینجا باشه.» لبخند بیرمقی زد، انگار خستهترین آدم عالم بود. به خنده گفتم «همیشه یه امیدی هست!»
خیلی جدی رو کرد به من و گفت « واقعا اینطور فکر می کنی؟» گفتم «آره.» سرش رو تکان داد و گفت «نه، گاهی هیچ امیدی نیست. من حالم خیلی بده!» (اونهایی که آلمانیها رو میشناسن، میدونن احتمال شنیدن چنین جملهای از یک غریبه در خیابون چقدر کمه). گفت «دنیا خیلی بد شده. این جنگ و این بدبختیها، و من اینجام و باید شکرگزار این امنیت و آرامش باشم، اما نمیتونم، دیگه هیچ امیدی نیست.» گفتم « میدونی من دارم کجا میرم؟ دارم میرم وسط تظاهرات آمریکاییهای مخالف ترامپ برای اعتراض به جنگ ایران. همین خودش مایه امیده که میشه کنار آدمایی که کشورشون به کشورت حمله کرده وایستی و با همونا داد بزنی که ترامپ باید این جنگ رو تموم کنه.» حرف کشید به ایرانی بودن من و نفرت و ترس اون از ترامپی که چون پول داره ـ و دائم رو این تاکید میکرد ـ داره دنیا رو نابود میکنه. وسط صحبتاش چند بار گفت آدمیزاد که چیز زیادی برای زندگی کردن نمیخواد اما اینها دائم بیشتر و بیشتر میخوان! بغض کرده بود...
مثل هر روز شنبه، مرکز شهر دیروز هم پذیرای تجمعهای اعتراضی و فرهنگی جورواجور بود. پلیس هم در میانه حاضر و ناظر که کار به بینظمی و برخورد و خشونت و نکشه. از دور سبز پرچم ایران رو دیدم و بعد شیر و خورشیدش رو. اما قرار ما کنار حوض نپتون، خدای یونانی آبها، بود. بارون شدیدی می بارید، به محل قرار که رسیدم هیچ پرچم آمریکایی نبود، فقط پلاکاردهایی با نقش یک تاج و ضربدری روش : No kings! شاه بی شاه!
اول از مسوول تجمع اجازه گرفتم که پرچم ایران رو بلند کنم و بعد پرچم سه رنگ رو از کیفم درآوردم و بلند کردم. همون موقع یه صدای سلام آشنا شنیدم. سر برگردوندم و یه آشنای ایرانی رو دیدم. فکر کردم که اون هم برای همین تجمع اینجاست که گفت داره میره تظاهرات اون ور میدون: همونجایی که پرچم شیر و خورشید رو دیده بودم و با پلاکارد بزرگ جشن نوروز سال ۲۵۸۵ شاهنشاهی رو اعلام کرده بودند. گفتم من با آمریکاییها میمونم. تظاهراتNo kings ریشه در سنت آزادیخواهی و دموکراسی آمریکایی داره که مشخصا الان ترامپ اون رو به خطر انداخته چون هر روز داره مستبدانهتر و شاهمآبانهتر و فاشیستیتر رفتار میکنه.
دوست ایرانیمون رو هم دعوت کرده بودند که چند دقیقه درباره تجاوز آمریکا به ایران صحبت کنه که صحبتهاش درباره بچههای میناب و حمله به زیرساختها و تروریستی نامیدن هر مقاومتی علیه امپریالیسم و زایونیسم در غرب، استقبال حاضران رو به همراه داشت.
تجمع با سرود Die Gedanken sind frei (فکر کردن آزاد است) که یه سرود قدیمی آلمانی درباره آزادی اندیشه است و معمولا جزء ثابت تجمعات ضدجنگ آلمانه به پایان رسید.
صدای موسیقی شاد ایرانی از پشت سرمون، از اون طرف میدون میومد، زنانی رو از دور با لباسهای محلی ایرانی میدیدم. کمی نزدیکتر که رفتیم، پرچم اسراییلشون هم نمایان شد! پرچم آمریکا دستشون ندیدم، شاید میدونستند اون طرف میدان خود آمریکاییها علیه ترامپ و سیاستهای داخلی و خارجیاش تجمع کردهاند و تشکر از دولت آمریکا به خاطر حمله به ایران در حضور این جمع آمریکایی اصلا «به صلاح» نیست!
با دو دوست دیگر ایرانی به سرعت از کنارشون رد شدیم و از فرط سرما به کافهای پناه بردیم. کافه چنان شلوغ بود که به زحمت جایی پیدا کردیم، اون هم سر میز چهار نفرهای که آقایی قبل از ما اونجا نشسته بود. اجازه گرفتیم و نشستیم و فارسی حرف زدنمون شروع شد.
آقای صاحب میز با احتیاط پرسید اهل کجایین؟ گفتم ایران. چهرهاش شکفت و گفت: «من لبنانیام. همین دیروز خونهپدریم در جنوب لبنان تو بمباران اسراییل ویران شد، اما خونوادهام سالمند، شکر خدا خونه رو از قبل ترک کرده بودند. خونوادههاتون تو ایران چطورن؟» این جملهها را چنان راحت گفت که من مات و مبهوت موندم. گفت «ما به جنگ عادت داریم، سال ۲۰۰۶ تو بمباران مجروح شدم، همه ما لبنانیها به نوعی مجروح جنگیم!» و این آغاز یکی دو ساعت مکالمه بود. مستقیم و صریح و کنجکاو اما بسیار مودب سوال میپرسید. از مکالماتش با اسراییلیها و برداشتش از شرایط گفت و اینکه به محض اینکه تخصصش در جراحی پلاستیک ترمیمی رو بگیره برمیگرده لبنان.
دیروز انگار مرزها رو زبان مشترک انسانیت تعیین کرده بود نه جغرافیا ...
فاطمه حسینی
۱۴۰۵/۱/۹
@far_newesht
👍21👎3
✍🏻
بچه که بودم بعد از سالتحویل، عیددیدنی را از گلزار شهدای اصفهان شروع میکردیم. هنوز سواد نداشتم. عکسها را بهخاطر میسپردم. میدانستم به خانههایی سر خواهیم زد که در هر کدام عکسهای بزرگی از یک یا دونفر از این آدمها را قاب گرفتهاند. فرزندشان بود، پدرشان بود، برادرشان بود، عزیزشان بود.
هنوز هیچ گروه و دستهای مالک فضای گلزارهای شهدا و این جانهای جوان نشده بود و با اسمشان منویات خودش را تبلیغ نمیکرد.
بزرگتر که شدم چندسالی در مدرسه شاهد درس خواندم. آنجا بیش از هرجای دیگر به آسیب جنگ نزدیک بودم. بچههای بدون پدر، گاهی با ناپدری، برخی دور از مادر تحت سرپرستی عمو یا پدربزرگ... حسرت و کمبود و اندوه متحرک بودند که نمیشد زیاد بهشان نزدیک شد. شکننده بودند. گاهی حتی اشاره به امنیت خانه یا «پدر» باعث خشمشان بود.
(بعدتر در رقابتهای نفسگیر برای درس و کار درمیان دهه شصتیها فاصله با این بچهها بیشتر شد. آنها که بدون زحمت به همه چیزهایی میرسیدند که برای ما آرزو بود و برایش تلاش میکردیم. آنها که برچسب «سهمیهای» بخشی از زندگی و هویت حرفهایشان شد و بارها شنیدند «اگه بابات زنده بود یک دهم این را هم نمیتونست برات جور کنه» و زخمیتر شدند. از آن همه دوست و همدرس انگشتشمار توانستند با زخمهایشان که کهنه نمیشد، کنار بیایند و زندگی معمولی داشته باشند.)
دیروز بعد از سالها دوباره به گلزار شهدای اصفهان سر زدیم. عکسها را در خاطر داشتم، آفتاب رنگشان را پرانده بود، ولی جوانی ابدیشان دستنخورده بود. ۱۸ ساله، ۱۹ ساله، ۲۰ ساله...
زخمهای تازه و عکسهای پررنگ کم نبود. قطعه شهدای جنگ دوازدهروزه جدا بود. قربانیان دیماه را در آرامستان دیگر شهر دفن کرده بودند. به قطعه شهدای جنگ اخیر سر زدیم... اینهمه جان عزیز. این همه جان جوان.
تعداد کودکان بیهیچ کلمه اضافه بس بود برای اینکه بغض راه خودش را پیدا کند.
ظاهر خانوادهها متنوع بود. آشکارا قصههایشان فرق داشت، ولی تصاویر درودیوار و تبلیغات همه یک حرف را تکرار میکردند. از جنسی که فعالانه فصل و فاصله میاندازد.
(حرص میخورم. فکر میکنم کاش این بزرگواران که امور تبلیغاتی جنگ را در دست دارند، کمی روانشناسی اجتماعی و روانشناسی سیاسی میخواندند. خیلی از کتابهای مرجعاش به فارسی ترجمه شده.)
@neocritic
بچه که بودم بعد از سالتحویل، عیددیدنی را از گلزار شهدای اصفهان شروع میکردیم. هنوز سواد نداشتم. عکسها را بهخاطر میسپردم. میدانستم به خانههایی سر خواهیم زد که در هر کدام عکسهای بزرگی از یک یا دونفر از این آدمها را قاب گرفتهاند. فرزندشان بود، پدرشان بود، برادرشان بود، عزیزشان بود.
هنوز هیچ گروه و دستهای مالک فضای گلزارهای شهدا و این جانهای جوان نشده بود و با اسمشان منویات خودش را تبلیغ نمیکرد.
بزرگتر که شدم چندسالی در مدرسه شاهد درس خواندم. آنجا بیش از هرجای دیگر به آسیب جنگ نزدیک بودم. بچههای بدون پدر، گاهی با ناپدری، برخی دور از مادر تحت سرپرستی عمو یا پدربزرگ... حسرت و کمبود و اندوه متحرک بودند که نمیشد زیاد بهشان نزدیک شد. شکننده بودند. گاهی حتی اشاره به امنیت خانه یا «پدر» باعث خشمشان بود.
(بعدتر در رقابتهای نفسگیر برای درس و کار درمیان دهه شصتیها فاصله با این بچهها بیشتر شد. آنها که بدون زحمت به همه چیزهایی میرسیدند که برای ما آرزو بود و برایش تلاش میکردیم. آنها که برچسب «سهمیهای» بخشی از زندگی و هویت حرفهایشان شد و بارها شنیدند «اگه بابات زنده بود یک دهم این را هم نمیتونست برات جور کنه» و زخمیتر شدند. از آن همه دوست و همدرس انگشتشمار توانستند با زخمهایشان که کهنه نمیشد، کنار بیایند و زندگی معمولی داشته باشند.)
دیروز بعد از سالها دوباره به گلزار شهدای اصفهان سر زدیم. عکسها را در خاطر داشتم، آفتاب رنگشان را پرانده بود، ولی جوانی ابدیشان دستنخورده بود. ۱۸ ساله، ۱۹ ساله، ۲۰ ساله...
زخمهای تازه و عکسهای پررنگ کم نبود. قطعه شهدای جنگ دوازدهروزه جدا بود. قربانیان دیماه را در آرامستان دیگر شهر دفن کرده بودند. به قطعه شهدای جنگ اخیر سر زدیم... اینهمه جان عزیز. این همه جان جوان.
تعداد کودکان بیهیچ کلمه اضافه بس بود برای اینکه بغض راه خودش را پیدا کند.
ظاهر خانوادهها متنوع بود. آشکارا قصههایشان فرق داشت، ولی تصاویر درودیوار و تبلیغات همه یک حرف را تکرار میکردند. از جنسی که فعالانه فصل و فاصله میاندازد.
(حرص میخورم. فکر میکنم کاش این بزرگواران که امور تبلیغاتی جنگ را در دست دارند، کمی روانشناسی اجتماعی و روانشناسی سیاسی میخواندند. خیلی از کتابهای مرجعاش به فارسی ترجمه شده.)
@neocritic
👍16
✍🏻
بیطرف نمیتوان بود در قطاری که بهطرفی میرود*
این روزها که جسم و روح همزمان دچار تهوع است نمیتوانم از رایدهندگان امریکایی عصبانی نباشم و منقلب نشوم از خواندن کتابی در فلسفه اخلاق از فیلسوفی امریکایی، یا دیدن فیلم انتقادی و انسانی درباره جنگهای امریکا که در امریکا تولید شده!
قبلا اینقدر اهمیت نمیدادم به ملیت نویسنده کتابی که میخوانم، یا سازنده فیلمی که میبینم. میدانم مهم است، ولی حتما مهمترین ویژگی نیست.
بعد از فجایع دیماه از بحران الهیاتی نوشته بودم. امروز احساس میکنم بیش از هر زمان دیگر دچار بحرانهای معرفتی هستیم.
از طرفی نگاه منفی به غرب و آنچه با عنوان «تمدن» از آن دم میزند جان مضاعف گرفته است و کدامیک از ماست که به آسیب نگاههای افراطی غربستیز آشنا نباشد؟
طرف دیگر انواع توجیهات «اخلاقی» است از جانب سلطنتطلبان دانشگاهیِ جنگطلب ذیل عناوینی مثل «دعوت برای مداخله بشردوستانه» یا «پیامدگرایی اخلاقی» یا «صهیونیسم ایرانی». متخصصانی که بدون اینکه وجدانشان اذیت شود، با تاکید بر معادل انگلیسی اصطلاحاتی که برای مستند کردن توجیهاتشان آوردهاند، این ظن را تقویت میکنند که نسبت محکمی با «حقیقت» دارند.
سادهسازی امور، کاشتن تخم نفرت و آبیاری بذر تفرقه از آن دسته راهبردهایی است که از جمعهای خُرد تا جوامع کلان، در سراسر تاریخ بشر جواب داده و تلاش شمار بزرگی از فیلسوفان برای صلح جهانی را ناکام گذاشته است.
روانشناسان اخلاق اجتماعی میگویند گریزی از آن نیست. گرچه ساختن «ما» به ایجاد انسجام در گروههای کوچک کمک میکند، اما وسعت دادن به این «ما» بهنحوی که همه انسانها را دربربگیرد خلاف ویژگیهای زیستی ماست. قدرت، اراده و رشد اخلاقی جمعی زیادی میطلبد که با منافع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ثروتمندان و زورمندان جور نیست.
هایت* میگوید ذهن ما طوری طراحی شده که بیش از آنکه «حق جو» باشد «حقبه جانب» است. برای همین همیشه وکیلمدافعان «نفرت» بازار داغی پیدا میکنند. آنان که انفجار بمب در شهری که در کوچه پسکوچههای آن شیطنت و عاشقی کرده و در مدارساش تحصیل و در پارکهایش بازی کردهاند، تکانشان نمیدهد. آنان که حمله به دانشگاهی که در آن درس خوانده یا درس دادهاند، ویرانی بیمارستانی که زمانی از ناخوشی نجاتشان داده، یا حتی ادعای «به عصر حجر فرستادن» ایران خلاقترشان کرده است در توجیهتراشی!
این روزها سعی میکنم میل ذاتی به قبیلهگرایی را به سطح خودآگاه فهم خودم بیاورم و مخاطب تحلیلگران و رسانههایی که منبر «یقین» هستند نباشم. با این حال، به قول هاوارد زین «بیطرفی» عین بیاخلاقی است در جهانی/ قطاری که همیشه «به طرفی میرود». حتی سکوت هم صرفا یک کنش خنثی نیست. نوعی طرفداری یا دادن زمام بدست تندروهاست با نادیدهگرفتن پیچیدگیهای واقعیت. برای همین به خشمم اجازه میدهم باشد و بماند در کنار رنج، همانطور که در ۱۴۰۱ بود و در دیماه بود.
خشمگین باشد از توجیهگران نابودی امکاناتی که متعلق به همه فرزندان ایران است و خودشان تا در ایران بودند از آن بهرمند شدند. آنها که با تفسیر دلبخواه و انتخابی معانی، توجیهگران مرگ، خانهخرابی، بمباران و تجاوز شدهاند. نوبهنو به مخاطبانشان وعده میدهند که درثانیه جلوس شازده «بهترش را میسازیم»، مبادا وجدانشان معذب شود یا احساس مسئولیت کنند برای دامن زدن به تبلیغ و جوسازی بهنفع تجاوز نظامی.
متاسفم در این شرایط مردمی که رنج را تجربه میکنند و اهل نظر و قلم به اینترنت بینالملل دسترسی ندارند (مگر با هزینه بسیار زیاد) و خودخواسته میدان امنی برای جولان توجیهگران تجاوز و انسانیتزدایی از ایرانیان و ویرانی ایران فراهم شده است. (کاری که سالهاست در عرصه رسانه رسمی هم انجام دادهایم و نمیدانم چه اتفاق دیگری باید بیفتد تا اشتباه بودن آن را بپذیریم و در آن بازنگری کنیم.)
اطلاعات بیشتر در
* نام کتابی از هاوارد زین با ترجمه مرتضی میبدی، نشر همان.
*Jonathan Haidt, The Righteous Mind
@neocritic
بیطرف نمیتوان بود در قطاری که بهطرفی میرود*
این روزها که جسم و روح همزمان دچار تهوع است نمیتوانم از رایدهندگان امریکایی عصبانی نباشم و منقلب نشوم از خواندن کتابی در فلسفه اخلاق از فیلسوفی امریکایی، یا دیدن فیلم انتقادی و انسانی درباره جنگهای امریکا که در امریکا تولید شده!
قبلا اینقدر اهمیت نمیدادم به ملیت نویسنده کتابی که میخوانم، یا سازنده فیلمی که میبینم. میدانم مهم است، ولی حتما مهمترین ویژگی نیست.
بعد از فجایع دیماه از بحران الهیاتی نوشته بودم. امروز احساس میکنم بیش از هر زمان دیگر دچار بحرانهای معرفتی هستیم.
از طرفی نگاه منفی به غرب و آنچه با عنوان «تمدن» از آن دم میزند جان مضاعف گرفته است و کدامیک از ماست که به آسیب نگاههای افراطی غربستیز آشنا نباشد؟
طرف دیگر انواع توجیهات «اخلاقی» است از جانب سلطنتطلبان دانشگاهیِ جنگطلب ذیل عناوینی مثل «دعوت برای مداخله بشردوستانه» یا «پیامدگرایی اخلاقی» یا «صهیونیسم ایرانی». متخصصانی که بدون اینکه وجدانشان اذیت شود، با تاکید بر معادل انگلیسی اصطلاحاتی که برای مستند کردن توجیهاتشان آوردهاند، این ظن را تقویت میکنند که نسبت محکمی با «حقیقت» دارند.
سادهسازی امور، کاشتن تخم نفرت و آبیاری بذر تفرقه از آن دسته راهبردهایی است که از جمعهای خُرد تا جوامع کلان، در سراسر تاریخ بشر جواب داده و تلاش شمار بزرگی از فیلسوفان برای صلح جهانی را ناکام گذاشته است.
روانشناسان اخلاق اجتماعی میگویند گریزی از آن نیست. گرچه ساختن «ما» به ایجاد انسجام در گروههای کوچک کمک میکند، اما وسعت دادن به این «ما» بهنحوی که همه انسانها را دربربگیرد خلاف ویژگیهای زیستی ماست. قدرت، اراده و رشد اخلاقی جمعی زیادی میطلبد که با منافع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ثروتمندان و زورمندان جور نیست.
هایت* میگوید ذهن ما طوری طراحی شده که بیش از آنکه «حق جو» باشد «حقبه جانب» است. برای همین همیشه وکیلمدافعان «نفرت» بازار داغی پیدا میکنند. آنان که انفجار بمب در شهری که در کوچه پسکوچههای آن شیطنت و عاشقی کرده و در مدارساش تحصیل و در پارکهایش بازی کردهاند، تکانشان نمیدهد. آنان که حمله به دانشگاهی که در آن درس خوانده یا درس دادهاند، ویرانی بیمارستانی که زمانی از ناخوشی نجاتشان داده، یا حتی ادعای «به عصر حجر فرستادن» ایران خلاقترشان کرده است در توجیهتراشی!
این روزها سعی میکنم میل ذاتی به قبیلهگرایی را به سطح خودآگاه فهم خودم بیاورم و مخاطب تحلیلگران و رسانههایی که منبر «یقین» هستند نباشم. با این حال، به قول هاوارد زین «بیطرفی» عین بیاخلاقی است در جهانی/ قطاری که همیشه «به طرفی میرود». حتی سکوت هم صرفا یک کنش خنثی نیست. نوعی طرفداری یا دادن زمام بدست تندروهاست با نادیدهگرفتن پیچیدگیهای واقعیت. برای همین به خشمم اجازه میدهم باشد و بماند در کنار رنج، همانطور که در ۱۴۰۱ بود و در دیماه بود.
خشمگین باشد از توجیهگران نابودی امکاناتی که متعلق به همه فرزندان ایران است و خودشان تا در ایران بودند از آن بهرمند شدند. آنها که با تفسیر دلبخواه و انتخابی معانی، توجیهگران مرگ، خانهخرابی، بمباران و تجاوز شدهاند. نوبهنو به مخاطبانشان وعده میدهند که درثانیه جلوس شازده «بهترش را میسازیم»، مبادا وجدانشان معذب شود یا احساس مسئولیت کنند برای دامن زدن به تبلیغ و جوسازی بهنفع تجاوز نظامی.
متاسفم در این شرایط مردمی که رنج را تجربه میکنند و اهل نظر و قلم به اینترنت بینالملل دسترسی ندارند (مگر با هزینه بسیار زیاد) و خودخواسته میدان امنی برای جولان توجیهگران تجاوز و انسانیتزدایی از ایرانیان و ویرانی ایران فراهم شده است. (کاری که سالهاست در عرصه رسانه رسمی هم انجام دادهایم و نمیدانم چه اتفاق دیگری باید بیفتد تا اشتباه بودن آن را بپذیریم و در آن بازنگری کنیم.)
اطلاعات بیشتر در
* نام کتابی از هاوارد زین با ترجمه مرتضی میبدی، نشر همان.
*Jonathan Haidt, The Righteous Mind
@neocritic
Telegram
Critic l مریم نصر
✍🏻
الهیات پسا-دیماه
✅ هم بعد از کرونا و هم در جریان نسلکشی اسرائیل در غزه، برخی دینپژوهان درباره نیاز مسلمانان به الهیات جدید نوشتند. الهیاتی شبیه به الهیات پساـهولوکاست که بتواند شرایط تازه را تبیین کند. الهیاتی که سکوت و سکون الله را توضیح دهد.
آنزمان…
الهیات پسا-دیماه
✅ هم بعد از کرونا و هم در جریان نسلکشی اسرائیل در غزه، برخی دینپژوهان درباره نیاز مسلمانان به الهیات جدید نوشتند. الهیاتی شبیه به الهیات پساـهولوکاست که بتواند شرایط تازه را تبیین کند. الهیاتی که سکوت و سکون الله را توضیح دهد.
آنزمان…
👍20👎4
🪶
توییتها گیر میکنند در گلو!
نه خودم به توئیتر دسترسی دارم و نه اغلب دوستانم.
مثلاً باید امروز مینوشتم که اگر امکانش را دارید، و بهویژه اگر تهران هستید، لطفا خرید کنید از مغازههای محل. خیلیها تازه امروز باز کردهاند یا امروز طور خاصی چشم بهراهند تا سال جدید را شروع کنند.
سال سختی تمام شده و سال سختتری درپیش است. حتما نیازمند سیاستگذاریهای ویژه در حوزه اقتصادیم، ولی کاری که از ما برمیآید احتمالاً همین خریدهای کوچک و سال نو مبارک و چه خبر؟ چه خوب که سلامتید و هستید و...
امروز مغازههای محل فقط مغازه نیستند، یکجورهایی پایگاههای اجتماعیاند برای کمک به تابآوری کاروکسبهای خرد و غریبههای آشنا در روزهای سخت.
@neocritic
توییتها گیر میکنند در گلو!
نه خودم به توئیتر دسترسی دارم و نه اغلب دوستانم.
مثلاً باید امروز مینوشتم که اگر امکانش را دارید، و بهویژه اگر تهران هستید، لطفا خرید کنید از مغازههای محل. خیلیها تازه امروز باز کردهاند یا امروز طور خاصی چشم بهراهند تا سال جدید را شروع کنند.
سال سختی تمام شده و سال سختتری درپیش است. حتما نیازمند سیاستگذاریهای ویژه در حوزه اقتصادیم، ولی کاری که از ما برمیآید احتمالاً همین خریدهای کوچک و سال نو مبارک و چه خبر؟ چه خوب که سلامتید و هستید و...
امروز مغازههای محل فقط مغازه نیستند، یکجورهایی پایگاههای اجتماعیاند برای کمک به تابآوری کاروکسبهای خرد و غریبههای آشنا در روزهای سخت.
@neocritic
👍26👎3
Forwarded from آسیمگی
رویکرد تجویز جنگ بهعنوان راهحلْ وقتی از دور—و خارج از میدان واقعی درگیری—طرح میشود نهتنها یک موضع ظاهرا سیاسی بلکه امری معرفتی و اخلاقی است و بهویژه ما را با این پرسش روبرو میکند که چه کسی حق دارد از مثلا «ویران کردن یک نظم سیاسیـاجتماعی مستقر از طریق جنگ و بمباران» حرف بزند و داشتن چنین حقی چه نسبتی با متأثر شدن از پیامدهای واقعی همین تجویزها دارد.
با وامگیری از مفهوم «پوست در بازی» که نسیم نیکلاس طالب مطرح میکند میتوان صورتبندی تأملبرانگیزی از این وضعیت ارائه داد. ایده کانونی او این است: در مسائل کلان و پیچیده هرگونه تجویزِ مداخلهجویانه (یا راهحلِ پرخطری) که هزینه و ریسکِ آن را شخصی غیر از خودِ تجویزگر بپردازد از نظر ساختاری و معرفتی مشکوک است.
از نظر او، اینجا با نوعی عدمتقارنِ ریسک مواجهیم، بهاین معنا که:
پیشنهاددهنده یا تجویزگر، در بهترین حالت، از موفقیتِ ایده اعتبار میگیرد؛ اما در صورت شکست این او نیست که در معرض ویرانی، ناامنی یا فروپاشی قرار خواهد گرفت.
این عدمتقارن، صرفا نشانهی یک بیعدالتی ساده در تأثیرپذیری از تجویزها نیست بلکه مستقیماً کیفیتِ قضاوت را هم تغییر میدهد.
در واقع، وقتی فردی در معرض پیامدهای منفی تصمیمها، تجویزها و نسخههایی که میپیچد نیست تمایلش به پذیرش ریسکهای بزرگتر افزایش پیدا میکند.
به بیان دیگر، فاصله از میدان میل به رادیکالیسم را تقویت میکند.
در سطحی عمیقتر، این وضعیت به یک خطای شناختی هم دامن میزند: توهمِ کنترل
جوامع انسانی سیستمهایی پیچیدهاند نه سازوکارهایی خطی. در سیستم پیچیده، حذف یک جزء لزوماً به «اصلاح کل» منجر نمیشود،
بلکه اغلب زنجیرهای از پیامدهای پیشبینیناپذیر ایجاد میکند که میتواند از وضع اولیه هم مخربتر باشد.
تحلیلگری که بیرون از این پیچیدگی ایستاده معمولاً با یک مدل سادهشده کار میکند، مثلا: یک رژیم سیاسی داریم، یک حذف بهوسیلهی جنگ راهحل خوبی است، و نتیجهی آن هم یک جایگزینی عالی خواهد بود که مشکل نامطلوبیت اولیه را حل و فصل خواهد کرد.
اما آنچه در واقعیت رخ میدهد برهمکنش و انفجار شبکهای از نیروها، منافع و واکنشهای غیرخطی است که در هیچ نسخهی انتزاعی جا نمیگیرد و بنابراین نادیده میماند.
نکتهی دیگر این است که نبود «پوست در بازی» مکانیسم یادگیری را هم مختل میکند.
در شرایط عادی هزینه دادنْ فرد را وادار به بازنگری میکند اما وقتی هزینهای در کار نیست خطا تکرار میشود بدون آنکه اصلاحی در کار باشد.
به همین دلیل است که برخی از رادیکالترین نسخهها دقیقاً از سوی کسانی مطرح میشود که کمترین تماس را با واقعیت میدان دارند.
در نهایت، مسئله دامنگیر اخلاق هم میشود.
شجاعت، در این چارچوب، نه به معنای بیان مواضع تند بلکه به معنای پذیرش ریسکِ متناسب با آن موضع است.
اگر کسی دیگران را به مسیری پرهزینه دعوت میکند اما خود در معرض آن هزینه نیست این دیگر شجاعت نیست بلکه نوعی برونسپاریِ خطر یا ریسک است.
از این منظر، دفاع از حملهی نظامی و مداخله از طریق بمبارانهای هوایی خصوصا وقتی از موضعی بیهزینه (یا در اینجا غیرمتقارن از منظر ریسک) صورت میگیرد، نهتنها از نظر تحلیلی قابل اتکا نیست بلکه از منظر اخلاقی نیز محل تردیدهایی بسیار جدی است.
علی مسعودی | آسیمگی
با وامگیری از مفهوم «پوست در بازی» که نسیم نیکلاس طالب مطرح میکند میتوان صورتبندی تأملبرانگیزی از این وضعیت ارائه داد. ایده کانونی او این است: در مسائل کلان و پیچیده هرگونه تجویزِ مداخلهجویانه (یا راهحلِ پرخطری) که هزینه و ریسکِ آن را شخصی غیر از خودِ تجویزگر بپردازد از نظر ساختاری و معرفتی مشکوک است.
از نظر او، اینجا با نوعی عدمتقارنِ ریسک مواجهیم، بهاین معنا که:
پیشنهاددهنده یا تجویزگر، در بهترین حالت، از موفقیتِ ایده اعتبار میگیرد؛ اما در صورت شکست این او نیست که در معرض ویرانی، ناامنی یا فروپاشی قرار خواهد گرفت.
این عدمتقارن، صرفا نشانهی یک بیعدالتی ساده در تأثیرپذیری از تجویزها نیست بلکه مستقیماً کیفیتِ قضاوت را هم تغییر میدهد.
در واقع، وقتی فردی در معرض پیامدهای منفی تصمیمها، تجویزها و نسخههایی که میپیچد نیست تمایلش به پذیرش ریسکهای بزرگتر افزایش پیدا میکند.
به بیان دیگر، فاصله از میدان میل به رادیکالیسم را تقویت میکند.
در سطحی عمیقتر، این وضعیت به یک خطای شناختی هم دامن میزند: توهمِ کنترل
جوامع انسانی سیستمهایی پیچیدهاند نه سازوکارهایی خطی. در سیستم پیچیده، حذف یک جزء لزوماً به «اصلاح کل» منجر نمیشود،
بلکه اغلب زنجیرهای از پیامدهای پیشبینیناپذیر ایجاد میکند که میتواند از وضع اولیه هم مخربتر باشد.
تحلیلگری که بیرون از این پیچیدگی ایستاده معمولاً با یک مدل سادهشده کار میکند، مثلا: یک رژیم سیاسی داریم، یک حذف بهوسیلهی جنگ راهحل خوبی است، و نتیجهی آن هم یک جایگزینی عالی خواهد بود که مشکل نامطلوبیت اولیه را حل و فصل خواهد کرد.
اما آنچه در واقعیت رخ میدهد برهمکنش و انفجار شبکهای از نیروها، منافع و واکنشهای غیرخطی است که در هیچ نسخهی انتزاعی جا نمیگیرد و بنابراین نادیده میماند.
نکتهی دیگر این است که نبود «پوست در بازی» مکانیسم یادگیری را هم مختل میکند.
در شرایط عادی هزینه دادنْ فرد را وادار به بازنگری میکند اما وقتی هزینهای در کار نیست خطا تکرار میشود بدون آنکه اصلاحی در کار باشد.
به همین دلیل است که برخی از رادیکالترین نسخهها دقیقاً از سوی کسانی مطرح میشود که کمترین تماس را با واقعیت میدان دارند.
در نهایت، مسئله دامنگیر اخلاق هم میشود.
شجاعت، در این چارچوب، نه به معنای بیان مواضع تند بلکه به معنای پذیرش ریسکِ متناسب با آن موضع است.
اگر کسی دیگران را به مسیری پرهزینه دعوت میکند اما خود در معرض آن هزینه نیست این دیگر شجاعت نیست بلکه نوعی برونسپاریِ خطر یا ریسک است.
از این منظر، دفاع از حملهی نظامی و مداخله از طریق بمبارانهای هوایی خصوصا وقتی از موضعی بیهزینه (یا در اینجا غیرمتقارن از منظر ریسک) صورت میگیرد، نهتنها از نظر تحلیلی قابل اتکا نیست بلکه از منظر اخلاقی نیز محل تردیدهایی بسیار جدی است.
علی مسعودی | آسیمگی
👍16👎2
* «شاید نزدیک بودن به مرگ، زندگی را روشن کند.»
*
حسین شقاقی
امروز به یاد متن فلسفی عمیق و دوران سازی افتادم که در دل حضور در جبهه جنگ نگاشته شده است، «رساله منطقی-فلسفی» اثر ویتگنشتاین.
واقعیتهای بسیاری از زندگی او حاکی از این پیچیدگی شخصیت است اما برای من یکی از غامضترین مسائل درباره زندگی او، شرکت داوطلبانه در جنگ جهانی اول است.
ویتگنشتاین تقریبا تمام طول جنگ (به مدت چهار سال) سرباز نیروهای اتریش-مجارستان بود. مشارکت او در جنگ را نمیتوان محصول شور جوانی و هیجان زدگی دانست. هرچند او در ابتدای جنگ فقط ۲۵ سال داشت ولی در همان سن، فردی بسیار فرهیخته بود. تحصیلات فنی-مهندسی را به اتمام رسانده بود و یکسال بود که تحصیلات تکمیلی در فلسفه را آغاز کرده بود. فرزند خانوادهای مرفه و در عین حال اهل فرهنگ بود و از این رو ویتگنشتاین از سنین کودکی با ادبیات و موسیقی فاخر عمیقا آشنا بود.
ویتگنشتاین رساله منطقی-فلسفی را (که از مهمترین آثار فلسفی قرن بیستم است و فهم فقراتی از آن همچنان محل تفسیرهای متفاوت است) در ایام حضور در جبهه و اسارت نگاشت. زبان این رساله بسیار سرد و روح حاکم بر آن منطقی و ریاضی است. این ویژگیهای رساله منطقی-فلسفی این پرسش را ایجاد میکند که چطور شخصی با این ایدههای فلسفی سرد و ریاضیوار میتواند داوطلب حضور در آوردگاه جنگ باشد. آیا او حضور در جنگ را وظیفهای ملی میدید؟ آیا در جنگ جبهه خودی را حق و طرف مقابل را باطل می انگاشت؟
در یادداشتهایش در ایام جنگ هیچ شواهدی دال بر نگاه میهنپرستانه یا سیاسی و یا ایدئولوژیک در باب دولتهای طرف جنگ وجود ندارد، به نحوی که برخی فیلسوفان حضور او را در جبهه جنگ به لحاظ اخلاقی مورد نقد قرار دادند، چرا که به باور این دست از فیلسوفان نمیتوان بدون حق دانستن یک طرف و باطل دانستن طرف مقابل، اخلاقا وارد جنگ شد. اما به نظر میرسد برای ویتگنشتاین انگیزههایی عمیقتر برای حضور در جبهه وجود دارد. از مهمترین ویژگیهای جنگ برای ویتگنشتاین اندیشیدن به مساله معنای زندگی از رهگذر مواجهه با مرگ است.
یادداشتهای او در ایام جنگ، و همچنین فقراتی از رساله منطقی فلسفی حاکی از این است که مواجهه با مساله مرگ به زندگی معنا میدهد.در یادداشتهای روزانهاش مینویسد «شاید نزدیک بودن به مرگ، زندگی را روشن کند.» و در جایی دیگر میگوید «ترس همیشه با من است، اما باید یاد بگیرم که با آن زندگی کنم» و در جای دیگر چیزی به این مضمون میگوید که «میخواهم انسان شایستهای بشوم.»
او مینویسد: «من فقط میتوانم بر خودم تأثیر بگذارم؛ دنیا را نمیتوانم تغییر دهم. اما خودم را میتوانم.» این جملات حاکی از این است که او جنگ را نوعی عرصه آزمایش شخصیت یا بلکه میدان پرورش شخصیت میدید.
در رساله منطقی-فلسفی ایده سکوت اهمیت زیادی دارد. در یکی از فقرات معروف رساله منطقی-فلسفی ویتگنشتاین میگوید «در باب آنچه نمیتوان سخن گفت باید سکوت کرد.» آشنایان با رساله منطقی-فلسفی میدانند مقصود از آنچه میتوان درباره آن سخن گفت، واقعیتهای جهان است (اشیا، جانوران و...) و از جمله آنچیزهایی که نمیتوان در باب آن سخن گفت اموری است چون معنای زندگی و اخلاق. اینها گفتنی نیستند بلکه نشان دادنیاند. اینها اموری است که در متن زندگی تجربه و نشان داده میشوند. در هنگام مواجهه با نیستی و مرگ، و در لحظه تنازع بقا است که دغدغه بقای دیگران گواه و نشانگر شخصیت اخلاقی است.
اخلاقیات و معنای زندگی لقلقه زبان نیستند، بلکه در آوردگاه زندگی نشان داده میشوند. در حال حاضر اغلب ما نه داوطلبانه بلکه از جبر روزگار داخل وضع جنگی قرار گرفتیم (کاش در این وضع قرار نمیگرفتیم). این وضع میتواند هر روز به شکلی وحشتناکتر درآید، حتی ممکن است از منابع انرژی مثل برق و گاز محروم شویم، ممکن است دچار قحطی شویم و... این وضع برای هر انسان
ی که به شکل طبیعی میل به بقا دارد اسفبار است. در عین حال از مسیر این تجربه اسفبار وزن اخلاقی شخصیت ما - دست کم برای خودمان - نمایان میشود.
انسان در این میدان احتمالا بیشتر در موقعیتهای مرزی اخلاقی قرار میگیرد و در مییابد که تا چه حد دغدغهاش از بقای خودش فراتر میرود و سلامت، امنیت و حیات دیگران برایش اولویت دارد. در چنین موقعیتهایی است که میزان فضیلت هر شخص نمایان میشود. شاید این یکی از عریانترین عرصهها برای محک اخلاقی ما و، از آن مسیر، یافتن معنای زندگی ما است.
متن کامل در ایبنا
@neocritic
*
حسین شقاقی
امروز به یاد متن فلسفی عمیق و دوران سازی افتادم که در دل حضور در جبهه جنگ نگاشته شده است، «رساله منطقی-فلسفی» اثر ویتگنشتاین.
واقعیتهای بسیاری از زندگی او حاکی از این پیچیدگی شخصیت است اما برای من یکی از غامضترین مسائل درباره زندگی او، شرکت داوطلبانه در جنگ جهانی اول است.
ویتگنشتاین تقریبا تمام طول جنگ (به مدت چهار سال) سرباز نیروهای اتریش-مجارستان بود. مشارکت او در جنگ را نمیتوان محصول شور جوانی و هیجان زدگی دانست. هرچند او در ابتدای جنگ فقط ۲۵ سال داشت ولی در همان سن، فردی بسیار فرهیخته بود. تحصیلات فنی-مهندسی را به اتمام رسانده بود و یکسال بود که تحصیلات تکمیلی در فلسفه را آغاز کرده بود. فرزند خانوادهای مرفه و در عین حال اهل فرهنگ بود و از این رو ویتگنشتاین از سنین کودکی با ادبیات و موسیقی فاخر عمیقا آشنا بود.
ویتگنشتاین رساله منطقی-فلسفی را (که از مهمترین آثار فلسفی قرن بیستم است و فهم فقراتی از آن همچنان محل تفسیرهای متفاوت است) در ایام حضور در جبهه و اسارت نگاشت. زبان این رساله بسیار سرد و روح حاکم بر آن منطقی و ریاضی است. این ویژگیهای رساله منطقی-فلسفی این پرسش را ایجاد میکند که چطور شخصی با این ایدههای فلسفی سرد و ریاضیوار میتواند داوطلب حضور در آوردگاه جنگ باشد. آیا او حضور در جنگ را وظیفهای ملی میدید؟ آیا در جنگ جبهه خودی را حق و طرف مقابل را باطل می انگاشت؟
در یادداشتهایش در ایام جنگ هیچ شواهدی دال بر نگاه میهنپرستانه یا سیاسی و یا ایدئولوژیک در باب دولتهای طرف جنگ وجود ندارد، به نحوی که برخی فیلسوفان حضور او را در جبهه جنگ به لحاظ اخلاقی مورد نقد قرار دادند، چرا که به باور این دست از فیلسوفان نمیتوان بدون حق دانستن یک طرف و باطل دانستن طرف مقابل، اخلاقا وارد جنگ شد. اما به نظر میرسد برای ویتگنشتاین انگیزههایی عمیقتر برای حضور در جبهه وجود دارد. از مهمترین ویژگیهای جنگ برای ویتگنشتاین اندیشیدن به مساله معنای زندگی از رهگذر مواجهه با مرگ است.
یادداشتهای او در ایام جنگ، و همچنین فقراتی از رساله منطقی فلسفی حاکی از این است که مواجهه با مساله مرگ به زندگی معنا میدهد.در یادداشتهای روزانهاش مینویسد «شاید نزدیک بودن به مرگ، زندگی را روشن کند.» و در جایی دیگر میگوید «ترس همیشه با من است، اما باید یاد بگیرم که با آن زندگی کنم» و در جای دیگر چیزی به این مضمون میگوید که «میخواهم انسان شایستهای بشوم.»
او مینویسد: «من فقط میتوانم بر خودم تأثیر بگذارم؛ دنیا را نمیتوانم تغییر دهم. اما خودم را میتوانم.» این جملات حاکی از این است که او جنگ را نوعی عرصه آزمایش شخصیت یا بلکه میدان پرورش شخصیت میدید.
در رساله منطقی-فلسفی ایده سکوت اهمیت زیادی دارد. در یکی از فقرات معروف رساله منطقی-فلسفی ویتگنشتاین میگوید «در باب آنچه نمیتوان سخن گفت باید سکوت کرد.» آشنایان با رساله منطقی-فلسفی میدانند مقصود از آنچه میتوان درباره آن سخن گفت، واقعیتهای جهان است (اشیا، جانوران و...) و از جمله آنچیزهایی که نمیتوان در باب آن سخن گفت اموری است چون معنای زندگی و اخلاق. اینها گفتنی نیستند بلکه نشان دادنیاند. اینها اموری است که در متن زندگی تجربه و نشان داده میشوند. در هنگام مواجهه با نیستی و مرگ، و در لحظه تنازع بقا است که دغدغه بقای دیگران گواه و نشانگر شخصیت اخلاقی است.
اخلاقیات و معنای زندگی لقلقه زبان نیستند، بلکه در آوردگاه زندگی نشان داده میشوند. در حال حاضر اغلب ما نه داوطلبانه بلکه از جبر روزگار داخل وضع جنگی قرار گرفتیم (کاش در این وضع قرار نمیگرفتیم). این وضع میتواند هر روز به شکلی وحشتناکتر درآید، حتی ممکن است از منابع انرژی مثل برق و گاز محروم شویم، ممکن است دچار قحطی شویم و... این وضع برای هر انسان
ی که به شکل طبیعی میل به بقا دارد اسفبار است. در عین حال از مسیر این تجربه اسفبار وزن اخلاقی شخصیت ما - دست کم برای خودمان - نمایان میشود.
انسان در این میدان احتمالا بیشتر در موقعیتهای مرزی اخلاقی قرار میگیرد و در مییابد که تا چه حد دغدغهاش از بقای خودش فراتر میرود و سلامت، امنیت و حیات دیگران برایش اولویت دارد. در چنین موقعیتهایی است که میزان فضیلت هر شخص نمایان میشود. شاید این یکی از عریانترین عرصهها برای محک اخلاقی ما و، از آن مسیر، یافتن معنای زندگی ما است.
متن کامل در ایبنا
@neocritic
👍9
وسط ـ باز!
حسین شیخ رضایی
گرایشها و نیروهای سیاسی را دستکم به دو شکل میتوان تقسیمبندی کرد. اول، با نگاه به محتوای حرفی که میزنند و جایگاه نسبیشان روی طیف آرای سیاسی. در این نوع تقسیمبندی، مثلا طیفی داریم که از چپ افراطی به راست افراطی کشیده میشود.
اگر نگاه جایگاهی را در طبقهبندی نیروهای سیاسی اتخاذ کنیم، آنگاه "میانهروی" معنا پیدا میکند. میانهرو کسی است که در جایی میانه طیف ایستاده است، و فیالمثل تفکراتش نه خیلی به چپ افراطی نزدیک است و نه به راست افراطی. مشخص است که میانهروی در این معنا بهخودیخود امری مثبت و فضیلت به حساب نمیآید. از قضا، چهبسا کسی استدلال کند در فلان موضوع خاص، داشتن نگاهی نزدیک به انتهای طیف درستتر است تا موضعی میانه.
اما دومین شیوه در تقسیمبندی نیروهای سیاسی، نه نگاه به محتوای حرف آنها، بلکه نگاه به روش آنها در حفظ باورهایشان و دفاع از آنها، روش آنها در حل مسائل سیاسی، و رویکردشان در کنار آمدن با شرایط دائما متغیر جهان سیاست است. طبق این تقسیمبندی، ممکن است دو گروه که کاملا به لحاظ محتوای باورهای سیاسی خود مخالف هستند، هر دو شیوهای واحد در حل مسائل سیاسی داشته باشند. یا به عکس، دو گروهی که به لحاظ محتوای فکری نزدیکاند، بهلحاظ شیوه حل مسائل سیاسی بسیار دور از هم باشند.
اگر این نگاه معطوف به روش را در طبقهبندی نیروهای سیاسی اتخاذ کنیم، آنگاه "اعتدال" معنا پیدا میکند. نیروی سیاسی معتدل، فارغ از اینکه راست، میانه یا چپ باشد، اهل "تعدیل" است. و تعدیل در این معنای فنی یعنی نوعی سبک سیاستورزی که در آن، حداکثر تلاش صورت میگیرد تا میان منافع، گروهها و قدرتهای مختلف تعادل برقرار شود.
نیروی سیاسی معتدل، برخلاف نیروی سیاسی افراطی و متعصب، تکبعدی نیست؛ همواره به مجموعه عوامل دخیل نگاهی چندبعدی دارد؛ و میکوشد با رویکردی کثرتگرایانه تعادل را میان ایدهها، منافع و نیروهای اجتماعی برقرار کند. نیروی سیاسی معتدل از دادن و گرفتن امتیاز، از مصالحه و مذاکره، و از خاکستری دیدن امور ترسی ندارد. او امور را به خیر و شر مطلق تقسیم نمیکند، و با اینکه آرمان و هدفی سیاسی دارد و حاضر است برای رسیدن به آن هزینه دهد، چانهزنی بر سر امور و یافتن بهترین و کمهزینهترین راه را با کسب بیشترین اجماع گناه نمیشمارد.
برخلاف میانهروی که در فضیلت بودن آن تردید وجود دارد، اعتدال از نظر بسیاری از متفکران سیاسی فضیلت است.
در ماهها و سالهای پیش از جنگ اخیر، وقتی با انواع و اقسام راههای شناختی و تبلیغاتی و سیاسی راه رسیدن به جنگ در اذهان شهروندان در حال هموارسازی بود، گروهی از فعالان و تحلیلگران داخلی و خارجی هر نوع اعتدالی را در صحنه سیاسی هدف قرار دادند. آنان با پیش کشیدن مفهوم "وسطباز" (کسی که بهنحوی موضعگیری میکند که هر کدام از دو طرف ماجرا پیروز شد، سر او بیکلاه نماند) تلاش کردند هر کسی را که رویکردی افراطی و دوقطبی به موضوعات ندارد وسطباز معرفی کنند و بعد او را با انواع برچسبها از صحنه به در کنند.
از مدتها پیش در گفتار سیاسی چنین جا افتاد که اعتدالگرایی همان اصلاحطلبی است و چون طبق شعار "اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا"، داستان اصلاحطلبی سیاسی به انتها رسیده است، پس اعتدالگرایی هم محلی از اعراب ندارد.
در این خط تبلیغی و فکری، گویی فرض بر این است که هر نیروی فعال داخلی، از زندانی سیاسی گرفته تا هنرمند و کنشگر مرزی و ...، بهصرف اینکه موضعی افراطی ندارد، لکهدار و معیوب و وسطباز است و تنها گزینه قابلدفاع افراطگرایی است. این خط تبلیغاتی و شناختی سبب شد صحنه بیش از پیش به دست افراطگرایان بیفتد. طبیعی است که در چنین محیط قطبیشدهای، احتمال رخ دادن جنگ و کینهجویی بیشتر میشود.
هدفگیری و ترور برخی نیروهای معتدل در خلال جنگ اخیر نیز نشان داد که امریکا و اسرائیل آگاهانه سعی در خالی کردن صحنه از نیروهای معتدل دارند. در غیاب نیروهای معتدل، مذاکره و مصالحه و یافتن راهحلهای سیاسی که در کنار مقاومت نظامی لازمه برونرفت از وضعیت فعلی است، در حکم زیر پا گذاشتن ارزشها تلقی خواهد شد.
از اصلاحطلبی در مقام گرایشی سیاسی در ایران راضی باشیم یا ناراضی، و آن را شکستخورده بدانیم یا نه، یکی دانستن اعتدالگرایی با اصلاحطلبی خلطی مهم است. میتوان چپ معتدل، راست معتدل، اصلاحطلب معتدل یا محافظهکار معتدل بود. تقویت رویکرد اعتدالی در فضای سیاسی جامعه نه تنها تعارضی با دفاع نظامی ندارد، بلکه میتواند مکمل آن باشد و به کشور اجازه دهد در لحظه درست از داشتههایش در عرصه نظامی بیشترین بهرهبرداری سیاسی را انجام دهد.
از ایبنا
@neocritic
حسین شیخ رضایی
گرایشها و نیروهای سیاسی را دستکم به دو شکل میتوان تقسیمبندی کرد. اول، با نگاه به محتوای حرفی که میزنند و جایگاه نسبیشان روی طیف آرای سیاسی. در این نوع تقسیمبندی، مثلا طیفی داریم که از چپ افراطی به راست افراطی کشیده میشود.
اگر نگاه جایگاهی را در طبقهبندی نیروهای سیاسی اتخاذ کنیم، آنگاه "میانهروی" معنا پیدا میکند. میانهرو کسی است که در جایی میانه طیف ایستاده است، و فیالمثل تفکراتش نه خیلی به چپ افراطی نزدیک است و نه به راست افراطی. مشخص است که میانهروی در این معنا بهخودیخود امری مثبت و فضیلت به حساب نمیآید. از قضا، چهبسا کسی استدلال کند در فلان موضوع خاص، داشتن نگاهی نزدیک به انتهای طیف درستتر است تا موضعی میانه.
اما دومین شیوه در تقسیمبندی نیروهای سیاسی، نه نگاه به محتوای حرف آنها، بلکه نگاه به روش آنها در حفظ باورهایشان و دفاع از آنها، روش آنها در حل مسائل سیاسی، و رویکردشان در کنار آمدن با شرایط دائما متغیر جهان سیاست است. طبق این تقسیمبندی، ممکن است دو گروه که کاملا به لحاظ محتوای باورهای سیاسی خود مخالف هستند، هر دو شیوهای واحد در حل مسائل سیاسی داشته باشند. یا به عکس، دو گروهی که به لحاظ محتوای فکری نزدیکاند، بهلحاظ شیوه حل مسائل سیاسی بسیار دور از هم باشند.
اگر این نگاه معطوف به روش را در طبقهبندی نیروهای سیاسی اتخاذ کنیم، آنگاه "اعتدال" معنا پیدا میکند. نیروی سیاسی معتدل، فارغ از اینکه راست، میانه یا چپ باشد، اهل "تعدیل" است. و تعدیل در این معنای فنی یعنی نوعی سبک سیاستورزی که در آن، حداکثر تلاش صورت میگیرد تا میان منافع، گروهها و قدرتهای مختلف تعادل برقرار شود.
نیروی سیاسی معتدل، برخلاف نیروی سیاسی افراطی و متعصب، تکبعدی نیست؛ همواره به مجموعه عوامل دخیل نگاهی چندبعدی دارد؛ و میکوشد با رویکردی کثرتگرایانه تعادل را میان ایدهها، منافع و نیروهای اجتماعی برقرار کند. نیروی سیاسی معتدل از دادن و گرفتن امتیاز، از مصالحه و مذاکره، و از خاکستری دیدن امور ترسی ندارد. او امور را به خیر و شر مطلق تقسیم نمیکند، و با اینکه آرمان و هدفی سیاسی دارد و حاضر است برای رسیدن به آن هزینه دهد، چانهزنی بر سر امور و یافتن بهترین و کمهزینهترین راه را با کسب بیشترین اجماع گناه نمیشمارد.
برخلاف میانهروی که در فضیلت بودن آن تردید وجود دارد، اعتدال از نظر بسیاری از متفکران سیاسی فضیلت است.
در ماهها و سالهای پیش از جنگ اخیر، وقتی با انواع و اقسام راههای شناختی و تبلیغاتی و سیاسی راه رسیدن به جنگ در اذهان شهروندان در حال هموارسازی بود، گروهی از فعالان و تحلیلگران داخلی و خارجی هر نوع اعتدالی را در صحنه سیاسی هدف قرار دادند. آنان با پیش کشیدن مفهوم "وسطباز" (کسی که بهنحوی موضعگیری میکند که هر کدام از دو طرف ماجرا پیروز شد، سر او بیکلاه نماند) تلاش کردند هر کسی را که رویکردی افراطی و دوقطبی به موضوعات ندارد وسطباز معرفی کنند و بعد او را با انواع برچسبها از صحنه به در کنند.
از مدتها پیش در گفتار سیاسی چنین جا افتاد که اعتدالگرایی همان اصلاحطلبی است و چون طبق شعار "اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا"، داستان اصلاحطلبی سیاسی به انتها رسیده است، پس اعتدالگرایی هم محلی از اعراب ندارد.
در این خط تبلیغی و فکری، گویی فرض بر این است که هر نیروی فعال داخلی، از زندانی سیاسی گرفته تا هنرمند و کنشگر مرزی و ...، بهصرف اینکه موضعی افراطی ندارد، لکهدار و معیوب و وسطباز است و تنها گزینه قابلدفاع افراطگرایی است. این خط تبلیغاتی و شناختی سبب شد صحنه بیش از پیش به دست افراطگرایان بیفتد. طبیعی است که در چنین محیط قطبیشدهای، احتمال رخ دادن جنگ و کینهجویی بیشتر میشود.
هدفگیری و ترور برخی نیروهای معتدل در خلال جنگ اخیر نیز نشان داد که امریکا و اسرائیل آگاهانه سعی در خالی کردن صحنه از نیروهای معتدل دارند. در غیاب نیروهای معتدل، مذاکره و مصالحه و یافتن راهحلهای سیاسی که در کنار مقاومت نظامی لازمه برونرفت از وضعیت فعلی است، در حکم زیر پا گذاشتن ارزشها تلقی خواهد شد.
از اصلاحطلبی در مقام گرایشی سیاسی در ایران راضی باشیم یا ناراضی، و آن را شکستخورده بدانیم یا نه، یکی دانستن اعتدالگرایی با اصلاحطلبی خلطی مهم است. میتوان چپ معتدل، راست معتدل، اصلاحطلب معتدل یا محافظهکار معتدل بود. تقویت رویکرد اعتدالی در فضای سیاسی جامعه نه تنها تعارضی با دفاع نظامی ندارد، بلکه میتواند مکمل آن باشد و به کشور اجازه دهد در لحظه درست از داشتههایش در عرصه نظامی بیشترین بهرهبرداری سیاسی را انجام دهد.
از ایبنا
@neocritic
👍7
Critic l مریم نصر
وسط ـ باز! حسین شیخ رضایی گرایشها و نیروهای سیاسی را دستکم به دو شکل میتوان تقسیمبندی کرد. اول، با نگاه به محتوای حرفی که میزنند و جایگاه نسبیشان روی طیف آرای سیاسی. در این نوع تقسیمبندی، مثلا طیفی داریم که از چپ افراطی به راست افراطی کشیده میشود.…
به تفکیک میانهروی از اعتدال در کتاب افراطگرایی؛ تحلیلی فلسفی، نوشته قاسم کسام، ترجمه حسین شیخرضایی، نشر کرگدن، ۱۴۰۴ اشاره شده است.
@neocritic
@neocritic
👍3
✍🏻
سلاح کشتارجمعی
باتری لپتاپم دیماه خراب شد. تعمیرکار مطمئنی معرفی کردند. روز ۱۷ دیماه تلفن کردم، گفت شنبه تماس بگیر و دیگر هرگز تلفنش را جواب نداد. امیدوارم سالم و آزاد باشی آقای تعمیرکار.
صبح زود، همسرم قبل از اینکه برود مرا بیدار کرد که «بنشین سر کارهات، معلوم نیست تا کی برق داشته باشیم». خوابآلود لپتاپ را روشن کردم و مشغول نظم و اولویت دادن به فایلها شدم و خیلی سریع...دیدهاید چطور ناگهان باتری آدم خالی میکند و خاموش میشود؟
نمیشود با اضطراب و شتاب به این کارها سامان داد. باید با آرامش یکی یکی کتابها را بررسی کنم. به کتابهای جدید نیاز دارم. خیلی توهینآمیز است برای فلسفه و کتابها... تحقیر است برای خود آدم اینطور عجله و شلخته... درثانیه احساس نفرت کردم، از همه ایرانیان جنگطلبی که خارج از ایران شبها خوب میخوابند و روزها سر کارند پشت لپتاپهای باتریدارشان، اینترنت دارند و تعمیرکارشان گم نشده.
فکر کردم اینترنت که وصل شد همه چراغهای رابطه با این خائنان را خاموش خواهم کرد. باور نمیکنم آنها که مهاجرتشان را چونان «دستاورد» به ما میفروختند و دل میسوزاندند؛ حالا تا حد رضایت به نابودی نگران وطن شده باشند.
(نخوردن صبحانه و کاهش قند خون هم البته موثر بود در تشدید این احساسات)
جایی خواندم که «تحقیر» آن کاری را با روان آدمها میکند که بمب اتم با بدنها. تحقیر سلاح کشتار جمعی است.
در همین جنگ تحقیرهای ترامپ در کنار تهدیدهایش خشم عمومی گستردهای ایجادکرده. بویژه بین مردمی که عزت و شرف فضای قابل توجهی از خزانه عاطفی فرهنگشان را پر کرده است.
صبحانه که خوردم توانستم نفرت خودم را بهتر ببینم. خشم و نفرتی که حاصل تحقیر است. تحقیری که چشمها را کور و گوشها را کر میکند.
پژوهش درباره گاندی هم نمیتواند ترمیم کند تحقیر آن استاد دانشگاه را که بعد از بازداشت ازش اعتراف تلوزیونی پخش کردند. جایزه صلح نوبل هم نمیتواند مانع توجیه جنگ شود وقتی از همان ابتدای برنده شدن جایزه، خودت و خانوادهات موضوع تحقیر رسانهها شدید، ولی بهوقت خطر همه طلبکار اعتبارت هستند. تحقیر آن همه دانشگاهی و دانشجوی از درس مانده و آواره و سرخورده؛ تحقیر همه اخراجیهای قربانی تنگنظری، همه «رد صلاحیت عمومی»ها؛ تحقیر صورتهای ازریخت افتاده با اسید؛ تحقیر خبرنگارانی که متواری شدند؛ تحقیر مادری که میخواست ون گشت ارشاد را متوقف کند؛ تحقیر زنی که از مویش بر زمین کشیده شد؛ تحقیر هنرمند ممنوعالکار؛ تحقیر اساتید اخراج شده بابت دفاع از دانشگاه که مجبور شدند توبهنامه امضا کنند؛ تحقیر قهرمانیکه زن و بچهاش را از پرواز پیاده کردند؛ تحقیر پهلوانی که همه حسابهای بانکی اش را بستند؛ تحقیر روحانی منتقد خلع لباس شده، تحقیر نوجوانی که باتوم زانویش را چنان خرد کرد که هرگز نتوانست دوباره فوتبال بازی کند...تحقیر آن خواننده که بعداز جنگ دوازده روزه همه حیثیتاش را گذاشت که در میدان آزادی کنسرت برگزار کند و میدان را به روی نوازندگانش بستند... تحقیر هربار مصادره کردن حضور مردم به امید تغییر...
احتمالا از عظمت آنکه رغم همه اینها ایستاده باید تعجب کرد، نه آنکه روگردانده یا ساکت شده.
ماجرا اصول و منطق و آرمان و «قطبنما وطن است» نیست که با استدلال و حماسهسرایی قانع شود. ضمن اینکه سنخ روانی آدمها با هم متفاوت است... دلبستگیها و دلبریدگیهایشان هم.
دوربین را روی خشم خودم چرخاندم. فکر کردم در آیندهای دور، خیلی دور، خواهم توانست به اندازه خودم ببخشم؟
چای سرد شد...
@neoritic
سلاح کشتارجمعی
باتری لپتاپم دیماه خراب شد. تعمیرکار مطمئنی معرفی کردند. روز ۱۷ دیماه تلفن کردم، گفت شنبه تماس بگیر و دیگر هرگز تلفنش را جواب نداد. امیدوارم سالم و آزاد باشی آقای تعمیرکار.
صبح زود، همسرم قبل از اینکه برود مرا بیدار کرد که «بنشین سر کارهات، معلوم نیست تا کی برق داشته باشیم». خوابآلود لپتاپ را روشن کردم و مشغول نظم و اولویت دادن به فایلها شدم و خیلی سریع...دیدهاید چطور ناگهان باتری آدم خالی میکند و خاموش میشود؟
نمیشود با اضطراب و شتاب به این کارها سامان داد. باید با آرامش یکی یکی کتابها را بررسی کنم. به کتابهای جدید نیاز دارم. خیلی توهینآمیز است برای فلسفه و کتابها... تحقیر است برای خود آدم اینطور عجله و شلخته... درثانیه احساس نفرت کردم، از همه ایرانیان جنگطلبی که خارج از ایران شبها خوب میخوابند و روزها سر کارند پشت لپتاپهای باتریدارشان، اینترنت دارند و تعمیرکارشان گم نشده.
فکر کردم اینترنت که وصل شد همه چراغهای رابطه با این خائنان را خاموش خواهم کرد. باور نمیکنم آنها که مهاجرتشان را چونان «دستاورد» به ما میفروختند و دل میسوزاندند؛ حالا تا حد رضایت به نابودی نگران وطن شده باشند.
(نخوردن صبحانه و کاهش قند خون هم البته موثر بود در تشدید این احساسات)
جایی خواندم که «تحقیر» آن کاری را با روان آدمها میکند که بمب اتم با بدنها. تحقیر سلاح کشتار جمعی است.
در همین جنگ تحقیرهای ترامپ در کنار تهدیدهایش خشم عمومی گستردهای ایجادکرده. بویژه بین مردمی که عزت و شرف فضای قابل توجهی از خزانه عاطفی فرهنگشان را پر کرده است.
صبحانه که خوردم توانستم نفرت خودم را بهتر ببینم. خشم و نفرتی که حاصل تحقیر است. تحقیری که چشمها را کور و گوشها را کر میکند.
پژوهش درباره گاندی هم نمیتواند ترمیم کند تحقیر آن استاد دانشگاه را که بعد از بازداشت ازش اعتراف تلوزیونی پخش کردند. جایزه صلح نوبل هم نمیتواند مانع توجیه جنگ شود وقتی از همان ابتدای برنده شدن جایزه، خودت و خانوادهات موضوع تحقیر رسانهها شدید، ولی بهوقت خطر همه طلبکار اعتبارت هستند. تحقیر آن همه دانشگاهی و دانشجوی از درس مانده و آواره و سرخورده؛ تحقیر همه اخراجیهای قربانی تنگنظری، همه «رد صلاحیت عمومی»ها؛ تحقیر صورتهای ازریخت افتاده با اسید؛ تحقیر خبرنگارانی که متواری شدند؛ تحقیر مادری که میخواست ون گشت ارشاد را متوقف کند؛ تحقیر زنی که از مویش بر زمین کشیده شد؛ تحقیر هنرمند ممنوعالکار؛ تحقیر اساتید اخراج شده بابت دفاع از دانشگاه که مجبور شدند توبهنامه امضا کنند؛ تحقیر قهرمانیکه زن و بچهاش را از پرواز پیاده کردند؛ تحقیر پهلوانی که همه حسابهای بانکی اش را بستند؛ تحقیر روحانی منتقد خلع لباس شده، تحقیر نوجوانی که باتوم زانویش را چنان خرد کرد که هرگز نتوانست دوباره فوتبال بازی کند...تحقیر آن خواننده که بعداز جنگ دوازده روزه همه حیثیتاش را گذاشت که در میدان آزادی کنسرت برگزار کند و میدان را به روی نوازندگانش بستند... تحقیر هربار مصادره کردن حضور مردم به امید تغییر...
احتمالا از عظمت آنکه رغم همه اینها ایستاده باید تعجب کرد، نه آنکه روگردانده یا ساکت شده.
ماجرا اصول و منطق و آرمان و «قطبنما وطن است» نیست که با استدلال و حماسهسرایی قانع شود. ضمن اینکه سنخ روانی آدمها با هم متفاوت است... دلبستگیها و دلبریدگیهایشان هم.
دوربین را روی خشم خودم چرخاندم. فکر کردم در آیندهای دور، خیلی دور، خواهم توانست به اندازه خودم ببخشم؟
چای سرد شد...
@neoritic
👍32👎4
✍🏻
شما اگر اهل نوشتن باشید، بهویژه در شبکههای اجتماعی که شتابش بالاست، احتمالا راحتتر تشخیص میدهید اگر نویسنده داشته گریه میکرده موقع نوشتن متن.
کلمات برخی از تحلیلهایی که این چند روز میخوانم خیس از اشک است. از آن مهندسی که برای فولاد مبارکه نوشته، یا آنکه برای پل کرج، یا پتروشیمی یا آن یکی که برای انسیتو پاستور.
میبینی متن جدی آدم فنی یا دانشگاهی هر چه پیشتر میرود از زبان رسمی فاصله میگیرد، کلماتش از رسمیت میافتند و میغلتد به قربانصدقه رفتن. معلوم است رها کرده کلمات را با اشک... گاهی سطرهای پایانی خود نامه عاشقانه است با زبان شرمنده و ناشیانه.
قربان صدقه ایران، قربان صدقه شهرهای ایران، دشت و دمن و خیابانها و خانههایش، قربان صدقه کتابهای سوخته در دفتر دانشگاه شریف، قربان صدقه طوطیهای باغ انسیتو پاستور، قربان صدقه انعکاس تصویر ستونهای چهلستون ... پیداست اشکها تا زیر چانه رسیده و مچاله شده نویسنده شق و رق تا نوشته این کلمات را.
@neocritic
شما اگر اهل نوشتن باشید، بهویژه در شبکههای اجتماعی که شتابش بالاست، احتمالا راحتتر تشخیص میدهید اگر نویسنده داشته گریه میکرده موقع نوشتن متن.
کلمات برخی از تحلیلهایی که این چند روز میخوانم خیس از اشک است. از آن مهندسی که برای فولاد مبارکه نوشته، یا آنکه برای پل کرج، یا پتروشیمی یا آن یکی که برای انسیتو پاستور.
میبینی متن جدی آدم فنی یا دانشگاهی هر چه پیشتر میرود از زبان رسمی فاصله میگیرد، کلماتش از رسمیت میافتند و میغلتد به قربانصدقه رفتن. معلوم است رها کرده کلمات را با اشک... گاهی سطرهای پایانی خود نامه عاشقانه است با زبان شرمنده و ناشیانه.
قربان صدقه ایران، قربان صدقه شهرهای ایران، دشت و دمن و خیابانها و خانههایش، قربان صدقه کتابهای سوخته در دفتر دانشگاه شریف، قربان صدقه طوطیهای باغ انسیتو پاستور، قربان صدقه انعکاس تصویر ستونهای چهلستون ... پیداست اشکها تا زیر چانه رسیده و مچاله شده نویسنده شق و رق تا نوشته این کلمات را.
@neocritic
👍54👎3
.
سیمون وی، جاذبه و رحمت، ترجمه بهزاد حسینزاده
@neocritic
[ایده] اسرائیل نفرینی است بر دوش جهان... گویی طرحی درکار بوده باشد، همه چیز آلوده و پلید میگردد، تا به روشنی تمام نشان داده شود که: بنگرید! اینک شر!
سیمون وی، جاذبه و رحمت، ترجمه بهزاد حسینزاده
@neocritic
👍37👎5