Critic l مریم نصر
3.16K subscribers
374 photos
56 videos
29 files
332 links
«بودن در زمانه خود … مخالفت با زمانه خود است، بودنِ نقاد در زمانه خود است، بیرون از قاب زمانه بودن است»
فرانسواز دستور

تماس: Maryam.nasr[at] gmail.com
Download Telegram
DEEPA.research
البته حال و روزگار تلخ و ایام هولناکی را که تجربه میکنند عزیزان ما در ایران نمیتوان به زبان ساده آن هم از دور، توصیف یا تبیین یا تحلیل کرد؛ و بسیار صادقانه تلاش متعهدانه دوستانی همچون خانم دکتر مریم نصر را برای چیزی گفتن و چیزی نوشتن ارج میگذارم؛ لیکن، شایسته…
✍🏻

یادگرفته‌ایم بین سطور را بخوانیم و اغلب ما، مگر معدودی، پر از «زخم‌هایی که نشمرده‌ایم».

اگر اشتباه نکنم هانا آرنت است که می‌گوید فکر کردن در شرایط بحرانی فکر کردن بدون نرده است. تاریک است و انگار می‌خواهی از پله بالا بروی، ولی نرده‌ای نیست که دستت را به آن بگیری. همه جا مه‌آلود، اخبار و اطلاعات نادقیق و تو هم که جاکَن‌شده. مثل شرایط عادی نیست که حداقل توی ذهن خودت تکلیف‌ات روشن باشد. به‌شیوه سقراط بدون اینکه مخاطبی داشته باشی با خودت گفتگو می‌کنی و مچ خودت را می‌گیری که چه شد «برای...» و به‌سوی...؟

در تاریک‌ترین ساعات شب‌ که خواب نیست و ذهن دوبار هوشیارتر است به برکت شرایط جنگی، باز هم به‌قول آرنت، تلاش می‌کنی ذهنیت خودت را چندان توسعه بدهی که قابلیت درک همدلانه (و نه الزاما موافقت با) چشم‌اندازهای متفاوت برای حفظ «ما» را پیدا کند و دوباره از اول می‌پرسی که در این زمانۀ بلا و عزا «برایِ...» چطور معنا می‌شود؟ آن هم با عواطفی چنین جوشیده و بخار شده که حتی اجازه نمی‌دهد تماس تلفنی دوست دغدغه‌مندت را جواب بدهی. ( به چشم من در این شرایط عواطف نه فقط برای من که برای او که چرخیده، سکوت کرده یا روگردانده هم نیروی اول و اصلی است. باید به آن گوش کرد و با آن حرف زد.)

باز، تجربه مشترک خیلی از ماست بار درد را زمین گذاشتن و دوباره بلند شدن و « برایِ...» را دنبال کردن. که اگر به محاسبه بود، اگر هر قاعده‌ای جز عشق به تحقق رویاهای مشترک داشت، هیچ کدام بعد از بار دوم بلند نمی‌شدیم. همه تا الان گم شده بودیم.

ولی اگر «بودن»‌مان را «برای...» معنا می‌بخشد، با علم به پس‌زده شدن، دوباره که ده‌باره باید ارزیابی کرد «بودن برای» را...اگر وطن است، اگر اخلاق است، اگر حق تعیین سرنوشت است، اگر کرامت انسان(ها) است، اگر برابری و حرمت است، اگر رواداری است، اگر تکثر است، اگر خودآیینی و آزادی است ...اگر «برای دانش‌آموزا برای آینده» است... باید هربار جای ایستادن کنارِ و برایِ اینها را در نسبت‌های نو به نو به‌هم‌پیچیده و برزمین پاشیده پیدا کرد، با انتخابِ نحوه بودنِ خود.

به «خود» یادآوری کرد که «برای زندگی» ایستادن یعنی مخالفت دربرابر هر «ظلمی» و هر «قلدری و خشونتی». یعنی مقاومت دربرابر کین‌توزی و نفرت و حذف و ریختن خون بی‌گناهان.


«عشق یعنی تو [هم] باشی»


@neocritic
👍12👎6
✍🏻
موشک‌هایی که به مدرسه میناب اصابت کرد تفاوتی میان دختران و پسران ما قائل نشد. کشتار کودکان دبستانی و پیش‌دبستانی سوگنامه مطلق است. وقتی رسانه تنها بر یک گروه تمرکز می‌کند، ناخودآگاه رنجِ گروه دیگر را «کم‌اهمیت‌تر» جلوه می‌دهد. نادیده گرفتنِ پسران خردسال در روایت‌های رسانه‌ای، با هر نیتی، پاک کردنِ بخشی از حقیقتِ این جنایت و غفلت از داغ سنگین خانواده‌های آن‌هاست.
چه نیازی به بازتولید کلیشه‌های جنسیتی در بازنمایی سوگی چنین جانخراش؟

@neocritic
👍36
Forwarded from مشق نو
📝📝📝پس از هابرماس

🔺یورگن هابرماس را چگونه می‌توان توصیف کرد؟

✍️نانسی فریزر | فیلسوف


🖊...جهان در حال تغییر بود. همان‌طور که «آسیب‌شناسی‌های حقوقی‌شدن» جای خود را به هرج‌ومرجِ نئولیبرال‌سازی می‌داد، نقد نیز باید تغییر مسیر می‌داد. به‌ویژه، نقدِ بحران نیاز به احیاء داشت. در غیر این صورت، چگونه می‌توان «ناکارآمدی‌های» نظام‌مند آشکاری مانند همه‌گیری‌های جهانی و گرمایش سیاره، بدهی‌های سرسام‌آور و سقوط دستمزدها، کاهش خدمات عمومی و زیرساخت‌های رو به زوال، مرزهای سخت‌گیرانه و قربانی‌کردن‌های آزارگرانه، دموکراسی‌زدایی و نظامی‌گری، نسل‌کشی و جنگ گرم را درک کرد– و چگونه می‌توان آن‌ها را نه به‌عنوان «بدی‌های» تصادفی، بلکه به‌عنوان پیامدهای غیرتصادفیِ منطق درونی سرمایه‌داری فهمید؟

🖊در جستجوی شکل‌های غیراقتصادیِ نظریه‌ی بحران، بار دیگر به سراغ هابرماس رفتم. بحران مشروعیت این شایستگی بزرگ را داشت که چرخش نسل من به سمت ارزش‌های «پسا-مادی» را در دگرگونی‌های ساختاری-نهادیِ جامعه‌ی سرمایه‌داری ریشه‌یابی کند. اما دو مورد از تزهای اصلیِ آن چندان درست به نظر نمی‌رسیدند. من نه متقاعد شده بودم که بحران سیاسیِ مشروعیت، جایگزین بحران اقتصادیِ انباشت شده است، و نه بر این باور بودم که شهروندان دموکراتیک باید جایگزین فرودستانِ تحت‌ستم به‌عنوان عاملان اصلیِ دگرگونی شوند.

🖊من به جاهایی دیگر رو آوردم: به گرامشی در باب هژمونی و ضدهژمونی؛ به آلتوسر درباره‌ی ایدئولوژی؛ به نظریه‌پردازان فمینیست درباره‌ی بازتولید اجتماعی؛ به اکو-مارکسیست‌ها در مورد «طبیعت‌های» سرمایه؛ به دانیل بل و لوک بولتانسکی پیرامون فرهنگ‌های آن؛ به رزا لوکزامبورگ و دیو بویس در باب امپریالیسم نژادپرستانه؛ به ادوارد سعید و رشید خالدی در خصوص استعمار شهرک‌نشین؛ به کارل پولانی در مورد کالایی‌سازیِ موهوم و مبارزه‌ی اجتماعی؛ به دیوید هاروی درباره‌ی نئولیبرالیسم؛ و به خود مارکس در باب منطق سرمایه. با این وجود، احساس می‌کردم که هابرماس به‌نوعی در هر قدم با من همراه است.

🖊این هابرماس بود که در ابتدا مسیر مرا به‌عنوان نظریه‌پرداز انتقادی روشن ساخت. من عمیقاً از این بابت سپاسگزارم. اما با گذشت سال‌ها، نوری که او می‌تاباند سوسو زد و کمرنگ شد– تا اینکه، با موضع‌گیری‌اش درباره‌ی غزه، گویی کاملاً خاموش شد. مورخان در نهایت تصمیم خواهند گرفت که آیا این موضع‌گیری استثناء بود، یا نقطه‌ی اوج فرآیند طولانی‌ای که در آن نظریه‌ی انتقادی مکتب فرانکفورت به شکلی از لیبرالیسم تبدیل شد که اغلب با امپریالیسم آمریکا همدست بوده است.

🖊من تمایل دارم در کنار کسانی قرار بگیرم که معتقدند هابرماس در ابتدا نظریه‌ی انتقادی را احیاء کرد، اما در نهایت به آن پایان داد. حتی اگر چنین باشد، او با حضور فوق‌العاده و غنای تفکرش، الهام‌بخش بسیاری از کسانی شد که همچنان به «نظریه‌پردازی انتقادی با نیت رهایی‌بخشی» و آرمان‌های سوسیالیستِ دموکراتیک مرتبط با آن متعهد مانده‌اند. شاید برخی از ما دیگر هابرماسی نباشیم، اما ما از او، همراه با او و در تقابل با او آموختیم که وفادار ماندن به مفهوم نقد به چه معناست.

🔸متن کامل این نوشتار را در لینک زیر بخوانید یا روی Instant View کلیک کنید
mashghenow.com/?p=6367

#نانسی_فریزر #یورگن_هابرماس #ترجمه

🔸نشانی تلگرام «مشق نو»:
t.me/mashghenowofficial
👍3👎2
Forwarded from فرنوشت (Fatemeh Farnaz Hosseini)
عجب روزی بود.

تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم، خانمی هم‌سن و سال مادرم اون ورتر نشسته بود. ساعت رو ازم پرسید. گفتم. پرسید «چقدر طول می کشه تا اتوبوس بیاید»، گفتم «پنج دقیقه»، اما دوباره ساعت رو نگاه کردم و گفتم « نه، سه دقیقه دیگر». با خنده گفت «اینطوری میگی که خیال من رو راحت کنی؟» گفتم «نه، واقعیتش اینه که فقط میشه امیدوار باشیم تاخیر نداشته باشه و سه دقیقه دیگه اینجا باشه.» لبخند بی‌رمقی زد، انگار خسته‌ترین آدم عالم بود. به خنده گفتم «همیشه یه امیدی هست!»
خیلی جدی رو کرد به من و گفت « واقعا اینطور فکر می کنی؟» گفتم «آره.» سرش رو تکان داد و گفت «نه، گاهی هیچ امیدی نیست. من حالم خیلی بده!» (اونهایی که آلمانی‌ها رو می‌شناسن، می‌دونن احتمال شنیدن چنین جمله‌ای از یک غریبه در خیابون چقدر کمه). گفت «دنیا خیلی بد شده. این جنگ و این بدبختیها، و من اینجام و باید شکرگزار این امنیت و آرامش باشم، اما نمیتونم، دیگه هیچ امیدی نیست.» گفتم « میدونی من دارم کجا میرم؟ دارم میرم وسط تظاهرات آمریکاییهای مخالف ترامپ برای اعتراض به جنگ ایران. همین خودش مایه امیده که میشه کنار آدمایی که کشورشون به کشورت حمله کرده وایستی و با همونا داد بزنی که ترامپ باید این جنگ رو تموم کنه.» حرف کشید به ایرانی بودن من و نفرت و ترس اون از ترامپی که چون پول داره ـ و دائم رو این تاکید می‌کرد ـ داره دنیا رو نابود می‌کنه. وسط صحبتاش چند بار گفت آدمیزاد که چیز زیادی برای زندگی کردن نمی‌خواد اما اینها دائم بیشتر و بیشتر میخوان! بغض کرده بود...

مثل هر روز شنبه، مرکز شهر دیروز هم پذیرای تجمعهای اعتراضی و فرهنگی جورواجور بود. پلیس هم در میانه حاضر و ناظر که کار به بی‌نظمی و برخورد و خشونت و نکشه. از دور سبز پرچم ایران رو دیدم و بعد شیر و خورشیدش رو. اما قرار ما کنار حوض نپتون، خدای یونانی آب‌ها، بود. بارون شدیدی می بارید، به محل قرار که رسیدم هیچ پرچم آمریکایی نبود، فقط پلاکاردهایی با نقش یک تاج و ضربدری روش : No kings! شاه بی‌ شاه!
اول از مسوول تجمع اجازه گرفتم که پرچم ایران رو بلند کنم و بعد پرچم سه رنگ رو از کیفم درآوردم و بلند کردم. همون موقع یه صدای سلام آشنا شنیدم. سر برگردوندم و یه آشنای ایرانی رو دیدم. فکر کردم که اون هم برای همین تجمع اینجاست که گفت داره میره تظاهرات اون ور میدون: همون‌جایی که پرچم شیر و خورشید رو دیده بودم و با پلاکارد بزرگ جشن نوروز سال ۲۵۸۵ شاهنشاهی رو اعلام کرده بودند. گفتم من با آمریکایی‌ها می‌مونم. تظاهراتNo kings ریشه در سنت آزادیخواهی و دموکراسی آمریکایی داره که مشخصا الان ترامپ اون رو به خطر انداخته چون هر روز داره مستبدانه‌تر و شاه‌مآبانه‌تر و فاشیستی‌تر رفتار می‌کنه.
دوست ایرانیمون رو هم دعوت کرده بودند که چند دقیقه درباره تجاوز آمریکا به ایران صحبت کنه که صحبتهاش درباره بچه‌های میناب و حمله به زیرساختها و تروریستی نامیدن هر مقاومتی علیه امپریالیسم و زایونیسم در غرب، استقبال حاضران رو به همراه داشت.
تجمع با سرود Die Gedanken sind frei (فکر کردن آزاد است) که یه سرود قدیمی آلمانی درباره آزادی اندیشه است و معمولا جزء ثابت تجمعات ضدجنگ آلمانه به پایان رسید.
صدای موسیقی شاد ایرانی از پشت سرمون، از اون طرف میدون میومد، زنانی رو از دور با لباس‌های محلی ایرانی می‌دیدم. کمی نزدیکتر که رفتیم، پرچم اسراییلشون هم نمایان شد! پرچم آمریکا دستشون ندیدم، شاید می‌دونستند اون طرف میدان خود آمریکاییها علیه ترامپ و سیاستهای داخلی و خارجی‌اش تجمع کرده‌اند و تشکر از دولت آمریکا به خاطر حمله به ایران در حضور این جمع آمریکایی اصلا «به صلاح» نیست!

با دو دوست دیگر ایرانی به سرعت از کنارشون رد شدیم و از فرط سرما به کافه‌ای پناه بردیم. کافه چنان شلوغ بود که به زحمت جایی پیدا کردیم، اون هم سر میز چهار نفره‌ای که آقایی قبل از ما اونجا نشسته بود. اجازه گرفتیم و نشستیم و فارسی حرف زدنمون شروع شد.
آقای صاحب میز با احتیاط پرسید اهل کجایین؟ گفتم ایران. چهره‌اش شکفت و گفت: «من لبنانی‌ام. همین دیروز خونه‌پدریم در جنوب لبنان تو بمباران اسراییل ویران شد، اما خونواده‌ام سالمند، شکر خدا خونه رو از قبل ترک کرده بودند. خونواده‌هاتون تو ایران چطورن؟» این جمله‌ها را چنان راحت گفت که من مات و مبهوت موندم. گفت «ما به جنگ عادت داریم، سال ۲۰۰۶ تو بمباران مجروح شدم، همه ما لبنانی‌ها به نوعی مجروح جنگیم!» و این آغاز یکی دو ساعت مکالمه بود. مستقیم و صریح و کنجکاو اما بسیار مودب سوال می‌پرسید. از مکالماتش با اسراییلیها و برداشتش از شرایط گفت و اینکه به محض اینکه تخصصش در جراحی پلاستیک ترمیمی رو بگیره بر‌می‌گرده لبنان.
دیروز انگار مرزها رو زبان مشترک انسانیت تعیین کرده بود نه جغرافیا ...
فاطمه حسینی
۱۴۰۵/۱/۹
@far_newesht
👍21👎3
✍🏻


بچه که بودم بعد از سال‌تحویل، عیددیدنی را از گلزار شهدای اصفهان شروع می‌کردیم. هنوز سواد نداشتم. عکس‌ها را به‌خاطر می‌سپردم. می‌دانستم به خانه‌هایی سر خواهیم زد که در هر کدام عکس‌های بزرگی از یک یا دونفر از این آدم‌ها را قاب گرفته‌اند. فرزندشان بود، پدرشان بود، برادرشان بود، عزیزشان بود.
هنوز هیچ گروه و دسته‌ای مالک فضای گلزارهای شهدا و این جان‌های جوان نشده بود و با اسم‌شان منویات خودش را تبلیغ نمی‌کرد.

بزرگ‌تر که شدم چندسالی در مدرسه شاهد درس خواندم. آنجا بیش از هرجای دیگر به آسیب جنگ نزدیک بودم. بچه‌های بدون پدر، گاهی با ناپدری، برخی دور از مادر تحت سرپرستی عمو یا پدربزرگ... حسرت و کمبود و اندوه متحرک بودند که نمی‌شد زیاد بهشان نزدیک شد. شکننده بودند. گاهی حتی اشاره به امنیت خانه یا «پدر» باعث خشم‌شان بود.

(بعدتر در رقابت‌های نفس‌گیر برای درس و کار درمیان دهه شصتی‌ها فاصله با این بچه‌ها بیشتر شد. آن‌ها که بدون زحمت به همه چیزهایی می‌رسیدند که برای ما آرزو بود و برایش تلاش می‌کردیم. آن‌ها که برچسب «سهمیه‌ای» بخشی از زندگی و هویت‌ حرفه‌ای‌شان شد و بارها شنیدند «اگه بابات زنده بود یک دهم این را هم نمی‌تونست برات جور کنه» و زخمی‌تر شدند. از آن همه دوست و هم‌درس انگشت‌شمار توانستند با زخم‌هایشان که کهنه نمی‌شد، کنار بیایند و زندگی معمولی داشته باشند.)

دیروز بعد از سال‌ها دوباره به گلزار شهدای اصفهان سر زدیم. عکس‌ها را در خاطر داشتم، آفتاب رنگشان را پرانده بود، ولی جوانی ابدی‌شان دست‌نخورده بود. ۱۸ ساله، ۱۹ ساله، ۲۰ ساله...

زخم‌های تازه و عکس‌های پررنگ کم نبود. قطعه شهدای جنگ دوازده‌روزه جدا بود. قربانیان دی‌ماه را در آرامستان دیگر شهر دفن کرده بودند. به قطعه شهدای جنگ اخیر سر زدیم... این‌همه جان عزیز. این همه جان جوان.
تعداد کودکان بی‌هیچ کلمه اضافه بس بود برای اینکه بغض راه خودش را پیدا کند.

ظاهر خانواده‌ها متنوع بود. آشکارا قصه‌هایشان فرق داشت، ولی تصاویر درودیوار و تبلیغات همه یک حرف را تکرار می‌کردند. از جنسی که فعالانه فصل و فاصله می‌اندازد.

(حرص می‌خورم. فکر می‌کنم کاش این بزرگواران که امور تبلیغاتی جنگ را در دست دارند، کمی روان‌شناسی اجتماعی و روان‌شناسی سیاسی می‌خواندند. خیلی‌ از کتاب‌های مرجع‌اش به فارسی ترجمه شده.)

@neocritic
👍16
✍🏻
بی‌طرف نمی‌توان بود در قطاری که به‌طرفی می‌رود*

این روزها که جسم و روح همزمان دچار تهوع است نمی‌توانم از رای‌دهندگان امریکایی عصبانی نباشم و منقلب نشوم از خواندن کتابی در فلسفه اخلاق از فیلسوفی امریکایی، یا دیدن فیلم انتقادی و انسانی درباره جنگ‌های امریکا که در امریکا تولید شده!
قبلا اینقدر اهمیت نمی‌‌دادم به ملیت نویسنده کتابی که می‌خوانم، یا سازنده فیلمی که می‌بینم. می‌دانم مهم است، ولی حتما مهم‌ترین ویژگی نیست.

بعد از فجایع دی‌ماه از بحران الهیاتی‌ نوشته بودم. امروز احساس می‌کنم بیش از هر زمان دیگر دچار بحران‌های معرفتی هستیم.

از طرفی نگاه منفی به غرب و آنچه با عنوان «تمدن» از آن دم می‌زند جان مضاعف گرفته است و کدام‌یک از ماست که به آسیب نگاه‌های افراطی غرب‌ستیز آشنا نباشد؟

طرف دیگر انواع توجیهات «اخلاقی» است از جانب سلطنت‌طلبان دانشگاهیِ جنگ‌طلب ذیل عناوینی مثل «دعوت برای مداخله بشردوستانه» یا «پیامدگرایی اخلاقی» یا «صهیونیسم ایرانی». متخصصانی که بدون اینکه وجدان‌شان اذیت شود، با تاکید بر معادل انگلیسی اصطلاحاتی که برای مستند کردن توجیهاتشان آورده‌اند، این ظن را تقویت می‌کنند که نسبت محکمی با «حقیقت» دارند.

ساده‌سازی امور، کاشتن تخم نفرت و آبیاری بذر تفرقه از آن دسته راهبردهایی است که از جمع‌های خُرد تا جوامع کلان، در سراسر تاریخ بشر جواب داده و تلاش شمار بزرگی از فیلسوفان برای صلح جهانی را ناکام گذاشته است.

روانشناسان اخلاق اجتماعی می‌گویند گریزی از آن نیست. گرچه ساختن «ما» به ایجاد انسجام در گروه‌های کوچک کمک می‌کند، اما وسعت دادن به این «ما» به‌نحوی که همه انسان‌ها را دربربگیرد خلاف ویژگی‌های زیستی ماست. قدرت، اراده و رشد اخلاقی جمعی زیادی می‌طلبد که با منافع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ثروتمندان و زورمندان جور نیست.

هایت* می‌گوید ذهن ما طوری طراحی شده که بیش از آنکه «حق جو» باشد «حق‌به جانب» است. برای همین همیشه وکیل‌مدافعان «نفرت» بازار داغی پیدا می‌کنند. آنان که انفجار بمب در شهری که در کوچه پس‌کوچه‌های آن شیطنت و عاشقی کرده‌ و در مدارس‌اش تحصیل و در پارک‌هایش بازی کرده‌اند، تکان‌شان نمی‌دهد. آنان که حمله به دانشگاهی که در آن درس خوانده‌ یا درس داده‌اند، ویرانی بیمارستانی که زمانی از ناخوشی نجاتشان داده، یا حتی ادعای «به عصر حجر فرستادن» ایران خلاق‌ترشان کرده است در توجیه‌تراشی!

این روزها سعی می‌کنم میل ذاتی به قبیله‌گرایی را به سطح خودآگاه فهم خودم بیاورم و مخاطب تحلیلگران و رسانه‌هایی که منبر «یقین» هستند نباشم. با این حال، به قول هاوارد زین «بی‌طرفی» عین بی‌اخلاقی است در جهانی/ قطاری که همیشه «به‌ طرفی می‌رود». حتی سکوت هم صرفا یک کنش خنثی نیست. نوعی طرف‌داری یا دادن زمام بدست تندروهاست با نادیده‌گرفتن پیچیدگی‌های واقعیت. برای همین به خشمم اجازه می‌دهم باشد و بماند در کنار رنج، همان‌طور که در ۱۴۰۱ بود و در دی‌ماه بود.

خشمگین باشد از توجیه‌گران نابودی امکاناتی که متعلق به همه فرزندان ایران است و خودشان تا در ایران بودند از آن بهرمند شدند. آن‌ها که با تفسیر دلبخواه و انتخابی معانی، توجیه‌گران مرگ، خانه‌خرابی، بمباران و تجاوز شده‌اند. نوبه‌نو به مخاطبانشان وعده می‌دهند که درثانیه جلوس شازده «بهترش را می‌سازیم»، مبادا وجدانشان معذب شود یا احساس مسئولیت کنند برای دامن زدن به تبلیغ و جوسازی به‌نفع تجاوز نظامی.

متاسفم در این شرایط مردمی که رنج را تجربه می‌کنند و اهل نظر و قلم به اینترنت بین‌الملل دسترسی ندارند (مگر با هزینه بسیار زیاد) و خودخواسته میدان امنی برای جولان توجیه‌گران تجاوز و انسانیت‌زدایی از ایرانیان و ویرانی ایران فراهم شده است. (کاری که سالهاست در عرصه رسانه رسمی هم انجام داده‌ایم و نمی‌دانم چه اتفاق دیگری باید بیفتد تا اشتباه بودن آن را بپذیریم و در آن بازنگری کنیم.)


اطلاعات بیشتر در

* نام کتابی از هاوارد زین با ترجمه مرتضی میبدی، نشر همان.

*Jonathan Haidt, The Righteous Mind

@neocritic
👍20👎4
🪶
توییت‌ها گیر می‌کنند در گلو!

نه خودم به توئیتر دسترسی دارم و نه اغلب دوستانم.

مثلاً باید امروز می‌نوشتم که اگر امکانش را دارید، و به‌ویژه اگر تهران هستید، لطفا خرید کنید از مغازه‌های محل. خیلی‌ها تازه امروز باز کرده‌اند یا امروز طور خاصی چشم به‌راهند تا سال جدید را شروع کنند.

سال سختی تمام شده و سال سخت‌تری درپیش است. حتما نیازمند سیاست‌گذاری‌های ویژه در حوزه اقتصادیم، ولی کاری که از ما برمی‌آید احتمالاً همین خریدهای کوچک و سال نو مبارک و چه خبر؟ چه خوب که سلامتید و هستید و...

امروز مغازه‌های محل فقط مغازه نیستند، یک‌جورهایی پایگاه‌های اجتماعی‌اند برای کمک به تاب‌آوری کاروکسب‌های خرد و غریبه‌های آشنا در روزهای سخت‌.

@neocritic
👍26👎3
Forwarded from آسیمگی
رویکرد تجویز جنگ به‌عنوان راه‌حلْ وقتی از دور—و خارج از میدان واقعی درگیری—طرح می‌شود نه‌تنها یک موضع ظاهرا سیاسی بلکه امری معرفتی و اخلاقی است و به‌ویژه ما را با این پرسش روبرو می‌کند که چه کسی حق دارد از مثلا «ویران کردن یک نظم سیاسی‌ـ‌اجتماعی مستقر از طریق جنگ و بمباران» حرف بزند و داشتن چنین حقی چه نسبتی با متأثر شدن از پیامدهای واقعی همین تجویزها دارد.

با وام‌گیری از مفهوم «پوست در بازی» که نسیم نیکلاس طالب مطرح می‌کند می‌توان صورت‌بندی تأمل‌برانگیزی از این وضعیت ارائه داد. ایده کانونی او این است: در مسائل کلان و پیچیده هرگونه تجویزِ مداخله‌جویانه (یا راه‌حلِ پرخطری) که هزینه‌ و ریسکِ آن را شخصی غیر از خودِ تجویزگر بپردازد از نظر ساختاری و معرفتی مشکوک است.

از نظر او، اینجا با نوعی عدم‌تقارنِ ریسک مواجهیم، به‌این معنا که:

پیشنهاددهنده یا تجویزگر، در بهترین حالت، از موفقیتِ ایده اعتبار می‌گیرد؛ اما در صورت شکست این او نیست که در معرض ویرانی، ناامنی یا فروپاشی قرار خواهد گرفت.

این عدم‌تقارن، صرفا نشانه‌ی یک بی‌عدالتی ساده در تأثیرپذیری از تجویزها نیست بلکه مستقیماً کیفیتِ قضاوت را هم تغییر می‌دهد.
در واقع، وقتی فردی در معرض پیامدهای منفی تصمیم‌ها، تجویزها و نسخه‌هایی که می‌پیچد نیست تمایلش به پذیرش ریسک‌های بزرگ‌تر افزایش پیدا می‌کند.

به بیان دیگر، فاصله از میدان میل به رادیکالیسم را تقویت می‌کند.

در سطحی عمیق‌تر، این وضعیت به یک خطای شناختی هم دامن می‌زند: توهمِ کنترل

جوامع انسانی سیستم‌هایی پیچیده‌اند نه سازوکارهایی خطی. در سیستم پیچیده، حذف یک جزء لزوماً به «اصلاح کل» منجر نمی‌شود،
بلکه اغلب زنجیره‌ای از پیامدهای پیش‌بینی‌ناپذیر ایجاد می‌کند که می‌تواند از وضع اولیه هم مخرب‌تر باشد.

تحلیل‌گری که بیرون از این پیچیدگی ایستاده معمولاً با یک مدل ساده‌شده کار می‌کند، مثلا: یک رژیم سیاسی داریم، یک حذف به‌وسیله‌ی جنگ راه‌حل خوبی است، و نتیجه‌ی آن هم یک جایگزینی عالی خواهد بود که مشکل نامطلوبیت اولیه را حل و فصل خواهد کرد.

اما آنچه در واقعیت رخ می‌دهد برهم‌‌کنش و انفجار شبکه‌ای از نیروها، منافع و واکنش‌های غیرخطی است که در هیچ نسخه‌ی انتزاعی جا نمی‌گیرد و بنابراین نادیده می‌ماند.

نکته‌ی دیگر این است که نبود «پوست در بازی» مکانیسم یادگیری را هم مختل می‌کند.

در شرایط عادی هزینه دادنْ فرد را وادار به بازنگری می‌کند اما وقتی هزینه‌ای در کار نیست خطا تکرار می‌شود بدون آن‌که اصلاحی در کار باشد.

به همین دلیل است که برخی از رادیکال‌ترین نسخه‌ها دقیقاً از سوی کسانی مطرح می‌شود که کمترین تماس را با واقعیت میدان دارند.

در نهایت، مسئله دامن‌گیر اخلاق هم می‌شود.

شجاعت، در این چارچوب، نه به معنای بیان مواضع تند بلکه به معنای پذیرش ریسکِ متناسب با آن موضع است.

اگر کسی دیگران را به مسیری پرهزینه دعوت می‌کند اما خود در معرض آن هزینه نیست این دیگر شجاعت نیست بلکه نوعی برون‌سپاریِ خطر یا ریسک است.

از این منظر، دفاع از حمله‌‌ی نظامی و مداخله‌ از طریق بمباران‌های هوایی خصوصا وقتی از موضعی بی‌هزینه (یا در اینجا غیرمتقارن از منظر ریسک) صورت می‌گیرد، نه‌تنها از نظر تحلیلی قابل اتکا نیست بلکه از منظر اخلاقی نیز محل تردیدهایی بسیار جدی است.

علی مسعودی | آسیمگی
👍16👎2
* «شاید نزدیک بودن به مرگ، زندگی را روشن کند.»
*
حسین شقاقی

امروز به یاد متن فلسفی عمیق و دوران سازی افتادم که در دل حضور در جبهه جنگ نگاشته شده است، «رساله منطقی-فلسفی» اثر ویتگنشتاین.
واقعیت‌های بسیاری از زندگی او حاکی از این پیچیدگی شخصیت است اما برای من یکی از غامض‌ترین مسائل درباره زندگی او، شرکت داوطلبانه در جنگ جهانی اول است.

ویتگنشتاین تقریبا تمام طول جنگ (به مدت چهار سال) سرباز نیروهای اتریش-مجارستان بود. مشارکت او در جنگ را نمی‌توان محصول شور جوانی و هیجان زدگی دانست. هرچند او در ابتدای جنگ فقط ۲۵ سال داشت ولی در همان سن، فردی بسیار فرهیخته بود. تحصیلات فنی-مهندسی را به اتمام رسانده بود و یکسال بود که تحصیلات تکمیلی در فلسفه را آغاز کرده بود. فرزند خانواده‌ای مرفه و در عین حال اهل فرهنگ بود و از این رو ویتگنشتاین از سنین کودکی با ادبیات و موسیقی فاخر عمیقا آشنا بود.

ویتگنشتاین رساله منطقی-فلسفی را (که از مهمترین آثار فلسفی قرن بیستم است و فهم فقراتی از آن همچنان محل تفسیرهای متفاوت است) در ایام حضور در جبهه و اسارت نگاشت. زبان این رساله بسیار سرد و روح حاکم بر آن منطقی و ریاضی است. این ویژگی‌های رساله منطقی-فلسفی این پرسش را ایجاد می‌کند که چطور شخصی با این ایده‌های فلسفی سرد و ریاضی‌وار می‌تواند داوطلب حضور در آوردگاه جنگ باشد. آیا او حضور در جنگ را وظیفه‌ای ملی می‌دید؟ آیا در جنگ جبهه خودی را حق و طرف مقابل را باطل می انگاشت؟

در یادداشت‌هایش در ایام جنگ هیچ شواهدی دال بر نگاه میهن‌پرستانه یا سیاسی و یا ایدئولوژیک در باب دولت‌های طرف جنگ وجود ندارد، به نحوی که برخی فیلسوفان حضور او را در جبهه جنگ به لحاظ اخلاقی مورد نقد قرار دادند، چرا که به باور این دست از فیلسوفان نمی‌توان بدون حق دانستن یک طرف و باطل دانستن طرف مقابل، اخلاقا وارد جنگ شد. اما به نظر می‌رسد برای ویتگنشتاین انگیزه‌هایی عمیق‌تر برای حضور در جبهه وجود دارد. از مهمترین ویژگی‌های جنگ برای ویتگنشتاین اندیشیدن به مساله معنای زندگی از رهگذر مواجهه با مرگ است.

یادداشت‌های او در ایام جنگ، و همچنین فقراتی از رساله منطقی فلسفی حاکی از این است که مواجهه با مساله مرگ به زندگی معنا می‌دهد.در یادداشت‌های روزانه‌اش می‌نویسد «شاید نزدیک بودن به مرگ، زندگی را روشن کند.» و در جایی دیگر می‌گوید «ترس همیشه با من است، اما باید یاد بگیرم که با آن زندگی کنم» و در جای دیگر چیزی به این مضمون می‌گوید که «می‌خواهم انسان شایسته‌ای بشوم.»

او می‌نویسد: «من فقط می‌توانم بر خودم تأثیر بگذارم؛ دنیا را نمی‌توانم تغییر دهم. اما خودم را می‌توانم.» این جملات حاکی از این است که او جنگ را نوعی عرصه آزمایش شخصیت یا بلکه میدان پرورش شخصیت می‌دید.

در رساله منطقی-فلسفی ایده سکوت اهمیت زیادی دارد. در یکی از فقرات معروف رساله منطقی-فلسفی ویتگنشتاین می‌گوید «در باب آنچه نمی‌توان سخن گفت باید سکوت کرد.» آشنایان با رساله منطقی-فلسفی می‌دانند مقصود از آنچه می‌توان درباره آن سخن گفت، واقعیت‌های جهان است (اشیا، جانوران و...) و از جمله آنچیزهایی که نمی‌توان در باب آن سخن گفت اموری است چون معنای زندگی و اخلاق. اینها گفتنی نیستند بلکه نشان دادنی‌اند. اینها اموری است که در متن زندگی تجربه و نشان داده می‌شوند. در هنگام مواجهه با نیستی و مرگ، و در لحظه تنازع بقا است که دغدغه بقای دیگران گواه و نشان‌گر شخصیت اخلاقی است.

اخلاقیات و معنای زندگی لقلقه زبان نیستند، بلکه در آوردگاه زندگی نشان داده می‌شوند. در حال حاضر اغلب ما نه داوطلبانه بلکه از جبر روزگار داخل وضع جنگی قرار گرفتیم (کاش در این وضع قرار نمی‌گرفتیم). این وضع می‌تواند هر روز به شکلی وحشتناک‌تر درآید، حتی ممکن است از منابع انرژی مثل برق و گاز محروم شویم، ممکن است دچار قحطی شویم و... این وضع برای هر انسان
ی که به شکل طبیعی میل به بقا دارد اسفبار است. در عین حال از مسیر این تجربه اسفبار وزن اخلاقی شخصیت ما - دست کم برای خودمان - نمایان می‌شود.

انسان در این میدان احتمالا بیشتر در موقعیت‌های مرزی اخلاقی قرار می‌گیرد و در می‌یابد که تا چه حد دغدغه‌اش از بقای خودش فراتر می‌رود و سلامت، امنیت و حیات دیگران برایش اولویت دارد. در چنین موقعیت‌هایی است که میزان فضیلت هر شخص نمایان می‌شود. شاید این یکی از عریان‌ترین عرصه‌ها برای محک اخلاقی ما و، از آن مسیر، یافتن معنای زندگی ما است.

متن کامل در ایبنا

@neocritic
👍9
وسط ـ باز!

حسین شیخ رضایی

گرایش‌ها و نیروهای سیاسی را دست‌کم به دو شکل می‌توان تقسیم‌بندی کرد. اول، با نگاه به محتوای حرفی که می‌زنند و جایگاه نسبی‌شان روی طیف آرای سیاسی. در این نوع تقسیم‌بندی، مثلا طیفی داریم که از چپ افراطی به راست افراطی کشیده می‌شود.
اگر نگاه جایگاهی را در طبقه‌بندی نیروهای سیاسی اتخاذ کنیم، آنگاه "میانه‌روی" معنا پیدا می‌کند. میانه‌رو کسی است که در جایی میانه طیف ایستاده است، و فی‌المثل تفکراتش نه خیلی به چپ افراطی نزدیک است و نه به راست افراطی. مشخص است که میانه‌روی در این معنا به‌خودی‌خود امری مثبت و فضیلت به حساب نمی‌آید. از قضا، چه‌بسا کسی استدلال کند در فلان موضوع خاص، داشتن نگاهی نزدیک به انتهای طیف درست‌تر است تا موضعی میانه.

اما دومین شیوه در تقسیم‌بندی نیروهای سیاسی، نه نگاه به محتوای حرف آنها، بلکه نگاه به روش آنها در حفظ باورهایشان و دفاع از آنها، روش آنها در حل مسائل سیاسی، و رویکردشان در کنار آمدن با شرایط دائما متغیر جهان سیاست است. طبق این تقسیم‌بندی، ممکن است دو گروه که کاملا به لحاظ محتوای باورهای سیاسی خود مخالف هستند، هر دو شیوه‌ای واحد در حل مسائل سیاسی داشته باشند. یا به عکس، دو گروهی که به لحاظ محتوای فکری نزدیک‌اند، به‌لحاظ شیوه حل مسائل سیاسی بسیار دور از هم باشند.

اگر این نگاه معطوف به روش را در طبقه‌بندی نیروهای سیاسی اتخاذ کنیم، آنگاه "اعتدال" معنا پیدا می‌کند. نیروی سیاسی معتدل، فارغ از اینکه راست، میانه یا چپ باشد، اهل "تعدیل" است. و تعدیل در این معنای فنی یعنی نوعی سبک سیاست‌ورزی که در آن، حداکثر تلاش صورت می‌گیرد تا میان منافع، گروه‌ها و قدرت‌های مختلف تعادل برقرار شود.

نیروی سیاسی معتدل، برخلاف نیروی سیاسی افراطی و متعصب، تک‌بعدی نیست؛ همواره به مجموعه عوامل دخیل نگاهی چندبعدی دارد؛ و می‌کوشد با رویکردی کثرت‌گرایانه تعادل را میان ایده‌ها، منافع و نیروهای اجتماعی برقرار کند. نیروی سیاسی معتدل از دادن و گرفتن امتیاز، از مصالحه و مذاکره، و از خاکستری دیدن امور ترسی ندارد. او امور را به خیر و شر مطلق تقسیم نمی‌کند، و با اینکه آرمان و هدفی سیاسی دارد و حاضر است برای رسیدن به آن هزینه دهد، چانه‌زنی بر سر امور و یافتن بهترین و کم‌هزینه‌ترین راه را با کسب بیشترین اجماع گناه نمی‌شمارد.

برخلاف میانه‌روی که در فضیلت بودن آن تردید وجود دارد، اعتدال از نظر بسیاری از متفکران سیاسی فضیلت است.

در ماه‌ها و سال‌های پیش از جنگ اخیر، وقتی با انواع و اقسام راه‌های شناختی و تبلیغاتی و سیاسی راه رسیدن به جنگ در اذهان شهروندان در حال هموارسازی بود، گروهی از فعالان و تحلیلگران داخلی و خارجی هر نوع اعتدالی را در صحنه سیاسی هدف قرار دادند. آنان با پیش کشیدن مفهوم "وسط‌باز" (کسی که به‌نحوی موضع‌گیری می‌کند که هر کدام از دو طرف ماجرا پیروز شد، سر او بی‌کلاه نماند) تلاش کردند هر کسی را که رویکردی افراطی و دوقطبی به موضوعات ندارد وسط‌باز معرفی کنند و بعد او را با انواع برچسب‌ها از صحنه به در کنند.

از مدت‌ها پیش در گفتار سیاسی چنین جا افتاد که اعتدال‌گرایی همان اصلاح‌طلبی است و چون طبق شعار "اصلاح‌طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا"، داستان اصلاح‌طلبی سیاسی به انتها رسیده است، پس اعتدال‌گرایی هم محلی از اعراب ندارد.

در این خط تبلیغی و فکری، گویی فرض بر این است که هر نیروی فعال داخلی، از زندانی سیاسی گرفته تا هنرمند و کنشگر مرزی و ...، به‌صرف اینکه موضعی افراطی ندارد، لکه‌دار و معیوب و وسط‌باز است و تنها گزینه قابل‌دفاع افراط‌گرایی است. این خط تبلیغاتی و شناختی سبب شد صحنه بیش از پیش به دست افراط‌گرایان بیفتد. طبیعی است که در چنین محیط قطبی‌شده‌ای، احتمال رخ دادن جنگ و کینه‌جویی بیشتر می‌شود.

هدف‌گیری و ترور برخی نیروهای معتدل در خلال جنگ اخیر نیز نشان داد که امریکا و اسرائیل آگاهانه سعی در خالی کردن صحنه از نیروهای معتدل دارند. در غیاب نیروهای معتدل، مذاکره و مصالحه و یافتن راه‌حل‌های سیاسی که در کنار مقاومت نظامی لازمه برون‌رفت از وضعیت فعلی است، در حکم زیر پا گذاشتن ارزش‌ها تلقی خواهد شد.

از اصلاح‌طلبی در مقام گرایشی سیاسی در ایران راضی باشیم یا ناراضی، و آن را شکست‌خورده بدانیم یا نه، یکی دانستن اعتدال‌گرایی با اصلاح‌طلبی خلطی مهم است. می‌توان چپ معتدل، راست معتدل، اصلاح‌طلب معتدل یا محافظه‌کار معتدل بود. تقویت رویکرد اعتدالی در فضای سیاسی جامعه نه تنها تعارضی با دفاع نظامی ندارد، بلکه می‌تواند مکمل آن باشد و به کشور اجازه دهد در لحظه درست از داشته‌هایش در عرصه نظامی بیشترین بهره‌برداری سیاسی را انجام دهد.

از ایبنا

@neocritic
👍7
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
موهای خاکی

با صدای رضا صادقی
در آستانه چهلمین روز شهادت کودکان میناب


@neocritic
👍6
✍🏻

سلاح کشتارجمعی

باتری لپ‌تاپم دی‌ماه خراب شد. تعمیرکار مطمئنی معرفی کردند. روز ۱۷ دیماه تلفن کردم، گفت شنبه تماس بگیر و دیگر هرگز تلفنش را جواب نداد. امیدوارم سالم و آزاد باشی آقای تعمیرکار.

صبح زود، همسرم قبل از اینکه برود مرا بیدار کرد که «بنشین سر کارهات، معلوم نیست تا کی برق داشته باشیم». خواب‌آلود لپ‌تاپ را روشن کردم و مشغول نظم و اولویت دادن به فایل‌ها شدم و خیلی سریع...دیده‌اید چطور ناگهان باتری آدم خالی می‌کند و خاموش می‌شود؟

نمی‌شود با اضطراب و شتاب به این کارها سامان داد. باید با آرامش یکی یکی کتاب‌ها را بررسی کنم. به کتاب‌های جدید نیاز دارم. خیلی توهین‌آمیز است برای فلسفه و کتاب‌ها... تحقیر است برای خود آدم اینطور عجله و شلخته... درثانیه احساس نفرت کردم، از همه ایرانیان جنگ‌طلبی که خارج از ایران شب‌ها خوب می‌خوابند و روزها سر کارند پشت لپ‌تاپ‌های باتری‌دارشان، اینترنت دارند و تعمیرکارشان گم نشده.

فکر کردم اینترنت که وصل شد همه چراغ‌های رابطه با این خائنان را خاموش خواهم کرد. باور نمی‌کنم آنها که مهاجرتشان را چونان «دستاورد» به ما می‌فروختند و دل می‌سوزاندند؛ حالا تا حد رضایت به نابودی نگران وطن شده‌ باشند.
(نخوردن صبحانه و کاهش قند خون هم البته موثر بود در تشدید این احساسات)

جایی خواندم که «تحقیر» آن کاری را با روان آدم‌ها می‌کند که بمب اتم با بدن‌ها. تحقیر سلاح کشتار جمعی است.

در همین جنگ تحقیرهای ترامپ در کنار تهدیدهایش خشم عمومی گسترده‌ای ایجادکرده. بویژه بین مردمی که عزت و شرف فضای قابل توجهی از خزانه عاطفی فرهنگ‌شان را پر کرده است.

صبحانه که خوردم توانستم نفرت خودم را بهتر ببینم. خشم و نفرتی که حاصل تحقیر است. تحقیری که چشم‌ها را کور و گوش‌ها را کر می‌کند.

پژوهش درباره گاندی هم نمی‌تواند ترمیم کند تحقیر آن استاد دانشگاه را که بعد از بازداشت ازش اعتراف تلوزیونی پخش کردند. جایزه صلح نوبل هم نمی‌تواند مانع توجیه جنگ شود وقتی از همان ابتدای برنده شدن جایزه، خودت و خانواده‌ات موضوع تحقیر رسانه‌ها شدید، ولی به‌وقت خطر همه طلبکار اعتبارت هستند. تحقیر آن همه دانشگاهی و دانشجوی از درس مانده و آواره و سرخورده؛ تحقیر همه اخراجی‌های قربانی تنگ‌نظری، همه «رد صلاحیت عمومی»ها؛ تحقیر صورت‌های ازریخت افتاده با اسید؛ تحقیر خبرنگارانی که متواری شدند؛ تحقیر مادری که می‌خواست ون گشت ارشاد را متوقف کند؛ تحقیر زنی که از مویش بر زمین کشیده شد؛ تحقیر هنرمند ممنوع‌الکار؛ تحقیر اساتید اخراج شده بابت دفاع از دانشگاه که مجبور شدند توبه‌نامه امضا کنند؛ تحقیر قهرمانی‌که زن و بچه‌اش را از پرواز پیاده کردند؛ تحقیر پهلوانی که همه حساب‌های بانکی اش را بستند؛ تحقیر روحانی منتقد خلع لباس شده، تحقیر نوجوانی که باتوم زانویش را چنان خرد کرد که هرگز نتوانست دوباره فوتبال بازی کند...تحقیر آن خواننده که بعداز جنگ دوازده روزه همه حیثیت‌اش را گذاشت که در میدان آزادی کنسرت برگزار کند و میدان را به روی نوازندگانش بستند... تحقیر هربار مصادره کردن حضور مردم به امید تغییر.‌‌..
احتمالا از عظمت آنکه رغم همه این‌ها ایستاده باید تعجب کرد، نه آنکه روگردانده یا ساکت شده.

ماجرا اصول و منطق و آرمان و «قطب‌نما وطن است» نیست که با استدلال و حماسه‌سرایی قانع شود. ضمن اینکه سنخ روانی آدم‌ها با هم متفاوت است... دلبستگی‌ها و دلبریدگی‌هایشان هم.

دوربین را روی خشم خودم چرخاندم. فکر کردم در آینده‌ای دور، خیلی دور، خواهم توانست به اندازه خودم ببخشم؟

چای سرد شد...


@neoritic
👍32👎4
✍🏻

شما اگر اهل نوشتن باشید، به‌ویژه در شبکه‌های اجتماعی که شتابش بالاست، احتمالا راحت‌تر تشخیص می‌دهید اگر نویسنده داشته گریه می‌کرده موقع نوشتن متن.

کلمات برخی از تحلیل‌هایی که این چند روز می‌خوانم خیس از اشک است. از آن مهندسی که برای فولاد مبارکه نوشته، یا آنکه برای پل کرج، یا پتروشیمی یا آن یکی که برای انسیتو پاستور.

می‌بینی متن جدی آدم فنی یا دانشگاهی هر چه پیش‌تر می‌رود از زبان رسمی فاصله می‌گیرد، کلماتش از رسمیت می‌افتند و می‌غلتد به قربان‌صدقه رفتن. معلوم است رها کرده کلمات را با اشک... گاهی سطرهای پایانی خود نامه‌ عاشقانه است با زبان شرمنده و ناشیانه.

قربان صدقه ایران، قربان صدقه شهرهای ایران، دشت و دمن و خیابان‌ها و خانه‌هایش، قربان صدقه کتاب‌های سوخته در دفتر دانشگاه شریف، قربان صدقه طوطی‌های باغ انسیتو پاستور، قربان صدقه انعکاس تصویر ستون‌های چهلستون ... پیداست اشک‌ها تا زیر چانه رسیده و مچاله شده نویسنده شق و رق تا نوشته این کلمات را.

@neocritic
👍54👎3
.

[ایده] اسرائیل نفرینی است بر دوش جهان... گویی طرحی درکار بوده باشد، همه چیز آلوده و پلید می‌گردد، تا به روشنی تمام نشان داده شود که: بنگرید! اینک شر!

سیمون وی، جاذبه و رحمت، ترجمه بهزاد حسین‌زاده

@neocritic
👍37👎5
✍🏻
کیف بقا

دیشب دوستم زنگ زد که چیزی بگو تا اضطرابم کم شود. چند روز قبل نزدیک منزل‌شان را زده بودند و شیشه‌ها ریخته بود. گفت در عرض چند دقیقه آمدند رسیدگی کردند و خیلی اثر داشت بر آرامش و رفع احساس بی‌پناهی. برای اینکه من هم کاری کرده باشم توصیه‌هایی را تکرار کردم که داشت دست به دست می‌شد: بنزین بزن، آب بردار، گوشی‌ها و لپ‌تاپها را شارژ کن، اگه لباسی داری امشب بشوی، دوش بگیر... حرفم را قطع کرد که همه این کارها را کرده و وصیت‌نامه هم نوشته. پرسید «تو ننوشتی؟». گفتم «وصیت خاصی ندارم.» گفت ولی من سفارشی هم برای تو دارم. «من همیشه مخالف تندروی بودم، نگذار کشته شدن من خوراک تندروها بشه» شوخی کردیم. خندیدیم. اضطرابمان را پذیرفتیم.

تا نیمه شب خبر می‌دیدیم و گفتگوهای مجازی در «بله» براه بود که خوابم برد. پیش از سحر متوجه شدم همسرم بیدار است. از جا جستم که «چی شده؟»
+آتش بس.

[ شوک و فورانی از احساسات متناقض]

فکر کرده بودم اولین چیزی که صبح اول بعد از جنگ از شرش خلاص شوم «کیف بقاست». دیدنش آزارم می‌داد. «کیف اضطرار» که مدارک و لباس و غذای خشک و فیلان نه‌ها. «کیف بقا» که باید در محکم‌ترین و دم دست‌ترین جا باشد و دستکش ضخیم و کمربند محکم و کفش مقاوم و کمک‌های اولیه...محض احتیاط چیزهای دیگری هم چپانده بودم که از وسواس زن ایرانی می‌آید زیر آوار!

صبحِ بعد از آتش‌بس از نفرتم نسبت به این کیف خبری نیست. فکر کردم حوادثی که این مدت برما گذشته و می‌گذرد تیرهای بلایی بودند که از جایی خیلی دورتر از اراده‌های ما بر قلب زندگی‌های مان می‌نشست، ولی بیش از هرچیز کرامت انسانی را نشانه رفته بود. همان اشرف مخلوقاتی که مفتخر است اراده و فکر و عاملیت دارد. داشت روان‌مان را با عیان کردن بی‌قدرتی شکنجه می‌کرد.

انگار وصیت آن دوست یا خرده‌ریزهایی که برای حفظ حرمت انسانی خودمان در این «کیف بقا» چپانده بودم آخرین سنگر محافظت از کرامت انسانی‌مان بود. حتی اصرار به‌ دوش گرفتن و تمیز بودن در صبح اولین روز عصر حجر.

مقاومت اراده‌های انسانی ما در اوج شکنندگی. تقلا برای اینکه ما همچنان فراتر از «بقا» هستیم و اراده‌های بیرون از ما، حتی بعد از مرگ، کاملا بر ما چیره نیست.

@neocritic
👍35
سوخت آن سان که ندیدند تنش را حتّی
گرد خاکستری پیرهنش را حتّی

محمدعلی مجاهدی (پروانه)

@neocritic
👍13👎1
✍🏻

دیروز بعد از چهل روز، از پله‌ها که پایین می‌رفتم لرز خفیفی داشتم. آخرین خاطره‌ام از مترو مربوط به ۹ اسفند و هروله آدم‌ها بود برای رسیدن به عزیزانشان در شهری که از ترافیک قفل شده و در واگن‌هایی که تراکم و هجوم جمعیت اجازه نمی‌داد درهایش بسته شود و قطار حرکت کند.

دیروز هم مترو شلوغ بود. بیشتر جمعیت زنان چادری بودند با کودکانشان، پرچم و پوستر و تسبیح به دست. جمعیت بزرگی که چون اغلب جلوی چشم ما نیستند خیال می‌کنیم کم‌اند. زن‌هایی که چه شاغل و چه خانه‌دار عموماً خودشان را وقف خانواده و کارهای فرهنگی در حلقه‌های همفکر کرده‌اند. معمولا تفریحاتشان خانوادگی است و دورهمی‌هایشان به بهانه‌های مذهبی. حضور پررنگ عمومی آنها عموماً در انتخابات دیده می‌شود و مراسم مذهبی و تجمعات حکومتی. می‌شنیدمشان. در جریان اخبار بودند و تحلیل‌های منسجمی هم داشتند. نگرانی محوری تاثیر «آتش‌بس» بود و اختلاف نظرشان تاثیر آن بر انسجام نیروهای انقلاب.
یکی بلند درخواست صلوات بلند کرد. جز همان خانم‌ها کسی اجابتش نکرد. ماسک به‌صورت داشت، ولی از حالت چشمانش به نظرم رسید دلسرد شد.
۰۰۰
به دوستانم رسیدم. دوستم درباره «کیف بقا» پرسید و اینکه بهت نمیاد مقید باشی به «انواع کیف». برایش تعریف کردم صبح روز دوم جنگ صدای جیغ‌های جان‌خراشی ما را از جا پراند. کسی همه زنگ‌های ساختمان را پشت سرهم فشار می‌داد، بارها و بارها. وسط کوچه جیغ می‌کشید و کلمات نامفهومی برزبان می‌آورد و دوباره زنگ... اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که باید خانه را تخلیه کنیم و خودم را سرزنش کردم چرا کیفی نبستم برای خروج اضطراری. این بود که انواع کیف‌ها مهم شد.
(آیفون را که برداشتم متوجه شدم ناسزا می‌گوید. مدتی که گذشت و خبری نشد روی پشت‌بام رفتم و جمعیت زنان و مردان سیاهپوشی را دیدم که سمت مترو می‌روند. حدس زدم کسی از پنجره یکی از ساختمان‌ها اهانتی کرده که چنان واکنشی داشته است.)
...

خیابان‌های مرکز شهر شلوغ بود. آدم‌ها و ماشین‌ها و عکس‌ها و پرچم‌ها. زنی با حجاب اختیاری کنار ما ایستاده بود. بلند پشت تلفن گفت «باز صدای عرعر اینا بلند شد... صدات نمیاد». به دوستم گفتم «عجیبه فراگیری استفاده از لفظ «عر عر» برای تجمعات خیابانی». پوزخند زد. گفت «معلومه اینترنشنال نمی‌بینیا. کاری که صداوسیما برای اون‌ها می‌کنه اینترنشنال برای اینا انجام می‌ده. از ایجاد اولویت تا ساخت سریع توجیه تا ساختن کلمه و ترکیبات تازه! میلیون‌ها آدم هم این وسط گرفتار جنگ و عذاب و تناقض و اختلاف خانوادگی و...»
...

ظاهراً رسالت اصلی رسانه‌ها شده توسعه «فرهنگ نفرت» در دو جامعه موازی در ایران. اینترنت هم که نیست، دانشگاهیان مستقل هم که پیشاپیش در هردوجبهه نامعتبر شده‌‌اند؛ با خیال آسوده دیگری‌سازی، ساده‌سازی، کلیشه‌سازی، عادی‌سازی و جاری کردن نفرت و خشونت در کلمات و رفتارهای زندگی روزمره میان میلیون‌ها مردمی که ناگزیر و در هر صورت باید باهم و درکنار هم زندگی کنند.

@neocritic
👍25
✍🏻
نجات

یکی از دوستانم یادداشتی برایم فرستاد از نویسنده‌ای خارج از کشور که با توجه به خسارات و تلفات سنگین جنگ از ایرانیان خارج از کشور خواسته بود به شیوه‌هایی جز جنگ برای «نجات ایران» بیاندیشند.

سال‌هاست متهم می‌شوم به قطبی‌سازی میان داخل‌نشین و خارج نشین. پس همین ابتدا بگویم شمار خوبی ایرانی موفق خارج از کشور می‌شناسم که افتخار می‌کنم بگویم ایران را در ایده‌ها و اندیشه‌هایی که بیانشان اینجا با محدودیت مواجه است، در قالب اندیشه و ادب و هنر، پرورانده و پاس داشته‌اند. آن‌ها به چشم من امتداد و اعتبار ایران‌اند در هر نقطه جهان که باشند.

ولی درمورد نسخه‌های «نجات» آدم‌های رسانه‌ای، بعد از همه آنچه در مسیر این جنگ خانمان برانداز بر ما می‌گذرد، هولی که درپیش است و حجم ویرانی که به برکت قطعی اینترنت حتی خبرش هم به شما نرسید...خودتان کلاهتان را قاضی کنید.

می‌خواهید از راه دور ما را «نجات» بدهید؟ چطور؟ پیشنهادهای خشونت‌پرهیز آن نوشته همه از مسیر سیاه کردن چهره کشور نزد رسانه‌ها و دولت‌های خارجی می‌گذشت.

ما که از شما تقاضای نجات نکردیم و اگر بمب و موشک بگذارد، مایوس و امیدوار داریم در مسیری که فکر می‌کنیم درست است پیش می‌رویم، ولی آیا این خود شما نیستید که مدام شکایت می‌کنید غربیان خیال می‌کنند ما بیابانگرد و شتر سواریم؟ بپذیریم بخشی از این نگاه محصول تلاش‌های مشابه برای نجات ماست.

شما نیستید که هر بار شکایت می‌کنید چرا هنر، ورزش و بالاتر از همه دانش و دانشگاه سیاسی شده؟ صرف نظر از اینکه چه چیزی سیاسی است و چه چیزی سیاسی نیست، فکر نمی‌کنید بخشی از بدبینی‌های شدید نسبت به هر حرکت فراملی در حوزه‌های غیر سیاسی، هم در داخل کشور و هم بیرون از آن مرهون همین طرح‌های «نجاتبخش» خارجی است؟ مشکلات و محرومیت‌های داخلی به‌کنار، طرح‌های نجاتبخش روز به روز امکان تحرک و تحصیل و پژوهش ایرانیان در داخل و خارج از کشور را محدودتر کرده است.
نجاتِ شما همه پل‌هایی که خودتان از آن عبور کرده‌اید تا «نجات» پیدا کنید خراب کرده برای بقیه.

از تلاش برای تشدید تحریم‌های بین‌المللی تا به خطر انداختن ماحصل بسیاری از تلاش‌های مدنی در ایران تا همین جنگ اخیر همگی مراحلی از همین طرح «نجات» نبوده است؟ چند دهه است فشار را بیشتر و بیشتر خواسته‌ای بدون اینکه حساب کنید استخوان چه کسانی درحال خردشدن است. فکر نمی‌کنید بعد از اینهمه کمک به مردم ایران، شاید بد نباشد پیش از اندیشیدن به هر طرح جایگزین برای «نجات» ما، نفسی بکشید، آبی بخورید و درباره جایگاه و اعتبار خودتان و امکان «نجات‌» از راه دور تردید کنید؟

@neocritic
👍28👎5