Critic l مریم نصر
3.16K subscribers
374 photos
56 videos
29 files
332 links
«بودن در زمانه خود … مخالفت با زمانه خود است، بودنِ نقاد در زمانه خود است، بیرون از قاب زمانه بودن است»
فرانسواز دستور

تماس: Maryam.nasr[at] gmail.com
Download Telegram
Forwarded from علی‌اصغر سیدآبادی (Ali Seidabadi)
👍4
Forwarded from علی‌اصغر سیدآبادی (Ali Seidabadi)
سفر به بلوچستان، تیرماه ۱۴۰۵ ـ ۳
در کتابخانه‌ی لیلا مهر

هوای چابهار از هوای مسیر خنک‌تر بود، اما شرجی‌تر بود. گرد و خاک را از تن تکاندیم و یکی‌دو ساعتِ باقی‌مانده را زیر کولر خوابیدم، اما از گرما بیدار شدم. برق رفته بود. خیلی طول نکشید که برق آمد، اما دیگر نتوانستم بخوابم. آماده شدیم و به سمت وشنام دری حرکت کردیم.

در حالی که راه را بلد بودم، با مسیریاب گوگل رفتیم و ما را اشتباهی به روستای دیگری برد. یک‌راست از حیاط خانه‌ی بلوچ مهربانی سر درآوردیم. نیازی نبود او چیزی بگوید تا بدانیم اشتباهی آمده‌ایم. برگشتیم.

یادم رفته بود بگویم که تابلوی ورودی روستای وشنام دری این بود: «روستای دوستدار کتاب وشنام دری.»

در میانه‌ی روستا تندیسِ نسبتاً بزرگی از «دوستدار کتاب» نصب شده بود. بچه‌ها در کتابخانه منتظر بودند. وقتی رسیدیم، انبوه کفش‌های کنار هم چیده‌شده جلوی کتابخانه، تعدادشان را نشان می‌داد. کتابخانه پر از کودکان و نوجوانان بود؛ از بچه‌های خیلی کوچکی که روی میز می‌دویدند و شیطنتِ مرده را در وجود ما بزرگسالان زنده می‌کردند تا بچه‌های دبستانی و دبیرستانی.

بچه‌ها حرف زدند، کتاب معرفی کردند، از شاهنامه‌ی فردوسی در ستایش ایران ازبر خواندند، پرسیدند، به پرسش‌ها جواب دادند، سر و صدا کردند و همه‌چیز دست خودشان بود. مخزن کتابخانه پر از کتاب‌های باکیفیتی بود که با وسواس انتخاب شده بود.

این کتابخانه را با کمک خانواده‌ای ساخته‌اند از گوشه‌ی دیگری از ایران بزرگ و عزیز به یاد مادرشان و به نام او: لیلا مهر.
البته سال‌ها پیش از ساخته شدن این ساختمان کوچک و زیبا، فعالیت‌های کتابخوانی در روستا آنان را سر زبان‌ها انداخته بود و همین باعث همکاری در ساختن ساختمان کتابخانه شده است.

نمی‌دانم این‌ها را باید گفت یا نه، ولی همین کتابخانه‌های کوچک که به همت افراد داوطلب در روستاهای بلوچستان راه افتاده‌اند، راه را برای پیشرفت دختران بلوچ گشوده‌اند، به آنان اعتمادبه‌نفس داده‌اند و راه را برای بازگشت بسیاری از آنان به مدرسه باز کرده‌اند. در همین روستای وشنام دری، نزدیک به ۲۰ دختر نوجوان را به مدرسه بازگردانده‌اند، به تأسیس دبیرستان کمک کرده‌اند، نام روستا را سر زبان‌ها انداخته‌اند و برندی ساخته‌اند که پای دست‌اندرکاران ملی و استانی را به روستا باز کرده و مقدمه‌ی آبادانی‌های دیگر شده است.

هر روستایی به یک عبدالقادر نیازمند است؛ با این توضیح که این راه طلایه‌داری دارد که نامش عیدالحکیم است.

شب قرار گذاشته بودیم در بیابان‌های اطراف بگردیم و چنین هم کردیم. هوا خنک‌تر بود و نسیم از دریا برایمان خنکی هدیه می‌آورد.

نیمه‌های شب به روستا برگشتیم. اصرارهای بسیار برای صرف شام را با شرمندگی رد کردیم و به چابهار برگشتیم.
👍28
Audio
🎙️

در مدرسه تابستانی فلسفه اخلاق در دانشگاه ادیان و مذاهب درباره

«عقل گرم: نقش تخیل در پرورش فضایل عاطفی-اجتماعی»

حرف زدم. می‌دانم که از شور احساسات می‌ترسیم و از تخیل‌مان که بیشتر با خیالبافی گره خورده است. حق داریم.

منظورم از «عقل گرم» دربرابر «عقل سرد»، آن عقلانیتی بود که در پیوند با عواطف و تخیل اخلاقی عمل می‌کند.

دو نگاه «سطحی» و نگاه «شناختی» به عواطف را مرور کردم و گفتم فیلسوفانی که برای عواطف حیث التفاتی و شأن شناختی و ارزیابانه قائل‌اند بر چه اساسی مخالف تکه تکه دیدن انسان هستند. انسان موجودی تکه‌پاره نیست که عقل‌اش از عواطف‌اش و ذهن‌اش از بدن‌اش و هستی فردی‌اش از هستی اجتماعی و فرهنگی‌اش جدا باشد. انسان کلی است متشکل از همه اینها که در پیوند بایکدیگر، درحال داد و ستد هستند.

عقل انتقادی در تعامل با عواطف و تخیل می‌تواند به فاعلان اخلاقی توان «توجه» به دیگری، «دیدن» رنج دیگری و به رسمیت شناختن دیگری در همان وضع دیگربودگی‌اش را بدهد. تخیل اخلاقی می‌تواند از منِ متکبر، خودمعیار پندار و عقل کل عبور کند و تلاش کند بفهمد «دیگری بودن» چه معنا و چه کیفیتی دارد.


⏳۴۳ دقیقه

@neocritic
👍12
✍🏻
بالاخره ایرانیان چه می‌خواهند؟


راننده تاکسی می‌گفت در جریان امداد به کشتگان جنگ رمضان حضور داشته و هنوز از یادآوری خاطرات اجساد تکه‌پاره کودکان منقلب است. می‌گفت شما اگر در تجمعات شبانه شرکت کنید می‌بینید مردم یکصدا خواهان محو اسرائیل هستند. هشت میلیون بیشترند؟ با موشک‌های‌مان از زمین محوشان می‌کنیم...دیگری می‌گفت با موشکهایمان می‌توانیم پنتاگون را هم بزنیم...


انتشار گزارش محرمانه دستیار رئیس جمهور درباره «آنچه ایرانیان می‌خواهند»، با همه بدبینی‌هایی که درمورد این قسم پیمایش‌ها در شرایط جاری کشور وجود دارد، این حُسن را داشت که بدانیم بنا به اطلاع مسئولان، خواسته‌های مردم چیستند.

این میزان ناامنی درباره درز اطلاعات محرمانه خواه از جانب نمایندگان مجلس باشد خواه دولت ترسناک است، ولی برای ما غنیمتی است در شرایطی که صدا و سیما در انحصار کامل یک جریان فکری است و رسانه‌های خارجی هم در خدمت منافع بودجه‌ریزانشان هستند.

گزارش درمجموع نشان می‌دهد نگاه‌های رادیکال هر دو سوی طیف، جمعیت قابل توجه و کمابیش برابری دارند، اما عموم ایرانیان همچنان بر عهد خود با آرمان‌های مشروطه هستند: ایران را متعلق به ایرانیان می‌دانند و نه استبداد داخلی را می‌خواهند و نه استعمار خارجی را.

اکثریت ایرانیان مقیم داخل کشور که امنیت و معیشت و آینده‌ فرزندان و سرزمین‌شان در خطر است خواهان «مذاکره» و «توافق» در داخل و خارج هستند.

اگر عزمی برای تحقق «اراده ملت» وجود دارد، قاعدتاً نباید از سنگ‌پرانی و فحاشی و شعارهای تنها گروهی بترسد که اجازه حضور در خیابان، حق سوگواری برکشتگانِ عزیز، حق اعتراض، حق پرسشگری و حتی سنگ‌پرانی دارد.

(قاعدتاً نباید بی‌توجه بود به حساسیتها و اعتراض‌های اقلیت و اکثریت. آنقدر که در شرایطی جنگی ممکن است باید توضیح داد مردم دارند هزینه چه تصمیم‌هایی را می‌دهند؛ همانطور که درباره چندماه قطعی اینترنت و نابودی کسب و کارهای خرد و کلان توضیح داده شد.)

باری، در همین گزارش معلوم است که قلب‌های مردم ایران، متعلق به هر گروهی که باشند، پر از محرومیت، تروما و خاطرات سوزانی است که سوخت فرقه‌گرایی و رادیکالیسم است.

پیشتر هم نوشته بودم متخصصان «مصالحه در شرایط مخاصمه»، اتفاق نظر دارند مصالحۀ واقعی برنده ندارد. خواه مصالحه در دعوای خانوادگی باشد، خواه درگیری داخلی و خواه مخاصمه بین‌المللی. مصالحه مستلزم پذیرش نقص، فداکردن چیزهای عزیز و مدارا با دیگران است.

صلح هم مانند جنگ فداکاری‌ و جانفشانی می‌خواهد. فداکاری‌های دردناک. صلح هم قربانیانی دارد، هم از میان انسان‌ها و هم از رویاها.
مصالحه انتخاب ایده‌آل نیست، ضرورتی اجتناب ناپذیر است برای پرهیز از هزینه‌های بیشتر و غیرقابل جبران.

گاهی ممکن است با بخشی از اصول و آرمان‌ها در تضاد باشد، ولی اهداف بزرگتری را دنبال می‌کند مثل مراقبت از جان و امکان زندگی انسان‌ها و زیست‌پذیری سرزمین.
مثل ممانعت از تبدیل شدن به کشوری که جنگ وصف دائمی‌اش شود و درگیری‌های داخلی و خارجی فرسوده‌اش کنند.

مصالحه به تعبیر مارگالیت «انتخابی تراژیک» است که با قربانی کردن برخی رویاها، امکان زنده ماندن و رویا داشتن برای نسل آینده را فراهم می‌کند. شور و مدال و افتخار ندارد، اما از اصلی‌ترین سرمایه‌‌های ملت‌ها محافظت می‌کند.

آرمان‌ها و رویاها برای شکل دادن به هویت ملی ضروری‌اند، اما مصالحه درباره واقعیت امروز و فردای ماست که شجاعتی اخلاقی به نفع زندگی می‌طلبد.

این پیمایش نشان می‌دهد امروز اکثریت ایرانیان زخم‌دیده، در سال ۱۴۰۵ همچنان می‌خواهند خودشان (همه مردم ایران) حاکم برسرنوشتشان باشند، رویاپردازی نمی‌کنند و خواهان اصلاح و مصالحه‌اند، چون انتخابشان محافظت از «زندگی» به قیمت گذشتن از برخی آرمان‌هاست.

@neocritic
👍45👎5
Forwarded from انکار
💬 خشونت نمادین ترجمه در میدان فلسفه

✍️ آیدا نگهداری‌نیا

▪️اگر فلسفه در ایران بیش از آنکه میدان تألیف باشد به میدان ترجمه بدل شده است باید از خود پرسید این ترجمه صرفا انتقال متن است یا تولید و بازتولید مناسبات قدرت؟
▪️در این جستار با اتکا به دستگاه مفهومی بوردیو، مسئله‌ «خشونت امر ترجمه» را در میدان فلسفه بررسی کرده‌ایم؛ جایی که ترجمه نه فقط یک کنش زبانی بلکه سازوکاری برای انباشت سرمایه‌ نمادین، تثبیت مرجعیت و تعیین حدود امکان اندیشیدن است.
▪️شاید زمان آن رسیده باشد که به جای پرسش از «چه چیزی ترجمه شده است؟»، بپرسیم «ترجمه چه چیزی را ناممکن کرده است؟»


متن کامل را می‌توانید از اینجا دریافت کنید.

@enkarmag
👍2
انکار
💬 خشونت نمادین ترجمه در میدان فلسفه ✍️ آیدا نگهداری‌نیا ▪️اگر فلسفه در ایران بیش از آنکه میدان تألیف باشد به میدان ترجمه بدل شده است باید از خود پرسید این ترجمه صرفا انتقال متن است یا تولید و بازتولید مناسبات قدرت؟ ▪️در این جستار با اتکا به دستگاه مفهومی…
🔗

تکثیر ترجمه‌ها از یک نام یا یک جریان دیگر نه نشانه اشباع فهم که نشانه اشباع سرمایه است. در این اشباع، تفاوت‌ها محو می‌شوند و رقابت به سطحی دیگر منتقل می‌شود: دقت اصطلاحی، روانی نثر، پیش‌گفتارها و حاشیه‌ها. میدان به‌جای تولید اختلاف نظری به تولید اختلاف در ترجمه رو می‌آورد. نزاع‌ها دیگر نه بر سر «چه باید اندیشید» که بر سر «چگونه باید برگرداند» شکل می‌گیرند. نزاع، تکنیکی می‌شود و سیاست معرفت در آن حل می‌گردد.


زمان میدان فلسفه در ایران، زمان انباشت نیست؛ زمان واکنش است. هر چیز باید به‌موقع باشد نه درست. دیر رسیدن، معادل بی‌ارزشی است. این شتاب، اجازه رسوب نمی‌دهد و بدون رسوب، هیچ لایه‌ای شکل نمی‌گیرد. میدان همواره در سطح می‌ماند حتی وقتی وانمود می‌کند به عمق رفته است.



در این صورت‌بندی مولف داخلی نه رقیب که عملا خطاست. خطاست، زیرا قواعد بازی را نقض می‌کند؛ زیرا می‌خواهد از درون مسئله بسازد نه آن که از بیرون نام وارد کند. مولف به‌محض آن‌که دست به تالیف می‌زند در معرض سنجشی قرار می‌گیرد که برای او ساخته نشده است. متن او نه در میدان خود بلکه در میدان دیگری داوری می‌شود؛ داوری تثبیت شده‌ای که نتیجه‌اش از پیش معلوم است. این پیش‌معلومی، صورت کامل خشونت نمادین است.



پاندمی ترجمه پیامدی فراتر از اشباع بازار کتاب دارد: ایستایی مسئله‌ها. ترجمه وقتی به شکل غالب تولید متن بدل می‌شود، افق پرسش را از پیش تعیین می‌کند. مسئله‌ها از بیرون می‌آیند و متن داخلی واکنشی است. در چنین وضعیتی نظریه نه ساخته می‌شود و نه به چالش کشیده می‌شود؛ تنها بازتولید می‌گردد.

پژوهشگر ایرانی در این میدان به خواننده‌ای حرفه‌ای بدل می‌شود: کسی که به‌دقت می‌خواند، مقایسه می‌کند و گزارش می‌دهد اما به‌ندرت مسئله می‌سازد. فقدان میدان نقد - به‌معنای فضای پایدار تعارض نظری - این وضعیت را تشدید می‌کند. نقدها مقطعی‌اند، شخصی‌اند و اغلب بر سر وفاداری یا دقت می‌چرخند نه بر سر امکان‌ها. فرم عمومی بحث شکل نمی‌گیرد زیرا اختلاف‌ها به سطح تکنیک فروکاسته می‌شوند.


@neocritic
👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«یک کشور، دو جامعه، یک آینده؟»

📝 هشتمین قسمت از فصل دوم «نگاشت»
👤 گفت‌وگو با دکتر #محمدرضا_جوادی‌یگانه
جامعه‌شناس و عضو هیئت علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

💬 جامعهٔ ایران را از کجا باید شناخت؟ از خیابان، انتخابات یا شبکه‌های اجتماعی؟ چه چیزی، این قسمت‌های متفاوت را هم‌گرا می‌کند؟ دولت تا کجا می‌تواند سبک زندگی را تغییر دهد؟ آیا دین هنوز زبان مشترک ماست؟ و نظرسنجی‌ها، چقدر از واقعیتِ جامعه را نشان می‌دهند؟

📷 گفت‌وگوی کامل ما با ایشان در آپارات:
❇️ aparat.com/v/jme5l30

💬 مشتاق شنیدن نظرات شما هستیم:
@TVSharif_admin

🆔️ @TVSharif
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍5
فاتیما باباخانی، پژوهشگر و فعال اجتماعی در ایکس

ما دستمون همیشه خیلی کوتاه بود؛ ما جنگیدیم، ادامه دادیم و هر کاری در توانمون بود انجام دادیم، و همین الان هم دقیقا کاری که بلدیم رو انجام میدیم برای خوزستان! دلمون گنده بود و هست، توانمون اندک؛ ولی به اندازه یک قدم کوچک و ناچیز هم به پیش رفتن رو ترجیح میدیم


@neocritic
👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍🏻

در گفتگو با پانوراما از جامعه پاره‌پاره و پر از شکاف حرف زدم. از ترس مردم از مردم، از تقابل روزمره مردم با مردم، و از آن سرخوردگی عمیقی گفتم که باعث شده بسیاری از مردم ایران، خسته و مأیوس، بعد از دو انقلاب، امید برای تغییر را برون‌سپاری کنند.

جامعه به جایی رسیده که انگار مصداق دقیق پرسش اسپینوزاست: «چرا مردم برای بندگی خود چنان می‌جنگند که گویی برای آزادی‌شان است؟»

از دو ساختار قدرت عمودی  و قدرت افقی  گفتم که درهم‌تنیده‌اند.

اشاره کردم به قدرت عواطف و اینکه عواطف مثبت تا چه حد می‌تواند تحول‌آفرین باشد، چنانکه در جنبش زنان ایران بود.

جنبش زنان با اتکا به نیروی افقی خود، خانه به خانه و قلب به قلب، در شرایطی رشد کرد و گسترش یافت که ساختار عمودی قدرت، در خانه و جامعه، مقابلش صف بسته بود.

عواطف با کمک تخیل خلاق، می‌توانند جلوی گسترش شکاف‌های داخلی را بگیرند و «دیگرپذیری» را حتی به ساختار عمودی قدرت بیاموزند.



🔹مشروح این گفتگو را در یوتیوب و آپارات پانوراما ببینید و بشنوید:

🔗 https://youtu.be/CG5mZRjGKzU?si=mccQIYgmqpzc8eMw


🔗 https://www.aparat.com/v/zxt5s33?refererRef=channel_page

@neocritic
👍14
جنگ در افغانستان: ۲۰ سال، ۲۰۰۰ مرگ.
[ + بیش از صدوشصت هزار مرگ]

جنگ در عراق: ۹ سال، ۴۶۰۰ مرگ.
[+ بیش از صدهزار مرگ]

جنگ در ویتنام: ۱۹ سال و ۵ ماه، ۵۸۲۲۰ مرگ.
[+ بیش از دومیلیون مرگ]

جنگ کره: ۳ سال و ۱ ماه، ۳۶۵۷۴ مرگ.
[+ بیش از دومیلیون مرگ]

جنگ در ونزوئلا: ۱ روز، ۰ مرگ.
[+ حدود ۵۰ مرگ]

درگیری نظامی در ایران: ۴ ماه، ۱۸ مرگ.
[+ بیش از سه هزار مرگ]

ما رومیان مجنونیم، نه فقط در مقام فرد، که در قامت یک ملت. ما قتل و کشتار پراکنده را محکوم می‌کنیم، اما جنگ و جنایت و کشتار اقوام چه؟ حرص و طمع ما را مرزی نیست و بی‌رحمی ما را انتهایی. جنایت‌های پنهانی و فردی مصیبت و شومی کمتری دارند، اما بی‌رحمی بر اساس مصوبات سنا و مجلس عوام دستوراتی به عموم مردم می‌دهند که برای افراد ممنوع است.
اعمالی که اگر در خفا انجام شود مجازات مرگ در پی دارد، چون بدست ژنرال‌های حمایل‌پوش رخ دهد ستایش می‌شود. انسان، که ملایم‌ترین موجودات است، شرم نمی‌کند که در خون دیگران سرخوش شود؟ جنگ به‌راه اندازد و ادامه جنگ را به پسرانش واگذارد، درحالیکه چهارپایان بی‌صدا و جانوران وحشی با خودشان در صلح زندگی می‌کنند...


سنکا، نامه ۹۵

@neocritic
👍32
Forwarded from علی‌اصغر سیدآبادی (Ali Seidabadi)
۱۰۰سالگی احمد شاملو

تبدیل شاعر بزرگ به کنشگر سیاسی کم‌اهمیت

چند سالی است که گروهی ذره‌بین به دست گرفته‌اند و لابه‌لای سخنان هر کسی که در ایران کاری کرده، اعتباری به دست آورده یا نامی از خود به جا گذاشته است، می‌گردند تا جمله‌ای پیدا کنند؛ جمله‌ای که بتوان با جدا کردنش از زمینه و زمانه‌اش، همه‌ی کارنامه‌ی آن آدم را نادیده گرفت و بهانه‌ای برای حذف و حمله ساخت.

این روند را - به رغم ادعای مروجانش- نمی‌توان صرفاً واکنشی طبیعی و خودجوش دانست. سال‌هاست از دو پایگاه شناسنامه‌دار پیگیری می‌شود و بعد چنین روایت می‌شود که مردم، وقتی از نقش فلان نویسنده یا روشنفکر در انقلاب ۱۳۵۷ یا مخالفت با آن باخبر می‌شوند، خودبه‌خود چنین واکنش‌هایی نشان می‌دهند. حتی ادرار کردن بر مزار یک نویسنده و بازتاب پر تعداد آن را هم حرکتی مردمی جا می‌زنند. حال آن‌که برجسته شدن چنین رفتارهایی، بی‌ارتباط با پروژه‌های رسانه‌ای سازمان‌یافته نیست و بعدها رد پای برخی از مجریان و مروجانشان در گزارش‌های تحقیقی، به‌عنوان ابزارهای رسانه‌ای جریان‌های سیاسی، آشکار شد.

آن‌چه در سال‌های اخیر، با عنوان‌ها و بهانه‌های گوناگون، تقریباً همه‌ی سرمایه‌های فرهنگی و ملی ایران را هدف گرفته، پدیده‌ای نیست که بتوان به سادگی طبیعی تلقی‌اش کرد. البته به این معنا هم نیست که بخشی از مردم عادی به این موج نپیوسته‌اند یا تحت تأثیر آن قرار نگرفته‌اند. اما میان احساس عمومی و پروژه‌ی هدایت‌شده تفاوتی جدی وجود دارد.

این ماجرا را نباید با نقد رادیکال اشتباه گرفت. نقد رادیکال نه‌تنها ایرادی ندارد، بلکه برای زنده ماندن اندیشه ضروری است. اما نقد رادیکال دانش می‌خواهد، خواندن می‌خواهد، زحمت می‌خواهد و استدلال. در مقابل، برای سرکوب چند جمله‌ی بریده، چند کلیدواژه و چند حکم آماده از زبان یک سلبریتی|مترجم یا یک روشنفکر|سلبریتی‌ کفایت می‌کند تا لشکری آن را تکرار کنند.

این روزها، هم‌زمان با صدمین سال تولد احمد شاملو، نشر چشمه، مجموعه‌ی آثارش را منتشر کرده است و شاید همین دوباره او‌ را به یکی از سوژه‌های سرکوب تبدیل کرده است. اگر قرار باشد شاملو را داوری کنیم، نقطه‌ی آغاز باید شعر او باشد که جایگاهش در زبان و ادبیات فارسی را شکل داده است، نه چند جمله از یک سخنرانی یا مصاحبه یا یادداشت ‌و سرمقاله. طبیعی است که در میان ده‌ها سال گفت‌وگو، یادداشت و سخنرانی، بتوان عباراتی پیدا کرد که امروز محل مناقشه یا حتی مسخره باشد. از کارنامه‌ی هر شخصیت بزرگ دیگری هم می‌توان چنین جمله‌هایی بیرون کشید.

مثلا در سخنرانی مشهورش درباره‌ی فردوسی، شاملو، پژوهش‌های علی حصوری را با زبانی عامیانه و ساده‌سازانه برای نقد فردوسی به کار می‌گیرد و مخاطب را به پژوهش‌های او ارجاع می‌دهد که توسط نشر چشمه منتشر شده است. همین ارجاع نشان می‌دهد که دست‌کم در آن مقطع، شاملو ادعای اسطوره‌شناسی ندارد. اشاره‌های تاریخی او نیز، مانند بسیاری از روشنفکران هم‌نسلش، متأثر از کلیشه‌های رایج زمانه است؛ از جمله این تصور که همه‌ی تاریخ‌نگاری کهن صرفاً متونی تبلیغاتی و درباری‌اند. در حالی که تاریخ‌پژوه امروز می‌تواند از دل همان متون نیز داده‌هایی متفاوت و گاه بسیار ارزشمند بیرون بکشد. آن سخنرانی اساساً قرار نبوده یک گزارش پژوهشی باشد.

اهمیت احمد شاملو در آن سخنرانی‌ها و یادداشت‌ها و مصاحبه‌ها نیست؛ در شعر اوست، در تأثیری است که بر زبان فارسی گذاشته و افقی که پیش روی شعر معاصر گشوده است. تقلیل دادن شاعری بزرگ به چند اظهار نظر سیاسی یا تاریخی، هر اسمی داشته باشد، نقد نیست. این دقیقاً همان کاری است که پروژه‌های سیاسی برای پیش بردن اهداف خود انجام می‌دهند: تبدیل یک شاعر بزرگ، یک نویسنده یا یک متفکر اثرگذار به یک کنشگر سیاسی کم‌اهمیت، تا بتوان به راحتی سرکوبش کرد.
این پدیده معمولا ذیل نام ایران‌گرایی، تقریبا تمام سرمایه‌ی فرهنگی ایران را سرکوب می‌کند. احمد شاملو هرچه گفته باشد و هرچه کرده باشد، با تاثیری که در تقویت زبان فارسی گذاشته، خدمتی بزرگ به ایران کرده است.
👍33👎4
درباب "روشنفکرستیزی" معاصر

این تقریبا امر واضحی است که امروزه همه‌ی گروه‌ها یا فرقه‌های سیاسی که از نوعی پایگاه توده‌ای برخوردارند، به روشنفکران به مثابه انسان‌هایی "بی‌شرف"، خائن، یا خنثی می‌تازند. روشنفکر یا متفکر به "عنصر نامطلوب" سیاسی بدل شده است. علت این امر را باید در دو عامل جست. اولی به طبیعت امر سیاسی مربوط می‌شود، و دومی به طبیعت روشنفکری مدرن.

عامل اول را افلاطون در دیالوگ فایدون و ذیل عنوان میسولوژی یا ضدیت با عقل یا استدلال کاویده است. اگر لوگوس، عقل، یا استدلال نتواند نیازهای اساسی حیوان سیاسی یا حیوان اخلاقی را برآورده کند، یا اگر به نتایجی منجر شود که با نیازهای عاجل او در تضاد باشد، یا حتی تکثری از استدلال‌ها ایجاد شود که به سردرگمی و بی‌عملی برسد، مردم یا انسان مضطرب سیاسی معمولا با نوعی میسولوژی یا تنفر از عقل و استدلال، تنفر از متفکر، پاسخ می‌دهند. او در چنین شرایطی، به جای اینکه نیازهای خود را تغییر دهد یا تعدیل کند (یا بپذیرد راهی برای تحقق آن نیازها وجود ندارد)، عقل و استدلال را محکوم می‌کند. سقراط این را با اشاره به مقوله میسانتروپی یا تنفر از انسان‌ها باز می‌کند. اگر کسی بدون هرگونه تشخیصی به انسان‌ها اعتماد زیادی داشته باشد، وقتی چند انسان به اعتماد او خیانت کنند، او میسانتروپ می‌شود: نسبت به نوع انسان بی‌اعتماد می‌شود. بر همین اساس، نسبت مردم با عقل و استدلال، هرگز یک نسبت نظری، دیالکتیکی، یا النخوسی نیست؛ بلکه نسبت آنها نسبت اعتماد و ایمان است. اگر کسی درباب نیازهای عمیق اخلاقی سیاسی آنها مدعایی نظری مطرح کند، به این مدعا معمولا به واسطه کیفیت خطابی‌اش و تطابقش با آرزوهای مردمی اعتماد می‌شود یا نمی‌شود. اکنون، اگر این مدعیات به نتیجه نرسند (مثلا این مدعا که با شرکت در انتخابات می‌توان یک حکومت را اصلاح کرد)، یا استدلال نهایتا به اینجا برسد که بخشی از نیازهای اخلاقی نادرستند یا تحقق‌ناپذیرند (مثلا کسی استدلال کند انقلاب ناممکن است)، معمولا نتیجه‌ی آن نوعی بدبینی و تنفر نسبت به فرم و محتوای استدلال و کسانی است که شیوه‌ای عقلانی-استدلالی را در مواجهه با امر سیاسی اتخاذ می‌کنند: یعنی روشنفکران.

علت دوم این روشنفکرستیزی یا عامل تشدیدکننده‌ی آن، به خصلت یا خصیصه‌ی روشنفکری مدرن مربوط می‌شود. روشنفکر، دانشگاهی، یا متفکر مدرن اساسا به واسطه‌ی این باور "مدرن" متمایز می‌شود که عقل، استدلال، یا "نظریه" می‌تواند به بنیاد و راهنمایی برای ساحت هنجاری-قانونی زندگی سیاسی بدل گردد. چنین روشنفکران و متفکرانی جامعه‌ی سیاسی را با کثرتی از "نظریات" که قرار است جامعه یا مردم را نجات دهد، یا به عمیق‌ترین آرزوهای آنان را برآورده سازد، بمباران می‌کنند. اکنون، تکثر و تعارض این نظریه‌ها اساسا به سردرگمی منجر می‌شود که با سادگی عاجل زندگی سیاسی در تضاد قرار می‌گیرد. این آپوریای ناشی از تکثر فرقه‌های نظری در نهایت روشنفکری یا روشنفکران را در نظر انسان مضطرب سیاسی (که به دنبال پاسخ ساده و عاجل است) به مثابه جماعتی سفسطه‌گر به صحنه می‌آورد که با ایجاد سردرگمی به بی‌عملی دامن می‌زنند؛ بی‌عملی که به زعم انسان مضطرب به بقای "بی‌عدالتی" موجود (هر چه که باشد) یاری می‌رساند.

همچنین چون روشنفکر اساسا روشن"فکر" است، او همواره نسبتی نظری (نه ایمانی) با فکر و استدلال دارد. هرچقدر هم که او بخواهد به یک "جنگجوی عدالت" بدل گردد، اینکه "باشرف" باشد و به این خاطر تحسین شود، او نمی‌تواند مثل انسان مضطرب سیاسی تماما منزلت ذاتی تفکر را منکر شود. روشنفکر، هر چقدر هم که احساساتی باشد، مجبور است فکر کند. این فکر کردن باعث می‌شود او راه‌حل‌ها را "پیچیده‌تر" از آن‌چیزی ببیند که مردم یا انسان مضطرب سیاسی تصور می‌کنند. این "پیچیدگی" اساسا باز هم به تعویق و در نتیجه سردرگمی می‌رسد. چیزی که برای انسان مضطرب و مشتاق نامطلوب است. همچنین، اگر روشنفکر بیشتر فکر کند، در برخی مواقع به این نتیجه می‌رسد که بسیاری از نیازها و آرزوهای انسان سیاسی مضطرب نامطلوب یا ناممکن است. اینجاست که با بیشترین شدت به "بی‌شرفی" متهم می‌شود.

در واقع، روشنفکری مدرن دقیقا با اصرار خود بر تاسیس زندگی سیاسی مطلوب براساس نظریه، بستری را برای صور جنون‌آمیز میسولوژی و ضدیت با استدلال در جامعه می‌گشاید. تلاش برای تبدیل عقل و نظریه به عنصر فعال زندگی سیاسی، به نوعی ستیز توده‌ای و عاطفی با روشنفکری به نام "شرف" یا اخلاق منتهی می‌شود. چیزی که جامعه را به دام حماقت‌های جنون‌آمیزی بدتر از جهل بسیط پیشامدرن می‌اندازد. به همین دلیل، روشنفکر قبل از اینکه سعی کند سردسته‌ی "باشرفان" باشد، بایستی درباب نسبت میان تفکر و امر سیاسی تامل کند.
👍11👎3
✍🏻
چیزهایی که نمی‌دانیم

در جمعی دانشگاهی بحث شد که دانشجویان، حتی در رشته‌های علوم انسانی، شناختی حداقلی از مفاخر فکری، فرهنگی و ادبی خود ندارند؛ آن‌قدر که نام شهرام ناظری، هوشنگ گلشیری یا حتی علی شریعتی به گوششان نخورده است. همان‌طور که هیچ‌یک از اعضای آن جمع هم لابد نام «نیما تکیدو» را نشنیده بودند.

از کجا باید بدانند؟ از کجا باید بدانیم؟

هر از گاهی مناسبت‌های مختلف به رویمان می‌آورد که شناخت ما از دنیای خودمان چگونه محدود، بریده‌بریده و تکه‌تکه شده است. بی‌خبریم و نمی‌دانیم و شگفت‌زده می‌شویم که عجب مردمان پیش‌بینی‌ناپذیری هستیم‌ها!

حالا بیش از هر زمان دیگری متوجه هستیم که جهل صرفاً به معنای «فقدان دانش» نیست. مسئله فقط ندانستن نیست؛ مهم‌تر آن است که چرا برخی دانستنی‌ها اساساً از افق شناخت ما حذف می‌شوند.

موضوع «معرفت‌شناسی جهل» همین است: بررسی سازوکارهای قدرت و ساختارهایی که باعث می‌شوند افراد نه فقط برخی چیزها را ندانند یا نتوانند بدانند، بلکه حتی نخواهند بدانند.

ما فقط کم‌مطالعه یا کمتر کنجکاو نیستیم؛ مشکل فقط شبکه‌های مجازی و الگوهای فوری‌شان برای لذت و راحت هم نیست. ما از گذشته‌مان، از معاصران‌مان و از یکدیگر بریده‌ایم. دچار نوعی «کوری متقابل» شده‌ایم.

معرفت با ژن منتقل نمی‌شود. معرفت در بافتار زبان، تجربه، نهادهای اجتماعی، روایت‌ها، کتابت، گفت‌وگو و تعلیم و تربیت شکل می‌گیرد؛ در همین بسترها حفظ، نقد، تصحیح و انباشته می‌شود و از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود.

معرفت، خلاف اطلاعات، امری انباشتی است و هر نسل بر دوش میراث معرفتی نسل‌های پیش از خود می‌ایستد.

وقتی شبکه‌ها و نهادهای تولید و انتقال معرفت دستخوش گسست، دستکاری یا حذف شوند، فقط بخشی از دانسته‌های ما از میان نمی‌رود؛ نفسِ امکان شناخت، تشخیص و مفاهمه میان مردم آسیب می‌بیند:
زبان هم را نمی‌فهمیم گرچه با یک زبان حرف می‌زنیم.

پنهان‌کردن، دور از دسترس کردن و سانسور؛ تحریف و بی‌اعتبار کردن منابع و اشخاص؛ تقویت «سانسور خودانگیخته» چه با حملات سایبری و چه با نظارت‌های دولتی؛ تشدید آموزش رسمی ایدئولوژیک، حذف، معدوم‌کردن یا برخورد گزینشی با منابع معرفت؛ برچسب‌زنی و ممنوعیت‌هایی که دایره «نپذیرفتنی‌ها» یا «تهدیدها» را بزرگ‌تر می‌کند؛ همگی هم‌دستی در ناآگاه نگاه داشتن و ساختن نظم سستی است که بر پایه «بی‌خبر نگه داشتن» استوار شده.

ایجاد انقطاع با حذف و دستکاری اندیشه‌ها، حقایق تاریخی، موضوعات و افرادی که باب طبع ما نیستند، فقط جهل تولید نمی‌کند؛ زنجیره انتقال معرفت را می‌بُرد. در نتیجه، تشخیص ریشه‌ها، فهم اکنون و امکان گفت‌وگو را مختل می‌کند.

جامعه‌ای که پیوند خود را با حافظه معرفتی‌اش قطع کند، فقط گذشته‌اش را از دست نداده، بلکه توان فهم امروز، گفتگوی منصفانه و تخیل فردا را هم از دست خواهد داد.

@neocritic
👍21👎1
✍🏻
رویای بدرالملوک بامداد

بدرالملوک بامداد (۱۲۷۷ـ۱۳۶۶)، از نخستین متخصصان تعلیم و تربیت و از روزنامه‌نگاران، آموزگاران و کنشگران زن ایرانی است.

بامداد مشخصاً بر تعلیم و تربیت زنان متمرکز است گرچه به برابری زنان و مردان باوردارد. درعین حال رویکرد او به تعلیم و تربیت منظری زن‌گرا و ایرانی دارد: از عنایتی که به خانه در پیوند با مدرسه دارد؛ از توجهی که به مهارت‌آموزی نشان می‌دهد، اولویتی که برای مراقبت و مادری قائل است؛ اینکه «تدبیر منزل» را وظیفه زن و مرد باهم می‌داند؛ اینکه متوجه تناقض و دشواری ضرورت استقلال و خودکفایی اقتصادی زنان و اهمیت مراقبت از فرزندان است و اینکه نهایتاً مراقبت را اولویت می‌دهد.

درباره زندگی شخصی‌اش اطلاعات فراتر از ویکی‌پدیا نیافتم، ولی مطالعه آثارش به شما اطمینان می‌دهد با آموزگاری جلوتر از زمانه طرف هستید.

برای نمونه، در سال ۱۳۴۷، به مناسبت اعلامیه جهانی حقوق بشر و بر بستر تغییرات حقوقی همراه با انقلاب سفید کتابی درباره زن ایرانی، از انقلاب مشروطه تا انقلاب سفید منتشر کرده که در آن بعد از خوشایندگویی‌های مقدماتی معمول برای ارباب قدرت، روایتی از شرایط زن ایرانی پیش از مشروطه می‌دهد و سرگذشت برخی زنان فعال در عرصه آموزش و سیاست را نقل می‌کند. روایتی از تلاش مستقل زنان برای دستیابی به «لیاقت» یا به زبان امروزی‌ها، برای «به رسمیت شناخته شدن».

مشخص است که بامداد نگران فراموشی حافظه جمعی است. «زنان با مسائلی روبرو بودند که برای جوانان امروز قابل درک نیست.». نگران فراموش شدن تلاش‌ها و رنج زنان و مردان ایرانی است زیر سایه سنگین تبلیغات برای انقلاب سفید. زنان و مردانی که گرچه عموما متعلق به طبقات بالای اجتماع بودند می‌کوشیدند از امتیازات طبقاتی خود برای خیر عمومی استفاده کنند.
برای همین پس از ستایش محمدرضاشاه و گشایش‌های حقوقی و قانونی او، اصرار دارد ثبت کند که «لیاقت» چطور نشان داده شد، نه اینکه اعطا شده باشد. اصرار دارد ردپاهایی که ممکن است پوشیده شود پررنگ کند.

می‌خواهد نخ تسبیح را نشان دهد، چرا که خوب می‌داند مسئله زنان یکی از جدی‌ترین موضوعات حذف و دستکاری در حافظه عمومی ماست، حذفی که باعث می‌شود تجربه‌های سخت از یاد بروند، دستاوردها بفرموده، تقلیدی، بدیهی یا کوچک شمرده شوند و نحوی نابینایی ساختاری در حافظه جمعی ما شکل بگیرد.

اگر تصور می‌کنید درباره تلاش هوشمندانه خانم بامداد اغراق کرده‌ام پیشنهاد می‌کنم کتاب تعلیم و تربیت دموکراسی در ایران، منتشر شده به سال ۱۳۲۹ را ببینید تا ماهیت رویای بلند او برای تعلیم و تربیت در ایران را دریابید. رویایی که رد آن در تمام آثار بعدی‌اش حتی در موضوع تدبیر منزل و با عنوان هدف پرورش زن پیداست؛ ولو آن را به ملکه فوزیه تقدیم کرده باشد.

فرزندانتان را وادار بپیروی از خود نکنید، چه آنها برای دوران دیگری خلق شده‌اند

امام علی، نقل شده در تعلیم و تربیت دموکراسی


@neocritic
👍11
Critic l مریم نصر
✍🏻 رویای بدرالملوک بامداد بدرالملوک بامداد (۱۲۷۷ـ۱۳۶۶)، از نخستین متخصصان تعلیم و تربیت و از روزنامه‌نگاران، آموزگاران و کنشگران زن ایرانی است. بامداد مشخصاً بر تعلیم و تربیت زنان متمرکز است گرچه به برابری زنان و مردان باوردارد. درعین حال رویکرد او به…
📷
بدرالملوک بامداد
و تصویری از کتاب زن ایرانی


مدرسه محل زندگی باشد نه آمادگی برای آن
معلمین قدیم معتقد بودند زمان طفولیت و اوقات تحصیل تنها دوران آمادگی برای آینده بشمار میآید. همچنانکه داروی بد مزه را پزشك بمريض میخوراند تا از بیماری شفا یابد ، تعلیم مطالب دور از ذهن یا عادات مشکلی را که سن طفل برای پذیرش آن مقتضی نیست با وعده و وعید بنام خوشبختی آینده باید باو بقبولانند...کودکان را با هرگونه رنج و عذابی که ممکن بود از ابراز حالات بچگی ممنوع داشته بتقليد بزرگ سالان مجبور میکردند. لغات و اصطلاحات ثقیل و قواعد پیچیده بآنها میآموختند و بقول خودشان تن آنها را در اثر این بارگران فرسوده روحشان را تقویت میکردند ... اطفالیکه بمقتضای رشد روحی و بدنی زندگی نکرده از نعمت آزادی عمل و بازی و تجارب موافق استعداد که همچون روشنایی آفتاب در تقویت اعصاب و عضلات و قوای فکری آنها مؤثر است محروم بمانند و نتوانند بمیل خود بازی کرده و بفراخور فهم خود درباره شناسائی دنیا بتجسس و آزمایش مشغول شوند، این محرومیت در تمام مظاهر حیاتی آنها نمودار شده از هر حیث قوای آنها را دچار یاس و بیحالی میکند. (بامداد، ۱۳۲۹، ۹۷ـ۹۸)

@neocritic
👍8
✍🏻

صدور فرمان مشروطیت؛ صدوبیست‌سال پیش در چنین روزی


نمی‌دانم چه زمینه‌هایی برای زنان ایرانی فراهم بود که باعث شد در جریان مشروطه این چنین فعال شوند. هرچه بوده، وقتی امکانی برای سخن گفتن یافتند، چنان سکوت را شکستند که تا امروز برای ما شگفت‌انگیز است. در جامعه‌ای که گفته شده زنان آن در مقایسه با زنان کشورهای مشابه، شرایط نامساعدتری داشته‌اند و فرودستی‌شان، متناسب با هر طبقه اجتماعی، چنان در تاروپود فرهنگ بافته شده بود که هر تغییری در وضعیت آن‌ها نیازمند «انقلاب» بود نه «اصلاح».

تاپیش از دوران مدرن زنان به‌طور رسمی امکان سوادآموزی بسیار محدودی داشتند، ولی به نحو اسرارآمیزی زنان باسواد در همه دوره‌ها و فرهنگ وجود داشتند و وجود موثری هم داشتند.

زنان تحول‌خواه ایرانی با هیجان وقایع مشروطه را دنبال می‌کردند. «در روز فیروزی مشروطه طلبان مسرور و خوشوقت می‌شدیم و در هنگام بدبختی و فلاکت گریه می‌نمودیم، در هیچ مجلس و محفلی ما را راه نمی‌دادند».

گروه‌هایی از زنان در این دوره فعال شدند و عمدتا در پایتخت شروع به تاسیس مدرسه برای دختران و تشکیل انجمن‌های زنانه کردند و روزنامه‌هایی هم خارج و داخل کشور توسط زنان برای زنان منتشر شد.

آرزوهای زنان مشروطه‌خواه بلند بود و دور:

پس کو قانون شما؟ پس چه شد مجلس سنای شما؟ کو عدلیه شما؟ گویا تمام را مصالحه کرده‌اند ...بدون قانون امکان ندارد احدی اطاعت امر شماها را بکند. در مملکت دو چیز لازم است، یا استبداد یا قانون. ما که نقداً هیچکدام را نداریم...اگرچه زن هستم و بقول آقایان ناقص عقل و ردیف بشر محسوب نمیشویم، از مرحمت پدران‌مان هم که فضل و کمالی نداریم، ولی نادان در هر طبقه هست...امروز بر احدی پوشیده نیست که هر بیوه زنی باین مجلس دارالشورای ملی حق دارد و ما امروز حقوق خودمان را میخواهیم...امروز یک پسر برای ما یک مغز دارد و ما باید قدر او را بدانیم، شاه یک مغز دارد، بنده هم که نماینده اتحادیه نسوانم یکی...حالا دیگر تکلیف ما این است که فشار به وکلا بیاوریم. وکلا خود دانند با وزرا و ورزا با شاه. ما با شاه و وزرا کاری نداریم زیراکه آنها همه وقت بودند. اگر وکلای محترم ما توانستند یا میتوانند تا سلخ(پایان) رمضان قانون را تمام کرده و در سایر کارها ترتیبی دهند که آسایش خلق فراهم شود, زهی شرف و سعادت. و الا اگر در خود چنین پیشرفت نمیبینند و میخواهند باز هم به ترتیب سابق پیش بروند، ما بتوسط همین عریضه خبر میدهیم که همه استعفا از کار خود بدهند و رسما بتوسط روزنامه ندای وطن به ماها خبر داده، چهل روزی هم کار را بدست ما زنها واگذارند و بشرط آنکه عار نداشته باشند، زیراکه وجود ما بسته به وجود یکدیگراست. اگر ما نباشیم شماها نیستید. اگر شماها نباشید ماها نیستیم. خلاصه ما وکلا انتخاب میکنیم، وزرا انتخاب میکنیم... قانون صحیح میکنیم. نظمیه را محکم میکنیم. حکام تعیین میکنیم. دستور العمل ولایات میفرستیم. ریشه ظلم واستبداد را از بیخ میکنیم. ظالمین را قتل میکنیم. انبارهای جو و گندم متمولین را میشکنیم. کمپانی برای نان قرار میدهیم. خزانه‌های وزراء را که از خون خلق جمع و در سرداب ها کرو کرده اند بیرون میآوریم. بانک ملی برپا میکنیم. عثمانی را عقب مینشانیم. اسرای قوچان را عودت بخانه‌های خود میدهیم. قوانین شهری را صحیح میکنیم و اب سالم به مردم میخورانیم. کوچه و خیابان‌ها را تنظیف میکنیم. کمپانی برای شهر معین میکنیم و بعد از تمام این کارها تا سلخ رمضان کارها منظم شده و ماها از خدمت خود استعفا کرده رسماً اعلان و اعلام میکنیم که بقیه را دیگران اصلاح کنند. و الا اگر تا سلخ رمضان خودتان اسباب اسایش حال عموم فراهم نکردید و به ما هم واگذار نکردید ...همینقدر عرض میکنم زنها میتوانند آنچه را که میخواهند بیشتر از این عرضی ندارم.

اتحادیه غیبی نسوان

(ندای وطن، ۱۲۸۶ خورشیدی، شماره ۷۰)
@neocritic
👍16