Forwarded from اِلینهگی
خانواده شهرنوش پارسیپور، نویسنده نامدار و خالق رمانهایی چون «زنان بدون مردان»ُ، عصر جمعه ۱۲ تیر از درگذشت او خبر دادند.
بر اساس اطلاعیه خانواده خانم پارسیپور، این نویسنده ۸۱ ساله در بیمارستانی در حومه سانفرانسیسکو درگذشته است، جایی که از هفته گذشته در آن به علت سکته قلبی بستری بود.
شهرنوش پارسیپور اسفند ماه گذشته به واسطه ترجمه انگلیسی جدیدی که از رمان «زنان بدون مردان« او شده بود به فهرست نامزدهای اولیه جایزه بوکر بینالمللی سال ۲۰۲۶ راه یافت، رمانی ستایششده که دهه ۱۳۶۰ پس از انتشار در ایران، ممنوع و از کتابفروشیها جمعآوری شد. شیرین نشاط سالها بعد فیلمی بر اساس این رمان ساخت که شیر نقرهای شصت و ششمین جشنواره فیلم ونیز برای بهترین کارگردانی را از آن خود کرد.
شهرنوش پارسیپور متولد ۱۳۲۴ در تهران بود و اوایل دهه ۱۳۷۰ به دلیل فشارهای سیاسی از ایران مهاجرت کرد و به ایالات متحده رفت. با این همه او به هنگام حمله اسرائیل و ایالات متحده به ایران به شدت با این جنگ به مخالفت برخاست و آن را محکوم کرد. آخرین ویدیوهای او در شبکههای اجتماعی نیز برای حمایت از تیم ملی ایران در رقابتهای جام جهانی بود که به ستایش از بازیکنان و تیم ملی در برابر حملات طیفهایی از اپوزیسیون به آنها پرداخت.
«طوبا و معنای شب»، «سگ و زمستان سرد»، «عقل آبی» و «خاطرات زندان» از جمله دیگر آثار اوست.
https://neemaad.com/nmd10033266.htm
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
neemaad.com
شهرنوش پارسیپور، داستاننویس پیشرو ایرانی، در ۸۱ سالگی درگذشت
خانواده شهرنوش پارسیپور، نویسنده نامدار و خالق رمانهایی چون «زنان بدون مردان»ُ، عصر جمعه ۱۲ تیر از درگذشت او خبر دادند.
👍22👎2
Forwarded from محمد مالجو
⭕️ دو ایران، قسمت اول: ایرانِ نگرشها
اگر بخواهیم یکی از مهمترین تحولات جامعۀ شهریِ ایران طی سالهای اخیر را فقط در یک جمله خلاصه کنیم شاید بتوان گفت: جامعه از نهادهایش جلو زده است، به این معنا که تحول نگرشها از تحول نهادها پیشی گرفته است. برای فهم این ادعا باید عرصهای را کاوید که کمتر دیده میشود: زندگی روزمره و روابط خانوادگی و نگرشهایی که آرامآرام دگرگون میشوند بیآنکه نهادهای رسمی بهموازاتشان تغییر کنند.
مدتهاست که تصویر رایج از جامعۀ ایران بر دوگانهای ساده استوار است: از یک سو، جامعهای سنتی با الگوهای مردسالار و، از سوی دیگر، گروهی از طبقات متوسط شهری که نگرشهای جدید را نمایندگی میکنند. اما دادههای پژوهشی که دربارۀ نقشۀ نگرشی طبقات اجتماعی جامعۀ شهریِ ایرانِ ۱۴۰۲ به عمل آوردهام روایت دیگری پیشاروی ما میگذارند. این دادهها نشان میدهند که تحول نگرشی اکنون دیگر محدود به گروهی خاص نیست بلکه در لایههای مختلف جامعه رسوخ کرده و به یکی از ویژگیهای مشترک جامعۀ شهریِ ایرانِ امروز تبدیل شده است.
در پژوهش دربارۀ «اقتدار روزمره» کوشیدهام مجموعهای از نگرشهای طبقات اجتماعی گوناگون دربارۀ رابطۀ زن و مرد و اقتدار در خانواده و استقلال فردی را بررسی کنم. نتیجهها جالب است. تقریباً در همۀ طبقات اجتماعی با کاهش مشروعیت الگوی سنتی اقتدار خانوادگی مواجهایم. حمایت از آزادی بیشتر برای دختران و زنان در انتخاب سبک زندگی، پذیرش معاشرت دختر و پسر پیش از ازدواج، مخالفت با محدودسازی نقش زنان به خانهداری، حمایت از حق طلاق و ارثِ برابر برای زنان و پذیرش امکان پیشرفتشان، جملگی، دیگر به طبقۀ متوسط مدرن محدود نیست و در لایههای مختلفِ جامعۀ شهری گسترش یافته است. تفاوت طبقات اجتماعی نه بر سر اصل این نگرشها که بر سر شدت پذیرششان است.
این نباید موهمِ چنین تصوری باشد که همۀ طبقات به یک اندازه تغییر کردهاند. اکثریت اعضای طبقۀ متوسط مدرن و طبقۀ سرمایهدار کماکان پیشگام این تحولاند و بیش از سایر طبقات از استقلال فردی و برابری جنسیتی و بازتعریف روابط خانوادگی دفاع میکنند. اما اهمیت واقعی یافتهها در جای دیگری است: در میان تهیدستان شهری و طبقۀ کارگر نیز از الگوی سنتی اقتدار بهشدت فاصله گرفته شده، حتی میان گروه مقامها و مدیران حکومتی و خانوادههایشان نیز. شکاف اصلی اکنون دیگر نه میان طبقات اجتماعی بلکه میان گروههایی است که این تحول را با سرعتها و شدتهای متفاوت تجربه کردهاند.
الگوی سنتی اقتدار خانوادگی اکنون دیگر مقبولیت اجتماعی گذشته را ندارد. اکثریت جامعه پذیرفتهاند که زنان باید خودشان دربارۀ زندگیشان تصمیم بگیرند و در روابط خانوادگی از حق انتخاب برخوردار باشند و نقششان به خانهداری محدود نشود. این تحول نهچندان در قوانین یا نهادهای رسمی بلکه در ذهنیت مردم رخ داده است. با قاطعیت میتوان گفت جامعۀ شهریِ ایران در سطح ارزشها و نگرشها بهشدت دگرگون شده و نهادها دیر یا زود ناگزیر خواهند بود خود را با چنین تحولی تطبیق دهند.
این یافتهای است مهم. خیلی از تحلیلها دگرگونی فرهنگی را بازتاب مستقیم دگرگونی اقتصادی میدانند، گویی ابتدا باید ساختار اقتصادی تغییر کند تا نگرشها نیز دگرگون شوند. اما تجربۀ ایرانِ امروز نشان میدهد که این رابطه همواره یکسویه و همزمان نیست. تحول نگرشی در برخی حوزهها، بیآنکه از بستر مادیاش جدا افتاده باشد، زودتر و آشکارتر از تحول نهادی بروز یافته است. ارزشها و نگرشهای جدید در روابط خانوادگی و زندگی روزمره جا باز کردهاند اما بازار کار و نظام اشتغال و سیاستهای رفاهی و حتی بسیاری از قواعد رسمی کماکان بر مبنای الگوهای گذشته عمل میکنند.
امروز همین ناهمزمانی به یک معضل اساسی در جامعۀ ایران تبدیل شده. نسلی که استقلال فردی را حق خود میداند با نهادهایی روبهروست که هنوز فرصتهای متناسب با این توقع را فراهم نکردهاند. زنانی که حضور در عرصۀ عمومی را طبیعی میدانند کماکان با ساختارهایی مواجهاند که استقلال اقتصادیشان را محدود میکند. مسئله صرفاً تعارض میان سنت و تجدد نیست بلکه شکاف میان سیالیّتِ ذهنیِ جامعه و صلبیّتِ عینیِ نهادها است.
این شکاف در عرصههای مختلف تجلی مییابد اما شاید هیچجا به اندازۀ بازار کار آشکار نباشد. اگر جامعۀ ایران واقعاً در سطح نگرشها تا این اندازه دگرگون شده است، باید انتظار داشت این تحول در اشتغال و مشارکت اقتصادی و فرصتهای برابر برای زنان نیز بالنسبه بازتاب یابد. آیا چنین شده است؟ پاسخ را باید در نهاد بازار کار جست.
درست در همینجاست که تصویر امیدوارکنندۀ تحول فرهنگی با واقعیتی سخت و نگرانکننده روبهرو میشود، واقعیتی که نشان میدهد نهادهای اقتصادی هنوز از جامعه عقبتر حرکت میکنند. این را در یادداشتِ دو ایران، قسمت دوم: ایران نهادها نشان خواهم داد.
🆔 @mmaljoo
اگر بخواهیم یکی از مهمترین تحولات جامعۀ شهریِ ایران طی سالهای اخیر را فقط در یک جمله خلاصه کنیم شاید بتوان گفت: جامعه از نهادهایش جلو زده است، به این معنا که تحول نگرشها از تحول نهادها پیشی گرفته است. برای فهم این ادعا باید عرصهای را کاوید که کمتر دیده میشود: زندگی روزمره و روابط خانوادگی و نگرشهایی که آرامآرام دگرگون میشوند بیآنکه نهادهای رسمی بهموازاتشان تغییر کنند.
مدتهاست که تصویر رایج از جامعۀ ایران بر دوگانهای ساده استوار است: از یک سو، جامعهای سنتی با الگوهای مردسالار و، از سوی دیگر، گروهی از طبقات متوسط شهری که نگرشهای جدید را نمایندگی میکنند. اما دادههای پژوهشی که دربارۀ نقشۀ نگرشی طبقات اجتماعی جامعۀ شهریِ ایرانِ ۱۴۰۲ به عمل آوردهام روایت دیگری پیشاروی ما میگذارند. این دادهها نشان میدهند که تحول نگرشی اکنون دیگر محدود به گروهی خاص نیست بلکه در لایههای مختلف جامعه رسوخ کرده و به یکی از ویژگیهای مشترک جامعۀ شهریِ ایرانِ امروز تبدیل شده است.
در پژوهش دربارۀ «اقتدار روزمره» کوشیدهام مجموعهای از نگرشهای طبقات اجتماعی گوناگون دربارۀ رابطۀ زن و مرد و اقتدار در خانواده و استقلال فردی را بررسی کنم. نتیجهها جالب است. تقریباً در همۀ طبقات اجتماعی با کاهش مشروعیت الگوی سنتی اقتدار خانوادگی مواجهایم. حمایت از آزادی بیشتر برای دختران و زنان در انتخاب سبک زندگی، پذیرش معاشرت دختر و پسر پیش از ازدواج، مخالفت با محدودسازی نقش زنان به خانهداری، حمایت از حق طلاق و ارثِ برابر برای زنان و پذیرش امکان پیشرفتشان، جملگی، دیگر به طبقۀ متوسط مدرن محدود نیست و در لایههای مختلفِ جامعۀ شهری گسترش یافته است. تفاوت طبقات اجتماعی نه بر سر اصل این نگرشها که بر سر شدت پذیرششان است.
این نباید موهمِ چنین تصوری باشد که همۀ طبقات به یک اندازه تغییر کردهاند. اکثریت اعضای طبقۀ متوسط مدرن و طبقۀ سرمایهدار کماکان پیشگام این تحولاند و بیش از سایر طبقات از استقلال فردی و برابری جنسیتی و بازتعریف روابط خانوادگی دفاع میکنند. اما اهمیت واقعی یافتهها در جای دیگری است: در میان تهیدستان شهری و طبقۀ کارگر نیز از الگوی سنتی اقتدار بهشدت فاصله گرفته شده، حتی میان گروه مقامها و مدیران حکومتی و خانوادههایشان نیز. شکاف اصلی اکنون دیگر نه میان طبقات اجتماعی بلکه میان گروههایی است که این تحول را با سرعتها و شدتهای متفاوت تجربه کردهاند.
الگوی سنتی اقتدار خانوادگی اکنون دیگر مقبولیت اجتماعی گذشته را ندارد. اکثریت جامعه پذیرفتهاند که زنان باید خودشان دربارۀ زندگیشان تصمیم بگیرند و در روابط خانوادگی از حق انتخاب برخوردار باشند و نقششان به خانهداری محدود نشود. این تحول نهچندان در قوانین یا نهادهای رسمی بلکه در ذهنیت مردم رخ داده است. با قاطعیت میتوان گفت جامعۀ شهریِ ایران در سطح ارزشها و نگرشها بهشدت دگرگون شده و نهادها دیر یا زود ناگزیر خواهند بود خود را با چنین تحولی تطبیق دهند.
این یافتهای است مهم. خیلی از تحلیلها دگرگونی فرهنگی را بازتاب مستقیم دگرگونی اقتصادی میدانند، گویی ابتدا باید ساختار اقتصادی تغییر کند تا نگرشها نیز دگرگون شوند. اما تجربۀ ایرانِ امروز نشان میدهد که این رابطه همواره یکسویه و همزمان نیست. تحول نگرشی در برخی حوزهها، بیآنکه از بستر مادیاش جدا افتاده باشد، زودتر و آشکارتر از تحول نهادی بروز یافته است. ارزشها و نگرشهای جدید در روابط خانوادگی و زندگی روزمره جا باز کردهاند اما بازار کار و نظام اشتغال و سیاستهای رفاهی و حتی بسیاری از قواعد رسمی کماکان بر مبنای الگوهای گذشته عمل میکنند.
امروز همین ناهمزمانی به یک معضل اساسی در جامعۀ ایران تبدیل شده. نسلی که استقلال فردی را حق خود میداند با نهادهایی روبهروست که هنوز فرصتهای متناسب با این توقع را فراهم نکردهاند. زنانی که حضور در عرصۀ عمومی را طبیعی میدانند کماکان با ساختارهایی مواجهاند که استقلال اقتصادیشان را محدود میکند. مسئله صرفاً تعارض میان سنت و تجدد نیست بلکه شکاف میان سیالیّتِ ذهنیِ جامعه و صلبیّتِ عینیِ نهادها است.
این شکاف در عرصههای مختلف تجلی مییابد اما شاید هیچجا به اندازۀ بازار کار آشکار نباشد. اگر جامعۀ ایران واقعاً در سطح نگرشها تا این اندازه دگرگون شده است، باید انتظار داشت این تحول در اشتغال و مشارکت اقتصادی و فرصتهای برابر برای زنان نیز بالنسبه بازتاب یابد. آیا چنین شده است؟ پاسخ را باید در نهاد بازار کار جست.
درست در همینجاست که تصویر امیدوارکنندۀ تحول فرهنگی با واقعیتی سخت و نگرانکننده روبهرو میشود، واقعیتی که نشان میدهد نهادهای اقتصادی هنوز از جامعه عقبتر حرکت میکنند. این را در یادداشتِ دو ایران، قسمت دوم: ایران نهادها نشان خواهم داد.
🆔 @mmaljoo
👍11👎2
Forwarded from محمد مالجو
⭕️ دو ایران، قسمت دوم: ایرانِ نهادها
اگر در دو ایران، قسمت اول: ایرانِ نگرشها از تحول نگرشها سخن گفتم، اکنون باید پرسید این تحول در زندگی واقعی زنان چه جایگاهی یافته؟ آیا نهادهای اقتصادی توانستهاند استقلال نگرشیِ زنان را به استقلال اقتصادی تبدیل کنند؟ چکیدۀ نتایج طرح آمارگیری نیروی کار سال ۱۴۰۴ قاطعانه پاسخ میدهد: نه.
جامعۀ شهریِ ایران، بیش از گذشته، حضور زنان در عرصۀ عمومی و استقلالشان در تصمیمگیری و برابری در روابط خانوادگی را به رسمیت میشناسد، اما بازار کار نه. شکاف میان این دو هنگامی عیان میشود که نقشۀ نگرشی جامعه و نهادِ بازار کار را همزمان در قابی واحد ببینیم.
ابتدا به نرخ مشارکت اقتصادی بنگریم که نشان میدهد چه سهمی از جمعیتِ در سن کار یا شاغلاند یا در جستوجوی شغل. در سال ۱۴۰۴ نرخ مشارکت اقتصادی مردان ۶۷.۹ درصد بود اما این رقم برای زنان فقط ۱۳.۴ درصد، یعنی از هر ۱۰۰ زنِ در سنِ کار فقط ۱۳ نفر وارد بازار کار میشوند و ۸۷ نفر در شمار جمعیت فعال اقتصادی قرار نمیگیرند. این نشان میدهد دروازههای مهمترین نهاد تولیدکنندۀ استقلال اقتصادی، یعنی بازار کار، هنوز به روی اکثریت زنان گشوده نشدهاند.
اگر فقط همین شاخص را میدیدیم میشد ویژگی تاریخی بازار کار ایران تلقیاش کرد. اما روند یکسالۀ بین ۱۴۰۳ تا ۱۴۰۴ تصویر نگرانکنندهتری ارائه میدهد. جمعیت زنان ۱۵ساله و بالاتر در این فاصله بیش از ۴۱۵هزار نفر افزایش یافته است. انتظار میرود بخشی از این جمعیتِ تازهوارد به نیروی کار کشور بپیوندد. اما نه. تعداد زنان فعال اقتصادی حتی حدود ۱۹۰هزار نفر نیز کاهش یافته. همزمان، جمعیت غیرفعال زنان بیش از ۶۰۵هزار نفر اضافه شده. این یعنی جامعۀ ما زنان بیشتری در سن کار دارد اما نهاد بازار کار نهفقط جذبشان نکرده بلکه اکثرشان را بیرون از عرصۀ فعالیت اقتصادی نگه داشته است.
وضعیت اشتغال نیز همین است. در سال ۱۴۰۴ تعداد زنان شاغل حدود ۱۹۴هزار نفر کمتر از سال قبل است. نتیجتاً کاهش نرخ بیکاری که لابد باید امیدبخش تلقی شود دربارۀ زنان صدق نمیکند. نرخ بیکاری زنان از ۱۴.۳ درصد به ۱۵ درصد رسیده. زنان جوان البته وضع دشوارتری دارند. نرخ بیکاری زنان ۱۵ تا ۲۴ساله به ۳۳.۲ درصد رسیده، یعنی از هر سه زن جوانی که وارد بازار کار شده یک نفر شغلی نیافته. این نسل از قضا همان نسلی است که نگرشهای جدید را بیش از دیگران پذیرفته و با شوق بیشتری خواهانِ حضور مستقل در جامعه است، اما نخستین برخوردش با بازار کار از تجربۀ بنبست و محرومیت حکایت میکند.
مشکل فقط کمبود شغل نیست. مسئله عبارت است از ناهمزمانی تحول فرهنگی و تحول نهادی. جامعۀ شهریِ ایران از نظر نگرشی، بیش از گذشته، حضور مستقل زنان را مشروع میداند اما نهادهایی که باید این مشروعیت را به فرصت تبدیل کنند از این تحول عقب ماندهاند. نتیجتاً زنان با تناقضی مواجهاند که نسلهای قبلیشان کمتر تجربه کرده بودند: از جامعه میشنوند که میتوانی مستقل باشی اما اقتصاد پاسخشان میدهد که هنوز نه.
این شکاف در همۀ طبقات اجتماعی دیده میشود اما نه با پیآمدهایی یکسان. برای زنان طبقات فرودست غالباً محرومیت از اشتغال به معنای استمرار وابستگی اقتصادی و تحدید امکان تحرک اجتماعی است. برای زنان طبقۀ متوسط غالباً این شکاف به صورت ناکامی در تبدیل مهارتهایشان به موقعیت شغلی ظاهر میشود. اگرچه تجربههای طبقاتی متفاوتاند اما حس فراطبقاتیِ مشترکی شکل میگیرد: نهادهای اقتصادی با جامعۀ جدید همگام نشدهاند.
پیآمدها پرشمارند. از نظر اقتصادی، کشور بخشی از نیروی انسانیاش را بلااستفاده رها کرده. از نظر اجتماعی، فاصله میان انتظارات و امکانات افزایش یافته. از نظر فرهنگی، استقلال نگرشی بدون پشتوانۀ استقلال اقتصادی به تنشی پایدار در روابط خانوادگی و اجتماعی تبدیل شده. از نظر سیاسی نیز جامعه با نسلی مواجه شده که نگرشهای جدید را پذیرفته اما نهادهای رسمی را عاجز از پاسخگویی به مطالباتش میبیند.
به همین دلیل نیز مسئلۀ اصلی ایرانِ امروز نهفقط پایینبودن نرخ اشتغال بلکه عظمتِ شکاف میان جامعۀ واقعی و نهادهای رسمی است. جامعه پیشتر مسیر خود را تغییر داده اما بازار کار و سیاستهای اشتغال هنوز با منطق گذشته عمل میکنند. هر چه این شکاف عریضتر شود، فشار برای بازتنظیم نهادها نیز بیشتر خواهد شد.
این همان گسلی است که در آتیه تعمیق خواهد یافت. نمیدانیم آیا نهادها خود را با جامعۀ جدید همآهنگ خواهند کرد یا جامعه راههای دیگری برای عبور از محدودیتهای نهادی خواهد یافت. اما یک چیز روشن است: آیندۀ ایران را نهفقط تغییر نگرشها و عملکرد اقتصاد بلکه توان حکومت در همگامشدن با جامعۀ جدید رقم خواهد زد. هر چه ناهمگامی فعلی پایدارتر بماند، مدیریت سیاسی کشور نیز دشوارتر خواهد شد. اگر جنگ بازگردد، این همگامی شاید دیگر هرگز میسر نشود.
🆔 @mmaljoo
اگر در دو ایران، قسمت اول: ایرانِ نگرشها از تحول نگرشها سخن گفتم، اکنون باید پرسید این تحول در زندگی واقعی زنان چه جایگاهی یافته؟ آیا نهادهای اقتصادی توانستهاند استقلال نگرشیِ زنان را به استقلال اقتصادی تبدیل کنند؟ چکیدۀ نتایج طرح آمارگیری نیروی کار سال ۱۴۰۴ قاطعانه پاسخ میدهد: نه.
جامعۀ شهریِ ایران، بیش از گذشته، حضور زنان در عرصۀ عمومی و استقلالشان در تصمیمگیری و برابری در روابط خانوادگی را به رسمیت میشناسد، اما بازار کار نه. شکاف میان این دو هنگامی عیان میشود که نقشۀ نگرشی جامعه و نهادِ بازار کار را همزمان در قابی واحد ببینیم.
ابتدا به نرخ مشارکت اقتصادی بنگریم که نشان میدهد چه سهمی از جمعیتِ در سن کار یا شاغلاند یا در جستوجوی شغل. در سال ۱۴۰۴ نرخ مشارکت اقتصادی مردان ۶۷.۹ درصد بود اما این رقم برای زنان فقط ۱۳.۴ درصد، یعنی از هر ۱۰۰ زنِ در سنِ کار فقط ۱۳ نفر وارد بازار کار میشوند و ۸۷ نفر در شمار جمعیت فعال اقتصادی قرار نمیگیرند. این نشان میدهد دروازههای مهمترین نهاد تولیدکنندۀ استقلال اقتصادی، یعنی بازار کار، هنوز به روی اکثریت زنان گشوده نشدهاند.
اگر فقط همین شاخص را میدیدیم میشد ویژگی تاریخی بازار کار ایران تلقیاش کرد. اما روند یکسالۀ بین ۱۴۰۳ تا ۱۴۰۴ تصویر نگرانکنندهتری ارائه میدهد. جمعیت زنان ۱۵ساله و بالاتر در این فاصله بیش از ۴۱۵هزار نفر افزایش یافته است. انتظار میرود بخشی از این جمعیتِ تازهوارد به نیروی کار کشور بپیوندد. اما نه. تعداد زنان فعال اقتصادی حتی حدود ۱۹۰هزار نفر نیز کاهش یافته. همزمان، جمعیت غیرفعال زنان بیش از ۶۰۵هزار نفر اضافه شده. این یعنی جامعۀ ما زنان بیشتری در سن کار دارد اما نهاد بازار کار نهفقط جذبشان نکرده بلکه اکثرشان را بیرون از عرصۀ فعالیت اقتصادی نگه داشته است.
وضعیت اشتغال نیز همین است. در سال ۱۴۰۴ تعداد زنان شاغل حدود ۱۹۴هزار نفر کمتر از سال قبل است. نتیجتاً کاهش نرخ بیکاری که لابد باید امیدبخش تلقی شود دربارۀ زنان صدق نمیکند. نرخ بیکاری زنان از ۱۴.۳ درصد به ۱۵ درصد رسیده. زنان جوان البته وضع دشوارتری دارند. نرخ بیکاری زنان ۱۵ تا ۲۴ساله به ۳۳.۲ درصد رسیده، یعنی از هر سه زن جوانی که وارد بازار کار شده یک نفر شغلی نیافته. این نسل از قضا همان نسلی است که نگرشهای جدید را بیش از دیگران پذیرفته و با شوق بیشتری خواهانِ حضور مستقل در جامعه است، اما نخستین برخوردش با بازار کار از تجربۀ بنبست و محرومیت حکایت میکند.
مشکل فقط کمبود شغل نیست. مسئله عبارت است از ناهمزمانی تحول فرهنگی و تحول نهادی. جامعۀ شهریِ ایران از نظر نگرشی، بیش از گذشته، حضور مستقل زنان را مشروع میداند اما نهادهایی که باید این مشروعیت را به فرصت تبدیل کنند از این تحول عقب ماندهاند. نتیجتاً زنان با تناقضی مواجهاند که نسلهای قبلیشان کمتر تجربه کرده بودند: از جامعه میشنوند که میتوانی مستقل باشی اما اقتصاد پاسخشان میدهد که هنوز نه.
این شکاف در همۀ طبقات اجتماعی دیده میشود اما نه با پیآمدهایی یکسان. برای زنان طبقات فرودست غالباً محرومیت از اشتغال به معنای استمرار وابستگی اقتصادی و تحدید امکان تحرک اجتماعی است. برای زنان طبقۀ متوسط غالباً این شکاف به صورت ناکامی در تبدیل مهارتهایشان به موقعیت شغلی ظاهر میشود. اگرچه تجربههای طبقاتی متفاوتاند اما حس فراطبقاتیِ مشترکی شکل میگیرد: نهادهای اقتصادی با جامعۀ جدید همگام نشدهاند.
پیآمدها پرشمارند. از نظر اقتصادی، کشور بخشی از نیروی انسانیاش را بلااستفاده رها کرده. از نظر اجتماعی، فاصله میان انتظارات و امکانات افزایش یافته. از نظر فرهنگی، استقلال نگرشی بدون پشتوانۀ استقلال اقتصادی به تنشی پایدار در روابط خانوادگی و اجتماعی تبدیل شده. از نظر سیاسی نیز جامعه با نسلی مواجه شده که نگرشهای جدید را پذیرفته اما نهادهای رسمی را عاجز از پاسخگویی به مطالباتش میبیند.
به همین دلیل نیز مسئلۀ اصلی ایرانِ امروز نهفقط پایینبودن نرخ اشتغال بلکه عظمتِ شکاف میان جامعۀ واقعی و نهادهای رسمی است. جامعه پیشتر مسیر خود را تغییر داده اما بازار کار و سیاستهای اشتغال هنوز با منطق گذشته عمل میکنند. هر چه این شکاف عریضتر شود، فشار برای بازتنظیم نهادها نیز بیشتر خواهد شد.
این همان گسلی است که در آتیه تعمیق خواهد یافت. نمیدانیم آیا نهادها خود را با جامعۀ جدید همآهنگ خواهند کرد یا جامعه راههای دیگری برای عبور از محدودیتهای نهادی خواهد یافت. اما یک چیز روشن است: آیندۀ ایران را نهفقط تغییر نگرشها و عملکرد اقتصاد بلکه توان حکومت در همگامشدن با جامعۀ جدید رقم خواهد زد. هر چه ناهمگامی فعلی پایدارتر بماند، مدیریت سیاسی کشور نیز دشوارتر خواهد شد. اگر جنگ بازگردد، این همگامی شاید دیگر هرگز میسر نشود.
🆔 @mmaljoo
👍12
Forwarded from علیاصغر سیدآبادی (Ali Seidabadi)
سفر به بلوچستان، تیرماه ۱۴۰۵ ـ ۳
در کتابخانهی لیلا مهر
هوای چابهار از هوای مسیر خنکتر بود، اما شرجیتر بود. گرد و خاک را از تن تکاندیم و یکیدو ساعتِ باقیمانده را زیر کولر خوابیدم، اما از گرما بیدار شدم. برق رفته بود. خیلی طول نکشید که برق آمد، اما دیگر نتوانستم بخوابم. آماده شدیم و به سمت وشنام دری حرکت کردیم.
در حالی که راه را بلد بودم، با مسیریاب گوگل رفتیم و ما را اشتباهی به روستای دیگری برد. یکراست از حیاط خانهی بلوچ مهربانی سر درآوردیم. نیازی نبود او چیزی بگوید تا بدانیم اشتباهی آمدهایم. برگشتیم.
یادم رفته بود بگویم که تابلوی ورودی روستای وشنام دری این بود: «روستای دوستدار کتاب وشنام دری.»
در میانهی روستا تندیسِ نسبتاً بزرگی از «دوستدار کتاب» نصب شده بود. بچهها در کتابخانه منتظر بودند. وقتی رسیدیم، انبوه کفشهای کنار هم چیدهشده جلوی کتابخانه، تعدادشان را نشان میداد. کتابخانه پر از کودکان و نوجوانان بود؛ از بچههای خیلی کوچکی که روی میز میدویدند و شیطنتِ مرده را در وجود ما بزرگسالان زنده میکردند تا بچههای دبستانی و دبیرستانی.
بچهها حرف زدند، کتاب معرفی کردند، از شاهنامهی فردوسی در ستایش ایران ازبر خواندند، پرسیدند، به پرسشها جواب دادند، سر و صدا کردند و همهچیز دست خودشان بود. مخزن کتابخانه پر از کتابهای باکیفیتی بود که با وسواس انتخاب شده بود.
این کتابخانه را با کمک خانوادهای ساختهاند از گوشهی دیگری از ایران بزرگ و عزیز به یاد مادرشان و به نام او: لیلا مهر.
البته سالها پیش از ساخته شدن این ساختمان کوچک و زیبا، فعالیتهای کتابخوانی در روستا آنان را سر زبانها انداخته بود و همین باعث همکاری در ساختن ساختمان کتابخانه شده است.
نمیدانم اینها را باید گفت یا نه، ولی همین کتابخانههای کوچک که به همت افراد داوطلب در روستاهای بلوچستان راه افتادهاند، راه را برای پیشرفت دختران بلوچ گشودهاند، به آنان اعتمادبهنفس دادهاند و راه را برای بازگشت بسیاری از آنان به مدرسه باز کردهاند. در همین روستای وشنام دری، نزدیک به ۲۰ دختر نوجوان را به مدرسه بازگرداندهاند، به تأسیس دبیرستان کمک کردهاند، نام روستا را سر زبانها انداختهاند و برندی ساختهاند که پای دستاندرکاران ملی و استانی را به روستا باز کرده و مقدمهی آبادانیهای دیگر شده است.
هر روستایی به یک عبدالقادر نیازمند است؛ با این توضیح که این راه طلایهداری دارد که نامش عیدالحکیم است.
شب قرار گذاشته بودیم در بیابانهای اطراف بگردیم و چنین هم کردیم. هوا خنکتر بود و نسیم از دریا برایمان خنکی هدیه میآورد.
نیمههای شب به روستا برگشتیم. اصرارهای بسیار برای صرف شام را با شرمندگی رد کردیم و به چابهار برگشتیم.
در کتابخانهی لیلا مهر
هوای چابهار از هوای مسیر خنکتر بود، اما شرجیتر بود. گرد و خاک را از تن تکاندیم و یکیدو ساعتِ باقیمانده را زیر کولر خوابیدم، اما از گرما بیدار شدم. برق رفته بود. خیلی طول نکشید که برق آمد، اما دیگر نتوانستم بخوابم. آماده شدیم و به سمت وشنام دری حرکت کردیم.
در حالی که راه را بلد بودم، با مسیریاب گوگل رفتیم و ما را اشتباهی به روستای دیگری برد. یکراست از حیاط خانهی بلوچ مهربانی سر درآوردیم. نیازی نبود او چیزی بگوید تا بدانیم اشتباهی آمدهایم. برگشتیم.
یادم رفته بود بگویم که تابلوی ورودی روستای وشنام دری این بود: «روستای دوستدار کتاب وشنام دری.»
در میانهی روستا تندیسِ نسبتاً بزرگی از «دوستدار کتاب» نصب شده بود. بچهها در کتابخانه منتظر بودند. وقتی رسیدیم، انبوه کفشهای کنار هم چیدهشده جلوی کتابخانه، تعدادشان را نشان میداد. کتابخانه پر از کودکان و نوجوانان بود؛ از بچههای خیلی کوچکی که روی میز میدویدند و شیطنتِ مرده را در وجود ما بزرگسالان زنده میکردند تا بچههای دبستانی و دبیرستانی.
بچهها حرف زدند، کتاب معرفی کردند، از شاهنامهی فردوسی در ستایش ایران ازبر خواندند، پرسیدند، به پرسشها جواب دادند، سر و صدا کردند و همهچیز دست خودشان بود. مخزن کتابخانه پر از کتابهای باکیفیتی بود که با وسواس انتخاب شده بود.
این کتابخانه را با کمک خانوادهای ساختهاند از گوشهی دیگری از ایران بزرگ و عزیز به یاد مادرشان و به نام او: لیلا مهر.
البته سالها پیش از ساخته شدن این ساختمان کوچک و زیبا، فعالیتهای کتابخوانی در روستا آنان را سر زبانها انداخته بود و همین باعث همکاری در ساختن ساختمان کتابخانه شده است.
نمیدانم اینها را باید گفت یا نه، ولی همین کتابخانههای کوچک که به همت افراد داوطلب در روستاهای بلوچستان راه افتادهاند، راه را برای پیشرفت دختران بلوچ گشودهاند، به آنان اعتمادبهنفس دادهاند و راه را برای بازگشت بسیاری از آنان به مدرسه باز کردهاند. در همین روستای وشنام دری، نزدیک به ۲۰ دختر نوجوان را به مدرسه بازگرداندهاند، به تأسیس دبیرستان کمک کردهاند، نام روستا را سر زبانها انداختهاند و برندی ساختهاند که پای دستاندرکاران ملی و استانی را به روستا باز کرده و مقدمهی آبادانیهای دیگر شده است.
هر روستایی به یک عبدالقادر نیازمند است؛ با این توضیح که این راه طلایهداری دارد که نامش عیدالحکیم است.
شب قرار گذاشته بودیم در بیابانهای اطراف بگردیم و چنین هم کردیم. هوا خنکتر بود و نسیم از دریا برایمان خنکی هدیه میآورد.
نیمههای شب به روستا برگشتیم. اصرارهای بسیار برای صرف شام را با شرمندگی رد کردیم و به چابهار برگشتیم.
👍28
Audio
🎙️
در مدرسه تابستانی فلسفه اخلاق در دانشگاه ادیان و مذاهب درباره
«عقل گرم: نقش تخیل در پرورش فضایل عاطفی-اجتماعی»
حرف زدم. میدانم که از شور احساسات میترسیم و از تخیلمان که بیشتر با خیالبافی گره خورده است. حق داریم.
منظورم از «عقل گرم» دربرابر «عقل سرد»، آن عقلانیتی بود که در پیوند با عواطف و تخیل اخلاقی عمل میکند.
دو نگاه «سطحی» و نگاه «شناختی» به عواطف را مرور کردم و گفتم فیلسوفانی که برای عواطف حیث التفاتی و شأن شناختی و ارزیابانه قائلاند بر چه اساسی مخالف تکه تکه دیدن انسان هستند. انسان موجودی تکهپاره نیست که عقلاش از عواطفاش و ذهناش از بدناش و هستی فردیاش از هستی اجتماعی و فرهنگیاش جدا باشد. انسان کلی است متشکل از همه اینها که در پیوند بایکدیگر، درحال داد و ستد هستند.
عقل انتقادی در تعامل با عواطف و تخیل میتواند به فاعلان اخلاقی توان «توجه» به دیگری، «دیدن» رنج دیگری و به رسمیت شناختن دیگری در همان وضع دیگربودگیاش را بدهد. تخیل اخلاقی میتواند از منِ متکبر، خودمعیار پندار و عقل کل عبور کند و تلاش کند بفهمد «دیگری بودن» چه معنا و چه کیفیتی دارد.
⏳۴۳ دقیقه
@neocritic
در مدرسه تابستانی فلسفه اخلاق در دانشگاه ادیان و مذاهب درباره
«عقل گرم: نقش تخیل در پرورش فضایل عاطفی-اجتماعی»
حرف زدم. میدانم که از شور احساسات میترسیم و از تخیلمان که بیشتر با خیالبافی گره خورده است. حق داریم.
منظورم از «عقل گرم» دربرابر «عقل سرد»، آن عقلانیتی بود که در پیوند با عواطف و تخیل اخلاقی عمل میکند.
دو نگاه «سطحی» و نگاه «شناختی» به عواطف را مرور کردم و گفتم فیلسوفانی که برای عواطف حیث التفاتی و شأن شناختی و ارزیابانه قائلاند بر چه اساسی مخالف تکه تکه دیدن انسان هستند. انسان موجودی تکهپاره نیست که عقلاش از عواطفاش و ذهناش از بدناش و هستی فردیاش از هستی اجتماعی و فرهنگیاش جدا باشد. انسان کلی است متشکل از همه اینها که در پیوند بایکدیگر، درحال داد و ستد هستند.
عقل انتقادی در تعامل با عواطف و تخیل میتواند به فاعلان اخلاقی توان «توجه» به دیگری، «دیدن» رنج دیگری و به رسمیت شناختن دیگری در همان وضع دیگربودگیاش را بدهد. تخیل اخلاقی میتواند از منِ متکبر، خودمعیار پندار و عقل کل عبور کند و تلاش کند بفهمد «دیگری بودن» چه معنا و چه کیفیتی دارد.
⏳۴۳ دقیقه
@neocritic
👍12
✍🏻
بالاخره ایرانیان چه میخواهند؟
راننده تاکسی میگفت در جریان امداد به کشتگان جنگ رمضان حضور داشته و هنوز از یادآوری خاطرات اجساد تکهپاره کودکان منقلب است. میگفت شما اگر در تجمعات شبانه شرکت کنید میبینید مردم یکصدا خواهان محو اسرائیل هستند. هشت میلیون بیشترند؟ با موشکهایمان از زمین محوشان میکنیم...دیگری میگفت با موشکهایمان میتوانیم پنتاگون را هم بزنیم...
انتشار گزارش محرمانه دستیار رئیس جمهور درباره «آنچه ایرانیان میخواهند»، با همه بدبینیهایی که درمورد این قسم پیمایشها در شرایط جاری کشور وجود دارد، این حُسن را داشت که بدانیم بنا به اطلاع مسئولان، خواستههای مردم چیستند.
این میزان ناامنی درباره درز اطلاعات محرمانه خواه از جانب نمایندگان مجلس باشد خواه دولت ترسناک است، ولی برای ما غنیمتی است در شرایطی که صدا و سیما در انحصار کامل یک جریان فکری است و رسانههای خارجی هم در خدمت منافع بودجهریزانشان هستند.
گزارش درمجموع نشان میدهد نگاههای رادیکال هر دو سوی طیف، جمعیت قابل توجه و کمابیش برابری دارند، اما عموم ایرانیان همچنان بر عهد خود با آرمانهای مشروطه هستند: ایران را متعلق به ایرانیان میدانند و نه استبداد داخلی را میخواهند و نه استعمار خارجی را.
اکثریت ایرانیان مقیم داخل کشور که امنیت و معیشت و آینده فرزندان و سرزمینشان در خطر است خواهان «مذاکره» و «توافق» در داخل و خارج هستند.
اگر عزمی برای تحقق «اراده ملت» وجود دارد، قاعدتاً نباید از سنگپرانی و فحاشی و شعارهای تنها گروهی بترسد که اجازه حضور در خیابان، حق سوگواری برکشتگانِ عزیز، حق اعتراض، حق پرسشگری و حتی سنگپرانی دارد.
(قاعدتاً نباید بیتوجه بود به حساسیتها و اعتراضهای اقلیت و اکثریت. آنقدر که در شرایطی جنگی ممکن است باید توضیح داد مردم دارند هزینه چه تصمیمهایی را میدهند؛ همانطور که درباره چندماه قطعی اینترنت و نابودی کسب و کارهای خرد و کلان توضیح داده شد.)
باری، در همین گزارش معلوم است که قلبهای مردم ایران، متعلق به هر گروهی که باشند، پر از محرومیت، تروما و خاطرات سوزانی است که سوخت فرقهگرایی و رادیکالیسم است.
پیشتر هم نوشته بودم متخصصان «مصالحه در شرایط مخاصمه»، اتفاق نظر دارند مصالحۀ واقعی برنده ندارد. خواه مصالحه در دعوای خانوادگی باشد، خواه درگیری داخلی و خواه مخاصمه بینالمللی. مصالحه مستلزم پذیرش نقص، فداکردن چیزهای عزیز و مدارا با دیگران است.
صلح هم مانند جنگ فداکاری و جانفشانی میخواهد. فداکاریهای دردناک. صلح هم قربانیانی دارد، هم از میان انسانها و هم از رویاها.
مصالحه انتخاب ایدهآل نیست، ضرورتی اجتناب ناپذیر است برای پرهیز از هزینههای بیشتر و غیرقابل جبران.
گاهی ممکن است با بخشی از اصول و آرمانها در تضاد باشد، ولی اهداف بزرگتری را دنبال میکند مثل مراقبت از جان و امکان زندگی انسانها و زیستپذیری سرزمین.
مثل ممانعت از تبدیل شدن به کشوری که جنگ وصف دائمیاش شود و درگیریهای داخلی و خارجی فرسودهاش کنند.
مصالحه به تعبیر مارگالیت «انتخابی تراژیک» است که با قربانی کردن برخی رویاها، امکان زنده ماندن و رویا داشتن برای نسل آینده را فراهم میکند. شور و مدال و افتخار ندارد، اما از اصلیترین سرمایههای ملتها محافظت میکند.
آرمانها و رویاها برای شکل دادن به هویت ملی ضروریاند، اما مصالحه درباره واقعیت امروز و فردای ماست که شجاعتی اخلاقی به نفع زندگی میطلبد.
این پیمایش نشان میدهد امروز اکثریت ایرانیان زخمدیده، در سال ۱۴۰۵ همچنان میخواهند خودشان (همه مردم ایران) حاکم برسرنوشتشان باشند، رویاپردازی نمیکنند و خواهان اصلاح و مصالحهاند، چون انتخابشان محافظت از «زندگی» به قیمت گذشتن از برخی آرمانهاست.
@neocritic
بالاخره ایرانیان چه میخواهند؟
راننده تاکسی میگفت در جریان امداد به کشتگان جنگ رمضان حضور داشته و هنوز از یادآوری خاطرات اجساد تکهپاره کودکان منقلب است. میگفت شما اگر در تجمعات شبانه شرکت کنید میبینید مردم یکصدا خواهان محو اسرائیل هستند. هشت میلیون بیشترند؟ با موشکهایمان از زمین محوشان میکنیم...دیگری میگفت با موشکهایمان میتوانیم پنتاگون را هم بزنیم...
انتشار گزارش محرمانه دستیار رئیس جمهور درباره «آنچه ایرانیان میخواهند»، با همه بدبینیهایی که درمورد این قسم پیمایشها در شرایط جاری کشور وجود دارد، این حُسن را داشت که بدانیم بنا به اطلاع مسئولان، خواستههای مردم چیستند.
این میزان ناامنی درباره درز اطلاعات محرمانه خواه از جانب نمایندگان مجلس باشد خواه دولت ترسناک است، ولی برای ما غنیمتی است در شرایطی که صدا و سیما در انحصار کامل یک جریان فکری است و رسانههای خارجی هم در خدمت منافع بودجهریزانشان هستند.
گزارش درمجموع نشان میدهد نگاههای رادیکال هر دو سوی طیف، جمعیت قابل توجه و کمابیش برابری دارند، اما عموم ایرانیان همچنان بر عهد خود با آرمانهای مشروطه هستند: ایران را متعلق به ایرانیان میدانند و نه استبداد داخلی را میخواهند و نه استعمار خارجی را.
اکثریت ایرانیان مقیم داخل کشور که امنیت و معیشت و آینده فرزندان و سرزمینشان در خطر است خواهان «مذاکره» و «توافق» در داخل و خارج هستند.
اگر عزمی برای تحقق «اراده ملت» وجود دارد، قاعدتاً نباید از سنگپرانی و فحاشی و شعارهای تنها گروهی بترسد که اجازه حضور در خیابان، حق سوگواری برکشتگانِ عزیز، حق اعتراض، حق پرسشگری و حتی سنگپرانی دارد.
(قاعدتاً نباید بیتوجه بود به حساسیتها و اعتراضهای اقلیت و اکثریت. آنقدر که در شرایطی جنگی ممکن است باید توضیح داد مردم دارند هزینه چه تصمیمهایی را میدهند؛ همانطور که درباره چندماه قطعی اینترنت و نابودی کسب و کارهای خرد و کلان توضیح داده شد.)
باری، در همین گزارش معلوم است که قلبهای مردم ایران، متعلق به هر گروهی که باشند، پر از محرومیت، تروما و خاطرات سوزانی است که سوخت فرقهگرایی و رادیکالیسم است.
پیشتر هم نوشته بودم متخصصان «مصالحه در شرایط مخاصمه»، اتفاق نظر دارند مصالحۀ واقعی برنده ندارد. خواه مصالحه در دعوای خانوادگی باشد، خواه درگیری داخلی و خواه مخاصمه بینالمللی. مصالحه مستلزم پذیرش نقص، فداکردن چیزهای عزیز و مدارا با دیگران است.
صلح هم مانند جنگ فداکاری و جانفشانی میخواهد. فداکاریهای دردناک. صلح هم قربانیانی دارد، هم از میان انسانها و هم از رویاها.
مصالحه انتخاب ایدهآل نیست، ضرورتی اجتناب ناپذیر است برای پرهیز از هزینههای بیشتر و غیرقابل جبران.
گاهی ممکن است با بخشی از اصول و آرمانها در تضاد باشد، ولی اهداف بزرگتری را دنبال میکند مثل مراقبت از جان و امکان زندگی انسانها و زیستپذیری سرزمین.
مثل ممانعت از تبدیل شدن به کشوری که جنگ وصف دائمیاش شود و درگیریهای داخلی و خارجی فرسودهاش کنند.
مصالحه به تعبیر مارگالیت «انتخابی تراژیک» است که با قربانی کردن برخی رویاها، امکان زنده ماندن و رویا داشتن برای نسل آینده را فراهم میکند. شور و مدال و افتخار ندارد، اما از اصلیترین سرمایههای ملتها محافظت میکند.
آرمانها و رویاها برای شکل دادن به هویت ملی ضروریاند، اما مصالحه درباره واقعیت امروز و فردای ماست که شجاعتی اخلاقی به نفع زندگی میطلبد.
این پیمایش نشان میدهد امروز اکثریت ایرانیان زخمدیده، در سال ۱۴۰۵ همچنان میخواهند خودشان (همه مردم ایران) حاکم برسرنوشتشان باشند، رویاپردازی نمیکنند و خواهان اصلاح و مصالحهاند، چون انتخابشان محافظت از «زندگی» به قیمت گذشتن از برخی آرمانهاست.
@neocritic
👍45👎5
Forwarded from انکار
💬 خشونت نمادین ترجمه در میدان فلسفه
✍️ آیدا نگهدارینیا
▪️اگر فلسفه در ایران بیش از آنکه میدان تألیف باشد به میدان ترجمه بدل شده است باید از خود پرسید این ترجمه صرفا انتقال متن است یا تولید و بازتولید مناسبات قدرت؟
▪️در این جستار با اتکا به دستگاه مفهومی بوردیو، مسئله «خشونت امر ترجمه» را در میدان فلسفه بررسی کردهایم؛ جایی که ترجمه نه فقط یک کنش زبانی بلکه سازوکاری برای انباشت سرمایه نمادین، تثبیت مرجعیت و تعیین حدود امکان اندیشیدن است.
▪️شاید زمان آن رسیده باشد که به جای پرسش از «چه چیزی ترجمه شده است؟»، بپرسیم «ترجمه چه چیزی را ناممکن کرده است؟»
متن کامل را میتوانید از اینجا دریافت کنید.
@enkarmag
✍️ آیدا نگهدارینیا
▪️اگر فلسفه در ایران بیش از آنکه میدان تألیف باشد به میدان ترجمه بدل شده است باید از خود پرسید این ترجمه صرفا انتقال متن است یا تولید و بازتولید مناسبات قدرت؟
▪️در این جستار با اتکا به دستگاه مفهومی بوردیو، مسئله «خشونت امر ترجمه» را در میدان فلسفه بررسی کردهایم؛ جایی که ترجمه نه فقط یک کنش زبانی بلکه سازوکاری برای انباشت سرمایه نمادین، تثبیت مرجعیت و تعیین حدود امکان اندیشیدن است.
▪️شاید زمان آن رسیده باشد که به جای پرسش از «چه چیزی ترجمه شده است؟»، بپرسیم «ترجمه چه چیزی را ناممکن کرده است؟»
متن کامل را میتوانید از اینجا دریافت کنید.
@enkarmag
👍2
انکار
💬 خشونت نمادین ترجمه در میدان فلسفه ✍️ آیدا نگهدارینیا ▪️اگر فلسفه در ایران بیش از آنکه میدان تألیف باشد به میدان ترجمه بدل شده است باید از خود پرسید این ترجمه صرفا انتقال متن است یا تولید و بازتولید مناسبات قدرت؟ ▪️در این جستار با اتکا به دستگاه مفهومی…
🔗
@neocritic
تکثیر ترجمهها از یک نام یا یک جریان دیگر نه نشانه اشباع فهم که نشانه اشباع سرمایه است. در این اشباع، تفاوتها محو میشوند و رقابت به سطحی دیگر منتقل میشود: دقت اصطلاحی، روانی نثر، پیشگفتارها و حاشیهها. میدان بهجای تولید اختلاف نظری به تولید اختلاف در ترجمه رو میآورد. نزاعها دیگر نه بر سر «چه باید اندیشید» که بر سر «چگونه باید برگرداند» شکل میگیرند. نزاع، تکنیکی میشود و سیاست معرفت در آن حل میگردد.
زمان میدان فلسفه در ایران، زمان انباشت نیست؛ زمان واکنش است. هر چیز باید بهموقع باشد نه درست. دیر رسیدن، معادل بیارزشی است. این شتاب، اجازه رسوب نمیدهد و بدون رسوب، هیچ لایهای شکل نمیگیرد. میدان همواره در سطح میماند حتی وقتی وانمود میکند به عمق رفته است.
در این صورتبندی مولف داخلی نه رقیب که عملا خطاست. خطاست، زیرا قواعد بازی را نقض میکند؛ زیرا میخواهد از درون مسئله بسازد نه آن که از بیرون نام وارد کند. مولف بهمحض آنکه دست به تالیف میزند در معرض سنجشی قرار میگیرد که برای او ساخته نشده است. متن او نه در میدان خود بلکه در میدان دیگری داوری میشود؛ داوری تثبیت شدهای که نتیجهاش از پیش معلوم است. این پیشمعلومی، صورت کامل خشونت نمادین است.
پاندمی ترجمه پیامدی فراتر از اشباع بازار کتاب دارد: ایستایی مسئلهها. ترجمه وقتی به شکل غالب تولید متن بدل میشود، افق پرسش را از پیش تعیین میکند. مسئلهها از بیرون میآیند و متن داخلی واکنشی است. در چنین وضعیتی نظریه نه ساخته میشود و نه به چالش کشیده میشود؛ تنها بازتولید میگردد.
پژوهشگر ایرانی در این میدان به خوانندهای حرفهای بدل میشود: کسی که بهدقت میخواند، مقایسه میکند و گزارش میدهد اما بهندرت مسئله میسازد. فقدان میدان نقد - بهمعنای فضای پایدار تعارض نظری - این وضعیت را تشدید میکند. نقدها مقطعیاند، شخصیاند و اغلب بر سر وفاداری یا دقت میچرخند نه بر سر امکانها. فرم عمومی بحث شکل نمیگیرد زیرا اختلافها به سطح تکنیک فروکاسته میشوند.
@neocritic
👍5
Forwarded from TV Sharif | تلویزیون شریف
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«یک کشور، دو جامعه، یک آینده؟»
📝 هشتمین قسمت از فصل دوم «نگاشت»
👤 گفتوگو با دکتر #محمدرضا_جوادییگانه
جامعهشناس و عضو هیئت علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
💬 جامعهٔ ایران را از کجا باید شناخت؟ از خیابان، انتخابات یا شبکههای اجتماعی؟ چه چیزی، این قسمتهای متفاوت را همگرا میکند؟ دولت تا کجا میتواند سبک زندگی را تغییر دهد؟ آیا دین هنوز زبان مشترک ماست؟ و نظرسنجیها، چقدر از واقعیتِ جامعه را نشان میدهند؟
📷 گفتوگوی کامل ما با ایشان در آپارات:
❇️ aparat.com/v/jme5l30
💬 مشتاق شنیدن نظرات شما هستیم:
@TVSharif_admin
🆔️ @TVSharif
جامعهشناس و عضو هیئت علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
@TVSharif_admin
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍5
فاتیما باباخانی، پژوهشگر و فعال اجتماعی در ایکس
@neocritic
ما دستمون همیشه خیلی کوتاه بود؛ ما جنگیدیم، ادامه دادیم و هر کاری در توانمون بود انجام دادیم، و همین الان هم دقیقا کاری که بلدیم رو انجام میدیم برای خوزستان! دلمون گنده بود و هست، توانمون اندک؛ ولی به اندازه یک قدم کوچک و ناچیز هم به پیش رفتن رو ترجیح میدیم
@neocritic
👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍🏻
در گفتگو با پانوراما از جامعه پارهپاره و پر از شکاف حرف زدم. از ترس مردم از مردم، از تقابل روزمره مردم با مردم، و از آن سرخوردگی عمیقی گفتم که باعث شده بسیاری از مردم ایران، خسته و مأیوس، بعد از دو انقلاب، امید برای تغییر را برونسپاری کنند.
جامعه به جایی رسیده که انگار مصداق دقیق پرسش اسپینوزاست: «چرا مردم برای بندگی خود چنان میجنگند که گویی برای آزادیشان است؟»
از دو ساختار قدرت عمودی و قدرت افقی گفتم که درهمتنیدهاند.
اشاره کردم به قدرت عواطف و اینکه عواطف مثبت تا چه حد میتواند تحولآفرین باشد، چنانکه در جنبش زنان ایران بود.
جنبش زنان با اتکا به نیروی افقی خود، خانه به خانه و قلب به قلب، در شرایطی رشد کرد و گسترش یافت که ساختار عمودی قدرت، در خانه و جامعه، مقابلش صف بسته بود.
عواطف با کمک تخیل خلاق، میتوانند جلوی گسترش شکافهای داخلی را بگیرند و «دیگرپذیری» را حتی به ساختار عمودی قدرت بیاموزند.
🔹مشروح این گفتگو را در یوتیوب و آپارات پانوراما ببینید و بشنوید:
🔗 https://youtu.be/CG5mZRjGKzU?si=mccQIYgmqpzc8eMw
🔗 https://www.aparat.com/v/zxt5s33?refererRef=channel_page
@neocritic
در گفتگو با پانوراما از جامعه پارهپاره و پر از شکاف حرف زدم. از ترس مردم از مردم، از تقابل روزمره مردم با مردم، و از آن سرخوردگی عمیقی گفتم که باعث شده بسیاری از مردم ایران، خسته و مأیوس، بعد از دو انقلاب، امید برای تغییر را برونسپاری کنند.
جامعه به جایی رسیده که انگار مصداق دقیق پرسش اسپینوزاست: «چرا مردم برای بندگی خود چنان میجنگند که گویی برای آزادیشان است؟»
از دو ساختار قدرت عمودی و قدرت افقی گفتم که درهمتنیدهاند.
اشاره کردم به قدرت عواطف و اینکه عواطف مثبت تا چه حد میتواند تحولآفرین باشد، چنانکه در جنبش زنان ایران بود.
جنبش زنان با اتکا به نیروی افقی خود، خانه به خانه و قلب به قلب، در شرایطی رشد کرد و گسترش یافت که ساختار عمودی قدرت، در خانه و جامعه، مقابلش صف بسته بود.
عواطف با کمک تخیل خلاق، میتوانند جلوی گسترش شکافهای داخلی را بگیرند و «دیگرپذیری» را حتی به ساختار عمودی قدرت بیاموزند.
🔹مشروح این گفتگو را در یوتیوب و آپارات پانوراما ببینید و بشنوید:
🔗 https://youtu.be/CG5mZRjGKzU?si=mccQIYgmqpzc8eMw
🔗 https://www.aparat.com/v/zxt5s33?refererRef=channel_page
@neocritic
👍14
جنگ در افغانستان: ۲۰ سال، ۲۰۰۰ مرگ.
[ + بیش از صدوشصت هزار مرگ]
جنگ در عراق: ۹ سال، ۴۶۰۰ مرگ.
[+ بیش از صدهزار مرگ]
جنگ در ویتنام: ۱۹ سال و ۵ ماه، ۵۸۲۲۰ مرگ.
[+ بیش از دومیلیون مرگ]
جنگ کره: ۳ سال و ۱ ماه، ۳۶۵۷۴ مرگ.
[+ بیش از دومیلیون مرگ]
جنگ در ونزوئلا: ۱ روز، ۰ مرگ.
[+ حدود ۵۰ مرگ]
درگیری نظامی در ایران: ۴ ماه، ۱۸ مرگ.
[+ بیش از سه هزار مرگ]
سنکا، نامه ۹۵
@neocritic
[ + بیش از صدوشصت هزار مرگ]
جنگ در عراق: ۹ سال، ۴۶۰۰ مرگ.
[+ بیش از صدهزار مرگ]
جنگ در ویتنام: ۱۹ سال و ۵ ماه، ۵۸۲۲۰ مرگ.
[+ بیش از دومیلیون مرگ]
جنگ کره: ۳ سال و ۱ ماه، ۳۶۵۷۴ مرگ.
[+ بیش از دومیلیون مرگ]
جنگ در ونزوئلا: ۱ روز، ۰ مرگ.
[+ حدود ۵۰ مرگ]
درگیری نظامی در ایران: ۴ ماه، ۱۸ مرگ.
[+ بیش از سه هزار مرگ]
ما رومیان مجنونیم، نه فقط در مقام فرد، که در قامت یک ملت. ما قتل و کشتار پراکنده را محکوم میکنیم، اما جنگ و جنایت و کشتار اقوام چه؟ حرص و طمع ما را مرزی نیست و بیرحمی ما را انتهایی. جنایتهای پنهانی و فردی مصیبت و شومی کمتری دارند، اما بیرحمی بر اساس مصوبات سنا و مجلس عوام دستوراتی به عموم مردم میدهند که برای افراد ممنوع است.
اعمالی که اگر در خفا انجام شود مجازات مرگ در پی دارد، چون بدست ژنرالهای حمایلپوش رخ دهد ستایش میشود. انسان، که ملایمترین موجودات است، شرم نمیکند که در خون دیگران سرخوش شود؟ جنگ بهراه اندازد و ادامه جنگ را به پسرانش واگذارد، درحالیکه چهارپایان بیصدا و جانوران وحشی با خودشان در صلح زندگی میکنند...
سنکا، نامه ۹۵
@neocritic
👍32
Forwarded from علیاصغر سیدآبادی (Ali Seidabadi)
۱۰۰سالگی احمد شاملو
تبدیل شاعر بزرگ به کنشگر سیاسی کماهمیت
چند سالی است که گروهی ذرهبین به دست گرفتهاند و لابهلای سخنان هر کسی که در ایران کاری کرده، اعتباری به دست آورده یا نامی از خود به جا گذاشته است، میگردند تا جملهای پیدا کنند؛ جملهای که بتوان با جدا کردنش از زمینه و زمانهاش، همهی کارنامهی آن آدم را نادیده گرفت و بهانهای برای حذف و حمله ساخت.
این روند را - به رغم ادعای مروجانش- نمیتوان صرفاً واکنشی طبیعی و خودجوش دانست. سالهاست از دو پایگاه شناسنامهدار پیگیری میشود و بعد چنین روایت میشود که مردم، وقتی از نقش فلان نویسنده یا روشنفکر در انقلاب ۱۳۵۷ یا مخالفت با آن باخبر میشوند، خودبهخود چنین واکنشهایی نشان میدهند. حتی ادرار کردن بر مزار یک نویسنده و بازتاب پر تعداد آن را هم حرکتی مردمی جا میزنند. حال آنکه برجسته شدن چنین رفتارهایی، بیارتباط با پروژههای رسانهای سازمانیافته نیست و بعدها رد پای برخی از مجریان و مروجانشان در گزارشهای تحقیقی، بهعنوان ابزارهای رسانهای جریانهای سیاسی، آشکار شد.
آنچه در سالهای اخیر، با عنوانها و بهانههای گوناگون، تقریباً همهی سرمایههای فرهنگی و ملی ایران را هدف گرفته، پدیدهای نیست که بتوان به سادگی طبیعی تلقیاش کرد. البته به این معنا هم نیست که بخشی از مردم عادی به این موج نپیوستهاند یا تحت تأثیر آن قرار نگرفتهاند. اما میان احساس عمومی و پروژهی هدایتشده تفاوتی جدی وجود دارد.
این ماجرا را نباید با نقد رادیکال اشتباه گرفت. نقد رادیکال نهتنها ایرادی ندارد، بلکه برای زنده ماندن اندیشه ضروری است. اما نقد رادیکال دانش میخواهد، خواندن میخواهد، زحمت میخواهد و استدلال. در مقابل، برای سرکوب چند جملهی بریده، چند کلیدواژه و چند حکم آماده از زبان یک سلبریتی|مترجم یا یک روشنفکر|سلبریتی کفایت میکند تا لشکری آن را تکرار کنند.
این روزها، همزمان با صدمین سال تولد احمد شاملو، نشر چشمه، مجموعهی آثارش را منتشر کرده است و شاید همین دوباره او را به یکی از سوژههای سرکوب تبدیل کرده است. اگر قرار باشد شاملو را داوری کنیم، نقطهی آغاز باید شعر او باشد که جایگاهش در زبان و ادبیات فارسی را شکل داده است، نه چند جمله از یک سخنرانی یا مصاحبه یا یادداشت و سرمقاله. طبیعی است که در میان دهها سال گفتوگو، یادداشت و سخنرانی، بتوان عباراتی پیدا کرد که امروز محل مناقشه یا حتی مسخره باشد. از کارنامهی هر شخصیت بزرگ دیگری هم میتوان چنین جملههایی بیرون کشید.
مثلا در سخنرانی مشهورش دربارهی فردوسی، شاملو، پژوهشهای علی حصوری را با زبانی عامیانه و سادهسازانه برای نقد فردوسی به کار میگیرد و مخاطب را به پژوهشهای او ارجاع میدهد که توسط نشر چشمه منتشر شده است. همین ارجاع نشان میدهد که دستکم در آن مقطع، شاملو ادعای اسطورهشناسی ندارد. اشارههای تاریخی او نیز، مانند بسیاری از روشنفکران همنسلش، متأثر از کلیشههای رایج زمانه است؛ از جمله این تصور که همهی تاریخنگاری کهن صرفاً متونی تبلیغاتی و درباریاند. در حالی که تاریخپژوه امروز میتواند از دل همان متون نیز دادههایی متفاوت و گاه بسیار ارزشمند بیرون بکشد. آن سخنرانی اساساً قرار نبوده یک گزارش پژوهشی باشد.
اهمیت احمد شاملو در آن سخنرانیها و یادداشتها و مصاحبهها نیست؛ در شعر اوست، در تأثیری است که بر زبان فارسی گذاشته و افقی که پیش روی شعر معاصر گشوده است. تقلیل دادن شاعری بزرگ به چند اظهار نظر سیاسی یا تاریخی، هر اسمی داشته باشد، نقد نیست. این دقیقاً همان کاری است که پروژههای سیاسی برای پیش بردن اهداف خود انجام میدهند: تبدیل یک شاعر بزرگ، یک نویسنده یا یک متفکر اثرگذار به یک کنشگر سیاسی کماهمیت، تا بتوان به راحتی سرکوبش کرد.
این پدیده معمولا ذیل نام ایرانگرایی، تقریبا تمام سرمایهی فرهنگی ایران را سرکوب میکند. احمد شاملو هرچه گفته باشد و هرچه کرده باشد، با تاثیری که در تقویت زبان فارسی گذاشته، خدمتی بزرگ به ایران کرده است.
تبدیل شاعر بزرگ به کنشگر سیاسی کماهمیت
چند سالی است که گروهی ذرهبین به دست گرفتهاند و لابهلای سخنان هر کسی که در ایران کاری کرده، اعتباری به دست آورده یا نامی از خود به جا گذاشته است، میگردند تا جملهای پیدا کنند؛ جملهای که بتوان با جدا کردنش از زمینه و زمانهاش، همهی کارنامهی آن آدم را نادیده گرفت و بهانهای برای حذف و حمله ساخت.
این روند را - به رغم ادعای مروجانش- نمیتوان صرفاً واکنشی طبیعی و خودجوش دانست. سالهاست از دو پایگاه شناسنامهدار پیگیری میشود و بعد چنین روایت میشود که مردم، وقتی از نقش فلان نویسنده یا روشنفکر در انقلاب ۱۳۵۷ یا مخالفت با آن باخبر میشوند، خودبهخود چنین واکنشهایی نشان میدهند. حتی ادرار کردن بر مزار یک نویسنده و بازتاب پر تعداد آن را هم حرکتی مردمی جا میزنند. حال آنکه برجسته شدن چنین رفتارهایی، بیارتباط با پروژههای رسانهای سازمانیافته نیست و بعدها رد پای برخی از مجریان و مروجانشان در گزارشهای تحقیقی، بهعنوان ابزارهای رسانهای جریانهای سیاسی، آشکار شد.
آنچه در سالهای اخیر، با عنوانها و بهانههای گوناگون، تقریباً همهی سرمایههای فرهنگی و ملی ایران را هدف گرفته، پدیدهای نیست که بتوان به سادگی طبیعی تلقیاش کرد. البته به این معنا هم نیست که بخشی از مردم عادی به این موج نپیوستهاند یا تحت تأثیر آن قرار نگرفتهاند. اما میان احساس عمومی و پروژهی هدایتشده تفاوتی جدی وجود دارد.
این ماجرا را نباید با نقد رادیکال اشتباه گرفت. نقد رادیکال نهتنها ایرادی ندارد، بلکه برای زنده ماندن اندیشه ضروری است. اما نقد رادیکال دانش میخواهد، خواندن میخواهد، زحمت میخواهد و استدلال. در مقابل، برای سرکوب چند جملهی بریده، چند کلیدواژه و چند حکم آماده از زبان یک سلبریتی|مترجم یا یک روشنفکر|سلبریتی کفایت میکند تا لشکری آن را تکرار کنند.
این روزها، همزمان با صدمین سال تولد احمد شاملو، نشر چشمه، مجموعهی آثارش را منتشر کرده است و شاید همین دوباره او را به یکی از سوژههای سرکوب تبدیل کرده است. اگر قرار باشد شاملو را داوری کنیم، نقطهی آغاز باید شعر او باشد که جایگاهش در زبان و ادبیات فارسی را شکل داده است، نه چند جمله از یک سخنرانی یا مصاحبه یا یادداشت و سرمقاله. طبیعی است که در میان دهها سال گفتوگو، یادداشت و سخنرانی، بتوان عباراتی پیدا کرد که امروز محل مناقشه یا حتی مسخره باشد. از کارنامهی هر شخصیت بزرگ دیگری هم میتوان چنین جملههایی بیرون کشید.
مثلا در سخنرانی مشهورش دربارهی فردوسی، شاملو، پژوهشهای علی حصوری را با زبانی عامیانه و سادهسازانه برای نقد فردوسی به کار میگیرد و مخاطب را به پژوهشهای او ارجاع میدهد که توسط نشر چشمه منتشر شده است. همین ارجاع نشان میدهد که دستکم در آن مقطع، شاملو ادعای اسطورهشناسی ندارد. اشارههای تاریخی او نیز، مانند بسیاری از روشنفکران همنسلش، متأثر از کلیشههای رایج زمانه است؛ از جمله این تصور که همهی تاریخنگاری کهن صرفاً متونی تبلیغاتی و درباریاند. در حالی که تاریخپژوه امروز میتواند از دل همان متون نیز دادههایی متفاوت و گاه بسیار ارزشمند بیرون بکشد. آن سخنرانی اساساً قرار نبوده یک گزارش پژوهشی باشد.
اهمیت احمد شاملو در آن سخنرانیها و یادداشتها و مصاحبهها نیست؛ در شعر اوست، در تأثیری است که بر زبان فارسی گذاشته و افقی که پیش روی شعر معاصر گشوده است. تقلیل دادن شاعری بزرگ به چند اظهار نظر سیاسی یا تاریخی، هر اسمی داشته باشد، نقد نیست. این دقیقاً همان کاری است که پروژههای سیاسی برای پیش بردن اهداف خود انجام میدهند: تبدیل یک شاعر بزرگ، یک نویسنده یا یک متفکر اثرگذار به یک کنشگر سیاسی کماهمیت، تا بتوان به راحتی سرکوبش کرد.
این پدیده معمولا ذیل نام ایرانگرایی، تقریبا تمام سرمایهی فرهنگی ایران را سرکوب میکند. احمد شاملو هرچه گفته باشد و هرچه کرده باشد، با تاثیری که در تقویت زبان فارسی گذاشته، خدمتی بزرگ به ایران کرده است.
👍33👎4