Critic l مریم نصر
3.17K subscribers
383 photos
57 videos
30 files
339 links
«بودن در زمانه خود … مخالفت با زمانه خود است، بودنِ نقاد در زمانه خود است، بیرون از قاب زمانه بودن است»
فرانسواز دستور

تماس: Maryam.nasr[at] gmail.com
Download Telegram
✍🏻
هوسِ دریدنِ تنِ سیب

غافلگیری‌های جذاب، یکی از تجربه‌های جالب در ورق‌زدن مجلات ادوار گذشته است. مثلاً ممکن است در مجله فرزانه به سردبیری معصومه ابتکار، از مسعود علیایِ کشف دیگری همراه با لویناس، مترجم وضع بشرِ هانا آرنت و جنبش پدیدارشناسی و دانشنامه استنفورد مقاله‌ای درباره «تقابل اندیشه و فرم در شعرهای طاهره صفارزاده» ببینید.

من از کودکی از طاهره صفارزاده خوشم می‌آمد. در خانه قرآنی داشتیم که صدایش می‌زدند «قرآن طاهره». قرآن قمشه‌ای و مکارم و فولادوند هم داشتیم، ولی هیچکدام صمیمیتی که قرآن طاهره داشت نداشتند.

مقاله سال ۱۳۷۳ در فصلنامه فرزانه منتشر شده و در آن نویسنده با اشاره به سه زن شاعر نامدار معاصر، یعنی فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی و طاهره صفارزاده، اشاره می‌کند خلاف توجهی که به اشعار فروغ و سیمین شده اشعار صفارزاده را کمتر واکاوی کرده‌اند. او مهمترین دلیل سکوت درباره شعر طاهره را «ماهیت اندیشگی و ایدئولوژیک» آن می‌داند.

علیا زندگی شعری صفارزاده را به سه دوره تقسیم می‌کند: خامی و جوانی؛ بلوغ و پختگی؛ پیری و تکرار. مجموعه طنین در دلتا را موفق‌ترین مجموعه شعر صفارزاده می‌داند.

علیا می‌گوید اوج درخشش اشعار او متعلق به زمانی است که حس و تخیل و اندیشه در تعادل و تعامل با یکدیگرند و هیچ‌کدام وزنه برپای آن دیگری نشده‌اند. همان زمانی که شاعر در سفر است و نرسیده هنوز.

@neocritic
👍8
✍🏻
تولد دوباره شیخ کبار

اینکه تا این اجرا از رفتن به اپراهای عروسکی بهروز غریب‌پور محروم شده بودم، در درجه اول بابت صدای بلندی بود که تقریباً هرکس به تماشای کارهای او رفته از آن شکایت دارد. این‌بار جایی خواندم اوضاع صدا بهتر شده، جرأت کردم به تماشا رفتم و خب تا امروز هر شش ساعت یک مسکن خورده‌ام. کار هرقدر هم نفیس باشد تحمل دوساعت ساز و آواز بلند در محیطی بسته برای آدمی با سابقه میگرن مفت تمام نمی‌شود.

گفته‌اند و من هم می‌گویم خوش اقبال هستیم که می‌توانیم به تماشای آثاری از این دست بنشینیم. دستِ همه دست‌اندرکاران دور از گزند...اما

اپرای عشق بازسازی داستان عشق پرشور شیخ صنعان، پیری فرزانه و مسلمان است به دختر نوجوانِ مسیحی؛ زیاد موضوع اقتباس بوده به دلایل مختلف از جمله اینکه معشوق در آن زنی کنشگر و تا حدودی سخت‌دل است. پیرمرد را تحقیر می‌کند که برو فکر «کافور و کفن» باش و بعد که پافشاری او را می‌بیند رسوا و بی‌آبرو و نامسلمان و خوکبانش می‌کند. پیرمرد به دعای مریدان و نیروی معجزه از بند عشق رها می‌شود و حالا نوبت دختر نوجوان است که عاشق شود و دیار خود را ترک و دینش را عوض کند تا خیلی زود مرگ حضور حاشیه‌ای او را پاک کند و باقی بماند عشق حقیقی.

انبوهی از تضاد و تقابلِ کلاسیک در این داستان وجود دارد. مرد سالخورده دربرابر دختر نوجوان؛ مکه در برابر روم؛ مسلمان دربرابر مسیحی؛ زیبایی معنوی دربرابر زیبایی مادی؛ عشق حقیقی در برابر عشق مجازی...در نهایت پیرمرد، مکه، مسلمان، زیبایی معنوی و عشق حقیقی فاتحان داستانند. دختر نوجوان مسیحی بهانه‌ای فریبنده و فرومایه برای شکستن غرور معنوی شیخ است، از دست دادن جایگاه اجتماعی او، آلوده شدن به عشق زمینی و پالایش برای عشق آسمانی.

عشق زمینی مثل حواس‌پرتی است. ابتلایی است تا خلوص عشق آسمانی را تشدید کند وگرنه فی‌نفسه آورده‌ای ندارد ...خود دختر؟ محو می‌شود چونان قطره‌ای که به دریای حقیقت بازمی‌گردد.

منِ مخاطبِ امروزی در مواجهه با بازسازی این اثر در قالب تئاتر عروسکی مقادیرمعتنابهی دیگرستیزی می‌بینم. رستگاری دختر نوجوان مسیحی یکباره و با تغییر آیین، مرگ و حذف فیزیکی او روی می‌دهد، درحالیکه تجربه شیخ کبار و نظرکرده او را بر نردبان تعالی بالاتر می‌برد. شیخ دوباره متولد می‌شود، میان مریدان بازمی‌گردد و ادامه پیدا می‌کند.

صحنه پایانی نمایش با رقص سماع مریدان شیخ بالای سر بدن بی‌جان دختر ترسا وصل می‌شود به بالارفتن کره‌کره‌های مربوط به بخش عروسک‌گردان‌ها که اکثراً زن هستند و عرق‌ریزان با حرکات هماهنگ دارند عروسک‌ها را می‌رقصانند. موسیقی که آرام می‌گیرد، میگرن ضربان‌دار آغاز می‌شود.

همه این‌ها را گفتم که بگویم به گمانم شاید ضرورت دارد در اجراهای امروزین از میراث کهن، تأملی هم بر بازسازی‌های مفهومی خلاقانه داشته باشیم.

@neocritic
👍27
Forwarded from _تا می‌توانی بنویس_ (ماریا)
این روزها میگرن، بیش‌تر از گذشته مجال آسودن را از من می‌گیرد. ماهی دو سه مرتبه و هر بار به مدت یکی دو روز. مثال این‌که کسی در یک طرف سرم گیر افتاده باشد و پیوسته بر دروازه‌ای نامرئی بکوبد. گاهی درد چنان اوج می‌گیرد که تنم به لرزه می‌افتد. سرم را زیر بالش پنهان می‌کنم و به تاریکی و خفا پناه می‌برم. آن لحظه جهان به فضای تنگی میان سر و بالشم محدود می‌شود. حتا صدای نرم ضربان نبضم، روی اعصابم راه می‌رود.
شنبه دارد تمام می‌شود. بچه‌ها مشغول درس و کتاب‌اند و هر کدام در گوشه‌ای خزیده‌اند. من هم که تقریبن تمام کارهای خانه را تمام کرده‌ام، به اتاقم آمده‌ام و برای خودم گیلاسی چای ریخته‌ام تا خواندن (کلیدر) را ادامه بدهم. اما ذهنم مدام برمی‌گردد به پنج‌شنبه‌شبی که گذشت. به اتفاقی که شاید در ظاهر چندان خاص نبود، اما در حافظه‌ام به نیکی ماند. مهمان خانمی از نزدیکانم بودم. قرار شد با بچه‌ها در غیاب همسران‌مان، شب را در خانه‌ی او بمانیم. از همان لحظه‌ی ورود، از وسیله‌ای ضروری می‌گفت که در خانه کم داشت و چون فردا رخصتی بود باید حتمن بیرون می‌رفت و آن را تهیه می‌کرد. اما گپ‌وگفتمان آن‌قدر گرم شد که خرید از یادش رفت تا این‌که یک‌باره چشمش به ساعت افتاد. هشت‌ونیم بجه‌ی شب بود. شتاب‌زده آماده شد و از من هم خواست همراهش بروم. میل رفتن نداشتم، اما نمی‌خواستم تنها بگذارمش. چادرم را برداشتم و همراهش شدم. سر جاده سوار رکشا شدیم. (راستش، در این یک سال و چند ماهی که در افغانستان زندگی می‌کنم گاهی بیرون‌رفتن در روز هم برایم خوشایند نبوده چه رسد به شب.) همین‌طور که در جاده‌ی خلوت پیش می‌رفتیم، متوجه شدم جز ما دو نفر، زن دیگری در خیابان به چشم نمی‌خورد. وهمی به دلم افتاد. خانم همراهم اما آرام بود. وقتی نگاهش کردم، میان آرامش او و آشوب خودم فاصله‌ای احساس کردم. فاصله‌ای که نمی‌دانستم بابتش خودم را ملامت کنم یا نی. او که متوجه اضطرابم شده بود، دستم را گرفت و گفت (آرام باش، گپی نیست.) نمی‌دانم چطور، اما آرامش او با همین چند کلمه به من هم سرایت کرد.
کوتاه کنم؛ دکانی که قصد خرید از آن را داشتیم، بسته بود. اما کنار آن قنادی‌ای قرار داشت. چند دقیقه‌ای در رکشا میان چه‌کنم‌چه‌کنم گذشت تا تصمیم گرفتیم، دست خالی به خانه برنگردیم و برای‌ بچه‌ها از قنادی کیک بخریم. پیشنهاد از من بود. دلم می‌خواست آن شب با وجود تمام دل‌شوره‌ای‌ که سراغم آمد، چیزی خوشایند برای به یاد سپردن داشته باشم.
کیک را خریدیم و راه برگشت را پیش گرفتیم. این بار دیگر از دل‌شوره‌ی ابتدای شب خبری نبود. سوار بر رکشا، ماسکم را برداشتم تا صورتم، در تنهایی خزان و تاریکی شب، خیابان را دوباره نفس بکشد.
حالا که به آن شب فکر می‌کنم، بیش از هر چیز از تغییری که در خودم رخ داد، شگفت‌زده می‌شوم. سری که گاهی زیر فشار میگرن، پناهی جز بالش ندارد و به تاریکی و خفا می‌گریزد، توانست در ظلمات شب و در یک جاده‌ی تاریک، احساس امنیت کند. به نظرم امنیت همیشه به معنای نبودن ترس نیست بعضی‌وقت یعنی کسی دستت را بگیرد و بگوید(آرام باش، گپی نیست) و تو برای لحظه‌ای حرفش را باور کنی!

ماریا
👍22
✍🏻

قصه‌های چه‌کسانی قصه‌ها را تعریف می‌کنند؟

دانا هاراوی (۱۹۴۴- ) آن فیلسوفی بود که در آغاز آشنایی با فلسفه‌های فمینیستی، در دوره دانشجویی، جذبش شدم. با همان اطلاعات محدودی که بدست آورده بودم به نظرم تنها آدمی عجیب می‌توانست اینطور اعجاب‌انگیز تخیل کند و به‌نحوی عجیب بنویسد. فکر کرده بودم وقتی بزرگ شدم و خواستم رساله دکتری بنویسم حتما آنقدر توان خواهم داشت که درباره یکی از ایده‌های او بنویسم، مثلاً درباره سایبورگ یا معرفت‌های موقعیتمند...نشد. زور فلسفه اخلاق به معرفت‌شناسی چربید.

این چندروز که مقاله کلاسیک‌اش درباره «معرفت‌های موقعیتمند» را برای ارائه آماده می‌کردم و با اینترنت زغالی کلنجار می‌رفتم تا بخش‌هایی از مستندی درباره او را برای کلاس دانلود کنم، انگار که به یاری قدیمی بازگشته باشم. درعین حال خدا را شکر می‌کردم که به هر دلیلی آثار او را موضوع رساله دانشگاهی نکرده بودم. این همه اصطلاح‌سازی و متن‌های عجیب پست مدرن که می‌فهمی چه می‌گوید، ولی نمی‌توانی آن را بازگو کنی...
زیاد پیش آمده، دریدا مثلا، فکر می‌کنی می‌فهمی چه می‌گوید، اما نمی‌توانی آن را به دیگران توضیح بدهی و همین توضیح ناپذیری جذاب‌ترش می‌کند. اسمش شاید «آشنایی‌زدایی» باشد، ولی حس‌اش انگار که متن اختصاصاً با تو حرف زده نه با کس دیگری. دیگران تنها و تنها در صورتی می‌توانند آن را بدانند که خودشان عرق بریزند برای فهمیدنش...

هاراوی فیلسوف علم، فن‌آوری و زیست‌شناس برجسته‌ای است و بخش عمده عمر کاری خود را صرف چیزی کرده که زیست-سیاست(biopolitics) می‌نامیم. اینکه مناسبات سیاست و قدرت و سرمایه چطور فرهنگ‌ را می‌سازند و این فرهنگ چطور هربار طبیعت را معنا می‌کند. نسبت آدم با طبیعت و معنا و مناسبات ما با سایر موجوداتی که زمین را با آنها شریکیم دغدغه همیشگی او بوده و لابد برای همین خاک، بیشتر از ستاره‌ها او را شگفت‌زده می‌کند.

مقاله‌ای دارد با عنوان «مهم است چه قصه‌هایی قصه‌ها را روایت می‌کنند؛ مهم است قصه‌های چه کسانی قصه‌ها را روایت می‌کنند» (۲۰۱۹). طبعا راحت نیست صورتبندی ادعای او با آنهمه اصطلاحی که ساخته، ولی همانطور که از عنوان مقاله پیداست یکی از محورهای مهم‌اش درباره مالکیت داستان‌هاست. درباره ناعادلانه بودن مالِ خود کردن داستان‌های دیگران و روایت آن براساس منافع خود.

مالک داستان‌ها کیست، چه کسی به داستان‌های چه کسی دسترسی دارد، چه کسی به اندازه کافی در امنیت است که داستان‌هایش را بگوید، و در نتیجه این‌ها چه کسی زنده می‌ماند و چه کسی می‌میرد.



هاراوی می‌گوید داستان‌های ما تنها داستان ما/ داستان من نیستند. زندگینامه‌های ما زندگی‌های ما تنها نیستند، کمپوست‌نامه‌اند: تجزیه و ترکیب و هم‌آمیزی و رنج و آسیب خودمان در میان دیگرانِ انسانی و غیرانسانی خمیرمایه قصه‌ها را ساخته و تنها مال یک نفر و یک گروه نیست.

استعمارگران، غارتگران، حاکمان، سانسورچی‌ها و نه حتی صاحبان عناوین دانشگاهی نباید انحصار داستان‌گفتن درباره داستان‌ها را در دست داشته باشند.



🔗برای اطلاعات بیشتر

Haraway, D. (2019). It matters what stories tell stories; It matters whose stories tell stories. a/b: Auto/Biography Studies. https://doi.org/10.1080/08989575.2019.1664163


@neocritic
👍9
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
از مستند

Donna Haraway: story telling for earthly survival (2016, fabrizio terranova)

زیرنویس خودکار از یوتیوب است.

🔗از
https://www.youtube.com/watch?v=nhKIcniCmQM

@neocritic
👍4
✍🏻

با دوستم قاف رفتیم موزه هنرهای معاصر برای نمایشگاه «در جستجوی ایران»، انگار هزارسال گذشته از آخرین باری که موزه رفتیم و همه کارکنان از تشنج فضا، حضور پرشمار حجاب‌بان‌ها و رفتارشان با بازدیدکنندگان شکایت داشتند. انگار هزارسال گذشته از آن دو سه سال قبل و چه حس خوبی داشت تماشای کارهای هنرمندان ایرانی پیش‌رویی که بسیاری از آن‌ها پایان‌ تلخی داشتند، در غربت و حتی داخل ایران...برخی خود به چشم خویشتن شاهد نابودی آثارشان بودند، گویی فرزندی را پیش چشم مادر/ پدرش ازمیان ببرند.

در مسیر راهروهای بین گالری‌ها تصاویری از بزرگان فرهنگ و ادب گذاشته بودند در کنار قطعاتی از نوشته‌های تامل‌برانگیز شان درباره ایران. از جواد طباطبایی و داریوش شایگان تا ژاله آموزگار و بهرام بیضایی و جلال ستاری و...

قطعاتی از سرودهای مربوط به ایران پس زمینه بخشی از گالری‌ها بود و انتهای یکی از راهروها تکه‌های کوتاهی از چند فیلم را بهم چسبانده بودند درباره ایران... کارهای علی حاتمی و داریوش مهرجویی و ناصر تقوایی و بهرام بیضایی و عباس کیارستمی و...

در انتهای مسیر نمایشگاه تابلویی سفید نصب کرده و از بازدیدکنندگان خواسته بودند اسامی‌ای را که به‌نظرشان از قلم افتاده اضافه کنند.

هیچ‌وقت دولت و حاکمیت را کلی منسجم و یکدست ندانسته‌ام، ولی نمی‌توان انکار کرد که در این چند دهه در حق اصحاب فکر و فرهنگ و هنر بسیار جفا شده است. چه آن‌ها که رفتند، چه آن‌ها که هستند...

و بشارت به آن خاموشان بیدار که رغم همه احساس غربت‌ها و دلشکستگی‌ها، وقتی دنبال ایران می‌گردند شما را پیدا می‌کنند؛ شما که ایران را «پیدا» کردید‌.

@neocritic
👍18
✍🏻

شما را نمی‌دانم، ولی استفاده از واژه حکمرانی در برابر اصطلاح Governance از آن عباراتی است که مرا منقلب می‌کند.

ناخودآگاه وقتی می‌بینم کسی فارغ‌التحصیل «دانشکده حکمرانی دانشگاه تهران» است، حس خیلی خوبی پیدا نمی‌کنم به او، یا وقتی این‌همه مقاله با کلید واژه «حکمرانی بر فضای مجازی» می‌بینم. وقتی فصلنامه «حکمرانی جمعیت و خانواده» را می‌بینم می‌ترسم حتی!

معمولا ورود این دست عبارت‌ها به واسطه رشته‌هایی مثل مدیریت یا علوم سیاسی و اجتماعی رخ می‌دهد که چندان دغدغه تبادل معانی، زبان، روان و فراپیام‌ها را ندارند و فکر می‌کنند همین که اصطلاحی را به فارسی برگردانند و از اسم و اصطلاح‌پراکنی انگلیسی کم‌کنند؛ لطف کرده‌اند به ما.

عبارت انگلیسی در حوزه‌های مختلف سیاسی، اجتماعی، مدیریتی، اقتصادی و مطالعات توسعه کاربردهای تخصصی مشخصی دارد که معمولاً ناظر به بررسی سازوکار اداره و تصمیم‌گیری است و می‌تواند کاملاً مشارکتی باشد؛ ولی واژه فارسی در گوش ما مثل کشیدن ناخن روی تخته سیاه مورمور ناخوشایندی دارد.

حکمرانی ما را بیاد حاکم می‌اندازد و معمولا اولین تصویر ذهنی که از حاکم در ذهن و زبان داریم خوشایند نیست. حکمرانی نظمی اقتدارگرایانه را تداعی می‌کند، آن هم بر زمینه علوم انسانی مدرن! آن هم در مملکتی که عامی و متخصص مدام می‌خواهند حساب «دولت» را از «حاکمیت» جدا کنند تا برایمان روشن کنند «جمهوری اسلامی» چه تفاوتی با «حکومت اسلامی» طالبان دارد مثلاً.

آن هم در زمانه‌ای که هرنوع اقتدارگرایی (تقریباً هر نوع، اگر امثال کره شمالی و طالبان را جدا کنیم)  لباس مبدل به‌تن کرده تا شناخته نشود.

اگر به من بود و بسامد تکرار واژه را در اخبار رسمی می‌دانستم، معادل این اصطلاح  را تغییر می‌دادم؛ حتی اگر شیفته مشی اقتدارگرایانه بودم.


@neocritic
👍21👎3
Forwarded from من یک درختم!
خانه‌داری و سینما ۳ (1).pdf
1.1 MB
سومین شماره از مجله مجازی #خانه‌داری_و_سینما
دی ماه ۱۴۰۳

آن‌چه در این شماره می‌خوانید:
▪️گفتمان تن: نگاهی به دو فیلم مهم زنانه ۲۰۲۴
▪️زنان خانه‌دار چه می‌بینند؟
گزارشی از مصرف فرهنگی تصویری زن خانه‌دار ایرانی
▪️تقاطع کمدی با خمیر پیراشکی: دستورالعمل‌های ماه برای غذا و فرهنگ
▪️طرح یک سوال: سینما ضروری است؟

@derakhte_tafakor
👍3
Forwarded from نهانگــاهـ
ابتدای مستند ترانه علیدوستی که پگاه آهنگرانی ساخته، ترانه می‌گوید: «این اولین باری است که بدون حجاب به‌طور رسمی جلوی دوربین نشسته‌ام و اولین باری است که بعد از بیماری خودم را نشان می‌دهم؛ چون در ایام بیماری نمی‌خواستم کسی من را ببیند و بالاخره از این مرحله هم عبور کردم.»
ترانه مجبور شده این روزها در جمع و جلوی دوربین‌های بی‌شمار رسمی و غیررسمی، در حالی که عوارض پوستی بیماری‌اش به‌شدت بروز کرده، حاضر شود، برای پدرش عزاداری کند و قضاوت شود؛ سخت قضاوت شود و از این هم عبور کرده است.
جایی در همان مستند می‌گوید: «خیلی آرامم این روزها و شدیداً احساس امنیت می‌کنم، چون دیگر نه چیزی برای پنهان کردن دارم و نه چیزی برای از دست دادن.»
ترانه نماد یک زن سرسخت و مبارز است. هر جایی که ایستاده باشید نمی‌توانید این را انکار کنید؛ نهایتاً می‌توانید بگویید با باورهایش همراه نیستید. من یکی، فارغ از اشتراکات فکری و باورهایی که دارم، از دیدن ترانه و هر زن مقاوم و سرسخت دیگری که پای ارزش‌هایش می‌ماند، برای باورهایش می‌جنگد و هزینه می‌دهد، لذت می‌برم.
این زن سرسخت، در این سال‌ها محنت‌های زیادی را متحمل شده، اما باز هم تابوت پدرش را در غیاب خیلی‌ها به دوش گرفت و تصویر بی‌نهایت زیبا و نمادینی ساخت.
زنده باد تمام زنان شریف، مقاوم، متفاوت، مبارز و سرسخت ایرانی در هر لباس و باوری که هستند.

#چنین
👍29👎1
Forwarded from آنتیگونه
‍ 🎨
موزه هنرهای معاصر تهران در ادامه نمایش آثار گنجینه موزه، بیش از صد نقاشی و تک‌وتوک مجسمه‌های گنجینه را با عنوان «جست‌وجوی ایران» به نمایش گذاشته؛ آثازی که هر یک به شکلی با ایران و تصور ما از این سرزمین ارتباط دارند. بعضی را پیش‌تر دیده‌ایم و بعضی را نه. اما تماشای اصل آثار، به‌ویژه نقاشی‌هایی از هنرمندان دوره طلایی هنر مدرن ایران، تجربه‌ای دلنشین است.

ب. این روزها و در حال و هوای عمومی ایران و ایرانی‌ها، لحظه درستی برای سوژه شدن ایران بوده ولی یک تناقض بامزه، «جستجوی ایران» را به سرگردانی در آثاری متعلق به گذشته ایران تقلیل داده. موزه هنرهای معاصر سال‌هاست خرید و گردآوری مستمر آثار را متوقف کرده و همین است که گنجینه‌اش تصویری منقطع از تاریخ هنر ایران ارائه می‌دهد.

ج. یک رفتار موزه‌ای قشنگ، آن ضمیمه‌های کوچک پژوهشی هستند که نکته یا نقطه‌نظر خالق اثر را انعکاس می‌دهند. چند گام کوچک بسمت سینما و آواز و موسیقی ایرانی هم انتخاب خوبی بوده برای ساختن یک کلیت نوستالژیک درباره ایران. از همه شیرین‌تر مستند بادصبا و صدای گرم منوچهر انور که از قول بادصبا درباره ایران حرف می‌زند و در عبور از چشم‌اندازهای ایران، بر فراز شهرها، روستاها و طبیعت این سرزمین، حس عمیقی از تعلق و غرور ایجاد می‌کند. عاشق شخصیت باد صبا هستم، شوخ و طناز و تنبل است و همان اول کار شروع به گلایه از برادرش باد دیو می‌کند و می‌گوید اگر باد دیو نبود، من خیلی خوشبخت بودم. اما افسوس که بود:)

د. اسلاید اول اثر رضا بانگیز، بنظرم خیلی به حال و هوای سیاسی امروز جامعه ما شبیه است. اسلاید دوم اثر بهزاد گلپایگانی است و در ضمیمه، درباره حرف ه (همه و هیچ) و دلیل پرداختن به آن توضیح داده. اسلاید سوم هم با عنوان صف نفت/اثر علی کریمی یادآور جنگ ۸ساله است. بقیه به ترتیب از ناصر اویسی، سهراب سپهری، آنه‌محمد تاتاری، پرویز تناولی، پروانه اعتمادی، فرح اصولی، احصایی، کاوه گلستان، هوشنگ پزشک نیا، کیارستمی.
@antigoune
👍8
✍🏻
دیلمای والستون‌کرافت / معمای زنان مشروطه‌خواه

اصطلاح «دیلمای والستون‌کرافت» را کارول پیتمن، فیلسوف بریتانیایی، ساخته است. والستون‌کرافت از نخستین متفکرانی است که در قرن هجدهم، در کتاب احقاق حقوق زنان(۱۷۹۲) از برابری عقلانی زنان و مردان دفاع کرد و خواهان آموزش برابر برای زنان شد. استدلالش این بود که اگر به زنان فرصت آموزش برابر داده شود، خواهند توانست به اندازه مردان از کفایت و شایستگی اجتماعی برخوردار شوند و حتی مادران بهتری باشند. می‌اندیشید زنان «باید آرزویی والاتر در سر بپرورانند و با قابلیت‌ها و فضیلت‌های خود، احترام دیگران را به دست آورند.»

التماس و الحاح برای علم‌آموزی و ورود به اجتماع تا همین امروز، معمولا با این توضیح که « به خدا، چون مادران بهتری خواهیم شد» موجه شده است:

قلمی که برمی‌دارم در شکایت زیادی از پدران و شوهران دخترهای ایرانی است که چرا تاکنون توجه نداشته‌اند که زن و مرد در این دنیا بمنزله دوچرخ درشکه دوچرخه است که هر دو باید مساوی بود، هیچ‌یک بر دیگری مزیتی نداشته باشد و اگر یکی از آن دو چرخ ناقص شد، محال است درشکه راه برود. پوشیده نماند که مقصود از مساوات در اینجا مساوات در تحصیل علم است نه چیزهای دیگر. و آیا کسی می‌تواند در این شک داشته باشد که مربی مردان در ابتدا زنان هستند؟ اگر مادران با علم و معرفت باشند، البته اولاد خود را بهتر از زنان جاهل تربیت خواهند کرد.
شکوفه، ۳ بهمن ۱۲۹۴ خورشیدی

والستون کرافت و نویسنده این یادداشت هردو دغدغه آموزش و برابری داشتند، اما هیچکدام متوجه بار مضاعفی نبودند که این «اجازه دهید مثل شما باشیم» بر دوش زنان می‌اندازد.

پیتمن می‌گوید ایراد فقط در محرومیت زنان از شهروندی برابر نیست؛ خود مفهوم «شهروندی» مسئله دارد.



مطلب کامل را اینجا بخوانید

@neocritic
👍4