Forwarded from شَک (شَک)
در این گفتوگوی جمعی این پرسشها را به بحث میگذاریم؛
- چه کارهایی برای زندهماندن در جنگ کردیم؟
- چه شکلی از ارتباطها، پیوندها و داراییهای را برای محافظت از خودمان بهجریان انداختیم؟
- نسبت میان مردم و سازمانهای غیررسمی چه تغییری پیدا کرد؟
- این تجربیات راهی برای تخیل آیندهای متفاوت میگشاید؟
- چه کارهای دیگری برای بهبود وضعیت خود میتوانستیم انجام دهیم؟
حضور در این نشست برای عموم آزاد است.
به دلیل دسترسی محدود به اینترنت، دوستان خود را برای شرکت در نشست باخبر کنید.
آدرس: ابتدای خیابان بهشتی، نرسیده به مترو قدوسی، پلاک ۵، طبقه ۴.
- چه کارهایی برای زندهماندن در جنگ کردیم؟
- چه شکلی از ارتباطها، پیوندها و داراییهای را برای محافظت از خودمان بهجریان انداختیم؟
- نسبت میان مردم و سازمانهای غیررسمی چه تغییری پیدا کرد؟
- این تجربیات راهی برای تخیل آیندهای متفاوت میگشاید؟
- چه کارهای دیگری برای بهبود وضعیت خود میتوانستیم انجام دهیم؟
حضور در این نشست برای عموم آزاد است.
به دلیل دسترسی محدود به اینترنت، دوستان خود را برای شرکت در نشست باخبر کنید.
آدرس: ابتدای خیابان بهشتی، نرسیده به مترو قدوسی، پلاک ۵، طبقه ۴.
👍3
Critic l مریم نصر
طرد نیست، درمان است! جواد رنجبر درخشیلر خانم دکتر مریم نصر یادداشتی نوشته اند و در آن دو یادداشت نوشته شده به دست آقای دکتر نعمت الله فاضلی و من را نقد کرده اند. نخست سپاسگزارم از توجه ایشان. دودیگر چند نکته را باید عرض کنم: همان طور که خانم دکتر نوشته…
✍🏻
*میهندوستی انتقادی!*
متوجه هستم که ترکیب متناقضی به نظر میرسد. میهنپرستی ظاهراً مستلرم نوعی سرسپردگی بیقیدوشرط است که بسیاری از علاقمندان تفکر انتقادی را میترساند. حتی وقتی «پرستش» را با «دوستی» تلطیف کنیم، همچنان میهندوستی پدیدهای پیچیده با تاثیرهای مثبت و منفی است.
از طرفی ایده ملت «قصه مشترکی» است که آدمها را دورهم جمع میکند و انگیزههای لازم برای خروش جمعی را فراهم میکند؛ نیروی عظیمی که کمک میکند از مرز منافع فردی عبور کنیم و به نفع خیر جمعی، دست کم در جغرافیایی مشخص، پیش برویم. اما از طرف دیگر، میتواند به انواعی از تعصبات و رذائل اخلاقی دامن بزند و تنفر نژادی و قومی و دینی را فعال کند. مثلاً فقط گروههای مشخصی را «ایرانی» بداند و سوخت تفکری بشود که از آن، هم «هرکی ناراحته جمع کنه بره» درمیآید و هم «ایران را عربها اشغال کردهاند باید با بمب آزادش کنیم».
باورهای میهندوستانه را آتش میدانند که هم گرم میکند و هم میسوزاند و درعین حال، دست کم در جهان امروز، گریزی از آن نیست.
گفتههای ارنست رنان مشهور است که ایده ملت «یک اصل معنوی» است، درحال ساخته شدن، که در آن هم گذشته مهم است و هم حال حاضر. هم افتخارات مشترک مهم است و هم رنجهای مشترک و هم آنچه بهطور مشترک تصمیم میگیریم فراموش کنیم.
رنجهای مشترک ایرانیان که نمود پررنگ آن را در سرودهای میهنی میبینیم یکی از بارزترین نمونههایی هستند که نشان میدهند عبور از «رنج مشترک» تاثیر جدی داشته در ساخته شدن احساسات میهندوستانه ما
گر آتش بارد به پیکرم/ جز مهرت در دل نپرورم
ماههاست آتش میبارد و درحال زیستن در رنج تازهای هستیم که دارد «ما»ی ما را از خلال رنج مشترک جدیدی باز میسازد و به باور من ممانعت از مشارکت «اندیشه انتقادی» در این بازسازی اشتباه است. میهنپرستان افراطی با اصول خیلی روشنِ مذاکرهناپذیر، هر سر این طیف که باشند، رسمی و غیر رسمی و داخلی و خارجی، تفکر انتقادی را خوش ندارند.
بازنمایی تصویر واقعیت داستان آنها را خراب میکند. پس با برچسب «وطنفروش» از انحراف خط داستان جلوگیری میکنیم: با حمله به هر روایتی از این واقعیت متکثر، با بستن اینترنت یا نادیدهگرفتن دیگریهای منتقد.
واقعیت متکثر و پر از اختلاف نظر که نگاههای متفاوتی دارد و گاهی آنقدرها که ما بازنمایی میکنیم سادهلوحانه و فاقد ریشههای عمیق در دردهای کهنه نیست. گاهی مثل مورد »درخواست حمله نظامی خارجی» بر سرنوشت همه ما موثر است.
«میهن دوستی انتقادی» دنبال ترمیم روایتی از آن «اصل معنوی» یعنی ملت است که همه خودشان را در آن پیدا کنند. جدیگرفته شدن همه نقدها و نگاههای متفاوتی که همزمان که در رنجی که میکشیم سهیم است، صرف نظر از درستی و غلطی و ضعف و قوت تحلیل یا تشخیص راههای رسیدن، خواهان توجه به اصولی بالاتر از میهن پرستی است.
مثلاً خواهان برابری و مساوات است و خواهان عدالت است و خواهان بهرسمیتشناخته شدن حقوق و آزادیهای فردی است آنگونه که در جهان امروز فهمیده میشود، نه آنگونه که گاهی در اندیشکدههای ما بازسازی میشوند و قلب ماهیت پیدا میکنند.
یکی از شگفتانگیزترین پدیدههای این جنگ که توجه جهانی را به خود جلب کرده انیمیشنهای لگویی ساخته شده به نفع ایران با شعر و موسیقی انگیسی است. انیمیشنهایی که صرفنظر از ساخت بسیار باکیفیت، ایدههایی چنان روزآمد در خود دارند که ترامپ و اصحابش باید پای آن تلمذ کنند! آدم انگشت به دهان میماند و فکر میکند فعالیتهای اندیشکدهها، دست کم برای مخاطب خارجی، چقدر پیشرو و خلاقانه است!
در این اشعار از خیابانهای تهران تا غزه و دیسی رنج مردم (زنها، مردها، بچهها، مادرها، سربازها، مسلمانان، مسیحیان، ایرانیان، عربها، امریکاییها...) است که مهم میشود. همه ملتها محترم هستند. خواننده میخواند من «عاشق روح امریکا» هستم و عروسک سفیدپوست با سیاهپوست دست میدهد. آنچه نقد میکند دوگانگی حرف و عمل است، رنج غیرضروری مردم و سربازان ایرانی و امریکایی است. از راهپیماییهای اعتراضی مردمی در امریکا، از موسیقی امریکایی و از سینمایش تمجید میکند و دشمن را نه مردم یا فرهنگ امریکا، که سلطهجویی سیاستمداران طماعی میداند که نه فقط رنج مردم جهان که حتی رنج مردم کشور خودشان برایشان بیاهمیت است.
به نظرم یکی از جالبترین نمودهای ایده «میهندوستی انتقادی» در این ساختهها پیداست. از روح ملتها که در دستاوردها و رنجهای مردم تجلی یافته با احترام یاد میشود (گرچه انتقاداتی هم دارد). هیچ قصدی برای برچسبزنی، تحقیر، برتری جویی یا نفی و طرد و بیگانههراسی در کار نیست و سوءاستفاده از قدرت برای تحمیل جنگ و کسب ثروت است که نقد میشود.
کاش عمر ما کفاف بدهد چنین نگاهی را در سیاست داخلی هم شاهد باشیم.
*مفهوم «میهندوستی انتقادی» از نوسباوم است.
@neocritic
*میهندوستی انتقادی!*
متوجه هستم که ترکیب متناقضی به نظر میرسد. میهنپرستی ظاهراً مستلرم نوعی سرسپردگی بیقیدوشرط است که بسیاری از علاقمندان تفکر انتقادی را میترساند. حتی وقتی «پرستش» را با «دوستی» تلطیف کنیم، همچنان میهندوستی پدیدهای پیچیده با تاثیرهای مثبت و منفی است.
از طرفی ایده ملت «قصه مشترکی» است که آدمها را دورهم جمع میکند و انگیزههای لازم برای خروش جمعی را فراهم میکند؛ نیروی عظیمی که کمک میکند از مرز منافع فردی عبور کنیم و به نفع خیر جمعی، دست کم در جغرافیایی مشخص، پیش برویم. اما از طرف دیگر، میتواند به انواعی از تعصبات و رذائل اخلاقی دامن بزند و تنفر نژادی و قومی و دینی را فعال کند. مثلاً فقط گروههای مشخصی را «ایرانی» بداند و سوخت تفکری بشود که از آن، هم «هرکی ناراحته جمع کنه بره» درمیآید و هم «ایران را عربها اشغال کردهاند باید با بمب آزادش کنیم».
باورهای میهندوستانه را آتش میدانند که هم گرم میکند و هم میسوزاند و درعین حال، دست کم در جهان امروز، گریزی از آن نیست.
گفتههای ارنست رنان مشهور است که ایده ملت «یک اصل معنوی» است، درحال ساخته شدن، که در آن هم گذشته مهم است و هم حال حاضر. هم افتخارات مشترک مهم است و هم رنجهای مشترک و هم آنچه بهطور مشترک تصمیم میگیریم فراموش کنیم.
رنجهای مشترک ایرانیان که نمود پررنگ آن را در سرودهای میهنی میبینیم یکی از بارزترین نمونههایی هستند که نشان میدهند عبور از «رنج مشترک» تاثیر جدی داشته در ساخته شدن احساسات میهندوستانه ما
گر آتش بارد به پیکرم/ جز مهرت در دل نپرورم
ماههاست آتش میبارد و درحال زیستن در رنج تازهای هستیم که دارد «ما»ی ما را از خلال رنج مشترک جدیدی باز میسازد و به باور من ممانعت از مشارکت «اندیشه انتقادی» در این بازسازی اشتباه است. میهنپرستان افراطی با اصول خیلی روشنِ مذاکرهناپذیر، هر سر این طیف که باشند، رسمی و غیر رسمی و داخلی و خارجی، تفکر انتقادی را خوش ندارند.
بازنمایی تصویر واقعیت داستان آنها را خراب میکند. پس با برچسب «وطنفروش» از انحراف خط داستان جلوگیری میکنیم: با حمله به هر روایتی از این واقعیت متکثر، با بستن اینترنت یا نادیدهگرفتن دیگریهای منتقد.
واقعیت متکثر و پر از اختلاف نظر که نگاههای متفاوتی دارد و گاهی آنقدرها که ما بازنمایی میکنیم سادهلوحانه و فاقد ریشههای عمیق در دردهای کهنه نیست. گاهی مثل مورد »درخواست حمله نظامی خارجی» بر سرنوشت همه ما موثر است.
«میهن دوستی انتقادی» دنبال ترمیم روایتی از آن «اصل معنوی» یعنی ملت است که همه خودشان را در آن پیدا کنند. جدیگرفته شدن همه نقدها و نگاههای متفاوتی که همزمان که در رنجی که میکشیم سهیم است، صرف نظر از درستی و غلطی و ضعف و قوت تحلیل یا تشخیص راههای رسیدن، خواهان توجه به اصولی بالاتر از میهن پرستی است.
مثلاً خواهان برابری و مساوات است و خواهان عدالت است و خواهان بهرسمیتشناخته شدن حقوق و آزادیهای فردی است آنگونه که در جهان امروز فهمیده میشود، نه آنگونه که گاهی در اندیشکدههای ما بازسازی میشوند و قلب ماهیت پیدا میکنند.
یکی از شگفتانگیزترین پدیدههای این جنگ که توجه جهانی را به خود جلب کرده انیمیشنهای لگویی ساخته شده به نفع ایران با شعر و موسیقی انگیسی است. انیمیشنهایی که صرفنظر از ساخت بسیار باکیفیت، ایدههایی چنان روزآمد در خود دارند که ترامپ و اصحابش باید پای آن تلمذ کنند! آدم انگشت به دهان میماند و فکر میکند فعالیتهای اندیشکدهها، دست کم برای مخاطب خارجی، چقدر پیشرو و خلاقانه است!
در این اشعار از خیابانهای تهران تا غزه و دیسی رنج مردم (زنها، مردها، بچهها، مادرها، سربازها، مسلمانان، مسیحیان، ایرانیان، عربها، امریکاییها...) است که مهم میشود. همه ملتها محترم هستند. خواننده میخواند من «عاشق روح امریکا» هستم و عروسک سفیدپوست با سیاهپوست دست میدهد. آنچه نقد میکند دوگانگی حرف و عمل است، رنج غیرضروری مردم و سربازان ایرانی و امریکایی است. از راهپیماییهای اعتراضی مردمی در امریکا، از موسیقی امریکایی و از سینمایش تمجید میکند و دشمن را نه مردم یا فرهنگ امریکا، که سلطهجویی سیاستمداران طماعی میداند که نه فقط رنج مردم جهان که حتی رنج مردم کشور خودشان برایشان بیاهمیت است.
به نظرم یکی از جالبترین نمودهای ایده «میهندوستی انتقادی» در این ساختهها پیداست. از روح ملتها که در دستاوردها و رنجهای مردم تجلی یافته با احترام یاد میشود (گرچه انتقاداتی هم دارد). هیچ قصدی برای برچسبزنی، تحقیر، برتری جویی یا نفی و طرد و بیگانههراسی در کار نیست و سوءاستفاده از قدرت برای تحمیل جنگ و کسب ثروت است که نقد میشود.
کاش عمر ما کفاف بدهد چنین نگاهی را در سیاست داخلی هم شاهد باشیم.
*مفهوم «میهندوستی انتقادی» از نوسباوم است.
@neocritic
👍7👎2
Critic l مریم نصر
✍🏻 *میهندوستی انتقادی!* متوجه هستم که ترکیب متناقضی به نظر میرسد. میهنپرستی ظاهراً مستلرم نوعی سرسپردگی بیقیدوشرط است که بسیاری از علاقمندان تفکر انتقادی را میترساند. حتی وقتی «پرستش» را با «دوستی» تلطیف کنیم، همچنان میهندوستی پدیدهای پیچیده با تاثیرهای…
Telegram
بین دوگانگیها
🔷ایرانیها واقعاً درباره آمریکایی ها چه فکری میکنند؟ (داستان رپ لگویی)
از خیابانهای تهران
تا بلوارهای دیسی.
این مسئله نفرت نیست
بلکه درباره حقیقت است.
من روح تو را دوست دارم,
آمریکا,
اما نمیتوانم بر تختت تحملت کنم.
گوش کن.
گوش کن. من در تهران بیدار…
از خیابانهای تهران
تا بلوارهای دیسی.
این مسئله نفرت نیست
بلکه درباره حقیقت است.
من روح تو را دوست دارم,
آمریکا,
اما نمیتوانم بر تختت تحملت کنم.
گوش کن.
گوش کن. من در تهران بیدار…
👍3👎1
Forwarded from تمّت
📨علیه غیر تشریفاتی بودن📨
مدتها بود قصد داشتم، نقدی در کلیت جنبش/شورش اخیر بنویسم (فارغ از جزئیات سؤالبرانگیزی که بسیاری از دلدادگان این قضیه ترجیح میدهند خود را در برابر آنها به ندیدن بزنند یا بدتر توجیهشان کنند یا بسیار بدتر، تمجیدشان کنند) اما به دلیل یکی از شواهدی که میترسیدم ذکرش رافع مانعی ذهنی برای بیاحترامی به دانشگاه شود، منتظر سپری شدن ۱۶ آذر بودم؛ اما همین که ۱۶ آذر گذشت با خبری مواجه شدم که باز هم آن نقد را به تأخیر انداخت.
و امّا بعد؛ قانون امری است شکلی. آنچه حقوقدانان بدان میپردازند عمدتاً راجع به تشریفات و شکل قضایاست. محتوای قانون، این که چه چیزی هنجار باشد و مورد حمایت، مسئلهای فرهنگی است که از طریق سازکارهای تصمیمگیری جمعی دربارهٔ آن توافق میشود؛ اگر این چنین هم نبود، گو نباش، اگر صرفاً تشریفات قانونی در کار باشد، هدف قانون محقق میشود. محتوای قانون یا هنجارها از منطقهای تا منطقهٔ دیگر؛ از فرهنگی تا فرهنگ دیگر، از قلمروی تا قلمرو دیگر و از زمانی تا زمان دیگر متفاوت میشود و این محتوا اهمیت چندانی ندارد؛ بر خلاف آنچه عموم مردم تصور میکنند، کیفیت قانون امری راجع به ایدئولوژی و عقیده نیست؛ بلکه عمدتاً راجع به تشریفات و شکل است.
قانونیسازی هنجارها نیز چیزی جز تحلیل امور انتزاعی و ذهنی به عناصری عینی نیست. همه چیز به شکل فروکاسته میشود. پیچیدگی حقوق، شناخت معماری پیچیدهای از فرمهاست که در موقعیتهای مختلف بر یکدیگر حاکم میشوند. نظام حقوقی به ناچار تنها بر اجتهادهای آدمیان -با هزار هزار خلقت متمایز- و اعتمادها مبتنی است، تنها با ارزیابی شکلی میتوان قانونی بودن را ارزید. دیوان عالی کشور با آن طمطراق، عموماً راجع به اجتهادهای قضات تالی و محتوای پرونده نظر نمیدهد؛ بلکه آن را از حیث رعایت شکلهای قانونی برمیرسد. آیا فاصلهٔ زمانی بین ابلاغ و جلسهٔ دادگاه رعایت شد؟ آیا طرفین پرونده فرصت ابراز ادلهٔشان را یافتند؟ آیا قاضی آداب جلسهٔ رسیدگی را به جا آورد؟ اگر نگویم مطلقاً، تقریباً پروندهها در دیوان عالی کشور از این حیث بررسی نمیشوند که این استدلال چه طور بود یا آن استدلال وجهی داشت یا نه، بلکه قضاتش به همین امور تشریفاتی و شکلی میپردازند و مو از ماست میکشند.
در وجدان عمومی ایران، تشریفات اموری بیاهمیت، دردسرآفرین، بیفایده و هزینهزا تلقی میشوند. امّا، قضات تنها در عالیترین درجات فضل و تجربه، شایستگی تمحّض در بررسی شکلی پروندهها را مییابند. هزار نکتهٔ باریکتر ز مو اینجاست: در همین امور بیاهمیت، همین مواعد، همین کیفیت ابلاغها، همین مدت رسیدگی، همین آداب و رسوم بررسی. بله، بدون خواندن کامل یک پرونده نمیتوان قضاوت کرد، امّا گاهی نادرستی حکم از متن آن پیداست. شاید برای حقوقنخواندهها عجیب باشد، امّا گاهی حتّی طول زمان رسیدگی تا اجرای حکم نیز زمینهٔ ارزیابی میشود. این خصلت تشریفات است که رویهها و سوابق مبتنی بر آن نیز یکشکل میشوند.
لذا سرعتهای سرسامآور در رسیدگی و اجرای حکم پروندههایی با مجازات غیر قابل برگشت، هر حقوقخواندهای را دچار تنرعشه و دلهره میکند. در مجرم بودن قمهکش حرفی نیست، اما آیا تشریفات رسیدگی حسب سوابق و رویههای چنین اتهامی مراعات شده اند؟ بماند که احدی نمیتواند فقه خوانده باشد یا حقوق بداند و از نسبت دادن شدیدترین مجازات موجود به عملی با آسیب جانی مادون اتلاف نفس و نقص عضو متعجب نشود.
آری قانون ابزار سیاست است و در خدمت سیاستمداران، اما همانگونه که در فرستهٔ قبلی گفتم چنانچه سیاستمداران خود حرمت این امامزاده را پاس بدارند. این فراستی است که از پس سالها شناخت واقعگرایانه مناسبات سیاسی بر زبان مارتین لاگلین جاری میشود که «قیود میتوانند قدرت بیشتری تولید کنند». قاضیان حکیمان درگاه قدرتند؛ آنها نباید تسلیم و مطیع مجریان و سیاستمداران باشند بلکه باید چون پیران فرتوت که هیچ شمشیری در دستشان جنبیدن نمیگیرد، بر آتش احساسات عوام و خواص آب بریزند که هر چیزی را تشریفات و آدابی است و این آداب با سرعت و بیمبالاتی سازگار نیست.
لازم نیست با حرف حکمرانی نو و صبوری برای آغاز اصلاح حکمرانی کام مردم را شیرین کرد، حتّی لازم نیست سیاستمداران را عوض کرد. تنها پایندی به همان چیزی که حقوقدانان پس از هزاران سال تجربه دریافته اند، کفایت میکند: به شکلها، به فرمها، به تشریفاتی که همین نظم موجود لازم میآورد، به شکل رسیدگی، به شکل اعتراض، به شکل آزادی، به شکل استقلال قاضی، به شکل حق انتخاب وکیل. اینها همه شکلی اند، فارغ از محتوا و محملشان. کاش من هم به شکل قضایا پایبند بودم و اخبار این رسیدگیها را جدیتر میگرفتم و زودتر چیزی مینوشتم.
@tammat1
https://virgool.io/tammat/formalism-zww90mmbpwtl
مدتها بود قصد داشتم، نقدی در کلیت جنبش/شورش اخیر بنویسم (فارغ از جزئیات سؤالبرانگیزی که بسیاری از دلدادگان این قضیه ترجیح میدهند خود را در برابر آنها به ندیدن بزنند یا بدتر توجیهشان کنند یا بسیار بدتر، تمجیدشان کنند) اما به دلیل یکی از شواهدی که میترسیدم ذکرش رافع مانعی ذهنی برای بیاحترامی به دانشگاه شود، منتظر سپری شدن ۱۶ آذر بودم؛ اما همین که ۱۶ آذر گذشت با خبری مواجه شدم که باز هم آن نقد را به تأخیر انداخت.
و امّا بعد؛ قانون امری است شکلی. آنچه حقوقدانان بدان میپردازند عمدتاً راجع به تشریفات و شکل قضایاست. محتوای قانون، این که چه چیزی هنجار باشد و مورد حمایت، مسئلهای فرهنگی است که از طریق سازکارهای تصمیمگیری جمعی دربارهٔ آن توافق میشود؛ اگر این چنین هم نبود، گو نباش، اگر صرفاً تشریفات قانونی در کار باشد، هدف قانون محقق میشود. محتوای قانون یا هنجارها از منطقهای تا منطقهٔ دیگر؛ از فرهنگی تا فرهنگ دیگر، از قلمروی تا قلمرو دیگر و از زمانی تا زمان دیگر متفاوت میشود و این محتوا اهمیت چندانی ندارد؛ بر خلاف آنچه عموم مردم تصور میکنند، کیفیت قانون امری راجع به ایدئولوژی و عقیده نیست؛ بلکه عمدتاً راجع به تشریفات و شکل است.
قانونیسازی هنجارها نیز چیزی جز تحلیل امور انتزاعی و ذهنی به عناصری عینی نیست. همه چیز به شکل فروکاسته میشود. پیچیدگی حقوق، شناخت معماری پیچیدهای از فرمهاست که در موقعیتهای مختلف بر یکدیگر حاکم میشوند. نظام حقوقی به ناچار تنها بر اجتهادهای آدمیان -با هزار هزار خلقت متمایز- و اعتمادها مبتنی است، تنها با ارزیابی شکلی میتوان قانونی بودن را ارزید. دیوان عالی کشور با آن طمطراق، عموماً راجع به اجتهادهای قضات تالی و محتوای پرونده نظر نمیدهد؛ بلکه آن را از حیث رعایت شکلهای قانونی برمیرسد. آیا فاصلهٔ زمانی بین ابلاغ و جلسهٔ دادگاه رعایت شد؟ آیا طرفین پرونده فرصت ابراز ادلهٔشان را یافتند؟ آیا قاضی آداب جلسهٔ رسیدگی را به جا آورد؟ اگر نگویم مطلقاً، تقریباً پروندهها در دیوان عالی کشور از این حیث بررسی نمیشوند که این استدلال چه طور بود یا آن استدلال وجهی داشت یا نه، بلکه قضاتش به همین امور تشریفاتی و شکلی میپردازند و مو از ماست میکشند.
در وجدان عمومی ایران، تشریفات اموری بیاهمیت، دردسرآفرین، بیفایده و هزینهزا تلقی میشوند. امّا، قضات تنها در عالیترین درجات فضل و تجربه، شایستگی تمحّض در بررسی شکلی پروندهها را مییابند. هزار نکتهٔ باریکتر ز مو اینجاست: در همین امور بیاهمیت، همین مواعد، همین کیفیت ابلاغها، همین مدت رسیدگی، همین آداب و رسوم بررسی. بله، بدون خواندن کامل یک پرونده نمیتوان قضاوت کرد، امّا گاهی نادرستی حکم از متن آن پیداست. شاید برای حقوقنخواندهها عجیب باشد، امّا گاهی حتّی طول زمان رسیدگی تا اجرای حکم نیز زمینهٔ ارزیابی میشود. این خصلت تشریفات است که رویهها و سوابق مبتنی بر آن نیز یکشکل میشوند.
لذا سرعتهای سرسامآور در رسیدگی و اجرای حکم پروندههایی با مجازات غیر قابل برگشت، هر حقوقخواندهای را دچار تنرعشه و دلهره میکند. در مجرم بودن قمهکش حرفی نیست، اما آیا تشریفات رسیدگی حسب سوابق و رویههای چنین اتهامی مراعات شده اند؟ بماند که احدی نمیتواند فقه خوانده باشد یا حقوق بداند و از نسبت دادن شدیدترین مجازات موجود به عملی با آسیب جانی مادون اتلاف نفس و نقص عضو متعجب نشود.
آری قانون ابزار سیاست است و در خدمت سیاستمداران، اما همانگونه که در فرستهٔ قبلی گفتم چنانچه سیاستمداران خود حرمت این امامزاده را پاس بدارند. این فراستی است که از پس سالها شناخت واقعگرایانه مناسبات سیاسی بر زبان مارتین لاگلین جاری میشود که «قیود میتوانند قدرت بیشتری تولید کنند». قاضیان حکیمان درگاه قدرتند؛ آنها نباید تسلیم و مطیع مجریان و سیاستمداران باشند بلکه باید چون پیران فرتوت که هیچ شمشیری در دستشان جنبیدن نمیگیرد، بر آتش احساسات عوام و خواص آب بریزند که هر چیزی را تشریفات و آدابی است و این آداب با سرعت و بیمبالاتی سازگار نیست.
لازم نیست با حرف حکمرانی نو و صبوری برای آغاز اصلاح حکمرانی کام مردم را شیرین کرد، حتّی لازم نیست سیاستمداران را عوض کرد. تنها پایندی به همان چیزی که حقوقدانان پس از هزاران سال تجربه دریافته اند، کفایت میکند: به شکلها، به فرمها، به تشریفاتی که همین نظم موجود لازم میآورد، به شکل رسیدگی، به شکل اعتراض، به شکل آزادی، به شکل استقلال قاضی، به شکل حق انتخاب وکیل. اینها همه شکلی اند، فارغ از محتوا و محملشان. کاش من هم به شکل قضایا پایبند بودم و اخبار این رسیدگیها را جدیتر میگرفتم و زودتر چیزی مینوشتم.
@tammat1
https://virgool.io/tammat/formalism-zww90mmbpwtl
ویرگول
علیه غیر تشریفاتی بودن
آنچه حقوقدانان بدان میپردازند عمدتاً راجع به تشریفات و شکل قضایاست. محتوای قانون، این که چه چیزی هنجار باشد و مورد حمایت، مسئلهای فرهنگ…
👍14
Forwarded from آنسو | AnSoo
در این ماههای سخت و بد، در میانهٔ آوارِ اخبار و هجومِ وحشتهای بینام، مرغِ یاکریمی در کنجِ خانهٔ ما لانه کرد. پیشِ چشمِ ما خاشاک آورد، جوجههایش را زایید و حالا چنان با طمأنینه مراقبشان است که گویی امنترین نقطهٔ جهان را یافته است.
میگویند در تاریخِ هزارانسالهٔ بشر، رویهمرفته ۲۶۸ سال بوده که جنگی در کار نبوده!...
پیداست که سهمِ من و ما از زندگی، قرار نیست در همان معدود سالهای آرام بگذرد.
در مقالات شمس آمده است که یکبار موسی نزد خدا رفت و پرسید: «یا رب، فایده چه باشد چون فرعون قبول نخواهد کردن؟» خداوند در پاسخ گفت: «تو از آنِ خود فرو مگذار، بگو.»
به گمان من، تمامِ معنای زندگی همین «بهرغمِ همهچیز زیستن» است. همینکه به موازاتِ هزارویک مصیبتِ کوچک و بزرگ، تو از آنِ خود فرو نگذاری و کارِ خودت را بکنی.
همینکه پدافند بزند، موشک بترکاند، یاکریم بزاید، ما وصلت کنیم و دکاندارِ سرِ کوچه میوههایش را دستمال بکشد.
بهرغمِ تمامِ آنچه بر ما رفته و تمام دردهایی که در سالها و ماههای پیشِ رو آبستنِ آنیم، به جوجههای کنجِ خانه نگاه میکنم و زادن، ساختن و حتی در «شور و شعف» ماندن را با خودم مرور میکنم.
بیش از هر زمانی برایم پررنگ است که زیستن در این روزگار را با تعابیر پرطمطراقی مانندِ دهنکجی به آشوبِ هستی یا کنشی شجاعانه و آنارشیستیک آغشته نکنم و رنجهای این دوران را هم رنجهایی منحصربهفرد نپندارم.
به رسمیت شناختنِ سادگی و عمقِ «معمولی بودن»، بزرگترین درسِ زندگیِ من تا این سن و سال بوده است.
@AnSoo
کمال طیبی
میگویند در تاریخِ هزارانسالهٔ بشر، رویهمرفته ۲۶۸ سال بوده که جنگی در کار نبوده!...
پیداست که سهمِ من و ما از زندگی، قرار نیست در همان معدود سالهای آرام بگذرد.
در مقالات شمس آمده است که یکبار موسی نزد خدا رفت و پرسید: «یا رب، فایده چه باشد چون فرعون قبول نخواهد کردن؟» خداوند در پاسخ گفت: «تو از آنِ خود فرو مگذار، بگو.»
به گمان من، تمامِ معنای زندگی همین «بهرغمِ همهچیز زیستن» است. همینکه به موازاتِ هزارویک مصیبتِ کوچک و بزرگ، تو از آنِ خود فرو نگذاری و کارِ خودت را بکنی.
همینکه پدافند بزند، موشک بترکاند، یاکریم بزاید، ما وصلت کنیم و دکاندارِ سرِ کوچه میوههایش را دستمال بکشد.
بهرغمِ تمامِ آنچه بر ما رفته و تمام دردهایی که در سالها و ماههای پیشِ رو آبستنِ آنیم، به جوجههای کنجِ خانه نگاه میکنم و زادن، ساختن و حتی در «شور و شعف» ماندن را با خودم مرور میکنم.
بیش از هر زمانی برایم پررنگ است که زیستن در این روزگار را با تعابیر پرطمطراقی مانندِ دهنکجی به آشوبِ هستی یا کنشی شجاعانه و آنارشیستیک آغشته نکنم و رنجهای این دوران را هم رنجهایی منحصربهفرد نپندارم.
به رسمیت شناختنِ سادگی و عمقِ «معمولی بودن»، بزرگترین درسِ زندگیِ من تا این سن و سال بوده است.
@AnSoo
کمال طیبی
👍16👎1
خانم ذاکری
خانم رنجبر
خانم رسولی
خانم نیستانی
خانم رنجبر
خانم کریمی
خانم کمالی
خانم کریمی
روزتان مبارک
عکسها از اینجاست
@neocritic
خانم رنجبر
خانم رسولی
خانم نیستانی
خانم رنجبر
خانم کریمی
خانم کمالی
خانم کریمی
روزتان مبارک
عکسها از اینجاست
@neocritic
👍29
✍🏻
تهران که انگار آدم باشد
بعضیها گفتند دلش را نداشتیم تهران را تنها بگذاریم و اگر برگشتیم ببینیم وقتی ما نبودیم خراب شده. این خیلی عاشقانه است. انگار که تهران آدم باشد. از میان استدلالهایشان صدای سقراط در رساله کریتون را میشد شنید در رثای آتن و اینکه چرا حاضر نیست بعد از صدور حکم مرگ از آتن فرار کند. من این را میفهمم. تهران تقریباً تنها شهریست در ایران که علی رغم همه مصیبتهایش حقِ زندگی مدرن و متفاوت را برای جمعیت بزرگی از ایرانیانِ مهیا کرده. از همه جای ایران در تهران زندگی و کار میکنند و دانشگاههایش علاوه بر دانش و اندیشههای نو، محمل عشق زنان و مردان زیادی از گوشه گوشه ایران بوده است. شهری پر از خیابانهایی با بوسههای یواشکی.
حتی یکی دو نفر که میشناختم از آن سر دنیا، زمینی خودشان را رساندند که «تهران» باشند و ایران، اگر بتوانند کاری کنند وگرنه همینجا خاک شوند. ادا نیست. دست خودشان نیست حتی...ما که مثل سقراط با «شهر» پیمان نبستیم و عاشق قوانین آتن نیستیم و شهروندی برابر و دادگاه با هیئت منصفه هم... ولی عشق غریب به خاک و آب و آفتاب و کوه و آجر و سرزمین لابد یک ارتباطی به اجداد کشاورز هفتادهشتاد درصد از ما دارد.
***
بقیه شهرها را نمیدانم، ولی درودیوارهای تهران پر شده از شعارنویسی. کاربری در ایکس نوشته
مشخص است که اینها را دارند، ولی تصمیمگرفتهاند حداکثر استفاده را از همه امکانات ببرند برای بازسازی و مهندسی.
نه بازسازی پیوندها و مناسبات در جامعهای فرسوده از فشار، دلشکسته از داخل و زخمخورده از خارج، که بازسازی نسخه پالایش شده از گذشته مطلوب که مردم در مجموع نزدیکتر بودند بههم و به حاکمیت. شنیدم در آتلیههای پردیس هنرهای دانشگاه تهران سبزی پاک میکنند و آش میپزند و سردر دانشگاه هم...شاید در ظاهر برای بیدار کردن «احساسات دهه شصت» باشد، ولی «انقلابیگری» رسمی و فرمایشی تنها چیزی که میآفریند احساس فتح است همراه با خودشیفتگی و رعب همراه با نفرت. کاملاً آگاهند.
***
این مدت از چند دوست متفاوت شنیدهام که وقتی با زحمت زیاد توانستهاند به اینستاگرام و «دنیای آزاد» وصل شوند از موضعگیریها و فرستههای رقصان و دستافشان دوستانشان خارج از ایران عصبانی شدهاند. دروغ چرا؟ خودم هم اپلیکشن اینستاگرام را پاک کردم تا حتی هوس نکنم به آن سر بزنم... فرق است بین همدلی و خالیکردن دقدلی.
***
دوروز پیش در گفتوگوی جمعی درباره تجربه جنگ، تعداد زیادی از گسست در پیوندها و مراودات بین دوستان و دلخراشتر، بین اعضای دور و نزدیک خانواده گفتند. گفتگو ناپذیری که همزمان با تعطیلی دانشگاه و معلق شدن حلقههای مجازی، که در آن احساس امنیت کنند، باعث شده تنهاتر شوند.
احساسات و عشق به خاک همیشه سازمایه خوبی برای ایجاد همبستگی و «تعهد مدنی» بوده است، ما هم بهوقتش موقتا از آن استفاده میکنیم، ولی حکومتی که عاشق «مهندسی» همه چیز است میخواهد احساسات را هم مهندسی کند و خوب میدانیم نتیجه مهندسی احساسات که مستلزم توقف تفکر انتقادی است چیست. مهندسی که پیوندهای ارگانیک میان انسانها را قطع میکند و میخواهد برای هرکاری حتی وطن دوستی لباس متحدالشکل بدوزد.
محصول مهندسی عواطف در الگوهایی که هوش مصنوعی در شبکههای اجتماعی ساخته به روشنی پیداست. محاصره شده درمیان حلقه تاییدگران و بازخورد بسیار زیاد به محتواهای پرخاشگرانه و فحاشی. نتیجه: طایفهسازی و قبیلهبازی، ایجاد فاصله، ایجاد گسست، منتفی شدن امکان گفتگو، احساس رهاشدگی، تنهایی، خفگی و خاموش شدن عواطف و تعهدات مدنی.
چیزی که در فاصله میان دوجنگ آغاز و پایان سال ۱۴۰۴ نمود واضحی داشت.
@neocritic
تهران که انگار آدم باشد
بعضیها گفتند دلش را نداشتیم تهران را تنها بگذاریم و اگر برگشتیم ببینیم وقتی ما نبودیم خراب شده. این خیلی عاشقانه است. انگار که تهران آدم باشد. از میان استدلالهایشان صدای سقراط در رساله کریتون را میشد شنید در رثای آتن و اینکه چرا حاضر نیست بعد از صدور حکم مرگ از آتن فرار کند. من این را میفهمم. تهران تقریباً تنها شهریست در ایران که علی رغم همه مصیبتهایش حقِ زندگی مدرن و متفاوت را برای جمعیت بزرگی از ایرانیانِ مهیا کرده. از همه جای ایران در تهران زندگی و کار میکنند و دانشگاههایش علاوه بر دانش و اندیشههای نو، محمل عشق زنان و مردان زیادی از گوشه گوشه ایران بوده است. شهری پر از خیابانهایی با بوسههای یواشکی.
حتی یکی دو نفر که میشناختم از آن سر دنیا، زمینی خودشان را رساندند که «تهران» باشند و ایران، اگر بتوانند کاری کنند وگرنه همینجا خاک شوند. ادا نیست. دست خودشان نیست حتی...ما که مثل سقراط با «شهر» پیمان نبستیم و عاشق قوانین آتن نیستیم و شهروندی برابر و دادگاه با هیئت منصفه هم... ولی عشق غریب به خاک و آب و آفتاب و کوه و آجر و سرزمین لابد یک ارتباطی به اجداد کشاورز هفتادهشتاد درصد از ما دارد.
***
بقیه شهرها را نمیدانم، ولی درودیوارهای تهران پر شده از شعارنویسی. کاربری در ایکس نوشته
حالا اینا برای چی رو در و دیوار خونهها شعارنویسی میکنن؟ تریبون ندارن؟ صدا و سیما ندارن؟ بهشون مجوز تجمع نمیدن؟ بیلبوردهای شهر در اختیارشون نیست؟ رسانه و روزنامه و سایت خبری ندارن؟ بلندگو و منبر ندارن؟
مشخص است که اینها را دارند، ولی تصمیمگرفتهاند حداکثر استفاده را از همه امکانات ببرند برای بازسازی و مهندسی.
نه بازسازی پیوندها و مناسبات در جامعهای فرسوده از فشار، دلشکسته از داخل و زخمخورده از خارج، که بازسازی نسخه پالایش شده از گذشته مطلوب که مردم در مجموع نزدیکتر بودند بههم و به حاکمیت. شنیدم در آتلیههای پردیس هنرهای دانشگاه تهران سبزی پاک میکنند و آش میپزند و سردر دانشگاه هم...شاید در ظاهر برای بیدار کردن «احساسات دهه شصت» باشد، ولی «انقلابیگری» رسمی و فرمایشی تنها چیزی که میآفریند احساس فتح است همراه با خودشیفتگی و رعب همراه با نفرت. کاملاً آگاهند.
***
این مدت از چند دوست متفاوت شنیدهام که وقتی با زحمت زیاد توانستهاند به اینستاگرام و «دنیای آزاد» وصل شوند از موضعگیریها و فرستههای رقصان و دستافشان دوستانشان خارج از ایران عصبانی شدهاند. دروغ چرا؟ خودم هم اپلیکشن اینستاگرام را پاک کردم تا حتی هوس نکنم به آن سر بزنم... فرق است بین همدلی و خالیکردن دقدلی.
***
دوروز پیش در گفتوگوی جمعی درباره تجربه جنگ، تعداد زیادی از گسست در پیوندها و مراودات بین دوستان و دلخراشتر، بین اعضای دور و نزدیک خانواده گفتند. گفتگو ناپذیری که همزمان با تعطیلی دانشگاه و معلق شدن حلقههای مجازی، که در آن احساس امنیت کنند، باعث شده تنهاتر شوند.
احساسات و عشق به خاک همیشه سازمایه خوبی برای ایجاد همبستگی و «تعهد مدنی» بوده است، ما هم بهوقتش موقتا از آن استفاده میکنیم، ولی حکومتی که عاشق «مهندسی» همه چیز است میخواهد احساسات را هم مهندسی کند و خوب میدانیم نتیجه مهندسی احساسات که مستلزم توقف تفکر انتقادی است چیست. مهندسی که پیوندهای ارگانیک میان انسانها را قطع میکند و میخواهد برای هرکاری حتی وطن دوستی لباس متحدالشکل بدوزد.
محصول مهندسی عواطف در الگوهایی که هوش مصنوعی در شبکههای اجتماعی ساخته به روشنی پیداست. محاصره شده درمیان حلقه تاییدگران و بازخورد بسیار زیاد به محتواهای پرخاشگرانه و فحاشی. نتیجه: طایفهسازی و قبیلهبازی، ایجاد فاصله، ایجاد گسست، منتفی شدن امکان گفتگو، احساس رهاشدگی، تنهایی، خفگی و خاموش شدن عواطف و تعهدات مدنی.
چیزی که در فاصله میان دوجنگ آغاز و پایان سال ۱۴۰۴ نمود واضحی داشت.
@neocritic
👍22👎4
✍🏻
مراقبت از زندگی، وقتی «همه کُشته دوستدارند»
اولین بار حسی که فعلا نامی ندارد را آن شبی تجربه کردم که ترامپ تهدید کرده بود زیرساختها را بمباران خواهد کرد: شدیدتر دست و پا زدن برای بیدار شدن از کابوسی که کابوس نیست.
بعدتر تکرار شد در جلسه آنلاینی که تحلیلهای ترسناک باعث شد بیصدا جلسه را ترک کنم.
و باز همین دیروز. در گفتوگویی درباره جنگ و پساجنگ با گروهی از اساتید که چنان تصویر هولناک و تاریکی از آینده (عمدتا اقتصادی و اجتماعی) ترسیم کردند که تکرار دیماه قریب بهنظر رسید. احساس کردم تاریکی مرا بلعید و حرفهای خودم یادم رفت!
***
مدتی پیش از قول وکیلی که هم وکالت بازداشتیهای سال ۱۴۰۱ و هم بازداشتیهای ۱۴۰۴ را برعهده داشته، شنیدم که در سال ۱۴۰۱ حضور دائمی نزدیکان بازداشتیها اطراف زندان بسیار چشمگیر بوده است. آنان حاضر بودند مبالغ قابل توجهی برای تماس یا خبرگرفتن از عزیزشان بپردازند. در مقابل، شمار زیادی از بازداشتیهای ۱۴۰۴ به لحاظ مالی بهشدت در مضیقه بودند و خویشاوندانشان هم امکان مالی کافی حتی برای رها کردن کار و زندگی و پیگیری اوضاع و احوال آنها را نداشتند.
***
کسی تعریف کرد روز ۱۸ دیماه، نوجوان همسایه را که بهفرموده سیاه پوشیده و ابزار تیزی همراه داشته با استدلال و التماس در حیاط ساختمان متوقف و به خانه بازگردانده است. هیچ قهرمانانه و حماسی نیست درمقابل آن دعوتهای پرشور و وعدههای طلایی، ولی به چشم من والاترین کنش اخلاقی و مراقبتی و نشانه تعهد عمیق انسانی و مدنی است:
ایستادن در سرما و دقایق طولانی سروکله زدن با نوجوانی برانگیخته که والدینش نتوانستهاند منصرفش کنند.
تلاش برای نجات یک زندگی عادی که تازه آغاز شده ...یک خانواده معمولی...دهها امکان در آینده.
به دوستم گفتم اگر واقعا چنین چشمانداز اقتصادی هولناکی درپیش است باید راههایی برای مراقبت از همدیگر پیدا کنیم. برای محافظت از زندگیها. برای مراقبت از هر یک جان عزیز و دوام آوردن زیر انواع فشارهای اقتصادی و روانی که موج خشم را خروشان میکند و ببین تا کجا که صف کشیدهاند موجسوارها.
خندید: «حرفهای روزنه گشاها و اصلاحطلبها؟»
گفتم هیچ کس مالک مفاهیم نیست. من از مراقبت آدمها از هم حرف میزنم. از پرواداری. از نیروی عواطفی که میتواند به نفع خیرعمومی بسیج شود و دایره دغدغه ما را بزرگ کند. سرنوشت مشترکمان را یادآوری کند. مای ۱۴۰۱ را به سمت مای ۱۴۰۴ متوجه و نگران کند. این بازی سیاسی نیست، ضرورتی اجتماعی است در شرایطی که به قول آن استاد «همه کشته دوست دارند» نه آدم زنده.
پوزخند زد: «در بهترین حالت زنگ کلمات تو شبیه شعری ملالانگیز است بدون وعده برای رهایی یا رستگاری جانبهلبها. توانی برای رقابت با نغمههای شورانگیز حماسی ندارد...»
اغلب از پوزخندها مایوس میشوم. نمیدانم وقتی اصرار بر مراقبت و شفقت فورا چهره سادهلوح و حتی بزدلی از تو میسازد چطور میشود از اهمیت ادامه زندگی گفت و بیاعتبار نشد. نمیدانم چطور میشود دغدغه مراقبت ساخت وسط حس رهاشدگی. نمیدانم چطور میشود به شکل موثری از ضرورت تعهد به حفظ زندگیها در شرایطی دفاع کرد که همه شکوه و غرور حول مرگ سامان گرفته است و زندگی هم سخت است.
@neocritic
مراقبت از زندگی، وقتی «همه کُشته دوستدارند»
اولین بار حسی که فعلا نامی ندارد را آن شبی تجربه کردم که ترامپ تهدید کرده بود زیرساختها را بمباران خواهد کرد: شدیدتر دست و پا زدن برای بیدار شدن از کابوسی که کابوس نیست.
بعدتر تکرار شد در جلسه آنلاینی که تحلیلهای ترسناک باعث شد بیصدا جلسه را ترک کنم.
و باز همین دیروز. در گفتوگویی درباره جنگ و پساجنگ با گروهی از اساتید که چنان تصویر هولناک و تاریکی از آینده (عمدتا اقتصادی و اجتماعی) ترسیم کردند که تکرار دیماه قریب بهنظر رسید. احساس کردم تاریکی مرا بلعید و حرفهای خودم یادم رفت!
***
مدتی پیش از قول وکیلی که هم وکالت بازداشتیهای سال ۱۴۰۱ و هم بازداشتیهای ۱۴۰۴ را برعهده داشته، شنیدم که در سال ۱۴۰۱ حضور دائمی نزدیکان بازداشتیها اطراف زندان بسیار چشمگیر بوده است. آنان حاضر بودند مبالغ قابل توجهی برای تماس یا خبرگرفتن از عزیزشان بپردازند. در مقابل، شمار زیادی از بازداشتیهای ۱۴۰۴ به لحاظ مالی بهشدت در مضیقه بودند و خویشاوندانشان هم امکان مالی کافی حتی برای رها کردن کار و زندگی و پیگیری اوضاع و احوال آنها را نداشتند.
***
کسی تعریف کرد روز ۱۸ دیماه، نوجوان همسایه را که بهفرموده سیاه پوشیده و ابزار تیزی همراه داشته با استدلال و التماس در حیاط ساختمان متوقف و به خانه بازگردانده است. هیچ قهرمانانه و حماسی نیست درمقابل آن دعوتهای پرشور و وعدههای طلایی، ولی به چشم من والاترین کنش اخلاقی و مراقبتی و نشانه تعهد عمیق انسانی و مدنی است:
ایستادن در سرما و دقایق طولانی سروکله زدن با نوجوانی برانگیخته که والدینش نتوانستهاند منصرفش کنند.
تلاش برای نجات یک زندگی عادی که تازه آغاز شده ...یک خانواده معمولی...دهها امکان در آینده.
به دوستم گفتم اگر واقعا چنین چشمانداز اقتصادی هولناکی درپیش است باید راههایی برای مراقبت از همدیگر پیدا کنیم. برای محافظت از زندگیها. برای مراقبت از هر یک جان عزیز و دوام آوردن زیر انواع فشارهای اقتصادی و روانی که موج خشم را خروشان میکند و ببین تا کجا که صف کشیدهاند موجسوارها.
خندید: «حرفهای روزنه گشاها و اصلاحطلبها؟»
گفتم هیچ کس مالک مفاهیم نیست. من از مراقبت آدمها از هم حرف میزنم. از پرواداری. از نیروی عواطفی که میتواند به نفع خیرعمومی بسیج شود و دایره دغدغه ما را بزرگ کند. سرنوشت مشترکمان را یادآوری کند. مای ۱۴۰۱ را به سمت مای ۱۴۰۴ متوجه و نگران کند. این بازی سیاسی نیست، ضرورتی اجتماعی است در شرایطی که به قول آن استاد «همه کشته دوست دارند» نه آدم زنده.
پوزخند زد: «در بهترین حالت زنگ کلمات تو شبیه شعری ملالانگیز است بدون وعده برای رهایی یا رستگاری جانبهلبها. توانی برای رقابت با نغمههای شورانگیز حماسی ندارد...»
اغلب از پوزخندها مایوس میشوم. نمیدانم وقتی اصرار بر مراقبت و شفقت فورا چهره سادهلوح و حتی بزدلی از تو میسازد چطور میشود از اهمیت ادامه زندگی گفت و بیاعتبار نشد. نمیدانم چطور میشود دغدغه مراقبت ساخت وسط حس رهاشدگی. نمیدانم چطور میشود به شکل موثری از ضرورت تعهد به حفظ زندگیها در شرایطی دفاع کرد که همه شکوه و غرور حول مرگ سامان گرفته است و زندگی هم سخت است.
@neocritic
👍35👎2
Forwarded from موسسه پرتو (پروژه کلپورگان)
سالهاست در روستاهای مرزی بلوچستان، به مهارتآموزی دانشآموزان در کنار مبارزه با ترکتحصیل آنها مشغولیم. تاکنون در این دو هدف، چندان در مورد پسران، به دلیل جاذبه سوختکشی موفق نبودهایم.
حالا میخواهیم در تابستان سه کارگاه آموزش خیاطی لباس بلوچی مردانه، در سه دبیرستان پسرانه روستاهای مرزی شهر سراوان راهاندازی کنیم.
چرخهای صنعتی دو دبیرستان از پیش موجود است شما میتوانید با اهدای یک تا چندسهم ۲۰۰هزارتومانی در ایران و از دستکم دهدلار یا بیشتر در خارج کشور، به خرید دو چرخ صنعتی و لوازم کارگاهی به یادگیری مهارت در مناطقی کمک کنید که اشتغال به شدت محدود است و ترکتحصیل پسران به بالاترین حد ممکن در ایران میرسد.
موسسه دانش و توانمندی پرتو
به شماره ثبت ۵۷۰۲۷
شماره کارت
5022297000540059
شماره شبا
IR480570032381021192896101
t.me/kalpooragan97
حالا میخواهیم در تابستان سه کارگاه آموزش خیاطی لباس بلوچی مردانه، در سه دبیرستان پسرانه روستاهای مرزی شهر سراوان راهاندازی کنیم.
چرخهای صنعتی دو دبیرستان از پیش موجود است شما میتوانید با اهدای یک تا چندسهم ۲۰۰هزارتومانی در ایران و از دستکم دهدلار یا بیشتر در خارج کشور، به خرید دو چرخ صنعتی و لوازم کارگاهی به یادگیری مهارت در مناطقی کمک کنید که اشتغال به شدت محدود است و ترکتحصیل پسران به بالاترین حد ممکن در ایران میرسد.
موسسه دانش و توانمندی پرتو
به شماره ثبت ۵۷۰۲۷
شماره کارت
5022297000540059
شماره شبا
IR480570032381021192896101
t.me/kalpooragan97
👍7
✍🏻
هشتگ خردهنالهها؛ هشتگ حق مکث
دوستم گفت معلم برادرزادهاش در یکی از شهرهای ایران هفتهای یکی دو روز بچههای کلاسش را در یکی از مساجد شهر جمع میکند. هم درسهایشان را مرور میکنند و هم بازی در حیاط مسجد. گفت بیشتر از همه مادرها دعایش میکنند. مادرهای تشنه برای چندساعت آرامش!
...
از دوستانم که کارهای خبری میکنند پرسیدم: چرا روایتهای مادرها، معلمها، سالمندان و پرستاران سالمندان، معلولان و... از فشاری که تحمل میکنند بابت قطعی اینترنت انعکاس نمیدهید؟ تعطیلی مدارس، زندانی شدن بچهها در خانه و مادرها و گاه پدرهایی که گیروگرفتار آموزش مجازی تماموقت بچهها هستند؟ افت کیفیت آموزش و...گفتند اینها جزو «خردهنالهها»ست و این اسم محترمانه عبارتی دیگر است که اسم واقعی اینقسم روایتهاست.
گفتم: آموزش نسل آینده که «خردهناله» نیست.
گفتند: شرایط جنگی است دیگر.
و این یعنی ختم مذاکره.
...
دستورالعملی برای مادران در پیامرسان بله دست بدست میشد که یکی از بندهایش این بود: «به جای داد زدن، احساس خود را بگویید. مثلاً "کمی کلافه شدم و نیاز به مکث دارم"». دستورالعمل میگفت به خودتان حق «مکث» بدهید پیش از آنکه از بابت کلافگی برخورد تندی پیش بیاید و خودتان و بچه بدتر آزار ببینید.
...
این خبر را در گروهی گذاشتم و پرسیدم مادرها چکار کنند؟ هیچکس جواب نداد. هیچکس در آن گروه مادر نبود.
چندتا از مسئولین و سیاستگذاران ما در شورهای عالی مادر هستند؟ مادرها وقت ندارند مسئول شوند. حتی وقت ندارند توی گروههای بله خبر دنبال کنند.
مادر کارمند هم اگر این خبر را دیده باشد که لابد دارد «مکث میکند» تا داد نزدند... البته گاهی نوشتن هم کمک میکند.
این نالههای خُرد معمولاً فراتر از یادداشتهای شخصی نمیروند و خیال نکنم هیچ وقت تیتر اول رسانهای را به خودشان اختصاص داده باشند، اما عموماً درک خوبی از وضعیت روانی آدمها در خانهها به ما میدهد. قطعی اینترنت و تعطیلی مدارس یعنی توقف زندگی روزمره برای خانوادههای جوان و فعال. یعنی انباشت رنجهایی که در چشم آنان که مصلحت عموم را تشخیص میدهند ناچیز است: حال و آینده روانی یک ملت.
شاید بد نباشد مسئولان، بهویژه علاقمندان به سیاستهای افزایش جمعیت هم گاهی مکث کنند برای شنیدن این نالههای ناچیز که از خانهها بلند است و محاسبه کنند هزینههای واقعی را و سیاستهایی طراحی کنند که هم امنیت را خیلی خیلی جدی بگیرد و هم سلامت روان و زندگی روزمره مردم را.
بپرسند تا کی میشود نتایج این میزان بار جسمی و روانی تصمیمات کلان را برگرده خانوادهها گذاشت و انتظار داشت نشکند؟
@neocritic
هشتگ خردهنالهها؛ هشتگ حق مکث
دوستم گفت معلم برادرزادهاش در یکی از شهرهای ایران هفتهای یکی دو روز بچههای کلاسش را در یکی از مساجد شهر جمع میکند. هم درسهایشان را مرور میکنند و هم بازی در حیاط مسجد. گفت بیشتر از همه مادرها دعایش میکنند. مادرهای تشنه برای چندساعت آرامش!
...
از دوستانم که کارهای خبری میکنند پرسیدم: چرا روایتهای مادرها، معلمها، سالمندان و پرستاران سالمندان، معلولان و... از فشاری که تحمل میکنند بابت قطعی اینترنت انعکاس نمیدهید؟ تعطیلی مدارس، زندانی شدن بچهها در خانه و مادرها و گاه پدرهایی که گیروگرفتار آموزش مجازی تماموقت بچهها هستند؟ افت کیفیت آموزش و...گفتند اینها جزو «خردهنالهها»ست و این اسم محترمانه عبارتی دیگر است که اسم واقعی اینقسم روایتهاست.
گفتم: آموزش نسل آینده که «خردهناله» نیست.
گفتند: شرایط جنگی است دیگر.
و این یعنی ختم مذاکره.
...
دستورالعملی برای مادران در پیامرسان بله دست بدست میشد که یکی از بندهایش این بود: «به جای داد زدن، احساس خود را بگویید. مثلاً "کمی کلافه شدم و نیاز به مکث دارم"». دستورالعمل میگفت به خودتان حق «مکث» بدهید پیش از آنکه از بابت کلافگی برخورد تندی پیش بیاید و خودتان و بچه بدتر آزار ببینید.
...
استاندار تهران گفت: حضور کارکنان وزارتخانه ها، سازمان ها و دستگاه های اجرایی مستقر در استان تهران از شنبه (۱۹ اردیبهشت) صددرصدی است.
این خبر را در گروهی گذاشتم و پرسیدم مادرها چکار کنند؟ هیچکس جواب نداد. هیچکس در آن گروه مادر نبود.
چندتا از مسئولین و سیاستگذاران ما در شورهای عالی مادر هستند؟ مادرها وقت ندارند مسئول شوند. حتی وقت ندارند توی گروههای بله خبر دنبال کنند.
مادر کارمند هم اگر این خبر را دیده باشد که لابد دارد «مکث میکند» تا داد نزدند... البته گاهی نوشتن هم کمک میکند.
این نالههای خُرد معمولاً فراتر از یادداشتهای شخصی نمیروند و خیال نکنم هیچ وقت تیتر اول رسانهای را به خودشان اختصاص داده باشند، اما عموماً درک خوبی از وضعیت روانی آدمها در خانهها به ما میدهد. قطعی اینترنت و تعطیلی مدارس یعنی توقف زندگی روزمره برای خانوادههای جوان و فعال. یعنی انباشت رنجهایی که در چشم آنان که مصلحت عموم را تشخیص میدهند ناچیز است: حال و آینده روانی یک ملت.
شاید بد نباشد مسئولان، بهویژه علاقمندان به سیاستهای افزایش جمعیت هم گاهی مکث کنند برای شنیدن این نالههای ناچیز که از خانهها بلند است و محاسبه کنند هزینههای واقعی را و سیاستهایی طراحی کنند که هم امنیت را خیلی خیلی جدی بگیرد و هم سلامت روان و زندگی روزمره مردم را.
بپرسند تا کی میشود نتایج این میزان بار جسمی و روانی تصمیمات کلان را برگرده خانوادهها گذاشت و انتظار داشت نشکند؟
@neocritic
👍22
Critic l مریم نصر
✍🏻 مراقبت از زندگی، وقتی «همه کُشته دوستدارند» اولین بار حسی که فعلا نامی ندارد را آن شبی تجربه کردم که ترامپ تهدید کرده بود زیرساختها را بمباران خواهد کرد: شدیدتر دست و پا زدن برای بیدار شدن از کابوسی که کابوس نیست. بعدتر تکرار شد در جلسه آنلاینی…
✍🏻
درباره مصالحه
یکی از میانبرنامههای اخیر تلویزیون در مجموعه «ایران ما» درباره امیرکبیر است. چهره کاملاً انقلابیِ صداوسیماپسند از امیرکبیر نشان میدهد که در هیچ زمینهای اهل مصالحه نبود. پایانبندی با جملاتی نزدیک به این رقم میخورد که «پاداش خدماتش را با شهادت گرفت»
جاری شدن خون در جوی آب باغ فین کاشان...
مصالحه و توافق سیاسی چه خارجی و چه داخلی، اصلا کار آسانی نیست. نیازمند آگاهی، مدارا، فداکردن چیزهای عزیز و آرام کردن دردهای عمیق است...خدا میداند که در این دنیای پراز خشونت، جنگ و دعوا خیلی آسانتر است، به ویژه وقتی خوراک کافی برای هیولاهای نفرتخوار فراهم باشد. وقتی نامِ جاوید با مرگ، پاداش قهرمانی است و شعار «مرگ بر سازشگر» و « نفرین به وسط باز خونشور» پاداش تلاش برای مصالحه.
آویشای مارگالیت، فیلسوف مشهور یهودی کتابی دارد درباره توافق و مصالحه از منظری اخلاقی...یکی از فصلهای کتاب درباره توافق با فرقهگراهاست.
او میگوید اغلب ما رویکردی دوچشمی به توافق (سیاسی) داریم که از طرفی متوجه فهمی اقتصادی از منازعه است و ازطرف دیگر متاثر از فهمی دینی. در زندگی روزمره فهم اقتصادی دست بالا را دارد، ولی در زمانه بحران عمدتاً فهم دینی از سیاست غالب میشود. (مارگالیت در این کتاب تلاش میکند شرحی واقعبینانه و اخلاقی از مصالحه و مصالحههای فاسد و غیراخلاقی بدهد.)
اما فرقه گراها. فرقهگراها دید یکچشمی دارند که الزاماً ممکن است مذهبی هم نباشد، اما نگاهشان به سیاست تحت تسلط حالت ذهنی و شیوه عمل خاصی است که «فهم دینی از سیاست» میخواند.
فرقهگرایی هرنوع توافق و مصالحه را «فاسد» میداند چرا که موضع خودش را «مقدس» تصور میکند. نویسنده به مورد «خوارج» در تاریخ اسلام اشاره میکند که باعث ایجاد شکاف در جهان اسلام شد. برای فرقهگرا امور مقدس قابل معامله و توافق نیستند و نباید به «حکمیت» واگذار شوند: «لا حکم الا لله»
نویسنده میگوید در حالیکه در دموکراسی افراد مهم هستند و اعداد شمرده میشوند، فرقهگراها به اعداد اهمیت نمیدهند. کیفیت افراد و تقدس آنان مهم است نه کمیتشان. در فرقهها گروه کوچکی از برگزیدگانِ خالص و مخلص بشریت را نجات خواهند داد. شمار گشتگانِ امروز برای آرمان مقدس، بیاهمیت است دربرابر انبوه نجات یافتگان آینده. فرقهگراها هیچ وقت از آرمانهای مقدسشان کوتاه نمیآیند تا شمار بیشتر از مردم را جذب کنند، چون این کار مساوی جذب ناخالصی است.
فرقهگراها خودشیفتگی غریبی درباره تفاوتهای کوچک خود با سایرین دارند. ظرافتهای دقیقی که مرز مای خوب و نور و آنهای بد و کور را مشخص میکند. یک بسته کامل و جامع دارای مرزهای واضح که ما را از آلودگی محافظت میکند و باید یکجا بپذیری، انتخاب و انتقاد معنا ندارد، باید عمده مصرف کنی.
ذهن فرقهگرا همیشه در «کمین» است تا مچ خائنان به آرمانها را بگیرد. برای همین هم مدام درحال «خالصسازی»، ساختن سلسله مراتب و جدا کردن حساب خودش از بقیه است.
نگاه فرقهگراها به آنان که بیرون از حلقه مای خوب هستند، کاملا ابزاری است. هیچ ارزشی بیرون از ما وجود ندارد ولی ناخالصها میتوانند به لحاظ ابزاری مفید باشند.
یکی از بازرترین ویژگیهای فرقهگرایان نفرتورزی آنان است. شما یا در سمت درست تاریخ در کنار ما ایستادهاید یا خطاکارید. شکنندگی و ضعف ذاتی انسان پذیرفتنی نیست. مسیر روشن و مشخص است. اگر جز این رفتی گناهکار و نفرتانگیزی و «نفرین برتو»
حس میکنم همه درحال تقویت روحیه فرقهگرایی هستیم و روز به روز از امکان مصالحه دورتر میشویم چراکه مصالحه مستلزم پذیرش نقص، فداکردن چیزهای عزیز و مدارا با دیگرانی است که نه برگزیدهاند و نه نور خالص، مثل خود ما.
Margalit, A. 2009 . On compromise and rotten compromises. Princeton University Press.
@neocritic
درباره مصالحه
یکی از میانبرنامههای اخیر تلویزیون در مجموعه «ایران ما» درباره امیرکبیر است. چهره کاملاً انقلابیِ صداوسیماپسند از امیرکبیر نشان میدهد که در هیچ زمینهای اهل مصالحه نبود. پایانبندی با جملاتی نزدیک به این رقم میخورد که «پاداش خدماتش را با شهادت گرفت»
جاری شدن خون در جوی آب باغ فین کاشان...
مصالحه و توافق سیاسی چه خارجی و چه داخلی، اصلا کار آسانی نیست. نیازمند آگاهی، مدارا، فداکردن چیزهای عزیز و آرام کردن دردهای عمیق است...خدا میداند که در این دنیای پراز خشونت، جنگ و دعوا خیلی آسانتر است، به ویژه وقتی خوراک کافی برای هیولاهای نفرتخوار فراهم باشد. وقتی نامِ جاوید با مرگ، پاداش قهرمانی است و شعار «مرگ بر سازشگر» و « نفرین به وسط باز خونشور» پاداش تلاش برای مصالحه.
آویشای مارگالیت، فیلسوف مشهور یهودی کتابی دارد درباره توافق و مصالحه از منظری اخلاقی...یکی از فصلهای کتاب درباره توافق با فرقهگراهاست.
او میگوید اغلب ما رویکردی دوچشمی به توافق (سیاسی) داریم که از طرفی متوجه فهمی اقتصادی از منازعه است و ازطرف دیگر متاثر از فهمی دینی. در زندگی روزمره فهم اقتصادی دست بالا را دارد، ولی در زمانه بحران عمدتاً فهم دینی از سیاست غالب میشود. (مارگالیت در این کتاب تلاش میکند شرحی واقعبینانه و اخلاقی از مصالحه و مصالحههای فاسد و غیراخلاقی بدهد.)
اما فرقه گراها. فرقهگراها دید یکچشمی دارند که الزاماً ممکن است مذهبی هم نباشد، اما نگاهشان به سیاست تحت تسلط حالت ذهنی و شیوه عمل خاصی است که «فهم دینی از سیاست» میخواند.
فرقهگرایی هرنوع توافق و مصالحه را «فاسد» میداند چرا که موضع خودش را «مقدس» تصور میکند. نویسنده به مورد «خوارج» در تاریخ اسلام اشاره میکند که باعث ایجاد شکاف در جهان اسلام شد. برای فرقهگرا امور مقدس قابل معامله و توافق نیستند و نباید به «حکمیت» واگذار شوند: «لا حکم الا لله»
نویسنده میگوید در حالیکه در دموکراسی افراد مهم هستند و اعداد شمرده میشوند، فرقهگراها به اعداد اهمیت نمیدهند. کیفیت افراد و تقدس آنان مهم است نه کمیتشان. در فرقهها گروه کوچکی از برگزیدگانِ خالص و مخلص بشریت را نجات خواهند داد. شمار گشتگانِ امروز برای آرمان مقدس، بیاهمیت است دربرابر انبوه نجات یافتگان آینده. فرقهگراها هیچ وقت از آرمانهای مقدسشان کوتاه نمیآیند تا شمار بیشتر از مردم را جذب کنند، چون این کار مساوی جذب ناخالصی است.
فرقهگراها خودشیفتگی غریبی درباره تفاوتهای کوچک خود با سایرین دارند. ظرافتهای دقیقی که مرز مای خوب و نور و آنهای بد و کور را مشخص میکند. یک بسته کامل و جامع دارای مرزهای واضح که ما را از آلودگی محافظت میکند و باید یکجا بپذیری، انتخاب و انتقاد معنا ندارد، باید عمده مصرف کنی.
ذهن فرقهگرا همیشه در «کمین» است تا مچ خائنان به آرمانها را بگیرد. برای همین هم مدام درحال «خالصسازی»، ساختن سلسله مراتب و جدا کردن حساب خودش از بقیه است.
فرقهگرا مثل آمیب اجتماعی رفتار میکند: حتی وقتی تنها یک سلول دارد، خود را به دو بخش تقسیم میکند. در محیط نامساعد، این آمیبگونه فرقهگرا به «کیست» تبدیل میشود و برای زنده ماندن خود را کاملاً از جهان بیرون جدا میکند
نگاه فرقهگراها به آنان که بیرون از حلقه مای خوب هستند، کاملا ابزاری است. هیچ ارزشی بیرون از ما وجود ندارد ولی ناخالصها میتوانند به لحاظ ابزاری مفید باشند.
یکی از بازرترین ویژگیهای فرقهگرایان نفرتورزی آنان است. شما یا در سمت درست تاریخ در کنار ما ایستادهاید یا خطاکارید. شکنندگی و ضعف ذاتی انسان پذیرفتنی نیست. مسیر روشن و مشخص است. اگر جز این رفتی گناهکار و نفرتانگیزی و «نفرین برتو»
حس میکنم همه درحال تقویت روحیه فرقهگرایی هستیم و روز به روز از امکان مصالحه دورتر میشویم چراکه مصالحه مستلزم پذیرش نقص، فداکردن چیزهای عزیز و مدارا با دیگرانی است که نه برگزیدهاند و نه نور خالص، مثل خود ما.
Margalit, A. 2009 . On compromise and rotten compromises. Princeton University Press.
@neocritic
👍20
زیر پل صدر
حسین قدیانی: یک شب از خیابان دقوز کامرانیه پلههای پل صدر را رفتم بالا و هنوز تمامقد به اتوبان نرسیده بودم که دیدم یک معتاد دارد عرض اتوبان را رد میشود و پرچم کوچکی از کشورمان را هم در دست دارد. مطمئن بودم طرف معتاد است. این فقط معتادها هستند که در حد فاصل گارد ریل اتوبانها خانه میکنند، با خیال راحت تریاک میکشند، حشیش میکشند، شیشه میکشند و بسیار چیزهای دیگر میکشند و خب لابد از دنیا هم زیاد میکشند. همین جا لو بدهم که آن آدم معتاد زن بود. روسری سرش بود و مانتوی چرک بلندی داشت و از همان دور هم معلوم بود که همهی دندانهایش ریخته. همه حالا نه. اکثر بنویسم که دروغ ننوشته باشم. تا از عرض خیابان رد شود، من دلم هری ریخت، چرا که خیلی خطرناک رد شد و یک دویست و شش نزدیک بود بزندش...
▫️
توی دلم گفتم هنر این است که بتوانی مخ این یکی را بزنی. بهش خنده تحویل دادم که پرچم داری! گفت دارم میروم تجمع! گفتم تجمع کجا؟ گفت تجمع هر کجا که شام بدهند، میدان اختیاریه شاید. گفتم چرا پرچم را دستت گرفتهای؟ گفت همین طور الکی. گفتم ایران را دوست داری؟ گفت یک زمان خیلی دوستش داشتم و یک بار هم در مدرسه موضوع انشایم شد ولی الان نمیدانم کشورم را دوست دارم یا نه. شاید حتی ازش متنفر باشم. بعد گفت یک کتونی نداری اضافه؟ کفشم پاره است. راست میگفت. سه تا از انگشتهای پای چپش بیرون زده بود از آن کفشها که انگار کفش میرزانوروز بود اما حتی همان ناخنهای کثیف هم لاک داشت. نفهمیدم قرمز است یا جگری. این را هم نتوانستم حدس بزنم که طرف چند ساله است. شاید فقط سی و سه سالش بود ولی قشنگ میخورد پنجاه و حتی شصت ساله باشد...
▫️
زندگی خیلی وقتها با آدم بد تا میکند و خدا نکند زندگی بخواهد آن روی سگش را به آدم نشان بدهد. همهی ما مزهی هبوط را چشیدهایم. سالها پیش دختربچهی مدرسهای با موضوع ایران انشا نوشته که شاید بیست هم آورده ولی حالا نمیداند وطنش را، ایرانش را، کشورش را دوست دارد یا نه. دلم را به این خوش میکنم که آن پرچم یعنی آن زن ته ته دلش ایران را دوست داشت...
▫️
چه فرقی است میان این زن و دخترهای بیحجاب تجمع میدان تجریش؟ نه واقعاً میخواهم بدانم. چرا یک آن حتی بدم آمد که دست آن زن معتاد- که همهی دندانهایش زرد و سیاه بود- پرچم ایران باشد؟ چون بیکلاسی میشود؟ اصلاً بیاییم ببینیم کی کلاس این زن را پایین آورده و اینچنین معتادش کرده که آنچنان بوی بد بدهد؟ دولت؟ کل حکومت؟ سران قوا؟ تهان قوا؟ رضاخان؟ رضا پهلوی؟ رئیسی؟ برجام؟ کی؟ و سهم من در اعتیاد آن زن چیست؟ و سهم شما کدام است؟ آدم برای بعضی قصهها جا دارد غصهها بخورد و اشکها بریزد. آیا من اگر سردبیر روزنامهای بودم عکس این زن معتاد را با پرچم ایران میگذاشتم عکس جلد؟
▫️
پسفردایش به دعوت دوستی رفته بودیم ناهار دیزی بخوریم. این هم داستان نیست، ناداستان است و من دارم قصهی یک واقعیت را برایتان مینویسم. نزدیکای وصال، قهوهخانهی آذربایجان. آخرای غذا یک معتاد- که این یکی مرد بود- بیهوا آمد سر میز ما- که در پیادهرو بود- و تکههای استخوان را از ظرف برداشت، گذاشت دهنش، حدود ده ثانیه میک زد و بعد هم "ببخشید" گفت و رفت. فقط من و محسن که نه، همهی مشتریها تعجب کرده بودیم از این صحنه. شبیه بینوایان هوگو بود ولی نه، شبیه هیچ رمانی نبود. یک میز آنورتر دخترخانمی گفت بمیرم خیلی گرسنه بود و بعد دوستپسرش گفت معتاد بود و بعد دختره گفت خب معتاد باشد! معتاد آدم نیست؟
▫️
سؤال خوبی است این "معتاد آدم نیست؟" خوب که بهش پر و بال بدهی، ازش فلسفه درمیآید و جامعهشناسی و رمان. حالا من چند شب است میروم تجمع میدان اختیاریه و از عقلای قوم میپرسم "میبخشین امشب یک خانم که بهش میخوره معتاد باشه، اینجا نیومد؟" دیشب متصدی یکی از غرفهها ازم پرسید با شما نسبتی دارن؟ گفتم شما فرض کن خواهرمه! گفت اینجا پاتوق آدمحسابیهاست و با حرفش دلم شکست و فکری شدم و کفری شدم...
▫️
کفر بیشترم از دست خودم بود که چرا نبردمش دم خانه و بهش کتونی ندادم. راستش ترسیدم شر درست کند. آدمیزاد همین است. به ترسش مجال میدهد که بعداً جلوی عذاب وجدانش را بگیرد. کاش وقتی پرچم ایران را دست هر کدام از ایرانیها میدیدیم، نه فقر و اعتیاد و خشونت که ثروت و شادی و همدلی میدیدیم. خدایی خدا خیلی رحم کرد. نزدیک بود دویست و شش لهش کند. دختری که معتاد بود و دستش پرچم ایران داشت...
▫️
رضا امیرخانی در رمان رهش از بچهای نوشته که از طبقهی بالایی پل صدر میشاشد به طبقهی پایین. یک جور اعتراض به بیدر و پیکری تهران. و من آن شب از زن معتاد در همان لوکیشن پل صدر شنیدم که گفت خیلی دوست دارم بشاشم به سر و صورت هر چی که اسمش زندگی است...
▫️
کاش میشد یک جور میتوانستم آن انشا را ببینم. دخترک خبری از فردایش نداشت...
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
ble.ir/haghnameh
حسین قدیانی: یک شب از خیابان دقوز کامرانیه پلههای پل صدر را رفتم بالا و هنوز تمامقد به اتوبان نرسیده بودم که دیدم یک معتاد دارد عرض اتوبان را رد میشود و پرچم کوچکی از کشورمان را هم در دست دارد. مطمئن بودم طرف معتاد است. این فقط معتادها هستند که در حد فاصل گارد ریل اتوبانها خانه میکنند، با خیال راحت تریاک میکشند، حشیش میکشند، شیشه میکشند و بسیار چیزهای دیگر میکشند و خب لابد از دنیا هم زیاد میکشند. همین جا لو بدهم که آن آدم معتاد زن بود. روسری سرش بود و مانتوی چرک بلندی داشت و از همان دور هم معلوم بود که همهی دندانهایش ریخته. همه حالا نه. اکثر بنویسم که دروغ ننوشته باشم. تا از عرض خیابان رد شود، من دلم هری ریخت، چرا که خیلی خطرناک رد شد و یک دویست و شش نزدیک بود بزندش...
▫️
توی دلم گفتم هنر این است که بتوانی مخ این یکی را بزنی. بهش خنده تحویل دادم که پرچم داری! گفت دارم میروم تجمع! گفتم تجمع کجا؟ گفت تجمع هر کجا که شام بدهند، میدان اختیاریه شاید. گفتم چرا پرچم را دستت گرفتهای؟ گفت همین طور الکی. گفتم ایران را دوست داری؟ گفت یک زمان خیلی دوستش داشتم و یک بار هم در مدرسه موضوع انشایم شد ولی الان نمیدانم کشورم را دوست دارم یا نه. شاید حتی ازش متنفر باشم. بعد گفت یک کتونی نداری اضافه؟ کفشم پاره است. راست میگفت. سه تا از انگشتهای پای چپش بیرون زده بود از آن کفشها که انگار کفش میرزانوروز بود اما حتی همان ناخنهای کثیف هم لاک داشت. نفهمیدم قرمز است یا جگری. این را هم نتوانستم حدس بزنم که طرف چند ساله است. شاید فقط سی و سه سالش بود ولی قشنگ میخورد پنجاه و حتی شصت ساله باشد...
▫️
زندگی خیلی وقتها با آدم بد تا میکند و خدا نکند زندگی بخواهد آن روی سگش را به آدم نشان بدهد. همهی ما مزهی هبوط را چشیدهایم. سالها پیش دختربچهی مدرسهای با موضوع ایران انشا نوشته که شاید بیست هم آورده ولی حالا نمیداند وطنش را، ایرانش را، کشورش را دوست دارد یا نه. دلم را به این خوش میکنم که آن پرچم یعنی آن زن ته ته دلش ایران را دوست داشت...
▫️
چه فرقی است میان این زن و دخترهای بیحجاب تجمع میدان تجریش؟ نه واقعاً میخواهم بدانم. چرا یک آن حتی بدم آمد که دست آن زن معتاد- که همهی دندانهایش زرد و سیاه بود- پرچم ایران باشد؟ چون بیکلاسی میشود؟ اصلاً بیاییم ببینیم کی کلاس این زن را پایین آورده و اینچنین معتادش کرده که آنچنان بوی بد بدهد؟ دولت؟ کل حکومت؟ سران قوا؟ تهان قوا؟ رضاخان؟ رضا پهلوی؟ رئیسی؟ برجام؟ کی؟ و سهم من در اعتیاد آن زن چیست؟ و سهم شما کدام است؟ آدم برای بعضی قصهها جا دارد غصهها بخورد و اشکها بریزد. آیا من اگر سردبیر روزنامهای بودم عکس این زن معتاد را با پرچم ایران میگذاشتم عکس جلد؟
▫️
پسفردایش به دعوت دوستی رفته بودیم ناهار دیزی بخوریم. این هم داستان نیست، ناداستان است و من دارم قصهی یک واقعیت را برایتان مینویسم. نزدیکای وصال، قهوهخانهی آذربایجان. آخرای غذا یک معتاد- که این یکی مرد بود- بیهوا آمد سر میز ما- که در پیادهرو بود- و تکههای استخوان را از ظرف برداشت، گذاشت دهنش، حدود ده ثانیه میک زد و بعد هم "ببخشید" گفت و رفت. فقط من و محسن که نه، همهی مشتریها تعجب کرده بودیم از این صحنه. شبیه بینوایان هوگو بود ولی نه، شبیه هیچ رمانی نبود. یک میز آنورتر دخترخانمی گفت بمیرم خیلی گرسنه بود و بعد دوستپسرش گفت معتاد بود و بعد دختره گفت خب معتاد باشد! معتاد آدم نیست؟
▫️
سؤال خوبی است این "معتاد آدم نیست؟" خوب که بهش پر و بال بدهی، ازش فلسفه درمیآید و جامعهشناسی و رمان. حالا من چند شب است میروم تجمع میدان اختیاریه و از عقلای قوم میپرسم "میبخشین امشب یک خانم که بهش میخوره معتاد باشه، اینجا نیومد؟" دیشب متصدی یکی از غرفهها ازم پرسید با شما نسبتی دارن؟ گفتم شما فرض کن خواهرمه! گفت اینجا پاتوق آدمحسابیهاست و با حرفش دلم شکست و فکری شدم و کفری شدم...
▫️
کفر بیشترم از دست خودم بود که چرا نبردمش دم خانه و بهش کتونی ندادم. راستش ترسیدم شر درست کند. آدمیزاد همین است. به ترسش مجال میدهد که بعداً جلوی عذاب وجدانش را بگیرد. کاش وقتی پرچم ایران را دست هر کدام از ایرانیها میدیدیم، نه فقر و اعتیاد و خشونت که ثروت و شادی و همدلی میدیدیم. خدایی خدا خیلی رحم کرد. نزدیک بود دویست و شش لهش کند. دختری که معتاد بود و دستش پرچم ایران داشت...
▫️
رضا امیرخانی در رمان رهش از بچهای نوشته که از طبقهی بالایی پل صدر میشاشد به طبقهی پایین. یک جور اعتراض به بیدر و پیکری تهران. و من آن شب از زن معتاد در همان لوکیشن پل صدر شنیدم که گفت خیلی دوست دارم بشاشم به سر و صورت هر چی که اسمش زندگی است...
▫️
کاش میشد یک جور میتوانستم آن انشا را ببینم. دخترک خبری از فردایش نداشت...
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
ble.ir/haghnameh
👍22👎4